آنچه در اینجا میخوانید ترجمهای آزاد (وفادار به معنی و بیوفا به کلمات) از نوشتهی زیبای Cloe Madanes دربارهی تکنیکهای ایجاد بدبختی است که آن را طی روزهای آینده به صورت کامل ترجمه میکنم. بدبخت باشید! اکثر ما ادعا میکنیم که دوست داریم شاد باشیم. به زندگی خود معنا ببخشیم و لذت را تجربه کنیم. دوست داریم عشق و دوست داشتن را نه فقط با دوستان و عاشقان و همسر و فرزندان، حتی با سگ و گربه و سنگ هم به اشتراک بگذاریم. اما به نظر میرسد که برخی مردم واقعاً به شکلی زندگی میکنند که «میخواهند» بدبخت باشند و عموماً در این تلاش، موفق نیز میشوند. حداقل در ظاهر به نظر میرسد که بدبخت بودن، مزیت چندانی ندارد. دیگران عاشق ما نخواهند شد. شغل بهتری به سراغمان نخواهد آمد. ثروت بیشتری کسب نخواهیم کرد. مسافرتهای شیرینتری نخواهیم رفت. پس …
محمدرضا شعبانعلی
هر داستان را به سه شکل میتوان شنید: آن طور که تو میگویی. آن طور که او میگوید. آن طور که واقعاً روی داده. (پل اکمن – کتاب دروغ گویی)
امروز حوالی ساعت هفت دوستانم را در کنار میدان ونک ترک کردم و به خیابانگردی مشغول شدم. کاری که شاید سالهاست فرصت آن را نداشتهام. موبایل را ساکت کردم و دست در جیب، خیابان ولیعصر را به سمت پایین آمدم و حدود سه ساعتی خیابانگردی کردم. چه تجربهی جالبی است در میان مردم بودن برای چون منی که مدتی است از مردم فاصله گرفتهام. شب را با فلافل آغاز کردم. در روغن سیاهی سرخ شده بود که میدانم اگر در موتور ماشین ریخته میشد، موتور به دقیقهای میسوخت! اما من که خوردم و خوشمزه هم بود و هنوز هم زندهام. اساساً به این نتیجه رسیدهام که ناسالم بودن و خوشمزه بودن غذا کاملاً به هم ربط دارد. در ادامهی مسیر به یک دستفروش رسیدم که عطر میفروخت. فضای دستفروشی برایم غریب نیست. اما خوب فروش عطر جالب است. هر عطری …
میدانم بسیاری از شما این کلیپ را دیدهاید. اما به هر حال، چند وقت پیش به بهانه حقوق حیوانات، کلیپ مربوط به یوزپلنگی را گذاشتم که وقتی میمونی را شکار میکند و میبیند میمون صاحب فرزند است، بر خلاف خوی حیوانی خویش، سرپرستی فرزند را به عهده میگیرد. کلیپ متعلق به National Geographic است و متن زیبای روی آن که توسط Boone Smith خلق شده، احساسات مخاطب را برمیانگیزد. اگر ندیدهاید پیشنهاد میکنم ببینید و به دوستان خود هم نشان بدهید. برای ایجاد چند دقیقه حس خوب در جهانی که انسانها یکدیگر را تکه تکه میکنند، ابزار بهتری نمیشناسم. پی نوشت ۱:لینک دانلود کلیپ پی نوشت ۲: از این به بعد، مطالبی از این دست را با برچسب «حس خوب زندگی» خواهم نوشت.
برایم نوشته بودند که: «رزومه نویسی معمولاً در نوشتههای شما مورد اشاره قرار نمیگیره. حتی در فایل صوتی رادیو مذاکره دربارهی مصاحبه شغلی (فایل ۲۶ رادیو مذاکره) هم به این موضوع اشاره نشد. این در حالی است که ما قبل از رسیدن به جلسه مصاحبه استخدامی، لازم است که رزومهی خوب و مجابکنندهای ارسال کنیم. در این خصوص اینجا صحبت نشده است.» در مورد رزومه نویسی و ارسال رزومه، نکات متعددی در کلاسها، کتابها و سایتها گفته میشود. در اینجا من فقط به چند نکته اشاره میکنم که می تواند شانس ما را در پذیرش رزومه افزایش دهد: نکته صفر: رزومه داشته باشید. رزومه شما شناسنامه شماست. بسیار پیش میآید که دوستان و آشنایان برای شما به دنبال فرصت شغلی هستند و به هر کسی میتوانند، میسپارند تا فرصتهای شغلی موجود را خبر دهد. اما رزومهای از شما در اختیار …
شاید نیمی از نامههایی که در حوزهی تصمیمهای زندگی از جوانان دریافت میکنم، نشاندهندهی وضعیتی است که آنها انتخاب خود را میدانند اما به دلیل فشارها و محدودیتهای والدین مسیر دیگری را ادامه دادهاند یا میدهند یا به دلیل همین تناقض، در مسیر زندگی متوقف شدهاند. این متن خطاب به آن والدین است و تقدیم به پدر و مادرم که اگر چه تحصیلات رسمی بسیار کمی داشتند، اما به من حق انتخاب و زندگی دادند. شاید به این دلیل که «شعور غیرطبیعی» پدر و مادر بودن در آنها بسیار بیشتر از «شور طبیعی» پدری و مادری بوده و هست. ————————————————————————————————————————————————————————— هر کس محبت شما را انکار کند انسان نیست. هر کس فداکاریهای شما را نبیند و نگوید، نابینا است.
مقدمه: روز چهارشنبه حدود نیم ساعت قبل از برنامه رادیو اقتصاد، متوجه شدم که ماکسیمای من را دزدیدهاند. با پلیس تماس گرفتم و آنها در محل حاضر شدند. به من گفتند که بلافاصله سرقت را ثبت کن. اما من برنامه رادیویی داشتم و احترام به مخاطب ایجاب میکرد که برنامه زنده، دچار مشکل نشود. به رادیو رفتم و بعد به کمک علیرضا نخجوانی – که مانند برادر کارهای مرا پیگیری میکرد – به نیروی انتظامی مراجعه کردیم. خونسردی من برای پلیس هم جالب بود. پرسید: «شما روانشناس هستید؟ چون این عادی نیست که کسی ماشینش را از دست بدهد تا این حد خونسرد باشد». برایش توضیح دادم که «تازه نمیدانی که وضع از این بدتر است و ماشین دیگر متعلق به من نیست و پولش را هم مدتهاست هزینه کردهام و اگر میدانستی در چه وضعیت مالی، این مشکل برایم …
سالها پیش با یکی از مدیران باتجربهام، کنار رودخانهای نشسته بودیم. گفتم: چنان دغدغهی رشد و پیشرفت دارم که برای لحظاتی که اینجا مینشینم و استراحت میکنم احساس گناه میکنم. لبخندی زد و گفت: احساس پیشرفت تو را تحسین میکنم. اما برایت احساس شادی و رضایت آرزو میکنم. چنانکه اگر جایی در آرامش نشستی، نه به روزها و ساعتهای رفته فکر کنی و نه به روزها و ساعتهایی که خواهند آمد. تمام یک عمر تلاش انسان، به چند ساعت از این تجربهی ناب میارزد… —————————————————————- خوشحالم که این روزها این حرف را تجربه میکنم…
در نگاه نخست، دانستن از ندانستن بهتر به نظر میرسد. همچنانکه روز از شب، یا مرگ از زندگی، یا سیرابی از تشنگی. اما این تنها در نگاه نخست است. دانستن شاید به لذت منجر شود اما همیشه به رضایت منجر نمیشود. *** نخستین حوزهی دردناک دانستن، داشتن دانش است. منظورم از دانش، مشتق و انتگرال و ترتیب عناصر جدول مندلیوف و نام کرمهای پیچیده مثل دراکونکولوس نیست. منظور من از دانستن، هر آن چیزی است که درک بهتری از محیط ایجاد میکند و آگاهی میبخشد. آنکس که اقتصاد میآموزد، مدیریت میفهمد، مغز را میشناسد، فلسفه را درک میکند، روانشناس میشود، جامعهشناسی دغدغهاش میشود، «آگاهتر» میشود و آگاهی یعنی رنج.
مردم ما وارن بافت را دوست دارند و کتابهای او را با اشتیاق میخرند. مردم ما بیل گیتس را دوست دارند و مصاحبههایش را با دقت می خوانند. مردم ما استیو جابز را دوست دارند و برای مرگش، بیشتر از آمریکاییها عزاداری کردند. ما ثروتمندان کشورهای دیگر را دوست داریم و به آنها احترام میگذاریم. پس عمدهی ما تفکرات «ضد سرمایه» و «ضد سرمایهداری» نداریم. پس چرا از دیدن ماشینهای گرانقیمت و زیبا در خیابانهای شهر لذت نمیبریم؟ مگر نه اینکه ویژگی زیبایی در این است که حتی وقتی هم متعلق به تو نیست، هنوز می توانی از دیدنش لذت ببری؟ به نظر میرسد ثروتمند شدن در جوامع مختلف، پیامهای مختلفی دارد.
