داشتم حرفهای دوستانم در زیر مطلب قبلی (درباره مرگ مخاطب) را میخواندم، نام شاندل را دیدم. با وجودی که قبلاً در بحثی در مورد دکتر شریعتی، اشاره ای به بحث شاندل داشتم، اما احساس کردم که جای واقعی آن حرفها، امروز است که درباره ی مخاطب نوشته ام. واژه ی مخاطب، برای هر کسی بسته به دغدغه ها و اولویتهایش میتواند معنای خاص خود را داشته باشد. طبیعی است که من، در محیط کاری و حرفه ای خودم، هر زمان که واژه ی مخاطب را می شنوم، آن را به معنایی میفهمم که در #استراتژی محتوا، مطرح میکنند: کسی که قرار است محتوایی را دریافت کند و در مقابل، برای انجام اقدام مشخصی برانگیخته شود. یا اینکه طبیعی است که خیلی از دوستان، با شنیدن کلمه ی مخاطب، به یاد بحثهای حوزه ی هرمنوتیک بیفتند و نقشی که مخاطب، در معنا …
محمدرضا شعبانعلی
میگویند: حرف نگفته را همیشه میشود گفت. این یکی از جملاتی بود که دوست خوبم حسن فرجی در یکی از کامنتهای مطلب قبلی (حرفها به سه دسته تقسیم میشوند) نقل کرده بود. شاید برای شما هم پیش آمده باشد که یک کلمه یا یک جمله یا یک نقل قول، ناگهان شما را برای دقیقه ها و یا حتی ساعتها، متوقف کند و به فکر فرو برد. با هزار تداعی مربوط و نامربوط. با هزار خاطره ی تلخ و شیرین. با هزار حرف گفته و ناگفته در ذهن. این جمله هم برای من چنین حسی را داشت: حرف نگفته را همیشه میشود گفت. چند بار آن را با لحن خبری خواندم. چند باری هم با لحن پرسشی. گاهی هم با لحن تعجب و استفهام. شبیه این حرف را زیاد شنیده ایم. آن مثال قدیمی هم که میگوید: «ماهی را هر وقت از …
پی نوشت 1: یه سری حرف و جمله نوشته بودم که روی اینستا گاه و بیگاه منتشر کنم که از این بعد، اینجا قرارشون میدم. پی نوشت 2: مخاطب دستهی سوم با اون چیزی که این روزها در شبکههای اجتماعی به عنوان مخاطب خاص جا افتاده خیلی فرق داره. مخاطب خاص، کسیه که نمیتونیم مستقیم باهاش حرف بزنیم و باید بیایم جلوی همه، حرفمون رو با طعنه بهش بگیم، شاید اگر خودش نفهمید، با همکاری و همفکری اطرافیان، بالاخره بفهمه!
پیش نوشت اول: نیمههای سال 84 بود. سرپرستی خدمات پس از فروش یک شرکت را بر عهده داشتم و جز معدود ساعاتی در هفته (و گاه در ماه)، فرصت نمیشد که به خانه خودم بروم. مسافرت و ماموریت. از این شهر به آن شهر و از این روستا به آن روستا. از شهرک صنعتی قراملک در حوالی تبریز تا شهر صنعتی کاوه در ساوه. از بیابانهای پشت بجستان تا ایستگاه راه آهن جلفا. از بافق تا اندیمشک. از بم تا آبشارهای بیشه در لرستان. جوانی و خامی من در حدی بود که فکر کنم با پنج شش سال سابقهی کار رسمی و در کنار آن سه یا چهار سال، سابقهی کار غیررسمی (به قول شرکتها: سابقهی بدون بیمه!) حرفهای زیادی برای گفتن دارم و تجربیات زیادی دارم که میتوانم با دیگران به اشتراک بگذارم (مطلبی مثل گاهی قضاوت چقدر دشوار میشود) …
بالاخره تصمیم گرفتم که دیگر به اینستاگرام سر نزنم
پیش نوشت: این یک گزارش کاملاً شخصی است و برای دوستان و آشنایانم نوشته شده. ممکن است برای مهمان گذری این خانه، جذاب نباشد. فکر میکنم که تقریباً تمام شبکههای اجتماعی متعارف را تجربه کردهام. بعضی از آنها را با اسم خودم و بسیاری از آنها را با حسابهای کاربری عمومی و ناشناس. زمانی در فیس بوک فعال بودم و صفحهی شخصی داشتم. بعد که تعداد دوستانم به سقف تعریف شده توسط فیس بوک رسید، یک Fanpage درست کردم و آنجا هم مطلب منتشر میکردم. مدتهاست به آن سر نزدهام. وقتی آن را رها کردم و برای آخرین بار به آن سرزدم چندان شلوغ نبود و حدود بیست هزار لایک داشت. مدت کوتاهی هم دوستان خوبم آن صفحه را جمع و جور کردند و نهایتاً تصمیم گرفتیم آن را به صورت متروکه رها کنیم. توییتر برای من تجربهی خوشایندی نبوده. علیرغم …
پیش نوشت صفر – به سختی میتوانید در میان نوشتههای من، 2400 کلمه متن مشوش و در هم ریخته مثل این بخوانید. اگر علاقمند به مطالعهی یک متن درست و حسابی و سامان یافته و ساختارمند هستید، مطالعه ی این متن هرگز توصیه نمیشود. این را گفتم که شرمندهی وقت ارزشمندتان نشوم. پیش نوشت 1- چند وقت پیش، مطلبی نوشتم دربارهی یکی از شهیدانمان و در جایی از متن، این عبارت را به کار بردم: کسانی که تمام زندگی خود را برای آرامش دیگران باختند. یکی از دوستان خوبم (رُزا) نوشت: واقعاً آنها باختند؟ سوال کوتاهی است. اما اگر صورت آن را درست فهمیده باشم، شاید در نگاه دوستم، “باختن” برای آن جمله، فعلی دوستداشتنی نبوده است. پیش نوشت 2- بعد از پایان صحبت در یکی از رسانهها، یکی از دوستانی که در آنجا مسئولیتی داشتند آمدند و به من گفتند: محمدرضا. لطفاً …
پیش نوشت: برای مطالعهی بهتر و عمیقتر و علمی در زمینهی هوش هیجانی، مناسب است به درس هوش هیجانی در متمم مراجعه کنید و به خاطر داشته باشید که آنچه در اینجا میخوانید، صرفاً دیدگاه و نظر و قضاوت شخصی (و آلوده به پیشداوریهای فردی من) است. احیاناً اگر کسانی هستند که روی هوش هیجانی تعصب دارند یا نانی از این راه میخورند، امیدوارم نقد و نظرات و بحثهای علمی خود را در متمم مطرح کنند و درک کنند که اینجا، فضای متفاوتی است و انگیزهای که من از بیان این حرفها دارم، چیز دیگری است. اصل مطلب – قسمت اول – مفهوم همدلی آنقدر که باید مورد توجه قرار نگرفته: هوش هیجانی از کلمههای رایج این سالهاست. معمولاً هر کسی چند سطری دربارهی ارتباطات یا مذاکره یا الگوهای رفتاری در زندگی یا مهارتهای عمومی مدیریتی میخواند و میشنود، چنان با …
پیش نوشت: این روزها، به جای اتلاف وقت در شبکههای اجتماعی، این فرصت را به خودم دادهام که تمرینهای متمم را حل میکنم و تمرینهای دوستان دیگرم را میخوانم تا چیزهای جدیدی یاد بگیرم. بامداد امروز، داشتم مطلب رها شده در آب را برای چندمین بار میخواندم و دیدم که در زیر توضیحی که مهشید محمدی عزیز در مورد کشتی رافائل نوشته، فاطمه هاشمی نسب عزیز که بوشهری است، دردنامهای برای از بین رفتن رافائل نوشته که برای من به شدت، خواندنی و آموختنی بود. آنقدر زیبا و آنقدر ساده و شفاف توضیح داده بود، که دلم میخواست حتماً در روزنوشتهها باشد تا بتوانم باز هم آن را ببینم و بخوانم. گفتم شاید خواندن آن برای شما هم مفید باشد. من متن فاطمه را بدون تغییر در اینجا نقل میکنم: رافائل یادآور خاطرات بسیاری است. همیشه وقتی کنار ساحل میرفتیم پدرم …
پیش نوشت: این حرفها به نوعی به پیش نوشت سوم بحث تعارض و تضاد مربوط هستند. ممنون که این مسئله را لحاظ میکنید. اصل مطلب: داشتم به آلبوم سوگواران خاموش علیرضا قربانی گوش میدادم. آنجا که شاهکار زیبای محمدرضا شفیعی کدکنی را میخواند (لینک بیپ تیونز این قطعه): سوگواران تو امروز خموشند همهکه دهان های وقاحت به خروشند همهگر خموشانه به سوگ تو نشستند رواستزان که وحشت زده ی حشر وحوشند همهآه از این قوم ریایی که درین شهر دو رویروزها شحنه و شب ، باده فروشند همهباغ را این تب روحی به کجا برد که بازقمریان از همه سو خانه به دوشند همهای هر آن قطره ز آفاق هر آن ابر بباربیشه و باغ به آواز تو گوشند همهگر چه شد میکده ها بسته و یاران امروزمهر بر لب زده وز نعره خموشند همهبه وفای تو که رندان بلاکش فرداجز …
یکی از مهمترین مشکلات ذهن انسان، باور به این است که هر چیزی متضادی دارد. و هیچگاه دو چیز متضاد در یک جا جمع نمیشوند. چنین میشود که نمیتواند بپذیرد اعتماد و بیاعتمادی را میتوان همزمان در یک رابطه تجربه کرد، همچنانکه پختگی و خامی را همزمان در یک نفر و همچنانکه حس نفرت و عشق را همزمان نسبت به یک فرد و همچنانکه آشنایی و بیگانگی را همزمان در یک گفتگو ———— پی نوشت یک: این متن ابتدای خبرنامهی هفتگی (مربوط به هفتهی جاری) است که احتمالاً بسیاری از شما دریافت کردهاید. پی نوشت دو: با این هفته، دقیقاً یکسال است که خبرنامههای هفتگی را ارسال میکنم و در بسیاری از هفتهها، ابتدای آنها متنی را مینویسم یا حرفی را از کسی نقل میکنم. تصمیم دارم همین روزها، تمام متنهایی را که در قالب جملات ابتدای ایمیلهای هفتگی برای شما ارسال …
