پیش نوشت صفر: این مطلب، هنوز ساختار کامل و درست ندارد. فقط اینجا آن را نوشتم تا با توجه به نظرات و بحثهای دوستان، به تدریج آن را تکمیل کنم. لطفاً آن را چیزی بیشتر از یک چرکنویس در نظر نگیرید. پیش نوشت یک: قبلاً مطلبی نوشتم تحت عنوان دنیای دیجیتال و شکل گیری حافظه بیرونی و بعداً آن بحث را در مطلبی تحت عنوان شکل گیری حافظه بیرونی و درد جاودانگی ادامه دادم. در اینجا میخواهم همان بحث را در قالب چند سوال ادامه بدهم. پاسخهایی که برای آنها مینویسم، صرفاً پاسخهای پیشنهادی است و طبیعتاً ممکن است تحلیلها و قضاوتهای دیگری هم وجود داشته باشند که در این مقطع زمانی، هنوز به درستی نمیتوانیم هیچ یک از این تحلیلها را، اعتبارسنجی کنیم. سوال اول: آیا فراموش کردن، یک ضعف است؟ یا آن را میتوان یک توانمندی در نظر …
محمدرضا شعبانعلی
پیش نوشت یک: در ادامهی قسمت اول این نوشته – که فقط به بیان یک مقدمه گذشت – در اینجا میخواهم قسمت دوم بحث در مورد علم و منطق و حکمت و فلسفه و ادبیات را بنویسم. اگر چه باور ندارم که این بحث در این قسمت یا قسمت سوم یا حتی چهارم، به سرانجام و سرمنزلی برسد. چه آنکه اگر به منزلی در میان راه هم برسد، باید خداوند را شاکر بود. پیش نوشت دو: کمتر وقتی بوده که بیان یک درد یا دغدغه یا مشکل یا مسئله یا معضل، برایم تا این حد ساده باشد و از سوی دیگر، کمتر موضوعی بوده که در نوشتن و گفتن در موردش چنین سطحی از تردید را تجربه کرده باشم. شاید در روزنوشتهها – در حال حاضر – تنها یک موضوع دیگر وجود داشته باشد که از این جهت، با این …
جلسهای خدمت یکی از دوستان با تجربهام بودم. چند نفر برای مصاحبه استخدامی آمده بودند. قرار بود که تعدادی از آنها به عنوان فروشنده انتخاب شوند. به هر حال، لطف کردند و اجازه دادند من هم در اتاق بمانم. منتظر بودم که سوالات استاندارد رایج را بشنوم. جنس سوالات مصاحبه استخدامی تقریباً مشخص است. عدهای از مدرک تحصیلی و آموزشهایی که دیدهای میپرسند. عدهای دیگر در مورد سابقه کارت حرف میزنند. بعضی هم، آخرین آزمون روانشناسی را که در موردش شنیدهاند روی داوطلب بدشانس پیاده و اجرا میکنند (چند وقت پیش، شنیدم در مصاحبهای، شش خودکار به شرکت کنندگان میدادهاند و میگفتهاند: هر جور که میپسندی آنها را کنار هم بگذار! بعد هم بر همان اساس، فرد داوطلب را تایید یا رد میکردهاند! این روزها هر آزمونی را که سوال آن به نتیجهی آن ارتباط قابل درکی نداشته باشد، یک …
یکی از دوستان خوبم به نام حمید، در زیر قسمت دوم بحث ده سال وبلاگ نویسی، مطلب مهمی را مطرح کردند که چون پاسخی که نوشتم طولانی شد و احساس کردم برای خوانندهی کامنتها، دیدن چنان متنی طولانی آزار دهنده است، آن را اینجا به عنوان یک مطلب مستقل مینویسم. اجازه بدهید که ابتدا صحبتهای حمید را بنویسم و سپس کامنت خودم را. مدتی است که بر روی شبکه های اجتماعی تحقیق میکنم. شبکه های اجتماعی نه به عنوان ابزاری برای فعالیت اقتصادی یا سیاسی یا حتی اجتماعی، بلکه به عنوان یک محیط زیست. محیطی که در آن میشنویم، درد دل میکنیم، اعتبار میگیریم، دوست و دشمن می شویم و … . به همین دلیل نوشته ی شما را با دقت خواندم. در بخشی از نوشته عنوان کردید که تعداد فالوئر ها را نباید یک دارایی دانست. تا جایی که …
دوستی ایمیل زده بود که: تو که ظاهراً تجربه محیط های داخل و خارج ایران را داری و در صحبتهایت هم که از از ملاصدرا تا شریعتی و از علامه جعفری تا نیچه و دکارت مثال میزنی. میتوانی یک جمعبندی از نگاه و نگرشی که امروز به دنیا داری ارائه دهی؟ هر چه فکر کردم دیدم نمیدانم چه بگویم. فقط جمله ای از «لی سگال» به خاطرم آمد: کسی که یک ساعت به دست دارد، مطمئن و دقیق میداند ساعت چند است، اما کسی که دو ساعت بر دست دارد، هرگز زمان واقعی را نمیداند! پی نوشت: این مربوط به دو سال قبل است. امروز اصلاً حرفی را که در آن روز زدم قبول ندارم. فکر میکنم کسی که یک ساعت دارد “فکر میکند” که می داند ساعت چند است. اما به هر حال، چون خودم یادم رفته بود …
قرار بود برای دوستم اهورا هاشمی طبق دستوری که داده بود و قولی که داده بودم درباره پرفسور حسابی بنویسم. نام پروفسور حسابی در فرهنگ ما با انیشتین و فیزیک و نبوغ و نوآوری گره خورده است و معمولاً شنیدن نامشان احساس لذت و غرور در بسیاری از ما ایجاد میکند. قبل از نوشتن این متن، سری به کامنتها زدم و حرفهای میسا و بانو و محمدمعارفی رو خوندم و دیدم که با لحاظ کردن حرف و دغدغهی دوستانم، نوشتن درباره پروفسور حسابی چقدر سختتره. به هر حال، به نظرمیرسد که اگر بخواهیم در مورد پروفسور حسابی فکر کنیم یا حتی یک جمله هم بگوییم، لازم است حداقل سه گزارش زیر را مرور کنیم: نخستین گزارش کتاب استاد عشق است که توسط آقای ایرج حسابی فرزند پروفسور حسابی تالیف و تدوین شده است. دومین گزارش، صفحهی ویکی پدیای پروفسور حسابی …
در ادامه قسمت اول این بحث که در آن سعی کردم برخی از تجربیات و آموختههای شخصی خودم را طی ده سال وبلاگ نویسی توضیح دهم، این بار میخواهم ششمین نکتهای را که طی این سالها از وبلاگ نویسی آموختم (و به نظرم در جنبههای دیگر زندگی هم – لااقل برای من – قابل تعمیم است) شرح بدهم. اگر بخواهم آن را خلاصه کنم، فکر میکنم شکل انگلیسی آن، سادهتر و به یادماندنیتر باشد: Rule #6: Never follow your followers مفاهیم راهبر و پیرو در دیدگاه شرقی ما، چنان بار معنای عمیقی پیدا کرده است که به سادگی نمیتوانیم لغتی مثل Follower را به پیرو ترجمه کنیم. وقتی در فارسی از پیروی میگوییم و من میگویم که در حال پیروی از شما هستم، معنایی که در ذهن متبادر میشود این است که پیری، مرشدی، راهبر و راهدانی در حرکت است …
پیش نویس: من تا قبل از ده سالگی، منظم تلویزیون میدیدم. خیلی برام جذاب و آموزنده بود. اون موقع هر وقت توی برنامهها میخواستن یک حرف خیلی حکیمانه بزنن، یا کنفوسیوس گفته بود یا در قالب نصیحتهای سرخپوستی توی نمایشها و کارتونها گفته میشد. کنفوسیوس یه چیزی بود تو مایهی همین پروفسور سمیعی خودمون. بنده خدا اون همه زحمت کشیده بود، اما بار حرف همه رو تحمل میکرد. دیگه جایی که به هیچ قیمتی نمیشد حرفها رو در دهان کنفوسیوس جا داد، سرخپوستها به داد میرسیدند! یادم میاد توی یه برنامه، یک سرخپوست داشت به فرزندش یکی از حکمتهای بزرگ سرخپوستی رو یاد میداد. اینکه چگونه میشه 10 کبوتر رو در 9 لانه جا داد، بیآنکه هیچکدوم بیلانه بمانند یا اینکه در یک لانه، دو کبوتر باشد (اعتراف میکنم که آن شب، تا صبح بیدار ماندم و تلاش کردم 9 …
یادی از داریوش آشوری و عرفان و رندی در شعر حافظ
پیش نوشت: مدتی بود که به دلیل نیاز به جابجایی اتاق آکوستیک، امکان ضبط فایلهای صوتی مهیا نبود که خوشبختانه به لطف دوست عزیزم محسن مهابادی – که از ابتدا هم او، اتاق آکوستیک ما را ساخته بود – دوباره این فرصت مهیا شد. میخواستم یادگاری کوچکی به محسن هدیه دهم و برای اینکار نسخهای از دیوان حافظ را انتخاب کردم. گفتم آن را برای شما هم در قالب روزمرگیها بگذارم و از سوی دیگر، شاید باعث شد که فرصتی دست دهد و علاقمندان، سری به کتاب عرفان و رندی در شعر حافظ که شاهکار زیبای داریوش آشوری است، بزنند. محسن عزیز. اشعار حافظ هم مثل سایر داشتههای فرهنگی ما، چنان بر لب طاقچهی عادت پوسیده است که بوی خوش مفاهیم پنهان در آن، کمتر سرمستمان میکند. اما هنوز هم به تعبیر زیبای داریوش آشوری (در کتاب عرفان و رندی …
ساختن برای نماندن | کانال تلگرام محمدرضا شعبانعلی
همه چیز از بحث مدل ذهنی در نوشتهی قبل شروع شد. چند جملهی ساده که یک سال پیش نوشتم و یک سال در فضای وب دست به دست چرخید. نه کسی سطری به آن اضافه کرد. نه حتی چیزی از آن کم کرد! تصمیم گرفتم خودم در موردش بیشتر بنویسم. بعد کامنت امیرحامد را دیدم و توضیح عباسعلی رو خوندم و پاسخ دادم و بعد کامنت محمد معارفی در زیر همان و بعد هم کامنت آخری که زیر همان مطلب گذاشتم و خواندهاید (یا میتوانید بخوانید). به هر حال، به وسوسهی حرفی که محمد معارفی مطرح کرد، یک پروژهی موقت یک ماهه دارم. یک کانال تلگرام راه اندازی کردم به نام justfor30days@ فضای این کانال خیلی شخصیه و یه جورایی در مورد تغییر در زندگی و تغییر در مدل ذهنی حرف میزنه. دلم میخواست فقط برای یک ماه، کمی بیشتر و …
