دنیا بازی پیچیده ای است رها جان. پیچیده و مبهم و شگفت انگیز. نافهمیده و ناخواسته. میدان نبردی که قبل از آنکه بفهمی یا بخواهی، در میانه اش «رها» شده ای. درست مانند پیاده ای که به ناگاه، در میدان بزرگ یک شطرنج، رها شود. آنهم نه در آغاز بازی. که در میانه ی آن! روزهای نخست، همه مثل هم به نظر میرسند. کوچک یا بزرگ. سفید یا سیاه. سواره یا پیاده. به تدریج اما، می آموزی که در این شطرنج بزرگ، ظاهراً همه، دوست نیستند. یا لااقل اکنون، نیستند. یا شاید قرار نیست که باشند. یا حتی، هرگز، قرار نبوده که باشند. می فهمی که سیاهی هست و سفیدی هست. البته به تفاوتی ناچیز. آنقدر ناچیز، که شاید کمتر کسی آن را به خاطر بیاورد. میگویند تفاوت در این است که روزی، روزگاری، پیاده ای سفیدرنگ، بازی را یک …
محمدرضا شعبانعلی
تفاوتهای انسان و ماشین، کم نیست. لااقل هنوز کم نیست. اما ظاهراً برای قرنها، توانایی شطرنج بازی کردن یکی از تفاوتهای جدی انسان و ماشین در نظر گرفته میشده است. شطرنج، قرنها تاریخ را در پس مربعهای سیاه و سفید خود پنهان کرده است. همیشه عادت داشتهایم که در کنار صفحه شطرنج، انسانی را ببینیم که در سکوت، با چهرهای متفکر به صفحه نگاه میکند و گاه دقیقهها و ساعتها میگذرد و هیچ نمی گوید. به همین دلیل است که حتی در گذشتههای دور هم، وقتی انسان به ماشین متفکر فکر میکرد، یکی از نخستین تصاویری که به ذهنش میرسید، ماشینی بود که با انسان شطرنج بازی میکند! بی دلیل نیست که وقتی دستگاهی به نام تورک را به عنوان یک شطرنج باز مکانیکی روبروی ناپلئون – که عاشق شطرنج بود – قرار دادند، نتوانست در مقابل وسوسهی رقابت با او مقاومت …
درست یادم نیست که کجا خواندم، اما یادم هست که خواندم: «عمدهی چیزهایی که یاد میگیریم، نامی جدید برای یک آموختهی قدیمی است» و البته در ادامه توضیح داده بود که: «این اصلاً چیز بدی نیست. چون قوانین و چارچوبهایی که بر اساس آنها میتوان کار و زندگی کرد، خیلی زیاد نیستند. فهم آنها هم چندان دشوار نیست. چالش جدی این است که لباسی زیبا و چشمنواز بر تن آنها کنیم تا وقتی پیش چشم ما راه میروند، بتوانند دل از ما بربایند». وقتی که اینشتین از زندگی حرف میزد و آن را به رکاب زدن یک دوچرخه تشبیه می کرد و میگفت: هر زمان از رکاب زدن دست برداریم، تعادل خود را از دست میدهیم و زمین خواهیم افتاد، حرف جدیدی نزد. اما نام جدیدی بر روی قانون قدیمی زندگی گذاشت: تلاش و کوشش و مداومت. مک لوهان، که دوست …
قوانین کسب و کار (۴): آن را کمی بهتر انجام بده
قبلاً سه بار به عناوین مختلف از نگاه خودم به قوانین کسب و کار نوشتم (هنر اعتبار آفرینی، کمی صبر کن!، هیچکس از متوسط اطرافیانش فراتر نمیرود). اگر چه بارها گفته ام اما باز هم باید تکرار کنم که این قوانین شخصی هستند. به معنای اینکه اولاً نظر شخصی من هستند (مثل همهی حرفهایی که همهی ما در مورد همه چیز میزنیم) و دوم اینکه حتی حاضر نیستم کسی را به رعایتش توصیه کنم. اما خودم تا حد امکان در رعایت آنها میکوشم و باور دارم که موفقیتهایم حاصل رعایت این مجموعه قوانین و شکستهایم ناشی از بی توجهی به این مجموعه قوانین است. قصهی ما با آقای رییس شروع میشه. آقای رییس، اولین مدیر من بوده. قبلاً هم به شکلهای مختلف و به بهانههای مختلف از ایشون نقل قول کردم. شاید اگر بخواهید بر اساس حکایتهایی که من برای …
مقدمه ۱: در اینستاگرام عکسی گذاشتم و زیر آن نوشتم جمله متعلق به آقای Ronad Coase است در کتابشان که رشد اقتصاد چین را تحلیل کرده اند و کتابشان واقعاً خواندنی است. بعضی دوستان آمدند و نوشتند: ببخشید! اسم کتاب چیست؟ با خودم فکر کردم، کسانی که حوصله ندارند روی همان موبایل که به اینترنت و اینستاگرام وصل است، چهار کلمه Ronald Coase Book China را تایپ کنند و نام کتاب را جستجو کنند، آیا واقعاً ممکن است من نام کتاب را بگویم و این دوستان بلند شوند و بروند و بخرند و بیایند و بخوانند؟ تازه اگر بدانند که انگلیسی است و کتاب در ایران نیست و باید چند بار به دوست و آشنا رو بیندازند که در مسافرت تفریحی به کشورهای اطراف یا مسافرت کاری به غرب، آن را خریداری کنند که ماجرا دشوارتر هم میشود! مقدمه ۲: …
دوزخ را دیدم. تبعیدیان دوزخ، در حلقه ای بزرگ ایستاده بودند. آنچنان بزرگ که نمی دانستند در حلقه ای ایستاده اند. هر یک با چوبی آتشین در دست، بر پشت دیگری میکوبید. ضربه ای چنان سهمگین که دیگری نیز خواسته و ناخواسته از شدت درد آن را تکرار میکرد. این حلقه میگشت و میگشت تا چوب آتشین دوباره بر پشت نخستین کس کوفته شود. پرسیدم این چگونه عذابی است؟ چرا یک دم از کوفتن آتش بر پشت هم غافل نمیشوند؟ گفتند: دوزخ یعنی همین. اینان نمیدانند چوبی که بر پشتشان کوفته میشود همانی است که بر پشت دیگری کوفته اند. گفتم: عذاب اینان در همین جا پایان می یابد؟ گفتند: نه. عذاب اینان در این است که نمی دانند در دوزخ هستند. اینان می اندیشند که هنوز در دنیا زندگی میکنند و زمان جزا نرسیده است. بسیاریشان این دردها را …
در نوشته قبلی درباره مدیریت تغییر و ناحیه امن، قرار گذاشتیم که به بهانه سمیناری که در مورد مدیریت تغییر برگزار شد، به بحث مدیریت تغییر و مدل ذهنی مرتبط با تغییر و موضوعات مرتبط با آنها بپردازیم. در ادامه قسمت اول بحث درباره مدیریت تغییر، باید کمی در مورد لغت ناحیه امن صحبت کنیم. چیزی که در فارسی به نام ناحیه امن گفته می شود و ترجمه خوبی هم هست، در زبان انگلیسی در ابتدا تحت عنوان Comfort Zone یا ناحیه آرامش یا ناحیه راحتی به کار برده میشد. به نظر می رسد که قبل از استفاده های مدیریتی، این عبارت بیشتر در حوزه طراحی محیطی به کار برده میشده. چون در کتابهای دهه هشتاد میلادی هم دیده میشه که ناحیه راحتی یا Comfort Zone به عنوان محدوده دمای بین 26 تا 28 درجه معرفی میشده که بدن در …
قوانین یادگیری من (۷): یادگیری عموماً در حاشیه روی میدهد
برای دوستانی که برای نخستین بار نوشته ای از سلسله مطالب تحت عنوان قوانین یادگیری من را میخوانند، لازم است توضیح دهم که این مطلب ادامهی پنج مطلب دیگر است و مطالعه مستقیم این مطلب بدون مطالعه آنها، ممکن است موجب بروز پیش داوری یا سوء برداشت شود (مطلب اول، مطلب دوم، مطلب سوم، مطلب چهارم، مطلب پنجم، مطلب ششم). زمانی در دوره لیسانس دانشگاه استاد بزرگواری داشتیم به نام دکتر مهدی بهادری نژاد. ترمودینامیک درس میدادند. انسان عجیبی بودند. یک بار در هر ترم، یک روز جمعه کلاسی میگذاشتند به نام «عشق، انتروپی و راه زندگی». آن روزها به نظرم وصل کردن چند تا چیز نامربوط به هم بود. اما به هر حال، برای بچههای مهندسی، شنیدن حرفهای غیرمهندسی از استاد درسی مانند ترمودینامیک، خیلی دوست داشتنی بود. اعتراف میکنم الان که فکر میکنم، هیچ چیزی از محتوای اون درس یادم نمیاد. جز حس خوب …
وقتی همه چیز دقیقاً آنطور نشان داده میشود که باید باشد، بیشتر احساس میکنم که شاید مصنوعیتی دروغین و ساختگی در کار باشد. از همین رو: مطمئن تر از همیشه واقعیت را در جای دیگری جستجو میکنم. پی نوشت: جمله قبلی مفهوم رو نمیرسوند. ویرایش کردم و بازنشر. پی نوشت 2: منبع نقل قولهایی که منبع آنها ذکر نشده است، خودم هستم!
مدیریت تغییر از جمله بحثهایی است که آنقدر تکرار شده که معنای خود را در ذهن بسیاری از ما از دست داده است. خیلی وقتها، تکرار یک موضوع باعث جدی گرفته شدن آن نمیشود. بلکه باعث میشود که ما در برابر واژه ها و مفاهیم مرتبط با آن، بی تفاوت شویم و شنیدن آنها هیچ احساسی در ذهن ما ایجاد نکند. زمانی نوشته بودم که این روزها هر کسی که از خلاقیت میگوید، یک بار هم این جملهی Think Outside The Box را برای ما فریاد میکند. اگر قدیم مشکل ما این بود که خلاقیت را با فکر کردن درون چارچوبها محدود و معدوم میکردیم، الان شعارهای جدید، خود چارچوب جدیدی ایجاد کردهاند. به همین دلیل است که من یک بار نوشتم: !Forget this f..cking box. Just think plz وضع حوزهی مدیریت تغییر هم خیلی متفاوت نیست. جملههای کلیشهای ثابت، …
