پیش نویس: این مطلب، سر و ته مشخصی ندارد و صرفاً اینجا نوشتم تا شاید روزی روزگاری، فرصت بهتری دست دهد و در موردش بیشتر فکر و مطالعه کنم. اصل نوشته: امروز در حال تماشای عکسهای پیتر اُر (Peter Orr) از طبیعت بودم. تصویر سمت چپ، در میان کارهای پیتر اُر بود. این عکس از حیوانی به نام لمور (Lemur) است که در ماداگاسکار زندگی میکند و البته مثل بسیاری از گونههای دیگر حیوانات، ما انسانها جا را برای آنها بر روی این خاک (که پیش از ما و بیش از ما بر روی آن زندگی کردهاند) تنگ کردهایم و گفته میشود که در خطر جدی انقراض هستند. لمورها، بر خلاف ظاهرشان، ربطی به میمونها و حیوانات هم خانوادهای آنها ندارند و گونهی کاملاً متفاوتی محسوب میشوند (منبع). اما به هر حال، موضوع و مسئلهی ذهنی من، چیز دیگری است. …
محمدرضا شعبانعلی
داشتم در آتلانتیک میچرخیدم که چشمم به یک خبر افتاد. اینکه بر اساس آخرین گزارش منتشر شده در سال 2015 (که البته بر اساس آمار 2014 است)، پولی که آمریکاییها برای بخت آزمایی و لاتری هزینه میکنند بیشتر از پولی است که مجموعاً برای کتاب و موسیقی و فیلم و خرید بلیط مسابقات ورزشی پرداخت میکنند. مطمئن هستم که کسی نمیگوید: بیا! خاک بر سرشان! چقدر رفتار احمقانهای دارند. چون تنها تفاوت ما با آنها در این است که ما آمار مشخصی نداریم که نشان بدهد ما تا چه حد، بخت آزمایی را به تلاش برای ساختن آیندهای بهتر ترجیح میدهیم.لااقل افراد زیادی را میشناسم که هر سال عکس میاندازند و پول میدهند تا در لاتری آمریکا شرکت کنند و بعد اگر بخت با آنها یار بود، به آنجا بروند و لابد برای آن یکی لاتری، بلیط بخرند! خلاصه اینکه، …
پیش نوشت صفر: اگر قبل از این متن، گام اول و گام دوم و گام سوم را مطالعه نکردهاید، پیشنهاد میکنم لطف کنید و ابتدا آنها را مطالعه کنید تا فضای بحث، برای شما شفافتر شود. پیش نوشت یک: حدود یازده سال پیش بود. از طرف شرکت به عنوان مترجم و کارشناس همراه تیم ایرانی، به یک دورهی آموزشی اعزام شده بودم. چندمین بار بود که در چنان ماموریتهایی شرکت میکردم و رابطهی خوبی با کارشناسان مرکز سرویس در آن شرکت داشتم. اما این بار یک اتفاق مهم افتاد: مسئول آموزش تیم ما، آقای شومبرگر، پیرمردی حدوداً شصت ساله بود. کسی که به خاطر تجربهاش در حوزهی مکانیک، رشد و پیشرفت کرده بود و آنقدر که انتظار میرفت از مدارهای الکترونیکی و سیستمهای کنترلر منطقی سررشته نداشت. از طرفی من عاشق سیستمهای کنترل منطقی بودم. در حدی که معمولاً روزهای آموزش PLC، به …
در فضای حقیقی، حزبها و نگرشهای مختلف داریم. مجموعههایی که هر کدام، بر اساس منافع و نگرش و دیدگاههای خویش، حضور دارند و در تضارب آراء، میکوشند همراهان خویش را بیابند. روزنامههای کیهان و شرق و همشهری و اعتماد و بهار و …، همگی مصداق نگاههایی هستند که در راه خویش، استوار هستند و بر ادعاها و اصول و ارزشهای خود، اصرار و استقامت دارند. اما در فضای مجازی، حزب و جناح دیگری موجود است که برایش نه دولت مهم است و نه ملت. نه منافع ایران و هیچ کشور دیگر. اینها فقط به Rank و رتبه فکر میکنند: سایتهای تشنهی کلیک. برای اینها، مهم نیست که ما، آرامش داشته باشیم یا شاد باشیم یا ناراحت یا ناامید. برایشان فقط مهم است که کلیک کنیم. آنها حزب کلیک هستند. حاضرند هر روز، خبری را اعلام کنند و ساعتی بعد یا …
در گام اول این بحث، توضیح دادم که میتوانیم کاری کنیم که نوروز، به جای اینکه نقطهی شروع وعدههای هیجانی برای یک سال آینده به خودمان باشد، میتواند به زمانی برای جشن گرفتن تغییرات هفتههای گذشتهمان تبدیل شود. در گام دوم، در این مورد حرف زدیم که چرا برنامه ریزی را دوست نداریم و جمع بندی صحبتهای دوستان عزیزم را در مطلبی در متمم تحت عنوان چگونه برنامه ریزی کنیم که آن را دوست داشته باشیم، منتشر کردیم. واضح است که آن مطلب، به تنهایی کامل نیست و در آینده، باید با همکاری شما، کاملتر شود. شکل سنتی برنامه ریزی معمولاً با تعریف یک هدف بزرگ و سپس خُرد کردن آن به تعدادی هدفهای کوچکتر و همچنین تعین زمانبندی برای رسیدن به آن اهداف بوده است. برنامه ریزی به شکلی که ما امروز میشناسیم و هدف گذاری (به شکلی که …
در کتاب فروشی قدم می زدم. به هدف های بزرگی که برای سالهای بعد دارم و امکانات اندکی که در دست دارم. عادت دارم در این مواقع، چشمهایم را می بندم، کتابی را بر می دارم و صفحه ای از آن را باز میکنم و چند سطری میخوانم. نخستین سطر صفحه ای که باز کردم این جمله بود: “What Counts, is not necessarily the size of the dog in the fight, it’s the size of the fight in the dog” در نبرد بین سگ ها، الزاماً سگ بزرگتر برنده نیست، بلکه سگی برنده است که نبرد بزرگتری در درونش برپا باشد… ——— پی نوشت: همین موقعها، حدود سه سال پیش نوشتمش. الان که خوندم، حس عجیبی برام داشت و ارزش نوشتن و ثبت مکتوب لحظهها رو برام یادآوری کرد.
پیش نویس: حرفهای بی سر و ته چه هستند؟ اصل حرف بی سر و ته: معمولاً به صورت صریح و ضمنی، به ما میآموزند که مهمترین انتخاب شغلی ما، انتخاب بین کارمندی و کارآفرینی است. اما امروز، بعد از پانزده سال چرخیدن در فضاهای کسب و کار کشور و مدیریت کسب و کارهای مختلف، به این باور رسیدهام که مهم ترین انتخاب شغلی ما، انتخاب بین کار کردن در بخش خصوصی و کار کردن در بخش دولتی است. شرکتهای خصوصی که سهامدار دولتی دارند را هم میتوان تا حد زیادی، زیر مجموعهی بخش دولتی محسوب کرد. چون ویژگی شرکت خصوصی واقعی، فرد یا افراد سرمایه گذاری هستند که برای بازگشت و رشد سرمایه خود تلاش میکنند و انتظار دارند دیگران در برابر این مسئله، پاسخگو باشند. اما در بخش دولتی، سرمایه گذار، انبوه مردمی هستند که هیچکدام نمیدانند در کدام مجموعه …
دیشب، به خاطر اینکه بتوانم برای یکی از دوستان قدیمی، پیامی بفرستم، متاسفانه مجبور شدم در اینستاگرام لاگین کنم (این روزها که اثر مثبت دوری از #شبکه های اجتماعی را تجربه کردهام، برای هر ثانیه که در آنها میچرخم احساس باخت و احساس گناه میکنم. لغتهای متاسفانه و مجبور شدن را آگاهانه به کار میبرم). وسوسهی بعدی، این بود که سری به بخش پستهای پیشنهادی اینستاگرام زدم و یکی از این معماهای قدیمی را دیدم که البته این بار عنوان جدیدی برای آن انتخاب شده بود: فکر میکنم خیلی از شما هم، مثل من در دوران کودکی از این جدولها یا مشابه آن را حل کردهاید. آن زمان تقریباً یکی از معدود تفریحات موجود بود و حتی جدولهای تاریخ گذشته (که دیگر با حل کردن آنها، نمیتوانستید در قرعه کشی شرکت کنید) با قیمت ارزانتر در دکههای روزنامه فروشی فروخته میشد. …
“علی، نباید اون دستگاه قدیمی رو بازسازی میکرد. اما کرد. نه به قیمت لوازمش فکر کرد و نه به اینکه لازم هست یا نه. علی دستگاه رو بازسازی کرد. نباید میکرد. الان بیست و پنج ساله که دستگاه اونجاست. سوئدیها رفتند. دستگاه موند. اما خوب کرد که بازسازی کرد. به نظرم من هم بودم بازسازی میکردم”. اینها رو یه پیرمرد مسن، توی یک کارخانه در شهرک قراملک در نزدیکی تبریز میگفت. به احترام من و چند نفر دیگه که توی جمع زبان آذری نمیدونستیم، فارسی میگفت. حدود دو ماه اونجا بودم تا به نصب یک دستگاه سنگ سوپرفینیش کمک کنم. معمولاً وقت چای، دور هم جمع میشدیم و گهگاه، پیرمرد بعد از مدتی که سر در استکان چای فرو برده بود، سر بلند میکرد و حکایتی، مثل حکایت بالا رو برامون میگفت. همکارانش خوشحال نمیشدن. رعایت سنش رو میکردن. اما …
داشتم کامنتهای دوستان متممی خودم رو میخوندم که به حرف دوست خوبمون شیرین رسیدم (لینک شناسنامه شیرین در متمم). در مورد نام گذاری فرزندان نوشته بود و خیلی ساده و صمیمی. احساس کردم حیفه که حرفهای شیرینِ شیرین رو نخونیم. این بود که اینجا به صورت کامل (و بدون هر گونه تغییر و ویرایش) نقلش میکنم. برای من تداعیهای تلخ و آموزنده زیادی داشت: —————————————————————————————————- بعضی از والدین هستند که برای فرزندشون دوتا اسم انتخاب می کنن. این رفتار ناخودآگاه فکر من رو به چند جهت میبره؛ اینکه چه دلیلی باعث میشه اونها این کارو انجام بدن؟! آیا عدم توافق اونها یا عدم قدرت تصمیم گیری یا ملاحظه کاری باعث چنین تصمیمی می شه؟ ازونجایی که خودم قربانی چنین انتخابی بودم مخالف این کار هستم و عقیده دارم این وسط ظلم بزرگی به نوزاد بیچاره ای که صداش به هیچ جا نمیرسه، …
