چند روز پیش، همکارانم در صفحهی اینستاگرام متمم، جملهای از «درو فاوست»، رییس دانشگاه هاروارد را نقل کردند. او که در جمع دانش آموزان سخنرانی میکرد در مورد تجربهی دانشگاه، حرفهایی زده بود که – مضمونش – چنین بود: دانشگاه، گذرنامهای برای ورود به مکانهای متفاوت و جدید است. برای ورود به زمانهای دیگر. برای تجربهی شکلهای دیگری از اندیشیدن. فرصتی برای اینکه خودمان را به شکل دیگری بفهمیم. برای اینکه ببینیم زندگیمان، چقدر با دیگرانی که در زمانها و زمینهای دیگر زیستهاند شبیه است. برای اینکه ببینیم زندگیمان، چقدر با آنها متفاوت است… این مطلب هم مانند بسیاری از مطالبی که متمم تولید یا منتشر میکند، در جاهای مختلف، بازنشر شد. دیشب در میان تصاویر اینستاگرام، دیدم که بعضیها در صفحات مختلف، در زیر این نوشته، جملاتی نوشتهاند که مضمون آنها تقریباًُ مشابه بود: «بله. اگر آمریکا باشد. بله …
محمدرضا شعبانعلی
پس از مدتها، فرصت کردم که دوباره، فایل جدیدی از سلسله فایلهای رادیو مذاکره را ضبط و منتشر کنم. توضیح زیادی در مورد این فایل نمینویسم. جز اینکه حدود ۴۵ دقیقه است و جمع بندی آنچه تا کنون در رادیو مذاکره رفته و مسیری که در ادامه خواهم رفت و نکاتی کلیدی دربارهی مدیریت منابع. قسمت دوم فایل، بر اساس نظرات و سوالات و بحثهای شما تنظیم خواهد شد. چند روز منتظر میمانم تا حرفهای شما را اینجا بخوانم. لینک دانلود فایل جدید رادیو مذاکره – محمدرضا شعبانعلی
هنوز از آن شبی که برای تعداد زیادی از دوستانم در داخل و خارج ایران ایمیل زدم و از آنها کمک خواستم تا یک پروژه جدی تولید محتوای فارسی را با هدف توسعه دانش و مهارت مخاطبان شروع کنیم، یکسال نگذشته است. در آن مقطع تعداد کسانی که چنین ایدهای را باور داشتند کم بود و همراهان کمی داشتیم. نه نقدینگی زیادی داشتیم و نه کسانی که به چنین کاری باور داشته باشند و بدون این هر دو، نمیتوان گام بزرگی برداشت. امروز متمم، فرزند کوچک و ضعیف ما، که همه فکر میکردند در همان روزها و ماههای نخست تولد، زندگی را به پایان خواهد رساند، بزرگتر شده و دوران کودکی و رشد خود را میگذراند. روی پاهای خودش ایستاده. از خانوادهاش مستقل شده و دست در جیب خودش دارد. هنوز هزاران ضعف و ایراد دارد. اما دستاوردهایش هم آنقدر …
این نوشته سومین نوشته از سلسله نوشتههای قوانین یادگیری من است. نوشتهی اول مقدمهای ظاهراً نامربوط بود و نوشته دوم، دربارهی ذهن مصداق یاب. این بار میخواهم راجع به مفهومی بنویسم که به شکلهای مختلف در قالب کامنتها و بحثها در نوشتههای خودم و در رسانههای عمومی مطرح کردهام. اما به هر حال، دست باز من در اینجا باعث میشود راحتتر و بدون حذف و اضافههای غیرضروری بنویسم. چند سال پیش، در پایان یک دوره MBA یک ساله، دانشجویی پیش من آمد و گفت: «الحمدلله. هر چه را در این دوره MBA به ما گفتند، من دیدم که ما دقیقاً به صورت کامل اجرا میکردهایم. فقط اسمش را نمیدانستیم». شنیدن این حرف برای من خیلی عجیب بود. هم از آن جهت که در یک دورهی یک ساله، اساساً اساتید و مدرسان متعددی میآیند و به صورت طبیعی – که ویژگی …
هر وقت کتابی را میبینم و دوستش دارم، به جای یک عدد، سه یا چهار یا پنچ نسخه از آن را میخرم و در کتابخانهام نگه میدارم که بتوانم به دیگران هدیه دهم. در کتابخانهام دو طبقه کتاب از این دست دارم. بدون توضیح کمتر یا بیشتر، خواستم گزارش آن دو طبقه را اینجا بنویسم (موجودی کتابها در لحظهی نگارش مطلب ثبت شده و ربطی به تعداد خرید اولیه ندارد!) شازده کوچولو – ترجمه محمدقاضی – چهار نسخه (با اون جملهی معروف که: آدم بزرگها اعداد را دوست دارند) جامعه شناسی – گیدنز – یک نسخه (کمتر جایی دیدهام که رفتارهای نامتعارف ج.ن.س.ی را به این زیبایی و بدون تعصب تحلیل کنند) دنیای سوفی – یاستین گوردر – سه نسخه (سبک این کتاب عالی و سهل ممتنع است. دنیای تئو تقلیدی بود که بزرگی دنیای سوفی رو بهتر نشون داد) …
در ادامه حرفهای قبلی در مورد سرشت و سرنوشت (سه حالت مختلف شنیدن حرفها، دقت به کلمات، امنیت و شگفتی و ریسک و ابهام) شاید وقت آن باشد که کمی هم به جبر و اختیار فکر کنیم. مقدمه یکی از بزرگترین سرگرمیهای تاریخ بشر، بحث و جدال بر سر جبر و اختیار بوده است. مطمئنم که برخی خواهند گفت که: «سرگرمی؟». این یکی از بزرگترین دغدغههای نوع بشر بوده و هست و خواهد بود! اما حداقل در باور من، دغدغهای که هر دو سوی آن، تغییری در رفتار من ایجاد نکند، دغدغه نیست، سرگرمی است. به شکلی از جبر حرف میزند که انگار اگر الان بتواند اثبات کند که همه چیز جبری است، میتواند از فردا صبح با عذر موجه به قتل و تجاوز و تعدی بپردازد. یا به شکلی از اختیار حرف میزند که انگار اگر الان بتواند اختیار …
امروز در متمم مطلبی منتشر کردیم به نام «دلایل اصلی مرگ در قرن بیستم». اگر فرصت کردید سری بزنید و این مطلب را مرور کنید. یک اینفوگرافی جالب است که انسان را بسیار به فکر وادار میکند. انسانها به خاطر ایدهها و دیدگاههای خود، چه قتلها و جنایتها انجام دادهاند. به نظر میرسد که نسل ما، بر خلاف آنچه که میاندیشیم، نه با ایدز منقرض خواهند شد و نه با ابولا. هنوز هم، چیزی که ثبات جهان را تهدید میکند، نه مار است و نه عقرب. نه سقوط هواپیما و نه زلزله. نه آتش سوزی و نه صاعقه. چیزی که انسان را از روی زمین منقرض خواهد کرد، خود انسان و اندیشه های اوست. ما با ایدههای ذهنی خود به جنگ زندگی دیگران میرویم و در تلاش برای نجات آنان، انقراض نسل بشر را رقم خواهیم زد… اگر نپذیریم که …
در تاریخ روانشناسی یکی از کسانی که همیشه مورد علاقه من بوده دیوید روزن هان (David Rosenhan) است. او از افراد مطرح مکتبی است که این روزها به نام «ضد روان درمانی» شناخته میشود. او در هاروارد و استنفورد و پرینستون تدریس کرده و تجربیات ارزشمندی را از خود به یادگار گذاشته است. امیدوارم خواندن تجربه زیر برای شما الهام بخش باشد: روزن هان، معتقد بود که عمده برخوردهای روان درمانی مبتنی بر گفته های بیماران و نه نشانه های رفتاری آنان است و این نحوه تحلیل می تواند آکنده از خطا باشد. او هشت نفر زن و مرد را در ایالت های مختلف به عنوان «شبه بیمار» انتخاب کرد و آنها را به بیمارستان های روانی فرستاد و از آنها خواست خودشان با بیمارستان تماس بگیرند و خودشان به تنهایی به دیدار پزشک بروند و ضمن برخورد کاملاً متعادل …
خیلی طولانی شده. خیلی. ببخشید. خودم دوباره خوندمش خجالت کشیدم. در نوشتهی قبل خواستم این بحث را شروع کنم که: چرا یاد نمیگیریم؟ اما مقدمه چنان طولانی شد که شروع واقعی بحث به این نوشته کشید. به نظر میرسد که یادگیری یک مهارت است. هر مهارتی – خواه نواختن موسیقی باشد و خواه صحبت به زبانی دیگر و خواه ساختن صنایع دستی – نیازمند دانستن تعدادی اصول پایه و تمرین کردن روی آن است. هر چیزی که تسلط بر آن، نیازمند تمرین و اجرایی کردن نباشد، از جنس «دانش» است و نه «مهارت». ویژگی دیگر هر مهارتی، فرد محور بودن آن است. وقتی از نواختن یک ساز موسیقی حرف میزنیم، بلافاصله میگویند: پای درس چه کسی نشستهای؟ اما حوزهی دانش چنین نیست. دانش توسط دانشمندان تولید میشود اما مستقل از دانشمندان، معنا و بقا پیدا میکند. به محض اینکه گفتیم «فرد محور»، باید به …
مقدمه منهای یک: از بس که نوشتهام خسته شدهام. اما باز هم چون ظاهراً تعداد کسانی که هنوز نفهمیدهاند و به نظر نمیآید که هرگز بفهمند، زیاد است، باید تکرار کنم آنچه اینجا مینویسم نظرات شخصی بنده است و هیچ ارزش دیگری ندارد! مقدمه صفر: دیروز در هواپیما – وقتی که از ابزارهای ارتباطی و دوستان و آشنایان منفصل میشوم و فرصتی برای فکر کردن پیدا میشود – با خودم فکر میکردم که جایی که امروز هستم حاصل کدام ویژگیهای من است و اگر جای بهتری نیستم، حاصل کدام ویژگیهاست. فهرست بلندبالایی نوشتم. ویژگیهای بد زیاد داشتم. مثلاً ترس از فرایندهای طولانی اداری. من اصلاً از فرم و نامه و رفتن از این اتاق به آن اتاق میترسم. به خاطر این هم، خیلی ضرر کردهام. حاضر نشدهام بروکراسی دنیا را بفهمم. یادم میآید که قدیمها چند بار برای استخدام به شرکتهای …
