من در جیب تو زندگی میکنم! کتاب شعر را خرید. قیمت پشت جلد را در تیراژ ضرب کرد و گفت: بیست میلیون تومان. و در ادامه گفت: خوش به حالش. اگر قیمت کاغذ و چاپ و توزیع را کسر کنیم، حدود ۵ میلیون برایش میماند گفتم برای تو چه میماند؟ گفت هنوز که کتاب را نخواندهام. نباید زود قضاوت کنم! *** عروسی بود. همه مشغول خوردن بودند. از این سو به آن سوی میز حرکت میکرد و غذاها را زیر نظر داشت. هیجانزده آمد و گفت: شمردم. در اصل پنج مدل است اما یک جوری چیدهاند که هفت مدل به نظر میرسد. روی هم رفته فوقش هفت میلیون خرج شده و این پدرسوخته ها بیست میلیون گرفتهاند. اصل عروسی مال آنهاست… *** روزها بود که نمیتوانستند یکدیگر را ببینند. نه فضایی یافت میشد و نه زمانی.
محمدرضا شعبانعلی
در آخرین باری که در تالار معلم، برای چهارصد نفر از دوستان و دانشجویانم با موضوع مذاکره صحبت میکردم، گفتم که فکر میکنم باید مسیری را که من و همکارانم سالهاست در حوزه آموزش مذاکره طی کرده ایم، اصلاح کنیم. آموزش مذاکره در بسیاری از نقاط جهان و به طور خیلی خاص در کشور ما، بیشتر از نوع «ترفند محور» است. آموزش و عرضه ی دهها ابزار که همگی میتوانند من را در کوتاه مدت یا میان مدت در ارتباط با دیگران موفق کنند. اما واقعیت این است که ارتباط و مذاکره با هدف ایجاد و کسب منافع بلندمدت، صرفاْ محدود به ترفندهای مختلف نیست. بلکه به مجموعه ای از نگرشها و ابزارها نیاز دارد. آن زمان مدلی را هم برای یادگیری در حوزه مذاکره ارایه دادم که در اینجا می آورم (تصویر در اینجا کوچک است اما اگر آن …
رهای عزیزم. داستان اسب تروا را شاید خوانده باشی. میگویند یونانیها پس از ده سال محاصره بی نتیجه تروا، اسبی بسیار بزرگ از چوب ساختند و بر دروازه شهر رها کردند و به سرزمین خود بازگشتند. ساکنان تروا، اسب را همچون غنیمتی ارزشمند، با خود به میدان اصلی شهر بردند و در پای آن به رقص و پایکوبی پرداختند. شباهنگام که مردم، سرمست از شراب و پیروزی، بر زمین افتاده و خوابیده بودند، سربازان یونانی از درون شکم آن اسب بزرگ بیرون آمدند و شهر را تسخیر کردند. داستان اسب تروا، داستان هزاران سال پیش است. اما اسبهای تروا، هنوز هستند و به قلمرو شخصی مردم وارد میشوند. من یکی از این اسبهای تروا را پانزده سال است که از خانه بیرون راندهام. این وسیله وحشتناک، تلویزیون نام دارد.
هرگز از کسی که زیاد کتاب دارد و زیاد کتاب میخواند نترسید. از کسی بترسید که تنها یک کتاب دارد و آن کتاب را در حد تقدس دوست دارد و احتمالاْ هرگز آن کتاب را نیز نخوانده است… ————————————– پی نوشت: من این را اولین بار در نوشته های مارک تواین خواندم. اما تا جایی که به خاطر دارم از فرد دیگری نقل کرده بود. اگر کسی مرجع اصلی را میداند لطف کند و بگوید.
دیشب نشستم و این حرفها را خواندم و ضبط کردم. گفتم شاید شما هم دوست داشته باشید آنها را بشنوید: قهرمان دنیای کلمات – محمدرضا شعبانعلی
تقدیم به همه دختران سرزمینم که کمتر به خاطر «خودشان» و «بودنشان» تحسین شده اند. کسانی که حتی وقتی خواستیم تحسینشان کنیم گفتیم: «میتوانند مادران خوبی باشند و جامعه ی فردا را بسازند» و فراموش کردیم که جامعه ی امروز نیز، با اشک ها و لبخندهای آنها ساخته میشود…:
همه کنار هم نشستند: هفده نفر گوش تا گوش. تا کلاس فارسی امروز هم، مانند هر روز آغاز شود. مدت زیادی بود که هر روز با آنها فارسی کار میکردم. اینها فرزندان مهاجران افغان هستند که «زنده» هستند، اما «وجود» ندارند. نه شناسنامه ای. نه مجوزی برای کار و نه امکانی برای آموزش. گل آقا هم آمد. گل آقا، نه سال دارد. نان خشک میخرد و می فروشد. اگر در کشور دیگری بود، شاید «کارآفرین» محسوب میشد. اما اینجا به او «نون خشکی» میگوییم. برایم توضیح داده که نان خشک را صد تومان میخرد و چهارصد تومان می فروشد. مرا دوست دارد. همیشه به من میگوید که آدرس خانه تان را بدهید. نون خشک شما را همان چهارصد تومان می خرم و بدون سود می فروشم. آخر شما خیلی برای ما زحمت میکشید. گل آقا را دوست دارم… گل آقا …
«آیا به تناسخ اعتقاد داری؟» بعضی وقتها در میان ایمیل ها و کامنتها، سوالهایی می بینم که بسیار شخصی هستند. مثلاً اینکه نماز میخوانی یا نه. یا به تناسخ اعتقاد داری یا نه؟ یا اینکه موسیقی سنتی را ترجیح میدهی یا موسیقی پاپ و … در نگاه اول، معمولاً این سوالها را کنار میگذارم. احساس عمومی من بر این است که مسائل شخصی، کاملاً شخصی هستند. اما از طرف دیگر، گاهی احساس میکنم کسی که به روزنوشته ها سر میزند (بر خلاف سایت رسمی من) شاید علاقه داشته باشد که این دوست آنلاین خود را بیشتر بشناسد و فکر میکنم که این خواسته حق یک دوست در یک رابطه ی جدی و واقعی است. این بود که تصمیم گرفتم هر از چند گاهی به برخی از این سوالات جواب دهم. پاسخ به این نوع سوالات، به معنای «علمی بودن» یا …
دیروز در حال خوردن غذا در یک رستوران بودم. یک زن و مرد که به نظر دوست یا همسران تازه نفس می رسیدند، روی میز کناری نشسته بودند. دیدم که زن برای شستشوی دستشهایش بلند شد. مرد با نگاه های مهربان و لبخند محبت آمیزش، زن را تا درب دستشویی بدرقه کرد. بلافاصله پس از بسته شدن درب، مرد به سمت موبایل زن هجوم آورد و مشغول جستجو در موبایل شد. چهره اش مانند آیینه ای بود که میتوانستی نوشته های داخل موبایل را در آن بخوانی. گاهی شاد. گاهی غمگین. گاهی کنجکاو. گاهی بی حوصله. به سرعت موبایل را در جای خود گذاشت و زمانی که زن برگشت، با همان لبخند همیشگی، با زن صحبت کرد. این بار در چهره اش نشانه ای از غرور و زیرکی نیز دیده میشد. میتوانم فکر کنم که در آن لحظه با خودش …
مذاکره با شیطان؟ ترویج بی اخلاقی یا دفاع از اخلاق؟
کلاس آموزش اصول و فنون مذاکره حرفه ای (همان مذاکره با شیطان سابق) از این هفته آغاز شده است. هم در میان حاضران کلاس و هم در میان ایمیلها، سوال مشابهی را شنیدم و دریافت کردم: آیا درست است که در یک کلاس، راجع به دروغ، فریب، خیانت در رابطه عاطفی وسازمانی، قدرت طلبی، زیاده خواهی، متقاعدسازی، ضعف های رفتاری و شخصیتی انسانها و نحوه فرو رفتن آنها در دام نیرنگ و فریب صحبت شود؟ آیا حرف زدن از این واژه ها و مفاهیم، قبح و زشتی آنها را از بین نمیبرد؟ آنچه در اینجا پاسخ میدهم، یک نظریه ی علمی نیست. یک نظر شخصی است. باوری که به عنوان یک معلم، پس از سالها تدریس در نقاط مختلف این آب و خاک، به آن دست پیدا کرده ام. با حرف نزدن از زشتی ها، و مطرح نکردن آنها، زشتیها …
