مقدمه ی یک: پنجم دبستان، با یکی از همکلاسیهایم رقابت شدید داشتیم و یک بار به دلگیری خیلی زیاد و قهر رسید. سر کلاسها، دیگر به درس گوش نمیدادم و بیشتر وقتم به حرص خوردن میگذشت. وقتی با معلمم حرف زدم، لبخندی زد و گفت: وقتی تو و او، روی یک نیمکت کنار هم نشسته اید و تو تمام دنیا را در همین نیمکت خلاصه کرده ای، معلوم است که به خاطر یک دعوا، زندگیت جهنم میشود. کمی فاصله بگیر. از دید سایر بچه های کلاس، دو تا دانش آموز همکلاسی – و نه تمام کلاس – با هم دعوا دارند. بیشتر فاصله بگیر. از نظر من، در یکی از کلاسها، دو دانش آموز با هم مشکل دارند. بیشتر فاصله بگیر. مدرسه ای در این شهر هست که دو نفر در آن با هم دعوا دارند. حتی، کشوری روی این …
محمدرضا شعبانعلی
مقدمه ی اول: چند سال پیش، وقتی آموزش استراتژی و مذاکره را در ایران آغاز کردم، الگوهای آموزشی کشورهای توسعه یافته، پیش رویم بود. این بود که کلاسها را به همراه «مطالعات موردی» و «تمرین های گروهی» اجرا میکردم. استدلالم این بود که «دانش» را میتوان با «خواندن انفرادی» به دست آورد اما «بینش» جز با «مباحثه» و «تمرین» حاصل نمیشود. همیشه به دانشجویان اجازه داده ام امتحان های خود را «بدون حضور مراقب»، با استفاده از جزوه و کتاب و موبایل و حتی با مشورت همکلاسی ها انجام دهند. استدلالم هم این بوده که هیچگاه، در هنگام مواجهه مدیران با مشکلات، درها به روی آنها بسته نمیشود و موبایلها را از آنها نمیگیرند، پس چرا وقتی که من از آنها امتحان میگیرم، مشورت را ممنوع کنم یا جزوه ها را ببندم یا … اما گاه گاهی میشنیدم که می …
من نیاز دارم که شغل فعلی ام را ترک و جابجایی سازمانی برای کارم داشته باشم. البته در بخش اداری و مالی تجربه خیلی خوبی دارم و می توانم با صبر و حوصله جابجایی داشته باشم و در سازمان دیگری مشغول شوم. اما به خاطر علاقه به کار در محیطی با فعالیت بازرگانی و کسب مهارت های جدید، شاید مجبور شوم که ریسک زیادی را بپذیرم. مثلا اینکه بخواهم برای آغاز تجربه جدید، به عنوان کارمند فروش کار کنم. همچنین، اینکه من در فروش به مشتریانی که خود به بازارمورد نیاز برای خرید مراجعه میکنند تجربه خوب و رضایتمندی دارم؛ اما در فعالیت بازاریابی نه… الان این سوال برایم هست که آیا صحیح هست که با تجربه ای در بخش اجرایی و اداری دارم، روی مهارتهای فروش و بازاریابی متمرکز شده و شاخه فعالیت جدیدی رو آغاز کنم؟ یا اینکه …
مذاکره و فروش هم مثل هر بازی دیگر، اصول، فنون و ترفندها و استراتژی های خود را داردن. اما برخی از این ترفندها آنچنان کهنه و مستعمل شده که استفاده از آنها میتواند تصویر شما را به عنوان یک مذاکره کننده حرفه ای خدشه دار کند. بازی اول: گزینه های دیگر هم هستند. دختر یا پسری که به تازگی با فردی دوست شده و مدام تأکید میکند که کسان دیگری هم بوده اند و هستند که مرا دوست دارند. کارفرمایی که در مذاکره با پیمانکار میگوید: پیمانکاران دیگری هم بوده و هستند اما ما ترجیح می دهیم با شما کار کنیم. مدیر فروشی که میگوید: بله! خیلی ها علاقمند به پخش محصولات ما هستند. اما علاقه ما این است که با شما در ارتباط باشیم.
یکی از نخستین بارهایی که به خارج از کشور رفته بودم، در وین، پیرمردی از من پرسید: بزرگترین رویای تو چیست؟ گفتم: «معلمی و نویسندگی». اما به دلیل شرایط اقتصادی حاکم بر کشورم، شغل بازرگانی را برگزیده ام. پرسید: رویاهایت را چند فروختی؟ گفتم: مگر رویا فروختنی است؟ گفت: تو رویاهایت را به سازمانی که تو را استخدام کرده فروخته ای. اگر ماهی ٣٠٠ دلار حقوق بگیری یعنی سالی ٣۶٠٠ دلار و طی ٣٠ سال حدود ١١٠ هزار دلار. تو بزرگترین رویای زندگیت را ١١٠ هزار دلار فروختی! و من شرمسار از خودم، ساعت ها به آن حرف می اندیشیدم. ————————————- پی نوشت: تصویری که می بینید مربوط به همان روزهاست – کنار دانوب – پشت عکس نوشته ام: «قیمت رویاهایم چقدر است؟ 2001 – لینز»
امروز فرصتی دست داد تا در جلسه ای که با هدف برنامه ریزی برای آموزش کارکنان بانک ملی ایران تشکیل شده بود، خدمت مدیران امروز و همینطور مدیران اسبق این بانک باشم. استاد سیدالماسی، از اساتید بزرگواری هستند که هرزمان فرصتی بوده و خدمتشان بوده ام، خاطرات بسیار شیرین و آموزنده ای از ایشان شنیده ام. وی که مدیر عاملی چندین بانک بزرگ را در قبل از انقلاب و نخستین مدیرعامل بانک ملی پس از انقلاب را در کارنامه خود دارند، گنجینه ی زنده صنعت بانکداری ایران هستند. گفتم یک خاطره کوتاه از ایشان را به عنوان هدیه ای برای دوستان خودم، اینجا نقل کنم:
رها جان. برایت از داستان عزت و قدرت در روستای دورافتاده «شعبان آباد» تعریف کرده بودم. امشب میخواهم برایت، بیشتر از آن روستا بگویم. هیچکس باور نمیکرد دو مزرعه ی مجاور، که تنها با دیواری از هم جدا شده بودند، تا این حد با هم متفاوت باشند. عزت و قدرت، با همه ی تفاوتهایی که داشتند، یک شباهت مهم هم داشتند. آنها با توجه به دارایی و ثروتی که داشتند، بیشتر اوقات خود را در شهر به سر می بردند و وقت کمتری برای مزرعه می گذاشتند. قدرت، برای مزرعه خود، «سرپرست» تعیین می کرد. سرپرست ها هر سال عوض میشدند. «قدرت» که همه داراییش وابسته به تلاش کارگران و رعیت بود، مجبور بود برای تأمین نظر آنان، همیشه با در نظر گرفتن خواست و سلیقه عمومی رعایا، «سرپرست» را انتخاب کند. رعایا در مزرعه ی قدرت، برای انتخاب سرپرست، …
ملتی که تنها میتواند به گذشته اش افتخار کند، یک «ملت» نیست، یک موزه است… مجتبی کاشانی
با کمی دقت و حوصله، میتوان کتابهای یک کتابفروشی را به سادگی طبقه بندی کرد: کتابهایی که نخوانده ام کتابهایی که لازم نیست بخوانم کتابهایی که برای خواندن، نوشته نشده اند کتابهایی که از روی جلد، میتوان داخلشان را خواند! کتابهایی که دوست دارم بخوانم ولی هنوز کتابهای دیگری هستند که نخوانده ام کتابهایی که میتوانم از دوستم قرض بگیرم، پس چرا آنها را بخرم؟ کتابهایی که سالهاست تصمیم دارم آنها را بخوانم – و سالهای سال بر همین تصمیم خواهم ماند! – کتابهایی که اگر پیر بشوم، حتماً آنها را خواهم خواند کتابهایی که همیشه ادعا کرده ام آنها را خوانده ام و چون تا به حال مشکلی پیش نیامده، نیازی به خواندن آنها نیست… و چنین است که کسب و کار کتاب، در کشوری از رونق می افتد… (ترجمه ای آزاد از ایتالو کالوینو) مطلب مرتبط: چگونه کتابخوان …
بر سر سفره افطار نشسته بود. سر در گریبان فرو برده و آب جوش، خرما، شیر و شیرینی را نگاه میکرد. امروز هم نشد. چه دروغها که نگفته بود. چه رفتارهای خشمآلود که نکرده بود. چه فقیرانی که از کنارشان بیتفاوت نگذشته بود. دعا میخواند. دعا میکرد و دست به سمت سفره دراز کرده بود. کمی بالاتر اما، در آسمانها، میان فرشتگان و شیطان، گفتگویی سخت، در میانه بود: شیطان با نفرت به مرد مینگریست و میگفت: او از یاران من نیست. او دل به خاطر خدا تهی کرده و دست از غذا کشیده است. چهرهاش از تشنگی و گرسنگی رنگ باخته است. من کسی را که به خاطر خدای خود، از خود میگذرد دوست نمیدارم و در زمره یاران خود نمیگزینم. فرشتگان با نفرت به مرد مینگریستند و میگفتند: او دیندار نیست. او تنها گرسنگی کشیده است و دیگر …
