تا کنون در سه نوبت مطالبی را تحت عنوان «گزارش خردهریزهای این چند وقت» منتشر کردهام (اولین گزارش، دومین گزارش، سومین گزارش). بنابراین بدون مقدمه و تکرار توضیحاتی که در گزارشهای قبلی ارائه کردم به سراغ چند موضوعی که در روزهای اخیر توجهم را جلب کرد میروم و دربارهی هر کدام کمی حرف میزنم. ابتدا کمی دربارهی اسکناسها حرف میزنم و در ادامه، اشارهی کوتاهی به دیوید اتنبرو خواهم داشت و در پایان، کمی به بایا میپردازم. بله بایا. همان اعجوبهای که قرار است زندگی همهی ما را متحول کند! نبرد بیصدا در زمین اسکناسها نمیدانم آیا تا کنون فرصت کردهاید به اسکناسهایی که دست به دست میکنیم نگاه کنید؟ طرحهای آنها را ببینید. نوشتههای پشت و رویشان را بخوانید و با جزئیات بصری آنها سرگرم شوید؟ چند روز قبل، اسکناسی به دستم رسید که یکی از شهروندان روی آن …
محمدرضا شعبانعلی
کسانی که همسنوسال من یا بزرگتر هستند، فضای سالهای هفتادوشش تا هشتادوچهار را بهخاطر میآورند. من در چهار سال اول این دوره، دانشجو بودم و در چهار سال دوم – که فاصلهی میان پایان کارشناسی و ورود به کارشناسی ارشد بود – کار میکردم. هیجان عجیبی نسل دانشجو را گرفته بود. بهنظر میرسید که قرار است بهبودی در شرایط و اوضاع حاصل شود. «اصلاحات» تازه و جوان بود و آنهایی که روزگاری به سفارت آمریکا حملهور شده بودند، اکنون پشیمان، آمده بودند تا گریبان «شتر حکومت» را در دست بگیرند و آن را به «راه» بیاورند. اما ماجرا «چنان که رفته و میدانی» به شکل دیگری رقم خورد. خاتمی در روزهای آخرش به خاطر اینکه کُندتر از انتظار جامعه حرکت کرده بود، از همه – خصوصاً دانشجویان – ناسزا میشنید و رفسنجانی – که انتظار داشت در بازیای شبیه آنچه …
خردهریزهای این چند وقت | سفر آبی، حالوهوای ۵۷، بیاثری ممنوعیت
اگر اولین نمونه و دومین نمونه گزارشهای خردهریز را دیده باشید، لازم نیست توضیح چندانی دربارهی ساختار و محتوای آنها ارائه کنم. یکی از مهمترین هدفهایم از انتشار چنین گزارشهایی این است که روزنوشتهها به روز شود و خالی نماند. اما قطعاً این تنها هدفم نیست. هدف دیگرم هم نشر / بازنشر چیزهایی است که شاید در قالب یک مطلب مستقل، قابل ارائه نباشند. ضمن اینکه فکر میکنم گاهی میتوان در این قالب، نکتهها و اشارههایی را مطرح کرد که طرح آنها به شکل مطالب مستقل، به علل مختلف مناسب نبوده یا امکانپذیر نیست. سفری آبی از روتردام تا آمستردام همیشه از علاقهمندان ویدئوهای تایملپس (Time Lapse) بودهام. البته بیشتر تایملپسهایی که پدیدههای طبیعی سوژهی آنها هستند. علتش را هم پیش از این نوشتهام. بر این باورم که ما دارای نوعی نابینایی مقیاسی هستیم. یعنی پدیدههایی را که بسیار سریعتر …
خردهریزهای این چند وقت | عباس کیارستمی، نامهها، زبالهها
اگر اولین نمونه گزارش «خردهریزهای این چند وقت»را خوانده باشید، تا حدی با فضای آن آشنا شدهاید. نوشتههای ساده و بیپیرایه و صاف و سادهای است که معمولاً آداب و ترتیب خاصی ندارد و بدون ملاحظهکاریهای مرسوم در وبلاگنویسی منتشر میشوند. در واقع بعضی از مطالب گزارش هفتگی از جنسی هستند که «عقل سلیم» حکم میکند در وبلاگ عمومی منتشر نشود، اما در نگارش این مطالب، سعی میکنم چندان به این ملاحظات توجه نکنم. از کیارستمی شروع کنیم و ببینیم به کجا میرسیم. عباس کیارستمی | یک استقبال غیرمنتظره تقریباً همهی کسانی که کیارستمی را از نزدیک دیدهاند، روی یک نکته اتفاقنظر دارند: حتی اگر با فیلمهایش ارتباط برقرار نکنید، با خودش به سادگی میتوانید ارتباط برقرار کنید. لحن ساده و صمیمی، شوخطبعی و برخورد ساده و فروتنانه از جمله ویژگیهای اوست (به نظرم در توصیف بزرگان، همیشه میشود از …
همین چند روز پیش بود. شنیدم که لابیمن به سرایدار میگفت: «کارهاش مثل نظامیها نظم داره. هر روز سر ساعت دو میاد میره بیرون.» هر روز ساعت دو، قرار من و پاییز بود. یه گربهی کالیکوی زرد و سیاه و سفید. با دمی پشمالو و چشمانی بسیار زیبا. هر جا بود خودش رو میرسوند به سطل زبالهی نزدیک خونه. زیر سطل زباله مینشست و منتظر میشد. تا من رو از دور میدید صدام میکرد. مهم نبود که چقدر گرسنه است. چند وقته غذا نخورده و چقدر هوس غذا کرده. هیچوقت اول سراغ غذا نمیرفت. خودشو به پاهام میمالید. حرف میزد. و بعداً سر حوصله میرفت غذاشو میخورد. وقتی هم ازش جدا میشدم، مثل نمکدون مینشست. تا آخرین لحظهای که در دیدش بودم نگاهم میکرد. تکون نمیخورد تا کاملاً از دیدش محو بشم. توی این سالها به خیلی از حیوونها غذا …
خردهریزهای این چند وقت | داستان طلسم، ۱۵۰۰ کلمه، ۲۰ سال آوارگی
گفتم کمی دربارهی روزها و هفتههای اخیر برایتان بنویسم. آداب و ترتیب خاصی را رعایت نخواهم کرد و میکوشم کمتر به این سوال فکر کنم که نوشتن چه چیزی صلاح است و نوشتن چه چیزهایی به صلاح نیست. شاید بعداً این سبک نوشته را ادامه بدهم. فعلاً نمیدانم. اردشیر رستمی و داستان طلسمی که باطل شد برنامهی کتابباز (شبکه نسیم) را گاهی میبینم. از نظر آلودگی ایدئولوژیک وضعیت تأسفبرانگیزی دارد که در انتخاب برخی مهمانان برنامه مشهود و ملموس است. در کنار آلودگیهای ایدئولوژیک، لحن و بیان و محتوای بحثهای فلسفی که در آن مطرح میشود را هم نمیپسندم. اما اردشیر رستمی را – که گاهی در این برنامه میآید – دوست دارم. همیشه به اینکه محفوظاتش در حوزهی ادبیات بسیار بیشتر از من است، غبطه میخورم. به عنوان یک نمونهی کوتاه از حرفهایش، حکایت موشها را به نقل از …
محمدرضا شجریان | پیروزِ راهِ دشوارِ کنارِ مردم بودن
محمدرضا شجریان را از دست دادیم. البته در مورد هنرمندان و نویسندگان و همهی آنهایی که دستی در «خلق» دارند، مرگ پایان زندگی نیست و این بزرگان، با آثارشان به زندگی در میان ما ادامه میدهند و تأثیرگذاریشان رنگ نمیبازد. پیش از این یک بار در سال ۹۵ در مورد ایشان مطلبی نوشتم و در روزنوشته و عصر ایران منتشر کردم (محمدرضا شجریان: استاد اسطورهای آواز و زندگی). حرف بیشتری ندارم که بنویسم. جملهی کوتاهی که در اینستاگرام نوشتم، به نظرم خلاصهی زندگی او را شرح میدهد: «از مردم بود و با مردم ماند.» هنرمندان، اندیشمندان و بهطور کلی، همهی صاحبان نام و اعتبار، در مقاطعی از زندگی وادار میشوند بین «همدلی با ملت» و «همراهی با قدرت» یکی را برگزینند و نیکبختی یا شوربختی خود را رقم بزنند. شجریان در این بزنگاهها، هوشمندانه عمل کرد و هزینههایش را هم …
مناظره کاملا هریس و مایک پنس | سایهی سیسالهی یک سرقت ادبی
امروز صبح، بیخوابی به سرم زد و نشستم مناظرهی کاملا هریس و مایک پنس را دیدم. موضوعات متعددی در مناظره مطرح شد که گزارش آن را – اگر علاقهمند بوده باشید – در رسانهها خواندهاید و من هم قصد تکرار آنها را ندارم. نکتهای که میخواهم به آن اشاره کنم، یکی از حاشیههای ظریف و کوچک مناظره است که از چشم رسانههای داخلی دور ماند. در بخشی از مناظره، به ماجرای مدیریت بیماری کرونا پرداخته شد. تحلیلگران معتقدند که این موضوع، یکی از اهرمهای قدرت دموکراتها برای حمله به ترامپ و تیم اوست. کاملا هریس به مایک پنس حمله کرد و مایک پنس هم پاسخهایی ارائه داد. اما یک جملهی پنس مورد توجه من قرار گرفت. او – نقل به مضمون – گفت که برنامهای که بایدن و دموکراتها برای مدیریت این بیماری فراگیر ارائه دادهاند، عملاً تفاوتی با آنچه …
چند ماه پیش، یکی از دوستانم گفت که ممکن است تصمیم بگیرد سرمایهگذاری گستردهای در شهر پردیس (شرق تهران و در مسیر تهران-دماوند) انجام دهد. هنوز آشنایی چندانی با پردیس نداشت و میخواست برود و آنجا را بگردد و با کارشناسان املاک صحبت کند. من هم که خانه مانده بودم و حوصلهام سر رفته بود و پردیس را هم ندیده بودم، گفتم مرا هم با خودت ببر. نتیجه این شد که یک روز صبح به سمت پردیس رفتیم و در مقابل اولین بنگاه املاکی که دیدیم متوقف شدیم. یکی از مشاوران آن بنگاه، به ما گفت که بی هیچ چشمداشتی حاضر است شهر و پروژههایش را به ما معرفی کند. سرتان را درد نیاورم. مشاور سوار ماشینمان شد و به خودمان که آمدیم دیدیم که حدود چهار ساعت است داریم در نقاط مختلف پردیس میگردیم و با پروژههای مختلف در …
امیرمحمد قربانی توی یکی از کامنتهاش به کتاب «صدای غذا خوردن یک حلزون وحشی» اشاره کرد. متأسفانه هنوز این کتاب رو نخوندهام و قاعدتاً بعد از خوندنش، بسته به فضا و حال و هوای کتاب، در اینجا یا متمم دربارهاش مینویسم. اما مدتی پیش (شاید سه چهار روز قبل از کامنت امیرمحمد) مورد مشابهی رو در یک استوری اینستاگرامی دیدم که حیفم اومد با شما به اشتراک نذارم: من فکر میکردم خودم خیلی هنر کردهام که برای پرندهها و سگها و گربهها وقت میذارم و به نوعی، با تجربهی دنیای زیبای حیوانات، از تلخیهای بیپایانی که این روزها و این سالها (و شاید بشه گفت این دههها) بر همهی ما میره فرار میکنم. اما دیدم کسانی هستند که دنیاهای کوچکتر رو هم لمس کردهاند و تجربههای عمیق و ماندگار رو در کارهایی مثل بازگرداندن حلزونها به شمال جستجو میکنند. میدونم …
