دلم میخواست مطلبی بنویسم تا روزنوشته بهروز شود. اما چیز خاصی به ذهنم نرسید. این بود که تصمیم گرفتم صرفاً با هدف بهروز شدن اینجا چند عنوان از کتابهایی را که در ماههای اخیر خواندهام فهرست کنم.
این فهرست از جنس معرفی کتاب (شبیه معرفی کتابهای مدیریتی یا معرفی کتابهای روانشناسی در متمم) نیست. حتی در حد پاراگراف فارسی هم نیست که بخواهم یک یا چند پاراگراف را نقل کنم. فقط عنوان کتابها را فهرست میکنم و برای خالی نماندن صفحه، زیر هریک چند جمله، مربوط یا نامربوط، مینویسم.
همانطور که در توضیح زیر هر عنوان خواهید دید، اشاره به این کتابها لزوماً به این معنا نیست که خواندن آنها را توصیه میکنم (اسم هر کتاب به صفحهٔ آمازون کتاب لینک شده که بتونید جزئيات بیشتر دربارهٔ کتاب رو اونجا ببینید).
An Admirable Point

فلورنس حضرت رو بیرون از فضای این کتابش دوست ندارم؛ وقتی مصاحبه میکنه یا توی توییتر (X) مینویسه. اما کارش توی این کتاب واقعاً قشنگه: مروری بر تاریخچهٔ علامت تعجب. لحظات خوبی رو با این کتاب تجربه کردم. کلاً کتابهایی رو که دربارهٔ ساختار نوشتن، خط، آناتومی متن و کتاب هستند دوست دارم.
متن تقدیم کتاب کاملاً با محتوای کتاب همخوانه. کتاب تقدیم به کسانی شده که از توجه به جزئیات لذت میبرن. بهطور خاص هم به آلپولیو تقدیم شده. کسی که اختراع علامت تعجب رو به اون منسوب میکنن و به قول فلورنس: «کسی که کمک کرد ما بتونیم [در متنها و نوشتههامون] بیشتر تعجب و تحسین کنیم.»
متنش رو بعداً میشه به نمونه متنهای تقدیم کتاب که توی متمم هست اضافه کرد. بچههایی که کتاب رو میخونن، ممکنه بهانهای پیدا کنن که باز برن سراغ علامت تعجبهای چندتایی (!! و !!!). اما همینجا بگم که هیچ بهانهای برای استفاده از چند علامت تعجب در متمم پذیرفته نمیشه. حتی کتاب این خانومه.
با وجودی که اصلاً حس خوبی به خود حضرت ندارم، کتاب On The Mark رو هم که اخیراً منتشر کرده توی برنامهٔ مطالعهام گذاشتم.
Nietzsche: A Beginner’s Guide

این سالها که دیگه حالوهوای مامان هم فرق کرده و دیگه نگاهش به دنیا مثل قدیم نیست. اما یادمه سالهای اول دانشگاه، زیاد پیش میومد که بهم میگفت: «من میدونم. همهاش از کتاب نیچه شروع شد. همون که سوم دبیرستان بودی و خریدی.» چنین گفت زرتشت رو میگفت. و من براش توضیح میدادم که اتفاقاً همهچی از خود کلاسهای دینی مدرسه و چیزهایی که پای منبر میشنیدیم شروع شد. کتابهای شریعتی و سروش هم (که اونها رو هم همون سال که سوم دبیرستان بودم زیاد میخریدم) صرفاً کمی روند رو کند کرد
حالا هرچی که بود و هرجور که شروع شد، هریک از ما یه زمانی با نیچه آشنا میشیم. نسل ما غالباً با «چنین گفت زرشت»، «شامگاه بتان» و «حکمت شادان» وارد دنیای نیچه میشد. نسل جدید، احتمالاً با چند نقلقول در شبکههای اجتماعی. شاید هم به همون نقلقولها اکتفا کنه و هرگز وارد دنیای نیچه نشه.
شاید کتاب رابرت ویکس برای من که سالها با نیچه مأنوس بودم، حرف تازهای نداشت (و ای کاش زودتر میشناختم و میخوندمش تا مکمل خوبی برای مطالعهٔ نیچه باشه). اما تسلط ویکس بر بحث، نحوهٔ ساماندهی موضوع، اشارهها و ارجاعات و روانی نوشتهاش، اونهم برای موضوعی به پیچیدگی نیچه، واقعاً تحسینبرانگیزه و کتابش کمک کرد ساعتهای بسیار خوبی رو در همنشینی با اون و نیچه بگذرونم.
War At Arm’s Length

آدم بعضی وقتها بهخاطر سوالی که بعضی کتابها سراغش میرن، جذب اونها میشه، حتی وقتی نویسنده رو نمیشناسه. ریچارد بنت و الکساندر نویز رو نمیشناختم. اما دیدم کتاب War at Arms Length («جنگ از راه دور» یا «جنگ با حفظ فاصله») رو ییل چاپ کرده و سوالش هم قشنگه، گفتم بخونمش. موضوع کتاب کمک نظامیه. توی دنیای اطراف ما کمک نظامی خیلی زیاده: آمریکا به اوکراین و ناتو، ایران به یمن و (قبلاً) سوریه. چین و روسیه به ایران. ناتو به اوکراین. آمریکا به امارات و …
سوالی که این کتاب بهش پرداخته اینه که چی میشه پروژههای کمک نظامی گاهی موفق میشن و گاهی موفق نمیشن؟ طبعاً موضوعش کمکهای نظامی آمریکاست. اما جوابش جاهای دیگه هم مفیده. اینا میگن دو تا چیز مهمه. یکی اینکه وقتی کشور A به B کمک میکنه، منافعشون با هم همسو باشه؛ هرچی بیشتر بهتر. دومیش هم اینه کشور B «ظرفیت نهادی / institutional capacity» داشته باشه. یعنی اصلاً بتونه منابعی که در اختیارش قرار میگیره رو هضم و جذب کنه، پردازش کنه و بهکار بگیره.
طبعاً بهخاطر علاقهام به تفکر سیستمی و استراتژی علاقهٔ بسیار خاصی به مفهوم ظرفیت نهادی دارم؛ چیزی که به نظرم کشور ما بهشدت در اون فقیره (وجود نهادهای زیاد لزوماً به معنای ظرفیت نهادی نیست. بلکه خودش خیلی وقتها مستهلککننده است).
کتاب رو دوست داشتم. بهنظرم در تعیین معیارها و ابزارهای سنجش ظرفیت نهادی (در حوزهٔ نظامی) کمی ضعیف بود. اما مهم اینه که مسیر تازهای رو باز کردهان. قطعاً بعداً خودشون و بقیه این بحث رو بیشتر باز میکنن و مفهومپردازی بهتری انجام میشه.
Cosmos: Possible Worlds

کتاب «کیهان؛ جهانهای ممکن» آن درویان رو بهخاطر نوشتن یکی از تمرینهای تجربهٔ ذهنی متمم خوندم (پیامی به موجودات فضایی دور). نمیشه بگم دوستش نداشتم. متنش خوب بود. اما من که آن درویان رو اولین بار با متنی که برای درگذشت همسرش (کارل سیگن) نوشت و خوند میشناسم (عاشقانهای در باب فقدان) انتظار بیشتری داشتم که تأمین نشد.
البته توی متمم در دفاع از اینکه چرا اینطوریه توضیح نوشتم (اینجا). در واقع این متن بر پایهٔ محتوای یه مستند نوشته شده و طبعاً کیفیتش با متنی که برای کتاب نوشته میشه فرق داره. اما بههرحال، یهجورایی باهاش راحت نبودم. خصوصاً وقتی با خود کتاب Cosmos مقایسه میکنم. خود سیگن هم البته بهنظرم توی Demon-haunted World بهاندازهٔ کارهای قبلش تازگی نداشت. اما قرار نیست همهٔ کارهای یه نفر به یه اندازه قوی باشه (یا آخرین کارش قویترین کارش باشه). همون یه متن نقطهٔ آبی کمرنگ (Pale Blue Dot) کافیه که سیگن رو در فهرست آدمهایی قرار بدیم که در نوشتن شاعرانههای علمی قوی بودهان (آخرین تعظیم).
GDP: A Brief but Affectionate History

کتابهای پرینستون برای کسی که میخواد در اقتصاد مطالعه کنه، گزینهٔ جذابی نیستن (یا من اینطوری فکر میکنم). یهجور چپگرایی سنگینی توی اکثر کتابهاش هست (با چپگرایی فرهنگی مشکل کمی دارم. اما چپگرایی اقتصادی و سیاسی گاهی آزاردهنده میشه). همین چپگرایی هم هست که ولی نصر تونست کتاب Iran’s Grand Strategy خودش رو با اینا چاپ کنه و دیگه فکر کنم هیچ سوراخ فارسیزبانی توی اینترنت نمونده باشه که ولی نصر سرش رو توش فرو نکرده باشه و دربارهٔ کتابش حرف نزده باشه.
با این حال، کتاب GDP دیان کویل گزینهٔ بدی نبود. با اینکه به کارم نیومد، از خوندنش لذت بردم. وقتی میخواستم فایل صوتی در نقد نگاه ایلان ماسک به اقتصاد (پول و GDP) رو ضبط کنم، این رو خوندم گفتم شاید بهم ایده بده که یه جاهایی یه چیزایی رو سادهتر بگم. ایدهای نداد. بهنظرم سبک توضیح دادن خودم سادهتر و بهتر بود. اما چیزهای جالب و آموزندهای توش دیدم. کلاً کتابیه که اگر کسی بخواد تاریخچهٔ شکلگیری GDP و جا افتادنش بهعنوان یه شاخص برای اندازهگیری حجم اقتصاد رو بدونه، احتمالاً بهش توصیه میکنم.
On Cats

اگر روزنوشتهها رو منظم خونده باشید، از علاقهٔ من به بوکوفسکی خبر دارید. کوکی و بلوط رو هم که میشناسین. طبیعیه که تلاقی بوکوفسکی و کوکی و بلوط میشه کتاب بوکوفسکی دربارهٔ گربهها (On Cats). بوکوفسکی اشارهها، شعرها و نوشتههای کوتاه خودش دربارهٔ گربهها رو توی On Cats جمع کرده. کتاب خوب و جذابی شده (اگر سبک بوکوفسکی رو بپسندید).
قدیم تکهتکه یه چیزهایی از این کتاب خوندم. چند وقت پیش قبل خواب داشتم با دو تا از دوستام حرف میزدم. حرف نویسندههای گربهدار شد. براشون چند نفر رو فهرست کردم (تی. اس. الیوت و همینگوی و بوکوفسکی و …). بعدش که خداحافظی کردیم. کتاب رو باز کردم و حدود دو ساعت، تکهتکه بخشهایی ازش رو خوندم. بهنظرم الان کل کتاب رو خوندهام.
توی اون دسته کتابهایی قرار میگیره که من بهش میگم ژانر کنار تخت یا ژانر کنار رختخواب. مناسب خوندن قبل از خواب تا آدم کمکم از حال بره و چشماش بسته بشه.
عکس کوکی و بلوط رو هم میذارم که معرفی این کتاب کامل بشه. 
Vector: A Surprising Story of Space, Time, and Mathematical Transformation

میدونین توی این تب AI و Gen AI که این ایام بالا گرفته چه چیزی حرصم میده؟ دیتا سنترها و مصرف انرژیشون؟ روشهای بروتفورس برای آموزش شبکههای عصبی که اشتباهی یه عده فکر میکنن شبیهسازی کارکرد مغزه؟ توهم هوش مصنوعی و اطلاعات نادرستی که از این سیستمها در میاد؟ متنهای زبالهای که مردم باهاش درست میکنن و توی شبکههای اجتماعی منتشر میکنن (AI Slop)؟ کتابهایی که شرکتها میخرن و اسکن میکنن و بعد هم پاره میکنن میریزن دور؟
نه. اینا خیلی حرصم نمیده. چیزی که حرصم میده اینه که بعضی مباحث جذاب علمی، بعضی ابزارها، انقدر مستعمل و دمدستی شده که آدمها، بدون اینکه لذت ببرن و شگفتزده بشن، ازشون استفاده میکنن.
هر چیزی شده یه کد یا ماژول توی فلان کتابخونه و راحت استفاده میشه، بدون اینکه بدونن چیه. حیف جبر خطی نیست؟ حیف بُردار نیست؟ حیف تانسور نیست؟ حیف مفهوم مینیمم کردن انتروپی در سیستمها نیست؟ اینا واقعاً قشنگن. آدم رو مست میکنن. واقعاً چرا کسی وقتی اولین بار با این ریاضیات زیبا مواجه میشه، مست نشه؟ چرا از شوق و شگفتزدگی اینها حواستون پرت نمیشه سرتون به دری دیواری چیزی بخوره؟ شبی که اولین بار با اینا آشنا میشید، چطوری میخوابید؟
جوابش تلخ اما واضحه. خیلی از توسعهدهندگان نرمافزار و سیستمها با این مفاهیم عمیقاً آشنا نمیشن. فقط به یوزر و کاربر اینها تبدیل میشن. کاربر رگرسیون، کاربر جبر خطی، کاربر روشهای کمینهسازی و …
و AI باعث شده بدون اینکه عمیقاً با این مفاهیم آشنا باشیم، کاربرشون باشیم. ایرادی ندارهها. اما بهنظرم حیفه. حیف از اون لذتی که تجربه نمیشه.
کتابهای متعددی هستن که میتونن کار «آشناییزدایی» رو برای ما انجام بدن. یعنی کمک کنن چیزهایی که برامون عادی شده، دوباره تازه بشه و رنگوبوی تازگی بگیره.
کتاب رابین آریانهود دربارهٔ بردارها (Vectors) از این جنسه. تاریخچهٔ شکلگیری مفهوم بردار و توسعهاش رو میگه. من هنوز فصل ۱۲ و ۱۳ رو نخوندم (قبلش باید یه چیز دیگه بخونم). اما بقیهٔ کتابش رو واقعاً دوست داشتم. نوع تلاش و تقلایی که برای سادهگویی میکنه، ریچارد فاینمن رو تداعی میکنه (یا یان استورات و نویسندههایی از این دست).
Secondhand Time

صد بار پشت دست خودم رو داغ کردهام که دیگه کتابهایی رو که نوبل ادبیات میگیرن نخونم. شاید چهار تا چیز خوب هم از دست بره. اما به همهٔ مزخرفاتی که نمیخونم میارزه.
کتاب زمان دستدوم فعلاً آخرین حماقتم در شکستن این قرار محسوب میشه. طرف رفته یقهٔ یه مشت پیرزن پیرمرد جامونده وامونده از دوران اتحاد شوروی رو گرفته که الان اوضاع خوبه؟ اونا هم گفتهان نه. اون موقع خیلی بهتر بود. گشنه بودیم اما حداقل عزت ملی داشتیم. چه فرقی میکنه آدم توی صف دستمالتوالت باشه یا صف مکدونالد؟ (حرفهایی از نظر مضمون شبیه این).
احمق فرق میکنه. خیلی فرق میکنه. یعنی واقعاً نمیفهمی فرق میکنه؟
اسمش رو هم میذارن تاریخ شفاهی که هر چی خواستن توی دهن آدمها بچپونن و بگن ما داریم «روایت» میکنیم. این یکی رو سر مصاحبهٔ تستارد (Testard) گول خوردم و خوندم. دیدم ناشر مستقل و جمعوجوریه که اولین کارهاش نوبل ادبیات گرفته (در این مورد خاص، حق ترجمه به انگلیسی رو خریده بوده و منتشر کرده). گفتم ببینم چه نوع نگاهی داشته و چه ژانری رو کار کرده که اینطوری موفق شده.
اما بعداً فهمیدم همون حرفی که ظاهراً از سر تواضع و شوخی در مورد خودش میگفت، واقعاً درست بوده. میگفت: «شاید تنها علت نوبل گرفتن متعدد کتابهای انتشارات من این باشه که سلیقهام به پیرمردهای سوئدی کمیتهٔ نوبل شبیهه».
بله آقای تستارد. درست حدس زدی. همینه. تنها علتش همینه.
Shared Wisdom: Cultural Evolution in the Age of AI

الکس پنتلند رو اولین بار با کتاب Social Physics شناختم. فکر کنم چند روز از انتشارش گذشته بود که دیدم و خریدمش. البته اگر بخوام دقیق بگم، اسم خودش کمتر یادم موند. بیشتر اسم کتاب و محتوای کتاب یادم مونده بود. چون بعداً باهاش جای دیگهای مواجه نشدم.
کتاب Shared Wisdom رو که دیدم و اسم نویسندهاش رو سرچ کردم، تازه یادم افتاد که آهان. این همونه که Social Physics رو نوشته بود. این کتابش رو هم دوست داشتم. خیلی عجیبوغریب نیست. نگاه نسبتاً مثبتی به هوش مصنوعی داره و سعی کرده اثرات AI رو در سطح جمعی (collective level) بررسی کنه. با توجه ویژه به فرهنگ. رویکردش هم تکاملیه (که روی جلد هم گفته البته). بهنظرم اگر بحث سیستمهای پیچیده رو دوست داشته باشید، و دلتون بخواد فرهنگ رو بهعنوان یک سیستم پیچیده ببینید، کتابیه که میتونه کمککننده باشه. البته نگاهش خیلی ساده است، اما سادهاندیشانه نیست. پنتلند سعی کرده حرفش رو ساده بزنه.
پینوشت: بعداً یا این فهرست رو کاملتر میکنم یا بقیهاش رو در قالب یک مطلب جدا منتشر میکنم.

3 دیدگاه
سلاام بر معلم عزیز 🙂
بعد از کشیک امروز، درحالیکه پلکهام نیمهباز بود به اینجا سر زدم و دیدم یادداشت جدید آنلاین شده :’) اول گفتم بذار سر فرصت بخونم، الان دچار درجاتی از افت هوشیاری هستم. بعد از چند دقیقه دیدم رسیدم به انتهای یادداشت :”)
امیدوارم همیشه سلامت باشین :))
سلام محمدرضا
ممنون از پستی که نوشتی. هر روز هی میومدم اینجا عکس با لباس سیاهتو میدیدم و ناراحت پیج رو میبستم.
کتابهای متعددی هستن که میتونن کار «آشناییزدایی» رو برای ما انجام بدن. یعنی کمک کنن چیزهایی که برامون عادی شده، دوباره تازه بشه و رنگوبوی تازگی بگیره
من خیلی در باب علم و بیوگرافی دانشمند ها مطالعه نداشتم. یه کتاب به قلم ریچارد فاینمن خوندم (surely your joking mr. Feynman) و یه کتاب هم از داوکینز به نام میل به شگفتی. از همین دو تا کتاب و دیده ها و شنیده های پراکنده اینور و اونور فهمیدم که نگاه دانشمند ها در شکل ایده آل اش همراه با آشنایی زدایی از همین وقایع ساده روزمره است. البته از متمم میدونم که دانشمند بودن هم یک شغل است و احتمالا خیلی از دانشمند ها انگیره هایی غیر از سرسپرده بودن به پیشرفت علم داشتن. شاید شهرت طلب بودن یا هر چی. ولی وقتی فاینمن از کشف خودش میخواد صحبت کنه میگه: در اون لحظات اولی که این کشف رو کردم من تنها کسی بودم که این قانون از جهان رو میدونستم و این خیلی هیجان داشته براش. یا مثلا داوکینز میگه : علم یعنی شعر حقیقت. به نظرم در کنار انگیزه های دیگه این به وجد اومدن از چیزهایی که دیگران ساده از کنارشون رد میشن رو دانشمند ها دارن. همون آشنایی زدایی که تو میگی.
این روزها دارم «از قیطریه تا اورنج کانتی» رو میخونم. به پیشنهادت در متمم. کتابی که درباره مرگه ولی خوب زندگی کردن رو یادم میده. من حمیدرضا صدر رو نمیشناختم اما خوندن حرفاش بهم نشون میده زندگی با عرض زیاد یعنی چطور زندگی ای. یه زندگی که ارزش زیستن رو داشته باشه. هر چند من اگر باشم انقدر خودم رو تسلیم سرطان نمی کنم ولی شاید جون تجربه اش رو ندارم اینطوری فکر میکنم. ممنونم از پیشنهادت.
الهی عاقبت بخیر باشید همیشه محمدرضا ی عزیز
ممنون از به اشتراک گذاری کتاب های که خوندید🙏