چند سال است که هر شنبه در بالای ایمیلی که به عنوان خبرنامه میفرستیم، جملهای را مینویسم. گاهی از حرفها و نوشتههای خودم است و عموماً ترجمهای از آنچه در کتابهای دیگران خواندهام. احساس کردم شاید بد نباشد آن را به تدریج در اینجا بگذارم تا دسترسی بهتری به آنها داشته باشیم. این فایل PDF حاوی ۲۰ جملهی مربوط به ۲۰ هفتهی نخستی است که ارسال خبرنامه هفتگی شروع شد: [icon name=”download” class=”” unprefixed_class=””] دانلود فایل PDF جملههای هفتگی (بیست هفتهی نخست) #جمله های هفتگی
محمدرضا شعبانعلی
نمیدانم این حرفم تا چه حد درست است، اما در لحظهای که این مطلب را مینویسم، آن را باور دارم. زمانی که با تصمیم گیری به عنوان یک علم آشنا شدم و بیشتر و دقیقتر برای جزئیات و حاشیههای آن وقت گذاشتم، به این باور رسیده بودم که یکی از بهترین شیوههای شناخت انسانها، توجه به تصمیمها و انتخابهای بزرگ آنهاست. البته میدانم که صفت بزرگ برای تصمیم گیری، یک مفهوم ذهنی است و برای همهی ما معنای یکسانی ندارد. اما در حد چند مثال، فکر میکنم خرید خودرو به نسبت خرید گوشی موبایل (لااقل در کشور ما که خودرو گرانقیمت است) تصمیم بزرگتری است. یا تصمیم ازدواج نسبت به انتخاب یک تئاتر برای تماشا در آخر هفته. یا انتخاب رشته دانشگاهی در مقایسه با انتخاب یک استیکر و اسمایلی برای پایان مکالمه در نرم افزارهای پیام رسان. یا انتخاب شهر محل زندگی در مقایسه …
تقریباً همهی ما از نخستین سالهای کودکی، پروانهها رو میبینیم. اما متاسفانه مثل خیلی چیزهای دیگه بهشون عادت میکنیم. این عادت گاهی چنان عمیق میشه که این موجودات زیبا دیگه نمیتونن توجه ما رو به خودشون جلب کنند و عمر چند هفتهای خودشون رو آرام و بیصدا در کنار ما میگذرونند و میمیرند. زمانی که در متمم، زنگ تفریح مهاجرت پروانه ها منتشر شد، سعی کردم یک بار دیگه حضور این موجودات زیبا در اطرافمون رو جدی بگیرم. این روزها که حجم کارم به طرز نامتعارفی بالاست، گفتم شاید چند عکس که از پروانهها ثبت کردهام، هم یادآور زیبایی اونها باشه و هم بهانهای برای به روز کردن روزنوشتهها. قطعاً لذتی که از دیدن عکسها میبرید، کمتر از لذتی خواهد بود که من در جستجوی تک تک آنها تجربه کردهام، اما امیدوارم باز هم به لذت دیدنش بیارزد. پی نوشت: همون …
لیلا زیر مطلبی که برای زینب دستاویز تحت عنوان چند پیشنهاد برای وبلاگ نویسی منتشر کرده بودم، کامنتی گذاشته بود که حس کردم شاید بهتر باشد اینجا در موردش کمی بنویسم. سلام. من یک مسئله با وبلاگ نویسی دارم، هیچ بهبودی در نوشتههام حس نمیکنم. به جزء نوشتههای داخل وبلاگم، الان دوماه هست که به صورت مستمر هر روز در دفترم مینویسم به غیر از دو روز در این مدت. سبک نوشتن خودم رو هم نمیتونم پیدا کنم، گاهی طنز مینویسم، گاهی جدی و گاهی نوشتههای احساسی. از روند خودم راضی نیستم و تا الان چندین بار خواستم کلا وبلاگم رو حذف کنم ولی اینکار رو نکردم، حس میکنم مطلب مفیدی برای ارائه ندارم. میدانم که کمالگرا هستم و البته تا اینجا خیلی با این کمالگرایی مبارزه کردم که به نوشتن ادامه دادم و مطمئن نیستم این نقصی که میبینم مربوط …
خوب یادم هست که اولین بار برای اینکه روی CD طرح چاپ کنم و بفروشم، پرینتر جوهرافشان خریدم. تازه کرک کردن و Patch بعضی برنامههای مهندسی را – که آن زمان خیلی سادهتر از این روزها بود – یاد گرفته بودم و آنها را روی CD رایت میکردم و امانت در چند مغازه میگذاشتم تا بفروشند. اما حرفم این نیست. وقتی که با هزار سختی و دشواری، پول جمع کردم و پرینتر خریدم، قبل از تست چاپ روی CD، عکسی را که همیشه آرزو داشتم به دیوار خانهام باشد، پرینت گرفتم. میدانستم جوهر زیادی مصرف میکند. اما نمیتوانستم در برابر این وسوسه مقاومت کنم. عکس، مربوط به قسمتی از سحابی عقاب (NGC6611) بود که به اسم ستونهای خلقت / ستونهای آفرینش یا Pillars of Creation شناخته میشود. البته آن عکس مربوط به سال ۱۹۹۵ میلادی بود و در آن زمان به علت محدودیتهای …
به جای کتاب چه میخوانید؟ (یادداشت برداری از حرف دوستانم)
چهار قسمت قبلی این بحث: درباره روش کتابخوانی (ما کتاب نمیخوانیم) نکاتی در مورد کتاب و کتابخوانی (روایتی از نکاتی که دوستان عزیزم مطرح کردند) لااقل در مدرسه بمان و بدُزد (چه شد که به هر شکلی از کتابخوانی راضی شدیم) به جای کتاب خواندن چه کاری انجام میدهید؟ آنچه در ادامه میخوانید، یادداشتهایی است که من پس از خواندن نظرات دوستانم نوشتهام. الزاماً روایت دقیق حرف دوستانم نیست. اما نکاتی است که همزمان با خواندن حرف آنها ثبت کردم. آنها را اینجا مینویسم تا ادامه دادن مسیر نگارش این سلسله مطالب برایم سادهتر شود. برخی از ویژگیها و کارکردهای کتاب [icon name=”chevron-left” class=”” unprefixed_class=””] فراهم آوردن فضای اندیشیدن در خلوت و به تعبیر دیگر تجربه انفرادی جهان [icon name=”chevron-left” class=”” unprefixed_class=””] وادار کردن ما به تفکر است. [icon name=”chevron-left” class=”” unprefixed_class=””] یک پیام یک طرفه (منولوگ) انگیزههای کتابخوانی [icon name=”chevron-left” class=”” …
به جای کتاب خواندن چه کار دیگری انجام میدهید؟
پیش نوشت یک: این نوشته، در ادامهی چند نوشتهی دیگر است که فکر میکنم مناسب است قبل از خواندن این مطلب خوانده شوند: درباره روش کتابخوانی (ما کتاب نمیخوانیم) نکاتی در مورد کتاب و کتابخوانی (روایتی از نکاتی که دوستان عزیزم مطرح کردند) لااقل در مدرسه بمان و بدُزد (چه شد که به هر شکلی از کتابخوانی راضی شدیم) پیش نوشت دو (برای این مطلب و مطالب آتی در این زمینه): این نوشته (و برخی دیگر از مطالبی که در این زمینه در آینده خواهم نوشت) بیش از آنچه که عرفِ نوشتههایی از این سبک است، شخصی هستند. نمیتوانم ادعا کنم که حرفهایی علمی هستند (به این معنا که تحقیقی رسمی و روشمند برایشان انجام شده). بلکه بیشتر از جنس درون نگری محسوب میشوند. به این معنا که سعی کردهام به عنوان کسی که با کتاب بزرگ شده و با کتاب زندگی کرده، …
آپدیت: همان پست قبلی را آپدیت کردم که پیگیری راحتتر باشد. نسخهی ۴۵۰۰۰ کلمهای را میتوانید از طریق لینک زیر دانلود کنید: دانلود آخرین ویرایش کتاب پیچیدگی و سیستمهای پیچیده صفحهی ۹۸ تا ۱۰۳ جدید است. جایی که در مورد تصادفی بودن صحبت کردهام. البته باید بسیار بسط داده بشه. اما فعلاً تا همینجا آپلود کردم. ————————————- نسخهی ۴۱۰۰۰ کلمهای را میتوانید از طریق لینک زیر دانلود کنید: دانلود نسخه ۴۱ هزار کلمهای کتاب پیچیدگی ————————————- آخرین نسخه از کتاب پیچیدگی را – که در اینجا برای دانلود میگذارم – چندان دوست ندارم. نسبت به نسخهی قبلی حدود ۱۰ صفحه به آن اضافه شده و البته برخی مطالب در قسمت پایانی کتاب جابجا شده است. توضیحاتی که به نظم و بینظمی مربوط است و همچنین بخشی که با عنوان ماشین بخار مطرح شده، مربوط به ویرایش آخر هستند. مطالب بخش آخر هنوز پیوستگی کامل ندارند …
نام مدرسهای که کلاس اول تا چهارم دبستان را در آن درس خواندم، شیخ طوسی بود. مدرسهای کوچک و دولتی در جنوب شرق تهران. نزدیک به خیابان هفدهم شهریور و پایینتر از جایی که امروز به بزرگراه محلاتی شناخته میشود و آن سالها، کوچهای باریک بیش نبود. شاید علت اینکه در میان خیل بزرگان ایران و اسلام، به او کمتر از بسیاری دیگر ارادت داشتهام و دارم، این است که شیخ طوسی را بیش از آنکه به واسطهی خدماتش به اسلام بشناسم، به عنوان ساختمانی قدیمی در خیابان مخبر در جنوب شرق تهران به خاطر دارم که بهترین سالهای کودکیام را – مانند بسیاری از مدارس دیگر در بسیاری از نقاط جهان – بلعید و هرگز پس نداد. میانْ توضیح: همیشه گفتهام که کاش بیشتر دقت کنیم که اسم چه کسانی را روی چه چیزهایی میگذاریم. چون تاثیر نامها بر اشیاء …
این عکس خیلی هم جدید نیست. اما به هر حال متعلق به هفتههای اخیر است که بار دو پروژهی سنگین – سمینار و دانشگاه – از دوشم برداشته شده و این را از چهرهام میتوان فهمید (لااقل خودم حس میکنم میشود فهمید. شاید هم اثر تلقین باشد). حالا که این عکس را گذاشتم. دوست داشتم یک سلیقهی کاملاً شخصی را هم با شما در میان بگذارم. همهی عکسهای دنیا را به سه دسته تقسیم میکنم و دقیقاً به همین ترتیب دوستشان دارم:
