الان نیم ساعته دارم نگاه میکنم ببینم فرایند انتخاب کاندیداها برای جایزهی صلح نوبل چیه که دونالد ترامپ جزو اونها قرار گرفته. میتونست تیتر کیهان باشه یا خبرگزاری فارس. اما واقعاً گاردین و ایندیپندنت و تلگراف و جاهای دیگه هم نوشتن! هنوز نفهمیدم. فرایند رو هم توی سایت جایزه نوبل خوندم باز هم نفهمیدم. میگن یک نفر سیاستمدار ناشناس آمریکایی که در فهرست پیشنهاددهندگان بوده، ترامپ رو معرفی کرده. بخشی از دلیلش هم مخالفت ترامپ با ایرانه که به صلح جهانی کمک میکنه! پی نوشت یک: میدونم هر فرایندی، خطاهایی هم داره. اما کاش یه جوری بود اینجوری نمیشد. پی نوشت دو: نمیدونم انتخابات تو آمریکا چجوریه. یه فهرستیه. دو فهرستیه. فهرست کامله. میگم کاش میشد یه کلیپی چیزی درست کنیم براشون بفرستیم بگیم به فهرست پیشنهادی دموکراتها رای بدن! پی نوشت سه: چند وقت پیش، یک خبر در گاردین …
محمدرضا شعبانعلی
پیش نوشت یک: بهترین روش برای مطالعهی این مطلب، این است که ابتدا ده قسمت قبل مطالعه شوند و تمرینها و بحثهای آنها انجام شود. پیش نوشت دو: امیدوارم مطالعهی این مجموعه نوشته (که قرار بوده برخی از عادتهای ما را تغییر بدهد) خود به عادتی جدید تبدیل نشده باشد. اینکه گهگاه سری به اینجا بزنیم و چیزی بخوانیم و منتظر قسمت بعد بمانیم. قاعدتاً اگر با مطالعهی ده قسمت قبل، هیچ تغییر حتی جزئی هم در روند فعالیتها و سبک زندگی روزمرهی ما حاصل نشده، مطالعهی این قسمت و قسمتهای آتی، اتلاف وقت خواهد بود. قسمت اول بحث: ما همه مثل همیم! در دوران مدرسه، یکی از معروفترین سوالها این بود که: میخواهید چه کاره شوید؟ بعد از آن هم میپرسیدند: چرا؟ وقتی هم میگفتیم میخواهیم به جامعه خدمت کنیم، هیچ وقت معلم توی ذوقمان نزد که: مگر بقیه …
پیش نوشت: این مطلب را در 13 آبان 92 نوشتم. اما چون برای بحث این روزهای خودم (با متمم تا نوروز) لازمش داشتم، آن را اینجا میآورم تا با خواندن دوبارهاش، مطرح کردن گام بعدی راحتتر باشد. معلم کلاس اول، سوال تکراری همهی سالهای گذشته را دوباره پرسید: «وقتی بزرگ شدید، می خواهید چه کاره شوید؟» بچهها هم پاسخهای تکراری سالهای گذشته را تکرار کردند: «دکتر. دکتر. مهندس. دکتر. مهندس. مهندس. فضانورد. دکتر. مهندس». همه میخواستند وقتی بزرگ شدند به «جامعه» خدمت کنند. هنوز نخستین حروف الفبا را نیاموخته بودند. هنوز دنیا را ندیده بودند. هنوز کشور را نمیشناختند. اما پدرها و مادرها و رسانهها کار خود را خوب انجام داده بودند. یادشان داده بودند که اینجا سرزمین دکترها و مهندسهاست. یادشان داده بودند که اینجا «مدرک» خود یک «شغل» است. یادشان داده بودند که وقتی بزرگ شدی و خواستگاری …
این توصیهی سادهی جیمز آلتاچر توی یکی از پادکستهاش، به نظرم جالب بود: سعی کنید امروز، شش نفر را پیدا کنید: کسی که دوستش داشته باشید. کسی که از او به خاطر چیزی تشکر کنید. کسی که به خاطر بودنش سپاسگزار باشید. کسی که او را ببخشید. کسی که او را فراموش کنید. کسی که او را تحسین کنید.
لحظه نگار: فرصتی ساده و ارزان برای تجربهی حال خوب
راهکارهای مفید و غیرمفید زیادی برای تجربهی کوتاه مدت حال خوب هست. از الکل تا زاناکس و چرخیدن در کافی شاپ تا شرکت در پارتیهای شبانه. از رفتن به سینما تا نشستن پای تلویزیون. اما پیشنهاد من اینه که اگر فرصت کردید این راهکار من رو هم امتحان کنید. غذا دادن به حیواناتی که در خیابان سرگرم جستجوی غذا یا گردش هستند. در مقایسه با هر تفریح دیگری که میشناسم، بسیار ارزون قیمت هست (اون بستهی غذا که میتونه طی یک یا دو هفته مصرف شه از یک فنجان چای در یک رستوران یا کافیشاپ ارزونتره) و حس خوبی هم که به ما میده ماندگارتره. پی نوشت 1: تجربهی تعامل با سایر حیوانات، خیلی تجربهی آموزندهایه. به نظرم در حد سفر به کرهی ماه (یا شاید حتی سفر به بیرون از منظومهی شمسی). انسان با خارج شدن از کرهی زمین، …
پیش نوشت: تا کنون، بارها و بارها یک بحث را مطرح کردهام و آن اینکه، دنیای امروز و زیرساختهای ارتباطی آن، نیازمند تعریف مجدد بسیاری از واژگان و پیدا کردن مصداقهای جدید برای کلمات قدیمی و الگوهای ارزشی قدیمی ماست. اشاره کردهام که در فضای امروز، مفاهیمی مانند صداقت، اخلاق، حریم شخصی و …، همگی نیازمند تعریفی جدید هستند و دیگر نمیتوان به تعاریف قدیمی در مورد آنها اتکا کرد (مثلاً قسمت پایانی نوشتهام در مورد ماشین بدون رانندهی گوگل) قاعدتاً باید دیگرانی که متخصص هستند، این کار را آغاز کنند. اما احساس کردم شاید بد نباشد به عنوان نمونهای از چیزی که در ذهن دارم، یک مورد را توضیح دهم. مطلبی را که اینجا مینویسم چند وقت پیش، در کلاس برندسازی شخصی، به ذهنم رسید و برای دوستانم مطرح کردم. شاید بتواند مثال خوبی برای این بازتعریف واژگان باشد. آن …
این قسمتی از راز گل آفتابگردان هست که بهار دو سال قبل نوشتم و خوندمش. دوست داشتم یه بار دیگه بنویسمش: بارها از خود پرسیده ام که کدام مقدس تر است؟ عشق؟ ایمان یا امید؟ عاشقانه ایمان دارم که امید مقدستر است. چرا که درخت امید دیر یا زود میوه ی عشق و ایمان را نیز به بار مینشیند، اما ایمان و عشق بی امید، جز زخمی بر روح جامعه بر جا نمیگذارد. *** پی نوشت: باید از نرگس رحمانی هم تشکر کنم که برای جملهی “باران و سراب” من، این تصویرسازی رو انجام داده و هنوز، میتونم این تصویر رو به دوستانم هدیه بدم.
مدیریت تغییر از طریق تعیین نقطه اتکا برای تغییر (گام دهم)
پیش نوشت صفر: این قسمت، بخش دهم از سلسله بحثهای پایان سال است. 9 مطلب قبلی را میتوانید دراینجا ببینید. پیش نوشت یک: این یک اعتراف خیلی صادقانه است که تا به حال انجام ندادهام. همیشه نسبت به کسانی که روی یک دایرهی بسته میافتند حس خوبی نداشتهام. وقتی پای حرف دوستی مینشینم و میبینم تک تک جملههایش، همان چیزی است که سال پیش هم از او میشنیدم. حتی دو سال قبل. حتی پنج سال قبل. وقتی وبلاگ کسی را میخوانم و میبینم که به تکرار مکررات افتاده. وقتی که احساس میکنم مرگ نویسنده در حال روی دادن است و یا روی داده است. وقتی میبینم بعضی از ما، انگار مردهایم و دانش و نگرش و باورهایمان به ثبات و تحجر رسیده، اما به دلیل اقتضائات قانونی (که توقف قلب را ضرورت دفن کردن میداند) سالهای سال، در میان مردم …
کنکور درس مهمی برای من داشت که هرگز در زندگی آن را فراموش نمیکنم: اگر در میان همهی گزینهها، حداقل یک گزینه وجود دارد که از نادرست بودن انتخاب آن مطمئن هستی، حتی انتخاب تصادفی سایر گزینهها هم، بهتر از خالی رد کردن پرسشنامه است.
وقتی همه نویسنده ایم – مروری بر چالشهای استراتژی محتوا در دوران جدید
محسن امین، در کنار همهی تخصصهایش، تیترنویس خیلی خوبی است. همان چیزی که فرنگیها به آن Copywriter میگویند. امیدوارم فرصتی پیدا کند و با هم یک فایل رادیو مذاکره در مورد نوشتن و رسانه تهیه کنیم. حتی در پیامهای شخصی هم، مینیمال مینویسد. دیروز برایم دو عکس فرستاد و زیرش نوشت: روزنامهی فردا! محسن عزیز لطف کرده و گزارشی از بخشی از جلسهای که قبلاً در روزنامهی همشهری داشتیم و در مورد آینده روزنامه نگاری و رسانه و تولید محتوا با دوستان عزیزم در همشهری گپ زدیم را منتشر کرده است. عنوان اصلی و عنوان دوم متن را هم انتخاب کرده که من خیلی دوست داشتم: وقتی همه نویسندهایم مروری بر بایدها و نبایدهای استراتژی محتوا در روزگاری که تعداد نویسنده ها بیشتر از تعداد خواننده هاست البته محسن امین همیشه حرفی میزند که درست هم هست. میگوید: بعضی حرفهای …
