علیرضا داداشی دوست مجازی من است. نمیدانم که او را از نزدیک دیدهام یا نه. برایم مهم هم نیست که این را بدانم. علیرضا را به خاطر تمام کامنتها و نوشتهها و حرفها و نظرها و نقدهایش میشناسم. کلمه به کلمهاش را خواندهام و از او بسیار آموختهام. در یکی از کامنتها نوشت که «پدرش» را هفتهی گذشت از دست داده است. برایش تسلیتی نوشتم اما دوست دارم اینجا بنویسم تا دیگران هم در اندوه او شریک شوند که شراکت در اندوه، همواره بار سنگین آن را تقسیم میکند. سلام استاد عزیز خدا قوت. نمی دانم کامنت های «نوشته های کمتر خوانده شده» را هم می خوانید یا نه. اما امروز که این مطلب را می خوانم ،یک هفته ای است که پدرم را از دست داده ام. یک پدر نازنین مهربان دوست داشتنی که جای خالیش نه تنها در …
محمدرضا شعبانعلی
زمانی که در مورد شغلمان فاکتور «درآمد» و «نیاز مالی» را حذف میکنیم: ۱- تصمیمگیری ما در انتخاب شغل «استراتژیکتر» و «بلندمدتتر» خواهد بود. ۲- «لذت» ناشی از «کار کردن» به شدت افزایش خواهد یافت. ۳- «قدرت مذاکره و چانهزنی» ما در مقابل مدیرانمان افزایش مییابد. ۴- «عزت نفس» و «اعتماد به نفس» ما افزایش مییابد. ۵- میزان «احترام» دیگران به ما افزایش مییابد. ۶- «خروجی کار ما» افزایش مییابد. ۷- «رشد شغلی ما» تسریع میشود. ۸- «برند حرفهای ما» تقویت میشود. بقیه را لطفاً شما اضافه کنید…
مدتی قبل، درباره ی قیمت گذاری در صنعت آموزش مطلبی نوشتم و از دوستان و دانشجویان و خواننده های سایت خواستم که در مورد استراتژی ما اظهار نظر کنند. تعداد بسیار زیادی نظر دریافت کردیم و تمام تیم ما، هفته های گذشته مشغول خواندن و بررسی و سنجش امکان اجرای آنها بود. «معادله» ای که در پی حل آن بودیم چهار «قید» جدی داشت که در نوشته ی قبلی به آن اشاره کردم: ۱) امکان آموزش تا حد امکان به صورت «ارزان» یا «رایگان» فراهم باشد و همچنانکه همیشه گفتهایم، کسی به خاطر محدودیت مالی از آموزش و امکان توسعه مهارتهای خود، محروم نشود. ۲) همچنان از بهترین نیروی انسانی موجود در کشور برای تولید محتوا و ساختاربخشیدن به آن استفاده شود و همکاری با اعضای تیم تمام وقت و بلندمدت باشد. چرا که در کار آموزش، تنها پس از …
آنکه می گفت انسان حیوان ناطق است، باید که مرغ مینا را ببیند. آنکه میگفت انسان حیوان اجتماعی است، باید که موریانهها را ببیند. آنکه می گفت انسان حیوان عاطفی است، باید گریهی میمونها را ببیند. انسان تنها حیوانی است که لذت پرستیدن را میفهمد. انسان ممکن است سنگ را بپرستد یا خدا را. فرشته را بپرستد یا شیطان را. معشوق را بپرستد یا معشوقه را. انسان میپرستد تا به چیزی خارج از خود تکیه کند، که تکیه بر خویشتن سخت و دشوار است. انسان نیامده است تا خداگونه تکیه کند بر خود که خدا نیز خود، بندگانی آفرید تا دوستش بدارند و دوستشان بدارد. و چنین است که انسان نیز، تشنهی محبت است و دیوانهی محبت کردن…و چنین بود که معابد یکی پس از دیگری ساخته شدند و انسان لذت پرستش را تجربه کرد.لذت احترام به معبود و گم …
به لطف شعیب ابوالحسنی، دیشب در خانهام مهمان عزیزی داشتم. آقای کریمی از بزرگان حوزهی «مرمت آثار تاریخی» است که در آلمان زندگی میکند و برخی از مهمترین آثار تاریخی جهان را مرمت نموده است. از او دعوت شده که برای مرمت برخی آثار تاریخی کهن ایران، اقدام کند و چند روزی برای بررسی وضعیت برخی از این بناها، به ایران آمد. خوشحالم که دیدم نوشتههای من را میخواند و به شعیب گفته که میخواهم وقتی ایران هستم سری به محمدرضا بزنم. چند ساعتی با هم بودیم و نفهمیدیم که چگونه گذشت. مردی که میتواند ثروت هنگفت داشته باشد، ساده زیستن را انتخاب کرده و از آن لذت میبرد. حرفهای زیادی زدیم. از همه چیز گفتیم. از تاریخ و جغرافیا. از فرهنگ ایران و غرب. از خاطراتمان. درد و دلهایش را گفت و لذت و امید در ایران بودن و …
بحثهایی که این روزها میشنوم و فعالیت های آنلاین شرکتها را که در فضای آنلاین ایران میبینم، داستان حباب دات کام در ذهنم تداعی میشود. این داستانها را من ۱۰ سال پیش در کلاسهای «استراتژی» و «تجارت الکترونیک» برای دانشجویانم تعریف میکردم. ولی امروز احساس میکنم که این داستانهای قدیمی، تا حد زیادی درد امروز جامعهی مجازی در کشور ماست یا لااقل: «میتواند باشد!» احتمالاً برخی از خوانندگان، ماجرای حباب دات کام یا Dot Com Crash را میدانند. این ماجرا در سال ۲۰۰۰ اتفاق افتاد. طی آن سال شاخص بورس در آمریکا به شدت سقوط کرد. به شکلی که قیمت سهام شرکت سیسکو که امروزه برای همهی ما شناخته شده است از ۸۰ دلار به ۱۴ دلار کاهش پیدا کرد و سهام شرکت آمازون از۱۰۷ دلار به ۱۷ دلار کاهش یافت. تازه جالب اینجاست که سیسکو و آمازون – هنوز …
زمانی که از کنفرانس برندینگ جنوب کشور صحبت کردم، قول دادم به تدریج از آموختهها و شنیدههای خودم در این کنفرانس حرف بزنم. فرصتی دست داده بود تا در قالب رادیو مذاکره با دوست عزیزم بهنود الله وردی، در مورد برند شخصی صحبت کنم. اما قول داده بودم در خصوص حرفهای دوست خوبم امیر اخلاصی هم صحبت کنم. امیر اخلاصی در آن سمینار در خصوص استراتژی تمایز برای برندها صحبت کرد. اما برای من قسمتی از بحث او جالب بود که یک تقسیم بندی جالب انجام داد و استراتژی تمایز را به دو دسته: «تمایز نقطه ای» و «تمایز محوری» تقسیم کرد: در کشور ما این دید رواج دارد که برای تربیت بهتر فرزندانمان، در سنین کودکی آنها را به کلاس ورزش میفرستیم. کمی بزرگتر که شدند شنا میکنند. کمی بعد نقاشی و زمانی دیگر موسیقی و … در هر …
سوال: آیا ماه تولد بر روی شخصیت ما تاثیر دارد؟ من به طالع بینی و فال تولد و فال ماه و … اعتقاد ندارم. اما آنقدر نشانههای درست دیدهام که نمی توانم به سادگی آن را انکار کنم. اعتراف میکنم که «سنگ تولد» ماه خودم را همیشه همراه دارم. اما دوست دارم نظر شما را هم بدانم. شاید بسیاری از کسانی که این متن را می خوانند از همان کسانی باشند که هر روز در شبکه های اجتماعی و جمع های دوستانه، از ماه تولد خود و دیگران میگویند. روی صفحه ی شخصی خود مینویسند: «من یک مردادی هستم پس …». من نمیخواهم با یک «مرد متولد اردیبهشت» زندگی کنم. «یک زن متولد مهر به هر حال…». واقعیت این است که ما انسانها، برچسب گذاشتن و تقسیم بندی را دوست داریم. برخی از ما هم «متخصص تولید سالاد کلمات علمی» …
اخیرا در یکی از جلسات کلاس مذاکره حرفهای، از دوست خوبم دکتر رضا صالحی کمک خواستم تا در مورد الگوهای رفتاری انسانها، برای دانشجویان صحبت کنند و تمرینهایی را انجام دهند. طبق عادتی که همیشه دارم، خودم هم در میان دانشجویان نشستم تا با هم تمرینها را انجام دهیم. همه چیز خوب بود اما… در قسمتی از تمرین، دکتر صالحی ما را به چهار گروه تقسیم کردند. هر کدام به سمتی از کلاس رفتیم و قرار شد، هر کسی از سه گروه دیگر یک «همگروهی» انتخاب کند. ناگهان حالم بد شد. احساس تهوع و سرگیجه. لحظاتی از کلاس بیرون آمدم. در هوای آزاد تنفس کردم. به کلاس برگشتم و خوشبختانه فهمیدم که ما ۲۵ نفر هستیم و گروهها باید ۴ گروه ۶ نفره باشند. نفس راحتی کشیدم. حالم بهتر شد و همه چیز به خیر گذشت. یک روز کامل، به …
دو سال پیش در وبلاگ توسعه مهارتهای فردی دربارهی قضاوتهای ما در حوزه ارتباطات مطلبی نوشتم که بعدها چندجای دیگر نقل شد و هنوز هم هر از چندگاهی برایم ایمیل میشود. چون دیروز دوباره این متن را دریافت کردم، آن را بهانهای کردم برای مطرح کردن دوبارهی این متن. سالها پیش، در کافه ای در مونیخ، به دختری که روبرویم بود گفتم ایرانیم، با لحنی حاکی از شوخی پرسید: بمب های خودت رو کجا قایم کردی؟ طی سالهای بعد، به اندازه کافی از این قضاوتهای شوخی و جدی شنیدم که شنیدن آنها دیگر مرا به اندازه نخستین روز شگفت زده نکند. دوست آمریکایی سیاه پوستم که هم اکنون در آستانه شصت سالگی است، تعریف میکرد که جوانی خود را در دهه هفتاد، زمانی گذراند که نگرش به سیاه پوستان بسیار سخت گیرانه بود. او زمانی که شبها از کنار هایدپارک …
