رها جان. برایت از داستان عزت و قدرت در روستای دورافتاده «شعبان آباد» تعریف کرده بودم. امشب میخواهم برایت، بیشتر از آن روستا بگویم. هیچکس باور نمیکرد دو مزرعه ی مجاور، که تنها با دیواری از هم جدا شده بودند، تا این حد با هم متفاوت باشند. عزت و قدرت، با همه ی تفاوتهایی که داشتند، یک شباهت مهم هم داشتند. آنها با توجه به دارایی و ثروتی که داشتند، بیشتر اوقات خود را در شهر به سر می بردند و وقت کمتری برای مزرعه می گذاشتند. قدرت، برای مزرعه خود، «سرپرست» تعیین می کرد. سرپرست ها هر سال عوض میشدند. «قدرت» که همه داراییش وابسته به تلاش کارگران و رعیت بود، مجبور بود برای تأمین نظر آنان، همیشه با در نظر گرفتن خواست و سلیقه عمومی رعایا، «سرپرست» را انتخاب کند. رعایا در مزرعه ی قدرت، برای انتخاب سرپرست، …
محمدرضا شعبانعلی
ملتی که تنها میتواند به گذشته اش افتخار کند، یک «ملت» نیست، یک موزه است… مجتبی کاشانی
با کمی دقت و حوصله، میتوان کتابهای یک کتابفروشی را به سادگی طبقه بندی کرد: کتابهایی که نخوانده ام کتابهایی که لازم نیست بخوانم کتابهایی که برای خواندن، نوشته نشده اند کتابهایی که از روی جلد، میتوان داخلشان را خواند! کتابهایی که دوست دارم بخوانم ولی هنوز کتابهای دیگری هستند که نخوانده ام کتابهایی که میتوانم از دوستم قرض بگیرم، پس چرا آنها را بخرم؟ کتابهایی که سالهاست تصمیم دارم آنها را بخوانم – و سالهای سال بر همین تصمیم خواهم ماند! – کتابهایی که اگر پیر بشوم، حتماً آنها را خواهم خواند کتابهایی که همیشه ادعا کرده ام آنها را خوانده ام و چون تا به حال مشکلی پیش نیامده، نیازی به خواندن آنها نیست… و چنین است که کسب و کار کتاب، در کشوری از رونق می افتد… (ترجمه ای آزاد از ایتالو کالوینو) مطلب مرتبط: چگونه کتابخوان …
بر سر سفره افطار نشسته بود. سر در گریبان فرو برده و آب جوش، خرما، شیر و شیرینی را نگاه میکرد. امروز هم نشد. چه دروغها که نگفته بود. چه رفتارهای خشمآلود که نکرده بود. چه فقیرانی که از کنارشان بیتفاوت نگذشته بود. دعا میخواند. دعا میکرد و دست به سمت سفره دراز کرده بود. کمی بالاتر اما، در آسمانها، میان فرشتگان و شیطان، گفتگویی سخت، در میانه بود: شیطان با نفرت به مرد مینگریست و میگفت: او از یاران من نیست. او دل به خاطر خدا تهی کرده و دست از غذا کشیده است. چهرهاش از تشنگی و گرسنگی رنگ باخته است. من کسی را که به خاطر خدای خود، از خود میگذرد دوست نمیدارم و در زمره یاران خود نمیگزینم. فرشتگان با نفرت به مرد مینگریستند و میگفتند: او دیندار نیست. او تنها گرسنگی کشیده است و دیگر …
در زمان خفقان حاکم بر شرق، یک کارگر آلمانی تصمیم گرفت برای کار به سیبری برود. با توجه به اینکه میدانست همه نامه ها و مراسلات توسط اداره سانسور مطالعه میشود، با دوستانش قرار گذاشت: “در نامه هایی که می فرستم، اگر با رنگ آبی نوشتم بدانید که راست است. اگر با رنگ قرمز نوشتم بدانید که دروغ است!” یک ماه گذشت و دوستان نخستین نامه را دریافت کردند: “سلام دوستان عزیز. اینجا شگفت انگیز است. غذا و خوراکی بسیار فراوان است. آپارتمانها بزرگ و با سیستم گرمایش مناسب هستند. سینماها فیلمهای غربی پخش میکنند و دختران زیبا، آماده برقراری هر نوع رابطه ای با انسان هستند! تنها چیزی که اینجا پیدا نمیشود، جوهر قرمز است.” ———————————————————————— پی نوشت 1: نقل از وبلاگ سابقم – برای فراموش کردن پی نوشت 2: مطلب از Zizek است. پی نوشت 3: گاه ما …
ماجرای اول: فیلم Lord of War یا «ارباب جنگ» را حتماً دیده اید. در آن فیلم، دلال اسلحه در اوج دوران جنگ جهانی توصیه بسیار هوشمندانه ای را برای یکی از همکارانش مطرح میکند: «هیچوقت طرف کسی را نگیر. Never Take Side. ما دلال اسلحه هستیم و برای ما دو طرف جنگ به یک اندازه محق هستند». طرف مقابل که به این توصیه عمل نمیکند و با یکی از طرفین در تأمین سلاح متحد میشود، آن فرد، پس از جنگ، مطرود و ضعیف میشود و هیچگاه نمیتواند به بازی قدرت بازگردد. ماجرای دوم: راننده ای داشتم که در سنین پایین تر، راننده کامیونهای ترانزیت بود. او در زمان جنگ ایران و عراق از اروپا برای ایران گلوله می آورد. یکی از محلهایی که گلوله های از مبدأ آنجا حمل میشد مرز اتریش بود. راننده تعریف میکرد که در این رفت …
شما همیشه در کلاسها و در کتابهای خود، تأکید کرده اید که دروغ طرف مقابل را مستقیم به وی نگوییم. گفتن این حرف وقتی در یک «سمینار» مطرح میشود، ساده است، اما در دنیای واقعی این کار امکان پذیر نیست. راه حل کاربردی چیست؟ دوست من. واقعیت این است که راه حل کاربردی دقیقاً همین است. به همین دلیل هم هست که در تمام کتابهای مذاکره در شرق و غرب جهان، میتوانید این توصیه را مشاهده کنید. اجازه بدهید بحثم را با یک سوال شروع کنم: فرض کنید طرف مقابل به شما دروغ میگوید. آیا قصد دارید به رابطه (شغلی، عاطفی، زندگی مشترک، معامله و …) با وی ادامه دهید یا رابطه با او را به خاطر این دروغ قطع کنید؟ اگر میخواهید هرگز با او رابطه نداشته باشید و رابطه را قطع کنید، ممکن است مطرح کردن مستقیم دروغ، …
رها جان. مردم دنیا به دو دسته بزرگ تقسیم میشوند. آنهایی که خطر میکنند و دنیا را می سازند و محافظه کارانی که در آن «دنیای ساخته شده»، زندگی می کنند. آنها که خطر میکنند، همیشه متهم اند. متهم به شکستن مرزها، متهم به شکستن قانون ها، متهم به شکستن عرف و حتی: متهم به شکستن خویش. محافظه کاران به تو می آموزند که:
سنگریزه فکر میکند، دریا با تمام قوا بر سر او ریخته تا او را خفه کند غافل از اینکه دریا هنوز نفهمیده که سنگریزه ای در او فرو افتاده است… توضیح: در صورتی که به متنها و نوشتههای ادبی علاقمند هستید، احتمالاً سر زدن به مجموعه مطالب پاراگراف فارسی میتواند برای شما مفید باشد. موارد زیر، برخی از پاراگراف فارسی های پرطرفدار متمم هستند: درباره باج گیری عاطفی سابرینا پاترینسکی (کسی که او را با اینشتین مقایسه میکنند) پرتاب سنگ به اتوبوس گوگل نمیفهمم! واقعاً اختراع قاشق اینقدر سخت بوده؟ (درباره فرهنگ ژاپنی) برخی ماجراها همان بهتر که آغاز نشوند (مولوی) جمله هایی از نیکلاس اسپارکس حکمتی که در درد کشیدن وجود دارد (نیچه) اگر هم بحثهای مرتبط با رابطه عاطفی برای شما جذاب باشد میتوانید اینفوگرافی نشانه های رابطه عاطفی سالم را نگاه کنید.
گاه با خودم می اندیشم، دنیا محل شگفتی است. لذت دستاوردها، از آن دیگران است و رنج از دست داده ها، جاودان با ما می ماند. دنیا را ترک میکنیم و آنچه حاصل تلاشمان بوده، برای دیگران می ماند، اما زخم شکست ها و از دست دادن ها، بر روح ما جاودانه میشود… آنچه یکی را برتر و دیگری را پست تر می کند، میزان «دستاوردها» نیست، بلکه جنس «از دست داده ها» است. یکی پول از دست داده، یکی عشق، یکی شهرت و دیگری شهوت. وای بر من، اگر آن روز، «باورهایم» را از دست داده باشم…
