خانه » کاملاً شخصی – حرفهایی برای خودم

کاملاً شخصی – حرفهایی برای خودم

توسط محمدرضا شعبانعلی

آنچه امروز اینجا مینویسم یک گزارش از حس و حال شخصی من است. برای شما نه مفید است، نه جذاب و نه امیدبخش.

خواهش میکنم کسانی که مرا خوب نمیشناسند، نخوانند یا اگر خواندند، آرام و بی صدا عبور کنند و برایم نظر ننویسند.

آنچه را اینجا مینویسم در درجه اول برای آرامش خودم است و در درجه دوم، به اشتراک گذاشتن احساس تلخ دلتنگی با بخش کوچکی از مخاطبانم که چنان با هم نزدیکیم، که مرز جسم، روح های ما را به سختی از هم جدا میکند. میگویند یکی دو روح بزرگ در اطراف انسان، برای انگیزه زندگی کافی است. به قول شریعتی، «دو» را هم برای وزن جمله گفته اند که «یک» روح بزرگ نیز به سختی یافت میشود. شکرگزار هستم که این روحهای نزدیک و خویشاوند، برای من از شمار انگشتان دست فراتر رفته اند…

این دردها را برای آنها مینویسم، که گفته اند: «رنج درد، پس از مطرح شدن با دوست، نصف میشود. بر خلاف شادی، که لذت آن، پس از مطرح شدن با دوست، دو چندان میگردد».

علاوه بر این، آنچه اینجا مینویسم، برای ارجاع آینده من است، شاید روز دیگری نیز، همچون امروز، نجات بخش من باشد…

در چند روز گذشته، به دلیل شرایط خاص کشور و انتخابات، حرفهایی را نوشتم. نه برای مخاطب عام. برای دوستانی که مرا میشناسند و زندگیم را میدانند و انگیزه هایم را لمس کرده اند و قوتها و ضعف هایم را – آنچنان که خود نیز همواره صادقانه و صریح با مخاطبانم گفته ام – می بینند.

میتوانستم ننویسم. چنانکه دوستانم ننوشتند و از ماهها پیش، ایمیل و تلفن و پیامک زدند که ننویس. تو تند و رادیکال مینویسی و «مصلحت» نمیشناسی و دوباره گرفتار میشوی و اگر جایی رفتی یا تو را جایی رفتند (!) ما فرصت پیگیری نداریم و چه کار داری به این مردم. که دین و تاریخ و فلسفه گفته اند که مردم، هر چه دارند در شأن ایشان است و …

من اما، معلمم: قبل از هر شغل دیگری.

من اما مانده ام: تا در کنار سایر مردم، اینجا را بسازیم.

نه از آن رو که وطن پرستم، بل از آن رو که معتقدم در این نقطه از خاک، فاصله آنچه «هست»، با آنچه «میتواند باشد»، فراتر از حد تصور است.

نوشتم. و تلاش کردم بر اساس آنچه میدانم – و میدانستم که برخی از داده ها را اطرافیان نمیدانند یا دیرتر خواهند دانست – بنویسم. البته سایتهای مختلف هم نوشته ام را نقل کردند و آنچنان که میگویند ظاهراً ده ها هزار بار خوانده شده است.

چنین بود که راه مهمانان ناخوانده به خانه مجازی من باز شد و ایمیل پس از ایمیل با حرفهای جالب و جذاب از جمله اینان:

– ساندیس خور خفه شو!

– به تو چه که برای ما تعیین تکلیف میکنی!

– تو هم نان خور همین ها هستی.

– اگر آدم اینها نبودی، تا حالا ده بار گرفته بودندت! جاسوس وطن فروش!

– خاک بر سر بی شعورت کنند که سیاست نمی فهمی.

– دروغ گوی کثیف. تو که دکتر نیستی حرف نزن (انگار دکتر قبلی که در رأس کار بوده چه کرده!)

– ترسوی پست. شجاع باش و واقعیت را بگو (امضا کرده: دانشجوی شجاع!)

و صدها توهین و تهمت دیگر که ریشه اش، تنبلی است. اگر زحمت میکشیدند و چند نوشته مرا می خواندند، بهتر میشناختندم.

امشب خانه آمدم. خسته و فرسوده.

با خودم گفتم که به امید کدام مردم نشسته ایم؟ آنها که در رأس قدرتند این چنین اند که میدانیم و آنها که در این پایین ایستاده اند، چنین سطحی و بی منطق!

به راستی کدام را به کدام ترجیح میدهم؟ نه از آنها هستم و نه از اینها.

آن شعر معروف را بیش از صد بار با خودم تکرار کردم که:

نه در مسجد گذارندم که رندی!

نه در میخانه کین خمّار خام است!

میان مسجد و میخانه راهی است؟

غریبم! سائلم! آن ره کدام است؟

احساس کردم که غریب و تنها هستم. تحت سیطره دولتی که با آن همسو و هم رأی نیستم، اما وقتی مخالفان سطحی و جزم اندیش آن را می بینم، دلم نمی خواهد در جرگه مخالفان نیز باشم.

موبایل را برداشتم و دو صفر اول را گرفتم تا با دوستانم تماس بگیرم و بگویم که من هم تسلیم شدم. من هم به شما ملحق میشوم.

اولین بار نبود که به این نقطه میرسیدم (البته نه به این شدت). معمولاً این جور وقتها، خاطره دزفولیان را مرور میکردم تا آرام شوم.

سایتم را باز کردم و نوشته زیر را که مهر ماه سال گذشته نوشته بودم دوباره خواندم:

سال 1374 به تازگی از علامه حلی اخراج شده بودم و سال سوم دبیرستان را در خانه مانده بودم که پدر و مادرم، پس از مدتی بست نشستن پشت دفتر باقر دزفولیان (مدیر دبیرستان البرز) به داخل راه پیدا کردند. آن روزها تمایلم به ادامه تحصیل را از دست داده بودم. میگفتم با این نظام آموزشی که هیچ مهارتی را در انسانها پرورش نمیدهد، ترجیح میدهم در یک مکانیکی، ماشین ها را تعمیر کنم (در خیابان ما مکانیک خودرو زیاد بود). بالاخره اصرار زیاد پدر و مادرم، سرسختی دزفولیان را کم رنگ کرد. با من صحبتی کرد و آزمونی از من گرفت و اجازه داد سر کلاسها حاضر شوم. در لا به لای صحبتها، به او گفتم که من به نظام آموزشی کشور معترضم و حتی اینکه در یک تعمیرگاه مشغول به کار باشم را به گرفتار شدن در چنبره این نظام آموزشی بیمار ترجیح میدهم…

فقط نگاه میکرد و هیچ نمیگفت… اما در نگاهش محبت را حس میکردم.

حدود دو سال گذشت و تقریباً موازی با جنب و جوش سالهای اصلاحات، به خانه دزفولیان رفتم. در بستر مرگ افتاده بود. آنقدر بزرگ بود و کاریزما داشت، که نتوانستم در مقابلش روی زمین بنشینم. ایستاده بودم و او حرف میزد. صدایش ضعیف شده بود. کمی نزدیک تر رفتم. به رسم ادب پرسیدم: آقای دزفولیان. توصیه ای به من ندارید؟ گفت: «چرا. دارم. نخستین روزی که پا به دبیرستان البرز گذاشتی یادت هست؟ به تعمیرکاری در کنار خیابانها هم راضی بودی. میدانم که رشد میکنی و فرصت برای کار و زندگی در هر کشوری را که بخواهی، خواهی داشت. اما هر وقت هوس رفتن از این دیار به سرت زد، به یاد بیاور که تو به یک تعمیرکاری ساده در گوشه خیابان هم راضی بودی. طمع نکن… بمان و کشورت را آباد کن. بمان…»

نوشته را خواندم. نه یک بار. نه دو بار. شاید پنج بار.

عجیب بود. هیچ حسی در من بر نمی انگیخت. خاطره دزفولیان نیز، اثر معجزه آسای خود را از دست داده بود…

با خودم قرار احمقانه ای گذاشتم.

گفتم نامم را در اینترنت جستجو میکنم و آنچه راجع به من نوشته بودند را میخوانم تا ببینم آیا واقعاً در تلقی دیگران، تا این حد انگل اجتماع محسوب میشوم؟

قرار گذاشتم 50 لینک اول را بخوانم. همه را خواندم. همه مثبت بود و لطف و اغراق دوستان.

خوشحال شدم اما آرام نشدم. یک بار دیگر ایمیل ها را خواندم و در دلم به دزفولیان گفتم: تو اگر این همه توهین را میدیدی، خودت هم البرز را می بستی و می رفتی. پس به من حق بده!

پانل مدیریت سایت را باز کردم تا shabanali.com را برای همیشه ببندم.

آخرین لینکی که در گوگل آمده بود سانسور بود. اما نخستین جمله اش کنجکاوی من را برانگیخت: «من محمدرضا شعبانعلی را از پانزده سال پیش میشناسم…»

برای ارضای کنجکاوی و به زور و ضرب فیلترشکن – که به لطف دولت کریمه، استفاده از آن مستلزم تلاش زیاد و در حد جهاد اکبر است – آن آدرس را باز کردم. دیدم وبلاگ امیر فراهانی است. امیر و سارا الان آمریکا هستند و از دوستانی بوده اند که همیشه دیدنشان آرامم کرده است. امیر دوست خوبم بوده است و سارا هم مانند امیر، در دانشگاه با ما مکانیک میخواند و یادم نمیرود روزهایی را که با هم، مسئول سایت دانشکده بودیم.

متن امیر را خواندم (آبان ماه سال 91 نوشته بوده اما من نمی دانستم):

محمدرضا شعبانعلی دوست من است. سابقه آشنایی و شروع دوستی مان به حدود 15 سال پیش بر میگردد. هر دومان در دانشکده مکانیک دانشگاه شریف ورودی سال 1376 بودیم.  محمدرضا اما با بسیاری دیگر فرق داشت. زمانی که ما در پیچ و تاب درسهای ترمهای اول بودیم او صحبت از هوش مصنوعی می کرد و کلاس آموزشی میگذاشت. کلاس هیدرولیک  و نیوماتیک و PLC می گذاشت. زمانی که در نوشتن برنامه کامپیوتری درسهای دانشگاهی می ماندیم او بود که برای هرکس به روشی راه حل میداد که استاد بویی از یکسان بودن انجام آنها توسط یک نفر نبرد. و بسیاری موارد دیگر که نیازی به گفتن آنها در یک نوشته کوتاه وجود ندارد.
 
مسیرهای مختلفی را طی کرده است. بعد از سالها کسب تجربه در صنعت در یکی از زمینه های تخصصی اش!، زمینه ای که شاید با خصوصیتها و علایقش بیشتر همخوانی دارد، درس می دهد و سعی می کند که تجربیاتش و دانشی که در این سالها کسب کرده است را در اختیار دیگران قرار دهد. 

  […] می دانم که او بیشتر از آنکه فردی با خصوصیات و تواناییهای قابل توجه باشد فرد زحمتکشی است.  من می دانم که برای یافتن دانشی که بدون دریغ در اختیار شاگردان کلاسهای درس و حاضرین در سمینارهایش می گذارد هزاران ساعت کتاب خوانده و تحقیق علمی کرده است.

 اما من او را به خاطر هوش اش ستایش نمی کنم. […] او را به خاطر  قابلیتهایش هم ستایش نمی کنم.  شاگردانش او را به اندازه کافی تحسین می کنند. اما من او را به خاطر یک چیز ستایش می‌کنم و آن گذشتن از چیزهایی است که شایسته آن است و برای حضور در بین آنهایی که می تواند به آنها چیزی یاد بدهد از آنها گذشته است. محمدرضا شعبانعلی می توانست مانند بسیاری دیگر در بهترین دانشگاهها کرسی داشته باشد. می توانست درآمدهای بزرگ داشته باشد. می توانست نباشد. اما هست. هست تا بیاموزد. محمدرضا، مانند بسیاری دیگر دوستان هم نبود که به بهانه ادامه تحصیل و ادعای خدمت به مملکت از کشور خارج شدند و حالا به نظر قصدی هم به جدا شدن از امکانات خارج کشور و برگشتن به خرابه وطن ندارند. از اول می گفت من اینجا می مانم و هنوز هم آنجا مانده است. هنوز هست تا به آنهایی که قدرش را دارند یاد بدهد و به آنهایی که قدرش را ندارند یادآوری کند که در فضایی که که گند دروغ و دزدی و بی همیتی (که همه از نظر من نتیجه بی رنگ شدن ارزشها و مردن آرمانها در جامعه مان است) همه جا را گرفته است، می توان بود و مفید زندگی کرد. می توان بود و تاثیرگذار بود. میتوان بود و جای خالی آنها که رفته اند را پر کرد. جای آنهایی که نیستند. آنهایی که هر کدام دلیل خودشان را برای نبودن دارند.
 […] محمدرضا در بیان نظراتش رادیکال است. او مصلحت اندیشی نمی کند. آنچه را که باید در لحظه خاص بگوید می گوید. و این برای بسیاری که او را نمی شناسند جالب، برای بعضیها ناخوشایند و برای بعضی شاید خطرناک است.
 
[…] محمدرضا خوب یا بد اینست که هست. توقع نسخه حاضر آماده برای دردهایتان هم از او نداشته باشید. از او توقع همه چیز بودن هم نداشته باشید. او را در قالب استادی که برای شاگردانش تمام و کمال انرژی می گذارد ببینید […]
همه مان بدانیم که افرادی مانند محمدرضا شعبانعلی […] هرچقدر هم سرسخت، هر چقدر هم عاشق، هر چقدر هم بزرگ، ممکن است روزی خسته شوند از شرایطی که برخی از خودمان  برایشان پدید آوردیم. و آن روز دیگر دیر است برای نگه داشتن آنها.
 

بیایید […] این حداقل ذره امید به حضور و انگیزه مفید بودن را در درونشان از بین نبریم.

امیر خیلی اغراق کرده است. خودش هم حتماً میداند. این متن را اگر زمان دیگری خوانده بودم، صرفاً به پای لطف یک دوست میگذاشتم و می گذشتم.

اما الان حس و حال دیگری دارم.

کمی که فکر میکنم، به خاطر میآورم که دوستانی مانند امیر هم کم ندارم. آنهایی که هنوز با دیدن ما در ایران، با لبخند سطحی رضایت ما در عکسهایمان و با خنده دروغینمان در پشت تلفن، احساس میکنند که روزی میتوان به این خاک بازگشت و زندگی کرد. آنهایی که تصویری از من و امثال من ساخته اند، فراتر از واقعیت مان.

امیر جان.

نه به خاطر دولت. نه به خاطر ملت و نه به خاطر ترس از قیامت.

به احترام تو و کسانی چون تو، به احترام آن دفتر مجله که شبها تا دیر وقت در آن میماندیم، به احترام تصویر زیبا اما بزرگنمایی شده ای که از امثال من ساخته ای، می مانم.

لااقل امشب میمانم و در این خانه مجازی را نمی بندم.

نمیدانم چقدر طاقت بیاورم.

اما همه چیز را نوشتم. نه برای تو. برای خودم و روزهای تلخ آینده…

امیدوارم، دیگر بار که فرسوده شدم، خواندن این متن، دوباره آرامم کند و فشارهای موجود، اثر معجزه آمیز حرفهایت را، همچون حرفهای دزفولیان – آن مرد بزرگ – کم اثر و بی اثر نسازد…

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

160 دیدگاه

بیتا ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۲۱:۳۰

دوست داشتن همیشه نقطهء‌ شروعِ یک پیوند است،و لازمه‌ء هر زندگی‌ ،گه گاه خلوتی در گوشه‌ دنجی دور از چشم و گوشِ دیگران …!….خلوت که میکنی دوست داشته هایت یک به یک به یادت میآیند…..
اینبار،دوست داشتنِ کلمات…و به صف کشیدنشان…..و این آغاز پیوندی ست،پیوند تو با کاغذ و قلم….کلمات کاغذ را لمس میکنند و…. روح تو را نوازش…!!!
وقتی نقطه پایان را میگذاری احساس رهایی میکنی ،لبخندی بر لبانت مینشیند …و گاهی اشکی بر چشمانت…
اشک حمله می‌کند… اشک بی‌دلیل نیست… همیشه دلیلی هست….مثل حرفی که باید زده میشده و نشده …..حرفی که گفتنش را به تعویق انداخته ای…و شاید حرفی که هیچ وقت نتوانی غیر از کاغذ با کسی بگویی…یا میگویی و خوانده نمیشود…!!!
این روزها، انگارکسی اگر هست، می‌شود ندیدَش…. !؟!صدایی اگر هست ،می‌شود نشنیدَش…!؟! حرفی اگر هست میشود نخواندَش…!!؟!
و می‌بینی گاهی اشک جای همه چیز را می‌گیرد…!!!
اما نوشتن معجزه میکند…اشک را پاک میکنی و اینبار بیشتر مینویسی…
نقطه را که میگذاری لبه تیز کاغذ دستت را میبرد…لمسِ درد…. !
اینبار اشک ات از دردی دیگر است…تیزی کاغذ دستت را می‌بُرد…بد جور بریده شده …و تو انتظار این درد را از یار همیشگی ات نداری… اما گاهی کارِ کاغذها همین است:پشیمانی…!
چون آن حرفها باید گفته میشدبا صدای بلند….شنیده میشد… با نگاه های شنوا …خوانده میشد با دل های بینا…آن حرفها باید زندگی میشد… !
آن حرفها نباید بی دفاع، قضاوت میشد …!

نوشته ها مقدّس‌اند، شجاع‌اند….اما سرگردان‌اند، پریشان‌اند….
اما تو بنویس…واقعی…حقیقی…راست…هر آنچه که هست.! نوشتن، کنارهم گذاشتنِ کلمات است که نویسنده خودش به خودش مجوز میدهد که بنویسد… اجازه‌ ای به خود می‌دهد تا خود را در بعضی زمینه‌ها بیان کند…قد بکشد…. جهش کند… پرواز کند… نوشتن این است که حداقل به درونت آزادی میدهی. از درون که آزاد شوی، با وجود تمام قفسهای بیرون ، رهایی، حکمِ انتخاب میشود…سبک میشوی…..!
نوشتن ،خلوت با خود است….!
تو بنویس…تا همیشه …برای همیشه….برای خودت …برای همه….بنویس حتی اگر با نوشتن ات گاهی دستانت … دل ات… روحت به درد آید…!

پاسخ
نوید ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۲۰:۱۷

ذل همه ما میگیره وقتی هر روز دوستا و همکارای خوبمون ایمیل خداحافظی میدن!!!! گاهی کم باش ….اما باش ….باش و به من و امثال من هم نشون بده راه رشد و کمک به خودمون اول و به جامعهی خواب زده!

پاسخ
فریبا ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۲۰:۰۵

استاد عزیز من به شما و بودنتان وجسارتتان افتخار می کنم.

پاسخ
ماهساقی ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۹:۵۳

دوستت دارم محمدرضا،خیلی دوست دارم،خیلی

پاسخ
بهرام ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۹:۴۱

با این همه طرفدار…

پاسخ
سعيد ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۹:۰۰

محمد رضا كجا داري تخته ميكني.اقا من شما رو تازه پيدا كردم.يه بار تو تلويزيون صحبتهاتو شنيدم.دقيق نميدونم كي بود ولي يه چيز تو خاطرم موند اينكه ميگفتي منو همه دانشجوهام با اسم كوچيك صدام ميكنند (از روزي كه تو دانشگاه فرصت پيش اومده كه مربي باشم بهشون گفتم اسممو صدا كنن به جاي اين القاب دهن پر كن هيچ چي ازت ياد نگرفته باشم همين يه دونه واسم ميمونه تا اخر عمر اين كوووول بودنتو دوست دارم).از اون موقع يه گوشه ذهنم بودي تا اينكه 10 روز پيش كه ايميلهامُ چك ميكردم يه ايميلي از يكي از دوستان اومده بود كه يه نفر بوده كه دوبار(شايدم چندبار) دكترا داده و رتبه آورده و بيخيال شده (چون مراتب برام ارزش نداره و شك ندارم واست ارزش نداره از يادم رفته).خلاصه اقا سرتو درد نيارم يه سرچ زديم تو گوگلُ دوباره پيدات كردم.حالا ميخاي به همين زودي بري.تازه من بيخيال كنكور دكترا شدم انگيزه پيدا كردم بيشتر از اين علم موجود استفاده كنم تا علم بيخود توليد كنم.حرف از رفتن نزن كه به مولا ناراحت ميشم (درسته زياد اشنا نيستم ولي تقريبا آرشيوتو تو اين چند روزه زيرو رو كردم)

پاسخ
علیرضا ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۸:۵۱

دوست و استاد گرامی .افراد زیادی مثل من با شما و افکار و نوشته هاتون زندگی میکنند .اگر چه هرگز نتونستم از نزدیک ببینمتون و شما هم نمیشناسیدم ولی حس نزدیکی عجیبی بهتون دارم حسی که قابل توصیف نیست .امیدوارم چراغ این سایت هرگز خاموش نشه .هرچند دلشکسته اید اما این اولین بار نبوده و قطعاً آخرین بار هم نیست که شما را می آزارند .شما همیشه برای من سمبل تلاش و امید بوده اید پس با امید به فرداهای بهتر صبر پیشه کنید که خدا صابران را دوست دارد

پاسخ
حمیدرضا اخویزادگان ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۷:۵۳

قطعا این اولین پیغام من برای تو توی سایتته و احتمالا آخریش
من خوب می شناسمت، درسته که الان مدتیه ندیدمت اما به عنوان یکی از”مهاجرین”و دوسال قبلترش با تو، عقایدت، دوستات، علایقت ، کارت و خیلی چیزای دیگه آشنام
همیشه تو سایتت هستم اما ساکت مثه وقتی که شاگرد کلاست بودم
اما این دفعه می نویسم چون اگه تصمیم بگیرم ننویسم بازم نوعی تصمیم گیریه اما این دفعه از نوع غلط (برگرفته از سایت محمدرضا شعبانعلی)
حداقل اینبار میگم منم هستم
هستم تا حضوری یا غیرحضوری ازت یاد بگیرم
و شاید مثه امیر و سارا نباشم اما شبیه حمید که هستم، دوست دارم اینجا باشی تا شاید 5 نفر حالشون بهتر شه تا اینکه نباشی و همین 5 نفر حالشون بدتر شه
می دونم قبل و بعد این شعر رو خوب بلدی پس فقط یه بیتشو می نویسم که شاید شبیه حال این روزات باشه
…به جان تو بانو نخورده مست بیهوشم
تو فرض کن این درد تکیلاست که مینوشم…

پاسخ
الهام ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۷:۰۳

امروز با خوندن این پست احساس کردم مقصرم…من هر روز اولین سایتی که باز می کنم اینجاست، حداقل هفته ای یکبار یک پست رو ایمیل میکنم و از همه هم میخوام که اون رو پخش کنن ولی اغلب خواننده خاموشم، نظر نمیذارم و ایمیل هم نمیزنم.
من و امثال من شاید مقصریم که هر روز داریم به این سایت سر میزنیم، لذت می بریم از نوشته هاش ولی یادمون میره به محمدرضا بگیم که چقدر حضورش تو زندگیمون پررنگه…که چه درسهای بزرگی ازش آموختیم…که چقدر حضورش و تلاشش در شرایط سخت امیدوارمون میکنه.
اصلا نمی تونم تصور کنم که دیگه محمدرضا ننویسه!
توی دوره ای که اطرافتو کوتوله های سیاسی و فرهنگی و علمی پر کرده، تصور کنار کشیدن محمدرضایی به این ارتفاع واقعا دردناکه!
محمدرضا از اون آدمهایی هست که به آدم این حس رو میدن که دنیا هنوز هم جای قشنگیه واسه زندگی کردن.
امیدوارم این خستگی گذرا باشه و باز هم بنویسی

پاسخ
س - شادی ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۶:۵۸

سلام
من نمی خواستم چیزی بنویسم چون خواسته بودید کسی که شما را از نزدیک نمی شناسه چیزی ننویسه فقط خواستم بگم که انچه که دوستتون گفته اصلاً اغراق نیس و تاثیر گذاری کلامتون خیلی گسترده و عمیقه بخاطر همینم یه سری آدمای ضعیف اما به ظاهر قوی تحملشو ندارن والا توهین نمی کردن . به هر حال از خداوند صبر و شکیبایی آرزومندم.

پاسخ
پویان ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۶:۵۵

سلام

شما برام از کسایی که سکوت کردن خیلی با ارزش ترین.

ولی اینجا اینجوریه ، انگار دیگه فحش دادنم مثه دروغ شده جز اخلاق خیلی از این ملت محترم …

منم فحش وبلاگی زیاد خوردم

همیشه برام جالب بوده چرا آقای شعبانعلی هنوز ایرانه

پاسخ
aseman ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۶:۴۹

خیلی مردی.بمان تا قدر زنده بودنمان را بیشتر بدانیم

پاسخ
کوروش ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۶:۴۵

سلام خداقوت
استاد خوبم محمدرضا جان دوستت دارم.
نمیدونم چی بگم اما بدون که “خدایی هست” وقتی میخوندم قلبم به درد اومد اشکم خودبه خود سرازیر شد آخه دلم سوخت از اینکه عده ای نمیدونن حرفهای زیبای این معلم عزیز به یه جوون ناامیدو بی انگیزه زندگی داده که بتونم بپذیرم و از نو شروع کنم…
من از شما سپاسگزارم و آرزوی موفقیت دارم.
امیدوارم پایدار باشید.
“خدایی هست”

پاسخ
Setareh ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۶:۲۶

امیدوارم حالا که نوشتید و حرف و حس تون رو روی برگه کاغذ یا در مقیاس وسیع تر، تو دنیای مجازی منتشر کردید، حداقل یه کم حس و حال بهتری داشته باشید، گرچه میدونم که فراموش نمیکنید.
همیشه طعم تلخی ها و نیش ها میمونه، شاید باید جنگید تا حداقل گس بشه.
اما، استاد
میدونم که میدونید تک تک ما همیشه در کنار شماییم، تنهاتون نمیگذاریم و یکی ار آرزوهامون **همیشه** حال خوب شماست.شاید از سر خودخواهیه که اینقدر شما رو دوست داریم، چون اون وقت حال خودمون هم بهتره(حداقل برای من که اینجوریه).
آره ماها همون ارتشی هستیم که سعیمون تبدیل طعم های تلخ تا حد شیرینه. روی این ارتش همیشه حساب کنید و مطمین باشید که هیچگاه ترکتون نخواهد کرد.

فقط یه چیز
ما همه هستیم، دست در دست شما و در کنار شما،
اما خووب چی کار کنیم که یک سری دیگه هم هستن که غیر قابل حذف اند.تنها دلخوشیم اینه که ما بیشتریم
قول میدم، مطمین باشید

پاسخ
محمد پیام بهرام پور ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۶:۱۱

اما هرجا باشید دوستون داریم.

پاسخ
soran ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۵:۰۶

«نیش‌های چند مگس هرگز اسب چابک را از تاختن باز نمی‌دارد.» ولتر

پاسخ
soran ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۵:۰۱

یک ماه پیش در حال خواندن کتابی از جورج راس مشاور دانلد ترامپ در مورد مذاکره ، با سرچ در گوگل به شما رسیدم و ساعتها و روزها مطالب شما(صدا،تصویر، فایل،نوشته ..) رو زیرورو کردم،، همه رو ذخیره کردم.سالها بود انقدر لذت نبرده بودم از کشف چنین آدم متفاوتی که شبیه کسی ست که میخاهم باشم البته( متاسفانه) در مقیاس کوچکتر(به دلیل مشکلات بزرگی که داشته ام و سختکوشی ،هوش و شاید شانس(مثلا محمود خلیلی ..) کمتر)
من کلا ادم سردی هستم ولی با خواندن این پست بی اختیار دارم اشک میریزم (گریه نمیکنما ، اشکه خودش میاد 😉 )…
از زیاد حرف زدن خوشم نمیاد خیلی خلاصه میگم که :
در درونم شمعی هست که شما روشن ترش کردید . باعث شدید بیشتر کتاب بخانم ، باعث شدید در بعضی تصمیماتم تجدید نظر کنم و در بعضی موارد مصمم تر باشم (مثلا:که بمانم و بسازم ،هم خودم را هم تا انجایی که میتوانم محیطم را، که به فکر دیگران هم باشم، که با جای مثل گله (به قول نیچه)بودن متفاوت باشم ، که بورسیه ای پی اف ال به درد من نمیخوره و نرم ،ده ها مورد دیگر )
چقدر دوست دارم ازتون بخام که بمانید ، که بگم نکنه یه وقت اینجا رو تخته کنید.ولی مگه من چکاره م که همچین چیزی بخام . واللا ..
آرزو میکنم ادامه بدهید

پاسخ
پیام ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۴:۵۱

خیلی ماهی بابای رها

پاسخ
ندا ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۴:۱۶

قبول دارم ، برای کسی که زندگی و عمرش را عاشقانه برای معلمی گذاشته است ،حتی اگر یک نفر در مقابل هزار نفر حرف و دردش را نفهمد باز برایش سخت است …اما قرار نیست و نمی شود که همه بتوانند دیگران را بفهمند اگر می شد که دنیا اینجوری نبود ! مخصوصا اگر حرفی عمیق تر داشته باشیم احتمال بد فهمیدنش بیشتر می شود …
این را می شود از حافظ و فردوسی و هزار بزرگ دیگر پرسید !

بعضی ها نگاهشان نه عرض دارد نه طول . با کلمه ای ساده و سحطی قضاوت می کنند .به قضاوتشان نه باید دلخوش بود و نه باید رنجید .

بخاطر تمام آنهایی که می بینیند و می خواهند و می فهمند باید ماند ..حتی اگر بسیاری از آنها امروز هنوز دنیا نیامده باشند .

پاسخ
سید محمدرضا موسوی ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۴:۱۱

محمدرضا امسال سال انرژی بود
سال تمام قدرت رو به جلو
از نوروز با انرژی شروع کردی
اتفاقی نیافتاده
یه کم به خودت هوای طبیعت برسون
همه چیز درست میشه
استاد
اگر چراغ شما کم سو بشود ما اوضاعمون خراب می شود
پس خواهش میکنم
تفریح کن
با تشکر

پاسخ
شیوا ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۴:۰۹

وقتی نوشته ات رو خوندم نا خودآگاه دستم رفت رو کیبورد فکر کردم حرف برای نوشتن دارم اما هر چی سعی کردم کلمه ای تایپ نشد. یک ساعت گذشت دوباره خوندم
وحالا همین جمله ساده رو می نویسم ” بمان و بگذر از کسانی که انقدر ضعیفند که راهی جز این برای ابراز وجود خود ندارند”

پاسخ
سارا.ر ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۳:۵۲

تو این روزگاری که چرخ امور زندگی عده زیادی با دروغ و ریا می چرخه و حرف راست لا به لای دروغ مجالی برای بروز پیدا نمیکنه صداقت کلامت عجیب میچسبه،
بودنت حالمون و بهتر میکنه، باش ،همیشه باش

پاسخ
محبوبه مقصودی ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۳:۳۵

سلام استاد
من کمتر از 2 ماهه که با شما آشنا شدم، متاسفم که اینقدر دیر شده، اما خوشحالم که می تونم هر روز ساعتی حرفهای کسی را بخوانم که حرف دل می زنه و حرفش به دل میشینه،
اطمینان دارم شاگردهای زیادی دارید که میبینیدشان و دوستار شمان، اما امثال من فقط از طریق همین فضا شاگرد شما هستن، خواهش میکنم این حرف ها را جدی نگیرید، خیلی ها هستند که دوستتان دارن اما هیچ وقت نظری نمیذارن. من بخاطر بودنتان ازتان ممنونم، بیش از حد تصورتان دوستتان داریم و بهتان احتیاج داریم

پاسخ
sahar ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۳:۰۳

lمحمد رضا عزیز
اگه نباشی تکلیف ما که هر روز اینجا سر میزنیم تا با حرفات ایده بگیریم و از چیزهایی که تو میبینی و از نزدیک حس میکنی و ما از دور، چی میشه؟ ما که هم سن و سالیم ولی احساسی که بهت دارم احساس رها فرزند نداشتته از حیث احترام و در اختیار داشتن تجربیاتت.
از کاریزمای امام خمینی گفتی و من کاملا قبول دارم و این و بدون که کاریزمای تو هم برای من قابل تحسینه.
یه استاد داشتیم میگفت بچه های حقوق یه وقتایی تو کارشون کم میارن و خسته میشن ولی این یادتون باشه آدم های بزرگ دشمن زیاد دارند

پاسخ
ارش محبوبی ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۲:۴۶

محمدجان همیشه بودی و همیشه بمان و بجنگ و با جنگیدنت خاطره بساز خاطره ای که امیدی به کسان نا امید است….

پاسخ
رها(اسفند) ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۲:۳۴

من هم تنهاییتان را نه یک بار نه دوبار که بیشتر از پنج بار خوانده ام … و میخواستم هربار نظربگذارم که تنها این گنج نوشته ی دکتر شریعتی به ذهنم می رسید برای حس غریبتان:
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید
هرچند معنی آن جز رنج و پریشانی چیزی نباشد ،
اما کوری را هرگز به خاطر آرامشش تحمل مکن…

پاسخ
پگاه ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۲:۰۹

امیدوارم رنج این درد بعد از این به اشتراک گذاری کمتر شده باشه …د رمورد کسانی که اینطور نظر میدن به نظر من باید خوشحال باشی …کسی که بدونه هویت و با فحاشی م یخواد نقد کنه تازه نقد هم نه قضاوت کنه تازه اون نه در مورد موضوعی که داره می خونه در مورد نویستده موضوع مهر تایید هم به قضاوتش میزنه یعنی با اطمینا میگه مثلا نون به نرخ روز خوری؟؟!!!این نشون از ضعف اون فرد در نقد و بحث سالمه…چرا باید شخصیتی که پشت همچین جملاتی هست باعث بشه سایت اینچنین بسته بشه.؟؟؟..من یکبار گفتم متنی نوشته بودی در مورد انتخابات و من حدس زدم شاید این شورو هیجان ریشه داره در پستی و موقعیتی در آینده و برات هم نوشتم و در جواب هم گفتی که بارها پستها و شغلهایی بهت پیشنهاد شده ولی با این قضاوت باز هم نوشتت برام منطقی بود…با خودم فکر کردم به فرضم که اینطور باشه اگر همچین آدمی با چنین طرز فکری وارد پستی هم بشه چه بهتر…جداقل نتونه تمام طرز فکر خودش و به طور گسترده تر عملی کنه یک چهارمش رو هم عملی کنه بازهم خوبه…تغییر واقعی اینطوریه که پیش میاد آروم و آهسته در بستر زمان …من تا به حال هیچ همایشی رو شرکت نکردم از نزدیک هم ندیدمتون فقط به برنامه ازت دیدم توی تلویزیون پخش شده بود و یه سری نظراتم هم برات فرستادم که گفته بودی چقدر ریز تحلیل کردی. از تراست زون هم چیزی تا به حال نخریدم و هیچ فایلش هم استفاده نکردم ولی اندیشه تراست زون و عملی کردنش رو با گذاشتن آمار د رمورد سطح اعتماد تو تمام کشورها و کشور خودمون تحسین کردم…ولی هروقت تصمیم داشتی اینجا رو ترک کنی بدون که این حق طبیعی و مسلم تو و خانواده تویه که محل زندگیشو رو خودش انتخاب کنه و مطمینا باز هم مورد قضاوت اینچنینی قرار خواهد گرفت …هرچند هرچند می دونم بعضی وقتها چنین حرفهایی و تلنبار شدنش به قول خودت باعث فرسودگی و خستگی میشه که مطمینا این پست هم بعد از تکرارهای زیاد همچین چیزایی بوده…ولی محمد رضای عزیز هروقت 100 درصد کامنتایی که گرفتی در مدح و آفرین گفتن بهت بود ناراحت شو…نیازی ندرای برای ثابت کردن حرفهات خودت رو تحت فشار بزاری مخصوصا برای چنین نظر دهندگان بی نام و نشانی…کلا که خیلی پراکنده گفتم هرچند گفته بودی بیاین بخونید و بگذرید ولی به عنوان کسی که سالها میام اینجا می خونم و یاد میگیرم و بعضی چیزها برام تکرار میشه و مرور وطیفه دیدم که بنویسم هرچند خیلی پراکتده … جدا از نظردهنگان بی نام ونشان که گفتی حال نوشتن هم همینه …گاهی روان و جاری گاهی بی میل فقط امیدوارم اون هوش هیجانی که من دیدم یهو باعث نشه بیایم اینجا و به در بسته بخوریم…. از خدا می خوام انرژی بهت بده و قدرت تحمل و بردباری در حد اهدافی که داری تا از کنار چنین آدمهای کوچک بی نام و نشونی به راحتی عبور کنی و بتونی با آرامش چشمهات و به روی خیلی چیزهای اینچنینی ببندی …یک چیز ی هم مینویسم فکر کنم هیمنجا خوندمش و یادداشتش کردم…
انتظارات مردم و انتظارات تاریخ از ما متفاوت است..مردم عموما کوته نظر و قدر ناشناس هستند..این است که من ترجیح دادم تصمیمهایم را براساس انتظارات تاریخ بگیرم..و به تاریخ پاسخگو باشم..فکر کنم ناپلیون گفتتش…
سلامت باشی و پر انرژی

پاسخ
shabanali ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۳:۳۵

پگاه. باور نمیکنم که ندیده باشمت.
همیشه منتظر خوندن کامنتهای تو هستم و لذت می برم ازشون.
توی دنیای مجازی، همسایه ی دوست داشتنی منی

پاسخ
پگاه ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۵:۵۳

امیدوارم یک روزی از نزدیک ییینمت ..اصفهان تشریف آوردید خبر بدید :)….محمد رضای عزیز شما انگیزه هات بیرونی نیست که عوامل بیرونی اینچنینی باعث توقف یا تغییر جهتش بشه …تمام این تلاشها مسلما پاسخیه به انگیزه های درونی همونهایی که برای رها آرزو دارید …امیدوارم تمام هدفهات رو با انرژی و شادی پیگیر باشی…

پاسخ
mina ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۲:۰۱

محمد رضای عزیز حرفات بیشتر از هر زمان دیگه ای پر از درد و ناراحتیه همه ی کسانی که دوستت دارند و تو را می شناسند هم مثل تو دلگیر شدن خیلی تاسف باره.

پاسخ
شاهین ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۱:۵۸

دوستی می گفت : هر وقت بدو بیراه نثارت کردند ، بدان که راهت را درست انتخاب کرده ای .
محمدرضای عزیز ؛ بدان که راهت را به شدت درست انتخاب کرده ای !
پس بمان و بگذار ما هم که مانده ایم ، احساس حماقت نکنیم !!

پاسخ
rezaA ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۱:۴۷

اینجا را به خود انتخاب نکردم..زادگاه من است..به فرمان کسی نیامدم که به عتابش بروم..(خیلی دوست دارم این جمله رو)..تاثیر گزار تر ازونی که فکر میکنی..من یکی از کارای روزانم اینه که سایتتو باز کنم و ببینم مطلبی نوشتی بخونم یا نه..مطالب سایتتو از اول تا حالا دو بار خوندم..(حتی اونایی که واسه وبلاگت بود)..کتاب مذاکرتو اتفاقا دیشب تموم کردم و میخواسم نظرمو بفرستم که دیدم الان ناراحتی..شما باعث شدی کتاب ما چگونه ما شدیم رو بخونم..فایلای مذاکرت فوق العادست..خواسه یا ناخواسته روند زندگیم عوض شد..تموم نوشته های تو باورکن با اس ام اس به خیلی از دوستانم میفرسم..فکر کن طرف هزارتا اس میده که من براش از مطالبت براش بفرسم..تازه اینا تاثیرش رو منی هست که هنوز ندیدمت..من فک کنم همین تاثیر گزاریت برات کافی باشه که بمونی تو مملکتمون و این خراب اباد و بسازیم..

پاسخ
مسعود ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۱:۳۴

سلام، محمدرضا
من هم معلم هستم البته نه مثل شما، البته شاگرد شما در زمستان گذشته تا به امروز.
این ترم که گذشت، تصمیم گرفته بودم که به دانشجو ها کمی سخت گیری کنم، قبل از این معتقد بودم همان گونه که ما هنگامی که دانشجو بودیم می گفتیم این درسا به چه دردی می خورد امروز هم این دانشجو ها همین را می گویند. اما با دیدن شرایط جامعه نظرم عوض شد.
اول ترم تصمیم ام را گرفتم، کلاس 1:30 را 2 ساعت برگذار می کنم، کلاس اضافه می گذارم، به تمام سوالات پاسخ می دهم از تک تک بچه ها سوال می کنم که درس را یاد گرفته اید یا نه ، هر جلسه تمرین می دهم و… در عوض پایان ترم کمتر نمره اضافه می کنم.
همین کار را انجام دادم،اما نتیجه…
از یک درسم که 59 دانشجو داشتم، 20 نفر حذف کردن، 20 نفر افتادن، 19 نفر پاس شدن(البته در زمان ما این امر عادی و ایده ال بود اما امروز مثل اینکه این گونه نیست)
رئیس ذانشکده، مدیر گروه، همکاران، آموزش تا به امروز با من تماس گرفتن و هر روز ایمیل هایی از التماس تا فحاشی با ایمیل های ناشناخته دریافت می کنم، و بیانیه ای بر علیه من صادر شده که دیگه به من کلاس درس ندن.
حال از خودم سوال مکنم که ساعتی 4600 حق التدریس ارزش اش را داشت، اصلا تو چه نیازی به تدریس کردن داشتی، و هزاران سوال دیگر، و بزرگ ترین سوال،چرا دیگران اهداف را درک نمی کنن در حالی که براشان هم توضیح داده بودم.
حال دیگه نمی دانم چی درسته و چی غلط، و تعجبی نمی کنم از روزنوشت های که تو این روزها می نویسی
محمدرضا دلم برات تنگ شده،اصفهان نمی آیی، از این طریق دعوتت می کنم تا بریم اماکن تاریخی را با هم می بینیم، شاید مرهمی بود.

پاسخ
shabanali ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۲:۵۳

مسعود جان.
ممنونم از پیغامت.
من و تو شاید اشتباه بکنیم، اما لااقل می دونیم که با تمام وجود با نیت خیر کار میکنیم و تنها چیزی که این روزها من رو آروم میکنه همینه.
راستی.
حتماً در اولین فرصت سر میزنم به اصفهان

پاسخ
نیلماه ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۱:۲۵

استاد خوب من
من خیلی وقته میام اینجا و حرفای شمارو میخونم. خیلی کم هم پیش اومده که نظر بذارم. بیشتر در سکوت حرفاتونو خوندم. الان دلم نیومد به راحتی از کنار این حرفا رد بشم. بهرحال شما هرطور هم که بنویسید موافقان و مخالفانی خواهید داشت، مهم اینه که خودتون هستید و تمام حرفاتون رو از روی اعتقاد و ایمان قلبی مینویسید .
من بعضی پست هاتون رو تو وبلاگم برای دوستانم لینک میذارم تا دیگران هم با شما آشنا بشن. کاری جز این از دستمون برنمیاد . تلاشهای شمارو نمیشه با این تشکر ها جبران کرد …

واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
من شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
“گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است ”

حمید مصدق

پاسخ
رعنا ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۱:۲۴

تو حــــــــــــق نداری بری …

تو حـــــــــــق نداری به راحتی همچین تصمیمایی بگیری …

نه به خاطر اینکه من هر روز میام اینجا و عادت کردم روزنوشته هات رو بخونم

نه

تو به افکارم جهت دادی
تو “امید” رو برام زنده کردی
تو “معرفت” رو بهم نشون دادی
تو “اعتماد” رو در من بیدار کردی

تو “رها” یی به وجود آوردی که در برابرش مسئولی

پاسخ
محمدجواد مقومی ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۱:۲۳

این سایت هم بسته بشه جز یاس چی نصیب ما میشه؟ من که کاملاً به رای دادن نظر منفی داشتم با روشنگری شما توی پست “امسال 55 میلیون رای میدهند” تا حالا چندین نفر رو متقاعد کردم که بیان و باشن تو انتخابات که بدتر نشه اوضاعمون از این که هست و خط اعتدال و دور از تعصب شما همیشه الگو من بوده و خیلی ها مثل من…پر واضحه نبود همچون شمایی ناخواسته ریختن آب به آسیاب همون جزم اندیشان

پاسخ
reza ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۱:۲۲

سلام محمد رضا جان.
تو را به خدا ما رو از ارتباط با خودت محروم نکن .
ممنون.

پاسخ
فانی ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۰:۳۲

خوشحالم که هروز به اینجا میام وآشنایی با شما مرا امیدوار کرد که نسل آدمایی که خدا بعد آفریدنشان به خود احسنت گفت هنوز منقرض نشده..
ممنونم پدر دلسوز

پاسخ
ناشناس ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۰:۳۱

گل نباید 1000 نفری که انرا بوییده ولذت برده اند را با دست خوشه چین یکسان بداند
محمدرضا تصمیم با خودته

پاسخ
fallah ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۰:۱۶

دلم میخواد همیشه معلم بزرگوارم رو در کنارم داشته باشم تا از او بیاموزوم، همچنان که تا امروز بسیار از شما آموخته ام.

انشاالله همواره سلامت باشید.

پاسخ
مهدی بهرامی ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱۰:۰۸

سلام محمدرضای عزیز وقت بخیر شهیدآوینی میگه همه آزادن تو این مملکت غیر از حزب اللهی ها پس بمان حزب اللهی

پاسخ
165 ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۹:۵۳

من همیشه با کلی ذوق و شوق میام به این روز نوشته های شما
و بیتاب 24 مرداد
درود بر محمرضا شعبانعلی عزیز ، که امیدوارم هر روزش پر نشاط تر از دیروز باشد

پاسخ
ش ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۹:۲۸

سکوت یعنی فریاد.فریاد دل در شکنجه گاه منطق.

سکوت یعنی صدا.صدای خرد شدن جام دل با دستهای سرد و سخت منطق.

سکوت یعنی نوا.نوای غمناک تارهای دل زیر ضرب های سنگین وناموزون منطق.

سکوت یعنی درد. درد دل…

پر از سکوتم . پر از فریاد . پر از صدا . پر از نوا . پر از آه ه ه…

گوش کن…

پاسخ
سارا جم ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۹:۰۱

سلام
منم جزو اونهایی هستم که به عشق نوشته ها و مطالب و ایده های قشنگتون صبحها با علاقه سایتتون رو باز می کنم .کاش بدونید کسانی که به شما احترام میذارن و دلنوشته هاتون رو دنبال می کنند از کسایی که توهین می کنن خیلی خیلی بیشتره . در هر حال سعادت و سلامت و خوشبختی و آرامش شما رو آرزو دارم .
بیایی … بخواهی … بنویسی … بشنوی
چه خوب میشود … بهشت میشوم …
نخواهی اما … نباشی اما … میگذرد اما …
لحظه ها … روزها … سالها … بی ثمر میشود…

پاسخ
سمی ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۸:۳۵

شاید یکی مثل من هم که نه هیچ وقت تو کلاساتون بودم و به جز دوتا برنامه تلوزیونی چیز دیگه ایی به طور رسمی ازتون نگرفتم، تو رسیدن شما به این حس مقصرم. اگه منم هر زمانی که یه مطلب از شما می خوندم و اون همه تحت تاثیر قرار می گرفتم، خیلی وقتا که مثل یه مشاور برام بودین با نوشته هاتون، خیلی وقتها که با حرفاتون می تونستم کلی آدم رو متقاعد کنم به انجام یه کار خوب، اینکه همیشه نه فقط برا من برا خیلیای دیگه مظهر تلاش و تلاش و تلاشید بهتون می گفتیم شاید الان این حسو با خواندن حرف کسایی که حتی تو دنیای مجازی هم جسارت اینو ندارن که اسم واقعیشون رو بگن نداشتین. استاد اگه یه روز 8 صبح بیام اداره و آدرس سایت شما رو بزنم که بگه دیگه وجود نداره نمی گم بدترین روز زندگیمه اما به یقین یکی از اونها خواهد بود. استاد حتما هر تصمیمی که شما بگیرید از روی درایته نه عصبانیت اما خواهش می کنم به فکر مخاطبای مجازیتون هم باشید.

پاسخ
مهناز ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۸:۳۳

محمدرضای عزیز
حال و هوایت را از گفته هایت درک کردم و عجیب بر قلبم نشست ،گویی نوعی پرده بردازی از خاطرات تلخ گذشته من بود و هست.
بر زبانم جاری ساخت نغمه هایی از شعر “ریشه در خاک” از فریدون مشیری عزیز را…
“تو از این دشت خشک تشته روزی کوچ خواهی کرد و اشک من تو را بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسرده است
دلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده است
غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است
تو با خون و عرق این جنگل خشکیده را رنگ و رمق دادی
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی
تو را کوچیدن از این خاک دل برکندن از جان است
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است
….
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت که در چشمان من والاتر از صدجام جمشید است
تو با چشمان غم باری که روزی چشمه جوشان شادی بود و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده است، خواهی رفت و اشک من تو را بدرود خواهد گفت….”
اگرچه میدانم و آرزو دارم که امثالی چون تو شریعتی ها همیشه نغمه انتهایی این شعر ، خونی برای حرکت در رگهایشان باشد- اگرچه معتقدم دل انسان هایی چون تو بی اغراق نیازمند خون نیست و با عشق می تپد-
و آن نغمه انتهایی آنجاست که می گوید:
” امیدی گرچه در این تیرگی ها نیست
ولی من اینجا باز در این دشت خشک تشته می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید سرود فتح می خوانم و می دانم تو روزی باز خواهی گشت.”

پاسخ
shabanali ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۸:۴۰

مهناز.
شاید جالب باشه برات.
من این شعری رو که نوشتی حفظم.
سال اول دانشگاه حفظ کردم.
اما هیچوقت تاامروز مرورش نکرده بودم و در لا به لای حافظه ام، گم شده بود.
امروز دوباره این شعر رو برای من زنده کردی، با تمام حس های خوبش.
ممنونم ازت

پاسخ
مهدی بهرامی ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۶:۳۸

سلام محمدرضای عزیز وقت بخیر شهیدآوینی میگه همه آزادن تو این مملکت غیر از حزب اللهی ها

پاسخ
رها ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۶:۲۳

بمان …نرو…
نه به خاطر دیدن آبادانی این خراب آباد ،در همین نزدیکی.که من هم میدانم دور است گلستانی که رویایش را داری،اما تو بمان ،راه هرچه دور تر ،لذت بودن وداشتن همسفرانی بیشتر ،شیرین میکند بار دلتنگی ها وتلخی ها را .
ما قول داده ایم که میمانیم . http://www.shabanali.com/ms/?p=1290
پس ،تو هم بمان .که اگر «رها» به دنیایت نیامده «هیوا»هایی در این سرزمین زندگی میکنند که چشم به راه آینده ای اند که تو امروز میسازی …که تو به ما یاد میدهی تا بسازیم…
پس بمان….نرو….

پاسخ
محمد جعفری ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۳:۳۰

محمدرضا جان این مطلبت خیلی ناراحت کننده بود و حسابی بغض گلوم رو گرفت.راستش طرز فکر تو و اهداف تو خیلی بزرگ و دوست داشتنی هستند و همه جوره قابل ستایش.
راستش از روزی که با تو آشنا شدم دنیام خیلی فرق کرد کلی بزرگتر شد .شابد اگر زمانی خسته می شدی دوستانت کم بودند و کمتر تو را می شناختند ولی الان محمد رضا تو فقط مال خودت نیستی .شاید افرادی مثل من کم نباشند که یکی از علایق روزانه و هیجان روزانه یشان چک کردن سایت تو باشد و زندگی کردن در کنار تو.
من هم حرف امیر را از زبان خودم تکرار می کنم که محمد رضا هست و می ماند تا:
در فضایی که که گند دروغ و دزدی و بی همیتی (که همه از نظر من نتیجه بی رنگ شدن ارزشها و مردن آرمانها در جامعه مان است) همه جا را گرفته است، می توان بود و مفید زندگی کرد. می توان بود و تاثیرگذار بود. میتوان بود و جای خالی آنها که رفته اند را پر کرد. جای آنهایی که نیستند. آنهایی که هر کدام دلیل خودشان را برای نبودن دارند.

پاسخ
بارات ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۲:۲۵

محمد رضا خیلی دوست داریم
دستمزدوحاصل مشقاتی که داشتیم افرادی مثل شما وهمفکرهای شماست،در زمانی شریعتی والان هم خود شما
ودر اینده هم رها جون
فرض کن شما اگر در یک کشور عربی یا غربی به دنیا میامدین شعور واگاهی الان داشتین؟یادمان باشد یک زیر کوب یا رگلاتور قراضه داغون یک اپراتور فنی را تبدیل به یک تعمیر کار قهار مینماید

پاسخ
shabanali ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۸:۰۷

میدونم چی میگی.
من هم به اپراتور یک زیرکوب و رگلاتور قراضه، چند برابر اپراتور یک ماشین نو، احترام میگذارم. چون می دونم که دانش و هوش اون اپراتوره که ماشین رو به جلو میبره.
اما من و تو، سالهاست با این ماشینها زندگی کردیم و هر دو می دونیم که این اپراتورها زودتر هم پیر میشن.
——————————————————————————————————–
پی نوشت نامربوط: یادش بخیر روزهایی که با هم در اشتایگن برگر بودیم. سکوت اون روزها. خنده های اون روزها. شوخی های اون روزها و جمع دوستانی که هرگز تکرار نخواهد شد…

پاسخ
سیما ولی زاده ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۲:۰۵

محمدرضا قدری استراحت کن.
کاش بیشتر می شناختمتون که می تونستم بیشتر بنویسم..

پاسخ
ساجده ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۱:۵۷

حتی فکر این که نباشید… ننویسید… خیلی ناراحتم میکنه…
خیلی ممنونم که هستید. که مینویسید. که تحمل میکنید.
و متأسف که آنگونه که باید قدردانتون نیستیم

پاسخ
ز.آ ۲۰ خرداد، ۱۳۹۲ - ۲۳:۳۲

سال‌ها با عزت و شرافت زندگی کردم. تمام مرزها رو حفظ کردم و تلاش کردم کوچکترین بدی از من به کسی نرسه
حتی بارها از اشتباهی که نکرده بودم عذر خواستم
خودم رو به بدترین دردسرها دچار کردم که دل کسی رو نشکنم
اما گاهی حرفهایی پشت سر خودم میشنوم که دلم میخواد اصلا هیچ وقت به دنیا نمی اومدم که روزی کسی همچی قضاوتی درباره ام بکنه یا اسم من رو به چنین زشتی که در عمرم به سمتش نرفتم به زبون بیاره
فقط به خاطر یک سری رقابت احمقانه شغلی …
چاره ای نیست باید صبور باشیم تا بتونیم کنار هم دوام بیاریم. این شعر رو برای خودتون تکرار کنین:
سنگ بدگوهر اگر کاسه زرین بشکست / قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود…

پاسخ
1 2 3

پیام بگذارید

برای ثبت کامنت باید کد فعالیت در متمم داشته باشید. کد فعال‌سازی را از این‌جا دریافت کنید.