ما قبلاً مطلب کوتاهی در متمم تحت عنوان چای یا قهوه؟ کدام بهتر است؟ منتشر کرده بودیم. من هم یک بار در بحث برنامه ریزی برای یادگیری خرده مهارتها، گفته بودم که چند هفتهای وقت میگذارم و سعی میکنم دانش و مهارت خودم را در مورد قهوه و تاریخچه قهوه و انواع قهوه و تفاوتهای آنها افزایش دهم. مطالبی هم جمع کردم و نوشتم و امروز که خواستم آنها را منتشر کنم، به عادت همیشه آخرین جستجو را در وب انجام دادم. هر وقت میخواهم مطلبی منتشر کنم این کار را انجام میدهم تا مطمئن باشم چیزی را که قبلاً گفته شده دوباره تکرار نمیکنم. نمیدانم بگویم متاسفانه یا خوشبختانه، متوجه شدم که دوست قدیمی و خوبم، حامد قدوسی که سالهاست وبلاگ ارزشمند و دوست داشتنی یک لیوان چای داغ را مینویسد، حدود ده روز قبل از اینکه من اعلام …
محمدرضا شعبانعلی
پیش نوشت صفر: طولانی بودن و بی سرو ته بودن این نوشته، آزاردهنده است. با نخواندنش، چیزی از دست نخواهید داد. پیش نوشت اول: قبلاً در جواب دوست عزیزم فواد انصاری، اشارههایی به فرهنگ سلبریتی پروری داشتم که برای خواندن این نوشته، بهتر است چشمی رنجه کنید و ابتدا آن را بخوانید. پیش نوشت دوم: داشتم کامنت سامان را میخواندم. حرفها و اشارههایش درست و زیبا بود و باید در موردش جداگانه بنویسم. خلاصهی حرفش این بود که تو، در آن زمان محدود قبل از نوروز، چگونه با خودت حساب نکردی که نمیتوانی سی مطلب منتشر کنی و وعدهاش را دادی؟ ما که از بیرون نگاه میکردیم، برایمان واضح بود که نمیتوانی. اعتراف میکنم که در دلم، چند دقیقهای میخندیدم. روزنوشتهها، هر چه نداشت، این را داشت که کم کم، نق زدن در لفافه به هنری تخصصی در میان ما …
امروز، دوستان عزیزم در شرکت شاتل، لطف کردند و من را هم برای حضور در همایش سالیانه شرکت شاتل که هر سال در فروردین ماه برگزار میشود دعوت کردند. امسال همایش در برج میلاد برای بیش از هزار نفر از اعضای خانواده شاتل برگزار شد. اگر چه به عنوان مهمان رفته بودم اما به دستور احمدرضا نخجوانی و مهندس شانه ساززاده، چهار یا پنج دقیقه با دوستان خوب شاتلی در رابطه با غبطهای که همیشه به فعالان حوزه تکنولوژی میخورم، صحبت کردم و همان حرف همیشگی را که بارها گفتهام در آنجا تکرار کردم که به نظرم در دنیای معاصر کسی که میخواهد جهان و عالم هستی و مسیر آیندهی آن را بفهمد، یا باید به عنوان پیش نیاز، تکنولوژی و فلسفه تکنولوژی را بفهمد و یا بهتر است در مورد دنیا، “شعر” بگوید و بس! البته شناخت تکنولوژی شرط …
برای یونا لرر نویسنده کتاب تصمیم گیری- آیا مغز، فریب خوردهی یک احساس است؟
قبلاً در مورد بعضی از کتابهای کتابخانهام و حاشیههای آنها، برای شما مینوشتم و اسمش را قصه کتابهای من گذاشته بودم. در ادامهی آن سبک،این بار میخواهم کمی در مورد حاشیه های مربوط به کتاب تصمیم گیری نوشته یونا لرر برایتان بگویم و یا اگر صادقانه بگویم، درد و دل کنم. این کتاب را سال 90 خریدم. امیدوارم استفادهی همزمان از علامت تعجب و سوال برای جمله روی جلد را بر ناشر و ویراستار ببخشید. سنت اشتباهی که به مدد شبکه های اجتماعی، گسترش هم یافته است. همینطور استفاده از سه نقطه را. به قول مرحوم ایوبی که در زنگ انشا به خاطراتم از او اشاره کردم: اکثر سه نقطهها زائد هستند. اگر حرفی داری بنویس و اگر نداری، مگر مریضی که سه نقطه میگذاری؟ تنها جایی که سه نقطه معنا دارد در مثال زدن است. آن هم وقتی حداقل …
فرهنگ اینستاگرام، در کنار خیلی چیزها از جمله حریم شخصی که از ما گرفت، عادت عکسبرداری از طبیعت را هم در ما کمرنگ کرد. سهم زیادی از تصاویری که این روزها میبینیم، یا چهرههای خسته و بهت زدهای است که در یک عکس 612 پیکسلی، در حاشیهی یک فنجان قهوه قرار گرفتهاند و یا لبخندهای مصنوعی نامتقارنی که اصرار دارند فرض کنیم “همین الان، یهویی!” ثبت شدهاند. گفتم این چند تا عکس را که از گلهای خیابان انداختهام اینجا برای شما بگذارم تا شاید لحظاتی، احساس خوبی در دلتان ایجاد کند. اگر اسمها را درست بدانم، گل شقایق است و گل بنفشه و نوعی از گل لاله که به آن گل لاله جامی شکل میگویند.
برای مائده: درباره توانایی فکر کردن و عادت ما به چشمهایمان
مائده، دوست خوب قدیمی من، کامنتی گذاشته بود که دوست داشتم جوابش اینجا باشد تا بیشتر و بهتر خوانده شود. اجازه بدهید ابتدا کامنت مائده را بیاورم: یادمه یه روز رفته بودم خونه پدربزرگم ( که ۲۰ روز قبل به رحمت خدا رفت) و دیدم داره شبکه ۴ نگاه میکنه یه برنامه نشون میداد به اسم معرفت که دکتر ابراهیمی دینانی مهمون برنامه بود موضوع بحثشون فلسفه و عرفان بود. بابابزرگم که داشت این برنامه رو نگاه میکرد به شوخی بهش گفتم من که سر در نمیارم چی میگن شما متوجه میشی؟ بهم گفت راستش متوجه خیلی از حرفاشون نمیشم اما مشخصه که حرفهای قشنگی میزنن و آدمهای باسوادی هستن واسه همین دوست دارم تا آخر برنامه رو ببینم. واقعا هم تا آخر برنامه پای صحبتهاشون مینشست. منم که اوایل با متمم و روزنوشته آشنا شده بودم همچین حسی داشتم …
چند روز پیش یک زن و شوهر خیابانگرد (از نوع سگ) دیدم. احساس کردم گرسنه و بی حال هستن. رفتم براشون غذا گرفتم و اومدم نشستم پیششون. نمیدونم چرا مردم از سگهای خیابانگرد بیسرپرست خوششون نمیاد. یا میترسن هار باشه. به نظرم خطر اینکه با آدمها بشینی و بعداً بفهمی هار بودن یا اینکه بی دلیل گازت بگیرن، خیلی بیشتره. خلاصه. نشستم و غذا بهشون دادم و کلی باهاشون حرف زدم و چقدر هم توجه میکردن! اصلاً باور نمیکنی. در گونهی انسان، چند ساله این قدرت توجه رو ندیدم. که بتونه یک ساعت بهت نگاه کنه و گوش بده. تحقیقات میگن متوسط Attention Span یا بازه زمانی توجه، برای ماها بین ۸ تا ۱۲ دقیقه است. خلاصه. غذاشون رو خوردن و دیدم رفتن پشت دیوار. بچههاشون رو قایم کرده بودن. اونها هم اومدن. یه تشکری کردن و بعد از هم …
درباره پیام نوروزی استاد شجریان: استاد اسطوره ای آواز و زندگی
توضیح: این مطلب را برای عصر ایران نوشتم و با اجازهی جعفر محمدی عزیز، اینجا هم منتشر میکنم. امروز پیام نوروزی استاد شجریان را دیدم و شنیدم. پیامی که بسیار آرامشبخش و شادی آفرین بود. قطعاً نه به خاطر اینکه ایشان با سر تراشیده در برابر دوربین قرار گرفته بودند و یا اینکه تلویحاً از بیماری سرطان که آن را تجربه میکنند سخن گفتند. اینها نمیتواند خبر خوشحال کنندهای باشد. مستقل از اینکه موسیقی سنتی را دوست داشته باشیم یا نه، استاد محمدرضا شجریان سرمایهای هستند که هر نوع بی احترامی به ایشان یا خوشحالی از هر نوع مشکل یا چالش ایشان، غیرقابل درک و توجیه ناپذیر است. چیزی که خوشحال کننده و آرامشبخش بود، نگاه این استاد بزرگوار به سرطان بود. وقتی که از آن به عنوان یک “دوست و مهمان پانزده ساله” نام بردند که “دستور داده موهای …
لحظه ها ناپیوسته نیستند و هیچ مرز و دیواری این سال را از سال دیگر جدا نمیکند تمام آنچه هست یک زندگی پیوسته است و اگر مرزی هست همین لحظه است که آنچه بر ما گذشته است را از آنچه بر ما خواهد گذشت جدا میکند این مرزها میتوانند جاودانه شوند اگر در آنها تصمیمی مهم و متفاوت بگیریم نشانه ی چنین تصمیم هایی هم معمولاْ این است که همان مردمی که آن مرزهای ناموجود را در کنارمان جشن میگیرند تصمیم های بزرگ ما و ساختن این مرزهای جاودانه را با دیده ی شک و تردید و شاید تحقیر نگاه میکنند لحظات تان ماندگار مرزهایتان استوار
یک اعتراف مربوط به سرگرمیهای پایانی سال: پاستیل خرسی شیبا
پیش نوشت: فکر میکنم کمتر چیزی به اندازهی لذت اعتراف برای انسان جذاب باشه. صنعت کلیسا طی دوران تاریکی اندیشه بشر، سالها بر ستونهای متعددی از غرایز بشری استوار بوده که فکر میکنم اعتراف یکی از اونهاست. این پاستیل خرسی شیبا و یکی از محصولات مورد علاقهی منه که به نظرم از همهی طیف محصولات هاریبو (که برند اول این صنعت محسوب میشه) خوشمزهتره. به نظرم در کنار دوغ زالی و گُرینه و موهیتوی بهنوش و کوکاکولا و دنت موزی و ماست و خیار هراز، نمونهای از محصولات بسیار شگفت انگیز خلقت هستند که قدرت خدا رو به خوبی نشون میدن (کلاً ما عادت داریم فقط وقتی یک چیزی رو میبینیم و شگفت زده میشیم یاد قدرت خدا میفتیم!): مهمترین ویژگی پاستیل برای من اینه که باعث میشه شکمم پر بشه و یاد گرسنگی نیفتم و وقتم برای خوردن ناهار و شام …
