ماجرای من و کتاب رابرت پیرسیگ به اسم Zen and The Art of Motorcycle Maintenance یه ماجرای طولانیه. فکر میکنم پنج سال توی ویترین کتابفروشی دیده بودمش و هر بار فکر میکردم که بخرمش یا نه. اما نهایتاً پشیمون میشدم. شاید به خاطر آلرژی من به کلمهی ذن باشه. توی نگاه من، از اون کلمههاییه که میخواد به زور یه عالمه ایده و مفهوم و معنای اضافی رو تحمیل کنه به چیزهای خیلی عادی و معمولی. اما خوب. به تدریج یاد گرفتم که توی ادبیات انگلیسی، هر وقت فکر میکنن یه حرف حسابی دارن میزنن و یه کم عمیق فکر کردهان، از این اصطلاح استفاده میکنن و Zen برای اونها جنسِ “مکتب فکری” نداره. نمونهی خوبش هم کتاب Presentation Zen که گری رینولدز نوشته و قاعدتاً قصد نداره استفاده از پاورپوینت رو به عنوان یک ابزار مکتبی ترویج و تبلیغ کنه. …
محمدرضا شعبانعلی
استعفای محمدعلی بهمنی – نمونهی دیگری از چالش پایش و پالایش
خبر استعفای محمدعلی بهمنی از ریاست شورای ترانه دفتر موسیقی وزارت ارشاد در میان انواع خبرهای سیاسی و اقتصادی که این روزها خوراک بحثها و نُقل مجالس و زغال کورهی سایتهای خبری هستند، گم شد و چندان که باید و شاید، به آن پرداخته نشد. در حالی که این خبر، اگر چه در ظاهر به حوزهی هنر مربوط است، اما اگر از دورتر و در قابی بزرگتر به آن نگاه کنیم، بخشی از چالش بزرگی است که در حوزههای اقتصادی و سیاسی و اجتماعی، نمونههای فراوانی از آن میبینیم و من نامش را چالش پایش و پالایش میگذارم. نمیدانم برای توصیف این استعفا چه تیتری مناسب است. آیا باید آن را استعفای یک مدیر دولتی بخوانیم یا استعفای یک شاعر از یک پست مدیریتی دولتی. وقتی میگوییم استعفای مدیر دولتی، بر این نکته تأکید داریم که اصالت با جایگاه است و ارجِ اصلی این فرد …
به بهانهی فیلم فراری (به کارگردانی علیرضا داوودنژاد)
چند شب پیش، یکی دو ساعت وقت خالی لابهلای کارهایم پیدا شد و به پیشنهادِ یکی از سرویسهای پخش آنلاین فیلم، نشستم و فیلم فراری کارِ علیرضا داوودنژاد را دیدم. حتماً برای شما هم پیش آمده که هنگام مشاهدهی فیلم، تئاتر یا هر اثر هنری دیگری، وارد دنیای ذهنی خودتان بشوید و موازی با اثر هنری، به گشت و گذار در خاطرات و خطورات ذهن خود بپردازید. برای من هم چنین شرایطی پیش آمد و در دنیای خودم فرو رفتم. بنابراین آنچه در ادامه میبینید نه ارتباط چندانی به روایت فیلم فراری دارد و نه نقد فیلم محسوب میشود؛ بلکه صرفاً تداعیهایی است که در هنگام مشاهدهی این فیلم در ذهن یک بیننده شکل گرفته است. در عین نامربوط بودن نوشتهی من، شاید اگر قصد داشته باشید فیلم را ببینید، بهتر باشد این نوشته را بعداً بخوانید (به قول فیلمبازها، ممکن …
نقش کمیت در کنار کیفیت؛ درباره شکست استارت آپ ها و ناکامیهای دیگر
این نوشته، حرف چندان تازهای ندارد. تکرار حرفهای قدیمی است؛ به بهانهای جدید. هفتهی گذشته، گروهی از دوستانم که سال پیش – تقریباً همین فصل – استارت آپ کوچک خود را راهاندازی کردند، دور میز کافیشاپ نشستند. کافیشاپی که هفتهای یکبار در آنجا جلساتشان را برگزار میکردند. اما موضوع این آخرین جلسه کاری، بحث تصفیه و انحلال تیمشان بود. مهمترین چالش جلسه هم، نه بررسی علت ناموفق ماندن آن تلاشها، بلکه شیوه تقسیم و سرشکنکردن هزینههایی بود که در این یکسال انجام شده بود. ماه گذشته، دوستی که دو سال بود برای تبدیل شدن به یک مشاور حرفهای تلاش میکرد و شبکه های اجتماعی را از عکس و آرزوهای خود پر کرده بود، پس از اینکه نتوانست موفقیت مورد انتظار خود را بهدست بیاورد، با استناد به رزومهای که در آن هیچ اشارهای به دو سال آخرش نشده بود، شاد …
به نیتِ بهروز شدنِ روزنوشتهها و با هدف تأکید مجدد برای اینکه در هر وضعیت و در کنار هر رویدادی، هنوز هم فرصت یادگیری و مدلسازی وجود دارد، گفتم چندخطی در اینجا بنویسم. آنچه مینویسم، نه علمی است و نه مستند. بلکه صرفاً حاصل چیزی است که در طول سالهای گذشته، در انواع رابطهها از دوستی و خانوادگی، تا اقتصادی و سیاسی، تجربه کردهام و به عنوان یک الگو – هر چند غیردقیق یا حتی نادرست – در ذهنم ثبت شده است. برای حرفهایم شکل هم ترسیم کردهام تا بیانش سادهتر باشد: بر این باور هستم که این مدل را بیشتر میتوان برای رابطه عاطفی بهکار برد. البته در اینجا معنای گستردهتر رابطه عاطفی را مد نظر دارم که اگر چه شامل رابطههای عاشقانه میشود، اما به آن محدود نیست. هر رابطهای که در آن سرمایهگذاری وجود داشته باشد و طرفین، …
پیش نوشت: تاکنون چند مرتبه به روایت بخشهایی از کتاب کانکتوگرافی پاراگ خانا پرداختهام که همهی آنها برچسب #کانکتوگرافی دارند و به سادگی میتوانید مجموعهشان را ببینید. این را هم بگویم که ابایی نداشتهام تا هر از چندگاهی، کانکتوگرافی را بهانه کنم تا به حاشیههای مهمتر از متن – البته بر اساس قضاوت خودم – بپردازم و به همین علت، با وجودی که تا این لحظه، در اینباره، کم ننوشتهام، هنوز از صفحهی ۱۰ این کتابِ ۴۵۰ صفحهای رد نشدهایم. این بار هم، حرفهایم را با مقدمهای خارج از متن آغاز میکنم و سپس به سراغ کتاب میرویم. سرگرمی لحظههای استراحت هر یک از ما، برای لحظات استراحت خود، کارها و سرگرمیهایی داریم که ممکن است در نگاه دیگران، پوچ و بیاهمیت، یا عجیب و بیخاصیت جلوه کنند. یکی از سرگرمیهای اوقات فراغت من، پیگیری اخبار مربوط به افراد و قبیلههایی …
پیش نوشت: مطلبی که در اینجا مطرح میکنم، نه تازه است و نه پیچیده. ضمن اینکه همهی ما به شکلهای مختلف با آن برخورد کردهایم. اما صرفاً به علت اهمیت آن، و نیز اینکه مصداقهای متعددی از آن را طی ماههای گذشته مشاهده و تجربه کردم، گفتم شاید بد نباشد در اینجا به آن اشاره کنم تا کمی بیشتر به آن فکر کنیم. پشتکار خوب است پشتکار یا همان Persistence (یا به قول عربزبانها: اصرار) ، صفت مثبتی است که همهی ما دربارهاش بسیار شنیده و خوانده و نوشتهایم. بعید میدانم بتوان فرد موفق و رشدیافتهای را پیدا کرد که نقش پشتکار را در موقعیت و جایگاه و دستاوردهایش، کوچک و کماهمیت بشمارد. تصویر کسی که مدام میبازد و زمین میخورد و دوباره برمیخیزد و ادامه میدهد، بخشی از تصویر ذهنی ما از کارآفرینان و قهرمانهای بزرگ کسب و کار است. کارتون زیر …
تذکر: متن نزدیک به ۵۳۰۰ کلمه است. حرف خاصی هم در آن نیست. از کلمات صریح و تند هم استفاده شده و کسانی که عادت به خواندن متنهای پاستوریزه با احترام بیمارگونه به مخاطب دارند، از صراحت آن لذت نخواهند برد. ضمناً ادیت هم نشده و اگر میخواستم توصیهی قتل کلمات را به کار ببرم، به نظرم نصف آن قابل حذف است. ترجیح من این بوده که دربارهی مسائل این روزها چیزی ننویسم. نه برای اینکه شرایط را نمیبینم یا برایم مهم نیست که اتفاقاً بسیار نزدیکتر از بسیاری از دوستانم، سختیها و تلخیها و دردها و دردسرهایش را تجربه میکنم؛ اما عادت نداشتهام که آنها را با کسی به اشتراک بگذارم. ضمن اینکه راستش را بخواهید، تقریباً در هیچ مقطعی از زندگی، آسانی را چندان تجربه نکردهام که این روزها را دشوارتر از متوسط مسیر زندگیام ببینم. علت دیگرِ بیمیلی به …
با توجه به اینکه اخیراً عکسی از بعضی سبزیجات و علوفههای روی زمین منتشر کردم (ریحونها)، حس کردم انتشار یک عکس از خودم هم منطقی باشه. البته علت دومش هم مثل همیشه، بهانهای برای بهروز کردن وبلاگه؛ در وقتهایی که حرفی برای گفتن ندارم، یا حرفهایی که دارم گفتنی نیستند.
هنوز مهر قرارداد استخدامم خشک نشده بود. یک پروفرما از شرکت آلمانی – که شرکت ما نمایندهاش بود – رسیده بود و قیمت در آن نادرست تایپ شده بود. باید اسناد مناقصه آماده میشد و فرصت هم نبود تا اصل پروفرما دوباره ارسال شود. آقای مدیر صدایم کرد و گفت: آهای. بیا تو حمال. این رو وقتی میگفت که توی یه چیزی، مثل یه چیزی گیر کرده بود. همهمون میدونستیم. رفتم و پروفرما رو انداخت جلوم گفت: اون آشغال داده، این عوضی هم امضا کرده، اون گاو هم فرستاده بدون چک کردن. منظورش از آشغال مدیر فروش شرکت آلمانی بود. عوضی هم معاون مدیرعامل بود که اسناد رو امضا میکرد. گاو هم، خانم منشی اون شرکت بود. گفتم: دوباره پرینت بگیریم؟ گفت: تابلو میشه. گفتم بذارید یه کم تلاش کنم. اسکنر و پرینتر لیزری جوهرافشان رو از خانم منشی – …
