از اولین باری که برای کاری که انجام دادم، رسماً دستمزد گرفتم، بیست سال میگذرد. از اولین باری که لیست حقوق امضا کردم حدود ده سال میگذرد. در این میان، کارهای مختلفی را تجربه کردهام. از ویزیتوری برای مغازههای چراغ برق. تا معلمی در مدرسه و دانشگاه. از تعویض تراورسهای راهآهن در کویر مرکزی ایران تا قراردادهای میلیون دلاری بینالمللی. از زندگی شبانه بر روی سبد در دمای منفی بیست درجه در مشهد و کمک به نصب کابلهای برق، تا تعمیر سیستمهای پی ال سی در ماشینآلات راهسازی در گرمای روز. زمانی که باد گرم بیابان، در سایه هم پوست صورت را میسوزاند. از جلسات شیک و زیبای عقد قرارداد در رستورانهای مجلل کشورهای مختلف در غرب، تا جلسات زیرزمینی مبهم و سرشار از تاریکی و دود در شرق. در این میان، تصمیمهای خوبی گرفتهام که همیشه به آنها افتخار …
محمدرضا شعبانعلی
اتیکت، از موضوعات ساده اما فراموش شده در فرهنگ ماست. چه در زندگی شخصی و چه شغلی. چه در ارتباطات روزمره و چه در مذاکرات تجاری. اتیکت مجموعهی آدابی است که توجه به آنها و رعایت آنها میتواند موجب رشد شخصی و شغلی ما بشود. همهی آن آدابی که میبینیم مذاکرهکنندگان قدرتمند رعایت میکنند. مدیران آموزش دیده در محیط کار مورد استفاده قرار میدهند. کارمندان جوان با استفاده از آنها میکوشند موقعیت شغلی خود را سریعتر ارتقا دهند و دوستان و آشنایان، میکوشند با اتکا به آنها لحظات بهتری را برای خودشان و دوستانشان خلق کنند. در بسیاری از کشورهای توسعه یافته، اتیکت زندگی در قالب درسهای مختلف در دبیرستانها و اتیکت کسب و کار در دانشگاهها آموزش داده میشود. اما اگر چه در کشور ما به صورت پراکنده به این حوزه توجه شده، اما به صورت منسجم به آن …
«نه! چرا نمیفهمی؟ نباید اینقدر توی جملههات من باشه. چند بار بهت بگم؟» معلم سوم دبستان من معلم خوبی بود. وقتی مسائل ریاضی را سریع حل میکردم، همیشه تشویقم میکرد. وقتی درسها را خوب و کامل پاسخ میدادم، خوشحال میشد. اما در دو درس خیلی سخت میگرفت. یکی دیکته و دیگری انشا. من همیشه در نوشتن شتابزده بودم. هنوز هم هستم. خیلی از کلمات را در دیکته ناخواسته جا میانداختم. هر وقت نمرهی دیکتهام بیست نمیشد به خاطر «جا افتادن کلمات» بود. آن موقع یکی از روشهای شایع برای کلاه گذاشتن سر معلمها در دیکته، جا انداختن بود. اگر نمیدانستی که «صابون» درست است یا «سابون». بهترین روش این بود که وقتی معلم میگوید: «علی صبح از خواب بیدار شد و با صابون صورتش را شست»، تو بنویسی: «علی صبح از خواب بیدار شد و صورتش را شست». عموماً شانس …
پیش نوشت: این مطلب با بحثی که در مورد گفتگوهای شریعتی با مخاطبهای آشنا مطرح کردم، مرتبط است. ضمناً کل این متن از کتاب گفتگوهای تنهایی، نوشته دکتر علی شریعتی برداشته شده که یکی از خواندنی ترین کتابهای اوست. *** پرلود سمفونی، یک عصر بارانی و مه گرفته ای را نشان می دهد . سیم های زهی که در خلال آهنگ تکرار می شود نشست و پرواز هواپیماها را نشان می دهد . در متن آهنگ ها یک ریتم یکنواخت همواره به گوش می رسد ، در زیر آرامش هوای مه گرفته و آرام و سنگین ارلی فرودگاه پاریس طپش یک دل تنهای منتظر را که خود شاندل است بیان می کند. هوای فرودگاه ، اندکی مه آلود است و باران ریز و ملایمی زمین را می شوید … مرد نمی داند چگونه باید انتظار بکشد ، این چند دقیقه دیگر خیلی …
اگر به خاطر داشته باشید، زمانی تصمیم گرفتم کتابهای کتابخانهام و خاطرات و حواشی آنها را به تدریج اینجا، در کنار شما مرور کنم. از گنجینه دانستنیها نوشتم که قرار بود با آن دانشمند شوم و از روشنفکران پاول جانسون که تصویر ذهنی مرا از روشنفکران تغییر داد. این بار کتاب دیگری در کتابخانه به چشمم خورد که مرور آن، برای من مرور بخش مهمی از زندگی است: کتاب آنتونی رابینز با عنوان نیروی بیکران (از مجموعه کتابهای به سوی کامیابی) سال سوم دبیرستان بودم که این کتاب را خریدم. یا بگذارید درستتر بگویم: قرار بود سوم دبیرستان باشم که این کتاب را خریدم و خواندم. پایان سال دوم دبیرستان، به خاطر نمرههای کم و معدل خراب، از دبیرستان اخراج شده بودم و هنوز هم مدرسهای پیدا نشده بود که حاضر باشد من را ثبت نام کند. تمام آن سالها هم …
از میان چندصد ایمیلی که هر روز از قشر دانشجو دریافت میکنم، شاید ده تا پنجاه مورد (بسته به زمان) در مورد موضوع و عناوین تحقیقات است. متاسفانه نمیتوانم دقیقاً عناوین را ذکر کنم، چون ممکن است به کسی بربخورد. اما مگر میشود تحقیقی منتشر شود در زمینه رابطه بین Positivity و Self Awareness و Organizational Citizenship Behavior و به طور خاص تلاش هم بکنند اثر Informal Networks را نگاه کنند و در همان تحقیق هم ببینند که Diffusion چقدر موجب افزایش رفتارهای داوطلبانه در سازمان بدون نیاز به فعالیت اجباری یا Forcing Behaviors میشود؟ آنچه در عنوان این تحقیقات میخوانیم، دقیقاً روضهای دردناک برای گریستن است. کمی چشم برزخی میخواهد که با دیدن عنوان تحقیق و استاد پیشنهاد دهنده، بفهمی که با چه غول بی شاخ و دمی به عنوان نظام آموزشی درگیر هستی و اشک از چشمانت سرازیر …
چند روز پیش، همکارانم در صفحهی اینستاگرام متمم، جملهای از «درو فاوست»، رییس دانشگاه هاروارد را نقل کردند. او که در جمع دانش آموزان سخنرانی میکرد در مورد تجربهی دانشگاه، حرفهایی زده بود که – مضمونش – چنین بود: دانشگاه، گذرنامهای برای ورود به مکانهای متفاوت و جدید است. برای ورود به زمانهای دیگر. برای تجربهی شکلهای دیگری از اندیشیدن. فرصتی برای اینکه خودمان را به شکل دیگری بفهمیم. برای اینکه ببینیم زندگیمان، چقدر با دیگرانی که در زمانها و زمینهای دیگر زیستهاند شبیه است. برای اینکه ببینیم زندگیمان، چقدر با آنها متفاوت است… این مطلب هم مانند بسیاری از مطالبی که متمم تولید یا منتشر میکند، در جاهای مختلف، بازنشر شد. دیشب در میان تصاویر اینستاگرام، دیدم که بعضیها در صفحات مختلف، در زیر این نوشته، جملاتی نوشتهاند که مضمون آنها تقریباًُ مشابه بود: «بله. اگر آمریکا باشد. بله …
پس از مدتها، فرصت کردم که دوباره، فایل جدیدی از سلسله فایلهای رادیو مذاکره را ضبط و منتشر کنم. توضیح زیادی در مورد این فایل نمینویسم. جز اینکه حدود ۴۵ دقیقه است و جمع بندی آنچه تا کنون در رادیو مذاکره رفته و مسیری که در ادامه خواهم رفت و نکاتی کلیدی دربارهی مدیریت منابع. قسمت دوم فایل، بر اساس نظرات و سوالات و بحثهای شما تنظیم خواهد شد. چند روز منتظر میمانم تا حرفهای شما را اینجا بخوانم. لینک دانلود فایل جدید رادیو مذاکره – محمدرضا شعبانعلی
هنوز از آن شبی که برای تعداد زیادی از دوستانم در داخل و خارج ایران ایمیل زدم و از آنها کمک خواستم تا یک پروژه جدی تولید محتوای فارسی را با هدف توسعه دانش و مهارت مخاطبان شروع کنیم، یکسال نگذشته است. در آن مقطع تعداد کسانی که چنین ایدهای را باور داشتند کم بود و همراهان کمی داشتیم. نه نقدینگی زیادی داشتیم و نه کسانی که به چنین کاری باور داشته باشند و بدون این هر دو، نمیتوان گام بزرگی برداشت. امروز متمم، فرزند کوچک و ضعیف ما، که همه فکر میکردند در همان روزها و ماههای نخست تولد، زندگی را به پایان خواهد رساند، بزرگتر شده و دوران کودکی و رشد خود را میگذراند. روی پاهای خودش ایستاده. از خانوادهاش مستقل شده و دست در جیب خودش دارد. هنوز هزاران ضعف و ایراد دارد. اما دستاوردهایش هم آنقدر …
این نوشته سومین نوشته از سلسله نوشتههای قوانین یادگیری من است. نوشتهی اول مقدمهای ظاهراً نامربوط بود و نوشته دوم، دربارهی ذهن مصداق یاب. این بار میخواهم راجع به مفهومی بنویسم که به شکلهای مختلف در قالب کامنتها و بحثها در نوشتههای خودم و در رسانههای عمومی مطرح کردهام. اما به هر حال، دست باز من در اینجا باعث میشود راحتتر و بدون حذف و اضافههای غیرضروری بنویسم. چند سال پیش، در پایان یک دوره MBA یک ساله، دانشجویی پیش من آمد و گفت: «الحمدلله. هر چه را در این دوره MBA به ما گفتند، من دیدم که ما دقیقاً به صورت کامل اجرا میکردهایم. فقط اسمش را نمیدانستیم». شنیدن این حرف برای من خیلی عجیب بود. هم از آن جهت که در یک دورهی یک ساله، اساساً اساتید و مدرسان متعددی میآیند و به صورت طبیعی – که ویژگی …
