دوستان عزیز متممی من انتظار دارند که طبق سنت هر ساله، دوم بهمن ماه – سالروز آغاز فعالیت متمم – مطلب کوتاهی دربارهی متمم بنویسم (شاید هم من فکر میکنم چنین انتظاری وجود دارد). معمولاً در هر سال اشارهای هم به برنامههای سال بعد دارم و سال گذشته هم همین کار را کردم. اما تقریباً یک ماه پس از ششمین سالروز تولد متمم، ماجرای کرونا به شکل رسمی در کشور اعلام شد و بسیاری از برنامهها و جهتگیریها تغییر کرد. از بزرگترین دولتها و شرکتها تا کوچکترین آنها از موج کرونا و تبعات مستقیم و غیرمستقیم آن در امان نماندند و طبیعتاً ما هم در متمم همین وضعیت را تجربه کردیم. به همین علت ما هم تصمیم گرفتیم جهتگیری خود را با شرایط جدید تطبیق داده و اولویتهای خود را تغییر دهیم. از جمله اتفاقهایی که در سال گذشته برای …
محمدرضا شعبانعلی
خردهریزهای این چند وقت | از سرقت کتاب تا فروشنده ترانزیستور
تا کنون در چهار نوبت مطالبی را تحت عنوان «گزارش خردهریزهای این چند وقت» منتشر کردهام (اولین گزارش، دومین گزارش، سومین گزارش و چهارمین گزارش). بنابراین بدون مقدمه و ارائهی توضیحات تکراری، در قالب پنجمین گزارش به سراغ چند موضوعی که در روزهای اخیر توجهم را جلب کرد یا برایم تداعی شد میروم و دربارهی هر کدام کمی حرف میزنم. مثل همیشه، متنها را به شکل حداقلی ادیت میکنم. بنابراین اگر هم اشتباهی داشته باشد یا منطق استدلاش در جایی ضعیف باشد، احتمالاً اصلاح نخواهد شد. فقط مینویسم و منتشر میکنم. زحمت اصلاح اشتباهات و جبران ضعفهای استدلالی و تکمیلتر کردن موضوع، بر عهدهی «ذهن خواننده» است. ابتدا به سیاستمداری اشاره میکنم که به «فروشنده ترانزیستور» معروف شد. سپس روایتی از یک سرقت کتاب در نشر ثالث را مرور خواهم کرد. بعد دربارهی بارداری دنیا جهانبخت حرف میزنم (بله درست خواندید). سپس …
امروز در لابهلای کاغذها و مدارک قدیمی، دنبال برگهای میگشتم تا پروندهای را برای یک کار اداری تکمیل کنم. در میان کاغذها به دو برگه رسیدم که حدود ده سال از عمرشان میگذرد. فکر میکنم از حدود سال هشتاد و سه یا چهار اختلافنظرهای من با مدیرم در محل کار بیشتر شد. با تأسیس یک شرکت تازه که مدیرعاملی آن به من واگذار شد، گمان میرفت اختلافها کمتر شود که نشد و بیشتر هم شد. قبلاً در رابطهی «رئیس و مرئوس» اختلافها و دشواریهایی بود و بعد از آن اختلافها در حوزهی سیاستگذاری و اجرا هم خود را منعکس کرد. در تمام آن سالها برگهای را در کشوی میزم داشتم و هر وقت گلایهای به ذهنم میرسید و در موضوعی دلگیری داشتم، آن نکته را مینوشتم. البته باید بگویم که در سیاستگذاری و اجرا، نهایتاً حرف خودم را پیش میبردم …
حدود دو ماه و نیم پیش یا کمی بیشتر، بلوط را در پارک دیدم. مریض بود و به نظر نمیرسید که بتواند روزهای زیادی زنده بماند. غذا هم نمیخورد. فقط به پایم آویزان شده بود و خودش را به زحمت از تنم بالا میکشید. سعی میکرد با تمام ناتوانی – که راه رفتن را هم برایش دشوار کرده بود – دنبالم بیاید. تصمیم گرفتم او را پیش خودم بیاورم و کمکش کنم که خوب شود. فرایند سادهای نبود. انواع بیماریها و مشکلات را داشت و مدت درمانش نسبتاً طولانی شد. بگذریم از اینکه در یک فقره از بیماریهایش، آنفولانزای پنهانی داشت که در خانه آشکار شد و کوکی را هم گرفتار کرد و بر خلاف نظر دامپزشکان که میگفتند کوکی میتواند سریع بیماری را رد کند، بیش از یک ماه درگیر ماند و وضعیتی شدیداً دردناک و نگرانکننده را از …
در چند هفتهی اخیر حجم کارها و تراکم فعالیتهایم در حدی بود که فرصت نشد آنچنان که دوست داشتم و دارم، به روزنوشته بپردازم. چون نوشتن در اینجا تمرکز حواس و ذهن منسجم میخواهد و مثل شبکههای اجتماعی نیست که با به هم چسباندن چند کلمه به هم و ساختن یا بافتن چند جمله، چیزی حاصل شود. با این حال، چون حداقل یک یا دو هفتهی دیگر هم در وضعیت فعلی خواهم بود و به سادگی نمیتوانم آنجور که باید و شاید بنشینم و به روزنوشتهها بپردازم، گفتم به بهانهی بهروز کردن اینجا از رضا بابایی یاد کنم. ما رضا بابایی را امسال از دست دادیم؛ به علت سرطانی که حدود یک سال مهمان تن او بود. و چه تلخ که در دوران کرونا آنقدر به «مرگها» و «از دست دادنها» خو گرفتهایم که میل و رغبت سوگواری هم از …
یکی از خبرهای چند روز اخیر، ماجرای تپسی و آقای مکوندی بود. خبر نسبتاً ساده بود: تپسی در شبکههای اجتماعی یک کلیپ صوتی را منتشر کرد که در آن، رانندهای از اپراتور پشتیبانی میخواهد کرایهای را که به صورت آنلاین پرداخت شده، به مسافر برگرداند. راننده علت این درخواست را فعالیت مسافر در بخش کرونای بیمارستان اعلام میکند. کلیپ صحبت راننده با کارشناس پشتیبانی به شکل گسترده در شبکههای اجتماعی پخش شد و بازتاب گستردهای هم پیدا کرد. در حدی که رئیس دفتر رئیس جمهور هم به آن واکنش نشان داد و گفت: «آقای مکوندی ما به شما افتخار میکنیم.» (+). منتظر بودم چند روزی بگذرد و آبها از آسیاب بیفتد، تا چند نکته را به «بهانه»ی تپسی و آقای مکوندی مطرح کنم. کلمهی «بهانه» را با تأکید به کار میبرم. چون حرفهایی که میخواهم بزنم مستقل از تپسی و …
خردهریزهای این چند وقت | اسکناس، اتنبرو و بایا
تا کنون در سه نوبت مطالبی را تحت عنوان «گزارش خردهریزهای این چند وقت» منتشر کردهام (اولین گزارش، دومین گزارش، سومین گزارش). بنابراین بدون مقدمه و تکرار توضیحاتی که در گزارشهای قبلی ارائه کردم به سراغ چند موضوعی که در روزهای اخیر توجهم را جلب کرد میروم و دربارهی هر کدام کمی حرف میزنم. ابتدا کمی دربارهی اسکناسها حرف میزنم و در ادامه، اشارهی کوتاهی به دیوید اتنبرو خواهم داشت و در پایان، کمی به بایا میپردازم. بله بایا. همان اعجوبهای که قرار است زندگی همهی ما را متحول کند! نبرد بیصدا در زمین اسکناسها نمیدانم آیا تا کنون فرصت کردهاید به اسکناسهایی که دست به دست میکنیم نگاه کنید؟ طرحهای آنها را ببینید. نوشتههای پشت و رویشان را بخوانید و با جزئیات بصری آنها سرگرم شوید؟ چند روز قبل، اسکناسی به دستم رسید که یکی از شهروندان روی آن …
کسانی که همسنوسال من یا بزرگتر هستند، فضای سالهای هفتادوشش تا هشتادوچهار را بهخاطر میآورند. من در چهار سال اول این دوره، دانشجو بودم و در چهار سال دوم – که فاصلهی میان پایان کارشناسی و ورود به کارشناسی ارشد بود – کار میکردم. هیجان عجیبی نسل دانشجو را گرفته بود. بهنظر میرسید که قرار است بهبودی در شرایط و اوضاع حاصل شود. «اصلاحات» تازه و جوان بود و آنهایی که روزگاری به سفارت آمریکا حملهور شده بودند، اکنون پشیمان، آمده بودند تا گریبان «شتر حکومت» را در دست بگیرند و آن را به «راه» بیاورند. اما ماجرا «چنان که رفته و میدانی» به شکل دیگری رقم خورد. خاتمی در روزهای آخرش به خاطر اینکه کُندتر از انتظار جامعه حرکت کرده بود، از همه – خصوصاً دانشجویان – ناسزا میشنید و رفسنجانی – که انتظار داشت در بازیای شبیه آنچه …
خردهریزهای این چند وقت | سفر آبی، حالوهوای ۵۷، بیاثری ممنوعیت
اگر اولین نمونه و دومین نمونه گزارشهای خردهریز را دیده باشید، لازم نیست توضیح چندانی دربارهی ساختار و محتوای آنها ارائه کنم. یکی از مهمترین هدفهایم از انتشار چنین گزارشهایی این است که روزنوشتهها به روز شود و خالی نماند. اما قطعاً این تنها هدفم نیست. هدف دیگرم هم نشر / بازنشر چیزهایی است که شاید در قالب یک مطلب مستقل، قابل ارائه نباشند. ضمن اینکه فکر میکنم گاهی میتوان در این قالب، نکتهها و اشارههایی را مطرح کرد که طرح آنها به شکل مطالب مستقل، به علل مختلف مناسب نبوده یا امکانپذیر نیست. سفری آبی از روتردام تا آمستردام همیشه از علاقهمندان ویدئوهای تایملپس (Time Lapse) بودهام. البته بیشتر تایملپسهایی که پدیدههای طبیعی سوژهی آنها هستند. علتش را هم پیش از این نوشتهام. بر این باورم که ما دارای نوعی نابینایی مقیاسی هستیم. یعنی پدیدههایی را که بسیار سریعتر …
خردهریزهای این چند وقت | عباس کیارستمی، نامهها، زبالهها
اگر اولین نمونه گزارش «خردهریزهای این چند وقت»را خوانده باشید، تا حدی با فضای آن آشنا شدهاید. نوشتههای ساده و بیپیرایه و صاف و سادهای است که معمولاً آداب و ترتیب خاصی ندارد و بدون ملاحظهکاریهای مرسوم در وبلاگنویسی منتشر میشوند. در واقع بعضی از مطالب گزارش هفتگی از جنسی هستند که «عقل سلیم» حکم میکند در وبلاگ عمومی منتشر نشود، اما در نگارش این مطالب، سعی میکنم چندان به این ملاحظات توجه نکنم. از کیارستمی شروع کنیم و ببینیم به کجا میرسیم. عباس کیارستمی | یک استقبال غیرمنتظره تقریباً همهی کسانی که کیارستمی را از نزدیک دیدهاند، روی یک نکته اتفاقنظر دارند: حتی اگر با فیلمهایش ارتباط برقرار نکنید، با خودش به سادگی میتوانید ارتباط برقرار کنید. لحن ساده و صمیمی، شوخطبعی و برخورد ساده و فروتنانه از جمله ویژگیهای اوست (به نظرم در توصیف بزرگان، همیشه میشود از …
