نوع مطلب: گفتگو با دوستان برای: معصومه پیش توضیح: برای دوستانی که شاید به اندازهی من، فرصت (و البته وظیفه) ندارند که وضعیت تک تک متممیها را پیگیری کنند، لازم است توضیح بدهم که ما معصومههای عزیز زیادی در بین دوستانمان داریم. از جمله معصومهها، معصومه فردوس مقدم است و معصومه شیخ مرادی و معصومه شجاعی و معصومه کاپله و معصومه فیض آبادی. معصومه خزاعی هم یکی از معصومههای ماست که این مطلب در مورد یکی از بحثهای اوست. مطلبی که معصومه در زیر بحث گفتگو با دوستان نوشته، نسبتاً طولانی است و حتی از بعضی نوشتههای من هم طولانیتر است. اما به هر حال، چون بدون خواندن آن، خواندن آنچه من برای معصومه مینویسم، ممکن است نامفهوم باشد، ابتدا حرفهای معصومه را در اینجا نقل میکنم: این روزها یک مقدار ارتباط برقرار کردن با اطرافیان برام سخت شده، بهتر …
محمدرضا شعبانعلی
آیت الله هاشمی رفسنجانی امروز درگذشت. ایشان، جدا از سوابق فعالیتهای ارزشمند سیاسی و اجتماعیشان، یک قرآن شناس و اسلام شناس ارزشمند بودند و دامنهی اثراتشان، به عرصه سیاست محدود نبود. امیدواریم همهی ما عاقبت به خیر شویم که بخشی از آن، قطعاً ترک زندگی در زمان و موقعیت مناسب است. ***
مدت زیادی بود عکسی از خودم نگذاشته بودم. گفتم این عکس رو اینجا بگذارم که دم دست باشه و گمش نکنم. ضمناً ظاهراً سنت شبکه های اجتماعی اینه که اگر طرف عکس بذاره و زیرش چیزی ننویسه فکر میکنن لال بوده یا سواد نوشتن نداشته. معمولاً هم در این جور مواقع که عکس خودشون رو میگذارن یه جملهی خیلی عمیق از یه جا کپی پیدا میکنند و میذارن که احتمالاً قراره عمق تفکر صاحب عکس رو القا یا اثبات کنه. چون جمله یا حرف حسابی دم دستم نبود، همین جملهای که امروز برای ایمیل هفتگی نوشتم رو دوباره مینویسم که حداقل زیر عکس خالی نمونده باشه: فردیت در زندگی فردی معنا پیدا نمیکند، بلکه در زندگی اجتماعی معنا پیدا میکند. زمانی که میکوشیم با مقاومت در برابر فشار و ترجیحات دیگران، هویت و ترجیحات فردی خود را حفظ کنیم.
تپسی یا اسنپ؟ مسئله این نیست! (بیوفایی در عصر دیجیتال)
دوستی دارم که تا دیروز، یک خط در میان اسنپ را تبلیغ میکرد. هر جا و به هر بهانهای میگفت: اسنپ بگیرید. برای حمل و نقل درونشهری از اسنپ استفاده کنید. امروز یک اسکرین شات از تپسی گذاشته و نوشته: بچهها! امروز تپسی تا ۲۰ هزار تومن مجانیه. امروز از تپسی استفاده کنید. از فردا دوباره اسنپ سوار بشید. به نظرم اسنپ و تپسی، فقط یک مصداق ساده از اتفاق بزرگیه که در دوران جدید شکل گرفته و باید به عنوان واقعیت جدید پذیرفته بشه. وفاداری، به شکل سنتی امروز معنی نداره. فرهاد امروز، اگر چهار تا تیشه میزد و میدید شیرین، شعورش رو نداره، با هشتگ کوه یا شیرین، یک کوه دیگه یا یک شیرین دیگه پیدا میکرد و برای اون تیشه میزد. شیرین هم، احتمالاً با کمی جستجو با هشتگ تیشه، یه نفر دیگه رو پیدا میکرد که …
آخرین نسخهی PDF کتاب پیچیدگی و سیستمهای پیچیده
در ادامهی نسخههای قبلی کتاب پیچیدگی و سیستمهای پیچیده، آخرین نسخه را میتوانید از طریق لینک زیر دانلود کنید: لینک دانلود نسخه PDF رایگان کتاب پیچیدگی و سیستمهای پیچیده توضیحات: آخرین نسخهی قبلی، ۹۵۰۰ کلمه بود. نسخهی فعلی ۱۲۰۰۰ کلمه است. اصل قسمتی که اضافه شده از صفحهی هشت است که در آن توضیح دادهام: چرا باید سیستمهای پیچیده را بشناسیم. سایر بخشها تغییرات جزئی داشتهاند. تصمیم گرفتم که فصلبندیها را کمی تغییر بدهم. متن، ویرایش و صفحهبندی نشده. اگر جایی فضای سفید میبینید یا جملاتی که مشکلات نگارشی دارند، لطفاً این مسئله را مد نظر قرار دهید. احتمالاً تا پایان اسفند ماه، تا هر جا پیش رفته باشم، یک بار دیگر میخوانم و یک ویرایش اولیه انجام میدهم.
پی نوشت یک: بخشی از این جمله را در اصل برای قسمتی از یک زنگ تفریح متمم نوشتم. اما دوست داشتم اینجا کامل آن را بنویسم. پی نوشت دو: طه حجازی، استاد بزرگوار ادبیات فارسی ما در دوران کارشناسی، به بهانههای مختلف، این بیت نصرت رحمانی را میخواند: قفل، یعنی که کلیدی هم هست. یک بار در راهروی دانشگاه، از او پرسیدم: آقای حجازی. عکس این جمله هم درست است؟ خندید و گفت: من میتوانم این جمله را در یک ترم برای تو جا بیندازم. تو هم برای آن سوالت، یک عمر وقت بگذار.
پیش نوشت: تاکنون به بهانههای مختلف در مورد تجربه ذهنی صحبت کردهایم. در متمم هم با عناوینی مانند ماهی سالمون و نیز بازگشت به دوران نخستین و نیز زندگی نامحدود بر روی زمین و نیز تلاش برای بقا در کرهی ماه، نمونههایی از تجربههای ذهنی را تجربه کردهایم. در تجربههای ذهنی، قرار نیست به اتفاقی که واقعاً در دنیای بیرون میافتد یا قرار است بیفتد فکر کنیم. بلکه قرار است مسئلهای را، با چارچوبی متفاوت از چارچوب مسائل روزمره مورد توجه قرار دهیم و به این شیوه، قدرت تحلیلگری ذهنیمان افزایش یابد. طبیعتاً به علت ماهیت ذاتی تجربههای ذهنی، عموماً نمیتوان برای آنها پاسخ درست یا نادرست قائل شد. کسی هم که به این تجربهها فکر میکند و میکوشد آنها را تحلیل کند، از مسیر جستجوی پاسخ و از نبرد با مسئله لذت میبرد و نه از یافتن پاسخ مسئله. اینها را از …
یکی از وبلاگهایی که معمولاً برای مطالعهی مطالبش وقت میگذارم، وبلاگ Marginal Revolution هست. الکس تقی تبرّک و تایلر کوئن که هر دو استاد دانشگاه جرج میسون هستند این وبلاگ رو مینویسند. چند روز پیش مطلبی از الکس تبرک خوندم که ذهنم رو مشغول کرد. موضوع مطلب در مورد اهداء عضو بود. اما احساس کردم در خیلی از زمینههای دیگه هم میشه شبیه این نگاه رو داشت. برای حرف تبرک، میشه اما و اگرهای زیادی گذاشت. اما در کل به نظرم، قابل درک و پذیرشه: من هر جا به هر کسی میرسم، سعی میکنم او را تشویق کنم که کارت اهدای عضو بگیرد و به مجموعهی کسانی ملحق شود که حاضرند پس از مرگ خود، اعضایشان را به دیگران اهدا کنند. البته طبیعتاً من کسی را مجبور نمیکنم و صرفاً پیشنهاد میکنم. اما یک نکته همیشه در ذهنم وجود دارد: …
دوستان عزیز من، دوست عزیز و گرامیمان آقای ایزد پلخوابی (مدیر و مالک فروشگاه دهاتی چالوس) را به خاطر رادیو مذاکرهای که با ایشان ضبط کردیم به خوبی و به نیکی میشناسند. شاید در روزهای اخیر، خبر سقوط سنگ در جادهی چالوس بر روی یک عدد پژو ۲۰۶ را هم در رسانهها خوانده باشید. امروز دوست خوبمان سکینه شفیعی نژاد عزیز به من اطلاع دادند که متاسفانه برادر آقای پلخوابی (امید پلخوابی) و همسر برادر ایشان و برادرزادهی خردسال ایشان و نیز خواهر همسر برادرشان در این خودرو بودهاند که متاسفانه همگی فوت شدهاند. از طرف خودم و همهی دوستان عزیزی که فرصت و نعمت آشنایی با آقای پلخوابی را داشته و داریم، خدمت این بزرگوار و نیز دوست و همکارشان آقای پوراکبر تسلیت عرض میکنیم و برایشان در تحمل این سختی و دشواری، صبر و شکیبایی آرزومندیم. پی نوشت: …
به علت حفظ حریم شخصی، معمولاً تمایل چندانی ندارم که از بیرون خونهام عکسی منتشر کنم. اما امروز صبح وقتی به خونهام رسیدم، دیدم که از سمت دیگهی خیابون (حدود فاصله بیست متری) میتونم بدون دردسر عکس خونهام رو بندازم و منتشر کنم. 😉 #لحظه نگار ***
