خانه » باهم در یلدا: قصه گویی از ارتباطات و مذاکره

باهم در یلدا: قصه گویی از ارتباطات و مذاکره

توسط محمدرضا شعبانعلی
یلدا: قصه‌ گویی از ارتباطات و مذاکره

یلدا: قصه‌ گویی از ارتباطات و مذاکره

حدود یک سال پیش نوشته‌ای را منتشر کردم تحت عنوان: «کاملاً شخصی». کامنت‌های مختلفی روی آن دریافت کردم و احساس بسیار خوب لذتبخشی که بعداً به عنوان «این قبیله مجازی» منتشر شد. گهگاه زیر بعضی از پست‌ها بحث‌های طولانی مطرح شد که نمونه‌های آن را در پست‌هایی مثل ادامه تحصیل در دکترا و قوانین زندگی من دیدیم.
زمانی تصمیم گرفتیم که فضایی مثل «چت روم» تحت عنوان «کافه آنلاین» داشته باشیم و با ساکنان این قبیه‌ی مجازی صحبت کنیم. اما تجربه‌های ما چندان موفق نبود. چت روم، فضای گفتگوهای «کوتاه» و «کلمات محدود» است. ضمن اینکه ریسمان گفتگوها در آن به گره‌های کور تبدیل می‌شود. حرف‌ها نیمه کاره رها می‌شوند و هر بحثی در میانه‌ی بحث دیگر مطرح می‌شود. اما سیستم کامنت گذاری، با وجود ایرادهایی که دارد، مزیت‌های قابل توجهی دارد: نوشته‌ها ثبت می‌شود و آرشیو می‌شوند. گفتگو‌ها به کلمه‌های محدود و کوتاه در حد سلام و احوال پرسی محدود نمی‌شود. اساساً در کامنت‌ گذاشتن انسانها به اندازه‌ی چت کردن سطحی نمی‌نویسند و امکان شکل گیری گفتگوهای موازی وجود دارد (به خاطر  امکان پاسخ به یک کامنت مشخص). تصمیم گرفتیم امسال هم همان شیوه را ادامه دهیم. البته چند تن از دوستان من همزمان کامنت‌ها را تایید می‌کنند تا سرعت گفتگو افزایش یابد.

ما طی مدتی که از عمر این سایت گذشته است، همواره از هنر و فنون ارتباطات و مذاکره گفته‌ ایم. از سوی دیگر، شب یلدا، شب قصه‌ گویی است. بنابراین شاید موضوع مناسب برای قصه گویی در چنین شبی، حرف زدن از خاطره های تلخ و شیرینی باشد که در حوزه ارتباطات و مذاکره داشته ایم: با خودمان، خانواده مان، همکاران و مدیرانمان و …

میتوانیم خاطره ها را مرور کنیم. حرفهای یکدیگر را بشنویم. در مورد رفتار و گفتار یکدیگر نظر بدهیم و بازخورد داشته باشیم و در عین حال، هدف نخست از همه ی این حرفها، چند ساعت کنار هم بودن و گفتن و شنیدن و تجربه ی لذت زندگی در این قبیله ی مجازی است.

قواعد گفت و گو را می دانیم و قبلاً در مورد آن حرف زده ایم. مطمئنم که رعایت خواهد شد…

از همین الان می‌توانیم گپ زدن را آغاز کنیم. من هم گاه و بیگاه تا فردا عصر به اینجا سر می‌زنم. اما اصل مهمانی آنلاین ما فردا شب از ساعت ۸ آغاز خواهد شد و حدود ۳ ساعت، من و دوستانم آنلاین خواهیم بود. تا آن زمان، به عنوان میزبانان شما، می‌آییم و میرویم ‌و آب و جارو می‌کنیم تا فضای بهتر و بزرگتری برای گفتگو فراهم شود…

طی دو روز اخیر دوستان زیادی اعلام کردند که دوست دارند در این شب نشینی مجازی باشند، اما طبیعی است که نمیخواهند و نمیخواهیم میهمانیهای دنیای واقعی و با هم نشستهای با خانواده تحت الشعاع این گردهم آمدن مجازی قرار بگیرد.اما با توجه به اینکه نیمی از مخاطبان ما ایران نیستند و یا دور از خانواده در شهرهای دیگر به سر میبرند، وظیفه  ماست که در خانه مجازیمان برای آنها میمانی بگیریم.

برای نیمی دیگر از دوستانمان که از فرصت حضور در کنار خانواده برخوردارند، ما  فردا یکشنبه هم از ساعت 22 تا 24 نشست را برگزار خواهیم کرد.

راستی این هم فال حافظ برای امشب. الان نشستم خیلی جدی و درست و بدون تقلب – بر خلاف روش صدا و سیما و … – فال گرفتم:

این همه نیست…

پروتکل پاسخ‌گویی به کامنت‌ها:

۱- همه‌ی کامنت‌ها، تایید می‌شوند.

۲- همه می‌توانند به همه‌ی کامنت‌ها پاسخ دهند و ما فقط آنها را تایید می‌کنیم.

۳- به دلیل محدودیت امکانات و تعدد کامنت‌ها، من فقط می‌توانم کامنت‌های مرتبط با موضوع شب نشینی را پاسخ دهم. البته همه‌ی کامنت‌ها را با دقت و شوق می‌خوانم. موضوع شب نشینی هم، همچنان که می‌دانید «قصه گویی و مرور خاطرات ارتباطات و مذاکره» است.

پیشنهاد من برای اینکه کامنت‌ها سریع‌تر خوانده شود و بحث ساده تر باشد استفاده از پروتکل زیر است:

موضوع: [خاطره / نظرخواهی]

حوزه: [ارتباطات کاری/ارتباطات عاطفی/مذاکره عمومی/مذاکره تجاری/مذاکره سیاسی/مذاکره خانوادگی/…]

شرح: [باقی ماجرا]

نتیجه‌گیری شخصی من: [اگر نتیجه‌ی خاصی گرفته‌ام!]

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

1,229 دیدگاه

خالد ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۵۳

استاد یه سوال داشتم…
توی بحث دینامیک خوندم که محیط اثر بسزایی روی ذره داره جوری که میتونه روی حرکتش تاثیر بذاره و کندش کنه!
این ویژگی توی زندگی انسانها هم به این شدته یا تاثیر گذاری محیط کمتره؟

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۵۵

این بحثیه که سالهای ساله وجود داره و نتیجه ی قطعی نداره خالد جان.
اما در مورد رفتارهای فردی آدمها گزارش مایکل پاسر نشون می‌ده که وراثت (که خودش یک فاکتور محیطی محسوب می‌شه) ۴۰ تا ۶۰ درصد رفتار ما رو میسازه.

فکر می‌کنم مولفه های فرهنگی مثل جمع گرایی و فردگرایی هم مهم هستند. در فرهنگ های فرد گرا تاثیر محیط کم رنگ تر میشه…

خالد ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۰۱

ممنون استاد

مریم ز ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۲۰

یه بحثی توی فیزیک کوانتومی وجود داره؛ اینکه ناظر( محیط، سیستم اندازه گیری؛…)اندازه گیری رو تعیین میکنه و روش اثر داره.
این بحث توی جامعه ی انسانی چقدر قابل طرحه؟
من چندجایی مطالبی دیدم در مورد اصول کوانتومی تجارت و…. راستش نمی فهمم اینا رو. یعنی تسری دادن این بحث ها رو.
نظر شما چیه؟

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۲۸

من احساسم اینه که این روش، شاید به عنوان استعاره مفید باشه اما خطراتش خیلی زیاده. چون به آدمهایی که دانش کمتری دارند حس عمیق بودن و علمی بودن القا می‌کنه.

از همین انرژی و انرژی درمانی بگیر بیا جلو تا عرفان کوانتومی!

مریم ز ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۴۱

من راستش نمی قهمم کسی که عمق کوانتوم رو حس نکرده چطوری می تونه تحلیل کوانتومی انجام بده.
اینجور ادم ها مثل همون مشاوره های مدیریت هستن یا منتقدهای هنری، چون کسی که ابزار یادگیری علمی رو به صورت درست در اختیار نداشته باشه؛ مثل کسیه که از بیرون استخر داره در مورد آب نطر میده؛ بدون اینکه تنی به آب بزنه.
ممنونم ار پاسختون. 🙂

هاشم ۱ دی، ۱۳۹۲ - ۰:۵۶

البته كسى كه عمق كوانتوم رو حس كرده باشه يعنى هيچى ازش نمى دونه

مریم ز ۱ دی، ۱۳۹۲ - ۱۴:۴۷

اما کوانتوم مکانیک مطلب مهمیه. نه به خاطر تحول در علم؛ نه به خاطر انقلاب الکترونیک که محصول فیزیک کوانتومیه؛ نه به خاطر انرژی هسته ای و…
بلکه تفکر کوانتومی مهمه. چون به ما یادآوری می کنه که میشه یه جور دیگه به مسائل نگاه کرد؛ و اینکه همیشه یک عدم قطعیتی توی همه چیز عالم هست؛ حتی توی روابط انسانی…
چیزی که من میدونم اینه که کسانی که عمق کوانتوم رو لمس می کنن؛ خیلی سخت به چنین درکی می رسن؛ این راه هم مثل همه ی راه های دیگه میان بر نداره، درک اینکه چطوری یک اقتصاد دان مثلا تحلیل کوانتومی از بازار! ارائه میده برام یه کمی سخته.
چون هر علمی یک روش علمی مخصوص به خودش داره که با آزمون و خطا و در طول سالیان به دست اومده؛ و معمولا هم به آسونی آموخته نمیشه. به نظر من نمیشه که از روش های استدلال یک علم توی علوم دیگه اون هم با این درجه از قطعیت استفاده کرد. مثل کسانی که کل دستاوردهای علم پزشکی رو نفی می کنند و فقط به طب سنتی اعتقاد دارن.
امیدوارم که یک روزی همهدر جایگاه خودشون قرار بگیرن و در مورد همون چیزی که تخصص و تجربش رو دارند، اظهار نظر کنند.

مجیبه ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۵۰

سلام به همه قبیله ای ها! الان از مهمونی برگشتم، یلداتون مبارررک 😉
می بینم کامنتها بی امون زیاد میشه و من الان شبیه علامت سوال شدم که از کجا باید شروع کنم به خوندن و شرکت توی این مهمونی؟؟؟ 🙂 کلی هم هیجان دارم!!!
محمدرضا همیشه اسمم برای کامنت گذاشتن mojibe بود چون حدس میزدم درست به فارسی تلفظ نشه، اما از امشب که بیشتر از قبل با دوستانم در این قبیله آشنا میشیم به فارسی اسممو می نویسم

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۵۱

کار خوبی می‌کنی مجیبه‌ی عزیز من 🙂

پسرک خامه فروش ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۵۶

ممرضا! چیجوری خودتو بین این همه ” دوست” تقسیم میکنی؟؟ به چند قسمت؟!! اونم با رعایت انصاف و عدالت…

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۵۹

گاهی اونقدر تقسیم می‌شم که احساس می کنم چیزی ازم نمونده.
گاهی هم وقتی بعد از مهمونی خورده‌هام رو جمع می‌کنم و سر هم می‌کنم می‌بینم یک آدم دیگه شدم

پسرک خامه فروش ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۰۵

مسلما یه آدمی فراتر از قبل…

طاهره جلیلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۰۵

یه جورایی قانون “بقای چیزه” محمدرضا…

شاگرد کوچک تو ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۰۶

محمد رضا، تا خودتی و یک آدم دیگه نشدی ، سفارش منو به این دوستت بکن…
دوستت مثل ماهی در میره!!!!!!!!!!!

پسرک خامه فروش ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۱۶

ای بابا ! ما که هستیم رفیق.

مريم .ر ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۲۰

اميدوارم تا فردا كه ميام دست اين دوست مارو تو اون كارخونه ي خوشمزه بند كرده باشي 🙂 شب بخير

شاگرد کوچک تو ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۳۱

خوبه، خوشم اومد مثل محمد رضا با مرامی…
حالا کدام پست های مدیریتی خالیه . چون باید درسهایی که خواندم پس بدهم!!!!!

پسرک خامه فروش ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۳۸

“مدیر مدیره…!”:)
من فک میکنم شما کرد هستی…درسته؟؟

شاگرد کوچک تو ۱ دی، ۱۳۹۲ - ۲:۱۰

ببخشید ظاهراً اشتباه شد نباید با شما شوخی می کردم.
متاسفانه من کرد نیستم…
در ضمن یکی از قوانین این خانه را بهتان یادآور بشم و آن احترام به قومیت هاست.
موفق باشید

پسرک خامه فروش ۱ دی، ۱۳۹۲ - ۱۷:۳۲

سلام رفیق
من متوجه شوخی شما نشدم متاسفانه.
آخه لهجه نوشتاریتون(!!) مث دوستان “کرد”م بود… _”مث شرفم می مانه”_
از این لحاظ سوال کردم.
بله، درست میفرمایید. تذکر شما برا همه کسانی که به قومیت های مختلف کشورمون احترام نمیگذارند بجا بود…

خالد ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۸

سلام استاد
بدو بدو اومدم یه سلامی به شخص بزرگوارتون بکنم
یلداتون مبارک
زمستونتون پربار

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۸

سلام دوست خوب من. خیلی خوشحالم که اینجا سر زدی.

حامد احمدی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۷

سلام و شب بخیر به دوستان قبیله مجازی

سلام به محمدرضا عزیز

شب یلدای همگی مبارک 🙂

جواد ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۶

سلام محمدرضا جان
یلدای شما و دوستان مبارکا باشه
شادی و طراوت رو برا همه ی شما ارزومندم .

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۷

جواد عزیز. همین دیر به دیر هم که سر می‌زنی من رو خوشحال می‌کنی دوست خوبم…

جواد ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۵۳

من همیشه و هر روز سر میزنم …. هر روز با اشتیاقی بیشتر و بهتر …
منتهی نوشتنم کمتر شده …
خودمم نمیدونم چرا … اما حتما دلیلش اینه که خیلی کوچیک تر از اینم که در محضر شما و دوستان دست به قلم بشم ….
تشکرهای عالی و والا هم که همچنان که خودتون استحضار دارید همواره بر سرزبونم هست اما سعی می کنم اینا رو در همون قالب لایک خلاصه کنم که مایه تصدیع خاطر شما و دوستان نباشم …

مینا رسولی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۳

متشکرم. نمیدونستم که فردا هم میشود بود. چون الان خیلی بدو بدو اومدم!
همه از شما به هر صورتی که میتونند بهتر بیانش کنند تشکر میکنند. آدم پیش خودش فکر میکنه که دیگه حرف تکراری نزنه اما واقعیت اینه که نمیشه از سپاسگزاری از شما گذشت!!!!
سپاس و سپاس و سپاس و……
بزرگوارید و بزرگ!
سلامت و پاینده باشید.

خسرو ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۳

بخوام کسب و کار راه بندازم و خودم کارآفرین بشم چی نظرت چیه چون دیگه نمیشه جایی کار کنم متاسفانه

محمد مهدی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۲

دروووووووووود محمد رضا من تمام سعی خودم را کردم و با دربست اووومدم که به مهمونی دوست و استاد عزیزی مثل تو و همه ساکنان این خونه برسم …. دوست دارم محمد رضا 🙂
.
.
.
امشب جایی حافظ خوانی داشتم به یاد تو تمام مهمونات یه دل سیر سه تار زدم …. همتوون را دوسسست دارم همه شمایی که برای بهتر زندگی کردن یاد می گیرید و یاد می دهید
🙂 🙂 🙂 🙂 🙂 🙂 🙂

یه عالمه مهر و محبت تقدیم به تو محمد رضا و تمام مهمونا 🙂

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۵

ممنونم که اینجا سر زدی محمد مهدی عزیز. همیشه حواسم به نوشته هات هست. هر چند کم می‌نویسی…

مريم .ر ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۷

به به . چقدر انرژي مثبت سرازير كردي. :). ممنون

shirin ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۲

استاد می تونم یه سوال ازتون بپرسم ؟ البته شاید ربطی به بحث مذاکره خیلی نداشته باشه … نمی دونم تا حالا شده استرس زیاد روی رابطتون با دیگران تاثیر بزاره ؟ یعنی سعی کنید جلوی دیگران نشون ندید این اضطراب رو ولی باز هم از رفتار هاتون بشه فهمید …. چه جوری میشه همچین نگرانی هایی رو کنترل کرد ؟ من آدمی هستم که وقتی زیاد نگران چیزی باشم دیگه تو لحظه نیستم حواسم هست ولی احساس خوشایندی نسبت به اتفاقات اطرافم ندارم حتی اگر همه چیز خوب باشه .. این احساس رو نمی دونم چه جوری باید در ارتباطاتم کنترل کنم اون رو به دیگران منتقل نکنم

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۴

شیرین عزیز. آره. من هم تجربه دارم.

باید راجع بهش جدا نوشت. اما فعلاً این دو نکته به نظرم مهمه که:

قسمت زیادی از استرسی که ما تحمل می‌کنیم به دلیل حرف‌ زدن های نادرست با خودمون و ابهام بیش از حد در شرایط محیطیه.

و دیگر اینکه استرس زیاد یکی از آسیب هایی که میزنه تمرکز بیش از حد ما روی یک موضوع و ندیدن موضوعات و جنبه‌های مختلف یک گفتگو، یک ارتباط یا یک مذاکره هست…

shirin ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۵۲

در مورد حرف زدن های نادرست باخودمون فکر می کنم گفتگو های درونی زیاده که من خیلییی زیاد با خودم دارم در حدی که واقعا کلافه میشم ودرسته قسمتیش به خاطر این موضوعه ولی واقعا سخته حذف اونها .. یا در واقع راه درستشو نمیدونم …
دقیقا همین طوره همین گفتگوهای درونی بخش عمده ای از تمرکز آدم رو می گیره … امیدوارم راجع به کنترل این استرس ها هم برامون بنویسید 🙂

ناهید ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۱

سلااااااااااااااااااااااام
ببخشید
من خیلی دیر اومدم:(
استاد عزیزم
یلداتون یه عالمه مبارک

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۱

سلام ناهید عزیز. منتظرت بودم. ممنونم که اومدی…

سپید ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۰

ناخداااااااا یه تیوپم برا ما بنداز در این دریای متلاطم 🙂
یه خاطره هم من بگم ما یه شب توی کوه های گیلان چادرارو زدیمو بچه ها بعد شام به سرعت سمت چادرا رفتن که برای حرکت فردا تجدید قوا کنیم،ساعت 2 شب بود که با صدای جیغ یکی از بچه ها که کمک میخواست همه پریدیم بیرون،انگار مار گزیدگی بود بعد چند دقیقه جستجو دیدیم توهم مار گزیدگیه!! حامد فک کرده بود که مار نیشش زده، یکی از پر تجربه ها به سرعت با چاقو پرید جلو چادر و فقط میگفت ببرید ببرید!! خلاصه بخیر گذشتو صبح شدو گروه حرکت کرد و تمام راه سوزه ما بود که احتمالا میلاد هم چادریش احتمالا شام کم خورده و گازش گرفته و چقد شانس آورده که دستشو با این توهم قطع نکردیم کلا 🙂

farimah ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۳۹

سلام به همه…
امشب طولانی ترین شب ساله اما واسه من خیلی سریع تر از شبای دیگه داره میگذره…نمیدونم داره بهم خوش میگذره یا نه…ولی این گذر سریع منو به این فکر فرو میبره که وقتی که واسه درست زندگی کردن دارم خیلی محدوده…پس باید بیشتر تلاش کنم…من خیلی فرصت هایی رو که میتونستم ازشون درست ومفید استفاده کنم از دست دادم…امیدوارم حالا که به خودم اومدم به لطف خدا زندگیمو بسازم تا ایندم جبران تمام روزهایی بشه که دارم به سختی میگذرونم…و اینکه از همه میخوام واسم دعا کنن…

محمدرضا جباری ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۳۷

دوستان عزیزم و خوش نشینان قبیله ی مجازی محمدرضا !
سلام و ارادت صمیمانه مرا پذیرا باشین 🙂
فقط خواستم یه کوچولو بیام و به همین اندازه سهم داشته باشم در جشن امشب این سرزمین دوست داشتنی
و مثل سایر دوستام بهتون بگم که:
در آستانه ی عاشقانه ترین شب سال*
شادی را به بلندای سقف آسمان
و غم را هرز چندگاهی ، به اندازه ی اندک تلنگری
که یادمان نرود که “همه چیز خوب است” برایتان آرزومندم

ارادتمند

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۳۹

ممنونم محمدرضای عزیز که به اینجا سر زدی. تو البته مهمان این قبیله‌ی مجازی نیستی. مثل من نقش آب و جارو برای سایر مهمانان این خانه رو داری و ممنونم از تمام کمک‌هایی که توی این سالها کردی که شاید خیلی‌هاش دیده نشه تا امروز ماها دور هم باشیم…

سمیه تاجدینی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۲

محمدرضا جباری چطوری؟خوبی؟شب یلدای خوبی داشته باشی…

شهرزاد ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۰۱

سلااام آقای جباری عزیییز … خیلی از دیدنتون در اینجا خوشحال شدم. شب یلداتون مبارک و باز هم ممنون بخاطر تمام شعرها و فایل های صوتی پر احساس و زیباتون. براتون زمستان پیش رو را شاد شاد آرزو می کنم.

محمدرضا جباری ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۱۴

دوستان مهربان و عزیزم
سمیه ، شهرزاد ، مریم ، زهرا ، زینب ، سپید ، آیدا ، زهره و… سایر دوستان ارزشمندم
از لطفتون بی نهایت ممنونم
براتون آرزو می کنم که سهمتان از زندگی یک جفت چشم عاشقی باشد که برای یک عمر بماند.

فوژان ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۲۶

آقای جباری سلام،
شما و محمد رضا یک زوج حرفه ای بسیار خوب هستید.تو فایل های صوتی یک جور تقابل بین جدیت و رافت را میبینم . شاید این حس من باشه و این به دلیل لحن صدای شما دو نفر باشد. ولی آنچه مسلم است اینکه هر دو قلبی مهربان دارید.

فاطمه ندا ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۲۹

سلااااام سمیه جان

خوبی؟
نمی دونی اسمت رو دیدم چقدر ذوق کردم 🙂
فیس بوک ندارم اونجا برات پیام بزارم
امیدوارم شب یلدا بهت خیلی خوش بگذره.
ایشالا زود بازم ببینمت

مريم .ر ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۴

سلام محمدرضا جباري عزيز. ممنون به خاطر حس خوبي كه به اعضاي قبيله ميدي. 🙂

زهرا ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۵

خیلی خوش حال شدم شما و سمیه تاجدینی هم بودید.
ممنون از همه.شب خوبی شد…

zeynab ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۵۴

ممنون بابت فایل های صوتی تون اقای جباری

سپید ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۵۷

سلام آقای جباری عزیز
ارادت داریم قربان
یلداتون مبارک

آیدا ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۵۹

با لبخند حرف بزنیم
آن شعر زیبا و صدای دلنشین شما را در سمینار مهر ماه فراموش نشدنیست
یلداتون مبارک

محمدرضا جباری ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۵۹

امشب دیگه میشه این اقرار رو کرد که دل بزرگ توئه که می تونه این همه مهمون دعوت کنه و جا برای کسی هم کم نیاد و از همه مهمتر کسی احساس غریبگی هم نکنه
من به سهم خودم فروتنانه برای این همه زمان و انرژی عاشقانه ای که می زاری و از بودنت چون مشعلی فروزان برای همه صمیمانه سپاس گزارم

زهره ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۰۰

سلام.خیلی خوشحالم شما هم اینجا هستین.و ممنونم بابت فایل هاتون.یلداتون مبارک….

طاهره جلیلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۱۰

محمدرضا جباری عزیز سلام

صدای گرم و دوست داشتنیتون یکی از دل خوشیهای این قبیله مجازیه…

مجیبه ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۱۵

محمدرضای جباری عزیز صداتون واقعا به دل میشینه، بخاطر همه ی فایلهایی که برای ما میذارین ممنونم! ما هم برای تک تک لحظات زندگیتون شادی و روشنی آرزومندیم…

فاطمه ندا ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۲۶

سلام محمدرضا (جباری) عزیز
خوشحالم اینجا دیدمت. امیدوارم یلدای قشنگی داشته باشی و امیدوارم بازم زودتر ببینمت

عظیمه ۱ دی، ۱۳۹۲ - ۲۰:۰۴

سلام آقای جباری
خیلی خوشحال شدم که کامنت شما را دیدم و از همین جا برای تمام محبت ها و فایلهای صوتی پربارتون تشکر میکنم
بسیار خوب می نویسید و بیان عالی دارید… و چون با سخنان هنر اندیشانه شما فقط از اینجا میشود همراه بود، از حضور بیشتر شما در این محفل های دوستانه بسیار خوشحال تر میشویم… 🙂
با ما همراه باشید، که افتخار بزرگی برای ما ست.

مریم ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۳۶

سلام استاد شبتون بخیر
مذاکره من و دوستام
من ادم صادقی هستم ومعمولا نظرم شفاف در جمع دوستام بیان میکنم .با تجربه ای که من داشتم این موضوع به نظرم شاید برای ادم گرون تموم بشه.مثلا من وقتی از کلاس یه استادی بیرون میام و اون کلاس برام مفید بوده حتی اگه یه چیز هر چند کوچیک از محتوای اون کلاس یا از رفتار اون استاد یاد گرفتم را به دوستام میگم و گاهی برعکسشم ممکنه باشه مثلا همون استاد خاص سر نمره دادن اذیت کنه یا… .و اینجور مواقع من برایند واکنش هایی که از دوستام گرفتم این بوده که مثلا موقعی که از اون استاد بین دوستام نقد میکنم اون تعریف هام یاد اوری میکنن وچماق میکنن و میزنن توسرم که مگه تو نبودی که فلان میگفتی!!! این جور مواقع من واقعا عصبی میشم از صداقتم .ولی دقت کردم که باسایر دوستانی که فقط از استادا بد میگن و پشتشون صفحه میذارن واکنش همون افراد خیلی مثبت تره به نسبت واکنشی که با من دارن !!! ویک مورد دیگه اینکه من معمولا با استادام سر کلاس به خوبی میتونم ارتباط برقرار کنم ادم کلا اکتیوی هستم بر خلاف سایر دوستام (دختر ها) که معمولا ساکت وخنثی هستن این موضوع باعث میشه اونها به راحتی پشت من صفحه بذارن و من تو بحثای خودشون راه نمیدن وبا من جوری برخورد میکنن که من ادم خنگیم و جلوی من با ایما واشاره حرف میزنن که من از بحثاشون چیزی نفهمم و… . اینجور مسائل ودورویی هامنو به شدت ازار میده وباعث شده که من کلا تو دانشکده با هیچ کس حرف نزنم وحتی سلام و علیک هم دیگه تقریبا قطع شده وخب حداقل الان یه ذره ارامش روانی پیدا کردم ولی تمام اخبار دانشکده واتفاقات بیخبر شدم…
استاد محمد رضا اشکال کار من کجاست؟

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۰

من اشکالی در تو نمی‌بینم مگر توجه بیش از حد به عکس‌العمل دیگران!

مریم ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۵۳

بله استاد متاسفانه این بقیه ام بهم میگن که خیلی حساسی و سریع گریت میگیره ونمیتونی احساسات جلوی دیگران کنترل کنی.خودمم از دست خودم خسته شدم….

دانشجو* ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۳۴

برادر عزیزم سلام،
این شب را به تو و تمامی میهمانان عزیزت تبریک می گویم و امیدوارم همگی ما شاهد طلوع خورشید پس از این شب ظلمانی باشیم…

سمیه تاجدینی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۰

دانشجوی ستاره دار عزیز…سلام…

دانشجو* ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۱۳

سمیه عزیزم سلام،
تولدتان را تبریک می گویم ،ببخشید چند روز دیر شده ولی به بزرگواری خودتان ببخشید .
شما بسیار مهربان و متواضع هستید و از اینکه ارتباط محمدرضا با دوستدارانش را فراهم می کنید ازتان ممنون و سپاسگزارم.همیشه شاد باشید و سلامت…

محمد مهدی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۰۳

صبا به اهل زمستان بگو که فروردین **** اگر چه دیر ولی اتفاق می افتد

طاهره جلیلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۱۲

سلام یار دبستانی…

شهرزاد ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۳۳

دوستان عزیز … حالا شهرزاد قصه گو ! می خواد یه داستان کوتاه و زیبا رو توی این شب دوست داشتنی می براتون تعریف کنه، 🙂 امیدوارم لذت ببرین. ( شاید هم قبلا شنیده باشین)

” زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.

به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل

تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»

آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»

عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.

شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»

زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»

زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.»

و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد

که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»

زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهر گفت:« چه خوب، ثروت را دعوت کنيم تا خانه مان

پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»

عروس خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از

عشق و محبت شود.»

مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»

عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:

« شما ديگر چرا مي آييد؟»

پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي

هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست. “

مريم .ر ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۵

لايك

مجیبه ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۰۲

بلی! تا وقتی عشق است زندگی باید کرد… ممنون شهرزاد قصه گو

شهرزاد ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۵۲

خواهش می کنم مجیبه عزیزم … و به قول سهراب سپهری عزیز … ” آری تا شقایق هست زندگی باید کرد.”

آرام ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۳۳

سلام ای رخ زیبای بهاری که بر این دل شوریده قراری
صفای دلی و مشعل روشن سر راه دل غمزده داری
(مطلعی از یک غزل خودم برای هماوردی با حافظ شیرازی!!! که چنین شبی طرفداراش خیلی زیاد میشن)

عرض ادب میکنم به استاد عزیزم و دوستان یلدایی، بویژه خانم مهندس تاجدینی و همه دوستان در پشتیبانی این ضیافت ..
منم بعد از دیدار با خونواده خودمو رسوندم. البته یک ساعتی میشه ولی داشتم از نظرات عزیزان استفاده میکردم
خوش باشید …

فوژان ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۳۰

محمد رضا، از تفاوت میان دنیای کاری زنان و مردان گقته بودی و اینکه زنان برای اثبات خود و به دست آوردن جایگاه واقعی و پاداشی مساوی مردان باید بیشتر و سریعتر از آنها کار کنند.آیا راهکاری وجود داره که بشود این قواعد مردانه را در هم ریخت و هر کس فارغ از جنسیت پاداشی متناسب با عملکرد خودش بگیره؟

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۳۳

کتابهای Deborah Tannen خیلی توی این حوزه خوب هستند فوژان. اما جبر اجتماعی و نقش‌های اجتماعی رو هم نباید فراموش کرد…

فوژان ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۳۶

شما تصمیم ندارید از این کتاب ها در تراست زون بگذارید؟؟؟؟ ) :

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۳۷

راستش فوژان. خیلی خیلی خیلی سرم شلوغه این روزها. دارم کمی سبک کارم رو عوض می‌کنم. امیدوارم به زودی بتونم این کار رو بکنم…

ﺷﺎﻳﺎﻥ ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۲۹

ﻫﻤﻴﻦ اﻻﻥ ﺭﺳﻴﺪﻡ ﺗﻮ ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻩ ﺑﺎ اﻳﻨﺘﺮﻧﺖ ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻩ ﻭﺻﻞ ﺷﺪﻡ ﭼﻪ ﺧﺒﺮﻩ ﻣﻦ
ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﺗﻮ اﻳﺮاﻥ ﻫﻤﻪ ﻣﻴﺮﻥ ﻣﻬﻤﺎﻧﻲ اﻣﺸﺐ ﻭﻟﻲ ﻣﺜﻟﻪ اﻳﻨﻜﻪ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺎﻱ اﻳﻨﺘﺮﻧﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﻣﺤﻤﺪ ﺭﺿﺎ ﻋﺰﻳﺰ ﻓﻚ ﻣﻴﻛﻨﻲ ﺧﻮﺏ ﻫﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻣﻬﻤﺎﻧﻲ ﻣﺠﺎﺯﻱ ﺑﻴﺎﻳﻢ ﻳﺎ ﻣﻬﻤﺎﻧﻲ ﻭاﻗﻌﻲ, ﻣﻨﻜﻪ اﮔﺮ ﺩﺭ اﻳﺮاﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﻻﻗﻞ اﻻﻥ اﻳﻨﺠﺎ ﻧﺒﻮﺩﻡ 🙁

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۳۱

شایان عزیز. در قسمت بالای پست توضیح دادم که من مهمانی واقعی رو ترجیح می‌دم. اینجا برای کسانیه که به هر دلیل الان اون فرصت رو ندارند یا ترجیح نمی‌دهند. فردا شب ساعت ۱۰ تا ۱۲ شب ادامه ی شب نشینی هست برای کسانی که امروز در مهمانی هستند…

شاد باشی و امیدوارم کارهات در فرودگاه زود انجام شه…

مینا رسولی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۲۷

سلام. شب همگی به خیر.
من تازه با شما و سایت و بچه ها آشنا شدم. مطالب سایت رو هم تازه دارم مطالعه میکنم. به همین علت اطلاعاتم کامل نیست. چه خوب بود که حوزه درس‌ها و اصول و فنون مذاکره در رشته علوم سیاسی و زیرمجموعه های این رشته وارد میشد. شما اطلاعی در این خصوص دارید؟ فعالیتی در این خصوص صورت گرفته؟

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۳۰

خیلی زیاد در این حوزه کار شده توی دنیا. اما در ایران به دلیل محدودیت‌ها ترجیح داده می‌شه که کسی وارد این حوزه نشه. من خودم در جاهایی که ازم خواسته شده کمک کردم اما اساساً حوزه مذاکره سیاسی حوزه ی ساده ای نیست… تنش ها و حاشیه های زیادی داره. در آینده در مورد برخی از کتابهای این حوزه بیشتر می‌نویسم…

پدرخوانده ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۲۳

وژدانن یه سوال اساسی که باید بپرسم اینه که شما چجوری انقد کم میخابی آخه؟چرا ما نمیتونیم؟عدالت خدا کجاست پس ؟ :))
پ.ن:ایمیل در باره خلاقیت با همین موضوع فرستادم.

zeynab ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۲۹

آره این سوال منم هست

شاگرد کوچک تو ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۰

محمد رضا تو را خدا اگر بد حرف زدم تائید نکن!!!!!!!!!!!!!
قسمت دادم .
دوستان عزیز ، چون شما اگر بیدار هم بمانید کار خاصی انجام نمی دهید ( خدا و خلق خدا را خوش بیاد) پس برای شما خواب بهترین است …

سمیه تاجدینی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۴

شاگرد کوچک تو…ندیده قضاوت نکن…

شاگرد کوچک تو ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۱۹

سمیه جان ، دیدی که گفتم تائید نکن.
البته ندید هم میگویم ….. نه من نه پدرخوانده نه هیچکس دیگر نمی تواند به اندازه محمد رضا از زمانهای بیداریش استفاده کنه. ( این یک اعتقاده!!!)

zeynab ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۴۸

این که گفتین خیلی کم پیدا میشن آدم های که عین محمدرضا از زمانهای بیداریشون استفاده کنن درسته….
ولی به نظرم هیچ کس ،حتی کسانی که به قول شما کارخاصی انجام نمیدن، دوست ندارن فک کنن که براشون خواب بهترینه…..

این سوال یه شوخی بود ولی متاسفانه من نمیدونم که چطور باید شکلک بذارم..

شاگرد کوچک تو ۱ دی، ۱۳۹۲ - ۱:۵۵

نه زینب جان
من منظورم همان 8 ساعت در شبانه روزه . قطعاً یک انسان در شرایط عادی برای خود و جامعه اش سودمنده.

آلفرد ۱ دی، ۱۳۹۲ - ۱:۲۰

رکورد ها همیشه شکسته میشوند و این خاصیت رکوردهاست. حتی اگر صد سال و حتی بیشتر باقی مانده باشند، روزی خواهند شکست. بالاخره افرادی پیدا میشوند که نسبت به محمدرضا از زمانشون بیشتر استفاده کنند. دارم فکر میکنم چرا ما نکنیم این کارو. چرا ما عادت کرده ایم که فقط به دیگران بنازیم و نه به خودمون! حالا منظورم شما نیست، به خودم دارم میگم که چرا من یه آدم بزرگی برای مملکتم نباشم و منتظر محمدرضا ها باشم؟ پس نقش من واسه کشورم چیه؟ چرا عادت کرده ام که بقیه بسازند و من از حاصلش استفاده کنم بجای اینکه خودم شروع به ساختن کنم.
خلاصه اینکه “هیچکس” نمیتواند به اندازه محمدرضا از زمان بیداریش استفاده کنه، جمله غلطیه. توجه شما رو به قانون زندگی محمدرضا سری دومش جلب میکنم: “هر جمله‌ی مطلق بدون طبقه‌بندی را یا «یک حقیقت بی‌اثر» می‌دانم یا یک «دروغ موثر!»”.

شاگرد کوچک تو ۱ دی، ۱۳۹۲ - ۲۰:۳۴

دوست من، این پاسخی بود به تمام کسانی که کم خوابی محمدرضا برایشان یک معماست شاید خودش بگه وقت کمه و خواب یعنی وقت تلف شده .ولی من به عنوان یک دوست با تمام ارادتی که به او دارم نه تنها این موضوع برایم جذاب نیست که نگرانم می کنه …
بگذریم …
دیشب کلی فکر کردم و یک راهکار پیدا کردم برای تمام دوستانی که می خواهند کمتر بخوابند!! مثل من معتاد بشین!!!!
شبهای اول تا 12 و بعد 1 و2 نیمه شب بیایید اینجا!!! بخوانید ، نظر بدین و …
فردا صبح هم راس ساعت 6 دوباره برگردید و نظرات جدید را مرور کنید
بعد از چند وقت دیگر نمی توانین زودتر از 2 و بیشتر از ساعت 6 بخوابین!!!
باور کنید جواب میده . من امتحان کردم ( :
امیدوارم دون کورلئونه هم پیشنهادم را جدی بگیره!!!!
پدر خوانده عزیز این بار پیشنهادی دادم که نتوانی رد کنی ( :

زى زى ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۲۳

خواننده خاااموش ٤ماهه وبلاگتونم
امشب دلم خواست بنويسم يلدااااى همتون به كااام باشه
على الخصوص ميزبان پرحوصله…سهمتون زياد از اين شب نشينى

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۲۴

ممنونم که قابل دونستی و بعد از اینکه چهار ماه در این خونه‌ی مجازی خودت رفت و آمد کردی، برای من هم که اینجا شغل آب و جارو کشیدن رو به عهده دارم پیام گذاشتی 🙂

شاد باشی و باز هم امیدوارم حرف بزنی برای من و بچه‌ها…

زى زى ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۳۳

تواضع شما توو هر شكل مذاكره منو به فكر ميبره..
ميخوام امشب بخونم و صدااى همرو بشنوم . خوشحاالم كه اينجا همه جور آدمى هست با تنوع زياااااد
انگار توو تاكسى ام يا مترو و همه بلند بلند ذهنشونو ميگن

پسرک خامه فروش ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۳۳

یادم میاد یجا گفته بودی که تمام خواستت اینه که “خوانندگان خاموش” هم بیدار و به حرف بیان…
یه عذرخواهی منم بت بدهکارم استاد بابت این “خاموش” بودنم،
تا قبل از این شب نشینی احساس بدهکاری بت داشتم…
البته بدهی ما به شما تموم نمیشه ” آقا معلم”!

محسن شفیعی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۲۳

خبر داده اند زمستان در راه است
و تو وعده داده ای که نیستی…
و من چه خوش خیال می اندیشم
با بهار شاید بیایی…

عطیه ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۲۲

سلام استاد.یلداتون مبارک باشه
من یکم دیر رسیدم اما به هرحال خوشحالم که امشب همگی میتونیم با هم صحبت کنیم..
راستش من اولین باره که توی همچین گفت و گویی شرکت میکنم اولین روزایی که با شما آشنا شده بودم و به سایتتون سر زدم(از طریق برنامه ی ماه عسل) خیلی لحظه شماری کردم تا 4شنبه برسه و منم تو کافه آنلاین باهاتون حرف بزنم اما از همون هفته دیکه برنامه ی کافه آنلاین اجرا نشد..
ببخشید که توی اولین حرفام اینو مطرح کردم اما اینم برام1خاطره بود….
استاد نمیدونم منو یادتون هست یا نه اما تو همایش هوش مذاکره که اولین بار بود دیدمتون ازتون خواستم یه چیزی برای برادرم که دوازده سالشه بنویسید خواستم از طرف اونم ازتون تشکر کنم…شاید باورتون نشه اما تاثیر حضورتونو توی زندگیش نمیتونم وصف کنم.

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۲۶

عطیه‌ی عزیز. تو رو یادمه و نوشته‌ای رو که برای برادرت هم نوشتم کامل به خاطر دارم. بهش سلام برسون و هر وقت دوست داشت براش چیزی بنویسم بهم ایمیل بزن تا براش بنویسم و اسکن کنم و ایمیل کنم 🙂

شاد باشی و موفق دوست من.

عطیه ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۱

ممنونم استاد عزیزم
توی این دنیا برای من یا برادرم و یا همه ی آدمایی که شمارو میشناسن چیزی با ارزش تر از این نیست که هنوزم کسی هست مارو می بینه فارغ از این که اهل کجاییم؟؟و بودنتون یه دلیل محکم میشه برای زندگی آدما مثل برادرم
و با ارزش تر از اون اینه که بهمون حس اعتمادی میده که همیشه آدم با خودش میگه هنوز هم دنیا دلایلی برای این داره که بتونی باهاشون زندگی کنی.

مريمي ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۲۰

سلام:من مهمونيم،فردا حتما ميام،خوش بگذره به همه و بخصوص محمدرضاي عزيز

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۲۱

منتظرت هستم…

محمد جعفری ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۱۱

سلام استاد
شب یلدات مبارک.
شب یلدای دوستان هم میارک .

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۱۷

سلام محمد عزیز. و سلام به تمام دوستان خوبم توی صنعت نفت که خیلی خیلی زیاااااد دوستشون دارم و بهانه‌ی بسیاری از اون دوستی‌ها تو هستی…

محمد جعفری ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۲۸

مرسی شما لطف دارین.
همیشه از جلسه های شما بچه ها یاد می کنند.

نیما ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۱۱

موضوع: خاطره

حوزه: ارتباطات ساختمانی

شرح: ما ساختمونمون اینجوریه که فقط طبقات دوم و چهارم حق استفاده از پارکینگ رو دارن. من طبقه چهارمم. اول که اومده بودم تو این ساختمون که مصادف با اولین ترم دوره ی MBA بود این طبقه ی 3 خیلی ابراز علاقه به پارکینگ می کرد. اومد کلید در ورودی از ساختمون به پارکینگ رو گرفت و گفت می خوام پله ها رو بشورم. منم دادم. بعد رفتم پس بگیرم گفت حالا می خواستم یه دونه از روش بزنم (اصلا حرفی از تکثیر کلید نبود هیچ وقت!)، منم یه جوری رد کردم و گرفتم ازش کلید رو. یه مدتی گذشت دیدم صبح صدا میاد از در پارکینگ. نگاه کردم دیدم داره ماشین می بره بیرون. عصبانی شدم ناجور. رفتم به طبقه 2 گفتم شما به طبقه 3 کلید دادین؟ گفت نه، به من گفت می خواد اب برداره منم کلید دادم بهش. مثل اینکه رفته بود از روی کلید کپی کرده بود. منم همون موقع رفتم یه قفل گرفتم زدم به در پارکینگ یه کلید هم دادم به طبقه 2. شب که طبقه 3 اومد و دید در قفله اومد تو ساختمون داد و هوار با طبقه 2 بعدم اومد بالا. گفت چرا قفل زدی؟ گفتم طبق سند مال من و طبقه دوئه پارکینگ و طبقه دو هم به شما اجازه ی استفاده نداده. گفت دستگاه برش میارم قفلو می برم. منم گفتم شکایت می کنم. اونم گفت هر غلطی می خوای بکن. منم گفتم باشه شکایت می کنم. هیچ اتفاقی هم نیوفتاد و سال دیگه رفت طبقه دو و الانم از پارکینگ استفاده می کنه.

نتیجه‌گیری شخصی من: به نظرم یه تنش بی خود ایجاد کردم. اون موقع همسر این طبقه 3 هم ظاهرا حامله بودن و نمی دونستم و الان فقط می تونم متاسف باشم از استرسی که به ایشون هم وارد شد در جریان این قضیه. به نظرم قبل از برخوردهای این شکلی یکم باید بیشتر فکر کرد و ملایم تر بود. ولی نمی دونم چطور میشه تشخیص داد که کجا باید ملایم بود و کجا باید قهری عمل کرد.

آلفرد ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۱۰

سلام بر همه عزیزان و حاضران
یه خاطره میگم از زمانی که تابستون تو بازار تهران به عنوان فروشنده تو بازار کیف مشیرالخلوت کار میکردم.
دو هفته اخر شهریور بود و ما که بنک دار(عمده فروش) بودیم و طی تابستون تک فروشی نمیکردیم، واسه اینکه ته مونده جنسا هم فروش بره و انبار خالی بشه تک فروشی هم میکردیم و پاساژ هم پر بود از خریدار. لذا کلا بیخیال تاکتیک فروش و ازین بحثا بودیم چرا که این بحثا واسه وفتیه که عرضه بیشتر از تقاضاست. 3 نفر فروشنده بودیم. من که جوون بودم و 20 ساله دم در داخل مغازه وایساده بودم که کسی کیفا رو کش نره!! ناصر اقا هم که پیر مرد و پیر بازار بود وسط مغازه و اقا سعید هم که صاحب اصلی و کارفرمای ما بود ته مغازه(پشت دخل) وایساده بودن. قمتگذاری کیفها هم واسه فروش عمده کاملا مشخص بود اما واسه تک فروشی هر کدوم از ما یه قیمتی همینجوری میگفتیم و البته قیمتها بیشتر از عمده فروشی و کمتر از تک فروشی های سطح شهر بود. لابلای مردم یه خانم چادری حدود 45 سال پرسید از من “اقا فلان کیف چنده؟” منم گفتم 12 هزار. چند ثانیه بعد همون خانم از ناصراقا قیمت همون کیف رو پرسید، ناصراقا هم گفت 13 هزار!!!! اون خانمه بنده خدا کَفِش بریده بود!! گفت دیده بودیم دو تا مغازه یک جنس رو با دو قیمت بفروشیم اما ندیده بودیم تو یه مغازه این کارو کنن. منم دیدم خداییش حرفش حقه، گفتم خب من بدون تخفیف گفتم، حاج اقا با هزار تومن تخفیف! اون خانمه هم نخرید و رفت. البته واسه ما هم اصلا مهم نبود! جون تو اون مدت مغازه و پاساژ کیپ تا کیپ پر از مشتریه و نارضایتی یک مشتری اصلا مهم نبود واسمون. مخصوصا که اون مغاره بنک داری بود نه تکفروشی. این قضیه مال تابستون 88 بود.

حسین ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۰۳

سلامی گرم به استاد و برادر بسیار بسیار عزیزم محمد رضا جان و تمامی دوستان .مهمان دارم اما بازم خدمت میرسم.

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۱۵

سلام حسین جان. ممنونم که به اینجا (خونه‌ی مجازی خودت) سر می‌زنی…

حسین ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۰

محمد رضای عزیز هر روز که میگذره دین بنده به شما بیشتر و بیشتر میشه برام دعا کن شاگرد خوبی باشم تا سیاهی شبهامون به صبح سپید نزدیکتر شه.

احمد احمدی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۰۰

سلام به محمدرضای عزیزم
سلام به همه دوستان این قبیله مجازی

شب یلدای همه مبارک
شب یلدای تو هم مبارک محمدرضا
واقعا شک داشتم که بتونم خودم رو به این شب یلدای مجازی باحال برسونم
2-3 باری شده که از جمع های اینجوری که محمدرضا (تو) سرپاش میکنی جا موندم (با کلی افسوس که بعداش باهام همراه بود) ولی الان رسیدم. واقعا خوشحالم.
راستش میخواستم مستقیم بیام حضوری پیشت و شب رو باهام باشیم (گفتم بقیه بچه ها اینجا حسودیشون میشه … ها ها ها) نیومدم .
شاید هم خلوتت رو بهم نزنم بهتر باشه.
خیلی لذت داره به کسی که شاید حدود 4 سال هست که با افتخار شاگردش هست، شب یلداش رو اینجوری تبریک بگم
خیلی جاها بوده و هست که محمدرضا از من بیشتر از اون چیزی که هستم (خیلی بیشتر) تعریف میکنه و همیشه من شرمنده این همه محبت، لطفش و البته بزرگیش به تمام معنی نسبت به خودم میشم.
از همینجا بابت این همه توجه ازت ممنون هستم.

من اولین چیزی که در کلاسهای مذاکره به خوبی از محمدرضا یاد گرفتم در خصوص “اثر شلاقی” سال 1389 هست.
حالا چرا میگم اولین چیز،
نه اشتباه نکنید، خیلی موضوعات هست که قبل از کلاس “اثر شلاقی” از ایشون یاد گرفتم ولی “اثر شلاقی” موضوعی بود که من با استفاده از اون، فضای شکست در مذاکره یک معامله را با پیروزی در برهم زدن معامله اصلی به نفع خودم تغییر دادم.
داستانش کمی طولانی هست.

ولی شاید این رو محمدرضا بگه بد نباشه
میشه خلاصه بگی؛ اخلاق رو در مذاکره باید صرفا در قبول شکست و خارج شدن از میدان مذاکره و واگذاری اون به رغیب معنی کنیم یا این موضوع یه امر نسبی هست و میشه در صورت عدم پیروزی در مذاکره از راههای دیگه ای برای بیرون کردن سایر رقبا از مذاکره هم استفاده کنیم.
نمیدونم تونستم معنی نظرم رو برسونم…

محمد علی هشیار ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۵۸

محمد رضا خیلی دوست داشتم پیش همه ی دوستای خوبم بودم
اما امسال با چند تا از دوستام اومدیم بیمارستان کنار کسایی باشیم که شاید کسی به فکرشون نیست

پیش تو که رئیس قبیله ی ما ای و الان نشستی کنار اتیش و با ساز دهنی زیبات تو اوج این دنیای وحشی
یا شاید تو دل این کویر از کویریاتت برامون میگی
همه مشتاق اما من مشتاق تر و دور تر از همه تا صبح پای صحبت هات میشینم

کامنتم مثل همیشه بی ربط به موضوع اصلی اما اگه تائید کنی یه حس خوب بهم میده
جای ما خالی پیش تو که از ته ته ته قلبامون دوستت داریم

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۱۰

چقدر کار خوبی کردی. کجا رفتی محمدعلی جان؟ می تونم بپرسم کدوم بیمارستان؟

احمد احمدی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۵۸

سلام به همه
سلام به محمدرضای عزیزم

شب یلدای همه مبارک
واقعا شک داشتم که بتونم خودم رو به این شب یلدای مجازی باحال برسونم
2-3 باری شده که از جمع های اینجوری که محمدرضا (تو) سرپاش میکنی جا موندم (با کلی افسوس که بعداش باهام همراه بود) ولی الان رسیدم
راستش میخواستم مستقیم بیام حضوری پیشت و شب رو باهام باشیم (گفتم بقیه بچه ها اینجا حسودیشون میشه … ها ها ها) نیومدم .
شاید هم خلوتت رو بهم نزنم بهتر باشه.
خیلی لذت داره به کسی که شاید حدود 4 سال هست که با افتخار شاگردش هست، شب یلداش رو اینجوری تبریک بگم
خیلی جاها بوده و هست که محمدرضا از من بیشتر از اون چیزی که هستم (خیلی بیشتر) تعریف میکنه و همیشه من شرمنده این همه محبت، لطفش و البته بزرگیش به تمام معنی نسبت به خودم میشم.
از همینجا بابت این همه توجه ازت ممنون هستم.

من اولین چیزی که در کلاسهای مذاکره به خوبی از محمدرضا یاد گرفتم در خصوص “اثر شلاقی” سال 1389 هست.
حالا چرا میگم اولین چیز،
نه اشتباه نکنید، خیلی موضوعات هست که قبل از کلاس “اثر شلاقی” از ایشون یاد گرفتم ولی “اثر شلاقی” موضوعی بود که من با استفاده از اون، فضای شکست در مذاکره یک معامله را با پیروزی در برهم زدن معامله اصلی به نفع خودم تغییر دادم.
داستانش کمی طولانی هست.

ولی شاید این رو محمدرضا بگه بد نباشه
میشه خلاصه بگی؛ اخلاق رو در مذاکره باید صرفا در قبول شکست و خارج شدن از میدان مذاکره و واگذاری اون به رغیب معنی کنیم یا این موضوع یه امر نسبی هست و میشه در صورت عدم پیروزی در مذاکره از راههای دیگه ای برای بیرون کردن سایر رقبا از مذاکره هم استفاده کنیم.
نمیدونم تونستم معنی نظرم رو برسونم…

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۰۲

احمد جان. ممنونم که وقت گذاشتی و اینجا نوشتی.
همیشه لطف و محبت تو یادم هست. از اولین کلاسهایی که با هم داشتیم تا امروز که در این فضای مجازی کنار هم نشسته‌ایم.
اثر شلاقی خیلی خیلی مهمه و طولانی‌تر از بحث زیر یک کامنت.
اما در فهرست چیزهایی که باید در موردشون بنویسم اضافه کردم و دوستانی که شتابزده‌تر هستند مي تونند با جستجوی Bullwhip Effect در موردش مطلب پیدا کنند. در مورد اخلاق در مذاکره هم یک مقدار جواب بچه‌ها رو بدم دوباره برمی‌گردم می‌نویسم 🙂

احمد احمدی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۲۳

محمدرضا یادم رفت یه چیزی بگم شاید جالب باشه
آمار بازدید سایت امشب رو بعدا چک کنی بد نیست
نمودار نرخ بازدید کنندگانش باید دیدنی باشه.

milad ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۵۷

محمد رضا سلام.
محمد رضا من قبلا هم گفتم که المپیاد کامپیوتر میخونم .گاهی اوقات ناامید میشم.یعنی وقتی می بینم کار هام زیاده(چون هم المپیاد و هم مدرسه رو باید جدی ببرم جلو)و افرادی هستن که مثلا همه وقتشون رو میزارن.گاهی وقتا احساس می کنم توی دلم خالی میشه ،یه جور حس شک و عدم اطمینان.با این حال نتایجم تا الان اکثرا خوب بوده .محمد رضا باید این یک سال رو با جدیت تمام ادامه بدم.صحبتی پیشنهادی توصیه ای برای من داری؟(به غیر ازینکه المپیاد رو رها کنم.من تصمیمم رو گرفتم.)
ببخشید ربطی به یلدا نداشت .

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۱۰

میلاد عزیز.
پیگیری المپیاد کار بدی نیست.
به ذهنت هم نظم و ساختار مي‌ده.

حس عمومی من اینه که حتی اگر در المپیاد پذیرفته نشی از کسانی که تمام اون مدت تست حفظ می‌کردند عقب نیفتادی.
مهم اینه که بپذیری خوندن برای المپیاد، تصمیمیه که مستقل از نتیجه‌اش روی زندگیت و کیفیت فکر کردن و تصمیم‌گیریت تاثیر مثبت می‌گذاره.
امیدوارم در المپیاد قبول شی. اما اگر هم خدای ناکرده این اتفاق نیفته، خیلی زود می‌بینی که تاثیر مطلوبی روی کنکورت و بعداً زندگیت گذاشته 🙂

milad ۱ دی، ۱۳۹۲ - ۱۳:۲۶

متشکرم .هیچ کس به من انقدر روحیه نداده بود تا حالا!

Maryam.a ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۵۵

و امّا الوعده وفا…
شب، شب یلداست و شب قصّه …رمان …یلدا نامه ….نمیدونم هرچی که شماها دوست دارید اسمشو بذارین..
————————–
ما چند تا دوستیم که تصمیم گرفتیم از امروز خواندن این رمان قشنگ را باهم شروع کنیم- (هرکس یک بخش را می خونه،بقیه م خیلی قشنگ گوش میکنند …در حال حاضر در بخش 14 این کتاب به سر میبریم )-و علاوه بر نکته برداری در مورد فضاهایی اش که به امشب “یلدا”مربوط میشه یعنی خودمون یه جورایی ربطش میدیم!! گفتگویی راه بیندازیم و من “مریم آ “با دیدن سایت شما عزمم را جزم کردم که بخشهای قشنگ کتاب را بعنوان شب قصه یلدایی برای بچه های خوب قبیله مجازی نقل نوشتاری کنم،البته جای شما خالی با صرف انار و اب انار وسیب سرخ حوا و بستنی و کیک و ژله و ……خلاصه هرچی تو خونه داریم و نداریم .

حالا بخشهایی کوتاه از این کتاب را که شامل داستانهایی “کردی” است،با نام”آخرین انار دنیا”(دوا هه مین هه ناری دونیا)؛ وبرگزیده فستیوال ادبی گلاویژ،را براتون میخوام نقل کنم:
——————
…*خیلی سال پیش “ممد دل شیشه ای”که می خواست از هر چیزی سر دربیاوردعتیقه فروشی را ملاقات کرد،نه مثل یک دبدار پیش پا افتاده و اتفاقیی که کسی را در کوچه ای ببینی،…دیداری که راز طلسمی را می گشود.
کلیدهایی در دست داشت و اناری شیشه ای در جیبش بود.
در غروبی که باران، نرم نرم می بارید “ممد دل شیشه ای” به آسمان نگاه می کند و با خود می اندیشد که تاکنون چنین ابرهای ترسناکی ندیده است. …
من هیچ گاه ممد دل شیشه ای را ندیده ام اما می توانم تصورش کنم که چگونه…؛ جوانی که تنها خودش می داند زندگی شیشه ای اش تا چه مقدار ظریف و شکننده است اما بی باکانه می رود و آواز می خواند.

انگار همه ی وجودش آماده ی پذیرش آن خرد شدن ناگهانی بود.

باران کم کم شتاب می گیرد مردم می گریزند،سیلاب بزرگی در می گیرد و همه چیز شناور روی آب …
اما ممد دل شیشه ای بی آنکه غرق شود روی سطح آب چهارزانو می نشیند و به دنیا لبخند می زند!
آب می بردش و او برای مردم با دست بوسه می فرستد و باسیب و پرتقالهای توی اب مثل بازیگران سیرک بازی می کند.
دیدن ممد دل شیشه ای در آن مصیبت تلخ،همه را به خنده می اندازد.
پس از گردشی طولانی ، دست اب اورا به پیچ تنگ……………………فریادی ناآشنا……….غروب عشق…کلیدها ..انارشیشه ای ……….
———————————————-
دوستای خوبم،اگر دوست داشتید ادامه شو بشنوید یا بخونید اعلام کنید،چون دوست ندارم قشنگترین شب هموطنان عزیزم را خراب کنم.

اگر هم نه کتاب را گیر بیارین و بخونید فراز و نشیبهای قشنگی داره

شبتون قشنگ_____

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۵۷

نمی‌دونم تصمیم بگیری بقیه‌اش رو بخونی اینجا یا نه.
اما به هر حال من حتماً کتاب رو تهیه می‌کنم و می‌خونم.
راستی من یک بایاس مثبت شدید نسبت به کرد‌ها دارم. چون دوستان کرد خیلی خوبی دارم…

زهره ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۰۴

کردا بی نظیرن…….یکیش خود من….من دیگه حرفی نمیزنم…

Maryam.a ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۲۰

سلام و سپاس از توجهتون استاد گرامی .
منم دوستان کرد خیلی خوب و درستی دارم،بی کلک وخیرخواه.
راستی دوستام خیلی سلامتون می رسونند.
خوب باشید وسلامت.شب خوش

پسرک خامه فروش ۱ دی، ۱۳۹۲ - ۲۰:۲۰

کرد ها یه دونند…

طاهره جلیلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۳۶

قشنگ بود… قصه آدمی که تو بارون غرق نمیشه… من این آدم رو میخوام بخونم…

فاطمه ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۵۳

به به اینجا رووو چه خبررررره یلدای همگی مبارک باشه..ما نتونستیم تو خونه دور هم جمع شیم 🙁 خوشحالم که اینجا با شما هستم

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۵۴

سلام فاطمه. ممنونم که اومدی و به اینجا سر زدی. امیدوارم خوب باشی 🙂

فاطمه ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۰۵

حتما همین طوره استاد ..انقد غرق خوندن کامنتا شدم تنهاییم یادم رفت 😀

سارا نعمتی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۵۲

شب همگی خوش. خداحافظ اقای شعبان علی

پدرخوانده ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۵۱

یه سوالی مهندس :]
آدمی مثه من که ویژگی خلاقیتش چیره است بر بقیه ویژگی هاش، وایده پرداز خوبیه،چیکار کنه؟چی بخونه؟مهندسی همش فرمول حفظ کردنه ://
نمیخام طولانیش کنم تا راحت بخونی جواب بدی

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۵۶

شاید یک مقدار جواب من تند باشه!
اما فکر می‌کنم «خلاقیت و ایده‌پردازی» به خودی خود ارزش خاصی نداره مثل «صفر» می‌مونه.
تا جلوی «یک» قرار نگیره بی‌خاصیته.

این «یک» می‌تونه مهندسی باشه یا هنر باشه یا مدیریت باشه یا نویسندگی یا …

بنابراین به نظرم نمی‌شه بگیم چون مهندسی خلاقانه نیست من سراغ این حوزه نمي‌رم. اتفاقاً بسیاری از بزرگترین اتفاقات امروز اطراف ما رو مهندس‌های خلاق رقم زده‌اند…

پدرخوانده ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۰۱

اول اینکه ممنونم جواب دادی چون میدونم چقد سخته اینهمه کامنت باشه یه جا بخای جواب بدی.
نه تند نیست میفهمم چی میگی.اگه بشه تو میل برات بفرستم فک کنم بهتره.شب یلداهم الکی وقتت رو نمیگیرم.بهتره فلن هندونه بخوریم 🙂

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۰۴

به هر حال من هم خلاقیت رو به موضوعاتی که باید در موردش حرف زد اضافه کردم. معمولاً ویژگی این شب‌نشینی‌ها اینه که من می‌فهمم تا روزها و هفته‌ها باید در مورد چی بنویسم که برای صاحبان واقعی این خونه‌ی مجازی (یا بگیم قبیله‌ ی مجازی) مفید یا لااقل جذاب باشه

پدرخوانده ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۰۸

مرسی پس خیلی خوب میشه.
منم یه متنی حاضر میکنم تا یه روزی شاید بتونی لابلای ایمیلات بخونیش چون اینجا طولانی میشه.
خدا قوت محمدرضا خان :]

بهاره ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۱۶

چقدر خوب 🙂

برا کسایی که مثل من که چشمه خلاقیتشون شده یه آب باریکه که در حال خشک شده هم چیزی بنویسید لطفا

پدرخوانده ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۲۲

بهاره بیا میانگین بگیریم از هم بلکه چیزی ازمون در اومد :))

بهاره ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۳۵

خوبه ها.

ایده از شما. کار از ما :)))

بهاره ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۳۴

خب من این رو بگم و دیگه کم کم برم…

موضوع: درخواست جهت اطلاع رسانی

حوزه: کارآفرینی

شرح: اتاق بازرگانی تهران برنامه ای تحت عنوان اتاق فکر داره که با تلاش خانم فاطمه مقیمی راه اندازی شده و این امکان وجود داره که افراد صاحب ایده (ورود برای عموم آزاد و رایگانه) بیان و ایده هاشون رو مطرح کنن. من امروز برای اولین بار شرکت کردم و باید بگم از نحوه برخوردشون خیلی راضی ام. این رو از این جهت مطرح کردم که اگر کسی تمایل داره بیاد و در حدود یک ربع ایده خودش رو پرزنت بکنه، مطمئن باشید دست خالی از اتاق بیرون نمیرید…

*برنامه شنبه ها، هر دوهفته یک بار از ساعت 12-10 هست
* سایت: karafarin24.com

شب همگی خوش
از استاد بابت فراهم کردن امکان این دورهمی ممنونم

پدرخوانده ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۳:۵۹

مرسی ازت که اطلاع دادی مام استفاده کنیم از این امکان
همیشه پیروز باشی دوست من،از محمدرضام ممنونیم این امکان رو برا ما فراهم کرده،بابت کامنتای بی جا هم عذر میخام ازش:)

سارا نعمتی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۵۰

شب خوش و خداحافظ شما .

hamed ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۴۶

استاد ما منتظر خاطره های شیرین شما هستیم

hamed ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۵۴

من خودم تا 20 سالگی هر وقت میگفتن مذاکره ، گفتگو ، صحبت کردن یاد خاطرات تلخ مدرسه میفتادم که نمیدونم چرا وقتی من حرف میزدم به جای اینکه با من حرف بزنن کتکم میزدن و اخراج از مدرسه….
خوشحالم که امثال شما اساتید دارید فرهنگ ارتباطات و مذاکره رو در جامعه جا میندازین.افتخار میکنم که برای پدر و مادرها نوشته اید.مسرورم که برای دختران سرزمینتان نوشته اید.امید و توان سرشار برای شما خواستارم

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۵۹

ممنونم حامد جان.

من احساس جدی‌ام اینه که جامعه‌ی ما هزینه‌ی سنگینی رو برای بلد نبودن ارتباطات و مذاکره می‌ده.
نظام حاکم چون اصول ارتباط سالم رو نمی‌دونه همه‌ی کانالهای ارتباطی رو می‌بنده یا یک طرفه می‌کنه.
همین کار رو پدر مادر با فرزند می‌کنند.
من با شما.
و همه با هم…
امیدوارم یک روز این فضا اصلاح شه…

hamed ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۰۱

ممنون از دیدگاه مقدس شما.پایدار باشید

گلاره ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۴۵

راستش شاید اصلا جاشنباشه هم متنم طولانیه هم به درد یلدا نمی خوره ولی مذاکره ی من با من … چرا دروغ ، خیلی دوست داشتم اینجا بزارمش ….

من عزیز، من هیچ وقت از آن دسته از آدم ها نبودم که خودم رو با شرایط وفق بدم…هرگز جزو کسانی نبودم که کسی رو نخوام و باهاش سر کنم…من عزیز من هرگز نتونستم دوست نداشتن هام رو تحمل کنم چون همیشه یک روز صب از خواب بلند میشدم و احساس می کردم دیگه نفسم بالا نمیاد..دیگه نمی تونم.
من عزیز، من هیچ وقت از آن دسته از ادم ها نبودم که بی تفاوت از کنار هر اتفاقی رد شم و طوری به خودم بقبولونم که همه چی گل و بلبله ، هیچ وقت نسبت به آدمها سرد نبودم …هر وقت به ناحق کاری می کردم وجدانم دو دستی گلومو می گرفت.
من عزیز، من هیچ وقت زندگیم رو تو گنجه نمیزاشتم که درشو قفل کنم و قفل رو خاک ، بر عکس همیشه شفاف بودم اگر با یک بار سوال کردن جواب نمی دادم منتظر پرسش دوباره بودم.
عوضش من عزیز من همیشه از غصه فراری بودم.. هر جا که رنگ غم می گرفت نفس من دیگه بالا نمیومد..انگار تاب تحملش رو ندارم انگار غم مهر تاییدی بر نتوانستن های منه.. حالا می خواد هرچی باشه…
من عزیز تو شاهدی من هرگز کینه ی کسی رو به دل نگرفتم می دونی که هر وقت اشتباه کردم سرم رو بالا گرفتم و گفتم ” بله من اشتباه کردم”
من عزیز تو می دونی تلخ ترین پدیده زندگی برای من خداحافظی است .. انگار پذیرش حافظ بودن خدا رو ندارم..تو میدونی کندن از آدم ها با فرو رفتن یک چاقوی یک متری تو قلبم برابری داره…ولی اینم می دونی که من خیلی وقتها با دستای خودم این چاقو رو فرو می کنم…کاریش نمیشه کرد حتی اگه بسته شدن زخم اش سالها زمان ببره..
من عزیز تو می دونی آدمهایی که همیشه مستاصلن من رو عصبی می کنند انگار تاییدیند به اینکه من هیج کاری نتونستم براشون بکنم.
من عزیز خیلی ها فکر می کنند من آدم قوی ام یا مغرور..نمی دونند این غرور حفاظیه که من دور خودم کشیدم که هی حدتو بدون..
و من همیشه از این واهمه دارم که بگم ضعیفم…من عزیز گاهی احساس می کنم که زندگی نمی کنم احساس می کنم که انقدر خودم رو سفت گرفتم که احساساتم مردن..سالها تلاش به انکار کردن احساسم کردم ..شاید احساس رو نقطه آسیب پذیری می دونستم..
شاید می ترسیدم ضربه بخورم ..شاید این جوری همه ضعفم معلوم بوده..
من عزیز می دونی که همیشه قوی بودن برای من یک ارزش بودهانقدر که شاخصه ی شریکم هم همین باید باشه…نمی دونم … واقعا نمی دونم چرا این طوری شدم..شاید خاصیته 21 سال زندگیه..
من عزیز نمی دونم چرا وقتی از خیابون رد میشم دلم می خواد سرم رو بالا بگیرم و سینم رو ستبر کنم ..انگاربا راستی قامتمبه دیگران فخر می فروشم…! نمیدونم چرا وقتی قدم میزنم برام مهمه چهجوری راه میرم ..نمی دونم چی رو نمایش می دم و کافیه همون موقه یک بچه ای رو ببینم تا از این پوسته ای که ساختم بیرون بیامو با تمام وجودم بهش لبخند بزنم.
من عزیز گاهی احساس می کنم من نیستم گاهی احساس می کنم از همه چیز فرسنگ ها دورم… و اونموقع تنها کافیه که با یکی از دوستانم یک چای بنوشم و انگار زندگیم عوض میشه و رنگ می گیره..
من عزیز، من همیشه از تنهایی می ترسم همونطور که از تاریکی می ترسم انگار از وجود نداشتن ها می ترسم.احتیاج به کسی ندارم ولی انگار نیاز به بودن کسی دارم..من عزیز من همیشه می تونم پر از انگیزه و هیجان باشم ولی هیچ وقت در ته ته وجودم چیز مشخصی نیست.انگار یک صفحه ی سفید مبهمه که بهم دهن کجی میکنه.
من عزیز من از نفهمیدن ها واهمه دارم ازغم واهمه دارم…از از دست دادن ها واهمه دارم….از تهی بودن و بی امید بودن واهمه دارم انقدر که دلم نمی خواد حتی طعمشم بچشم..من عزیز من بیمارم؟؟
من عزیز نمی دونم چرا ولی انگاری تو رو هم دیگه دوست ندارم..رنگ تکرار گرفتی..احساس میکنم یک لباس نو می خوام….سالهاست بتنمی و احساس می کنم برام تموم شد

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۲۸

گلاره‌ی عزیز. چقدر خوب بود که اینجا نوشتی حرفهای خودت رو با خودت.

چقدر جالبه حس تجربه‌ی مشترکی که ما آدمها داریم. بدون اینکه بدونیم و بگیم و بفهمیم.

من هم باید به زودی با خودم حرف بزنم. خیلی زیاد…

ممنونم که من رو به یاد من آوردی…

طاهره جلیلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۵۴

گلاره

منم این حس سفید داخلم خیلی پر رنگه! هیچوقت از کنار هیچ آدمی بی تفاوت رد نشدم ولی همیشه انگار خودم بی اهمیت ترین بودم برای خودم! انگار که بقیه رنگین و من سفید…سفید سفید… یه وقتایی این سفیدی تبدیل به سیاهی میشه و همه دنیامو میگیره! من تو چنگالش اسیر میشم…بقیه وقتا اسیر اون سفیدیم…
شاید رنگای من داخل سفیدی گیر افتادن… کاش سفیدیش، سفیدی ابر باشه نه برف….

شیما ۱ دی، ۱۳۹۲ - ۱۷:۱۸

خیلی قشنگ نوشتی گلاره دوستداشتنی
امیدوارم بقیه ی سالهای دهه ی سوم زندگیت از آگاهی و توانمندی پر باشه و همیشه محکم روبه روی دنیا وایسی
برات پرم از آرزوهای خوب

سپید ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۴۴

من حدود دو ماه پیش با شبکه سحر همکاری داشتم،میگم با جاهایی که قوانین تو براشون اهمیت نداشته باشه و بقولی زورشون زیاده و راه برای بستن قرارداد برات نذارن و حتی زمان دستمزد و مبلغشو خودشون تعیین میکنن و تو دیگه تصمیم میگیری باهاشون کار نکنی ولی یکم از پولت هنوز پرداخت نشده چیکار باید کرد؟!!!

محمد ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۴۳

محمدرضا من دیدم ماهان یه همایش داره 26 دی که شما هم هستید
میخواستم بدونم توی این همایش چقدر سهم داری و اصولا برای من که دنبال راه اندازی یه استارت اپ هستم یه همچین همایشی چقدر میتونه مفید باشه ؟

بهاره ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۰۳

سلام

من تا حدودی با فضای کار استارتاپی آشنایی دارم میتونم بپرسم تو چه حوزه ای فعالیت می کنین؟

پريسا ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۴۲

محمدرضا جان ميشه الان كه آنلايني يه كم راجع به سرعت كتاب خوندن حرف بزني؟ اينكه چطور پرسرعت وخيلي مفيد مطالعه مي كني؟ آخه من خيلي لفت مي دم و به اون حد از يادگيري هم كه انتظار دارم نمي رسم

پريسا ۳ دی، ۱۳۹۲ - ۱۹:۵۶

نميشه يعني؟

پريسا ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۳۴

کاش امشب عاشقی هم پامیگرفت..تشنگی هم طعم دریامی گرفت

البرت ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۳۴

سلام من فقط اومدم سلامی بگم و تبریک به شما و همه دوستان
امیدوارم لحظاتی خاطره انگیز توامان با یادگیری همه ما در پیش داشته باشیم

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۳۵

البرت عزیز. امیدوارم همیشه شاد و سرحال باشی و مثل همیشه این فرصت رو به من بدی که حرفها و نوشته هات رو بخونم…

طاهره جلیلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۱۲

فردای کویر رو به جای ما هم زندگی کن آلبرت عزیز…

پدرخوانده ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۳۳

سلام به محمدرضا خان 🙂
ما تازه واردیم ولی همین چند روزم کلی به فکر واداشته منو نوشته هاتون.
یه درخواستی که دارم اینه چون شما نمیرسین زیاد جواب بدین اینایی که بیشتر کنارتون بودن تازه واردارو راهنمایی کنن.
برا شروع کافیه این کامنت :))

طاهره جلیلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۳۷

عالیه… الانم میتونین تو بقیه بحث ها شرکت کنین و کامنت بزارین…:)

رویا ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۳۱

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام

شيميست ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۳۱

از دوستاي دانشگاه تهراني من كسي اينجا نيست؟

سارا نعمتی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۲۹

تو رو خدا ،جواب این سوالم رو بدین دیگه ،درسته من خیلی کوچیکم به لحاظ عقلی و سنی در برابر شما ودوستان. ولی یه سوال دارم ،در مورد CRM(مدیریت ارتباط با مشتری)، برای کسب وکار های کوچیک ، پرو فایل مشتری باید برای بازار یابی تشکیل داد. باید چیکار کنیم که به حریم شخصی مشتری لطمه وارد نکنیم ،ولی بتونیم به اطلاعات مورد نظرمون برسیم؟

بهاره ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۱۱

سارا جان کامنت های بالاترت رو دیدم که نوشتی رفتی، این رو می نویسم تا بعدا بخونی.
کی گفته عقل و شعور وابسته به شناسنامه هست؟ تو خیلی جلوتر از اون عدد شناسنامه ایت هستی پس دیگه حرفی که زدی ( من خیلی کوچیکم به لحاظ عقلی و سنی در برابر شما ودوستان) رو تکرار نکن!

در مورد سوالی که پرسیدی من اطلاعاتی ندارم که کمکی بکنم، فقط می تونم بلند بگم:

آآآآآآآآآآآآآی ملت! آیا کسی هست در این میان که بتونه به این دوستمون کمک بکنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟!؟

سمیرا ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۲۹

سلام به همه دوستان شبتون خوش
مذاکره استاد و شاگرد
من این ترم یه واحد ازمایشگاه با یه استاد نسبتا جوون حدود 35ساله ومجرد و تازه کار داشتم .این اقا کلا یه نگاه بدی به دانشجوهای دخترش داره و ادم حس بدی پیدا میکنه وقتی ایشون ما را نگاه میکنه .یه بار که هم گروهیم برای چند دقه بیرون رفت اومد بالاسرم واجازه خواست که بشینه و منم خب طبیعتا اجازه دادم.ولی خب به خاطر فاصله خیلی نزدیکمون من ناخوداگاه صندلیمو عقب کشیدم وایشون متوجه شد وگفت که اگه راحت نیستی برم ومن خودم به اون راه زدم.چند بار دیگم مشابه این موضوع تکرار شد مثلا بی سر صدا میاد پشت ادم وایمیسته یه حرکت اشتباه بری کاملا به هم برخورد میکنید!!!من اوایل باهاشون سلام وعلیک داشتم بعد که این رفتار ها رو دیدم سر سنگین شدم وایشون هم همینطور تا اینکه روز امتحان ایشون به شکل انتقام امیزی از بنده وهمگروهی هام امتحان شفاهی گرفتن!! و در مورد نمره هم جواب ما رو ندادن!
نمیدونم حالا به نظر شما استاد شعبانعلی و دوستان ادم تو این جور مواقع باید چطور برخورد کنه ایا برخورد من درست بوده یا نه؟

محمدرضا شعبانعلی ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۴۱

سمیرا جان. این چیزی که تو می‌گی نمونه‌های زیادی داره که در ادبیات رفتاری به عنوان S.e.x.u.a.l Harrasment ازش یاد می‌شه. در فرهنگ‌هایی که محدودیت و کنترل زیاده (مثل فرهنگ ما) خیلی بیشتر هم دیده می‌شه و البته کمتر گزارش داده می‌شه.

توی یادداشت هام نوشتم که در موردش درست و حسابی بنویسم.

سمیرا ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۴۶

متشکرم استاد که به شاگرداتون اهمیت میدید

شاگرد کوچک تو ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۰۲

سمیرای عزیز، من اگر جای تو باشم ، نسخه این استاد تازه کار را پیش حراست و بسیج دانشجویی و … میپیچیدم تا هم آن بندگان خدا نانشان حلال بشه و هم تو از شر این جانور نجات پیدا کنی..

حمید ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۲:۴۷

من هم چند بار به عنوان درد دل و مشورت از بعضی دختر خانم های گرامی این مسئله را شنیده ام و اولین فکری که به ذهن ۀدم میاد همین پیشنهاد شماست، ولی قضیه مفصل تر از این حرف هاست، این افرادی که شما ازشون اسم بردی و نگران نان حلالشان بودی، اگر هم بخواهند در برخی شرایط جامعه ما امکان حل مسئله از طریق آنها ممکن نیست، من هم منتظرم ببینم یادداشت آقای شعبانعلی در این مورد چیه

هاشم ۱ دی، ۱۳۹۲ - ۱:۳۶

منم موافقم اونا اونجان به خاطر همين جور چيزا

پريسا ۳۰ آذر، ۱۳۹۲ - ۲۱:۴۹

از من مي شنوي خودت رو درگير نكن بهتره تحويلش نگيري سميرا
من يك بار خودم دچار مشكل مشابه تو شدم و خواستم كه يه درسي به اون آقا بدم ولي متاسفانه خودم گير افتادم و البته متوجه شدم كه اين رفتارها به گذشته اون استاد برمي گشته به تحقيرها و عقده هايي كه در گذشته داشته.همين.

1 2 3 4 5 6 8

نظرات بسته شده اند