پیشنوشت: امیرمحمد قربانی زیر مطلبی که با عنوان معیارهای انتخاب شغل نوشته بودم، دربارهی معیارهای انتخاب رشته صحبت کرده بود. البته نه انتخاب رشته دانشگاهی؛ بلکه انتخاب رشته برای مطالعه و یادگیری تخصصی و به نوعی فرو رفتن در یک رشتهی تخصصی و فرا رفتن از متخصصان دیگر آن حوزه. در این زمینه حرفهای بسیاری میتوان زد و من هم اینجا و آنجا، پراکندهگوییهایی در اینباره داشتهام. بنابراین بخشهایی از این حرفها، تکرار حرفهای پیشین من – حداکثر به بیانی تازه – محسوب میشوند. ضمناً آنچه در اینجا مینویسم، مقدمهای است بر حرفهای دیگری که در آینده، حول این موضوع مطرح خواهم کرد. اصل مطلب: حرفهایی که در اینجا میزنم، یک چارچوب علمیِ مُتقَن و استوار ندارد و صرفاً تصویری است که با بررسی دوستان و آشنایان و دانشجویان دور و نزدیک، در ذهنم نقش بسته است. پس آن را در حدِ روایتی از تجربهی فردیام بخوانید …
محمدرضا شعبانعلی
پیشنوشت یک: زیر مطلبی که با عنوان نوجویی و نوخواهی نوشته بودم، یوسف عزیز به مطلبی از دکتر سروش دربارهی قناعت اشاره کرد (مطالبی که ایشان در حاشیهی تفسیر و تدریس باب ششم بوستان سعدی بیان کردهاند) و پیشنهاد کرد که من هم چند خطی دربارهی قناعت بنویسم. همچنانکه به یوسف گفته بودم، سعی کردم نوشتن این مطلب را به تأخیر بیندازم تا به فکرها و خواندهها و شنیدههایم سر و سامانی بدهم که البته چنین فرصتی – آنچنانکه دوست داشتم و میخواستم – فراهم نشد. این بود که تصمیم گرفتم حالا که نوشتن روزنوشتهها مدتی به تأخیر افتاده، آن موضوع را به بهانهای برای نوشتن تبدیل کنم. این را هم بگویم که زیر مطلب تمرین تفکر تحلیلی، موضوعی را مطرح کرده بودم و بابک یزدی هم در ادامهاش حرفهای خوب و ارزشمندی را مطرح کرده بود که آنها را هم میتوانید …
نوع مطلب: گفتگو با دوستان خطاب به: مصطفی خودمانی موضوع: مصطفی زیر مطلبی که با عنوان شاخص های موفقیت حداقلی نوشته بودم، پیشنهاد کرده بود شاخص هایی دربارهی انتخاب شغل و ورود به بازار کار بنویسم (و البته تأکید کرده بود که حرفهایی مثل انتخاب میان شغل دولتی و خصوصی و رویاهایت را چند میفروشی را خوانده است). پیشنوشت: مصطفی. میدانم که روزنوشتهها را به دقت میخوانی و پیگیر درس خواندنت در متمم هم هستم. به همین علت، این را هم میدانم که حرف تازهای ندارم که پیش از این، جایی نگفته یا ننوشته باشم یا تو ندیده و نخوانده باشی. این را هم میدانم که میدانی پاسخ مناسب به بحث معیارهای انتخاب شغل را صرفاً با یک کار چارچوبدار و نظاممند میتوان پیدا کرد. به این معنی که فرد یا افرادی بنشینند و وقت بگذارند و با طراحی پرسشنامه و همینطور اجرای …
از دورانی که گاه و بیگاه، بخشهایی از کتاب #کانکتوگرافی پاراگ خانا رو نقل میکردم مدت نسبتاً زیادی (در حدود یکسال یا بیشتر) میگذره. برای کسانی که اون سلسله مطالب رو یادشون نیست، عنوان مطالب قبلی رو دوباره تکرار میکنم: نگاهی تازه به جغرافیای جهان پلهایی به جای دیوار یکپارچگی عمودی و یکپارچگی افقی آمادگی برای زندگی در جهانی با یکپارچگی افقی مگاترندها (ابر روندها) در جهان امروز سرنوشت همهی دیوارهای جهان بحث کانکتوگرافی از این نظر برای من جذاب بود و هست که ساختار جهان جدید رو بهمون یادآوری میکنه. عمداً از اصطلاح «یادآوری» استفاده میکنم. چون فکر میکنم همهی ما به نوعی تغییرات ساختار قدرت و حاکمیت در جهان رو تجربه کردهایم و میکنیم؛ اما گاهی لازمه نویسندگان و متفکرانی پیدا بشن و این تغییرات رو به شکلی شفاف و چارچوبدار، دوباره در پیش چشمان ما ترسیم کنند. …
کوتاه به بهانهی کتاب پوست در بازی – نسیم طالب
پیش نوشت: این مطلب را در پاسخ متنی که سعید رمضانی زیر بندبازی زندگی دربارهی انتشار ترجمه کتاب Skin in the Game نوشته بود مینویسم. ابتدا میخواستم حرفهایم را در قالب کامنت بنویسم، اما گفتم شاید نوشتن آن به شکل یک مطلب مجزا، باعث شود دوستان بیشتری متوجه انتشار این کتاب بشوند. اصل حرفها: سعید جان. کتاب پوست در بازی به دستم رسیده و مشغول خوندنش هستم. قاعدتاً در متمم هم باید به شکل مستقل معرفی بشه. اگر چیزی دربارهاش ننوشتم به این علته که خوندنش به پایان نرسیده بود؛ نه اینکه ازش بیاطلاع باشم. چند مورد در ذهن داشتم که خواستم اینجا برات بنویسم. مورد اول اینه که خسته نباشی. امیدوارم تو و همهی کسانی که به نوعی کمک کردند تا این پروژهی ترجمه بتونه با موفقیت به پایان برسه، از نتیجهی کار راضی باشید و استقبالی که از این کتاب …
همه بندبازانی هستیم با تماشاچیانی چشمانتظار سقوط
چند ماهی است که اتفاقهای مختلف و چالشهایی که برای افراد و کسب و کارها به وجود میآید، مرا بیش از پیش به باوری که سالهاست در پس ذهنم دارم و آن را هر روز به خودم میگویم، مطمئنتر میکند. نه فقط مسئلهی دکتر نجفی – که من دِینِ شخصی هم به ایشان دارم – و نه مسائلی مانند ماجرای اسنپ که هر دو اردوگاهِ درگیر، در دفاع از عقیدهی خود، تحریم پلتفرم را درخواست میکنند؛ مثالها از این دست بسیارند و هر روز، نمونههای مختلفی را میبینیم و میشنویم و هر کس در زندگی شخصی و شغلی خود نیز، مصداقهای فراوانی از این جنس را تجربه میکند. همیشه هر وقت هر یک از دوستانم در زندگی شخصی یا کسب و کار خود، در حال رشد و پیشرفت است و لبخند و تشویق دیگران، چشم و گوشش را پُر کرده …
پیشنوشت: یکی از دوستان من، در گذشته در اینستاگرام خیلی فعال بود و دربارهی دیجیتال مارکتینگ و اینجور چیزها حرف میزد. پست و عکس و استوری و هر چیزی که داشت در زمینهی دیجیتال مارکتینگ و سئو و ترافیک وبسایت و اینجور چیزها بود. یه روز بدون هر مقدمهای یه پست گذاشت و گفت: «اگر از نخ دندون استفاده نمیکنین، مسواک هم نزنین که هیچ خاصیتی نداره.» معلوم شد که اون روز دندونپزشک رفته و ظاهراً هزینهی مطب (و البته درد دندون) بهش در حدی فشار آورده که استراتژی محتوا رو فراموش کرده و یادش رفته که دندون و نخ دندون، به هیچ بهانهای در سرفصلهای دیجیتال مارکتینگ گنجوندنی نیست. این دوست عزیز تا ماهها مثال استاندارد من در بحث و گفتگوهای مربوط به استراتژی محتوا بود تا امروز که – ظاهراً به نفرین اون گرفتار شدم و – خودم میخوام …
«عکس من را به دیوار ادارهها و شرکتها نزنید؛ عکس فرزندان خودتان را به دیوارها نصب کنید تا بدانید که باید برای آنها و آیندهی آنها کار کنید.» این جملهها را رئیسجمهور جدید اوکراین گفته است (منبع). ولودیمیر زلنسکی (Volodymyr Zelensky) که به تازگی قدرت را در اوکراین در اختیار گرفته، به اجرای برنامههای طنز مشهور است و هیچ نوع سابقهای در سیاست ندارد (فرض کنید کسی مثل مهران مدیری یا رامبد جوان یا امیرمهدی ژولهی خودمان). او که قبلاً در برنامههای طنز خود هم، نقش فردی را که به ریاستجمهوری رسیده بازی کرده بود؛ اکنون واقعاً در این جایگاه قرار گرفته است و با توجه به اینکه در قالب یک انتخابات (و نه مثلاً یک کودتا) در رأس قدرت قرار گرفته، میتوانیم حدس بزنیم که بسیاری از رأیدهندگان بر این باور هستند که این فرد میتواند برای در اختیار …
هری ترومن، کسی که نامش برای ما ناتو و بمب اتم را تداعی میکند، خاطرات خود را در دو جلد نوشته و منتشر کرده است. یک جلد آن با عنوان سال تصمیم (Year of Decision) به سال ۱۹۴۵ پرداخته و هفت سال دیگر در جلد دوم (Years of Trial and Hope) گنجانده شده است. او در سال تصمیم چنین مینویسد: «در همان چند ماه اول فهمیدم که رئیسجمهور بودن، شبیه بَبرسواری است؛ یا باید به سواری ادامه دهی و یا بلعیده خواهی شد. نه ماه متراکم سال ۱۹۴۵ به من آموخت که رئیسجمهور، یا دائماً سوار بر رویدادهای اطراف خویش میماند؛ و یا در نخستین کندی و تردید، رویدادها [برای همیشه] از او سواری خواهند گرفت.» البته این استعارهی ببرسواری، به قرن سوم و چهارم میلادی در چین (دوران هوان وِن و تائو خان) بازمیگردد (+). زمانی که شورشی بر ضد …
ده پانزده سال پیش، شوخیها و لطیفههای فراوانی – از جمله دو مورد زیر – دربارهی مشاور مدیریت مد بود و نمیدانم گفتن و شنیدنشان هنوز هم رایج هست یا نه: یکی اینکه میگفتند مشاور مدیریت کسی است که اگر از او بپرسید ساعت چند است، ساعت را از دستتان باز میکند و پس از نگاه کردن به ساعت خودتان، زمان را به شما اعلام میکند (البته باید مواظب باشید که بعد از این ماجرا ساعت را با خود نبرد؛ وگرنه تا مدتها باید برای دانستن ساعت، دوباره او را صدا کنید). شوخی دوم هم شبیه اولی است: مشاور مدیریت کسی است که اگر از او بپرسید ساعت چند است، پاسخ خواهد داد: شما میل دارید ساعت چند باشد؟ این دو مورد را به عنوان مقدمه گفتم تا به ادامهی بحث مشاوره مدیریت که پیش از این مطرح کرده بودم …
