از آن شبهایی که در جنوب تهران، پایین ایستگاه متروی علی آباد، زیرکوبی میکردیم و شیشههای نوشابه را از خانهها بر سرمان پرت میکردند (که چرا شمال را به جنوب وصل میکنید)، از آن روزهایی که مسیر متروی تهران تا کرج را پیاده میرفتیم، بعد از آخرین قطار شبانه راه میافتادیم و قبل از اولین قطار روزانه، میرسیدیم، از آن روزهایی که در بیابان، در پاسخ مدیرم که گفت: نزدیکترین دستشویی چقدر با تو فاصله دارد و گفتم: نمیدانم. اما نزدیکترین انسان، بیست کیلومتر دورتر است، از آن روزهایی که در سرمای بیست و هفت درجه زیر صفر مشهد کار میکردیم و کفشهایمان از سرما به کف سبد نصب کابل میچسبید و جدا نمیشد، از آن روزی که کلنگ دستگاه زیرکوبمان در بالاست زیر ریل حاشیهی تهران فرو رفت و معتادی را دیدم که فریاد کشان میآمد و میگفت: بی …
محمدرضا شعبانعلی
دوست خوبم مهدی تقوی، برای سال جدید به من مجموعه کتابهای در جستجوی زمان از دست رفته مارست پروست را هدیه داد. جدا از اینکه به هر حال، هدیه گرفتن احساس خوبی ایجاد میکند، احساس غرور هم کردم. این روزها، به کمتر کسی میتوانی چنین مجموعهای را هدیه دهی (احتمالاً دریافت کننده فکر میکند با او شوخی کردهای!) و البته کمتر کسی هست که چنین هدیهای را بگیرد و با دقت و جدیت، کلمه به کلمه بخواند. روزی که چنین مجموعههایی را از گزینههای هدیه دادن به من حذف کنند و بگویند “احتمالاً برای خواندن چنین حجمی وقت نمیگذارد”، بزرگترین داشتهی زندگیام را باختهام: هویتم را میگویم.
داشتم چای میخوردم. از سر بیکاری (و البته عادت همیشگی) جزئیات نوشته شده بر روی جعبهی چای را بررسی میکردم. دیدم نوشته که ما سیصد سال است که تلاش کردهایم طعم بهترین چای را برای شما به ارمغان بیاوریم. دوام یک کسب و کار، برای سیصد سال اتفاق سادهای نیست. این را کسانی بهتر میفهمند که یک کار گروهی راه اندازی کردهاند و بسیار دیدهاند که تیم، صبح تشکیل میشود و شب، در تنش و انزوا و انفراد، هر کس به خانهی خود میرود. در کشور خودمان، هیچ کسب و کاری را نمیشناسم که 300 سال پیوسته دوام داشته باشد. با تمام آنچه از استراتژی و آینده شناسی و تحلیل روندها و دینامیک سیستمها میفهمم، باور هم نمیکنم که تا صدها سال بعد، در این خاک ناپاک که به “نعمتهای بی زحمت” آلوده است، نطفهی کسب و کاری چنین با …
شنیدهام که میگویند طراحی خوب، معمولاً حس نمیشود. چیزی که بیشتر حس میشود طراحی بد است. نمیدانم این حرف چقدر درست است. بیشتر به نظرم میرسد پیام این حرف، آن است که طراحی نباید بیش از حد خودش را در چشم و ذهن طرف مقابل فرو کند! درست مثل شیکترین لباسها و گرانترین لباسها که ضمن زیبا بودن و چشم نواز و تن نواز بودن، جیغ هم نمیزنند و بیش از حد جلب توجه نمیکنند. اما فکر کنم همهی ما، گاهی، نمونههایی از طراحی را میبینیم که هم خوب هستند و هم حس میشوند. به این کتاب که عنوانش را نمیشود خواند نگاه کنید: این طرح جلد، مربوط به کتاب سکوت قدرت درونگراهاست که قبلاً در متمم در موردش صحبت کردهایم. حالا کتاب را در زاویهای دیگر گذاشتهام. اگر چه کیفیت عکس موبایل خوب نیست. اما فکر کنم عنوان Quiets …
برای سجاد سلیمانی: درباره زندگی موریانه ها و سیستم های پیچیده
به بهانهی عکسی از خانه موریانه ها، مطلبی بسیار کوتاه درباره زندگی موریانه ها نوشته بودم و در آنجا در پاسخ به سجاد سلیمانی عزیز، گفته بودم که کمی بیشتر (و البته همچنان کوتاه) درباره زندگی موریانه ها و انواع موریانه ها بنویسم. قبلاً هم توضیح دادهام که پست نوشتن خطاب به یک فرد مشخص را دوست دارم. معنای این نوع نگارش، آن نیست که مطلب محدود یا متعلق به فرد خاصی است و یا دیگران نباید آن را بخوانند یا اگر بخوانند برایشان جذاب یا مفید نیست. بلکه، در نوشتن برای یک مخاطب مشخص، چون دغدغههای او و سابقهی او را میدانی، میتوانی در مورد انتخاب مثالها، توضیحات و حتی تکرار مطالب یا مثالها یا اشارهها، تصمیم بهتری بگیری. اصل ماجرا درباره زندگی موریانه ها: سجاد عزیز. موریانه ها یکی از میلیونها و میلیاردها مثالی هستند که برای درک …
راه های موفقیت شغلی دیگر مانند گذشته نیست (مقدمه)
پیش نوشت صفر: این خاطره را قبلاً هم گفتهام. چند سال پیش یک بار، در یک سخنرانی در یک دانشگاه، دانشجویی پرسید که چه شد که شما الان موفق هستید و موقعیت نسبتاً خوبی دارید و همزمان رابطهی خوبی با مراکز علمی و نیز با مدیران کسب و کارهای بزرگ کشور دارید؟ دو دستاوردی که معمولاً با هم حاصل نمیشوند. من هم که مغرورتر از این روزها بودم و فکر میکردم واقعاً موفق محسوب میشوم (و تصویر چندصد دانشجو در یک سالن بزرگ و اساتید آنها که ردیف نخست را پر کرده بودند، این توهم را تقویت نیز میکرد) توضیح دادم که: فقط شاید بیشتر از همنسلان خودم تلاش کردهام. مطالعه و کار و صرف نظر کردن از تفریح و مهمانی و ترجیح دادن دستاوردهای بلندمدت به دستاوردهای کوتاه مدت. کمی هم در مورد برنامه روزانه و هفتگی و سالیانهی خودم …
ما قبلاً مطلب کوتاهی در متمم تحت عنوان چای یا قهوه؟ کدام بهتر است؟ منتشر کرده بودیم. من هم یک بار در بحث برنامه ریزی برای یادگیری خرده مهارتها، گفته بودم که چند هفتهای وقت میگذارم و سعی میکنم دانش و مهارت خودم را در مورد قهوه و تاریخچه قهوه و انواع قهوه و تفاوتهای آنها افزایش دهم. مطالبی هم جمع کردم و نوشتم و امروز که خواستم آنها را منتشر کنم، به عادت همیشه آخرین جستجو را در وب انجام دادم. هر وقت میخواهم مطلبی منتشر کنم این کار را انجام میدهم تا مطمئن باشم چیزی را که قبلاً گفته شده دوباره تکرار نمیکنم. نمیدانم بگویم متاسفانه یا خوشبختانه، متوجه شدم که دوست قدیمی و خوبم، حامد قدوسی که سالهاست وبلاگ ارزشمند و دوست داشتنی یک لیوان چای داغ را مینویسد، حدود ده روز قبل از اینکه من اعلام …
پیش نوشت صفر: طولانی بودن و بی سرو ته بودن این نوشته، آزاردهنده است. با نخواندنش، چیزی از دست نخواهید داد. پیش نوشت اول: قبلاً در جواب دوست عزیزم فواد انصاری، اشارههایی به فرهنگ سلبریتی پروری داشتم که برای خواندن این نوشته، بهتر است چشمی رنجه کنید و ابتدا آن را بخوانید. پیش نوشت دوم: داشتم کامنت سامان را میخواندم. حرفها و اشارههایش درست و زیبا بود و باید در موردش جداگانه بنویسم. خلاصهی حرفش این بود که تو، در آن زمان محدود قبل از نوروز، چگونه با خودت حساب نکردی که نمیتوانی سی مطلب منتشر کنی و وعدهاش را دادی؟ ما که از بیرون نگاه میکردیم، برایمان واضح بود که نمیتوانی. اعتراف میکنم که در دلم، چند دقیقهای میخندیدم. روزنوشتهها، هر چه نداشت، این را داشت که کم کم، نق زدن در لفافه به هنری تخصصی در میان ما …
امروز، دوستان عزیزم در شرکت شاتل، لطف کردند و من را هم برای حضور در همایش سالیانه شرکت شاتل که هر سال در فروردین ماه برگزار میشود دعوت کردند. امسال همایش در برج میلاد برای بیش از هزار نفر از اعضای خانواده شاتل برگزار شد. اگر چه به عنوان مهمان رفته بودم اما به دستور احمدرضا نخجوانی و مهندس شانه ساززاده، چهار یا پنج دقیقه با دوستان خوب شاتلی در رابطه با غبطهای که همیشه به فعالان حوزه تکنولوژی میخورم، صحبت کردم و همان حرف همیشگی را که بارها گفتهام در آنجا تکرار کردم که به نظرم در دنیای معاصر کسی که میخواهد جهان و عالم هستی و مسیر آیندهی آن را بفهمد، یا باید به عنوان پیش نیاز، تکنولوژی و فلسفه تکنولوژی را بفهمد و یا بهتر است در مورد دنیا، “شعر” بگوید و بس! البته شناخت تکنولوژی شرط …
برای یونا لرر نویسنده کتاب تصمیم گیری- آیا مغز، فریب خوردهی یک احساس است؟
قبلاً در مورد بعضی از کتابهای کتابخانهام و حاشیههای آنها، برای شما مینوشتم و اسمش را قصه کتابهای من گذاشته بودم. در ادامهی آن سبک،این بار میخواهم کمی در مورد حاشیه های مربوط به کتاب تصمیم گیری نوشته یونا لرر برایتان بگویم و یا اگر صادقانه بگویم، درد و دل کنم. این کتاب را سال 90 خریدم. امیدوارم استفادهی همزمان از علامت تعجب و سوال برای جمله روی جلد را بر ناشر و ویراستار ببخشید. سنت اشتباهی که به مدد شبکه های اجتماعی، گسترش هم یافته است. همینطور استفاده از سه نقطه را. به قول مرحوم ایوبی که در زنگ انشا به خاطراتم از او اشاره کردم: اکثر سه نقطهها زائد هستند. اگر حرفی داری بنویس و اگر نداری، مگر مریضی که سه نقطه میگذاری؟ تنها جایی که سه نقطه معنا دارد در مثال زدن است. آن هم وقتی حداقل …
