این مطلب را برای عصرایران نوشتم که در تاریخ ۲۰/اسفند/۹۲ منتشر شد. اینجا هم آن را نقل میکنم: اخیراً همراه اول برای مشترکان خود پیامکی با این متن ارسال نموده است: «همراه با هم، با غیرفعالسازی دریافت قبض پستی، به جمع همراهان طبیعت بپیوندیم. کسب اطلاعات بیشتر www.mci.ir ». همراه اول قصد دارد به تدریج، استفاده از «قبضهای پستی کاغذی موبایل» را کمرنگ کرده و حذف نماید. البته بدیهی است که با توجه به عادات رفتاری و حقوق عرفی مصرفکننده، حذف کردن این مکانیزم سنتی به صورت لحظهای و کامل امکانپذیر نیست و استراتژی مناسب، درخواست از مشتریان خواهد بود تا در صورتی که نیازمند قبضهای کاغذی نیستند، خودشان برای «حذف این سرویس» ثبت نام کنند. حذف ارسال قبضهای کاغذی، از لحاظ علمی، مدیریتی، اقتصادی و محیط زیست، یک استراتژی مناسب و قابل توصیه است که توسط همراه اول آغاز …
محمدرضا شعبانعلی
فکر میکنم مهندس نبود. او را مهندس صدا میزدند. برایش مهم نبود. همیشه لبخند بر لب داشت. نخستین روزهای کار صنعتی در زندگی من، در کنار او آغاز شد. بیست سال داشتم و در چاله سرویس، کنار دستش ایستاده بودم و چراغ در دست، به بلوک هیدرولیک نگاه میکردیم که شلنگها همه به آن وصل بودند. همه چیز در نگاهش جان داشت. برایم از قطرههای روغنی میگفت که فشار زیاد آنها را خسته کرده است و به دنبال روزنهای برای فرار میگردند. از براده هایی می گفت که سرگردان در مسیر روغن هیدرولیک میگردند و بیهدف به زندگی خود ادامه میدهند و خودشان بیشتر از ما – که در جستجوی جدا کردن آنها بودیم – خسته شدهاند.
طی این روزها چهار بار سیدی باران تویی کار زیبای گروه چارتار را خریده و شکستهام. چند روز پیش فرصتی دست داد تا با علیرضا شیری در کافه رییس قهوه بخوریم، پس از خوردن یک کاپوچینوی خوشمزه، وقتی بیرون آمدیم، به فروشگاه کناری رفتیم و برایم سیدی «باران تویی» کار گروه «چارتار» را خرید. چهارمین آهنگ را که نام آلبوم هم از آن گرفته شده، شاید بیش از ۱۰۰ بار گوش داده باشم. هر کدام از دوستانم را که میبینم، پیشنهاد میکنم که این آلبوم را بخرند. اما معمولاً میپرسند که Mp3 آن را داری یا نه؟ من برای خودم سی دی صوتی را تبدیل به Mp3 کردهام و روی موبایلم گوش میدهم. نگران هستم که اگر بگویم برو و بخر و رعایت کپیرایت را بکن، فراموش کنند و حوصله پیگیری نداشته باشند. آلبوم را برای دوستانم کپی میکنم و …
اخیراً فضای کامنتگذاری در قسمت روزنوشتههای سایت، مطلوب و رضایت بخش نیست و رفتارهایی مشاهده میشود که در شان مخاطبان این سایت نبوده و نیست. در حدی که چند هفته اخیر عملاً تصمیم گرفته شده که به هیچ کامنتی از طرف نویسندهی سایت پاسخ داده نشود. اما با توجه به اینکه پاسخگویی به سوالات معقول و نقدهای منطقی، وظیفهی نگارندهی سایت محسوب میشود، تصمیم گرفتیم به جای رفتار انفعالی و ترک گفتگو در قالب کامنتها، خط مشی مشخص برای تایید کامنتها در نظر بگیریم: ۱) جملات و عباراتی که فقط بر «تایید مقالات محمدرضا شعبانعلی» یا «تکذیب مقالات محمدرضا شعبانعلی» متمرکز شدهاند تایید نخواهند شد. اگر با نوشته همنظر هستید به جای ابراز لطفهای مختلف (که فضای سایت را به فضای تملق نزدیک کرده و میکند) کافی است زیر پست، از آیکون «لایک» استفاده نمایید. ما عمداً زیر پست علامت …
کودک که بودم از خیلی «ایسم»ها میترسیدم. امپریالیسم که قرار بود یک روز بیاید و کشورمان را بگیرد. کاپیتالیسم که ما را حیوان حساب میکرد. سوسیالیسم که در دنیایش فقط دو رنگ وجود داشت: قرمز و سیاه. اگزیستانسیالیسم که آن سالها هر چه میکردم نمیفهمیدم که چیست. رمانتیسیسم که یک بار معلمم، بعد از گوش دادن به انشایم، خطاب به من گفت. هنوز نمیدانم تعریف بود یا تحقیر. خاطرات دوران کودکی، سرکوب میشوند اما فراموش نمیشوند. چنین است که من، هنوز هم از «ایسم»ها میترسم و به ندرت در نوشتههایم از آنها نامی میبرم. اما این روزها غول ترسناک دیگری را میبینم که بر سر کشورم سایه انداخته است. ترسناکتر از امپریالیسم و کاپیتالیسم و اگزیستانسیالیسم و رمانتیسیسم دوران کودکی. دوست دارم آن را به سبک همهی غولهای دوران کودکیم، «کارآفرینیسم» نامگذاری کنم.
آنها که مدعی هستند عقایدشان علمی است، آیا میدانند که حرف علمی همیشه یک پیش فرض دارد: «احتمالاً روزی ثابت خواهد شد که این حرف درست نیست!». اگر حوصله داشتید مطلبی را که در مورد «شبه علم» در متمم نوشته شده است را بخوانید.
این روزها به بهانهی سالروز درگذشت بزرگمرد تاریخ ایران، هر کس در روزنامه ها و مجلات و وب سایتها از دکتر مصدق چیزی مینویسد. به سنت همیشگی جامعه مان، یا او را تقبیح میکنیم و تا سطح یک وطن فروش که دست فلان کس را هم بوسیده است پایین می آوریم، یا چنان بالا می بریم که جملاتی را که تا دو سه روز پیش به ضرب و زور در دهان کوروش کبیر فرو میکردیم، به وی منسوب میکنیم. این همان سنت قضاوت سیاه و سفید است. سنتی که تا زمانی که درگیرش باشیم، جامعه ما طعم نیکبختی را نخواهد چشید. گاهی وقتها در بعضی رفتارها به بعضی فرهنگها حسرت میخورم. در آمریکا، نیکسون با آن فضاحت ماجرای واترگیت را ایجاد کرد، در موردش صدها کتاب و مقاله نوشته شد، اما هنوز بعضی از جملاتش که ارزش آموزشی دارند در …
قبل از هر چیز، لازم است برای دوستانی که به تازگی وارد فضای روزنوشتهها شدهاند و پیشزمینهی فکری اینجا را کمتر میشناسند توضیح دهم که آنچه در این نوشتهها به عنوان «مصداق» مطرح میشوند عموماً بهانهای برای «تداعی و تبیین مفاهیم» هستند. بنابراین لطفاً اگر قرار است بحثی انجام دهیم، کمک کنید که روی «مفاهیم» متمرکز بمانیم تا «مصداقها». دو عکسی که در اینجا میبینید را در یکی از مراکز خرید کشورمان ثبت کردهام:
تا جایی که من خواندهام، ظاهراً طبقهی ثروتمند ایرانی، هیچگاه شکافی تا این حد عمیق را تجربه نکرده است. شکاف بین دو گروه از ثروتمندان. گروه اول ثروتمندانی که ابزار رسمی قدرت را دارند اما عموماً قبل از به دست آوردن این ابزار، هرگز تجربهی لذت را به صورت جدی نداشته اند و گروه دوم، ثروتمندانی که فرصت کسب لذت را دارند و تجربه کردهاند، اما عموماً از ابزار رسمی قدرت بی بهره بودهاندد. به نظر میرسد که این شکافی است که هیچ عنوانی: ملی گرایی، مذهب گرایی، تعهد، تخصص، تولید داخلی، رابطهی خارجی و …، قادر به پوشاندن آن نیست. ماندهام که در سالهای بعد، شکاف بین نسل دوم اینان چگونه خواهد شد…
مدتی پیش، یکی از دوستانم، کلیپ ویدئویی زیر را برای من آورد. اصل کلیپ قدیمی و ظاهراً متعلق به ۱۹۹۷ است. ظاهراً استیو جابز نخستین بار برای تبلیغ شعار شرکت اپل (متفاوت فکر کنید) آن را با صدای خودش ضبط کرده اما نهایتاً حس خوبی به صدای خودش نداشته و تصمیم می گیرد یک گویندهی حرفهای روی کلیپ حرف بزند. پس از مرگ استیو جابز، اصل این کلیپ با صدای خود او منتشر شد. به نظر من به بارها دیدنش میارزد… دانلود کلیپ «خطاب به دیوانهها» تبلیغ شعار شرکت اپل با صدای استیو جابز (پیام کلیپ / نقل به مضمون) این خطاب به دیوانگان است. کسانی که با دنیای اطراف خود تطبیق ندارند. عصیانکنندگان. مشکلسازان. وصلههای ناجور. کسانی که همه چیز را متفاوت میبینند. کسانی که علاقمند به قانون نیستند. کسانی که برای «وضعیت موجود»، احترامی قائل نیستند. شما میتوانید …
