چند ماه پیش، یکی از دوستانم گفت که ممکن است تصمیم بگیرد سرمایهگذاری گستردهای در شهر پردیس (شرق تهران و در مسیر تهران-دماوند) انجام دهد. هنوز آشنایی چندانی با پردیس نداشت و میخواست برود و آنجا را بگردد و با کارشناسان املاک صحبت کند. من هم که خانه مانده بودم و حوصلهام سر رفته بود و پردیس را هم ندیده بودم، گفتم مرا هم با خودت ببر. نتیجه این شد که یک روز صبح به سمت پردیس رفتیم و در مقابل اولین بنگاه املاکی که دیدیم متوقف شدیم. یکی از مشاوران آن بنگاه، به ما گفت که بی هیچ چشمداشتی حاضر است شهر و پروژههایش را به ما معرفی کند. سرتان را درد نیاورم. مشاور سوار ماشینمان شد و به خودمان که آمدیم دیدیم که حدود چهار ساعت است داریم در نقاط مختلف پردیس میگردیم و با پروژههای مختلف در …
محمدرضا شعبانعلی
امیرمحمد قربانی توی یکی از کامنتهاش به کتاب «صدای غذا خوردن یک حلزون وحشی» اشاره کرد. متأسفانه هنوز این کتاب رو نخوندهام و قاعدتاً بعد از خوندنش، بسته به فضا و حال و هوای کتاب، در اینجا یا متمم دربارهاش مینویسم. اما مدتی پیش (شاید سه چهار روز قبل از کامنت امیرمحمد) مورد مشابهی رو در یک استوری اینستاگرامی دیدم که حیفم اومد با شما به اشتراک نذارم: من فکر میکردم خودم خیلی هنر کردهام که برای پرندهها و سگها و گربهها وقت میذارم و به نوعی، با تجربهی دنیای زیبای حیوانات، از تلخیهای بیپایانی که این روزها و این سالها (و شاید بشه گفت این دههها) بر همهی ما میره فرار میکنم. اما دیدم کسانی هستند که دنیاهای کوچکتر رو هم لمس کردهاند و تجربههای عمیق و ماندگار رو در کارهایی مثل بازگرداندن حلزونها به شمال جستجو میکنند. میدونم …
فکر میکنم حدود یکی دو سال قبل بود که کتاب سکوت نوشتهی ارلینگ کاگه را در متمم معرفی کردیم و چند مطلب را به آن اختصاص دادیم. از جمله مطلبی که تحت عنوان در ستایش سکوت در قالب پاراگراف فارسی منتشر شد و نیز مطلب دیگری که با عنوان قطب جنوب: سرزمین بدون سنگ منتشر کردیم. یک بار هم به بهانهی دعوت به گفتگو، به سراغ بخش دیگری از همان کتاب رفتیم و به این نکته پرداختیم که سکوت و در دسترس نبودن دو کالای لوکس امروزی هستند. دوست خوبمان سامان عزیزی (پروفایل متمم / وبلاگ خودش) کتاب سکوت ارلینگ کاگه را ترجمه کرده و با همراهی و همکاری انتشارات کلید آموزش، یعنی منصور سجاد خودمان (پروفایل متمم / سایت خودش)، آن را منتشر کرده است. کتاب نسبتاً کم حجم است و با همهی حواشی آن، از مقدمه تا منابع، به ۱۵۰ …
ایدهی معرفی وبلاگ دوستان متممی در میانههای سال پیش مطرح و اجرا شد. تقریباً زمانی که مطالب زیر را در مورد وبلاگ نویسی نوشتم و منتشر کردم: وبلاگ به عنوان رزومه و ابزاری برای هویت سازی و برندسازی هرگز فالورهای خود را فالو نکنید مفهوم استفاده منصفانه از محتوای دیگران چند پیشنهاد در مورد وبلاگ نویسی اما احساس کردم بهتر است که از شیوهی متفاوتی استفاده کنم و آخرین نوشتههای دوستانم را مستقیماً در وبلاگم نمایش بدهم. از این به بعد در ستون کناری این وبلاگ میتوانید آخرین نوشتههای دوستان متممی را هم ببینید. البته طبیعتاً بخش قابل توجهی از نوشتههای این دوستان و سایر دوستان عزیزم (و خودم) در قالب تمرینها و بحثهای متمم هست که مطمئن هستم مرتب آنها را مطالعه و بررسی میکنید (از جمله تمرینهای برتر درسهای اختصاصی و تمرینهای برتر درسهای عمومی). توضیح (و آرزو): دوست دارم …
برای حمید | درباره دههی چهارم زندگی (سی تا چهل سالگی)
پیشنوشت یک: زیر مطلبی که با عنوان عکس سفارشی منتشر کردم حمید طهماسبی عزیز (پروفایل متمم | سایت حمید) پیشنهاد کرد دربارهی تجربهی دههی چهارم زندگی بنویسم. این مطلب را در شرایطی مینویسم که حمید در حوالی سیویک سالگی است و من در حوالی چهلویک سالگی هستم و حرفمان از دههای است که بر من گذشته و به خاطرهای تبدیل شده و برای حمید، پیش روست و در ابتدای آن قرار دارد. پیشنوشت دو: بدون گفتن و تأکید من هم واضح است که هر یک از ما، مسیر زندگی خودمان را طی میکنیم و تجربیات مختص و منحصربهفرد خودمان را داریم. بنابراین آنچه من برایتان مینویسم یک روایت کاملاً شخصی است و ممکن است با تجربهی زیستهی شما همخوانی چندانی نداشته باشد. ضمن اینکه سن تقویمی و سن اجتماعی دو مقولهی متفاوت هستند و قرار نیست بشود تجربههای اجتماعی را همیشه …
در بخشی از کتاب راز مانا مصاحبهکننده از شجریان دربارهی «تجربهی لحظات اوج» میپرسد. لحظاتی که «اوج پرواز احساسی» به وجود آمده و تجربهای رخ داده که بتوان گفت: «دیگر از این بالاتر وجود ندارد.» شجریان در پاسخ میگوید که چنین نقطهای را تجربه نکرده است. او توضیح میدهد که تجربههای خوبی داشته، اما همیشه حس کرده که میتواند چیزی بالاتر از اینها هم وجود داشته باشد. او میگوید که گاهی اوقات فضایی ایجاد شده که به نظر رسیده بسیار به چنین تجربهای نزدیک است. اما معمولاً اتفاقی افتاده و همه چیز را به هم زده است. به عنوان مثال، به یک کنسرت اشاره میکند که فضای شگفتانگیزی داشته و جای سوزن انداختن نبوده. در حدی که پشت صحنه هم عدهای نشسته بودند. به تعبیر او «یک معنویتی در سالن بود که نگو!» شجریان رابطهی آن شب خود را با مخاطب، …
چند روز بود که دوست داشتم روزنوشته رو آپدیت کنم اما هیچ موضوعی نداشتم (البته کامنت میذاشتم، اما پست تازه نذاشته بودم). این روزها خبرهای داخلی و خارجی جالبی هم هست که بعضیها رو با خوف (و اندکی نگرانی) و بعضیها رو با رجا (و کمی لبخند) میخونیم، اما علاقهای ندارم روزنوشته رو به اونها آلوده کنم. خلاصه در بیموضوعی مونده بودم که امیر جواهری کامنت گذاشت که عکس از خودت و کوکی بذار. دیدم بهانهی خوبیه که روزنوشته رو با عکس آپدیت کنم. طبق سفارش امیر، یک عکس تکی گذاشتم و یه عکس دوتایی. البته کوکی علاقهی خاصی به عکاسی نداره و برای اینکه حاضر بشه کنارم بشینه و به دوربین نگاه کنه، کلی مالت به عنوان جایزه گرفته و خورده. تار بودن و نور بدِ عکس رو هم بذارید به حساب حرکتهای کوکی و سفید بودنش که دوربین …
نمیدانم وقتی غذایی که پیک موتوری رستوران برایتان میآورد سرد است، چه میکنید. نمیدانم وقتی سوار تاکسی میشوید و میبینید کولر را روشن نکرده، چه میکنید. نمیدانم وقتی کتابی را میخرید و میبینید که جلد آن تا شده یا صفحهای از آن کثیف است چه میکنید. نمیدانم وقتی از سوپر مارکت خرید میکنید و متوجه میشوید که یکی از اقلام، اشتباه ارسال شده چه میکنید. نمیدانم وقتی در کافیشاپ، کمی از چای در نعلبکی ریخته یا نانی که میآورند کمی مانده است، چه میکنید. من معمولاً چیزی نمیگویم، مگر اینکه مجبور شوم (مثلاً کفشی بخرم و کفش دیگری تحویلم شود که در آنجا هم تا حد امکان، ایراد را گردن میگیرم و مثلاً میگویم ظاهراً من در توضیح مشخصات کفش اشتباه کردهام یا خوب بیان نکردم). قدیمها چنین اخلاقی نداشتم. اما چند سال پیش، دوستی من را با مفهوم «مهمان …
در روزهایی که مردم Westworld میبینند، من فرصت کردم و Truman Show را دیدم. تجربهی دیدن فیلم، با وجود داستان سادهی آن، شیرین و دلپذیر بود. دیدن این فیلم برای من دو کلیدواژه را تداعی کرد: یکی پانوپتیکون (Panopticon) و دیگری واقعنمایی (Reality Show). زمانی که جرمی بنتام اصطلاح پانوپتیکون را مطرح کرد، دغدغهاش نظارت بر زندانیان بود. او میگفت که اگر ساختمان زندانها به شکل گرد ساخته شده و دکه یا ستون نگهبانی در میانه جا داده شود، زندانی همیشه تحت نظر خواهد بود و حتی اگر زندانبان مراقب نباشد، زندانی «ترس از نظارت» را همواره در خود خواهد داشت. ترومن در این فیلم، به نوعی در یک پانوپتیکون زندگی میکند و همواره تحت نظر است. او در یک دنیای ساختگی زندگی میکند که فرصت «تجربهی لحظات شخصی و خصوصی» را از او گرفته است. البته این تنها مشکل …
گاهی حس میکنم ما دو وطن داریم. دوتابعیتیها را نمیگویم. همین تکتابعیتیها را میگویم. کسانی مثل خودم. یک وطن در ذهنمان شکل گرفته. با همهی پیشینهی تاریخیاش. با همهی نمادهای جغرافیایش. با همهی قصهها و اساطیرش. با همهی افتخارات واقعی و غیرواقعیاش که در تمام این سالها در مغزمان جا دادند. یک وطن هم همان چیزی است که میبینیم. واقعیتی که هر روز بیشتر از دیروز، خودش را در چشممان فرو میکند. چقدر این دو تصویر از هم دورند. چقدر این دو وطن با هم بیگانهاند. چقدر هر روز از هم دورتر میشوند. چنین شده که حس بسیاری از ما، دلتنگی است. دلتنگی برای وطن. و بدترین حس، دلتنگی برای وطن است. آنهم وقتی که در وطنت باشی. پینوشت یک – ادگار هاو میگوید: The worst feeling in the world is the homesickness that comes over a man occasionally when he is …
