پیش نوشت یک: فرض کنید با یک نفر در مورد زنبور عسل صحبت کنید و چون او فرق زنبور عسل و عسل زنبور را نمیفهمد (و حتی نمیداند که چنین تفاوتی وجود دارد که بفهمد آیا آن را میفهمد یا نمیفهمد) همان ویژگیهای عسل زنبور را به زنبور عسل نسبت دهد. مثلاً بگوید زنبور عسل مایعی لزج و شفاف است که آن را میتوان به صورت خالص خورد یا در چای ریخت و هم زد و نوع طبیعی و مصنوعی دارد و … فکر میکنم به چنین فردی، اگر برچسب دیوانه نخورد، برچسب نادان را میتوان با کمترین تردیدی به او نسبت داد. پیش نوشت دو: اخیراً چالشی در شبکه های اجتماعی و به طور خاص اینستاگرام (به عنوان یکی از معدود شبکه های اجتماعی که در کشورمان مجاز است) راه افتاده که پیشنهاد میکند افرادی را که اهل توهین و استفاده …
محمدرضا شعبانعلی
محصول فوق – از نظر من – یکی از خوشمزهترین محصولات همردهی خودش است و عموماً در سبد خرید من جا دارد. اما هر بار با دیدن این برچسب، دوباره تعجب میکنم. اگر بخواهیم آن را به فرهنگ غنی اسلامی ایرانی خودمان ترجمه کنیم، حدوداً چنین چیزی میشود: بخورید. حتماً توش حکمتی هست! و البته چنین توصیهای را جز در این زمین و این زمان، نمیتوان به سادگی مطرح کرد. واقعیت این است که روی این محصول، اگر هر چیزی هم بنویسند، من مشتری آن میمانم. اما شاید برای مشتری تازه، منطقیتر باشد که به جملهی مناسبتری فکر کنیم. چون قرار نیست فقط نق بزنیم، من چند مورد پیشنهاد خودم را مینویسم. البته فرض میکنم که نمیخواهیم بیشتر از پانزده یا بیست کلمه بنویسیم و نوشیدنی و سلامت و ایرانی بودن برای ما مفهوم کلیدی است: دوغ، برای ایرانیان همیشه …
فیلم سینما پارادیزو را ندیدم و هرگز نخواهم دید
پیش نوشت یک- بخشی از نوشتههای من در روزنوشتهها، به قصه کتابهایم مربوط میشود. کتاب – اگر آن را به دستور مدرسه و دانشگاه و برای نمره آخر ترم نخریم – بخشی از زندگی ما میشود. زمان که در مکان فشرده شده و لحظه های گذرای زندگی را ماندگار میکند. این نوشته هم از همان سری قصهی کتابهاست. پیش نوشت دو- خدمت یکی از دوستانم بودم. DVD فیلم Correspondence را روی میز گذاشتند و گفتند: هر وقت فرصت کردی ببین. زیباست. اسم کارگردان را که زیر فیلم دیدم، لبخند بر لبانم آمد: جوزپه تورناتوره گفتم: میشناسمش. خوب میشناسمش. خیلی خوب. فیلم سینما پارادیزو را ساخته. من عاشق سینما پارادیزو هستم. گفتند: پس سینما پارادیزو را دیدهای. لحظهای سکوت کردم. شاید در حد چند ثانیه. اما چند هفته (و شاید چند ماه) برایم تداعی شد. گفتم: نه. ندیدهام. حالا من سکوت کرده …
بعد از خانواده گربه ها که در یکی از لحظه نگارهای قبلی معرفی کردم، گفتم امروز عکس دو همسایه دیگر را در اینجا بگذارم و به شما معرفی کنم. فاصلهی این پرنده و این عنکبوت صرفاً چند متر هست و دیر یا زود، اگر پرنده چیزی برای خوردن پیدا نکنه، احتمال داره به این عنکبوت فکر کنه. البته ظاهراً تار عنکبوت اگر درست و باز و بزرگ باشه، پرنده ترجیح میده از عنکبوت صرف نظر کنه و سر و صورتش رو گرفتار این بافتنیها نکنه. اما بادهای شدید و تلاش ناموفق یکی دیگه از پرندگان همسایه، فعلاً خونهی عنکبوت رو خراب کرده و در هم گره خورده. این همسایهی گرامی حالا دیگه غذایی برای خوردن نداره و باید مثل خیلی از عنکبوتهای دیگه، در این شرایط تار خودش رو دوباره بخوره و بازیافت کنه و یه بار دیگه …
مدتی است که سرگرمی شبانهام، مطالعه کتاب جاشوا کلین (Joshua Klein) است. بلافاصله بعد از پایان کتاب، برای دومین بار خواندن آن را آغاز کردهام و الان در میانههای آن هستم. در این کتاب جملهای وجود دارد که عنوان کتاب هم از آن اقتباس شده. جملهای که به نظرم میتواند الهام بخش باشد: هر محصولی بهایی دارد. اگر در فضای مجازی به شما چیزی را به رایگان دادند، بدانید که محصول خود شما هستید!
برای علیرضا حق گو – تصمیم مستقل یا تصمیم منفرد؟
پیش نوشت یک: این مطلب را مشخصاً برای علیرضا حق گو نوشتهام. احتمالاً غیر از او، افراد کمی باشند که این حرفها برایشان جالب باشد. اما چون حدس میزدم که طولانی بشود، ترجیح دادم به صورت یک مطلب مستقل بنویسم. اما شما آن را یک نامه شخصی در نظر بگیرید و اگر جایی موضوعی شرح و بسط داده نشده یا بیش از حد تشریح شده است، این مسئله را به خاطر وجود یک مخاطب مشخص برای متن، ببخشید. پیش نوشت دو: مطلبی تحت عنوان چهاردهمین کلید نوشتم و در آن، حدسیات خودم را در مورد اینکه چرا باید تکنولوژی را به عنوان کلید چهاردهم در انتخاب آمریکا ببینیم، توضیح دادم. و بر اساس همان فرض، گفتم که چرا فکر میکنم شانس کلینتون در انتخابات آتی، بیش از چیزی که به نظر میرسد، بالاست. علیرضا هم کامنتی در زیر آن نوشته …
چهاردهمین کلید: نگاهی دوباره به انتخابات آمریکا
پیش نوشت: در فرهنگ ما حداقل سه جایگاه وجود دارد که در آنها میتوانی در مورد هر چیزی که نمیدانی و نمیفهمی نظر بدهی. این سه جایگاه، صندلی تاکسی و صندلی اتوبوس و شبکه های اجتماعی هستند! همچنانکه قبلاً هم گفتهام، من به دلیل اینکه کمتر از این سه مورد استفاده میکنم، ترجیح میدهم حرفهایم را اینجا با شما به اشتراک بگذارم. احتمالاً حرفهایم برای بعضی خوانندگان ساده اندیشانه و سطحی به نظر خواهد آمد. پیشاپیش خواهش میکنم که به مصداق سیاست احترام به عقاید دیگران، آنها را تحمل کنید و حرص نخورید. چه آنکه در این چند سال، عموماً وقتی بحث احترام به عقاید دیگران بوده، ظاهراً منظور این بوده که آنها که میفهمند، به عقاید آنها که نمیفهمند احترام بگذارند. من را هم لطفاً مشمول این رویه کنید! اصل ماجرا: دومین کتاب انگلیسی که خواندم، نامش 13 کلید برای ریاست جمهوری یا Thirteen …
درک این چالشهای رایج شبکه های اجتماعی برایم چندان ساده نیست. قبلاً هم یک بار، تحت عنوان دستاوردهای یک سطل آب یخ، کمی در مورد آنها نوشته بودم. وقتی یکی از آقایانی که دوست من هستند، با کپشن انگلیسی از معلم خصوصی فرانسه شان – که خانمی زیبا رو بودند – به خاطر دعوت به این چالش و کلاسهای به یادماندنی فرانسه (!) تشکر کردند، احساس کردم که شاید بخشی از موتور محرک این چالشها را باید در نظافت اجتماعی جستجو کرد. بگذریم. این مقدمات را گفتم که بگویم، دیروز دیدم اکانت بیسکوییت گرجی که پارسال در اینستاگرام پیدایشان کردم و در صفحهی اینستاگرامم معرفی هم کردم، یکی از بهترین استفادههای ممکن از چالش عکس سیاه و سفید را انجام دادهاند. در نگاه من، شاید بتوان آنها را از لحاظ خلاقیت بسیاری از رجزخوانیهای سامسونگ و اپل و کوکا و پپسی …
یکی از برنامه های لذت بخش زندگی من، سرگرم شدن با حیوانات خیابونیه. نمیتونم هیچ وقت با خودم بیارمشون خونه یا توی خونه حیوون نگه دارم. چون به نظرم مسئولیتش خیلی سنگینه (بچه هم به همین دلیل نمیتونم داشته باشم). اما وقتی براشون آب یا غذا میبرم حس خوبی دارم. ما گربهها رو از لحاظ وفاداری با سگها مقایسه میکنیم و احساس میکنیم خیلی وفادار نیستند. به همین علت، گربه صفت بودن رو یک صفت با بارمعنایی منفی میدونیم. به نظرم اگر مبداء مختصات رو عوض کنیم و آدمها رو معیار قرار بدیم، گربه صفت بودن یکی از صفات متعالی محسوب میشه که خیلی از ما انسانها هنوز به اون درجه از رشد نرسیدیم. اینا ماشین من رو هم میشناسن. از دور که میام، حرکت نمیکنن. معمولاً شبها، ماشین رو نزدیکشون نگه میدارم که کمی روشن باشه و میرم باهاشون …
در دوران قدیم، ظرفیت ها تقریباً ثابت بود. به این معنا که معلوم بود از یک خانواده حدوداً چقدر میشود مالیات گرفت. معلوم بود که هر هکتارزمین، چقدر محصول میدهد. معلوم بود که یک لشکر صدهزار نفری، چند برابر یک لشکر ده هزار نفری قدرت دارد. معلوم بود که هزار مرغ، دو برابر پانصد مرغ تخم میگذارند. در این شرایط، پادشاهان برای افزایش ثروت و قدرت خود، قلمروشان را گسترش میدادند و سرزمینهای دیگر را فتح میکردند. خانواده ها بیشتر میشدند و مزرعه ها بیشتر. لشکرها بزرگتر میشدند و لشکرکشیها عظیمتر. مرغ ها هم بیشتر میشدند و تخم مرغ ها هم افزایش مییافت. آن زمان، اوج غرور پادشاهان در این بود که در سرزمینشان خورشید هرگز غروب نکند. سالها گذشت و مفهوم ظرفیت مطرح شد. حالا دیگر مشخص نبود که یک خانواده، میتواند چقدر ارزش و اعتبار و ثروت ایجاد …
