هیلتر زمانی گفته بود: دوست دارم به تمام مردم، اسب سواری بیاموزم، تا لذت حکمرانی بر یک موجود زنده را تجربه کنند. اسب سواری نکرده ام. اما «انسان سواران» عالم را زیاد دیده ام و خوانده ام. میتوان لذت این بازی را حدس زد. چندان دشوار نیست… از میان سه انگیزه «رشد و تعالی»، «ایجاد دوستی و رابطه» و «احساس قدرت و برتری»، به نظر میرسد آخرین عامل، ریشه ای عمیق تر از بقیه دارد. چه آنکه نخستین ماهی نیز، اگر در پی افزایش قدرت و گسترش قلمرو نبود، پا به عرصه خشکی نمیگذاشت و این دنیای کذایی، چنان که امروز هست، ادامه نمی یافت…
محمدرضا شعبانعلی
روزهای اخیر، احساس میکردم شاید صحنه اقتصاد و مدیریت کشور، پس از وضعیتی که طی هشت سال اخیر طی کرده است، قصد دارد دوباره گامهای رو به جلو را بردارد. اما وضعیت انتخابات و خط مشی به کار گرفته شده در تأیید صلاحیت ها، نشان داد که چهار سال آینده قرار نیست با چند سال گذشته تفاوتی داشته باشد. پانزدهمین سالی است که در محیط کسب و کار ایرانی، کار و فعالیت رسمی میکنم. روزی بیش از 20 ساعت کار کردن، خسته ام کرده است. جلسات 5 صبح تا 1 شب، آوارگی در فرودگاههای مختلف، رفتن از یک اتاق کنفرانس به اتاق دیگر، همه و همه فرسوده ام کرده اند. فکر میکنم با هر استانداردی، حق داشته باشم خودم را برای مدتی بازنشسته کنم. چهار سال آینده زمان خوبی است. درهای دفترم را به روی مهمانان خواهم بست. سرمایه داران …
پس از پایان همایش امروز، محمد معیری، یکی از دوستانم، به آرامی کتاب «اقتدارگرایی ایرانی در عهد قاجار» نوشته «دکتر محمود سریع القلم» را هدیه ام داد و رفت. هنوز در صفحات اول کتاب هستم. اما هر چند دقیقه، کتاب را می بندم و پشت آن را می خوانم. نوشته «تقدیم» کتاب، به خوبی نگرش زیبای نویسنده را منعکس کرده است. گفتم با هم بخوانیم: مانند یک نیایش! تقدیم به ایرانیان زیر ده سال، که در آینده،
بنجامین یا باکسر؟ در قلعه حیوانات مسئله این است
اگر روزی مجبور شوم تنها ده کتاب را از کتابخانه ام بردارم و باقیمانده را دور بریزم، یکی از آنها قلعه حیوانات خواهد بود. در قلعه حیوانات، شخصیت های مختلفی را می بینیم. گوسفندانی که مستقل از سخنی که میشنوند، شعار میدهند و بع بع میکنند. مادیانی که مستقل از تغییر نظام حاکم در مزرعه، تنها پرسشش این است که «آیا در شرایط جدید هم، میتوانم به دم خودم روبان ببندم؟!». بنجامین الاغی که نسبت به تغییرات بی تفاوت است و همیشه اعتقاد دارد که الاغ ها زیادتر از آن عمر کرده اند و بیش از آن تجربه دارند که با تغییرات هیجان زده شوند و «هیچکس تا کنون الاغ مرده ندیده است». و باکسر، اسب ساده ای که احساس میکند کلید تمام مشکلات مزرعه بیشتر کار کردن است. او برای حل هر مشکلی تصمیم میگیرد ساعتی زودتر از خواب …
شکست میخورم اما شکست خورده نیستم. «شکست خوردن» یک رویداد است اما «شکست خورده بودن» یک ویژگی است.
طی چند ماه اخیر، با چند تن از دوستان و آشنایانم چند مذاکره داشتم. همه آنها در کلاسهایم شرکت کرده بودند. برخی نه یک بار و دو بار. همه معتقد بودند که خودشان و من را می شناسند. معتقد بودند که به مهارت مذاکره کاملاً مسلط هستند. اما در مذاکره، رفتارهایی نشان میدادند که مرا به شدت نا امید می کرد. اشتباهاتی که هرگز انتظار دیدن آنها را نداشتم. چند روزی است فکر من، مشغول این مذاکره هاست. با کسانی که از من، دور هم نیستند. به نتیجه رسیدم که: «دانستن نصفه نیمه یک علم، از ندانستن آن خطرناک تر است. چرا که ما را دچار “توهم دانستن” میکند». و نیز دانستم که: «یادگرفتن تکنیک ها و ترفندها، بی آنکه مدل ذهنی یک مذاکره کننده موفق را به درستی بشناسیم، نمیتواند ما را به یک مذاکره کننده موفق تبدیل کند». …
بازنده ی بازی، همیشه کسی نیست که قدرت کمتر دارد. بازنده ی بازی، عموماً کسی است که قدرت خود را بیش از آنچه واقعاً هست برآورد کرده است…
اگر کتاب «Top Dog » را که اخیراً ترجمه اش را در Trustzone منتشر کردیم، شنیده باشید، در آنجا برانسون، از واژه ای قدیمی در یونان حرف میزند به نام Aretas آرتاس، روحیه سالم رقابت است. تلاش برای برد در عین آمادگی برای باخت. شاید جوانمردی در فرهنگ ما، یکی از تعبیرهای Aretas باشد. ماه پیش، ایوان آنایا، در مسابقه دو طولانی، مصداقی ارزشمند از «روحیه سالم رقابت» را به ما نشان داد. او در مسابقه دومین نفر بود و کمی قبل از رسیدن به خط پایان، مشاهده کرد که نفر اول – که یک دونده کنیایی بود – سرعت خود را کند کرده است. اول فکر کرد مشکلی پیش آمده اما زود متوجه شد که دونده کنیایی خط پایان را اشتباه گرفته و فکر کرده که از خط عبور کرده است. ایوان، میتوانست به راحتی از او جلو بزند …
«دخترک ایستاده بود. پدر را نگاه میکرد که بیل به دست، به زحمت خاک را می کند و حفره ای عمیق درست می کرد. برای دخترک ساده نبود. نمیتوانست بیش از این، عرق خستگی را بر پیشانی پدر ببیند. جلو رفت. با دستهای خود مشغول کندن خاک شد تا کار پدر را سبک تر کند: حفره عمیق و عمیق تر شد. دختر نمیدانست که گور خویش را حفر میکند. وقتی حفر گور به پایان رسید، پدر، دختر را در گور نهاد و حفره را پر کرد…» این تنها یکی از داستان های تلخ آن شبه جزیره بدوی، در چهارده قرن پیش است. امشب احساس دلتنگی می کردم. نشستم و رو به سوی آن شبه جزیره، با آن خواهر زنده به گورم، حرف زدم…
این داستان را وقتی 14 سالم بود، به عنوان انشاء برای محمد ایوبی استاد بزرگوار ادبیاتم نوشتم. یک بار هم در وبلاگ سابقم منتشر کردم. اما دوست داشتم دوباره بخوانمش: هر روز زمزمههايي در مورد مخالفت با حكومت شير شنيده ميشد. ريشه اين زمزمهها به روباهها باز ميگشت. آنها هميشه معتقد بودند كه حكومت شير بر پايه استبداد است و همه چیز را برای خود و فرزندانش میخواهد. روباه ها فكر ميكردند كه ميشود جنگل را با نظر جمعي حيوانات اداره كرد. شير سخنرانيهاي زيادي كرد و از آنها خواست كه شورش نكنند. حتي بخشي از اداره جنگل را به آنها داد. اما كارساز نبود. شیر جز غرش ابزاری نداشت و روباهان، به سلاح کلمات مسلح بودند. شير با خود انديشيد كه چه بسا به زودي، ساير حيوانات نيز چنين بيانديشند. يك روز صبح، وقتي حيوانات بيدار شدند ديدند شير …
