پیش نوشت: تاریخ این مطلب را تغییر دادم و بالاتر از سایر مطالب قرار دادم تا در این روزها، به تدریج کامنتهای آن را پاسخ بدهم. محصول نوروزی امسال ما، مدیریت توجه و اقتصاد توجه بود. این روزها، هر چه بیشتر فکر میکنم، بیشتر به نتیجه میرسم که ارائهی فایل صوتی منطقیتر از اجرای سمینار است. هر سال پنجاه تا هفتاد میلیون تومان هزینههای مستقیم و غیرمستقیم اجرای همایش به صورت فیزیکی میشد که به نظرم اثربخشی بیشتری هم (در مقایسه با تولید فایل صوتی) ایجاد نمیکرد و فقط هزینهی شرکت کنندگان را افزایش میداد. به هر حال، این پست را گذاشتم تا وقتی فایلهای مدیریت توجه و اقتصاد توجه را گوش دادید، اگر سوالی یا بحثی بود اینجا مطرح کنید. با وجودی که چهار ساعت و ربع دربارهی این موضوع حرف زدم، هنوز احساس میکنم میشد خیلی بیشتر حرف …
محمدرضا شعبانعلی
پیش نوشت: اصولاً اینکه ما آدمها راه میافتیم عکس میگیریم، توهین به عکاسهای حرفهایه. متاسفم که ابزارها و تکنولوژی اونقدر ارزون و در دسترس شده که امثال من، هم میتونیم عکس ثبت کنیم و هم چون هزینه نداره با دیگران به اشتراک بگذاریم. قبل از اینکه یاد بگیریم عکس انداختن یعنی چی. به هر حال. با نهایت پررویی و با عذرخواهی از اونهایی که هنر عکاسی رو بلدند (و با آرزوی اینکه من هم یاد بگیرم) دو تا عکس رو انداخته بودم و دوست داشتم بذارم اینجا بمونه: پی نوشت یک: ما این روزها توی ادبیاتمون، فکر میکنم به اندازهی کافی به دکتر مهدی حمیدی شیرازی جا و جایگاهی ندادهایم. شاید هم لج و لجبازیهای اخوان و نیما و شاملو با خود حمیدی (بیشتر از شعرش) باعث چنین شرایطی شده. چنانکه شاملو هنگامی که هوای تازه را وارد فضای ادبیات …
هنر ست گادین است که میتواند گاهی اوقات با حرفهای خیلی معمولی خواننده را خوشحال کند. گاهی هم با حرفهای خیلی غیرمعمولی، خواننده را متعجب کند. گاهی هم، هیچ کاری نکند. اما باز هم با رضایت او را بخوانی و از خواندنش لذت ببری. در کتاب Whatcha Gonna Do with That Duck مطلبی ساده و جالب دارد تحت عنوان: هدف گذاریهای غیرمعمولی (نامتعارف). گفتم بخشهایی از آن را برای شما تعریف کنم: هدف گذاری در کنار دوستان و آشنایان، همیشه برای من انگیزاننده بوده. همه جور هدف میشنوی. از کسی که میخواهد “فقر را در یک روستا ریشه کن کند” تا کسی که میخواهد “سهم بازار خود را دو برابر کند” یا کسی که میخواهد “استقلال مالی داشته باشد”. چیزی که خیلی بعید است بشنوی این است که کسی بگوید: هدف من این است که شکست نخورم. یا اینکه دلم …
پیش نوشت یک: آنچه در اینجا میبینید گزارشی مربوط به سرنوشت ایدهی تراست زون است که حدود 3 سال از تولد آن میگذرد و آنچه امروز میخوانید تقریباً بیانیهی مرگ آن است. شاید برای دوستانی که این فرصت را نداشتهام که از سه سال پیش تا کنون کنار هم باشیم، چنین داستانی، طولانی، خستهکننده و نامربوط به نظر برسد. این یک تعارف نیست. مطمئن هستم برای خیلی از عزیزانم که این نوشته را میخوانند، چنین خواهد بود. پیش نوشت دو: دلایل زیادی وجود داشت که این گزارش را ننویسم. شاید یکی از آن دلایل این باشد که سعی میکنم تلخ ننویسم. آنها که از نزدیک من را میشناسند میدانند که گاهی، در شرایطی که بسیاری از افراد دیگر، انگیزهی نفس کشیدن و ادامهی زندگی هم پیدا نمیکنند، آمدهام و نوشتهام و شوخی کردهام و حرف زدهام تا خودم هم در …
لحظه نگار: فاصلهی دنیای تو با دنیای من فقط سی سانتیمتر است اما…
فاصلهی دنیا، از آنجا که تو نگاهش میکنی و اینجا که من نگاهش میکنم، فقط سی سانتیمتر است. اما چه دنیاهای متفاوتی را میبینیم. من در پنجرهای که حتی هم سطح خیابان هم نیست، باید پشت نرده بمانم، تا امنیت را تجربه کنم و همنوعان دیگرم که خود را از سگ و گربه و موش و هر جاندار دیگری بالاتر میدانند، راهی به خانهام پیدا نکنند. ما جانشینان خداوند بر زمین، هر یک به دور خود میلهها و دیوارهای زیادی کشیدهایم تا از شر سایر جانشینان خداوند در امان باشیم! چون ظاهراً از تمام داشتههای خداوند، آنچه که بدان رشک میبریم، قلمرو وسیع قدرت اوست! پی نوشت صفر: این مجسمه همیشه آنجاست تا دنیا را بهتر از من ببیند و به من کمک کند دنیا را از نگاه او تصور کنم. پی نوشت یک: امروز از صبح ساعت چهار که …
لحظه نگار: عبادت مومن کار است (تبلیغات محیطی در شهر تهران)
پیشنوشت یک: هر کس در هر جای جهان، یک خدمت ارائه کند به زودی با این چالش مواجه میشود که چگونه ظرفیتهای خود را مدیریت کند. گاهی تقاضا بیشتر از ظرفیت است و گاهی ظرفیت، فراتر از تقاضا. این مسئله از هتلداری تا خطوط هوایی و از بیمارستانها تا آموزشگاهها وجود دارد و بحث مدیریت تقاضا هم به نوعی به همین مسئله اشاره دارد. افزایش هزینههای تبلیغات محیطی (که علتهای آن خارج از فضای اینجاست) از یک سو و به وجود آمدن رسانه های مجازی که بسیار ارزانتر هستند و اثربخشی آنها سریعتر قابل مشاهده و سنجش است از سوی دیگر، باعث شده که در مقاطعی از سال، ظرفیت فضای تبلیغاتی شهر تهران، بیشتر از تقاضا باشد که چنین چیزی در بسیاری از شهرهای بزرگ جهان، به شکلهای گاه مشابه و گاه متفاوت، مشاهده میشود. اصل بحث: سازمان زیباسازی شهرداری …
پیشنوشت: آنچه اینجا میخوانید، ادامهی یک سلسله بحث نسبتاً طولانی است. بنابراین بدون خواندن نکاتی در مورد زندگی موریانهها و سپس توضیحات اولیهی من در مورد سیستم های پیچیده و سپس یک کامنت طولانی از سجاد سلیمانی و سپس پاسخ من به سوال اولی که در آن کامنت مطرح شده، احتمالاً ارتباط برقرار کردن با آنچه در ادامه میآید، یا ساده نیست و یا ممکن است برداشتهای نادرست و سطحی ایجاد کند. پیش نوشت دو: سوال دوم مطرح شده در آن کامنت را بدون تغییر یا ویرایش در اینجا میآورم: دو) کاملا واقفم که بحثِ شناخت عمیق تا پیش نیاید، نمی توان آن را به سایر سیستم ها تعمیم داد و آن ها را فهمید یا تحلیل کرد. اما داشتن سوالاتی در ذهن می تواند در مسیر شناخت، کمک شایانی به ما بکند. برای نمونه، من سیستم اقتصاد جهانی را …
لحظه نگار: نقش ماندگار یک تصادف (تصویر شیشه از پرنده)
علیرضا نخجوانی، عکسی را نشانم داد که حیفم آمد با شما به اشتراک نگذارم. آنها در خانهشان، شیشهی تمیز و شفافی دارند که پرندهها خیلی وقتها آن را نمیبینند و با آن برخورد میکنند. متاسفانه در یکی دو مورد، فوت هم کردهاند. تصویری که در اینجا میبینید، نقش بر جا مانده از کبوتر بر روی شیشه پس از برخورد با شیشه است. چون ظرافتهای عکس به خوبی دیده نمیشد، بخشی از جای پرهای پرنده را در تصویری جداگانه برایتان گذاشتم. دیدن حاصل این تصادف، خوشحالکننده نیست. اما همچنان تصویری زیباست.
درباره موضع گرفتن: یکی از المانهای کلیدی در شکل گیری برند شخصی
پیش نوشت یک: من خیلی از کلمهی برند خوشم نمیآید. چون این روزها همه به همه چیز برند میگویند. اگر در یک میوه فروشی بروید و ببینید که همهی میوهها را هلو نامیدهاند، فکر میکنم شما هم دیگر کلمهی هلو را دوست نداشته باشید. قدیمها اصطلاح خندهدار مارک و مارک دار مد بود. میرفتند خرید میکردند میگفتند: رفتیم لباس مارکدار خریدیم. همین شد که گران شد. و من که آن زمان، کت و شلوارهایمان را از از مغازههای معمولی جنوب تهران میخریدم، نگاهی به داخل کتهایم میکردم و میدیدم که لباس من هم مارک دار است! نه یک مارک. حتی دو یا سه مارک. آن زمان کارگاههای دوخت زیرپلهای وقتی میخواستند لباس خیلی لوکسی تولید کنند، روی هر جیب آن، یک مارک متفاوت میدوختند! این بود که من یک دست کت و شلوار داشتم که از سمت جیب چپ داخل …
به بهانه کتابی درباره تاریخچه تغییر ساعت (ساعت تابستانی و زمستانی)
مدتیه یه کتاب پیدا کردهام به اسم Seize the Daylight (دنبال یه چیزی در مورد تغییر ساعت کامپیوتر میگشتم اشتباهی پیدا شد!). یه نویسندهای به اسم دیوید پِرِراو نوشته. به ماجرای تغییر ساعت در یک نیمه از سال اشاره میکنه و تاریخچه تغییر ساعت و شکل گیری ساعت تابستانی و زمستانی. انبوهی از نکات و تحلیل های جالب داره و پنج شش قرن اخیر رو در مورد ساعت (که به شکل مکانیکی و با طراحی امروزی در جوامع حضور داره) مرور کرده. تاثیر تغییر ساعت بر کشاورزی، بر جرم و جنایت، مخالفتهای مردم و مسئولین و کلیسا با تغییر ساعت. چالشهای بزرگ در کشورهای مختلف جهان. عدم پذیرش مردم. استفاده از لغت ساعت جدید و ساعت قدیم در اکثر کشورها طی صد سال اخیر و بحثهای مشابه. روی عادتی که دارم قبل از نوشتن هر مطلبی، سرچ میکنم که مطمئن …
