وقتی راجع به گیاه خواری نوشتم، انتظارم این بود که تفکر سیستمی در مرکز توجه مخاطب قرار گیرد. اما واقعیت این است که در ذیل آن نوشته (در سایت و فیس بوک)، همه چیز بحث شد غیر از آنچه من می خواستم. از مقدس اندیشان سطحی که به من یادآوری میکردند انسان اشرف مخلوقات است و هر آنچه در طبیعت است در اختیار اوست و میتواند به هر شکل دلخواهی هر موجود دیگری را مورد استفاده قرار دهد تا گیاهخواران دگم که چنان از حیوانات دفاع میکردند که فکر میکنم اگر چارهای داشتند، گوشت ما را هم تکه تکه میکردند تا خوراک سگهایشان شود. انسانها در مورد موتور یک ساعت مکانیکی میفهمند که ما قطعهی کوچک و قطعهی بزرگ داریم. اما قطعهی بیشتر مهم و قطعهی کمتر مهم نداریم. مهم نیست کوچک ترین چرخدندهی ساعت خراب شود یا بزرگترین عقربهی …
محمدرضا شعبانعلی
در مرور خبرهای روزانه ی نیویورک دیلی، مطلبی را دیدم و پس از تحلیل کاملتر آن توسط بی بی سی، گفتم برای شما هم تعریف کنم. خبر چندان پیچیده نیست. دانشگاه آمریکایی لندن، یک دانشگاه مجازی است. فردی سگش را در این دانشگاه نام نویسی میکند. رزومه می فرستد و از فعالیتهای سگش میگوید. مینویسد که سگ من مشاور مدیریت است و 36 سال سن دارد که 15 سال آن را صرف ارائه مشاوره کرده است! فرم درخواست پر میکند و 7278 پوند شهریه پرداخت میکند و ظرف 4 روز، مدرک MBA برای این سگ فرستاده میشود.دانشگاه آمریکایی لندن 110 هزار فارغ التحصیل دارد که برخی از آنها مانند این سگ در لندن زندگی میکنند و برخی دیگر در ایران و خاورمیانه به فعالیت های مدیریتی مشغولند (تا لیست فارغ التحصیلان را از روی سایت برنداشته اند بروید و سری …
گاهی احساس میکنم دنیا مثل یک پازل بزرگه. پازلی با میلیونها قطعه که هر کدوم از ما فقط سه یا چهار قطعه از اون رو در دست داریم. هیچکس نمیتونه بگه که آیا واقعا قطعاتش رو در جای درستی گذاشته یا نه. هیچکس رو نمیشه محکوم کرد که غلط بازی کرده یا جای قطعه ی دیگری رو به اشتباه اشغال کرده.
وابستگی یعنی میخواهمت چون مفیدی. دلبستگی یعنی میخواهمت حتی اگر مفید نباشی. من به خودکار گران قیمت روی میزم برای جلسات مهم، وابسته ام. اما به جعبه ی آبرنگ بی خاصیتی که یادگار دوران کودکیم است دلبسته ام. من به میز مدیریت که هر روز پشت آن می نشینم وابسته ام. اما به آن گلدان کوچک کاکتوسی که کنار پنجره گذاشته ام، دلبسته! من به کتابهای مدیریتی کتابخانه ام وابسته ام اما به کتاب های شریعتی روی میزم دلبسته. وابستگی ها را جامعه و فرهنگ و والدین می آموزند و پرورش میدهند اما دلبستگی ها انعکاس خود واقعی من هستند. راستی من و تو، وابسته ایم یا دلبسته؟ —————————————————– نقل قول از حرفهای خودم در کامنت های خودم!!
طی ده سالی که در کنار فعالیتهای فنی و تجاری، به تدریس حوزه های مدیریت اشتغال داشته ام، فرصتهای ارزشمندی دست داد تا به عنوان معلم یا دوست یا مشاور در خدمت برخی از برترین مدیران و کارآفرینان کشور باشم. در تمام این سالها همیشه کتابچه ای دارم که داخل آن در مورد کارآفرینی در ایران – بر اساس گفته های کارآفرینان – مینویسم. این مطالب حاصل یک کار سیستماتیک علمی نیست و به همین دلیل، تا کنون این نوشته ها را منتشر نکرده ام. اما از آنجا که این مطالب حاصل گفتگو و گپهای دوستانه و صادقانه با بیش از ۲۰۰ کارآفرین برتر کشور است همیشه میتواند در ذهن ما ایده هایی در خصوص کارآفرینی ایجاد کند. من معمولا در ارائه خدمات مشاوره به شرکتها و سازمانهای نوپا از این دفترچه استفاده میکنم و تا کنون نتایج آن رضایتبخش …
فرصتی دست داد تا در سالروز تولد استاد بزرگوارم – آنطور که همیشه گفته ام – و دوست و حامی خوبم – آنطور که همیشه ایشان گفته اند – جناب آقای دکتر مسعود حیدری پدر علم مذاکره ی ایران در کنار ایشان و همسر گرامیشان حضور داشته باشم. با وجود آشنایی طولانی هنوز نام خانوادگی همسرشان را نمی دانم و همیشه نام کوچک ایشان «فرخ» را شنیده ام. هر زمان با دکتر حیدری بوده ام قبل و بعد از برنامه ها و در لا به لای کارها دیده ام در نخستین فرصتها، موبایل به دست می گیرند و با علاقه و هیجان با همسرشان تماس میگیرند و همیشه اینطور شروع میکنند که: «فرخ جان خوبی؟…» و سپس گزارش ماوقع را ارائه می کنند. حرف از ویژگیهای اختصاصی دکتر مسعود حیدری شد. 52 سال سابقه تدریس و میلیاردها دلار قرارداد بین …
گاو ما ما میکرد. گوسفند بع بع می کرد. سگ واق واق می کرد. و همه با هم فریاد می زدند: حسنک کجایی؟ اما حسنک جواب نمی داد. حسنک چند روزی بود که به سمت شهر حرکت کرده بود.
در آمریکای جنوبی افسانهای هست که میگوید: زمانی در جنگل، رقابتی در جریان بود تا سلطان پرندگان را انتخاب کنند. قرار شد همهی پرندگان یکی از پس از دیگری پرواز کنند و آنکه بالاترین ارتفاع را پرید، سلطان موجودات پرندهی جنگل باشد. پایان رقابت تقریباً مشخص بود. همه حدس میزدند که عقاب، برندهی این رقابت خواهد بود.
امروز بعد از دو سال، در فیس بوک از یکی از دوستانم پیامی دریافت کردم: Miss U. ver r U? Any spcl News? Poke me از دیدن پیام دلشاد شدم و از اختصار آن دلگیر! در دلم به او گفتم: تو که میدانی تک تک کلمات و حروفت، غبار غم از دل من پاک میکند. همین؟ تمام وقتی که برای من گذاشتی همین بود؟ اینقدر سخت شده زندگی؟ اینقدر تنگ شده مجال زندگی؟ فرصت نبود تا به جای U بنویسی You؟ شتابزدگی و کمبود فرصت و سطحی بودن رابطهها و زندگیها، ویژگی زندگی این روزهای ماست.
این روزها همه از زبان بدن روحانی و ظریف در مذاکره ایران و آمریکا حرف میزنند و این وضعیت باعث شده، بازار کساد دانش مذاکره، این روزها از رونق خوبی برخوردار باشد. هر کس هم بسته به دانش و تجربهاش، دستی به حوزهای دراز میکند.در این میان، جالبتر از همه، توجه به «زبان بدن ظریف و روحانی و اوباما و …» در مذاکره است. زبان بدن، سطحیترین و کمکاربردترین قسمت دانش مذاکره است که به دلیل «سادهفهم» بودن و «عامهفهم» بودن، همیشه از اقبال خوبی برخوردار بوده است. از آنجا که حرف در این حوزه زیاد است من آنها را به ترتیب مطرح میکنم:
