سالیان سال است که ما شب یلدا را جشن میگیریم. نه به دلیل اینکه طولانیترین شب سال است. بلکه به دلیل اینکه شبهای طولانی سال به پایان رسیده و عمر شبها، از این پس، یکی پس از دیگری کوتاه میشود. شب تا بوده، نماد ظلمت بوده و روز تا بوده، نماد روشنی. نمیدانم که هنوز هم، این نمادها رنگ سابق خود را در پس ذهن ما دارند یا نه. این روزها، به هزار و یک دلیل، زندگی بسیاری از ما شب هنگام آغاز میشود. روز، به جبر فرهنگ و جامعه و اقتصاد و سنت، هر یک نقابی به چهره میزنیم و بیرون میرویم و شب، به لطف تاریکی و خوابیدن محتسبان و به لطف ابزارهای نوین، بخش دیگری از زندگی را که در آن آزادی و اختیار بیشتری وجود دارد، تجربه میکنیم. نمیدانم، شاید زمانی برسد که ما، کوتاه ترین …
محمدرضا شعبانعلی
قوانین یادگیری من (۴): فرایند یادگیری فشرده وجود ندارد
در داستانها و افسانههای قدیمی ملل مختلف، بسیار نقل شده که کاروانی در عبور از بیابانی بزرگ، با زمینی درخشان مواجه میشوند و میبینند که همه جا از الماس پوشیده شده. هر کس به قدر توان خود از آن الماسها برمیدارد و سرزمین را ترک میکنند. پایان این نوع داستانها معمولاً چنین است که عدهای، زیر فشار بار زیادی که برداشتهاند میمیرند و عده ای دیگر، از حسرت و اندوه اینکه چرا بیشتر برنداشتهاند، دق میکنند و جان میسپارند! به نظر میرسد برای بسیاری از ما، تلاش برای یادگیری چیزی شبیه جستجوی سرزمین الماس است. به دنبال «یادگیری خالص و فشرده» هستیم. سرزمینی از الماس که عصاره دانش و تجربه انسانی در آن روی زمین ریخته باشد. البته باید پذیرفت که محدودیت زمان و شتابزدگی اجتناب ناپذیر عصر جدید هم، چنین رویکردی را تشویق و ترویج میکند. این مسئله ویژگی …
در سنین جوانی و نوجوانی، در مهمانیهای خانوادگی، زیاد میشنیدم که پس از جدایی یک زوج میگفتند: فلانی زیبارو بود و راست میگویند که بخت خوش کمتر در زندگی به زیبارویان رو میکند! یا میشنیدم که وقتی یکی از دختران خویشاوند، با شکلی سخت و دردناک از همسرش جدا شد، مادربزرگم میگفت: انگار هیچوقت زندگی همهی نعمتها را بر یک نفر تمام نمیکند. لاله زیبا بود، اما زندگی برایش زیبا نشد. حرفهایی که در دوران کودکی میشنویم، در پیچ و خم ذهن ما و در میان انبوه خاطرات، کمرنگ میشوند، اما فراموش نمیشوند. دیر یا زود، به بهایی یا به بهانهای، از جای دیگری در ذهن، سر بر میآورند و پیش چشمت مجسم میشوند. سالها بعد، در محیط کار، میدیدم که زیبارویان سادهتر از دیگران رشد و ارتقا پیدا میکنند. در زندگی و ازدواج میدیدم که آنها، گزینهی مطلوبتری برای …
یادم میآید که در سالهای کودکی، پس از پایان کلاس و هیجان زده از توصیههای معلم دینی دربارهی کمک به دیگران، در مسیر مدرسه به خانه، مرد نابینایی را دیدم که عصای سفید به دست، بر سر چهارراهی به انتظار عبور از خیابان ایستاده بود. رفتم و قبل از آنکه سلامی کنم، دستش را گرفتم و به سمت خودم کشیدم تا او را به سمت دیگر خیابان هدایت کنم. مرد گفت: میخواهی کمکت کنم از خیابان رد شوی؟ گفتم: نه! من میخواهم کمک کنم که شما از خیابان عبور کنید. مرد پاسخ داد: پسرم. بیش از ده سال است که من از این خیابان عبور میکنم. گوشم چنان دقیق است که صدای ماشینها را از یک چهارراه آن طرفتر میشنوم و پاهایم، لرزش حرکت ماشین و موتور را به خوبی حس میکند. اما بگذار تو را از خیابان رد کنم. …
سوم دبیرستان بودم که به توصیه دوست خوبم علی صدیقیان، کتاب پختستان را خواندم. کتاب متعلق به سه دهه قبل است و توسط یک مدیر مدرسه نوشته شده. داستان کتاب اما، داستانی برای کودکان نیست. داستان، روایت زندگی مردمی است که در یک صفحهی تخت و به تعبیر ادوین ابوت در یک سرزمین Flat زندگی میکنند. نام کتاب یعنی Flatland هم از همین مسئله اقتباس شده است. همه در این سرزمین، دو بعدی هستند. مثلثها، دایرهها، مربعها، چندضلعیها همه و همه در کنار هم زندگی میکنند. با همه ماجراهایی که معمولاً در شهری با چنین تنوعی دیده میشود. معمولاً نسل به نسل، تکامل ایجاد میشود. سه ضلعیها به تدریج چهار ضلعی و پنج ضلعی و شش ضلعی میشوند و نسل اندر نسل به دایره نزدیکتر میشوند. طبقه بندی اجتماعی کاملاً در پختستان وجود دارد. مربعها به سادگی با مثلثها صحبت …
مقدمه صفر- چند هفته پیش، بحثی را شروع کردم به نام «قوانین من در دنیای کسب و کار». به من لطف میکنید اگر قسمت اول را نخواندهاید، قبل از خواندن ادامه این مطلب، مروری به آن نوشته داشته باشید. برای دوستانی که آمادهی تحلیلهای پیچیدهی رفتارشناسی و شخصیت شناسی هستند و هیچ فرصتی را برای بکارگیری شنیدههای خود، از دست نمیدهند توضیح میدهم که به کار بردن «من» در عنوان این نوشته از علائم «خودشیفتگی» نیست. بلکه تاکیدی بر «شخصی» بودن و «غیرقطعی» بودن مطالب است و اینکه آنچه می گویم به معنای علمی و مصطلح آن قانون مطلق نیست، اگر چه برای من، ایمانی انکارناپذیر است. مقدمه یک- حدود پانزده سال پیش بود. مدیرم پاکت نامهای را به من داد تا با خودم ببرم و به یک شرکت تحویل دهم. دوستان هم سن و سال و مسنتر، به خاطر …
گاهی اوقات. حرصم میگیرد از این کلمات و واژهها. از نوشتن. از تایپ کردن. از صفحه کلید. از صفحه نمایش. از همهی چیزهایی که لحن و صدا و شادی و غم را، به خط و منحنی و ستاره و چشمک، تبدیل میکنند. گاهی میخواهم بنشینم. حرف بزنم. مثل روزهای قدیم که وقتی بود و حوصلهای بود و کلاسی و درسی و میشد بنشینم و از دل تنگم، هر چه میخواهم بگویم. این بود که این بار، سنت شکنی کردم. فایل صوتی ضبط کردم. اما نه رادیو مذاکره است و نه رادیو متمم. نه مصاحبه است و نه آموزش. یکی از کامنتهایم را برایتان خواندم. فایل صوتی کامنت
هفته گذشته فرصتی شد تا با پویا شفیعی دوست عزیزم بنشینیم و خیلی دوستانه و خارج از فضای رسمی در قالب رادیو مذاکره درباره نگاه مدیران کسب و کارها به نسل جدید امروز حرف بزنیم. نسلی که بعضیها آنها را دهه شصتی یا دهه هفتادی مینامند. شاید کمتر فرصتی پیش بیاید تا پای حرف مدیرانی بنشینیم که صدها نفر از نسل جدید در مجموعههای آنها کار میکنند و بتوانیم دنیا را از دریچه نگاه این مدیران ببینیم. اجازه بدهید که بیشتر در مورد این فایل صحبت نکنم و خواهش کنم که این فایل را گوش بدهید. امیدوارم برای شما هم احساس خوبی ایجاد کند. رادیو مذاکره – قسمت اول – گفتگو با پویا شفیعی در مورد نسل جدید – فایل کیفیت بالا رادیو مذاکره – قسمت دوم – گفتگو با پویا شفیعی در مورد نسل جدید – فایل کیفیت بالا …
مقدمه – احتمالاً میدانید که ما در دوره MBA متمم، درسی داریم به نام داستان کسب و کار. در این درس، هدفهای متعددی را دنبال میکنیم که برخی از آنها واضح است و برخی را تا امروز وادار نشده بودم که بگویم. ما با مرور داستانهای مربوط به شرکتها و سازمانهای مختلف، موفق یا شکست خورده، میخواهیم خاطرات مشترکی را برای تمام دوستانمان بسازیم تا وقتی با هم درسی را میخوانند یا بحث میکنند، زبان و کلماتشان مشترک باشد. همینطور معمولاً از داستانهایی استفاده میشود که بار آموزشی ضمنی هم دارند و در درسهای دیگر میشود از آنها کمک گرفت. از سوی دیگر، هر کسی در محیط کسب و کار و جلسات کار و قرارداد و مذاکره، باید به داستانها و حرفهای مختلف مجهز باشد و بعضی وقتها به شوخی میگویم که یک مذاکره کننده، جعبهی مارگیری پر از داستان …
بعید است کسی در حوزهی دانش کامپیوتر فعالیت یا مطالعهای داشته باشد، اما نام آلن تورینگ را نشنیده باشد. بزرگان حوزهی دانش و تکنولوژی عموماً بر این باورند که غولهای تکنولوژی امروز، از اپل تا مایکروسافت، وامدار تورینگ هستند. جایزه تورینگ را که هر ساله به فعالان حوزه فن آوری اطلاعات اعطا میشود در حد جایزه نوبل در حوزه علوم کامپیوتر میدانند. من هم مثل بسیاری از علاقمندان این حوزه، نام او را شنیده بودم. به خاطر همین وقتی دو سال پیش کتاب جک کوپلند در مورد تورینگ به نام Alan Turing: Pioneer of the Information Age (آلن تورینگ: پیشگام عصر اطلاعات) منتشر شد، با علاقه آن را تهیه کردم. متاسفانه دو سال طول کشیدی تا فرصتی برای مرور کتاب فراهم شود. آن هم وقتی بود که در مرتب کردن کتابخانه، کتاب را ورق میزدم و عنوان فصل نخست، توجهم …
