خوشحالم که نوشته قبلی من در خصوص تغییر کارکرد فیس بوک به عنوان یک مدیا و نواقص آن در کشورهای دارای محدودیت رسانه ای، طی سه روز اول بیش از 10000 بار مستقیماً خوانده شد و در شبکه های اطلاع رسانی دیگر نیز، از طریق ایمیل منتشر گردید که نسخه هایی از آن نیز تصادفاً برای خود من ایمیل شد. کامنتهای متعددی از دوستان دریافت کردم که پاسخ بسیاری از آنها را در بخش کامنت ها دادم. اما نکته مهمی به نظرم رسید که احساس کردم بهتر است اینجا بنویسم. در هنگام مطرح کردن یک ایده یا انتقاد یا طرح جدید، گاهی مفید واقع میشود که به منظور تأکید بیشتر و جلب نظر و توجه مخاطب، برخی از مطالب پررنگ تر و بزرگتر – یا بسته به نیاز کوچکتر – از حالت عادی ارائه شوند. به عبارتی کسی که یک …
محمدرضا شعبانعلی
امروز صبح 30 کامیون پر از سکه های 5 سنتی به دفتر اصلی شرکت اپل در کالیفرنیا ارسال شده است. در نگاه اول کارمندان بخش حفاظت اپل فکر کردند اشتباهی روی داده است ولی چند دقیقه بعد تیم کوک مدیرعامل اپل طی تماسی از مدیرعامل شرکت سامسونگ متوجه میشود که این شرکت کره ای، جریمه را طبق سلیقه خود پرداخت کرده است. بخش خنده دار موضوع این است که در سند امضاء شده، روش پرداخت مشخص نشده و شرکت سامسونگ میتواند به هر نحوی که دوست داشته باشد، جریمه را به سازنده اپل پرداخت کند. حالا شرکت اپل روزها نیازخواهد داشت تا این پولها را شمارش کند، ضمن اینکه ممکن است هیچ بانکی این حجم سکه را از آنها نپذیرد. مدیرعامل سامسونگ اعلام کرده کارکنان اپل میتوانند با این سکه ها، تنقلات بخرند! حالا باید دید عکس العمل اپل چیست؟ …
این متن را مدتی پیش در وبلاگ برای فراموش کردن نوشتم. میدانم خوانده اید احتمالاً. اما دیشب که دوباره میخواندمش، دیدم که چقدر دوستش دارم. معلمی داشتم در دوران راهنمایی. معلم پرورشی بود. از معدود معلمانی که هنرش پرورش دادن بود. بعضی حرفهایش را تازه می فهمم. هنوز هم زنگ پرورشی من با آن معلم عزیز به پایان نرسیده است… یک روز عصر، بعد از کلاس، داستانی تعریف کرد. داستان سرزمین جادو… روزی روزگاری، در سرزمینی دور، شاهزاده ای زندگی میکرد که به همه چیز اعتقاد داشت جز سه چیز: وجود خدا، محدود بودن حکومت پدر و وجود شاهزاده های دیگر. پدرش، که میگفت پادشاهی جهان را بر عهده دارد، به او آموخته بود که به خدا، قلمرو محدود و وجود شاهزادگان دیگر اعتقاد نداشته باشد. شاهزاده هم، در تمام آن سالها نه شاهزاده ای دیده بود، نه مرزی و …
من یک انسان «بصری» محسوب میشوم. عکسها و تصاویر تأثیری انکار ناپذیر و بادوام بر روی احساس و انگیزه من دارند. از سال 70 که عکسهای دیجیتال به تازگی رواج پیدا کرده بودند تا امروز، مجموعه ای از عکس ها را جمع کرده ام و در کنار هر عکس هم چند جمله برای یادآوری به «خودم» نوشته ام. هر وقت انرژی و انگیزه ام کم میشود به سراغ آن عکسها میروم. عکسها را میبینم و نوشته ها را میخوانم. تصمیم گرفتم به تدریج این صندوقچه را برای شما باز کنم و با هم نگاهی به درون آن بیندازیم. در زیر این عکس نوشته ام که: یادم باشد، اگر به اندازه کافی بالا رفته باشم، انسانها و خانه ها و شهر و شلوغی، نباید مانع «دیدن» من باشد. یادم باشد، اگر به اندازه کافی بالا بروم، دور و برم خیلی شلوغ …
چند پست قبل، مطلبی نوشتم با عنوان «یک معما» و از دوستانم خواستم که روی آن فکر کنند. برخی از دوستان خارج از حوزه تعریف و چارچوب مسئله، راه حل ارائه داده بودند. اما در مورد سایر جوابها لازم است نکاتی را ذکر کنم: قبل از هر چیز لازم به توضیح است که این یک مسئله ریاضی است و در صورتی که علاقمند به تئوری احتمال باشید میتوانید با مراجعه به این آدرس، جزئیات ریاضی آن را بخوانید. برای من جزئیات ریاضی راه حل مهم نیست. فقط توجه شما را به این نکته جلب میکنم که: از نظر ریاضی، برای اینکه بهترین شانس را داشته باشیم میتوان اثبات کرد که باید 36% (یک تقسیم بر عدد نپر) افراد را ببینیم و تحت هیچ شرایطی انتخاب نکنیم و پس از آن، هر کسی که از تمام مصاحبه شدگان قبلی بهتر بود …
پنجمین فایل صوتی در حوزه مذاکره را نیمه شب گذشته روی سایت قرار دادم. ایمیلهای مختلفی دریافت کرده ام که عمده آنها ابراز لطف دوستان بوده و در برخی ایمیلها، توصیه هایی نیز برای بهبود شده که من به تدریج به آنها عمل خواهم کرد. اما لازم میدانم گزارشی را – تا همین مرحله – خدمت شما دوستان و مخاطبان عزیز (که کارفرمایان این پروژه محسوب میشوید) عرض کنم: – این سایت، با زیرساختهای معمولی و به عنوان یک وبلاگ ساده طراحی شده و پیش بینی استقبال در این حد از آن نمیشده است. اولین فایل مذاکره (که به دلیل قدیمی تر بودن رکورد دانلود را دارد) تا این لحظه حدود 83000 بار مستقیماً دانلود شده است. به همین مدتی در گیر و دار توسعه زیرساختهای سایت بودیم تا بتوانیم پاسخگوی این حجم مخاطب باشیم. امروز آسایش خاطر داریم که …
ما، بخشیده خواهیم شد. اگر چه هدیه ندادیم، آنگاه که میتوانستیم و هر چند هدیه نگرفتیم، آنگاه که میخواستیم… اگر چه تخم نفرت در دل کاشتیم، هرچند لبخند مهر بر لب داشتیم. اگر چه گاه پای هم را گرفتیم، هرچند که میشد دستهای هم را بفشاریم. اگر چه گاه تردید کردیم، تردید در آمدن روزهای خوب، تردید در مهربانی که آسمان در پس غرش سهمگینش پنهان کرده بود، تردید در وجود گوشی که صدایمان را می شنید، اما ما بخشیده خواهیم شد، به خاطر سکوت در دشواریها و لحظات سخت، آن هنگام که در میانه دشواریها، کوشیدیم در آرامش و سکوت، تخم مهر بکاریم. هدیه دادیم و هدیه گرفتیم، دست یکدیگر را گرفتیم آنگاه که پای در گل و خاک مانده بودیم. و به خاطر اینکه در لحظات سخت، تردید نکردیم. تردید در آمدن روزهای خوب، تردید در مهربانی هایی …
کلیپ قسمت کوتاهی از همایش تحول فردی را پیدا کردم و گفتم شاید برای شما هم مفید باشد. کیفیت ویدئو تا حد امکان پایین آورده شده تا دانلود آن توسط همه امکان پذیر باشد. حجم این فایل 8 مگابایت است و در آن گزارشی از خبرگزاری رویترز مطرح میشود که بر اساس آن انسانها راه حل های پیچیده و بزرگ را اثربخش تر میدانند. لینک دانلود فایل
شما مدیر منابع انسانی یک شرکت هستید. 200 نفر برای استخدام در شرکت شما (در یک شغل ثابت مثلاً منشی یا مدیرمالی یا…) فرم پر کرده اند. اینها به نوبت وارد اتاق شما میشوند. شما با هر نفر مصاحبه میکنید و بلافاصله باید در مورد انتخاب یا عدم انتخاب وی تصمیم بگیرید. اگر آن فرد از اتاق بیرون رفت دیگر نمیتوانید استخدامش کنید. استراتژی شما برای استخدام چیست؟ با چند نفر مصاحبه خواهید کرد؟ تذکر 1) تا قبل از اینکه کسی از در وارد شود، هیچ اطلاعاتی در مورد او ندارید و فرم استخدام به شما داده نمیشود. تذکر 2) مهم نیست در زمان مصاحبه چه میکنید، سوال مهم این است که قبل از تصمیم نهایی چند نفر را می بینید؟
قمارباز حرفه ای، یک دست «خوب» ورق را به سادگی به امید دست «خیلی خوب» ورق، زمین میریزد. اما قمار باز آماتور، یک دست معمولی را نگه میدارد و با هیجان به پشتوانه همان دست معمولی، برای دیگران رجز میخواند… ——– پی نوشت: منبع جملاتی که نقل میشوند اما منبع برای آنها ذکر نمیشود، خودم هستم!
