دقت کرده اید که بعضی دوستانمان، درست مانند قطار شهر بازی هستند؟ با آنها همراه میشویم. مسیری طولانی می رویم. هیجان زیادی را تجربه میکنیم. اما درست چند متر قبل از همانجایی که سوار شده بودیم، پیاده مان میکنند!
محمدرضا شعبانعلی
نخستین جلسه ی کلاس توسعه مهارتهای فردی بود. آمد و آن گوشه نشست. با چهره ای که میتوانستی حدس بزنی اهل هنر است! برای من یکی بود مثل باقی دانشجویانم. همه ی آنها را دوست دارم. با دیدن هر کدامشان، لبخند بر لبانم می آید. او هم یکی مثل آنها بود. روزی به یکی از همکارانم گفته بود که اسلایدهای محمدرضا، از نظر فونت و گرافیک و …، ضعیف است و میتواند بهتر شود. من هم که از زیبایی و زیبایی شناسی هیچ چیز نمی فهمم، این حرف را جدی نگرفتم. چند باری پیامک هایی رد و بدل کردیم و نهایتاً نمیدانم چطور شد که تصمیم گرفتم سری به او بزنم. آدرس فروشگاهش را داد: «بالاتر از میدان انقلاب – نرسیده به چهارراه نصرت – پلاک 1521 – فروشگاه رنگار». دیشب ساعت هشت بعد از تمام شدن کلاسم از دانشگاه …
آموزش مذاکره ساده نیست. دشوارتر از آن، برگزاری آزمون مذاکره است! امروز در پایان کلاس اصول و فنون مذاکره تجاری، باید از دانشجویانم امتحان میگرفتم. به انواع روشها فکر کردم. در پایان روش برگزاری متفاوتی به ذهنم رسید و آن را مطرح کردم: در ابتدای کلاس، حتماً سوالهایی درباره ی مذاکره داشته اید. احتمالاً پاسخ برخی را آموخته اید و سوالهایی بوده که نتوانسته ام به آنها پاسخ بگویم. به خانه بروید. یک هفته فکر کنید و برایم سوالی را که هنوز بی پاسخ مانده است ارسال کنید. هر کس سوالش را ارسال کرد، هم نمره اش را میگیرد هم پاسخ اش را!
زمانی که تازه شروع کرده بودم به خوندن سایت شما و به فایل های صوتی گوش میدادم فکر میکردم چه طرز دید قشنگی و چقدر جالب به همه ی ثانیه ای زندگی نگاه میکنید. ولی الان فکر میکنم وارد کردن این سیاست ها تو زندگی روزمره چقدر ناقشنگ و حتی زشته. فکر میکنم اگه همه ی مردم نوشته ها رو بخونن و به فایل های صوتی گوش بدن چقدر هر مسئله و ارتباطی که آدما با هم دارن پیچیده میشه و چه فاجعه ای رخ میده: آدمایی که مثل ربات، تنها چیزی که بهش فکر میکنن اینه که چه طور منطقشون رو به کار بگیرن که تو رابطه هاشون پیروز باشن. و حتی زشت تر از اون اینکه چه طور احساسات هم رو تحریک کنن تا به خواسته شون برسن و برنده ی معامله باشن! همه به هر ارتباط روزمره …
میگویند قرنها پیش، در زمانی که خاندان بلینو بر ایتالیای فعلی حکومت میکرد، رافائل رهبر مخالفان حکومت بود. ماجرای مخالفت با حکومت هر روز جدی تر شد به حدی که بلینو پذیرفت با رافائل بر سر در اختیار گرفتن حکومت دوئل کند. رافائل دو بشقاب غذا آماده کرد و در حضور نمایندگان مخالفان و موافقان، اعلام کرد که در یکی از آنها زهر ریخته است. رافائل به بلینو گفت که یکی از بشقابها را شما بردار و آن دیگری را که ماند، من بر میدارم. هر دو غذا را میخوریم و آنکس که زنده ماند، دولت را به دست میگیرد. دوئل به این شکل اجرا شد و زمانی که دو نفر غذا را خوردند، هر دو روی زمین افتادند. بعدها در دستنوشته های رافائل متنی با این مضمون پیدا شد: آقای بلینو! دوئل. مربوط به کسی است که با تو …
مقدمه 1: ابتدای سال 90، در وبلاگ قدیمی خودم (توسعه مهارتهای فردی)، مطلبی نوشتم به نام زندانی بدون دیوار. طی دو سال و نیم گذشته، در مجموع شاید حدود 200 بار، این متن برای خودم ایمیل شده است. دیروز یکی از خوانندگان خوبم، همین مطلب را برایم نوشت. اگر چه منبع متن سایت دیگری ذکر شده بود. اما من را بسیار خوشحال کرد. چون دیدم دوست و خواننده ی من، به صورت مشخص و حرفه ای، منبع را در کنار متن آورده است. مقدمه 2: نگاه من را در خصوص مالکیت معنوی نوشته هایم میدانید. در سایت فارسی، توضیح داده ام که هدف نشر ایده هاست و خواهش کرده ام که بدون ذکر منبع و با هر نوع اصلاح و تغییر آنها را بازنشر کنند و در سایت انگلیسی هم به جای اینکه بنویسم: All Rights Reserved نوشته ام: No …
به imdb شک کردم وقتی دیدم به English Patient نمره 7.3 (از 10) داده است. به حق گفته اند بسیاری از منتقدان، که بیمار انگلیسی بهترین عاشقانه متأخر تاریخ سینماست (بهترین عاشقانه تمام تاریخ سینما را ظاهراً کازابلانکا میدانند). فیلم جنبه های روانشناسی بسیاری دارد که آن را فراتر از یک درام متعارف میبرد. یکی از جنبه های فیلم که همیشه در ذهن من مانده، زیر سؤال بردن ملیت و ملی گرایی است. نگرشی که در همه جای فیلم و حتی در آخرین جملات فیلم نیز مشاهده میشود. جایی از فیلم می شنویم: حنا (پرستار): از کجا می آیی؟ – چه فرقی دارد؟ حنا: در جنگ، این که از کجا آمده ای خیلی اهمیت پیدا میکند! در طول فیلم میبینیم، بیمار انگلیسی ما، انگلیسی مجارستانی الاصلی است که آلمانی نیز می داند. در مصر ماجراها داشته است و اکنون در …
شادی قلی پور، همکار خوب من است که هفت روز هفته را با حوصله، جوابگوی صدها نفر افرادی است که به هر دلیل با من کاری دارند و خوب میدانم که این کار، اعصابی از فولاد و صبر و حوصله ای چون ایوب میخواهد. امروز میخواستم برای یادگیری زبان، کتابی به او هدیه دهم. تمام خانه را گشتم و در نهایت کتابی پیدا کردم که هرگز نمیتوانم قیمتی روی آن بگذارم. ساعتی کتاب را پیش رویم گذاشتم و نگاه کردم. کتاب برایم داستانهای زیادی را تداعی کرد. روبرویم روی میز، ساکت و آرام، داستان زندگیم را روایت کرد… کتاب مربوط به سال 1988 است. دبستان می رفتم. 17 تومان پولش را داده ام. شاید زیاد به نظر نیاید اما خوب یادم هست که برایم گران بود و مدتها فکر میکردم که آیا باید چنین هزینه ی سنگینی برای یادگیری زبان …
سومین نامه طرح متمم منتشر شد. در بخشی از این نامه درباره «آخرین سخنرانی رندی پاش» حرف زدیم که جملاتی از آن را اینجا گذاشتم. به دو دلیل تصمیم گرفتم متن کامل نوشته ام در مورد رندی پاش را اینجا بیاورم. اول برای آنها که هنوز عضو نشده اند و نامه ها را دریافت نمیکنند و دوم اینکه، دوست خوبم کامیار عزیزی، تصویری را برای این پست طراحی کرد و برایم ایمیل کرد. دیدم بهترین استفاده این است که متن را زیر آن بیاورم:
رهای عزیزم. بترس. بترس از اینکه علمی که تو را می آموزانند، نه راهی به سوی روشنایی، که توجیهی برای تاریکی باشد. بترس از اینکه صدای تشویق آنان که در پشت تو می دوند، صدای فریاد و فرو افتادن آنها که در پیش تو می روند را در خود گم کند. بترس از اینکه جنگیدن با نیزه را در میدانی که تانک ها راه می روند، برای تو با عنوان «شیوه ی نبرد برابر»، تقدیس کنند…
