گزار و گذار | دربارهٔ گزارش نویسی روزمره و چیزهای دیگر

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

توضیح: دوستان خوبم بهنام و هیوا زیر مطلبی که با عنوان استحاله کلمات نوشته بودم، موضوعاتی را مطرح کردند که در این‌جا می‌خواهم درباره‌شان کمی بیشتر بنویسم. ممکن است این موضوعات، دغدغهٔ بخشی از خوانندگان عزیز روزنوشته نباشد. با این حال، قالب «گفتگو با دوستان» طرح این حرف‌ها را توجیه‌پذیر می‌کند.

همهٔ مطالبی که تا کنون در قالب گفتگو با دوستان منتشر شده‌اند (تا کنون بیش از هفتاد مطلب)، می‌‌توانستند در یک گفتگوی رودررو یا در مکالمه‌ای خصوصی و جمعی کوچک‌تر مطرح شوند. اما فرض من بر این بوده که طرح عمومی آن‌ها ممکن است برای افراد دیگری هم مفید باشد. بنابراین لطفاً آن‌ها را با سخت‌گیری کمتری بخوانید.

حرف‌های بهنام و هیوا را دوباره در این‌جا می‌آورم تا مجبور نشوید به مطلب قبلی سر بزنید:

حرف‌های بهنام (کلیک کنید)

محمدرضا. سوالی که می‌خواستم بپرسم کمی تا قسمتی نامربوط به فضای نوشته‌های روزنوشته و دغدغه های کلی این روزهاست. اما خب این مشکلی بود که معمولا این روزها در گفت‌ وگو های روزمره می‌شنیدم و جوابی هم براش نداشتم.

یادم هست تو مصاحبه تصویری با سه دوست متممی گفتی که از یک زمانی به بعد خودت هرروز برای خودت گزارش کار مینویسی و بعد امضا میکنی و نگهش میداری. این روزها که نظم زندگی ما تا حد بسیار زیادی متاثر از اتفاقات روزانه‌ای هست که در اطرافمون میفته، حس میکنم مستند کردن کارهامون تا حد زیادی می‌تونه ما رو از این کلاف سردرگم در زندگی روزمره نجات بده. تجربه من این بوده که به طور کلی وقایع نگاری و نوشتن میتونه تا حدی از فشارهای روانی کم کنه. واقعیت انکارنشدنی زندگی هم این هست که با وجود تمام اتفاقات تلخی که برامون رقم میخوره، باید کار کنیم و تا حدی، قسمتی از زندگی رو در ابعاد خودمون جلو ببریم.

میخواستم ببینم آیا امکانش هست از گزارش نوشتن روزانه خودت برامون بگی؟ اینکه چقدر از جزییات و مفروضات خودت مینویسی یا اینکه صرفا برون‌دادها رو مینویسی و این‌که ساختارش چطور هست؟ من صرفا خواستم اول سوال و بحث رو طرح کنم تا هرجور که خودت صلاح دیدی از تجربه خودت بنویسی.

حرف‌های هیوا (کلیک کنید)

سلام محمدرضا جان، سلام بهنام عزیز

منم مدتی هست دوست دارم کامنت مشابهی بگذارم. الان به بهانه کامنت بهنام به صورت خلاصه مطرحش میکنم.

در این روزهای پر استرس و پر هیاهو که ورودی‌های ذهنمون خیلی بیشتر شده، کارایی فردی‌مون به شدت افت کرده. این رو احتمالاً همه توی خودمون و اطرافیان میبینیم.

خودم روشهای مختلفی رو دارم امتحان میکنم اما دوست دارم اگه فرصت داشتی از راهکارهای احتمالی خودت بگی یا راهکارهای کسایی که میبینی خوب از عده این مسئله بر میان. البته این موضوع، یه موضوع فردیه و مربوط هست به شخص خودمون و اطرافیانمون.

اما در سطح اجتماعی هم میشه همین رو پرسید: چطوری در راستای موضع‌گیری‌مون، موثرتر عمل کنیم؟ چون خیلی‌هامون بخش بزرگی از زمانمون خواسته یا ناخواسته به روشهای مختلف صرف این موضوعات میشه اما در عمل ناکارامد هستیم.

البته میدونم پرداختن به این موضوع ملاحظات بسیار زیادی میخواد و صحبت کردن در مورد آن شاید شدنی نباشه. مخصوصاً با در نظر گرفتن این موضوع که گاهی اگه نتونیم به اصل موضوع اشاره کنیم، بهتره بقیه رو هم با موضوعات فرعی سرگرم نکنیم یا حداقل نگیم اینها موضوعات اصلی هستن (نظرت در مورد دکتر فاضلی هم برای من مصداقی از همین موضوع بود. ایشون به اصل موضوع (بر اساس تحلیل سیستمی)  نمیپردازن اما از اینوری و اونوری زیاد صحبت میکنن)

پیش‌نوشت

افراد صاحب‌نظر و محققان و پژوهش‌گران، به اندازهٔ کافی دربارهٔ اهمیت و کارکردهای نوشتن، نوشته‌اند. فرض من این است که علاقه‌مندان به این موضوع، درس تمرین خودآگاهی هیجانی را در متمم خوانده‌اند (به ویژه بخشی را که به عنوان محتوای تشویقی نمایش داده می‌شود).

اگر به بررسی دقیق‌تر کارهای پژوهشی در این زمینه علاقه‌مند باشید، قطعاً باید برای مطالعهٔ آثار پنه‌بکر (James W. Pennebaker) وقت بگذارید (منبع اصلی تدوین درس‌های مرتبط با این بحث در متمم هم غالباً کارهای پنه‌بکر بوده است). پنه‌بکر پژوهشگر شناخته‌شده و معتبری است که راه این بحث را – با کلمهٔ کلیدی Expressive Writing – گشوده و افراد بسیاری را با خود همراه کرده است. حتی فرد بسیار سخت‌گیری مثل ویلیام اوداناهیو هم – که وسواس بسیار جدی در کار خود دارد – فصلی از کتاب «تکنیک‌های CBT» را به پنه‌بکر اختصاص داده تا دربارهٔ «اهمیت نوشتن» بنویسد (فصل ۲۶).

منظورم از اشاره به این منابع این است که اگر قصد دارید حرف‌های دقیق، جدی و مستند دربارهٔ نوشتن بخوانید، منابعی از این دست وجود دارد. حرف‌هایی که من در ادامه می‌آورم، صرفاً تجربهٔ شخصی هستند و نه چیزی بیشتر.

گزار و گذار

دو بحثی که بهنام و هیوا مطرح کردند، برای من در دو کلمه خلاصه می‌شود: «گزار» و «گذار.»

گزار به معنای شرح دادن و تعریف کردن و تعبیر کردن است. مثلاً خواب‌گزار در دربار شاهان، کسی بوده که بعد از شنیدن خواب سلطان، برای او شرح می‌داده که خوابش چه معنایی دارد. خبرگزاری، خبرها را نقل می‌کند و شرح می‌دهد. سپاس‌گزاری، شرح سپاس و قدردانی ماست. گله‌گزاری هم یعنی شرح گلایه‌ها و دلگیری‌ها. گزارش دادن و گزارش‌نویسی و گزارش‌گری هم از این خانواده‌اند.

گزارش، چنان‌که در این واژه‌ها دیدیم، می‌تواند طیف گسترده‌ای را پوشش دهد: از شرح دقیق ماوقع (خبرگزار) تا بافتن آسمان و ریسمان و شرح تداعی‌های مربوط به یک اتفاق (خواب‌گزار).

گذار اما به معنای عبور است: گذر کردن، Transition، سپری کردن دورانی که قرار نیست همیشگی باشد. مقطعی که قرار است پلی باشد میان گذشته و آینده. وقتی از گذار حرف می‌زنیم، از موقتی بودن سخن می‌گوییم. از چیزی که در ذات خود اصالت ندارد. وضعیتی که آن را در انتظار وضعیتی دیگر – که طولانی‌تر، ماندنی‌تر و خواستنی‌تر است – تحمل می‌کنیم. همیشه در گذار، دو دغدغه وجود دارد: کمترین هزینه برای عبور و کمترین انحراف در مسیر.

ما چه در زندگی فردی و چه در مقیاس اجتماعی، بارها دوران گذار را تجربه می‌کنیم. ناآشنایی ما با مهارت زیستن و تصمیم‌گیری و رفتار در دوران گذار – چه در مقیاس فردی و چه اجتماعی – به سادگی می‌تواند تجربه‌هایی پرهزینه و کم‌دستاورد بسازد.

این مقدمه را گفتم تا به تدریج دربارهٔ گزار و گذار حرف بزنیم.

گزارش‌نویسی روزانه

سال‌ها پیش، وقتی برای اولین بار گزارش‌نویسی را آغاز کردم، برای آن یک فرم استاندارد ساخته بودم. پرینت می‌گرفتم و همیشه تعدادی در کیفم داشتم و هر روز یکی از آن‌ها را پر می‌کردم.

این شیوه را از دوستان آلمانی و اتریشی‌ام یاد گرفته بودم که برای مأموریت به ایران می‌آمدند. آن‌ها باید چنین گزارش‌هایی تهیه می‌کردند و بعد از سفر، به عنوان گزارش سفر، به مدیران‌شان تحویل می‌داند. در فرم گزارش روزانهٔ آن‌ها بخش‌هایی برای شرح جلسات برگزار شده، اقدامات فنی انجام شده، هزینه‌ها و قطعات مصرفی (برای تعمیرات) وجود داشت.

خوب یادم هست که چه شد این کار را شروع کردم. در سفرهایی که به اصطلاح «طول خط» می‌رفتیم (سفرهایی به دشت و بیابان برای کارهای عملیاتی ریلی)، شب‌ها و روزهای زیادی با هم بودیم. می‌دیدم که آن‌ها شب‌ها می‌نشینند و آن فرم‌ها را پر می‌کنند. گزارش‌نویسی در بین ما به این شکل رواج نداشت. اگر هم قرار بود گزارش سفر بنویسیم، آخرین روز سفر چیزی سر هم می‌کردیم و در قالب چند صفحه تحویل شرکت می‌دادیم. اما آن‌ها موظف بودند که گزارش روزانه را واقعاً روزانه بنویسند.

حس خوبی نبود که من شب‌ها دست خالی، سرگرم کتاب و لپ‌تاپ و کارهای شخصی‌ام باشم و آن‌ها گزارش بنویسند. من هم برای خودم فرمی درست کردم، با ظاهری شبیه سربرگ شرکت. به تعداد زیاد پرینت گرفتم و هر جا می‌رفتم آن‌ها را می‌بردم. شب‌ها وقتی آن‌ها فرم‌هایشان را در می‌آوردند، من هم کاغذهایم را درمی‌آوردم و مشغول پر کردن فرم می‌شدم. این کار را خیلی جدی انجام می‌دادم و چند بار که از من درباره‌ٔ فرم‌ها پرسیدند، توضیح دادم که شرکت ما هم انتظار دارد گزارش‌های روزانه تحویل دهیم. مدام مراقب بودم که فرمم تمیزتر،‌ مرتب‌تر و دارای اجزای بیشتری باشد. آن زمان این کار را دفاع از آبرو و حیثیت ایران و ایرانی می‌دانستم! به نظرم باید آن‌ها می‌فهمیدند که در ایران هم بعضی شرکت‌ها اندازهٔ آن‌ها قانون‌مند و چارچوب‌دار و رسمی هستند. جملهٔ «مستندسازی حافظهٔ سازمان است» را هم یاد گرفته بودم و مدام آن را از طرف مدیرم – که هرگز این جمله را نگفته بود، اما به نظرم مخالفش هم نبود – نقل می‌کردم.

رقابت در فرم‌ها – که البته صرفاً در ذهن من وجود داشت و آن‌ها اصلاً درگیرش نبودند – بسیار جدی شده بود و بخشی از انرژی فکری من را به خود اختصاص می‌داد. مدام در پی بخش‌های جدیدی بودم که به فرم اضافه کنم تا شکلی حرفه‌ای‌تر و جدی‌تر به خود بگیرد. شاید موفق‌ترین بخش، توضیحاتی در مورد افرادی بود که با آن‌ها برخورد داشتم. از ویژگی‌هایشان می‌نوشتم، علایق‌شان، دغدغه‌هایشان، و هر چیزی که برایم تعریف می‌کردند. نوع کار و سفرهایم به شکلی بود که گاهی بعد از دو یا سه سال، دوباره به یک منطقه برمی‌گشتم و وقتی برخی جزئيات در مورد آدم‌ها یادم بود، خوشحالشان می‌کرد.

گزارش‌نویسی در آن سال‌ها، ابتدا اقدامی رقابتی بود، بدون این که کارکرد و فایده‌ای برای آن در نظر داشته باشم. اما تدریج، گاهی مواردی پیدا می‌شد که کارکرد آن را می‌دیدم. آن زمان، پیام‌رسان‌ها به شیوهٔ امروزی وجود نداشتند که با یک دکمهٔ جستجو، بشود حرف‌های قدیم را پیدا کرد. ارتباط‌ دیجیتال، بیرون از فضای ایمیل، حداکثر به پیامک محدود بود که آن هم کارکرد وسیع امروزی را نداشت. بنابراین، وقتی در جلسه‌ای بحثی در می‌گرفت و به گذشت ارجاع می‌دادم، اثرات شگفت‌آور آن را می‌دیدم:

«آقای … شما گفته بودید وقتی مشکل جک‌های هیدرولیک حل شود، ضمانت‌نامهٔ حسن انجام کار ما آزاد می‌شود. یادتان رفته؟ الان حدود ۱۳ ماه از آن تاریخ گذشته. اما من به خوبی یادم هست. سه‌شنبه بود. یازده بهمن. ده صبح. خدمت شما بودیم. آقای … هم این‌جا نشسته بود. یادتان هست به من گفتید این دو تا قند را از خانه آورده‌ام و به تو می‌دهم. از قند این‌جا شیرین‌تر است؟ همان روز را می‌گویم.» یادآوری دو قند، آن‌قدر معجزه‌آسا نبود که ضمانت‌نامه آزاد شود. اما آن‌قدر هم کمک می‌کرد که طرف مقابل، حرف‌ها و وعدهایش را انکار یا تحریف نکند.

گزارش‌نویسی به تدریج کارکردهای شخصی‌تر هم پیدا کرد. گاهی اشاره‌ای کوتاه یا نکته‌ای ساده در گزارش‌هایم، مرا به گذشته می‌برد. حس‌هایی که برایم کمرنگ شده بودند و برش‌هایی از زندگی که به فراموش‌خانهٔ ذهنم منتقل شده بودند. این چند جمله را بخوانید:

آخرین خبر امروز هم این که صبح، کل پولی که برای مأموریت به من داده بودند، گم کردم. مطمئنم در سالن هتل از دستم افتاد. دختری که پشت میز رسپشن هتل ایستاده بود، صادقانه و مهربانانه به من گفت: حتی دختری به زیبایی و مهربانی من هم، احتمالاً وسوسه می‌شود آن پول را بردارد و به شما برنگرداند.

یک ساعتی در لابی نشستم. به چهرهٔ تک‌تک آدم‌ها نگاه می‌کردم. یعنی الان پول من در جیب کدام‌شان است؟ گاهی می‌گفتم کسی که زیادی لبخند می‌زند، پول اضافه‌ای پیدا کرده. گاهی هم می‌گفتم شاید آن کس که خیلی جدی است و اخم کرده، پول را پیدا کرده و الان می‌خواهد خوشحالی خود را پنهان کند.

سه یا چهار سال بعد، خواندن این جمله‌ها، حس عجیبی داشت. پولی که گم شده بود، معادل حقوق چند ماه من بود. گم‌ شدنش چالشی آن‌قدر جدی بود که آن را یکی از بزرگ‌ترین بحران‌های جوانی‌ام می‌دانم. آن هم وقتی قرار بود آن پول در یک سفر گروهی برای یک جمع هزینه شود. لحظاتی که من در لابی به چهرهٔ مردم خیره می‌شدم، سیزده نفر در سیزده اتاق هتل، مستقر بودند و فکر می‌کردند هزینه‌های جانبی روزهای آتی سفر آن‌ها در جیب من است. و کل پس‌انداز من و تمام خانواده‌ام به آن رقم – که البته دیگر وجود نداشت – نمی‌رسید.

زمانی که آن اتفاقات را روی کاغذ می‌نوشتم، تصور عبور از آن لحظات برایم غیرممکن بود. شرایطی که به معنای دقیق کلمه، با خودم فکر می‌کردم که «نمی‌شود زمین دهان باز کند و من را ببلعد؟» حالا پس از چند سال، آن لحظات، بسیار دور به نظر می‌رسیدند. نه سه یا چهار سال. حتی شاید ده سال دورتر.

در طول زمان، رویدادهای بیشتر و بیشتری در گزارش‌‌هایم ثبت شدند. بعضی از آن‌ها پیش پاافتاده‌تر بودند. مثل خوشحالی‌ام از اولین خودرویی که خریدم.

بالاخره ماشین‌دار شدم. چند سال کار کرده. اما مهم نیست. سرحال است. پنج میلیون و هفتصد هزار تومان. پنج میلیون نقد و بقیه اقساط ماهانه (صد هزار تومن هر ماه).

اولین لحظهٔ دیدن ماشین را هرگز فراموش نخواهم کرد. مثل یک شیر سفید وسط پارکینگ ایستاده بود. اسمش را «قُلی» می‌گذارم.

بله. درست خواندید. شیر! همین پرایدهای خودمان مد نظرم بوده است. اما هنگام نوشتن، اشتباه حدس زده بودم. لذت اولین دیدار با آن شیر سفید، به سرعت فراموش شد. اگر سال‌ها بعد چشمم به آن نوشته نمی‌افتاد، هرگز باور نمی‌کردم که چنین حسی را در لحظهٔ خرید ماشین تجربه کرده‌ام.

در بعضی از مقاطع، سهم موضوعات مالی در یادداشت‌هایم بیشتر است:

احمقانه بود. اصلاً نباید به من می‌گفت که برایش کتاب گراهام گرین بخرم. من این نویسنده‌های داستانی را از کجا بشناسم.

کتاب را خریدم و اشتباهی خریدم. گفت اشتباه است. حالا دیگر پولش را هم نمی‌توانم بگیرم. می‌مُرد خودش می‌خرید؟ خب. من اگر می‌خواستم پول کتاب بدهم، برای خودم یک چیزی می‌خریدم.

بی‌شعور هم هست. اصلاً حتی وقتی کتاب را اشتباه خریده‌ام، ادب حکم می‌کرد او پولش را بدهد. مسئولیت این اشتباه با اوست. کارمندش که نیستم.

از حسابداری بدم میاد. از تنخواه‌ داشتن بدم میاد. آخرش درست نمیشه.

این‌که هر کدوم بچه‌ها میاد فاکتور میده و من بدون نوشتن توضیح، فقط معادلش از توی کشو بهش پول نقد می‌دم خیلی بده. باز آخر ماه شده و سه میلیون کم دارم. به اندازهٔ پولی که دستم بود، فاکتور دستم نیست. کِی پول دادم؟ به کی پول دادم؟ چرا حوصلهٔ سند زدن ندارم؟

تجربهٔ دوستی‌ها، رابطه‌های عاطفی، قهرها، آشتی‌ها، خوشحالی‌ها و دلخوری‌ها هم به این گزارش‌ها راه یافته‌اند:

دیگر دوست نیستیم. این را مطمئنم. دوست هم نخواهیم شد. این را هم مطمئنم.

شاید نیم ساعت زیر دوش گریه کردم. زیر دوش بهتر بود. حس می‌کنم اگر آب روی تنم نمی‌ریخت، با آن همه اشکی که ریختم، تنم خشک می‌شد. خشک می‌شدیم و بر زمین میفتادم. این احتمالاً همان اتفاقی است که من نخواهم توانست از آن عبور کنم.

[سالها بعد، دربارهٔ همان آدم] گفتیم همدیگه رو ببینیم. می‌دونستیم که هیچ‌کدوم، حسی به هم نداریم؛ ترکیبی از آشنایی و بیگانگی. به هر حال، بخشی از خاطرات هم بودیم. حالا که فرصتی بود یک ساعت با هم گپ بزنیم، صرفاً از سر کنجکاوی دربارهٔ سرنوشت آن دیگری، تصمیم گرفته بودیم استفاده کنیم.

این دیدار چقدر برای هر دوی ما خسته‌کننده بود. بی‌احترامی بود که پنج دقیقه بعد از سلام، خداحافظی کنیم. این بود که هر دو – بی آن‌که به دیگری بگوییم – تصمیم گرفتیم روش و منش آدم‌های محترم را رعایت کنیم و با لبخندهای دیپلماتیک و سوال‌های بی‌خاصیتی که منتظر شنیدن پاسخ‌شان نبودیم، این نشست را کمی طولانی‌تر کنیم، تا به حد طبیعی‌اش برسد.

خوردن همبرگر به جای قهوه، ایدهٔ خوبی بود. قهوه می‌خوری که به بهانه‌اش حرف بزنی. همبرگر را می‌خوری تا به بهانهٔ پر بودن دهانت بتوانی سکوت کنی.

در تمام زندگی‌ام، هیچ‌وقت خوردن یک همبرگر این‌قدر طول نکشیده بود.

بین خودشان قرار گذاشته بودند که خبر مرگ او را فعلاً به من ندهند. سفر بودم و می‌شد عقب انداخت. گفته بودند کم‌کم می‌گوییم. اول تصادف، بعد آسیب جدی، بعد بستری شدن. بعد مرگ.

اما کارمندی که باید خبر مرگ را به همهٔ همکاران ایمیل می‌زد، یادش رفته بود من را از فهرست حذف کند. آگهی را خواندم؛ یک عکس تمیز با کت و کراوات. همان لباسی که می‌گفت تا مجبور نشوم نمی‌پوشم. متن کوتاهی زیرش بود. با سواد اندک آلمانی من به نظر می‌رسید که برای مراسم یادبود است.

نه یادبود که نمی‌شود. حتماً می‌خواهد ازدواج کند و به من نگفته بوده. برای غافل‌گیری. حتماً آلمانی‌ها برای مراسم ازدواج و یادبود از یک کلمه استفاده می‌کنند. همین است. منطقی هم هست. اما نه. پس چرا اسمی از عروس نیست. چرا فقط عکس خودش هست؟ چرا باید برای او یادبود برگزار کنند؟ برای آدم زنده که یادبود برگزار نمی‌کنند.

با آرش روبه‌روی رودخانه نشستیم. نوشیدنی‌هایمان را خوردیم و با هم قرار گذاشتیم که همیشه و همه‌جا، تحت هر شرایطی، هوای هم را داشته باشیم. اسم قرار شد: قرار ۴۱۱۰ (شمارهٔ اتاق‌ هتل).

نمونهٔ اتفاق‌های روزمره هم در گزارش‌هایم فراوان است:

اصلاً نمی‌فهمم چرا باید این‌ها پول سماور آب گرم را بگیرند، پول آب را هم جداگانه بگیرند، اما شیر سماور را از روی آن بردارند. به بچه‌ها گفتم یک شیر سماور بخرند و همراه‌شان داشته باشند. صبح‌ها نصب می‌کنیم. عصرها بعد از کلاس با خودمان می‌بریم.

رفتیم رستوران نوید غذا خوردیم. ۱۸۰۰۰ تومان. می‌ارزید. حجم غذاهایشان زیاد است.

از تجریش پیاده راه افتادیم. رسیدیم پارک ساعی. اصلاً نفهمیدیم چطور شد که این‌قدر راه رفتیم.

باز هم به … یک چیزی گفتم و دو روز بعد همه می‌دانستند. بخش اخبار صدا و سیما را با آن همه بودجه، تعطیل کنند. فهرست خبرها را دست … بدهند و تأکید کنند خصوصی است. یک ملت می‌فهمد. بی‌هزینه و بی‌دردسر.

در حال تکمیل…

 

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی

آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال

ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار



8 نظر بر روی پست “گزار و گذار | دربارهٔ گزارش نویسی روزمره و چیزهای دیگر

  • امیر پورمند گفت:

    من آدمی نبودم که گزارش روزانه بنویسم. اصلا با نوشتن مشکلات اساسی داشتم. بعد از خوندن چند مطلب شما و متمم کم‌کم به این قضیه علاقه‌مند شدم. الان نزدیک پنج ماه هست که بصورت منظم گزارش روزانه، هفتگی و ماهانه می‌نویسم. جمله‌ای که خیلی روم تاثیرگذار بود این بود که «فکرکردن با نوشتن صورت می‌گیره». 

    الان روز به روز بیشتر دارم به این قضیه فکر می‌کنم و متوجه میشم که «فکر می‌کردم که فکر می‌کردم». خیلی اوقات اینطوری بوده که یک موضوع می‌افتاده به جونم ولی اون فکر باعث نمیشده که جنبه‌های متفاوت یک مسئله رو ببینم. صرفا روی جنبه‌های خاصی که به ذهنم می‌اومده تمرکز می‌کردم. از طرفی انگار نوشتن باعث میشه بتونم از مسائل گذر کنم. مثلا چند وقتی، افول نظام آکادمیک (نه فقط در ایران بلکه در کل دنیا) برام یک مسئله بود و هر کسی رو میدیدم می‌خواستم نظرش رو جویا بشم. بعد از نوشتن انگار آروم شدم. حالا شاید فعلا بخاطر بعضی ملاحظات مطلب رو جایی منتشر نکنم ولی همین که ذهنم آروم شده برام کافیه. 

    این گزارش نویسی روزانه، تاثیرش از اون چیزی که فکر می‌کردم بیشتره. روی عزت‌نفس من هم تاثیر گذاشته. این روزها متوجه میشم که دارم چیکار می‌کنم و وقتی آخر ماه میشه همین که می‌بینم به اهداف ماهانه‌ام رسیدم راضیم از خودم.

    در مورد گزارش‌نویسی اگر بتونید فرمت گزارشی که خودتون بهش رسیدید رو هم در اختیارمون قرار بدید احتمالا کمک‌کننده باشه. نه که بخوام کپی کنم؛ احتمالا فرمت شما به درد همه نمی‌خوره ولی میشه ایده‌های مهمی ازش گرفت. اگر برای گزارش‌نویسی هفتگی، ماهانه، فصلی و سالانه هم نکته‌ای دارید ممنون میشم بگید. 

    مثلا فرمت فعلی گزارش‌نویسی من اینطوری هست (این فرمت رو در Obsidian درست کردم و خودش بصورت اتوماتیک برای نوت‌های هر روز این قالب رو به همراه لینک‌هاش درست می‌کنه):
    برنامه این هفته – برنامه این ماه – برنامه این فصل – برنامه امسال
    گزارش دیروز – گزارش امروز

    کارهایی که انتخاب کردم امروز انجام بدم؟
    امروز چه کارهایی کردم؟
    از چه چیزهایی راضی بودم؟
    چه کارهایی رو میشد بهتر انجام داد؟
    چه افکاری داشتم؟ چه احساسی رو تجربه کردم؟‌ چه کشفی در مورد خودم داشتم؟

  • فواد انصاری گفت:

    جالب بود ولی تصور اینکه دیگران به این نوشته ها دسترسی پیدا کنند نگران کننده است . باید راهی برای دفن کردن ابدی آن پیدا کرد

  • سحر گفت:

    سلام :))

     

    یکبار توی این پست کامنت گذاشتم که من هم روزانه‌نویسی (یا لیدنوشت) رو شروع کردم، سال ۹۸، تا امروز هم قطع نشده. شاید زمان زیادی نباشه ولی واقعا این حس رو بهم داده که بالاخره یکجا وصلم و معلق نیستم. هضم یکسری اتفاقات بعد از نوشتن‌شون برام راحت‌تر شده.

    منم مثل شما وقتی برمی‌گردم می‌خونم یسری اتفاقات اونقدر برام پررنگ بودن و الان اعتبارشون از دست دادن که تعجب می‌کنم، باورم نمی‌شه یه همچین درگیری‌هایی داشتم :)) آدم‌هایی که اومدن و رفتن. بعد برای یکسری اتفاقاتی که الان می‌افته اینجوری‌ام که احتمالا بعدها بهش میخندم، عبورکردن ازشون برام راحت‌تر شده.

    به مرور زمان شکلش خیلی عوض شده، مخصوصا از وقتی دورکار شدم، مثلا گزارش‌های پومودورو یا نمودارهای focus todo توی نوشته‌ها پیدا شده، یا از وقتی شعر خوندن پای ثابت شب‌هام و پیاده‌روی شده توی نوشته‌ها هم اومده.
    نکته مثبتی که حیفم اومد ننویسم همین پیگیری گزارش‌های focus todo بوده، من رو توی یک بازی و رقابت با خودم انداخته که تاثیرش خیلی زیاد بوده برام.

  • عطیه رنگین کمان گفت:

    سلام امیدوارم خوب باشید🌷

    گزارش نویسی با خاطره نویسی تفاوت داره؟آخه اینارو که قرار نیست به کسی گزارش بدیم؟(یا قراره؟!)من اگه ببینم کسی به دفترچه خاطراتم دسترسی پیدا کرده خودمو میکشم😁خیلی جاها هم از کلمات رمزی استفاده میکنم.

    اون قضیه شیر سماور چقدر اعصاب خرد کن بود..هدفشون چی بوده واقعا؟کسی شیر هارو میدزدیده؟

    پول رستوران هم خیلی نوستالژیک بود..بعضی قیمت ها و حسی که اون موقع بهشون داشتیم رو یادم میاد احساس میکنم مال دوران خیلی دوری بوده..ولی به تاریخ که نگاه میکنم میبینم خیلی هم ازش نگذشته و میگم کاش اون موقع که ارزون تر بود بیشتر میخریدم یا خریده بودمش.

  • هدی گفت:

    سلام آقای شعبانعلی

    این پست منو یاد یه کتاب از ابراهیم نبوی انداخت. شاید اولین مواجهه ی من با گزارش نویسی همون کتاب بود و خیلی برام جالب بود. میگفت که از کودکی شروع کرده به نوشتن و تا بزرگ سالی ادامه داده و چندین جلد دفتر جلد مشکی شکل هم رو آرشیو کرده. واقعا مجموعه ی ارزشمندیه هر چند خوندن این گزارش ها شاید برای دیگران راحت تر و جالب تر باشه. من خودم خیلی تمایلی ندارم و شاید حتی خوشمم نمیاد که به نوشته های گذشته ام سر بزنم چون از خود گذشته ام معمولا راضی نیستم ولی خب میگن وقتی دوست نداری به گذشته برگردی یعنی راه رو درست اومدی. 

  • آرام گفت:

    ممنون. دوست داشتنی و دلچسبه واقعا. یادمون میاد و باور نمی‌کنیم. 

    اتفاقا دو سه روز پیش پسرم توی انبار دنبال چیزی میگشت یه دفترچه یادداشت جلد چرمی کوچیک مال چند سال پیش من رو پیدا کرده بود. با جدیت و ذوق آورد گفت: «مامان بیا اینو برات پیدا کردم من که از پیدا کردن وسایل قدیمی م خیلی خوشحال میشم» اهمیتی که براش داشت برام خیلی جالب بود. با خودم گفتم: پسر تو کی بزرگ شدی.

  • سمانه گفت:

    محمدرضا برای گزارش نویسی چقدر در روز وقت می‌ذاری؟ و دو مدل گزارش می‌نویسی، یکی شخصی و یکی کاری؟

  • محمدحسن مازاراتابکی گفت:

    سلام محمدرضا،

    چقدر حس خوبی داشت برام که اون قسمت گزارش‌نویسی و گم شدن و دزدیده شدن پول رو خوندم. تا دو ماه پیش به خاطر مهاجرت و چالش‌های اینجام تقریبا روال زندگی از دستم در رفته بود. روزها رو شب میکردم و شب‌ها رو با فیلم و سریال میگذروندم. تقریبا هیچ کار مفیدی انجام نمیدادم. تا اینکه واقعا از خودم خجالت کشیدم و تلاش میکردم که چیکار میتونم بکنم که خودم رو جمع و جور کنم. اوضاع ایران و درگیری فکریش هم واقعا باعث مختل شدن فعالیت‌هام شده بود. از دو ماه پیش تصمیم گرفتم صرفا کارهایی که در طول روز میکنم و بنویسم. تاثیرش برام معجزه کرد. وقتی روی کاغذ اوردم روزهام رو خیلی راحت تونستم خوابم رو تنظیم کنم، منی که قبلش برام مهم نبود چه ساعتی میخوابم و چه ساعتی بیدار میشم، الان حدود دو ماهه که روزها ساعت ۶:۳۰ بیدار میشم و شبا ساعت ۱۰:۳۰ میخوابم. سعی کردم عادت و روتین برای خودم درست کنم که البته هنوز راه زیادی در پیش دارم براش. ولی یادم بود که توی متمم از اهمیت روتین‌ها در زندگی نوشته بودین و این باعث شد تا سعی کنم بخشی از روتین‌های سابق زندگیم رو برگردونم و سعی کنم برای خودم روتین‌های روزانه جدید بسازم. حدود یک ماه و نیم پیش بود که هزار یورو ازم دزدیده شد در شرایطی که هزار یورو دیگه هم بدهی داشتم. برای من که کل درامدم اینجا حدود هزار و هشتصدتاست، فشار زیادی بود و برای رسیدن به تراز مثبت مالی حداقل ۴-۵ ماه باید صرفه‌جویی شدیدی انجام بدم. سفری نمیتونم برم توی این روزها. از خانواده هم نمیتونم پولی بگیرم ولی خب نمیدونم چرا، حس میکنم تجربه خوبیه. شاید دارم خودم رو توجیه میکنم ولی خب قبلا اوضاع اقتصادی سختتری هم تجربه کردم و به نظرم گاهی تجربه کردنش خوبه برای من. این ریاضت اقتصادی باعث میشه بیشتر انضباط مالی پیدا کنم و دنبال راه دیگه‌ای برای درآمد باشم. البته به خاطر اینکه دانشجو دکتری هستم و خودش یک کار تمام وقت حساب میشه اجازه کار دیگه‌ای در آلمان ندارم ولی خب بازم میشه راهی پیدا کرد شاید. 

    الان هم تصمیم گرفتم در کنار ثبت کارهایی که در طول روز انجام میدم، چند جمله‌ای در مورد حس و حالم در مورد اون روز بنویسم و کم کم سعی کنم شکل بهتری به گزارش فعالیت‌های روزانم بدم. اتفاق‌هایی که همین دو ماه برام افتاده واقعا خوب بوده و حالم خیلی بهتره. قطعا همش به خاطر گزارش‌روزانه‌ام نیست ولی میدونم تاثیر زیادی داشته. البته کمک دوستام و افراد دیگه هم نباید نادیده بگیرم. 

    یادمه پارسال همین موقع‌ها بود که برات از اینکه اومدم آلمان نوشتم، سه دسامبر پارسال بود که من اومدم المان و الان حدود یکسال و دو هفته هست که اینجام. دوست دارم یکبار هم در مورد این مدت بنویسم و از سفرهایی که رفتم بنویسم. اما خب به نظرم هنوز نیاز به تجربه بیشتری دارم. اما یک مورد قشنگی که تا الان برام اتفاق افتاده دیدن ملیت‌های مختلف بوده. خیلی لذت بخشه وقتی میشینم پای صحبت‌هاشون. بعضی از مدل‌ذهنی‌ها واقعا برام جالبه و این جزو تجربه‌های خوب مهاجرت من تا الان بوده و از این فرصت دوست دارم بیشتر استفاده کنم و با آدم‌های مختلف صحبت کنم.

    راستی دوباره شروع کردم به خوندن کتاب مقدمه‌ای بر سیستم‌های پیچیده، وقتی دو سال پیش خوندمش خیلی ازش یادگرفتم ولی الان باز چیزهای جدیدی دارم ازش یاد میگیرم. 

    ازت ممنونم که میتونم همیشه یادبگیرم از نوشته‌هات و ذوق زده بشم از خوندنشون و خیلی حس خوبیه برای من. 

     

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از ۱۵۰ امتیاز)


    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    yeni bahis siteleri 2022 bahis siteleri betebet
    What Does Booter & Stresser Mean What is an IP booter and stresser