مدیریت تغییر از طریق تعیین نقطه‌ اتکا برای تغییر (گام دهم)

پیش نوشت صفر:  این قسمت، بخش دهم از سلسله بحث‌های پایان سال است. ۹ مطلب قبلی را می‌توانید دراینجا ببینید.

پیش نوشت یک: این یک اعتراف خیلی صادقانه است که تا به حال انجام نداده‌ام.

همیشه نسبت به کسانی که روی یک دایره‌ی بسته می‌افتند حس خوبی نداشته‌ام.

وقتی پای حرف دوستی می‌نشینم و می‌بینم تک تک جمله‌هایش، همان چیزی است که سال پیش هم از او می‌شنیدم. حتی دو سال قبل. حتی پنج سال قبل.

وقتی وبلاگ کسی را می‌خوانم و می‌بینم که به تکرار مکررات افتاده.

وقتی که احساس می‌کنم مرگ نویسنده در حال روی دادن است و یا روی داده است.

وقتی می‌بینم بعضی از ما، انگار مرده‌ایم و دانش و نگرش و باورهایمان به ثبات و تحجر رسیده، اما به دلیل اقتضائات قانونی (که توقف قلب را ضرورت دفن کردن می‌داند) سالهای سال، در میان مردم راه می‌رویم و می‌چرخیم تا شرایط قانونی دفن کردنمان، فراهم شود.

این یک سمت ماجراست.

سمت دیگر ماجرا این است که بعضی مطالب هست که نمی‌توان تکرار نکرد. آنها محور هستند. کلید هستند. قطب نمای مسیر زندگی هستند.

مثلاً تلاش بیشتر. مثلاً کتاب خواندن. مثلاً اقدام برای بهبود، حتی اگر از نتیجه مطمئن نیستیم و یا اگر حاصل این اقدام، در نسل ما و حتی نسل بعد از ما، آشکار نمی‌شود. مثلاً سیستمی فکر کردن و فراموش کردن مرزهای خودساخته و خودبافته. مثلاً اینکه همه‌ی هنر تغییر، پیدا کردن نقطه‌ی کوچکی برای تغییر است.

خصوصاً اینکه دیده‌ام و به این باور رسیده‌ام که ما نکات کوچک را جدی نمی‌گیریم.

یکی می‌گفت: برای رشد شغلی چه کنم؟

گفتم زبان انگلیسی یاد بگیر.

گفت دیگر چه کنم؟ گفتم: ببین! همین یک کار باید بتواند درآمد ماهیانه‌ی تو را از این یکی دو میلیون، به ده پانزده میلیون برساند. اگر نرساند، به نظرم دنبال “دیگه چی” نرو. چون از بعدی هم نتیجه نمی‌گیری و اصلاً‌ “هنر نتیجه گرفتن از داشته‌ها” را نمی‌دانی. اگر رساند، بیا و دنبال “دیگه چی” بگرد.

در چنین شرایطی، وقتی نکته‌ی کوچکی را می‌شناسم که بر اساس همین فهم اندک خودم، باور دارم می‌تواند به تغییری بزرگ منجر شود، دوست دارم بارها و بارها آن را تکرار کنم.

در این میان می‌ترسم که مخاطب، احساس کند که محمدرضا هم در Loop افتاد. گرفتار حلقه شد و هر روز به تکرار دیروز می‌پردازد.

برای اینکه بتوانم اثبات کنم که تکرار، ناشی از تاکید است و نه گرفتار شدن در حلقه‌ی بسته‌ی بازخوانی آموخته‌ها، دو کار انجام داده‌ام.

یکی متمم است که هر روز حرف‌های تازه دارد و قاعدتاً در کنار همه‌ی کارکردهای آن، یک پیام تلویحی هم دارد که دست ما، در محتوا بسته نیست و هر روز، حرف‌های تازه برای گفتن داریم.

دیگری هم این است که لا به لای بحث‌های خودم، مطالب نامربوط منتشر می‌کنم.

مثلاً (اعتراف سخت و تلخی است اما واقعی است) وقتی از آنتروپی و نظریه اطلاعات می‌نویسم یا می‌نویسم که تکنولوژی به کجا می‌رود و یا اینکه از آنتروپومورفیسم می‌نویسم یا از عصر سن‌تورها می‌گویم، در کنار هدف‌های دیگر، یکی از هدف‌های تلویحی من هم این است که به خودم و مخاطب، یادآوری کنم که من هم بلدم حرف های دیگر بزنم. هنوز حرفهای غیرتکراری دارم. (لااقل هنوز) گرفتار لوپ نشده‌ام. اگر می‌بینید که مثل گربه، از هر طرف رهایم می‌کنید با همان شکل قبلی بر زمین می‌افتم و یک مفهوم را به چند شکل (مثلاً خرده مهارت، میکرواکشن و …) می‌گویم، واقعاً به این دلیل است که فکر می‌کنم همان مفهوم، تمام زندگی ما را بس است و غیر از آن، هر چه می‌گوییم برای شلوغی بساط است و بازارگرمی!

اصل بحث:

یکی از کلمات کلیدی در حوزه‌ی تغییر نقطه اتکا یا Pivot است.

بزرگترین اهرم دنیا هم، نقطه‌ای دارد که تغییر نمی‌کند.

خودرو هم که در حال حرکت است، در هر لحظه، نقطه‌ی تماس بین لاستیک و زمین در آن، ثابت است و نقطه‌ای برای اتکا می‌شود. اگر چه لحظه‌ای بعد، نقطه‌ی اتکا تغییر می‌کند.

پای خود ما هم هنگام حرکت کردن، این توانمندی را کسب کرده است که در هر لحظه، نقطه‌ای را به عنوان نقطه‌ی اتکا انتخاب کند و با تغییر شکل کف پا و جابجایی کل پا، به شکل دائمی این نقطه را تغییر دهد و در نهایت کمک کند که موقعیت فعلی را در عین حفظ تعادل، تغییر دهیم.

اریک ریس هم در ادبیات Lean Startup خود (که به گفته‌ی خودش و ناظران بیرونی، دچار کم فهمی‌ها و کج‌فهمی‌های زیادی شده) از Pivot یا نقطه‌ی اتکا نام می‌برد و توضیح می‌دهد که کسب و کارها در مسیر رشد خود، لازم است که برای تغییر، به  نقطه ای تکیه کنند و جهت خود را تغییر دهند (متاسفانه، امروز بیشتر Pivot در ادبیات کارآفرینی را به عنوان نقطه‌ی تغییر می‌شناسند تا نقطه‌ی تکیه گاه).

اجازه بدهید که به جای تعریف‌های رسمی آکادمیک (که فراتر از سواد من و احتمالاً حوصله‌ی خواننده است) با چند مثال ساده، مفهوم نقطه‌ی اتکا را توضیح دهم:

مثال اول: تغییر حوزه‌ی فعالیت شرکت

فرض کنید که بازار محصولات ما خوب نیست و شرکت تصمیم دارد که فعالیت‌های خود را تغییر داده یا حوزه‌های دیگری را مورد سنجش و بررسی قرار دهد.

بحث نقطه اتکا در تغییر به ما می‌گوید:

قبل از اینکه همه چیز را تغییر دهی، کمی فکر کن. آیا این امکان وجود ندارد که به جای جستجوی مشتریان جدید و محصولات جدید، محصولات جدیدی پیدا کنی که بتوانی آن را به مشتریان فعلی‌ات بفروشی؟ (از مشتریان به عنوان نقطه اتکا استفاده کنی).

یا اینکه ببینی شاید بتوان از مشتریان فعلی صرف نظر کرد و عطای آنها را به لقایشان بخشید و مشتریان دیگری را یافت که حاضر باشند محصول فعلی تو را بخرند (از محصول به عنوان نقطه اتکا استفاده کنی).

دقت داشته باشید که توجه به نقطه اتکا برای تغییر، یک دستور قطعی و همیشگی نیست. یک الگوی فکر کردن است. الگویی که ممکن است گزینه‌های دیگری را پیش روی ما بگذارد و البته می‌کوشد هزینه‌ی تغییر را به حداقل ممکن کاهش دهد. به عبارتی، من اصرار ندارم که این کار، همیشه بهترین گزینه است. اما تاکید دارم که همیشه یک گزینه است و ممکن است گاهی بهترین گزینه باشد.

مثال دوم: تغییر در وضعیت منابع انسانی

فرض کنید که از اوضاع فعلی منابع انسانی در شرکت یا سازمان خود راضی نیستیم و تصمیم به ایجاد تغییر در این زمینه داریم.

بحث نقطه اتکا در تغییر به ما می‌گوید:

قبل از اینکه یک نفر را به دلیل اینکه از عهده‌ی وظایفش برنمی‌آید، از تیم خود حذف کنی، لحظه‌ای فکر کن. هیچ موقعیت دیگری در مجموعه‌ی تو نیست که او بتواند در آنجا به تو کمک کند؟ (حفظ فرد به عنوان نقطه اتکا و تغییر شرح وظایف)

قبل از اینکه فردی را از بیرون به داخل مجموعه تزریق کنی، آیا مطمئن هستی که هیچ فردی در داخل نیست که بتواند در موقعیتی متفاوت، به تو کمک کند و این جایگاه جدید را برای تو ایجاد کرده و توسعه دهد؟

مثال سوم: تغییر در ماموریت زندگی

فرض کنید یک نفر ماموریت خود را در حوزه‌ی آموزش تعریف کرده است و زندگی خود را صرف آن کرده. حالا به هر دلیل، احساس می‌کند که این ماموریت در شرایط فعلی قابل انجام نیست.

بحث نقطه‌ی اتکا در تغییر به ما می‌گوید:

قبل از اینکه ماموریت زندگی خودت را تغییر دهی، آیا فکر نمی‌کنی بتوانی با حفظ همان ماموریت، در مقیاسی متفاوت، یا فضایی متفاوت یا سیستمی متفاوت، ماموریت قبلی را ادامه دهی تا هم احساس کنی که زندگی هدفمندی داری و هم با شرایط جدید تطبیق پیدا کرده باشی؟

مثال چهارم: بازاریابی محصول

فرض کنیم که محصول ما در بازار موفق نبوده و در پی یک تغییر جدی هستیم.

بحث نقطه‌ اتکا در تغییر به ما می‌گوید:

قبل از اینکه دست به تغییرات بزرگ بزنی، لحظه‌ای فکر کن. این امکان وجود ندارد که همین محصول را در همین بازار، به شکل کاملاً متفاوتی تبلیغ کنی و فرایند بازاریابی و فروش خود را تغییر دهی؟

همه‌ی مثال‌هایی که در بالا مطرح کردم، یک ویژگی مشترک دارند. می‌خواهیم وضع فعلی را تغییر دهیم. اما ناگهان همه چیز را تغییر نمی‌دهیم. چند پارامتر را به عنوان نقطه اتکا حفظ می‌کنیم و یک یا چند پارامتر دیگر را (و ترجیحاً فقط یک پارامتر دیگر را) تغییر می‌دهیم. ممکن است مانند همان ماشین که مثال زدم، به نقطه‌ی جدیدی برسیم و نقطه تماس لاستیک و زمین عوض شود و در آنجا، اتفاقاً همان تکیه گاه قبلی را هم رها کنیم و تغییر دهیم.

هیچ نقطه‌ی اتکایی قرار نیست ابدی و جاودانه باشد. اما تغییر کردن بدون نقطه اتکا هم، همیشه ساده و امکان پذیر نیست.

باز هم تاکید می کنم که استفاده از نقطه اتکا، یک راهکار پیشنهادی در کنار سایر راهکارهاست و نه الزاماً بهترین راهکار. اما من آن را خیلی دوست دارم (و اگر یواشکی می‌خواستم به شما توصیه کنم، می‌گفتم این اما و اگرها، تعارف است. به نظرم بهترین راهکار است!)

حالا بیایید به همه‌ی بحث‌هایی که تاکنون در مورد تغییر و سبک زندگی و برنامه ریزی و … داشتیم فکر کنیم.

چه چیزهایی می‌تواند نقطه‌ی اتکا برای تغییر باشد؟

***

فرض کنید من سیگار می‌کشم.

می‌دانید که هر سیگاری که مدت طولانی سیگاری است، سابقه‌ی ده‌ها بار ترک سیگار را در زندگی‌اش دارد! 😉

شاید یک کار این باشد که بگویم: سیگار می‌کشم. اما همیشه از همین برند خاص.

(ممکن است بگویید که این کار چه خاصیتی دارد. اما سیگاری‌ها معمولاً در نبود سیگار از یکدیگر سیگار می‌گیرند و یکدیگر را همراهی می‌کنند. تعهد به یک نوع خاص از سیگار، باعث می‌شود که خیلی از فرصت‌های سیگار کشیدن استفاده نشود و مصرف سیگار کاهش پیدا کند!)

شاید هم این باشد که از سیگارهای سنگین به سراغ سیگارهای سبک بروم. اما متعهد شوم که تعداد نخ های سیگار مصرفی را حفظ کنم.

این نکته‌ی آخر خیلی مهم است. چون تحقیقات نشان می‌دهد که کسانی که سیگار سبک می‌کشند، از نظر روانی احساس می‌کنند که خیلی ضرری ندارد و سیگارهای بیشتری می‌کشند و در نهایت، آسیب سیگار برایشان افزایش می یابد!

حالا ممکن است چند هفته یا چند ماه بعد، وقتی شرایط فعلی تثبیت شد و دیدم با آن راحت هستم، نقطه‌ی اتکای بعدی را انتخاب کنم و گام بعدی تغییر را انجام دهم.

***

فرض کنید من عادت به دیدن تلویزیون دارم و می‌دانم که این اسب تروا، به سادگی پا از زندگی من بیرون نمی‌کشد.

به جای ترک کامل اعتیاد به این وسیله‌ی مخرب و خانمان سوز، با خودم می‌گویم: من همان دو ساعت در روز را تلویزیون می‌بینم.

اما برنامه‌های متفاوتی را نگاه می‌کنم.

(همین، نخستین گام در مسیر رستگاری است! گام دوم را هم بعداً برمی‌دارید و می‌توان به بهبود کیفیت زندگی شما، امیدوار بود.)

***

با همین ایده، می‌توان یک فهرست ساخت.

در اینجا فقط می‌خواهم روی یک نکته تاکید کنم.

روح این حرف، خیلی شبیه روح میکرواکشن است. همینطور تغییر سبک زندگی از طریق اصلاحات جزئی.

تنها یک تفاوت کوچک وجود دارد.

در آن بحث می‌گفتیم: چه چیزی وجود دارد که می‌خواهی تغییر دهی؟

اینجا می‌گوییم: اگر می‌خواهی تغییر ایجاد کنی، چه چیزی را اگر تغییر ندهی، مدیریت تغییر و فرایند آن برایت ساده تر می شود؟

یک مثال شخصی:

وقتی می‌خواستم اینستاگرام را رها کنم، برایم ساده نبود.

عادت به سر زدن به اینستاگرام عادت شیرینی بود. هر بار انتظار کشیدن لایک خوردن یا فالو شدن، چنان دوپامینی ایجاد می‌کرد و می‌کند که اگر همه‌ی فسادهای اخلاقی را هم با هم انجام دهید، نمی‌توانید به این تعداد در یک روز، دوپامین را در مغز خود آزاد کنید و لذت ببرید! (متاسفانه همین مسئله، دلیل اعتیاد به #شبکه های اجتماعی است).

پس چه باید کرد؟ فکر کن که چهل کیلو فالور هم داری و بقیه برای چند گرم یا چند مثقال فالور، این در و آن در می‌زنند و اکانت‌های فاسد قدیمی را می‌خرند و تغییر کاربری می‌دهند تا آن اعداد و ارقام را داشته باشند!

من برای مدیریت تغییر سبک زندگی در حوزه شبکه های اجتماعی، نقطه‌ اتکای خودم را “حفظ حضور در اینستاگرام” قرار دادم.

اکانت دیگری ساختم و هیچ جا هم نگفتم.

شروع کردم در آن عکس حیوانات گذاشتم (حالا دیگر مجبور نبودم مطالب ارزشمندی مثل عکس حیوانات را با حرف‌های بی ارزشی مثل جملات قصار نویسندگان و فیلسوف‌ها مخلوط کنم تا برای مخاطب، قابل هضم و جذب باشد!).

همه‌ی کپشن‌ها و مطالب را هم انگلیسی نوشتم تا از جامعه‌ی با فرهنگ عزیزمان، فاصله داشته باشم.

یکی دو ماه گذشت. به شرایط جدید عادت کردم.

بعد کل اینستاگرام را کنار گذاشتم.

امیدوارم، شما هم فرصت کنید و به بحث نقطه اتکا در تغییر کمی فکر کنید. شاید هم مثال‌هایی به ذهن‌تان یا زندگی‌تان رسید و به من هم خبر دادید.

به نظرم می‌توانیم امروز، یک نقطه‌ اتکا را پیدا کنیم و تا عید، یک تغییر ساده را آزمایش کنیم.

stage-10

 



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+270
  


29 نظر بر روی پست “مدیریت تغییر از طریق تعیین نقطه‌ اتکا برای تغییر (گام دهم)

  • علی رستمی می‌گه:

    با سلام خدمت محمدرضای عزیز
    پیش نوشت ۱: میدونم کمی دیر شده اما با این حال بر خودم واجب دونستم سال جدید رو به شما تبریک بگم و آرزوی بهترین ها رو براتون داشته باشم.
    پیش نوشت۲: وقتی که این متن رو میخوندم دوست داشتم این سوال رو از شما بپرسم. ولی متاسفانه امتیازم به ۱۵۰ نرسیده بود, به همین دلیل سوال خودم رو به آینده موکول کردم.
    شما در متن اشاره ای به اریک ریز داشتید و گفتید:”…(که به گفته‌ی خودش و ناظران بیرونی، دچار کم فهمی‌ها و کج‌فهمی‌های زیادی شده)…” در خصوص این کج فهمی های او بیشتر توضیح بدید و کلا دوست دارم در خصوص lean startup صحبت کنید و نظر خودتون رو راجع به اون بدید, چون خودم به این کتاب علاقه دارم و بسیار نظرات مثبتی که مطمئنا خودتون هم شاهدش بودید در خصوص این کتاب بوده, به همین دلیل دیدگاه و نقد شما برای من و بسیاری از دوستان علاقه مند به حوزه ی استارتاپ میتونه مفید باشه. ممنون
    پی نوشت:محمدرضا برای صحبت در خصوص ادامه ی این گام ها قصدی نداری؟ :) آخه خیلی وقته گامی به جلو برداشته نشده و تو گام ۱۳ مونده! جا داره همین جا از مطالب این گام ها هم تشکر ویژه کنم که خیلی برای من به شخصه تاثیر گذار بود.بازم ممنون

    Thumb up 0

  • یاور مشیرفر می‌گه:

    جناب شعبانعلی گرامی
    انتقاد هرچند شتابزده دوستمان آقای هاشمی، باعث شد من هم کمی از نارضایتی هایم در سیستم متمم بگویم.
    اولا باید همیشه قدردان فرآیند کند شدن یادگیری و آموزش هایی از متمم باشیم که به قول نسیم طالب سعی میکند از محیط ساختاریافته دوری کند و یک پارادایم نو در عرصه آموزش ایجاد کند.
    دوما فکر میکنم بهتر بود در متمم به پیشنهاد هومن کلبادی عزیز، گزینه هایی همچون «این کامنت را دوست داشتم» یا «دوست داشتنی بود»، «مفیدبود» هم در کنار «آموزنده بود» اضافه شود که هر کامنتی که صرفا ادبیات درستی دارد یا جویده جویده آن را به سرعت خوانده ایم یا شاید از نویسنده اش به عنوان یک «دوست متممی» خوشمان می آید آن را با وجه «آموزنده» بودن نسنجیده باشیم.

    در این مورد بهترین مثال کامنت من در بحث «سیلوگرام» و «یادگیری زبان در محیط انگلیسی زبان» بود. تا قبل از آن که شما آن کامنت و محتوایش را در روزنوشته ها معرفی کنید، آن کامنت حدود «۱۸» امتیاز دریافت کرده بود (یا کمتر، دقیق به خاطر نمی آورم). اما به محض معرفی آن کامنت توسط شما در روزنوشته ها، رقم «۲۴۵» بر آن نقش بسته است. حال من باید این را به مفهوم «آموزنده بودن» نظرم بگذارم یا به مفهوم «محبوبیت شما» و تلقی خوانندگان از این که «حتما هر چیزی در روزنوشته ها مطرح می شود، حتی اگر نتوانیم دقیقا آن را متوجه شویم، لزوما صحیح است». از طرف دیگر خیلی علاقه مندم که دوستانی که به نوشته های من سر میزنند، حتما از آن بخش «این نوشته دیدگاه های شخصی نویسنده اش است» به سادگی عبور نکنند و حتی الامکان آن را بدون خواندن نپذیرند. «دیدگاه شخصی» حاصل تجربه و آموزش و درونی شدن چیزی است که شاید اساسا به اشتباه بلعیده و هضم شده است.
    من چنین حالتی را در وبلاگ هم مشاهده می کنم. آنجا من بر نظریه «راسل» یک بند افزوده ام و لابد تصدیق می فرمایید که بین یک فیلسوف نابغه و من که الفبای فلسفه ام شامل چند اسم و چند متن و کتاب بیشتر نمیشود، یک فاصله عظیم وجود دارد که وقتی چیزی را بر آن نوشته می افزایم، عمدتا خام و سطحی و شاید یکجانبه گرایانه باشد و جالب تر این که هنوز آنجا هم مانند فیس بوک در حال دریافت پیام های «آفرین» و «به به» و «احسنت» هستم، هر چند خودم در تگ های وبلاگ پرکاربردترین تگ را «دست نوشته های یک احمق» قرار داده ام.

    سومین موضوعی که دوست دارم از این متن نتیجه بگیرم این است که من از طرفداران جدی بحث «امتیاز غیر احساسی» هستم. پیشنهاد من این است که اگر قرار است به نوشته ای امتیاز بدهیم، متمم بدون دریافت «بازخورد» ما از آن کامنت این کار را نکند. درست است که این کار باعث افزایش زحمت تیم متمم می شود، اما برای این کار میتوانیم از ارزیاب ها و دوستانی که در متمم نظرات ارزنده و کاربردی میگذارند بهره ببریم. مثلا اگر قرار است من در درس «سیلوگرام» ارزیاب باشم، ترجیح میدهم در منویی در پیام اختصاصی ام «بازخورد» های خوانندگان را از «تجربه آموزش انگلیسی در محیط کاملا انگلیسی زبان» دریافت کنم و سپس امتیاز آموزنده آن ها را بپذیرم. شاید اساسا خیلی از دوستانی که امتیاز آموزنده به آن کامنت می دهند، اصلا نتوانسته باشند همانند شما یا کسانی که در محیط های انگلیسی زبان بوده اند، آن را درک کنند یا اساسا در بیان احساس یا تجربه یا ضعف خودشان در این امر آن قدر راحت نبوده اند که بخواهند تجربه خودشان را بنویسند. خب در این صورت وقتی نوشته من نمیتواند در عمق ذهن کسی جذب شود، چه لزومی دارد که من از آن شخص امتیاز آموزنده دریافت کرده باشم؟

    صراحت نوشتار من را ببخشید. گاها لازم است که در قالب کامنت های دوستانه شدیدترین انتقادها را بر دوستی وارد کنیم که به گمانمان در مسیر صحیحی نیست. (البته به گمان من و شاید گمان من لزوما حقیقی و صحیح نباشد.)

    با تشکر

    Thumb up 15

    • مهدی خانی می‌گه:

      سلام آقای مشیر فر
      من هر وقت بخواهم کامنت دوستان را بخوانم سوای از کامنتهای محمد رضا که سعی دارم همه را بخوانم اولویتم کامنت چند تا از دوستان است که قبلا به نظرم کامنتهای آموزنده داشته اند ویکی از انها نوشته های شما است .
      اما در مورد موضوع یادگیری زبان انگلیسی فکر میکنم اکثر ما خیلی از روشها را آزموده ایم و انصافا روش جناب عالی ودر ادامه هیوای گرامی روش کاربردی وخوبی است .
      من فکر می کنم افزایش تعداد لایک های کامنت شما بیشتر به دلیل موضوع آن باشد واینکه قبل از معرفی لایک کمتری داشت به خاطر این بود که دوستان کامنتهارا نمی خوانند ،محبوبیت محمد رضا بزرگوار جای خودش رادارد ،ولی همچنان که ملاحظه می کنید نوشته تجربه من در آموزش زبان انگلیسی http://www.shabanali.com/ms/?p=2901 هم بیشترین بازدید را دارد .
      من کوچک تر از آنم که بخواهم انتقاد ویا پیشنهادی داشته باشم فقط به عنوان خواننده دایمی روزنوشته ها ومتمم (از اول زمستان ۱۳۹۱)فکر می کنم اولا کامنت آقای هاشمی موضوع اصلی این نوشته مهم را تحت اشعاع قرار داد ثانیا بعداز توضیح آقای شعبانعلی ایشان (آقای هاشمی ) تجدید نظر کردند ،ثالثا من فکر میکنم متمم برای تمام کسانی که متممی هستند برکات زیادی به همراه داشته است .
      در یکی از درسهای پیتر ثیل موضوع فروش فیس بوک خواندیم که بنیانگذاران تصویر روشنی از آینده ساخته خود دارند.با این رشد سریع که درمتمم شاهد هستیم کلمه نارضایتی در اول نوشته تون به نظرم سنگین آمد.

      Thumb up 14

    • فواد انصاری می‌گه:

      پیشنهادهای جالبی بود دستتون درد نکنه آقای مشیرفر.
      به نظرم اینکه امتیازهای احساسی رو از بقیه جدا کنیم کار بسیارمفید ولی پیچیده ایه و به هر حال ما به یک سیستم انسانی متکی هستیم که همان کاربران و اعضای سایت هستند چه به عنوان ارزیاب و چه به عنوان رای دهنده حتی اگر احساسی رای بدهند زیاد نمیشه کاری کرد و چاره ای نیست البته اینکه دو سه نوع کلیک و امتیاز باشد مثلا جالب بودن یا آموزنده بودن و.. شاید خوب باشه.
      در کل روند امتیاز دهی منطقی (خارج از احساسات) بیشتر از اینکه به صورت مکانیزم و مکانیکی قابل اجرا باشه بهتره با آموزش و یادآوری و … و در دراز مدت درست شود.

      Thumb up 5

      • یاور مشیرفر می‌گه:

        فرمایش شما متین، اما یادمان باشد «متمم» قرار است کمی از فضای آموزشی معمول متفاوت باشد و طبیعتا آموزش گیرندگانش هم متفاوت تر می شوند. شاید من خیلی «کمال گرا» هستم، ولی این بند آخر و به خصوص در مورد وبلاگ و کامنتم در سیلوگرام، جدا برایم آزاردهنده بود.

        Thumb up 2

        • یاور مشیرفر عزیز.

          ما در متمم، یک شبکه‌ی عصبی Adaptive برای تحلیل امتیازها داریم و حتی رفتارهای Herding و امتیازهای گروهی قابل تفکیک و تشخیص هستند.
          اینکه برای “شما” قابل تشخیص نیست که سهم امتیازها چگونه است یک بحث است و اینکه “موتور تحلیل شبکه‌ی متمم” می‌داند یا نمی‌داند که امتیازها چگونه‌اند بحثی دیگر است.
          تنها مسئله‌ی استراتژیک ما، نحوه‌ی نمایش و میزان نمایش اطلاعات برای شخص کاربر و همینطور برای دیگرانی است که پروفایل او را می‌بینند که در این مورد، بنابرملاحظاتی که خارج از فضای اینجاست، هنوز تصمیم گیری نهایی نکرده‌ایم.
          قطعاً ما هم می‌دانیم که سیستم فعلی، جای بهبود فراوان دارد. اما ترجیحمان این است که این بهبود به صورت تدریجی و Incremental (مشابه همان چیزی که در تمام عالم هستی برقرار است) شکل بگیرد.

          به هر حال، شما به دلیل آشنایی با فضاهای پیچیده‌ی تعاملی، می‌دانید که ما “نه می‌توانیم” و “نه می‌خواهیم” نظر یک کاربر یا چند کاربر و بازخوردهای آنها در مورد سیستم را جدی بگیریم.
          به دلیل اینکه در سیستم‌هایی مانند متمم که رفتار همه‌ی کاربران ردیابی، ثبت و تحلیل می‌شود، دموکراتیک‌ترین شیوه‌ی اصلاح و توسعه‌ی سیستم، ثبت رفتار جمعی و بررسی تغییر رفتار جمعی در مقابل تغییر الگوریتم‌هاست.

          بنابراین، ضمن احترام به شما، طبیعی است که “انتقاد فردی” از سیستمی که ما رفتار چند ده هزار نفر را در آن ارزیابی و تحلیل می‌کنیم، نمی‌تواند هیچ تاثیری روی روند تصمیم‌ها و توسعه‌ی سیستم ما داشته باشد.

          شما هم مانند یکی از ده‌ها هزار نفر دیگر، می‌توانید با رفتار خود در متمم، به هدایت توسعه‌ی این سیستم در طول زمان، کمک کنید.
          مکانیزمهای تحلیل و نقد شخصی، مربوط به دوران قبل از تکنولوژی است و دوران جدید، بر اساس تحلیل رفتار جمعی شکل می‌گیرند.

          به عنوان یک معلم، پیشنهاد می‌کنم این مطلب را با دقت بیشتری بخوانید:
          http://www.shabanali.com/ms/?p=4831
          http://www.shabanali.com/ms/?p=5027
          (خصوصاً پاراگراف آخر لینک دوم)

          و منتظر هستم پیشنهاد خود را در یکی از فعالیت‌هایتان پیاده کنید و به ما به عنوان نمونه نشان دهید.

          Thumb up 32

          • یاور مشیرفر می‌گه:

            ممنون که پاسخ دادید.
            نمیدانم شاید باید دوباره کامنت خودم را از نو بخوانم و دوباره برای خودم بنویسمش.
            اما جدا در مورد آن داستان دید خوبی ندارم. نه این که مشکل اساسی داشته باشد، من «دید خوبی» به آن ندارم.

            Thumb up 4

            • به نظر من هم خوب است که “برای خودتان” بنویسید.
              به هر حال، من همچنان پیشنهادم این است که حتماً دو لینکی را که پیشنهاد کردم بخوانید.

              فکر می‌کنم ما گاهی در “تشخیص صلاحیت خودمان برای نقد و تحلیل سیستم‌ها” دچار خطای شناختی جدی می‌شویم.

              Thumb up 22

              • یاور مشیرفر می‌گه:

                اجازه بدهید در این مورد حداقل یک ماهی فکر کنم. شاید باید همه چیز را از نو ارزیابی و دوباره بجوم و دوباره بنویسمشان. (آن لینک را البته قبلا خوانده ام، ولی باز هم می خوانم.)
                یک ماه دیگر (۱۰ فروردین) پیشنهاد خودم را در پیاده میکنم و دوباره برایتان ارسال میکنم.

                Thumb up 1

                • یاور مشیرفر عزیز.

                  روی کاغذ پیاده نکن. آنجا “دهان تا سر حد امکان باز” و “راه رسیدن به مقصد تا مرز خوش بینی، کوتاه” است.
                  روی یک سایت اجرا کن. هزینه‌های چند ده میلیونی ردیابی را بده و بعد بگو ما بیاییم آنجا ببینیم.
                  یک ماه زود است. یک سال بعد هم نشانم بدهی، راضی هستم.

                  اینجا گزارش اقدامت را بنویس. “طرح وایده” برای توسعه فراوان است. همه مدعی‌اند که صاحب نظرند.
                  پای اقدام باید دید که چه کسی “حرفی برای گفتن” دارد.

                  Thumb up 42

  • نيلوفر می‌گه:

    پیش نوشت یک: خطاب به آقای هاشمی
    دوست خوبم من دو سال است همراه متمم هستم و هنوز خیلی از درسهای متمم را “یاد” نگرفته ام و با خودم عهد کرده ام تا یک سری مبانی را به دایره آموخته هایم متصل نکرده ام و اثر آنها را در زندگی و کار و نگرشم به زندگی ندیده ام،حتی سراغ درسهای بعدی نروم.شما چطور به این نتیجه گیری و بعد هم به این “انتقاد ” رسیدید؟ پست شما به شدت منو متعجب کرد.
    اصل مطلب:
    یکی از همین تکیه گاه یا pivot ها در زندگی کاری من زبان انگلیسی بود، زمانی که با یک “مدرک” به دنبال کار بودم و به هزار و یک دلیل کار دلخواهم رو پیدا نکردم یا اگر پیدا کردم، من گزینه دلخواه اونها نبودم. بعد از مدتی خانه نشینی تصمیم گرفتم که از تدریس زبان انگلیسی شروع کنم تا بالاخره کار مرتبط با آنچه که مدرکش را داشتم پیدا کنم! شروع کار سعی کردم که یاس بخودم راه ندم و با تمام انرژی تلاش کنم که فقط تدریس نکنم و ” معلم” باشم. در کمتر از شش ماه درآمدی نزدیک به دو میلیون در ماه داشتم (نزدیک به هشت سال پیش) و شاگردانی که دوستان خوبی برایم شدند و تلفنی که برای وقت کلاس خصوصی مدام زنگ میخورد.توی یکی از کلاسهایم با فردی آشنا شدم که مدیریت شرکتی را داشت که من بعدتر در آن مشغول بکار شدم و این شروع مسیر تازه ای در زندگی کاری من بود.

    Thumb up 12

  • رسول فتح پور می‌گه:

    محمد رضای عزیز
    بخش اول : چیزی را که در این بخش مطرح می کنم مستقیما ربطی به این پست نداره و در ابتدای امر به نظر خودخواهانه میاد .همچنین می دونم هر تغییر کوچکی در متمم و و روزنوشته ها منابع زیادی رو درگیر می کنه اما خیلی فکر کردم و به نظرم رسید که بهتره پیشنهاد کنم .
    دوستانی امثال من که در سازمانی بزرگ و دولتی کار می کنیم و موازی با اون کسب وکارخصوصی رو هم تجربه کرده ایم ، بعضی از تجربه های باارزش رو طی سالها در محیطهای مختلف کاری داشتیم که ممکنه به درد دیگران بخوره . ( به قول خودت یک «تئوری مورد علاقه» داریم. اما به دلیل شرایط اجتماعی و محیطی، تصمیم می‌گیریم آن را کنار بگذاریم و به سراغ «تئوری قابل اجرا» برویم )
    http://motamem.org/?p=8420&cpage=1#comment-15385
    امثال من محدودیتهایی داریم که نمی تونیم تجربه های شخصی و البته کاری روبه وضوح مطرح کنیم ، شاید پرسشهایی طرح شود که نیاز جمعی از دوستان باشد .بنابراین بررسی و اظهار نظرمعلم بزرگواری مثل شما و دوستان اهل مطالعه متممی رو از دست میدیم . خواهشم اینه که امکان ارسال خصوصی پیام در روزنوشته ها فعال بشه تا بعد از تحلیل شما و تیم مدیریتی متمم اگر به صورت عمومی قابل طرح بود در قالب یک پست و یا کامنت و بدون ذکرنام سازمان و فرد مربوطه به همه دوستان منتقل شود ،اگر هم قابل طرح نبود حداقل به عنوان یک عضو طولانی مدت و وفادار به متمم و روزنوشته ها به خود فرد با این هدف که موضوع مطرح شده خوانده شده وقابلیت جوابدهی به آن مثبت و یا منفی است . پاسخی کوتاه داده شود .
    این رو هم عرض کنم که در نظر گرفتن امکان ارسال پیام با عنوان “سایر موارد” رو در متمم می دونم و یک بار از این امکان یک دل نوشته در مرور درس تصمیم گیری فرستادم ولی عکس العملی اتفاق نیافتاد .
    بخش دوم : در مورد این پست تجربیات جالبی رو دارم و چند سال اخیر رو با جملات دلچسب و آموزنده این پست زندگی کردم و نتیجه رضایت و آرامش بیشتر در محیط شغلی و شخصی من بوده .
    امیدوارم حتی اگر درخواست بخش اولم فعلا امکان پاسخگویی از طرف شما وهمکاران پرتلاشت نداشته باشه ، با تقویت مهارت تسلط کلامی و نگارش خودم بتونم به یک نحوی تجربه های شغلی خودم رو خدمت عزیزان پرانرژی و باصفای خودم درفضای صمیمی روزنوشته ها طرح کنم تا هم خودم بیشتر یادبگیرم هم کمک ناچیزی برای سایر دوستانم باشم .
    البته من همچنان با افتخار به صورت نیمه خاموش همراه متمم و روزنوشته ها خواهم بود تا شاید روزی در آینده کنار گل آفتابگردان به نام شما ، گل کوچکی هم در کنار میدان شهر به نام ما هم کاشته شود .
    ببخشید من رو ، فقط در این خونه اینقدر پرحرفی می تونم بکنم .

    Thumb up 27

    • جناب آقای فتح پور عزیز.
      از روی موبایل مینویسم و پیشاپیش امیدوارم ناپیوستگی توضیحات و غلط های احتمالی نگارشی را ببخشید.

      متاسفانه طی ماه های گذشته حجم پیامهای دریافتی در متمم به حدی زیاد بود که همکارانم تصمیم گرفتند پیامهایی را که نیازمند اقدام عملیاتی فوری نیستند یا مستقیما در چارچوب متمم قرار نمیگیرند، در اولویت دوم بررسی قرار دهند.

      الان از همکارانم خواهش کردم ایمیل شما را برایم ارسال کنند و آن را خواندم و اگر مهلت کوتاهی به من بدهید به اندازه ی یک دوست یا شنونده، فکر کنم و ببینم چه چیزی به ذهنم میرسد. آن فضا و دوگانگی هایش را (متاسفانه یا شاید هم خوشبختانه) به خوبی میشناسم.

      مستقل از مورد فوق، میخواستم به شما اطلاع بدهم که نگاه ما به پیامهایی که دوستان متممی ارسال میکنند، تغییر کرده است و ساختار متفاوتی را برای رسیدگی به آنها طراحی کرده ایم. ضمن اینکه طی روزهای آتی سیستم هوشمند و اتوماتیک تقسیم بندی ایمیلها بر اساس محتوا و متن آنها، از حالت آزمایشی خارج میشود و بخش قابل توجهی از مشکلاتی که تا امروز در پردازش ایمیل ها وجود داشته مرتفع خواهد شد.

      نگاه امروز من و همکارانم بر این مسئله قرار گرفته است که برای تعیین مسیر آینده ی محتوای متمم، علاوه برتمرین ها و نظرات، پیامهای ارسالی نیز میتوانند نقطه ی اتکای خوبی باشند.

      و اتفاقا اهمیت پیامهای غیرعملیاتی (از جنس پیام شما) کمتر از پیامهایی مانند پیگیری مشکلات و ثبت نام و فرایند آموزشی و … نیست.

      طی روزهای آتی در پیام اختصاصی، در فهرست موضوعات، در کنار عبارت عمومی “سایر موارد”، گزینه ی دیگری هم در نظر میگیریم تا کاربران ویژه ی متمم بتوانند مواردی را با این عنوان ارسال کنند:

      دغدغه یا چالشی یا مسئله ای که در کار یا زندگی دارم و ترجیح میدهم در متمم به آن پرداخته شود.

      چون منطقی نیست که مثلا پیگیری ثبت نام عنوانی اختصاصی داشته باشد و پیگیری یک دغدغه ی مهم زیر عنوان “سایر موارد” ثبت شود (طبیعتا عنوان، به نوعی سرنوشت آن پیام و اولویت ان را هم به صورت تلویحی مشخص میکند).

      از اینکه لطف کردید و اینجا این مسئله را برایم نوشتید ممنونم.

      امیدواریم بتوانیم در آینده بیشتر از پیش در خدمت شما باشیم.

      با ارادت و احترام
      محمدرضا

      Thumb up 46

      • رسول فتح پور می‌گه:

        معلم بزرگوارم
        ۱- صمیمانه بابت زمانی که بین هزاران متممی به دانشجوی خودت اختصاص دادی و پاسخ دلگرم کننده ای برایم نوشتی ممنونم و امیدوارم با ” بهبود سبک زندگی ” در کنار دوستان پرتلاش و با مطالعه متممی خودم ، لیاقت این همه انرژی و منابعی رو که به برای امثال من صرف می کنی به خوبی بتونم نشون بدم .
        ۲- خواهش می کنم که من رو با اسم کوچک و با همون مهربونی همیشگی و غیر رسمی مورد خطاب قرار بدی . چون من مثل شما “قهرمان دنیای کلمات” نیستم و فضای خونه دوست داشتنی روزنوشته ها رو به این دلیل دوست دارم که براساس “هیچ آدابی و ترتیبی مجو ” میشه خیلی خودمونی حرفها رو زد .
        ارادتمند همیشگی – رسول

        Thumb up 9

  • سپیده می‌گه:

    دوست عزیزم مطمئن هستی که از تمام ظرفیت متمم برای توسعه مهارت هایت استفاده کردی ؟ چند درصد از آموخته هات در متمم رو عمل کردی و چند درصد درآمد و وضع زندگیت رشد داشته؟ به نظرم با دقت زیاد بحث گوسفند نگری  رو مطالعه کن.
    http://www.shabanali.com/ms/?p=6335

    Thumb up 7

  • محمد حسین هاشمی می‌گه:

    انتقاد من به متمم…
    فضای آموزشی متمم برایم دیگر جذابیت خاصی ندارد، کامنتهای متمم خیلی دلسرد کننده شده، خیلی ها من جمله بنده تبدیل به موتور های ترجمه گر شده ایم نهایت هنرمان این است که موضوع بحث را به انگلیسی جست و جو کنیم و از چند منبع شروع به ترجمه کنیم و کامنت خود را با دیگران به اشتراک بگذاریم. فعلا هم معیار سنجش تنها امتیاز متممی هاست، من خودم چندین بار در انبوهی از نظرات موافق و مخالف گیج شدم، معلوم نبود که حرف چه کسی درست است، عموما اگر کامنتی گذاشته شود بحث نمی شود ایا اون فرد دید درستی به مسله و مبحث دارد یا نه.
    کاش میشد افراد تخصصی تر نظر می دادند مثلا من در ضمینه ی زبان بدن علاقه دارم و مطالعه و پژوهش می کنم ولی بحث تبلیغات جزو اولویتهای من نیست ولی برای کسب امتیاز بیشتر در حوضه ی . غیر تخصصی خودم اظهار نظر می کنم و افراد تازه وارد رو به اشتباه می اندازم.کاش یک مدل تایین رشته وجود داشت تا معلوم می شد چه کسی با چه علایقی داره یه مطلبی رو بیان می کنه
    مسله دیگه عدم انگیزه برای نوشتن و نشر اطلاعات هست، هرچند آنطور که گفتید کسانی که امتیارات بیشتر داشته باشند در جلسات خصوصی با شما خواهند بود و جدیدا قسمت محتوای تشویقی فعال شده ولی هنوز نیاز به محرک های قوی تری هست
    -یکی از دغدغه های من این بوده وقتی من یک درس را تمام کردم بر اساس چه معیاری تشخیص دهم خوب یاد گرفته ام یا نه، ایا توان عملی سازی دارم یا نه و در چه سطحی هستم،ایا نیاز هست بار دیگر درس را از اول مرور کنم یا نه؟
    -مطالبی که اراعه می شوند پیوسته نیست، مثلا قسمت سوم.فلان درس امروز منتشر می شود و قسمت چهارم ان هفته ی دیگر وعملا فهم و یادگیری پایین می اید چون پیوستگی مطالب از بین می رود
    -متمم تبدیل به معلمی تک نفره شده، فقط یک نفر درس می دهد ارزو به دل مانده ام تا یک گروه از متممی ها دور هم جمع شوند تقسیم وظایف کنند و خودشان به دیگر متممی ها درس بدهند، نمی دانم چرا کار گروهی در متمم داده نمی شود چرا افراد گروه بندی نمی شوند و تکلیف خاصی به هر گروه داده نمی شه تا باهم کار کنن و ضمنا بیشتر با هم اشنا بشن
    -عموم درس ها تحت متن و عکس هستند، کاش اموزش ویدیویی در اولویت بود.
    -این کمال طلبی ها من از آن جهت است که می ترسم نظام غلط اموزشی از حالت فیزیکی خود به حالت مجازی اش در شکل جدید خود کوچ کند و ظاهر شود.
    شاید در حدی نبودم که اینها را بگویم و کسی را دلسرد کنم، امیوارم بهانه ی “نداشتن هنر استفاده از داشته ها” ما را به اکنون قانع نکند…
    و شرایطی باشد که دیگر بهانه ای برای نفهمیدن نداشته باشیم و اینکه اگر در این شرایط نتیجه نگرفتیم می توان گفت از داشته هایمان بلد نبودیم استفاده کنیم.

    Thumb up 20

    • فواد انصاری می‌گه:

      سلام آقای هاشمی من هم مثل شما امیدوارم متمم خیلی بهتر از الان بشه و امیدوارم خودمون هم خیلی بیشتر از الان رشد کنیم .
      در مورد ترجمه و یا اینکه کاربرها میرن ترجمه میکنند نمی شود گفت تقصیر متمم است کسی کاربرها رو مجبور نکرده که در همه ی موضوعات نظر بدن یا به جای اینکه از تجارب خودشون بگویند برن ترجمه کنند وقتی هم دانشجو این کارو میکنه نباید به حساب ضعف متمم دانست بلکه ضعف خودمان است. در مورد امتیاز من هم مثل همه دوست دارم امتیاز بالا بگیرم ولی اولویت اولم نیست اولویت اولم یادگیری است و اصولا امتیاز فقط جنبه تشویقی دارد. در مورد اینکه مطالبی که منتشر میشه رو چه کسی مینویسه نظری ندارم و نمیدونم ولی با این وجود کیفیت مطالب رو دوست دارم و یک نفر یا چند نفر بودن نویسنده برای من قابل لمس نبوده. در مورد درس دادن متممی ها به همدیگر دست همه بازه که با هم ارتباط بگیرن من اگر سوالی داشته باشم و میدونم محمدرضا وقتی نداره که جواب بده با بقیه دوستان که میشناسم تماس میگیرم یا ازشون میپرسیم و اگر چیزی یاد بگیرم توی شرکت خودمون و با دوستام و با کسی که میشناسم به اشتراک میزارم حتی توی سایت گودریدزهم با چند تا از متممی ها دوستم. آموزش دادن باید از دانشجو شروع بشه هر وقت من احساس نیاز کردم و سوالی پرسیدم شما به من جواب میدید و توضیح میدی و اگر نخواهم که بشنوم کسی نمیتواند به من یاد بدهد . یعنی نمیشه به زور به دیگر متممی ها درس داد. و اگر متمم از نظم دانشگاهی و اجبار و … خارج بشود و تبدیل به چند کانال آموزش و چندگانگی بشه بلای شبکه های اجتماعی به سرش میاد و به بیراهه میرود . در کل من هم مثل شما دوست دارم که روز به روز متمم بهتر بشه و البته درک خودم هم روز به روز بالاتر بره و همیشه هم پیشنهادی اگر ه ذهنم رسیده از کانال خودش برای متمم فرستادم . چون خودم از راه نرم افزار و سایت و .. نون میخورم میدونم چه کار پر دردسر و پیچیده ایه و تغییر یک قسمت کوچک میتونه کل سایت رو با مشکل روبرون کنه ولی با این وجودم ندیدم مشکلی برای سایت پیش بیاد و خوب و روان داره کار میکنه .
      من که خیلی مدیون متمم و محمدرضا هستم و نمیتونم با هیچی جبرانش کنم چه برای مسایل کاری و چه اخلاقی / در نهایت تمام هزینه ای هم که تا حالا به متمم پرداختم به اندازه ۲ تا پیتزا بوده!

      Thumb up 40

    • Mareza می‌گه:

      سلام به همگی
      اقای هاشمی عزیز. من یک سال و چند ماه هست که همراهِ متمم هستم. فکر میکنم در این مدت متمم “هر روز بهتر از دیروز” بوده و اگر چه جا برای بهتر شدن داره، اما وضعیت فعلی اش هم در حد خیلی خوبی، خوبه.
      بعضی قسمت های متن شما رو میتونم بفهمم(چون خودم هم حس مشابهی دارم). مثلا اینکه گفتید امتیاز ها داره روی کیفیت یا دقت کامنت ها تاثیر میگذاره فکر میکنم تا حدی این طور هست. من هم اعتراف می کنم که گاهی برای جمع کردن امتیاز کامنت گذاشتم. یعنی مطلبی بوده که دنبال نمی کردم (لاقل جزو اولویت هایم نبوده) ولی چون متن رو خونده بودم گفتم بذار نظرم رو هم بنویسم. هر چند بعدا _ به قول اقا فواد _ هدفم رو ارتقای سواد خودم گذاشتم و “سعی میکنم” به امتیاز ها توجه نکنم… ( نمیدونم چرا چند هفته ای هست “مطالعه ی منسجم”م تو متمم نزولی شده :( شاید دلیلش ایده آل گرایی هست که شما گفتید ) ..

      البته فکر میکنم یکم پیازداغ قضیه رو هم زیاد کردید! مثلا اینکه” آموزشهای متمم از جنس نوشته و عکس هست”، خب سبک متمم اینه دیگه 😉

      Thumb up 16

    • آقای هاشمی.

      پیش نوشت:
      ارائه درست است نه اراعه
      حوزه درست است نه حوضه
      تعیین درست است نه تایین.

      قطعاً می‌دانم که دیکته‌ی این کلمات را می‌دانید. اما احتمالاً چنان شتابزده نوشته‌اید که فرصت نکردید به کلمات خود فکر کنید.
      همین شتاب زدگی در تحلیل شما هم وجود دارد.

      اگر هم درسهای مهارت یادگیری را مطالعه کرده باشید، ما بر کند شدن یادگیری اصرار داریم تا مطالب در ذهن ما نهادینه شود.
      حتی اگر درس‌های دیگری هستند که کامل منتشر شده‌اند، پیشنهاد ما خواندن پیوسته و شتابزده‌ی آنها نیست. بلکه مطالعه‌ی تدریجی آنهاست.

      این “شتابزده نبودن” نکته‌ی مهمی است.

      من سری به پروفایل شما زدم و برایم جالب بود که زبان بدن و تبلیغات را ظاهراً صرفاً به عنوان مثال مطرح کرده‌اید. چون هیچ مشارکتی در آنها نداشتید و در لحظه‌ای که من چک کردم، کلاً ۱۰ دیدگاه را در متمم مطرح کرده بودید که عمدتاً هم عمومی بودند. به عبارتی،‌ شما در شرایطی از سیستم آموزشی متمم انتقاد کرده‌اید که هنوز وارد آن نشده‌اید!

      http://motamem.org/profile/6555/

      البته شاید هم بخش عمده‌ای از آموزش‌های متمم برای جوانی در سن ۱۸ یا ۱۹ سال مثل شما، مناسب نباشد و من باید این مسئله را بپذیرم که مطالب ما برای این گروه سنی، چندان مناسب نبوده و کمتر به نیازهای گروه سنی شما توجه کرده‌ایم.

      در ۱۹ بهمن ماه همین امسال، در یک کامنت خود، مطلبی را نوشتید که من عیناً از خودتان نقل می‌کنم:

      گاه به کامنتهای گذشته ام در اینجا نگاه می کنم به ابلهانه بودن حرفهایم پی می برم و خجالت می کشم از اینکه وقتت رو گرفته ام و حرفهای بی ارزش زده ام ,تصمیم گرفتم به طور هیجانی دیگه کامنت نگذارم ,چندین بار نوشته ات را با دقت بخوانم ,در مورد حرفهایت تحقیق کنم و بعد سوالاتم را بپرسم و سریع اظهار نظر نکنم.نمی دانم تو چه انتظاری از کامنت گذارن اینجا داری (چون به هر حال وقت می گذارید و نظرات ما را می خوانی )

      فکر می‌کنم آن شتابزدگی هنوز هم وجود دارد.
      هم در فرم پیام شما و هم در محتوا.

      پی نوشت یک: نکته‌ای که می‌گویم، فکر نکنم هنوز برای تو ملموس باشد. اما احتمالاً چند سال بعد که این کامنت من را مرور کنی، برایت ملموس خواهد بود.
      تفکر توسعه نیافته و سنتی ما، همیشه دنبال اینهاست:
      “درست ترین جواب” و “راه نهایی” و “پاسخ آخر” و “بالاخره یک نفر بگوید چه کار کنیم” و “از بین این همه حرف های مختلف، کدام درست و کدام غلط است” و …
      مطالعه و یادگیری، کم کم به ما می‌آموزد که جز در حوزه‌هایی مانند ریاضی، این پرسش‌ها پاسخ ندارند و اتفاقاً “مهارت مورد نیاز در دنیای امروزی” جستجو در میان افکار و حرفهای مختلف و متفاوت و متضاد و متعارض و در نهایت، انتخاب مواردی است که با مدل ذهنی و چارچوب نگاه من به جهان و “نیاز من”، سازگار است.
      چون هر یک از ما در نهایت، در بهترین حالت، دنبال یک مدل ذهنی هستیم که بتواند به ما در زنده‌ماندن و رشد در این رقابت سخت و دشوار دنیا کمک کند.
      در دنیای واقعی هم، درست و غلط هرگز مشخص نمی‌شود. و اثرات بزرگ کارها و تصمیم‌های ما، چندان مشخص نیست (و احتمالاً با اثرات کوتاه آنها متفاوت و گاه متضاد است).

      پی نوشت ۲: من پاسخ مسئله‌ی متمم را می‌دانم.
      اما نمی‌خواهم اجرا کنم.
      چون دلایل دیگری برایش دارم.
      اگر مثلاً همان درس زبان بدن، هزینه‌ی ۵۰۰ هزار تومانی داشت. شما با دقت و حوصله‌ی بیشتری آن را می‌خواندید و می‌دیدید که آنچه با هزینه‌ی میلیونی در کلاس‌ها در مورد زبان بدن آموخته‌اید و می‌آموزید، تا چه حد دور از واقعیت است، هم به پختگی بیشتر می‌رسیدید و هم رضایت بیشتر.

      اگر درس تبلیغات، قیمت میلیونی داشت (چنانکه برای یک کمپین میلیاردی، پاسخ یک سوال ساده هم ده‌ها میلیون قیمت دارد) شما بی دلیل و بی ربط به مطالعه‌ی آن نمی‌پرداختی.

      همکاران من هستند و قیمت متعارف آموزش در این حوزه‌ها، مشخص است.

      اما من به خودم قول داده‌ام که درس‌های متمم به آن شکل و آن قیمت ارائه نشوند.
      چه آنکه اگر هم ارائه شوند، آنکس که نیاز دارد، چاره‌ای جز پرداخت ندارد.
      مگر مطالبی که مثلاً در گیمیفیکیشن هست، جای دیگری به این راحتی وسادگی هست که کسی گزینه‌ی دیگری داشته باشد؟
      یا در استراتژی یا جاهای دیگر.

      من تصمیم گرفتم متمم ارزان بماند و انتخاب را به دانش و آگاهی مخاطب واگذار کنم.
      در این میان، ممکن است بعضی‌ها نتوانند فرایند یادگیری خود را مدیریت کنند، و مثل شما، احساس کنند که باید از این گردونه خارج شوند (یا لااقل من احساس می‌کنم که اگر این فرایند تا این حد کم اثر بوده، بهتر است از این گردونه خارج شوید. چون فرصت زندگی و یادگیری کوتاه‌تر از این حرف‌هاست).

      اما اولویت من، آن دوستان نازنینم هستند که در جنوب شرق یا شمال شرق یا غرب کشور، می‌خواهند این درس‌ها را بخوانند و آن شکل از قیمت گذاری، اگر چه برای ما ثروت و درآمد می‌آورد، اما ممکن است فرصت یادگیری را از آنها بگیرد. ما را از هدف‌هایمان دور کند و به راه دیگری براند.
      فکر می‌کنم مقایسه‌ی آنها که رفته‌اند و آنها که مانده‌اند، نشان می‌دهد که استراتژی من – لااقل تا امروز – درست بوده است.

      پی نوشت ۳: اعتراف می‌کنم گاهی از قدرت شهودی که طی ده سال نوشتن و داشتن ده‌ها هزار نفر دانشجو کسب کرده‌ام، برای لحظاتی احساس غرور می‌کنم.
      یک بار نوشته بودی که از خدا می‌خواهم که محمدرضا جواب همه‌ی کامنت‌ها را بدهد.
      برایت توضیح دادم که مسائل بین بندگان را نزد خدا نبریم و بعد هم مجبور شدم برای خدا توضیح دادم که چیزی که می‌خواستی را برآورده نکند.

      روزی که در مورد تکنولوژی نوشتم، کامنت گذاشتی که:
      تکنولوژی به جای خاصی نخواهد رفت .مگه شهر سوخته و تمدن جیرفت و امثال آن به کجا رفتند ؟همه نابود شدند .نهایت تمدن های ما هم جز نابودی نیست ,و اینکه بعد از ما انسان هایی خواهند آمد و دوباره از نوع همه چیز را اول شروع می کنند.

      آن جمله‌ات برایم خیلی دردناک بود. خیلی زیاد.
      اینکه نمی‌پذیریم پا بر شانه‌ی گذشتگان گذاشته‌ایم.
      اینکه تمدن امروز ما بر پایه‌ی همان تمدن جیرفت و همان خرابه‌های سیلک است.
      فکر می‌کنیم همه آمده‌اند. همه‌ی دستاوردهای تمدن، سنگ و سیمان بوده. به لحظه‌ای سوخته و نابود شده. حالا ما می‌خواهیم بازی را از اول شروع کنیم.
      در حالی که تمدن، سینه به سینه، ذهن به ذهن، زبان به زبان، منتقل می‌شود و همین که “من به دنیا آمده‌ام” به این معناست که هزاران نسل از نیاکان من، به سن بلوغ رسیده‌اند و فرصت جفت‌گیری داشته‌اند و فرزندی آورده‌اند که او هم کودکی را گذرانده و داستان‌ها و داشته‌های فرهنگی را از والدین خود آموخته و به سن بلوغ رسیده و ازدواج کرده و این داستان‌، هزاران بار تکرار شده تا من هم متولد شوم و بازی زندگی را ادامه دهم.

      ندیدن ارتباط ما با گذشته و احساس اینکه تاریخ، ماشینی است که هر از چند گاهی، ریست می‌شود و تمدن‌ها توسعه‌ی خود را از صفر آغاز می‌کنند، برای من – که عشق و علاقه‌ام تاریخ است – دردناک است و دردناک بود.

      آن روز، با خودم احساس کردم کسی که پیوستگی خود را با تاریخش نبیند (که غیر قابل انکارترین پیوستگی است. چون پایه بیولوژیک دارد) پیوستگی ذهن خودش را چطور مدیریت می‌کند؟

      این بود که منتظر این کامنت بودم. اما کمی دیرتر از زمانی که من انتظار می‌کشیدم آن را نوشتی.

      آخرین جمله‌ی من:
      آخر متن خودت گفته بودی: کاش شرایطی بشود که بهانه‌ای برای نفهمیدن نداشته باشیم!

      دوست من.
      امروز، در دوران تکنولوژی و دسترسی به اطلاعات، نفهمیدن، یک اتفاق نیست. یک انتخاب است.
      اما چه می‌توان کرد که: منفعتی که در نفهمیدن هست، در فهمیدن نیست!

      Thumb up 139

      • محمد حسین هاشمی می‌گه:

        محمد رضا جان , معلم عزیز بنده.
        متشکرم از اینکه وقت گذاشتید و توضیح دادید,
        پی نوشت یکم:قبول دارم در املای کلمات ضعیف هستم و باید بیشتر کار کنم.
        هدف اصلی من هم شنیدن این حرفها بود , وگرنه این کامنت را نمی گذاشتم, احساس می کردم چند جای کار اشتباه است ,ولی نیازداشتم که شما یا چند نفر از دوستان بیشتر برایم توضیح بدهید.
        من حرفهای غلط بسیار می زنم نمی دانم این طبیعی است یا نه چون به اندازه شما مطالعه ندارم هرچند از همسن ها ی خودم خیلی خیلی بیشتر مطالعه می کنم و اگر این حرفهای اشتباه من و تصحیح های شما و دیگران نباشد شاید آموزشی دیگر برایم رخ ندهد و در همین نقطه ای از سطح دانشم باقی بمانم,به هر حال انسان جاری است هم روحش و هم دانشش
        مطالب متمم و سرتیتر ها و محتوای آن همیشه برایم جذاب بوده ,جزو دغدغه های ذهنی ام بود چیزی بوده که شب روز می خواسته ام به آن فکر کنم ,تحقیق کنم و دانشم را افزایش دهم و نتیجه یافتهایم را بادیگران به اشتراک بگذارم ,هرچند هنوز فرصت حضور جدی در متمم را پیدا نکرده ام و تازه اینقدر زود قضاوت خودم را نثار شما کردم معذرت می خواهم .امیدوارم این وضع را هرچه زودتر تغییر دهم.
        من برای چهار ماه دیگر در روزنوشته ها کامنت گذاری نمی کنم , امروز فهمیدم که هیچ چیز نمی فهمم هرچه که در مورد شما فکر می کردم از پایه غلط بوده و همین نکته برایم کافی بود تا تمرکزم را بر روی متمم ببرم و امیدوارم این طرز تفکر مخربم زود خوب شود و بهبود یابد و باز به جمع خوب شما بپیوندم
        چه خوب که این حرفها را امروز به من زدید نه ماه دیگر و نه اینکه کلا بی خیال این موضوع می شدید.

        Thumb up 42

      • آنت می‌گه:

        محمدرضا ممنون از اینکه به پیوستگی ذهنی اشاره کردی. چیزی که این روزا خیلی دغدغه م شده. آیا منظورت همون یادگیری کریستالیه؟
        راستش همین دیروز داشتم به چیزی شبیه این موضوع فکر می کردم. در جواب یکی از دوستان گفته بودی روزنوشته زنگ تفریح متممی هاست. اما باور کن برای همین روزنوشته هم من فولدرها و فایل های موضوعی مختلفی درست کردم و حرفهاتو (براساس فهم و نیاز خودم) دسته بندی می کنم. یعنی می خوام بگم این به اصطلاح زنگ تفریح انقدر برام پر از مطالب آموزنده است که جز با دسته بندی موضوعی نمیتونم معنای حرفاتو بفهمم. (اگه بفهمم!) چون گاهی ظاهر بعضی حرفات “برای من” به نظر متناقض هست و فکر می کنم اگه جدا جدا و تک تک بخونم شاید حاصلی جز گندزدن به زندگی نداشته باشن. (ببخشید از این اصطلاح عامیانه استفاده کردم ولی خواستم عمق تاثیرو گفته باشم). فکر می کنم فولدرها و فایلهای ذهنم خیلی درهم و برهمه. شاید اولین قدمهایی که تاحالا با متمم و روزنوشته ها برداشتم فعلا فقط مرتب کردن این ذهن آشفته بوده. امیدوارم موفق به برداشتن قدم های بعدی (که اولیش احتمالا همون فهمیدن هست)بشم.

        Thumb up 18

        • آنت.
          امیدوارم یه بار فرصت بشه و درست حسابی در این مورد حرف بزنیم.
          البته در فایل صوتی “اقتصاد توجه” (Attention Economy) که برای عید ارسال میشه هم، به اشاره در این مورد چند جمله گفتم.
          فعلاً در حدی که خیلی خلاصه نوشته باشم و بدونم که کامنت تو بی جواب نمونده این رو بگم که:

          توی یادگیری کریستالی، دغدغه‌ی کلیدی من مثلاً متصل بودن آموخته‌ها به یکدیگر یا Connectedness بود.
          یه بحث دیگه‌ای هم به صورت مستقل باید مورد توجهمون قرار بگیره و اون هم “تم یادگیری” است (Learning Theme)

          اینکه در هر مقطع زمانی، یک فضای غالب در ذهنمون وجود داشته باشه و سعی کنیم همه چیز رو در اون چارچوب بخونیم و بشنویم و یاد بگیریم.
          یه جورایی همگرایی در اندیشیدن.

          بذار دو مثال مختلف بزنم.

          مثال اول:
          آیا تا حالا به نحوه‌ی فیلم دیدن ما آدمها دقت کردی؟
          بعضی‌ها میشینن پشت هم، همه‌ی فیلم‌های یک کارگردان (مثلاً جیم جارموش) رو می‌بینن.
          بعضی‌ها فیلم‌های یک یا چند بازیگر خاص رو تعقیب می‌کنند.
          بعضی‌ها فیلم‌های طنز رو می‌بینن.
          این میشه تم داشتن.
          کسی که فیلم‌های کریستوفر نولان را پشت هم می‌بینه، چیزهایی در ذهنش شکل می‌گیره که کس دیگری که یکی در میون اونها رو دیده و لا به لاش، فیلم‌های کارگردان‌های دیگه رو هم دیده، احتمالاً به اون مفاهیم دست پیدا نمی‌کنه.
          کلاً هر سه مدل بالا، به نوعی تم دارند. البته کارکرد تم‌ها بسته به هدف ما فرق می‌کنه.
          اما کسی که هر چی پیش اومد می‌بینه، در فیلم دیدن “تم” نداره.

          همین مسئله در مطالعه و یادگیری و سایر حوزه‌ها هم هست.

          مثال دوم – کسی رو در نظر بگیر که داره روی تز ارشد یا دکترای خودش کار می‌کنه.
          مثلاً در حوزه‌ی نظریه‌ی اطلاعات (که من دوستش دارم)
          این آدم، اگر گربه‌ی کنار خیابون رو هم می‌بینه، یا سگ همسایه یا بچه‌ی خونه‌ی بالایی. باید یه حس مشابه و یک دغدغه‌ی مشابه در ذهنش برانگیخته بشه (و معمولاً کسانی که مطالعه‌ی جدی می‌کنند اینطوری میشن).
          وقتی گربه داره موش می‌گیره یا بچه‌ی همسایه داره کله‌ی گنجشک رو فشار میده، دقیقاً یه اتفاق ثابت داره می افته:
          یه واحد پردازش اطلاعات داره بخشی از اطلاعات ساختار یافته رو در داخل خودش حل می‌کنه و همزمان با کاهش محتوای اطلاعاتی جهان، انتروپی رو افزایش میده!

          می‌خوام بگم پیوستگی ذهن، به معنای این نیست که فقط یک کار بکنیم یا فقط یک جور کتاب بخونیم یا فقط پای حرف یک نفر بشینیم. می‌تونه این باشه که “فقط یک سوال کلیدی در ذهنمون داشته باشیم” و هر چیزی رو که می‌بینیم، فقط در همون چارچوب ببینیم و بفهمیم.

          در هر آزمونی، در هر لحظه، فقط میشه به یه سوال فکر کرد.
          این قانون، در آزمون زندگی هم صادقه.
          اکثر افرادی که سردرگم هستند، همزمان به دنبال پاسخ بیش از یک سوال می‌گردند!

          Thumb up 98

          • نیلوفر می‌گه:

            خیلی بحث جالبیه برای من این سوال آنت و جواب محمدرضایک سوال برام پیش اومده : آیا این مطلب به information theory ربطی داره؟ اگه جواب مثبته ، میخواستم خواهش کنم در مورد این نظریه یکم مفصل تر بنویسین، چون بعد از اینکه اسم شنون رو بردین یکم چرخیدم توی نت تا ایشون رو بشناسم و به این نظریه برخورد کردم ، اما زیاد ازش سر درنیاوردم ولی فکر میکنم خیلی نظریه مهمیه و حس کردم به این جواب شما مرتبط ! ( نمی دونم توی این سطح داغون من از نظر دانش این نظریه به چه کارم میاد، ولی خیلی کنجکاوم ).

            Thumb up 1

            • نیلوفر جان.
              دقیقاً متوجه نشدم کدوم بخش از مطلب رو می‌گی.
              اصل مطلب رو می‌گی. یا کامنت آنت رو می‌گی. یا جواب من رو.
              اگر هم جواب من رو می‌گی (که فکر می‌کنم همین رو می‌گی)، منظورت اونجاییه که راجع به “تم یادگیری” حرف زدم یا اونجا که راجع به سگ و بچه‌ی همسایه گفتم!
              بهم بگو منظورت کدوم بوده.

              Thumb up 6

              • نيلوفر می‌گه:

                محمدرضا جان منظورم بخش مربوط به تم یادگیری بود و اصل سوالم اینه:
                تم یادگیری و نظریه اطلاعات آیا بهم مرتبطند؟ اگر جواب مثبت است ، لطفا کمی بیشتر در این رابطه بنویس.
                یه سوال دیگه هم این بود که : ربط دو مورد بالا به یادگیری کریستالی چیست؟
                پی نوشت: اگر اشتباه نکنم ، گمون کنم منظور از دو مثالی که ذکر کردی این بود که وقتی یک “فضای غالب” ذهنی داشته باشیم هر قطره دانش در اثر پروسسینگ ذهن ، یک قطعه مجزا محسوب نمیشه، بلکه مثل قطره ای است که در ظرف آب که بشکل ” آب” دیده میشه نه قطرات آب مجزا از هم . آیا درسته برداشتم از مثالها؟

                Thumb up 0

    • آنت می‌گه:

      آقای هاشمی
      بنظرمن اگه کل آموزش های متمم رو در یک کلمه خلاصه کنن اون کلمه “من” هست. پایه ای که متمم روی اون بنا شده و قصد داره ما رو متوجه رشد و توسعه ی “خودمون” بکنه. اینکه تغییر از “من” شروع میشه. هرگلی بزنم “خودم” به سر خودم زدم.
      ای کاش کامنتتون با اون جمله شروع نمی شد. بنظر من اولا کسی حق انتقاد از چیزی رو داره که از تمام ظرفیت خودش و اون چیزی که بهش انتقاد می کنه استفاده کرده و حالا جایی برای رشد بیشتر نیست و باید تغییراتی صورت بگیره. ثانیا در کنار انتقاد، کاری (هرچند کوچک)برای اصلاح یا بهبود یا ایجاد جایگزینی بهتر انجام بده.
      مصداق این موضوع هم معلم گرانقدرمون محمدرضاست که این همه به سیستم آموزشی انتقاد می کنن اما توی همین سیستم معیوب تونستن با نهایت تلاش خودشون رو ارتقا بدن و سرانجام با ایجاد متمم دغدغه شون رو ابراز کردن.
      اما برای متمم خوانی – فارغ از تمامی آموزشهای مستقیم و غیر مستقیم متمم (مستقیم مثل درس یادگیری و مطلب خلاصه برداری و .. و حتی اشاره در کامنتها و غیرمستقیم مثل مباحث استعدادیابی و مدیریت زمان …) وحتا همین سلسله مطالب سی گام با متمم در روزنوشته ها – شاید مرور تجربه دوستان بزرگوارمون که لطف کردن در اینجا نوشتن براتون مفید باشه :
      http://www.shabanali.com/ms/?p=6489&cpage=1#comments
      لطف بزرگی که نمیتونم جبران کنم و راستش خجالت کشیدم اونجا رو شلوغ کنم و برای تک تکشون کامنت بگذارم و تشکر کنم. اما همینجا از دوستان بسیار نازنین و بزرگوارم (خانم مریم.ر عزیزم،آقای علیرضا داداشی عزیز، فوادانصاری گرامی، محمدمعارفی بزرگوار، مرضای گرامی و مجددا از علی کریمی عزیز و شهرزاد خوبم) تشکر می کنم.

      Thumb up 13

  • بهروز می‌گه:

    در مورد این گام -خصوصا نقطه اتکا برای تغییر “عادات نامناسب”- این استعاره به ذهنم میرسه که: “برای قطع کردن درخت های پیر (که دیگه به نظر فایده ای برای طبیعت ندارن و به خاک هم آسیب می رسونن و با کندنشون رشد درخت های جوون اطرافش راحت تر و جا برای کاشتن درخت های جدید مهیا میشه) شاید بهتر باشه به جای ناگهانی قطع کردن درخت، از تنه درخت به عنوان “نقطه اتکا” (تکیه گاه) استفاده کنیم و از اون بالا بریم و کم کم شاخه های کوچیک و بزرگش رو قطع کنیم…
    بعدِ اون، احتمالا قطع تنه اصلی و از جای کندن کل درخت، هم راحت تر میشه و هم آسیب کمتری به محیط اطرافش وارد میشه.”

    Thumb up 10

  • فواد انصاری می‌گه:

    بعضی نوشته ها رو از روی مانیتور نمیخونم چون اعتقاد دارم که باید زیاد و عمیق بهش فکر کرد و من هم جلو سیستم زیاد نمی تونم فکر کنم . پس چاپش میکنم و معمولا توی اتوبوس و در مسیر خونه میخونمش اکثرا هم از این ۳ جا .

    ۱٫روز نوشت های محمدرضا
    ۲٫http://www.nirandfar.com
    ۳٫ http://zenhabits.net
    خلاصه بگم تصمیم گرفتم که ۳ تا کار رو باید انجام بدم:
    ۱٫ متمم :‌ من زیاد به متمم ناخنک میزنم و سرک میکشم و زود هم میام بیرون بعضی وقتها در واقع نه سودی برای خودم داره این کار نه برای متمم – تصمیم گرفتم شبانه یک ساعت رو بهش اختصاص بدم و عمیق و جدی اون رو بخونم و در طول روز سر نزنم
    ۲٫نمک :‌ معمولا زیاد نمک میخورم و نمیتونم ترک کنم تصمیم گرفتم به جای نمک زدن به همه لقمه ها فقط به کل غذا و فقط یک بار نمک بزنم اونهم مقدارش کم باشه
    ۳٫تلگرام : زیاد سر میکشم و به قول شما دوپامین زیادی داره اونهم موکول میکنم به شب ها و فقط برای چک کردن مثل ایمیل (برای ایمیل هم قبلا همچین کاری کردم)
    ++++++++++++
    تجربه قبلی:

    ۱٫ فیس بوک زیاد میرفتم خیلی زیاد و تصمیم گرفتم یه سایت شخصی درست کنم و اگر چیزی نوشتم مطلبم رو توی فیس بوک share کنم اینطوری دیگه خیلی کم فیس بوک میرم و دوستام تو سیات خودم برام کامنت میزارن
    ++++++++++++++
    پیشنهاد:

    کسانی که کامپیوتر زیاد استفاده میکنم یا رشته کامپیوتر هستند بهشون پیشنهاد میکنم سیستم عاملشون رو از ویندوز به لینوکس(ترجیحا ابونتو) عوض کنند باور کنید همین یک کار خیلی چیزها رو عوض میکنه . وشبیه کوچ کردن از شبکه اجتماعی به یک سایت مفید است. یک ماه این کارو بکنید اگر تغییر مثبتی حس نکردید نفرینم کنید :)‌

    Thumb up 66

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *