آیا هوش زیاد باعث میشود زودتر به نتیجه برسم؟ الزاماً نه. گاه هوش زیاد به تو میآموزد که دیرتر به نتیجه رسیدن مفیدتر است. آیا هوش زیاد باعث میشود منطقیتر مذاکره کنم؟ الزاماً نه. گاه هوش زیاد به تو میآموزد که فضای احساسی زودتر به نتیجه میرسد. آیا هوش زیاد باعث میشود رابطهی عاطفیام بهترشود؟ الزاماً نه. گاه هوش زیاد به تو میآموزد که این رابطه هرگز «بهتر» نخواهد شد. آیا هوش زیاد باعث میشود زیرک و فهمیده به نظر برسم؟ الزاماً نه. گاه هوش زیاد به تو میآموزد که «احمق به نظر رسیدن» نتیجهبخشترین سبک مذاکره است. آیا هوش زیاد باعث میشود انگیزههای همهی انسانها را در مذاکره خوب بفهمم؟ الزاماً نه. گاه هوش زیاد به تو میآموزد که ندانستن انگیزهها، تسلط تو را بر خودت در مذاکره افزایش میدهد.
محمدرضا شعبانعلی
نویسنده، موظف است در حد توانش، با قلمش مسائل و دغدغههای جامعه را منتشر کند. حتی اگر داستانها و دغدغهها، انعکاس زندگی خودش نباشد. چنین است که گاه باید از روابط متعدد عاطفی نوشت و گاه از کودکی افغانی و گاه گلههای مرد کافهچی که سنگینی نگاه مشتریان به فهرست قیمت قهوهها، آزارش میدهد. اما حق مخاطب است که دغدغهها و نگرشهای شخص گوینده را بشناسد. از این راه، هم بهتر میتواند در مورد ادامهی دوستی و رابطه تصمیم بگیرد و هم توان ذهنیاش صرف حدس زدن جنبههای پنهان نویسنده نمیشود. بارها در کامنتها از من پرسیدهاند که برای چه ایران ماندهای و برنامهات چیست و به چه فکر میکنی و اولویتهایت کدام است و … آنچه اینجا میشنوید بخش کوچکی از پاسخ است. پاسخی که در یک واژه خلاصه میشود: «امید به بهبود». در مورد این فایل صوتی، یک …
در کامنتهای پست «شاید وقتی دیگر»، محمدعلی از دوستان خوبم، کامنتی نوشت که دیدم واقعا ارزش بحث کردن دارد. متن محمدعلی را اینجا می آورم. هم از این جهت که مشابهش را بارها شنیده ام و هم از این جهت که محمدعلی دوستی است که به حسن نیتاش ایمان دارم و دیدم که بهترین جمعبندی را از اوضاع سایت کرده است. محمد رضا خدا خدا میکنم تو از این بلا به دور باشی چون کلی قول ها و برنامه های خوب رو بهمون پیشنهاد دادی که منتظرشیم. از اون نامه ی هفتگی طرح متمم تا voice مذاکره با شیطان رو توی تراست زون و بحثهای دیگر. الان باید به گربه ها بی سیم بزنم تا موش سفید های تنبل رو جمع کنند و خبرهای شهر موشها را بگیرم. اما در تعجبم محمد رضا: چرا از میان تمام برنامه های سایتت …
هر انسانی میتواند در هر زمانی هر حجمی از کار را انجام دهد، البته به شرط اینکه قرار باشد در آن زمان، کار دیگری را انجام دهد! (روبرت بنچلی) احتمالاً هم اکنون که در حال خواندن این نوشته هستید، قرار بوده تکالیف دانشگاهی خود را انجام دهید، شاید هم قرار بوده به همراه خانواده بیرون بروید و قدم بزنید. یا اینکه باید حمام بروید و دوش بگیرید. اما خواندن این نوشته را بهانه ای کرده اید تا فرصتی کوتاه داشته باشید و از انجام وظیفه ای که دیر یا زود، باید به انجام برسانید، فرار کنید! این روزها، بحث در مورد برنامه ریزی و هدفگذاری، به یکی از بحثهای متداول، در کتابها، روزنامه ها و سایتهای اینترنتی تبدیل شده است. کمتر کسی را میتوان یافت که اهمیت برنامه ریزی را انکار کند. همچنین کمتر کسی را میتوان یافت که برای …
من در جیب تو زندگی میکنم! کتاب شعر را خرید. قیمت پشت جلد را در تیراژ ضرب کرد و گفت: بیست میلیون تومان. و در ادامه گفت: خوش به حالش. اگر قیمت کاغذ و چاپ و توزیع را کسر کنیم، حدود ۵ میلیون برایش میماند گفتم برای تو چه میماند؟ گفت هنوز که کتاب را نخواندهام. نباید زود قضاوت کنم! *** عروسی بود. همه مشغول خوردن بودند. از این سو به آن سوی میز حرکت میکرد و غذاها را زیر نظر داشت. هیجانزده آمد و گفت: شمردم. در اصل پنج مدل است اما یک جوری چیدهاند که هفت مدل به نظر میرسد. روی هم رفته فوقش هفت میلیون خرج شده و این پدرسوخته ها بیست میلیون گرفتهاند. اصل عروسی مال آنهاست… *** روزها بود که نمیتوانستند یکدیگر را ببینند. نه فضایی یافت میشد و نه زمانی.
در آخرین باری که در تالار معلم، برای چهارصد نفر از دوستان و دانشجویانم با موضوع مذاکره صحبت میکردم، گفتم که فکر میکنم باید مسیری را که من و همکارانم سالهاست در حوزه آموزش مذاکره طی کرده ایم، اصلاح کنیم. آموزش مذاکره در بسیاری از نقاط جهان و به طور خیلی خاص در کشور ما، بیشتر از نوع «ترفند محور» است. آموزش و عرضه ی دهها ابزار که همگی میتوانند من را در کوتاه مدت یا میان مدت در ارتباط با دیگران موفق کنند. اما واقعیت این است که ارتباط و مذاکره با هدف ایجاد و کسب منافع بلندمدت، صرفاْ محدود به ترفندهای مختلف نیست. بلکه به مجموعه ای از نگرشها و ابزارها نیاز دارد. آن زمان مدلی را هم برای یادگیری در حوزه مذاکره ارایه دادم که در اینجا می آورم (تصویر در اینجا کوچک است اما اگر آن …
رهای عزیزم. داستان اسب تروا را شاید خوانده باشی. میگویند یونانیها پس از ده سال محاصره بی نتیجه تروا، اسبی بسیار بزرگ از چوب ساختند و بر دروازه شهر رها کردند و به سرزمین خود بازگشتند. ساکنان تروا، اسب را همچون غنیمتی ارزشمند، با خود به میدان اصلی شهر بردند و در پای آن به رقص و پایکوبی پرداختند. شباهنگام که مردم، سرمست از شراب و پیروزی، بر زمین افتاده و خوابیده بودند، سربازان یونانی از درون شکم آن اسب بزرگ بیرون آمدند و شهر را تسخیر کردند. داستان اسب تروا، داستان هزاران سال پیش است. اما اسبهای تروا، هنوز هستند و به قلمرو شخصی مردم وارد میشوند. من یکی از این اسبهای تروا را پانزده سال است که از خانه بیرون راندهام. این وسیله وحشتناک، تلویزیون نام دارد.
هرگز از کسی که زیاد کتاب دارد و زیاد کتاب میخواند نترسید. از کسی بترسید که تنها یک کتاب دارد و آن کتاب را در حد تقدس دوست دارد و احتمالاْ هرگز آن کتاب را نیز نخوانده است… ————————————– پی نوشت: من این را اولین بار در نوشته های مارک تواین خواندم. اما تا جایی که به خاطر دارم از فرد دیگری نقل کرده بود. اگر کسی مرجع اصلی را میداند لطف کند و بگوید.
دیشب نشستم و این حرفها را خواندم و ضبط کردم. گفتم شاید شما هم دوست داشته باشید آنها را بشنوید: قهرمان دنیای کلمات – محمدرضا شعبانعلی
تقدیم به همه دختران سرزمینم که کمتر به خاطر «خودشان» و «بودنشان» تحسین شده اند. کسانی که حتی وقتی خواستیم تحسینشان کنیم گفتیم: «میتوانند مادران خوبی باشند و جامعه ی فردا را بسازند» و فراموش کردیم که جامعه ی امروز نیز، با اشک ها و لبخندهای آنها ساخته میشود…:
