خانه » به مناسبت روز معلم

به مناسبت روز معلم

توسط محمدرضا شعبانعلی

سنت است که هر سال، همزمان با سالروز شهادت استاد مطهری، روز معلم را گرامی میداریم. قطعاً اختصاص روزی برای بزرگداشت معلمان، سنتی ارزشمند و فرصتی مناسب برای اندیشیدن دوباره به آموزش و آموزشگر و آموزگار است. بعید میدانم کسی از بین ما باشد که در مقام والای معلم و آموزگار تردید داشته باشد. شاید انتظار برود که من هم، چند کلامی در مدح معلم و معلمی و مقام معلم بنویسم. اما اجازه بدهید که از این قسمت – نه به دلیل کم اهمیت بودنش، بلکه به دلیل تکراری بودنش – عبور کنم و به این بهانه، نکات دیگری را – که البته آنها هم جدید نیست – تکرار کنم.

صنعت آموزش در کشور ما، فرصت بزرگی برای رشد داشته است. مردمانی که برای آموزش و یادگیری احترام قائلند و کتاب و نوشتن، هزاران سال، بخشی از فرهنگشان بوده و هنوز هم، تصویر کتابخانه های بزرگ و مملو از کتاب، در نگاهشان زیبا و فریبا است. مردمی که در نخستین برخورد با کودکان و نوجوانان، بلافاصله پس از احوال پرسی، برای ادامه دادن گفتگو، می پرسند که «کلاس چندمی؟». مردمی که اگر کسی درس کارشناسی خواند، بلافاصله پس از تبریک گفتن، میپرسند که: برنامه ات برای ادامه تحصیل چیست؟

در نگاه اول، اینها ویژگیهای خوب و مثبتی به نظر می رسد. چنین جامعه ای ظاهراً باید در اوج مسیر رشد و تعالی باشد. اما هر انسان منصف و دلسوزی میپذیرد که چنین نیست. درست میگویند که مسیر جهنم را با نیتهای خیر سنگفرش کرده اند و به نظر میرسد که ما واقعاً در حوزه ی آموزش در چنین مسیری هستیم.

حدس زدن ریشه ها دشوار نیست. تعداد آنها هم محدود نیست. دیوارهای ورود برای صنعت آموزش کوتاه است و سرمایه چندانی نیاز ندارد. از سوی دیگر، در جامعه ی ما، شکل حرفه ای آموزش شناخته شده نیست و استاندارد مشخصی برای آن وجود ندارد. بخش بزرگی از جامعه ی ما، نه استانداردهای بین المللی آموزشی را تجربه کرده اند و نه آنها را شنیده اند. چنین است که سنجش کیفیت آموزش برای آنها تقریباً امکان پذیر نیست. آنها هم که در این زمینه بررسی یا مطالعه کرده اند، عمدتاً به جای تکنولوژی آموزشی (تکنولوژی به معنای عام آن میگویم) برایمان ایدئولوژی آموزشی به ارمغان آورده اند:

تقلید نافهمیده ی الگوهای شرقی و غربی در آموزش. اصرار برای آموزش از طریق کار تیمی، در فرهنگی که کار تیمی بخشی از الگوی ارزشی آن نیست و در گذاری شگفت انگیز و نوسانی ناپایدار از جمع گرایی سنتی به فردگرایی افراطی است. اصرار بر سبکهای هیجان زده و ترکیبی از فریاد و نمایش و انگیزش به عنوان ارائه ی حرفه ای و ده ها مثال دیگر که حوصله ی بیانش نیست. آنها که دیده اند میدانند و آنها که تا کنون این فضا را درک نکرده اند، بعید است در آینده نزدیک هم درک کنند.

حاصل این ایدئولوژی آموزشی، فرهنگی از آموزش است که با نگرش و فرهنگ ما چندان سازگار نیست. فرض کنید یک فیلم هالیوودی را ببینیم. بعد همان داستان را برداریم با هنرمندان ایرانی و با امکانات ایرانی و در لوکیشن ایرانی اجرا کنیم و تماشاگر ایرانی هم، به ذوق اینکه شاهد داستانی بین المللی است، هیجان زده به این فیلم نگاه کند. در برخورد با بسیاری از کلاسها و درسها و سمینارها و دوره های رسمی دانشگاهی از کارشناسی تا دکترا، لااقل در نگاه من، چنین وضعیتی مشاهده می شود.

طبیعی است که ریشه ها متعدد هستند. بخش قابل توجهی از سازمانها هم قرار نیست ارزش افزوده جدی ایجاد کنند. یا اگر قرار است ایجاد کنند به اتکای نیروی انسانی نیست. چنین است که نیروی انسانی آموزش دیده، بخشی از دکوراسیون داخلی سازمان یا نمای بیرونی آن محسوب می شود. بگذریم از اینکه اگر قرار به جذب نیروی انسانی حرفه ای و توانمند و اثربخش باشد، در استعدادیابی و سنجش توانمندیها هم ناتوانیم. چون خودمان در همین فرهنگ آموزشی رشد کرده ایم و وارث ضعف های آن هستیم. پس علی الحساب به مدرک مدرسه و دبیرستان و دانشگاه اعتماد می کنیم. هیچکس ما را به خاطر استخدام یک مهندس یا کارشناس ارشد یا دکتر که بی عرضه و بی لیاقت و بی شعور است، ملامت نخواهد کرد. اگر هم کسی حرفی زد، بار مسئولیت از دوش ما برداشته شده و میتوانیم نقدی بلند بالا بر سیستم آموزشی داشته باشیم. چنین میشود که من برای واحد طراحی کارخانه، به سراغ یک دیپلم یا فوق دیپلم فنی باتجربه و تحول آفرین نمیروم. چون اگر اشتباه کرد بار اشتباه بر دوش من است. به سراغ کسی میروم که هزاران ساعت در نظام آموزشی ما آموزش دیده و انبوهی مدرک رسمی و غیررسمی دارد و مدرک ارشد و دکترا دارد و حالا، از او میخواهم که برایم یک واحد طراحی نوآور و تحول آفرین تاسیس کند. غافل از اینکه آنچه او را به این مقام در نظام آموزشی کشور رسانده است، دقیقاً محافظه کاری و واپس گرایی و ترس از تحول و تغییر بوده است!

البته فقط ماجرای نظام رسمی آموزشی نیست. امثال من هم که در کنار سیستم آموزشی رسمی، دوره های آموزشی برگزار میکنیم یک درد مضاعف برای این کشور محسوب می شویم. ما که ترجیح میدهیم به جای هدایت جامعه مخاطب در مسیر درستی که به آن باور داریم، در مسیری که مخاطب از ما میخواهد جلو برویم. چنین میشود که در حلقه ای واپس گرا گرفتار میشویم و هر روز هم از روز قبل مستهلک تر میشویم. آنقدر در طول این سالها از همکاران مدرس خودم شنیده ام که: این خوب است. اما مخاطب نمیفهمد! این درست نیست اما مخاطب از شنیدنش لذت میبرد! این عنوان مسخره است اما به هر حال این مردم برایش پول می دهند! یا اینکه: اصلاً آمده اند حالشان خوب شود، مهم نیست چه بگوییم! که با خود میگویم: اگر این باور واقعی ماست، چرا در صنعت آموزش باقی مانده ایم؟

البته پاسخش را میدانم. صنعتی با هزینه اولیه ی کم، با سود نسبتاً خوب و با مشتریانی که چون استاندارد واقعی آموزش را نمی دانند یا پایین بودن کیفیت آموزش را پذیرفته اند، برای پرداخت هزینه های ما، مشکلی ندارند. خوشبختانه ما هم نه مهندس هستیم که ساختمانمان بریزد و خودرومان منفجر شود. نه پزشک هستیم که بیمار زیر دستمان بمیرد. ما معلم هستیم. این شهوت پول پرستی و جذب مخاطب و محافظه کارانه به دنبال جمع رفتن (به جای جسورانه پیشاپیش جمع رفتن) خوشبختانه اثرات مشهود کوتاه مدت ندارد. آینده ی کسانی را خراب میکنیم (یا درست نمیکنیم) که در زمان پیری شان، نیستیم و مرده ایم و دستشان به ما نخواهد رسید. ما امثال مطهری و شریعتی نیستیم که یکی به خاطر معلم بودنش تکه تکه شد و دیگری به خاطر پذیرش مسئولیت پیشتاز بودن در عصری تیره و غبار آلود، حاضر شد در زندگی و پس از مرگ، انتقاد منتقدان را به جان بپذیرد.

خودم را از این جامعه و اتهامات مبرا نمیدانم. شاید تنها جراتم این بوده که دو سال از آموزش فاصله گرفته ام و در جستجوی راهی هستم که وقتی معلم صدایم می کنند، درون خودم نشکنم و خجالت نکشم. هنوز هم آن را – آن طور که دوست دارم – پیدا نکرده ام.

نمیخواهم این متن را با تحلیل و نتیجه گیری مشخصی به پایان برسانم. حرفهایی بود که دنبال بهانه ای برای گفتنش میگشتم و اینجا جای خوبی بود. فضای فرهنگی کشور ما به شکلی نیست که انتقاد از حرفه ها و مشاغل به سادگی پذیرفته شود. گفتم شاید به عنوان کسی که با افتخار و البته بدون شایستگی، چند سالی است لقب معلم را به دوش میکشد،خودم انتقاد از حرفه ی خودمان را انجام دهم. شاید مقاومت احساسی کمتری ایجاد کند و دعوتی برای اندیشیدن بیشتر باشد به این وضعیت اسف باری که گرفتار آن شده ایم…

پی نوشت اول: کاش روزی بشود که آموزشگران از بین ما رخت بربندند و آموزگاران جایی برای تنفس پیدا کنند.

پی نوشت دوم: من به طور مشخص در این نوشته، به فضای آموزش دانشگاهی و آموزش آزاد اشاره داشته ام. هر انسانی با حداقل انصاف، خواهد پذیرفت که معلمانی که در صنعت آموزش قبل از دانشگاه در مقاطع مختلف زحمت میکشند و اتفاقاً مظلوم ترین و محروم ترین هم هستند، نمیتوانند مخاطب این گلایه ها باشند. ما هنوز نیاموخته ایم که به معلم دبستان، بیشتر از استاد دانشگاه احترام بگذاریم و طبیعی است که با چنان فرهنگی به چنین نفرینی دچار شده ایم.

مطلب مرتبط: نوشته مربوط به روز معلم سال ۹۷

روز معلم

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

255 دیدگاه

سمی ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۹:۰۶

سلام. روزتون مبارک استاد. فرصت نشد که همه کامنتها رو بخونم اما مطمئنم که این مطلبم تکراریه اما دوست دارم که بگم. من زندگی و حال و هوای این روزام رو مدیون شما و تیمتون هستم. انقدر تو این مدت از شما یاد گرفتم که بتونم ادعا کنم روند زندگی و تم فکریم به طور کامل تغییر کرده و همیشه خدا رو بابت این آشنایی شاکرم. از صمیم قلبم براتون آرزوی رسیدن به آرزوهاتون رو می کنم (هر چند به قول خودتون آرزو چیزیه برای نرسیدن) و امیدوارم همه آنهایی که طالب تغییر و پیشرفت هستند با شما و همکاراتون آشنا بشن. ممنون که هستین

پاسخ
رضا انصاری ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۸:۱۵

محمد رضای عزیز روزت مبارک
تو این سه سال خیلی چیز ها ازت یاد گرفتم .
ازت ممنونم.

پاسخ
محمد صادق اسلمی ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۲:۳۸

سلام معلم عزیزم

احساس میکنم خیلی دیره واسه تبریک.اصلا مگه روز معلمه؟؟هه .واقعا که بابامم معلم بود یادم رفت بهش بگم.محمد رضا تو ب من حسادت نمیکنی؟اخه من ی معلم دارم ب نام محمد رضا شعبانعلی.اما تو چی………
میدونم بچگانه مینویسم.ولی امیدوارم ی لبخند هر چند کوچیک رو لبهات اورده باشم.من از همون دسته ادماییم ک جایی زندگی میکنه ک حتی اسمشم نشنیدی همیشه حسرت میخوردم بقیه میبیننت باهات حرف میزنن ولی حالا ارومم اروم اروم.
دست تمام معلمامو میبوسم و البته پدرم.خدانگهدارت

پاسخ
حسین ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۲۳:۴۹

سلام محمد رضای عزیز
من دیروز هرچقدر سعی کردم برای تبریک روزت چیزی بنویسم مطلبی به ذهنم نیومد , یعنی حرفی که از ته دل باشه پیدا نکردم , امروز داشتم برنامه ماه عسل تو رو میدیدم , جایی که مجری ازت پرسید فکر میکنی خدا از تو راضیه یا نه و گفتی نمی دونم و نمیتونم خودمو جای خدا بزارم احساس خوبی به من دست داد که شاید به اندازه سهمی از روح خدا که در وجود هر انسان هست بهت بگم اگه میدونستی چه گره هایی از من و امثال من باز کردی یقین پیدا میکردی که خدا ازت راضیه و با خودم گفتم اگر خدا از تو راضی نیست پس اونی که ازش راضیه چه فاکتورایی داره که تو نداری , امیداوارم با کمک تو و سایر عزیزانی که تو این کشور بدون منت و با صبر و فقط به خاطر کمک به رشد دانش تلاش میکنند روزی شرایطی بسیار بسیار بهتر در انتظارمون باشه .
استاد عزیزم روزت مبارک

پاسخ
امیر حسین ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۲۳:۴۱

روز معلم و هفته معلم هر ساله برای من تداعی گر سالهای اول و دوم دبستانه
یادش بخیر
دنیا رو چه جوری می دیدیم الان چه جوری میبینیم
امیدوارم لحظات خوبی داشته باشی همه چیز از لحظات خیلی خیلی خیلی کوچک سرچشمه میگیرند
شایسته ترین تقدیرها تقدیم تو باد

پاسخ
امید ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۲۳:۱۰

محمدرضا نمیدونی چقدر خوشحالم وقتی میبینم اینقدر آدم مجذوب تو هستند و همه این دوستان سعی میکنند ارادتشون رو بهت ابراز کنند،من برای تو و مردمم خوشحالم.برای چون تویی که عاشق این هستی که مردم ات رو یک پله ببری بالا و شاگرد های علاقه مندی که دورت جمع شدند و دوست دارند پله ها رو برند بالا ،در عین حال سپاس گذار استادشون هم هستند.
همه ای کامنت ها رو خوندم حسم به مردم کشورم بهتر شد!و نباید فراموش کنیم که لیاقت تو مسلما بیشتر از درکی است که ما ازت داریم.ممنون که هستی و برامون مینویسی

پاسخ
خسرو ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۲۲:۱۸

آقا روز معلم رو به شما تبریک میگم و امیدوارم خوب و خوش باشی.

پاسخ
علی انصاری لاری ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۲۲:۰۷

محمد رضای عزیز…..قشنگ گفتی اونجا که مدرسان کشور ما میگن ” باید دید مردم از چی خوششون میاد ” این حرف رو من زیاد شنیدم.البته با کمال تاسف ذات بزینس همچین رنگ و بوی بدی هم داره که میخواد نیاز رو پر کنه.همونطوری که کسی نمیاد کمپانی کوکاکولا رو تعطیل کنه و لی همه میدونن یکی از خطرناکترین اما خوشمزه ترین نوشیدنیها رو تولید میکنه..متاسفانه نیاز در جامعه باعث رواج کتابهای زرد شده.
من خاطرم میاد یه روز با یکی از سخنرانای معروف کشور صحبت میکردم ایشون خیلی راحت برگشتن همین حرف به من زدن که باید دید مخاطب چی میخواد و ما اون بهش بدیم.و بعدش هم برگشت کل علم روانشناسی رو توی MBTI و کتاب برندن و سلیگمن و آنتونی رابینز خلاصه کرد و گفت بقیه روانشناسی همش چرنده…..( بیچاره فروید و آلپورت و کتل و اریکسون….)متاسفانه راست میگی شما همچین جوی رایج شده که دیگه فقط خوندن کتابهای برایان تریسی به ما مجوز آموزش دادن میده

پاسخ
مینا ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۲۲:۰۳

شتابزده وارد کلاس می شد.
زیر لب جواب سلام بچه ها را می داد و برای فرار از نگاه شاگردان مشتاقش در پشت لپ تاب خود پنهان می شد.

مدتهاست ته آن کوچه بن بست، در آن کلاس،جای تو و هیاهوی حضورت خالیست.
اما تو همچنان می خوانی و می نویسی…
کمی صبر کن،
شاگردانت به احترام سالها تلاش مداوم و خستگی ناپذیرت در پیش پایت ایستاده اند.
صدای دستانشان را می شنوی؟

پاسخ
دانش خواه ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۲۱:۵۷

سلام شب شما بخیر
جناب شعبانعلی عزیز روز معلم بهتون تبریک میگم. طی این دوسال آشنایی حق استادی بر من را به حق دارید هرچند حضور فعال ندارم ولی هرشب از گفته هاتون استفاده کردم حداقل تغییردیدگاه رو تونستم داشته باشم
سپاس از حضور گرم و پرثمرتان

پاسخ
محمدرضا شعبانعلی ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۷:۴۵

سلام. وقت شما بخیر باشه.
از لطفتون ممنونم.

ممنونم که وقت گذاشتید و برای من پیام نوشتید. همین که حس می‌کنم دوستانی دارم که در سکوت، به اینجا سر می‌زنند و حرف‌ها را پیگیری می‌کنند، انرژی و انگیزه‌ی خوبی برای من ایجاد می‌کند.

چون همیشه به من سر می‌زنید، مطمئن هستم که می‌دانید که به صورت جدی باور دارم که شاید سهم زیادی از حرف‌هایی که اینجا مطرح می‌کنم، کاملاً درست نیستند یا حتی اصلاً درست نیستند. اما همیشه تلاشم این بوده که بهانه‌ای برای فکر کردن باشند.

برای اینکار گاهی اوقات، نسبی‌ها را به صورت مطلق و شدید بیان کرده‌ام و گاهی اوقات، مطلق‌ها را با نسبیت و به همراه تردید.

اما فکر می‌کنم برای همه‌ی ما، همین که فرصتی باشد که خارج از روزمرگی‌ها، کمی فکر کنیم و با خودمان و دنیای اطرافمان در چالش و حتی تعارض باشیم، کمک می‌کند که روزمُردگی را تجربه نکنیم…

امیدوارم شاد و موفق باشید.

پاسخ
رسول ايرانشناس ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۲۱:۴۸

محمدرضاي عزيز
مقدمه :
1- چقدر براي روز معلم و خوندن دل نوشته ويژه اين روز لحظه شماري كردم ولي به خاطر كسالت بدني در دو روز گذشته سعادت نداشتم زودتر خدمت برسم و اداي دين كنم و البته اين شانس رو پيدا كرده ام كه يك جا اين همه شيريني احساس رو در كامنتهاي خودت و دوستان قبيله سر بكشم و مست بشم .
2- از هومن عزيز هم ممنونم كه بخشي از حرفهاي من رو در مورد هويت ديجيتال در خانه ديجيتالي و دوستيهاي ناب ديجيتالي در دنياي دوست داشتني شعبانعلي دات كام مطرح كرد .
اما اصل حرف :
ميدونم كه اصلا از تملق و مرشد پروري خوشت نمياد . ميدونم كه امضاي نوشته هام رو در اينجا و متمم مي شناسي . ميدونم كه با قوانين زندگي سازي كه در مورد مهارت يادگيري و آموزش برامون نوشتي زندگي كرده اي . ميدونم كه در تك تك كامنتهات يك “نخ تسبيح” رو دنبال مي كني، چه اون وقتي كه براي من در پست”نقطه شروع” كامنت گذاشتي و ستاره قطبي من رو گرم تر و پرنورتر كردي و چه وقتهايي كه در توضيحاتي براي دوستان ديگر اين خونه دل مشغوليهاي من رو جواب دادي .
آرزو مي كنم روزي تمايز و تفاوتم رو در شاگردي تو ، همين جا گزارش كنم .
دوست عزيز مايه افتخارم صميمانه يادروزمعلم رو تبريك عرض نموده و با افتخاردر لحظه ارسال اين پيام برايت به احترام ايستاده ام.

پاسخ
مهدی عرب ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۲۱:۴۴

منم با تاخیر به سهم خودم بهت تبریک بگم روز معلم رو
یادمه وقتی آرشیو وبلاگ برای فراموشی رو می خوندم یه جایی در مورد نامهای بزرگی که توی ذهن هر آدمی هست یه مطلب نوشته بودی
امروز به جرات می تونم بگم که محمدرضا شعبانعلی یکی از 5 نفر اولی هست که فونداسیون فکریم رو تشکیل میده
ممنونم ازت معلم عزیز

پاسخ
مریم ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۲۱:۲۷

روزتون مبارک، ازتون ممنونم که فکر من رو عوض نکردید، نحوه ی فکر کردن رو در من تغییر دادین و دعا میکنم خدا بهتون عمر طولانی و سلامتی همیشگی بده.

پاسخ
حامد تبریزی ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۲۱:۲۶

متاسفانه من در طول زندگی ام معلم های خوبی نداشتم، معلم های بد و سیستم آموزشی بدتر و همه کدهای منفی در یادگیری و زندگی. بعضی وقت ها احساس میکنم خیلی فرسوده شده ام. فرسودگی بی حاصل و رنج هایی سوزنده

محمدرضا جزو معدود انسان هایی هست که هر روز از او می آموزم. در این بیست و هفت سال زندگی ام معلم ها و استادهای زیادی داشته ام. محمدرضا یکی از بهترین هاش هست اگر بهترینش نباشه

من هم امیدوارم روزی معلمی خوبی مثل محمدرضا بشوم. بزرگترین رویای زندگیمه و سعی میکنم هر روز در مسیر این رویا حرکت کنم

پاسخ
سپیده.ر ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۲۱:۱۷

سلام،
روزتون مبارک.
خیلی خوشحالم که با شما آشنا شدم. این آشنایی در من افق های روشن زیادی پدید آورده …
سلامت باشید همیشه و پر توان و خستگی نا پذیر، شما واقعا شمع وجود خیلی ها رو روشن میکنید.
در مورد مسئله نوشته شده هم بعد از تفکر یشتر کامنت میگذارم.
سپاس که می آموزید به ما.

پاسخ
محمدرضا شعبانعلی ۲۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۷:۵۶

سپیده‌ی عزیز سلام.

از لطفت و تبریک روز معلم ممنونم.
مستقل از تعارفات و بحث‌های رایج، به ندرت پیش میاد که مسیر یادگیری یک طرفه باشه. لااقل در دوستی‌هایی که کمی طولانی‌تر می‌شن، به سادگی نمیشه مشخص کرد که «چه کسی» داره از «چه کسی» یاد می‌گیره.

یه بار داشتم فکر می‌کردم که اگر ده دوازده‌تا از نوشته‌هام رو که دوستشون دارم – و معمولاً هم اونهایی که خودم دوستشون داشته‌ام خواننده‌های بیشتری هم داشته – انتخاب کنم، یک ویژگی مشترک بین اونها هست:

ایده‌ و ساختار و حتی محتوای اونها، حاصل بحث‌ها و حرف‌ها و نکته‌هایی بوده که اینجا از بچه‌ها شنیدم.
اتفاقاً‌همون متن دکترا که اولین چیزی بود که تو از من خوندی هم شامل همین ماجراست.

مدت‌ها بود که بچه‌ها در این باره به شکل‌های مختلف حرف می‌زدند و اظهار نظر می‌کردند و من – به عادتی که هنوز هم دارم و از روی کامنت‌ها یادداشت برمی‌دارم – یادداشت‌برداری می‌کردم تا اینکه یک روز احساس کردم میشه همه‌ی اون حرف‌ها را جمع بندی کرد و در قالب پاسخ به یک سوال «چرا دکترا نمی‌خوانی» منتشر کرد.

همه‌ی اینها رو گفتم که بگم شاید کم کم باید به جای رابطه‌ی «معلم و دانشجو» باید یک تعریف دیگه از رابطه‌ها کرد:
«رابطه‌ی آموزنده» و «رابطه‌ی کمتر آموزنده یا غیرآموزنده».
و اگر رابطه‌ای به رابطه‌ی آموزنده تبدیل بشه، حتی شاید محتوای پیام‌هایی که در اون رابطه رد و بدل می‌شه خیلی مهم نباشه.

اگر یک رابطه یا یک فضا به فضایی برای یادگیری تبدیل شد، ساده‌ترین پیام‌ها هم می‌تونه آموزنده باشه و اگر فضا فضای یادگیری نبود، میشه همین دانشگاه های ما که همیشه فکر می‌کنم یکی از بزرگترین اتلاف منابع ملی محسوب می‌شن

(گاهی تو دلم می‌گم همونطور که یک ساعت در سال ساعت زمین اعلام می‌کنند و چراغ‌ها رو خاموش می‌کنند، کاش یک روز رو در ایران روز علم اعلام می‌کردند و دانشگاه‌ها رو به صورت نمادین اون‌روز می‌بستند!).

راستی امیدوارم هنوز هم گاهی فرصت کنی و با برادرت یا هر کسی که دوست داری روپولی بازی کنی و این بار، کمی بیشتر مراقب تو باشند. هر چند که در بزرگترین روپولی‌های دنیا هم، ظاهراً کسانی که قوانین رو نادیده‌ می‌گیرند موفق‌ترند و حتی می‌تونن با پولی که از بانک برای خودشون برمی‌دارن، قوانین بانکداری رو هم به نفع خودشون عوض کنن!

پاسخ
سمانه عبدلی ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۲۱:۰۳

روزهای نخست ،ولع بیشتر خواندن بود و کم خوابی و بی خوابی
چند وقتی که گذشت ، درک درد تنهایی
و هنوز ترس روبه رو شدن با من است ، نه ترس رو به رو شدن با محمدرضا شعبانعلی که یک معلم است
ترس روبه رو شدن با تمام نادانی هایم ، تمام نادانسته هایم ،تمام نافهمیده هایم ، تمام ناکرده هایم و تمام ادعاها و قضاوت هایم.
ترسی که سه سال است به واسطه ی بودنش ، خواب هایم را به یاد نمی آورم .شاید هم خواب نمیبینم اصلا ،و فقط یک رویا دارم.
معنای واقعی درد را تو به من آموختی و حالا خیلی خوب میدانم که “درد من ،درد جامه و چکامه نیست ”
هنوز هم واژه ها را به هم می بافم ، میبینی و میدانی که چیزی جز این برای گفتن در برابر تو را ندارم .اما مدت زمانی است که همین واژه ها را هم گم کرده ام انگار
با این حال
ایمان دارم به تمام روزهای خوب نیامده ….

پاسخ
باران ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۲۰:۲۰

سلام استاد و معلم گرامی….جناب شعبانعلی…هرروزتان مبارک….ممنونم از اینکه هستین و امیدوارم همیشه باشید….شاد و پیروز باشید

پاسخ
ابراهیم حیدری ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۷:۳۸

سلام بر عزیزترین معلم زندگی‌ام، محمدرضای عزیز.

روز معلم رو به شما تبریک میگم و امیدوارم سایه شما حالا حالا بالای سر ما و صنعت آموزش کشور باشه. استاد فرمودید که مخاطب گلایه‌هاتون ”معلمانی که در صنعت آموزش قبل از دانشگاه در مقاطع مختلف زحمت میکشند و اتفاقاً مظلوم ترین و محروم ترین هم هستند” نیست. من به عنوان کوچک‌ترین عضو این جامعه دوست دارم چند کلامی از تجربیات و در دل‌های خودم رو برای شما بگم.

استاد عزیزم، من دبیر زبان انگلیسی مقطع متوسطه اول (راهمنایی سابق) هستم با سابقه 10 سال تدریس. خاطرم هست اوایل استخدام با چه شور و انرژی در منطقه ای محروم در خوزستان که نزدیک به 70 کیلومتر با محل زندگی‌ام فاصله داشت و روزانه مجبور به رفت و آمد بودم، تدریس می‌کردم. دقیقا یادمه روز اولی که از مینی بوس پیاده شدم و به سمت مدرسه حرکت کردم لات و لوت‌های روستا که سر خیابون ایستاده بودن، با گفتن یه سری حرف‌های نامربوط به من توهین کردن و من هیچ کاری نمی‌تونستم بکنم جز نشینده گرفتن و ادامه دادن به راهم. به مدت 5 سال تو اون روستا تدریس می‌کردم و رویاهای زیادی داشتم مثل تغییر کتاب درسی، ساخت نرم‌افزاری برای طراحی خودکار سوال به صورت تصادفی، اثر گذاری روحی مثبت روی بچه‌ها و … با تمام توان کار می‌کردم. اون سال‌ها به غیر از امر آموزش زبان انگلیسی، نکات اخلاقی و آداب اجتماعی رو هم با بچه‌ها کار می‌کردم؛ گاهی اوقات برای اونا داستان گویی هم می‌کردم تا یک سری مفاهیم اخلاقی اجتماعی رو هم به اونا آموزش بدم. شاید خنده دار باشه ولی احساس می‌کردم گفتن اون نکات برای ‎اون بچه‌ها خیلی ضروری تر از یادگیری زبان انگلیسی بود؛البته وقت داستان گویی عذاب وجدان داشتم که آیا دارم وقت کلاس رو تلف می‌کنم؟ آیا دارم از کار خودم می‌زنم و کم کاری می‌کنم؟!

دقیقا یادم هست تو سال چهارم پنجم آرزو می‌کردم ای کاش تعداد نفرات کلاس کمتر بود تا می‌تونستم به همه به خوبی برسم. فکر می‌کردم اگه نفرات کمتر باشه می‌تونم همه رو تو زبان انگلیسی نخبه کنم! چهار سالی هست به منطقه‌ای نزدیک‌تر به محل زندگی‌ام منتقل شدم و در حال حاضر در سه روستا تدریس می‌کنم. تو یه مدرسه دانش‌آموزای 2 کلاس 16 نفری میشن. با این که یکی از آرزوهای ده سال پیش یعنی کم شدن نفرات کلاس محقق شده اما متوجه‌ شدم این به تنهایی کافی نیست. خیلی از روند‌ها باید اصطلاح بشه تا هدف محقق بشه. بحث‌های شما در مورد تفکر سیستمی همه چیز رو برام زیر سوال برد و باعث شد نگاهم به همه چیز تغییر کنه.

آشنایی با شما موهبتی بود تا بتونم همه چیز رو از نو ارزیابی کنم و بسنجم که آیا در حال گام برداشتن در مسیر درسی هستم؟ رفته رفته متوجه شدم سیستمی که در حال حاضر در اون مشغول به کار هستم ایرادات جدی داره و کسی که در همچین سیستمی تربیت میشه و آموزش میبینه اون طور که باید و شاید پیشرفت نمیکنه. منظورم از پیشرفت، تعالی چند جانبه هست نه تنها طی مقاطع تحصیلی، اخذ مدرک، شاغل شدن و …

متوجه شدم دانش آموزام به جای حفظ کردن صرف دانسته‌ها و نمره 20 آوردن نیازمند مهارت‌هایی برای زندگی هستن… به همین خاطر با یقین و نه تردید به آموزش اصول زندگی مشغول شدم… فهمیدم دانش‌آموزی که مثلا در زبان انگلیسی ضعیفه در زمینه خطاطی مهارت داره به همین خاطر کتاب خوشنویسی هدیه میدادم… یکی دیگه از دانش‌آموزام علاقه عجیبی به نقاشی داشت واسش کتابی معتبر در زمینه نقاشی تهیه کردم… بعضی از بچه‌ها رو تشویق می‌کردم استعداد خودشون رو در حوزه‌ فناوری ادامه بدن و شکوفا کنن و … اما استاد به نظر شما من نوعی چند نفر رو می‌تونستم یا می‌تونم به این شکل پشتیبانی کنم؟

استاد عزیزم وقتی تونستم کاری کنم دخترم در 9 ماهگی اولین جمله انگلیسی رو بگه تا به امروز که یک ماهه دیگه 4 ساله میشه و کلا به انگلیسی تفکر میکنه و تو خونه و هر جای دیگه‌ای که با هم هستیم با من فقط انگلیسی حرف میزنه و حتی تو این زمینه از من هم جلوتر رفته و جلوش کم میارم، فهمیدم اون سال‌ها چقدر اشتباه می‌کردم… افسوس می‌خورم که چرا اون موقع تجربه الان رو نداشتم تا بهتر عمل کنم. استاد یه جا گفتید اگر وارد سازمانی بشید و ببینید کارمندا قبل از ورود به محل کار چند دور، دور خودشون می‌چرخن به جای این که اونا رو زیر سوال ببرید ابتدا اون کار رو چند وقتی انجام می‌دید و سعی می‌کنید فلسفه‌اش رو بفهمید و بعد اگه نقدی داشتید مطرح می‌کنید. استاد عزیزم، درد دل زیاده و اینجا جای مناسبی برای پرحرفی نیست ولی دوست دارم بعضی از نقاط ضعف مناطقی که شخصا تدریس‌ داشتم و به عینه دیدم و لمس کردم رو براتون بگم:

بعضی از مدیرها از معلم‌ها فقط لیست قبولی دانش‌آموزها رو می‌خوان (به خاطر ترس از بازخواست از طرف اداره)، اکثر مدرسه‌ها مشاور ندارن و اگه هم داشته باشن کاری ندارن جز سنجاق کردن چند کاغذ پند و اندرز روی برد، نمایشی بودن اکثر فعالیت‌ها مثل برگزاری آیین‌ها و مراسمات، ساعات کم تدریس بعضی از دروس، محیط بسیار خشک مدارس، عدم وجود تجهیزات صوتی تصویری و آزمایشگاهی، عدم دنبال شدن اهداف آموزشی و تربیتی بلند مدت، آموزش مستقیم مفاهیم به بچه‌ها و … (این مشاهدات مربوط به بعضی از شهرها و روستاهای خوزستان هست و من از شرایط و وضعیت آموزشی سایر مناطق کشور اطلاع دقیقی ندارم).

استاد تنها دلخوشی من اینه که در جلسات آخر سال تحصیلی، بچه‌ها این آرزوشون که سال بعد هم معلم‌شون باشم رو بهم بگن. واقعا لذت بخشه و شاید نشونه‌ای از این باشه که اگه ضعفی تو تدریس داشتم حداقل تونستم تو دل بچه‌ها جایی داشته باشم.

از شما و سایر دوستان بابت زیاده گویی پوزش می‌طلبم.

پاسخ
محمدرضا شعبانعلی ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۲:۴۸

ابراهیم عزیز.
ممنونم که وقت گذاشتید و سر حوصله اینجا برای من و بچه‌ها این روایت رو نوشتید. نمی‌تونم بگم می‌تونم شرایط شما رو تصور بکنم. اما فضای فرهنگی خوزستان و چالش‌هاش و سختی کار در فضای روستاهای اونجا رو به واسطه‌ی یکی از دوستان نزدیکم که پزشک هستند و در اون منطقه کار می‌کنند می‌شناسم.

فکر می‌کنم همه‌ی ما انسانها، به نوعی دغدغه‌ی بیشترین تاثیرگذاری رو داریم.
اگر چند سال پیش بود و من داشتم نوشته‌ی شما رو می‌خوندم، احتمالاً با خودم فکر می‌کردم که اگر شما در یک دبیرستان بزرگ در اهواز بودید، تاثیرگذاری شما بیشتر نمی‌شد؟
یا اگر در تهران فعالیت می‌کردید، افراد بیشتری از نگاه و نگرش عمیق شما و عشق شما استفاده نمی‌کردند؟

شبیه همین حرف را ممکن است کسی در تهران هم بزند. بگوید که اگر در آسیای جنوب شرق بود، تاثیرگذاری بیشتری داشت. کسی هم که آنجاست بگوید که اگر اروپا یا آمریکا بود تاثیرگذاری بیشتری داشت.
در آمریکا هم دوستانی دارم که شرکت‌های آموزشی خوبی دارند و با دانشگاه‌های خوبی مشارکت دارند اما همیشه به من می‌گویند که اگر مثلاً استفورد روی آنها سرمایه گذاری می‌کرد، تاثیرگذاری بیشتری داشتند…

اما چند سال قبل، به طرز عجیبی این مسئله برایم کمرنگ شد. پنج شنبه عصر در یک کلاس داشتم مذاکره درس می‌دادم. شصت نفر بودیم و در کلاسی جا گرفته بودیم که شاید چهل نفر هم جا نداشت. این همان کلاسی است که مینا هم در کامنت خودش به آن اشاره کرده است:
http://www.shabanali.com/ms/?p=5504&cpage=8#comment-58013

مردی با چهره‌ای جاافتاده و حدود شصت یا هفتاد سال سن، بعد از کلاس آمد و ایستاد. دانشجوی کلاس نبود. متشخص و متین بود. من را بغل کرد و بوسید و جملات محبت آمیزی گفت. به من گفت: شریعتی را دوست داری. می‌دانم. نوشته‌هایت را خوانده‌ام. من شاگردش بودم.
گفتم: حسینیه ارشاد؟ گفت نه. طرق.
گفتم نمی‌شناسم. گفت: روستایی در خراسان است. وقتی از زندان آزاد شد، به او که به تازگی دکترایش را از سوربن گرفته بود، مجوز تدریس در دانشگاه ندادند و پس از مدتی بیکاری، او را به سمت معلم انشا در مدرسه‌ی ما منصوب کردند. مدتی گذشت تا شریعتی توانست به دانشگاه راه پیدا کند و مدرس دانشگاه شود.
شاید نیم ساعتی برایم حرف زد. پختگی عجیبی داشت. هنوز می‌شد حس کرد که کلاس انشای او، بیشتر از تمام دوران مدرسه و دانشگاه، زندگی و اندیشه‌اش را ساخته‌است. شما که معلمید و بسیار معلم‌تر از امثال من، مطمئنم تجربه کرده‌اید که رد پای فکر و اندیشه‌ی دیگران را به خوبی می‌توان در رفتار و گفتار هر کسی دید و شناخت.

حرفهای زیادی زدیم که جای آن اینجا نیست. اما یک حرف او را مناسب اینجا می‌دانم. او از بقیه‌ی همکلاسی‌هاش گفت و اینکه آن نسل بچه‌ها، به چه انسانهای عجیب و بزرگ و تاثیرگذاری تبدیل شده‌اند.

او می‌گفت همه‌ی ما آرزو داریم که بیشترین تاثیررا بگذاریم. اما گستردگی تاثیر و عمق تاثیر را با هم اشتباه می‌گیریم. همیشه لازم نیست تاثیری گسترده داشته باشیم. تاثیر عمیق هم به همان اندازه ارزشمند است.

او را بعداً هرگز ندیدم. اگر چه امیدوارم در لا به لای این همه کامنت، اگر هنوز این وبلاگ را می‌خواند، فرصتی پیدا کند و این کامنت را هم بخواند.
اما او تاثیر عمیق خودش را در من ایجاد کرده و مطمئنم خودش هم این را می‌داند. دیگر دنبال تاثیرگذاری گسترده و برنامه های رادیو و تلویزیون و نوشتن در سایت‌های بزرگ خبری و روزنامه‌های پرتیراژ نیستم. حتی دنبال نوشتن مطالب شلوغ و پرخواننده.
زندگیم عموماً در لا به لای همین کامنت‌ها می‌گذرد. با معدود دوستانی که می‌دانم حوصله‌ی خواندن این نوشته‌ها را دارند و آنها هم می‌دانند که نوشته‌هایشان را می‌خوانم و آموختن از یکدیگر را هم آموخته‌ایم. همچنانکه شما هم وقت می‌گذارید و برایمان می‌گویید و ما هم با شور و اشتیاق، می‌شنویم و لذت می‌بریم.

می‌دانم که شاگردهای شما هم سالهای بعد، همین خاطره‌ها را خواهند گفت و به اینکه نزد شما بوده‌اند، افتخار خواهند کرد.
و باور قلبی دارم که هیچ جامعه‌ و فرهنگی، با یک یا دو یا ده ابرانسان به سمت اصلاح و سعادت و رستگاری پیش نخواهد رفت. بلکه با صدها و هزاران و ده‌ها هزار انسان آزاده و کوشا و امیدوار، به تدریج راه رشد و تکامل را طی خواهد کرد.

همانهایی که مثل شما، بپذیرند که دستاوردهای مثبت تلاش‌شان قرار نیست یک روزه و یک شبه، رویت شود و حتی در دوران زندگیشان، دیده شود. و این دور بودن «حاصل تاثیر» از «نقطه‌ی اثر»، برایشان سخت و رنج آور نیست.
قطعاً با مطالعه و دانشی که دارید بسیار بهتر از امثال من دیده اید که همه‌ی تمدن‌هایی هم که رشد و توسعه را تجربه کرده‌اند، حاصل زحمت و تلاش و حرکت عده‌ای بوده که پذیرفته‌اند نتیجه‌ی کوشش‌هایشان را فرزندهایشان یا حتی فرزندان فرزندهایشان تجربه کنند و فساد، همیشه حاصل تفکر بوده که می‌خواسته خود، نخستین خوشه چین تلاش‌هایش باشد.

عمرتان طولانی و باعزت و سایه‌ تاثیرتان بر سر همه‌ی شاگردانتان مستدام…

پاسخ
مجتبی مهاجر ۱۵ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۱:۵۴

سلام
همیشه آرزو داشتم که ای کاش یه معلم شبیه شما عزیزان داشتم.
خاطره و مستی کلاسهای معلمانی چون شما تو دوران کودکی،تا آخر عمر به سادگی از سر آدم نمیپره…

پاسخ
مجتبی مهاجر ۱۵ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۱:۵۸

در حال حاضر خدارو بخاطر داشتن معلمی چون محمدرضا شاکرم که یکی از بزرگترین لطفاش به من بوده.

پاسخ
عطیه جانی ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۷:۰۹

معلم خوب من سلام

از روزی که شما رو شناختم هر روز من متفاوت شده ، اونقدر که همه چیز برام معنای دیگه ای پیدا کرده …
می دونم حرفام برای همه ی دوستان آشناست ، اما دوست دارم اینجا بنویسم.
تو همایش هوش مذاکره بود که اولین بار شما رو دیدم و برای اولین بار بود که می دیدم یه آدم بزرگ با همه ی مشغله هاش با علاقه تا چند ساعت، تک تک با بچه ها حرف زد ،به حرفاشون گوش کرد و لبخند زد…
اینقدر حس خوبی داشتم که واقعا نمی تونم وصفش کنم. اون روز من لبخند واقعی رو از نزدیک می دیدم…
و بعد از اون روز وارد یه بهت زدگی شدم، یه شوک… وشاید پر شدم از شک. همه ی چیز هایی که قبلا فکر می کردم نقض شده بود…و داشتم پیدا می کردم چیزی رو که دنبالش می گشتم.

محمدرضای عزیز می خواهم دوباره از جمله ای که روز همایش برای برادرم، محمد جواد نوشتید بگویم، “اینکه در زندگی احساس خوب را به هیچ بهایی نفروشد…”
هیچ وقت و هیچ وقت حس زیبای امید را در چشمهای برادرم در حالی که نوشته ی ” آن روز های سخت” شما را برایش می خواندم فراموش نخواهم کرد، روزی که یک بار بزرگ ذهنی از رویش برداشته شد… ومن آن روز همه ی معلم بودن را دیدم. همان لحظه ای که مسیر یک پسر ۱۱ ساله اینگونه تغییر کرد….

استاد عزیز من
شما همان قدر که برای انسان هایی با دستاورد های بزرگ ،”معلم “هستید، برای آدم هایی چون من که هنوز در آغاز راهی متفاوت هستند هم اینگونه اید و ساخته اید…..
ساخته اید تمام آن چیز هایی را که هم اکنون کلماتم برای گفتنشان کم می آیند… ممنونم از اینکه هستید.

معلم خوب من روزت مبارک

پاسخ
مونا برهانی ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۶:۴۷

از اولین باری که با شما و اینجا آشنا شدم نزدیک به دو سال می گذره،دوست دارم اعتراف کنم که تو این مدت اینقدر از شما آموختم که تا آخر عمر بهتون مدیون باشم. تک تک پست ها، فایل های صوتی که مدت ها همدم شبانه من و همسرم بود، مقالات متمم، مصاحبه ها و…. همه و همه زندگی من رو متحول کردند،باید به جرات بگم که رضایتی که امروز از زندگیم دارم و آدمی که رویای رسیدن بهش رو در سر می پرورونم، بدون زحمات شما لحظه ای و ذره ای ممکن نبود.
علاوه بر همه ی اینها، منش شما دیدگاه من رو نسبت به شغلم به عنوان یک معلم به شدت تحت تاثیر قرار داد. معلمی کردن شما، به اندازه هزاران برابر چیزی که در دانشگاه، و همه ی دوره های آموزشی گذرانده بودم برایم الهام بخش بود. امروز واقعا به این باور رسیدم که برای جبران این دین وظیفه دارم اونقدر تواناییهام و عمق نگاهم رو بالا ببرم که بتونم در حد توانم این آموخته های ارزشمند رو به دیگران انتقال بدم، که سهم خیلی خیلی کوچکی داشته باشم در این حرکت با عظمت شما.
محمدرضا شعبانعلی عزیز، استاد خوبم، ممنونم که با حضورتون دنیا رو جای بهتری کردید برای زندگی!
رها باشید و پاینده.

پاسخ
حسین ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۵:۵۱

جناب شعبانعلی عزیز! روزت مبارک .
همه ما در چرخه ای معیوب و بیمار در همه عرصه ها عمر تلف میکنیم. مردم ما که بلانسبت شما معلم و اساتید هم جز آنها هستند به این منش زندگی میکنند که تمام راهها باید ختم به پول شود. با این دیدگاه نه آموزش جایی دارد ؛نه طبابت؛نه وکالت ؛نه مدیریت ؛نه سیاست و نه هیچ امر انسانی دیگر . انسان سالم که محرک اصلی جوامع است در ایران به دستگاه شمارش و انباشتن پول تبدیل شده است. جسارت کردم . موفق باشید

پاسخ
علی ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۴:۴۴

فرهیخته ای را گفتند : چگونه است که استادت را بیشتر از پدرت احترام میکنی؟
گفت : از آنرو که پدرم به من حیات فانی بخشید و، استادم حیات باقی.
محمد رضای عزیز ، معلم دانا و توانا و سخاوتمند، مصداق بارز و شاخصِ “انسان والایی که دوست دارد شاگردانش روزی از او جلوتر باشند” ، روزت مبارک.

پاسخ
آزیتا نجف زداه ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۴:۳۸

روزتون مبارک، معلم عزیزم 🙂

پاسخ
زهرا ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۴:۳۴

سلام آقای شعبانعلی عزیز روزتون مبارک!!

خوشحالم که تو این روزایی که همه دنبال کپی برداری و تقلید از کارای دیگرانند با شخصی و جایی آشنا شدم که هر وقت

میام سراغش حداقل یه حرف تازه واسه یادگیری ام داره. من این رو لطف خدا به خودم می دونم!!

از صمیم قلب براتون آرزوی موفقیت روز افزون رو دارم.

پاسخ
سعید هاشمی ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۴:۱۰

همیشه فکر می کردم چیزی که باعث ماندگاری کسانی مثل خیام و دیگر بزرگان میشه چیه که پس از چند قرن همچنان در ذهن مردم ماندگار شده ؟
به نظر میاد علاوه بر استفاده مناسب از کلمات و زیباییهایی که خلق کردند یه چیز دیگه هم هست و اون چیزی نیست جز این که پس از این همه مدت اونها دارن معلمی می کنن و همیشه حرف هاشون کاربرد داره کهنه نمی شه
محمد رضا هم به نظر من همون معلمی است که همیشه حرفهاش تازه است و گذشت زمان باعث کهنه گیش نمشه .
در آخر هم به نظر میاد برای کسانی مثل محمد رضا جفا باشه که یک روز رو بهش تبریک گفت بنابراین می خوام بگم برای تمامی لحظات و ساعاتی که برای من یادگیری رو هدیه دادی ممنونم

پاسخ
پسرک خامه فروش ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۴:۰۸

برای کسی که افتخارش معلمی ست،
هر روز، روز معلم است.
روزهایت مبارک محمدرضای عزیز…

پاسخ
محمدحسن بهرامی ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۳:۴۱

با سلام،

ای کاش معلم ها هم درجه بندی داشتند من به شما بالاترین درجه را می دادم ای کاش من تواناتر از این در استفاده از کلمات بودم تا احساساتم را بیان کنم ای کاش می دانستی که چقدر شاگردانت دوستت دارند ای کاش تعداد شاگردانت را می دانستی تا با انرژی و توان بیشتری می نوشتی (البته می دانم تعداد و ارقام برای تو هیچ خاصیتی ندارند لااقل در این مقوله)

خیلی در مورد تعریف معلم فکر کرده ام (در این دو روز) معلم کیه و چی باعث می شه که ما شخصی را معلم تر از اون یکی بدونیم من معلم خیلی داشته ام اما از تعداد انگشتان یک دست هم بیشتر نبوده اند شخصی که دغدغه دانستن و درک مرا داشته باشند. بله پیدا کردم شما دغدغه ما را دارید همین دغدغه باعث شده این قدر حرف هایتان بر دل شاگردهایتان بنشیند

بله دغدغه در انتقال مطلب، آنقدر زیبا مطلب را بیان می کنی که لذت خواندن آن چند روزی در قوۀ چشایی ذهنم می ماند (یاد شریعتی می افتم).

می خواستم چند موردی که مستقیماً روی زندگی ام موثر بوده اند را بنویسم اما فرصت نیست خیلی مواقع با استعاره های دلنشین ات آدمی را مجبور می کنی که متوجه شود مثل همین اسب تروا که با این استعاره باعث شدی تلویزیون هم از نوع داخلی و خارجی را کلاً کنار بگذارم

تفکر سیستمی باعث شد که به چیزهایی که خارج از اختیارم هستند فکر نکنم

تاکیدت روی تاثیر کلمات باعث شد که بدانم کلمات و ترکیب آنها هم دنیایی هست

موضوع مدیریت منابع و همچنین یادگیری هم از آن بحث هایی هستند که بسیار روی من موثر بوده اند

سواد عددی ، مدل ذهنی ، روانشناسی مثبت وکلی مطالب دیگر که اگر اینجا نیاوردم به علت ذیق وقت بود

امیوارم روزی برسد که از ذهن پراکنده فاصله بگیریم و این جز با کمک معلم امکان ندارد

باز هم سخن عین القضات همدانی (هم مسلک حسین بن منصور) را اینجا می آورد که آدمی دو بار متولد می شود یک بار از مادر خویش و باری دیگر از خویشتن خویش

با تشکر و تبریکی دوباره

پاسخ
میثم باوفا ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۳:۳۹

سلام محمدرضا
روزت مبارک!

به نظر من یکی از مهمترین کارکردهای یک معلم اینه که به فرد نگاه به یک مساله از زوایای مختلف رو نشون بده، و بهش بفهمونه راهی که اون می دونسته تنها راه نیست.
بعبارت دیگه کار معلم زدن جرقه و ایجاد شوق یادگیریه. بقیه یادگیری واقعی وقتی انجام میشه که فرد این رو بفهمه و خودش بره دنبال یادگیری بیشتر اون مطلب.
و تو توی این کار استادی!
ازت ممنونم که علاوه بر مطالب زیادی که مستقیما از خودت یاد گرفتم، مسیرهای زیادی رو به من نشون دادی که دنبال کردم و توش کلی چیزهای جدید یاد گرفتم.
من همیشه این نگاه متفاوت تو رو تحسین کرده ام، و خوشحالم که دیدت رو راجع به مسایل مختلف سخاوتمندانه با ما در میون میگذاری.

به امید اینکه هر روز بیشتر از پیش تاثیر تلاشهات رو روی هموطن هات ببینی.

پاسخ
حمزه دهنوی ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۲:۵۰

سلام بر محمدرضای عزیز و دوستان
پروژه پس ناموفق شد اشکال نداره 🙂
محمدرضا جان روزت مبارک و شرمنده تمامی زحماتی که قابل جبران هم نیستند
هستیم،آرزو و دعا میکنم پدر و مادر گرامی و البته خودتون همیشه در سلامتی کامل باشید

پاسخ
مجتبی مهاجر ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۲:۴۰

سلام.
محمدرضاجان با تاخیر دیروز رو تبریک میگم:(
تو تنها معلمی هستی که بجای آموختن پاسخ سوالهای تکراری و یافتن جوابهای پیش پا افتاده و قانع بودن به اونها،در من «فرشته ی» پرسشگری و ابهام رو ایجاد کرده…
برقرار و سربلند باشی.

پاسخ
محمد ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۲:۳۴

سلام / چند وقت پیش با یادداشتی که درباره ی نقد ادامه تحصیل عرفی و بی نتیجه نوشته بودید با این سایت آشنا شدم و از اون به بعد جذب نوشته هاتون شدم. خیلی ذوق کردم وقتی فهمیدم شخصیتی مثل شما از بچه محل های سابق یا فعلی ام در حد فاصل میدون شهدا و میدون خراسونه. نکته ی مهم این سایت اینه که برخلاف خیلی فضاهای رسمی و غیر رسمی دیگه، اینجا کار خیلی خیلی جدیه. یه سوال دارم و فعلا رفع زحمت می کنم: سوابق ارزشمندتون رو خوندم اما نکته ای که خیلی دوست دارم بدونم اینه که این قلم روان و به دور از زائدنویسی و از همه مهمتر مهارت نوشتن آینده نگر بدور از پیچیدگی اون هم برای کسی که تحصیلات آکادمیک رو با مهندسی شروع کرده چطور و با چه تمریناتی حاصل شده؟ همه ی امور زندگیتان توام با عافیت با احترام – محمد

پاسخ
محمدرضا شعبانعلی ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۸:۲۰

محمد عزیز.

بله کاملاً هم محلی محسوب می‌شویم. خانه‌ی ما در نزدیکی تقاطع هفده شهریور و اتوبان محلاتی است. الان هم که در نقطه‌ی دیگری از تهران زندگی می‌کنم، هنوز طبیعتاً به صورت منظم به پدر و مادرم سر می‌زنم و به آنجا می‌روم.
البته به خوبی می‌دانید که آن روزها، به آنجا آهنگ می‌گفتند و خیابان باریکی بود و هنوز اتوبان نشده‌ بود. هنوز هم آنجا را دوست دارم و وقتی می‌روم احساس خوبی را تجربه می‌کنم. شاید تداعی تمام آرامش و امنیتی که آن زمان در کنار پدر و مادر تجربه می‌شد و امروز، باید خود در حسرت داشتنش و در تلاش برای ساختنش، زندگی کنم.

واقعیت این است که خودم را در نوشتن، قوی نمی‌دانم. اما از تو چه پنهان که جزو آرزوهایم هست. باید اعتراف کنم که اگر دو یا سه آرزوی بزرگ در زندگی داشته باشم، یکی از آنها داشتن «حرفی برای گفتن» و «قلمی برای نوشتن» است.
این دو را با هم گفتم چون یکی بی دیگری، بیش از آنکه رحمت باشد، زحمت است. یا برای خود. یا برای دیگران.

من هم مثل هر کس دیگری، برای رسیدن به آرزویم تلاش می‌کنم.
هنوز باور دارم که خواندن – کتاب، مجله، مقاله و حتی نوشته‌های روی بسته‌بندی محصولات – می‌تواند کمک بسیاری مهمی برای یادگیری هنر نوشتن باشد. علاوه بر اینکه تسلط در سخنرانی و سخنوری را هم افزایش می‌دهد. به همین دلیل، تلاش می‌کنم عادت خواندن را بیشتر از همیشه در خودم تقویت کنم.

هر وقت هم مطلبی می‌خوانم که برایم جذاب است، یک بار دیگر می‌کوشم آن را به صورت خلاصه با کلمات خودم بازنویسی کنم. این بازنوشته‌ها را عموماً دور می‌ریزم و نگه نمی‌دارم، اما تمرین جالبی برای بهبود مهارت نوشتن است.

راستش را بخواهی، من تجربه‌ی قرار گرفتن در نسیم – یا حتی طوفان – افکار دیگران را خیلی دوست دارم. وقتی کتابی می‌خوانم، معمولاً فضای ذهنی‌ام، فضای یک جلسه‌ی مباحثه‌ی سنگین نیست که جمله جمله، در پی تحلیل و نقد و بررسی و ارزیابی باشم.
خواندن را بیشتر مانند تئاتر می‌بینم. می‌نشینم و تسلیم در برابر نویسنده، بی کوچکترین مقاومتی، می‌خوانم. انگار که روبرویم ایستاده و نمایشی از زندگی و نگاه خود را به تصویر می‌کشد. قطعاً بعدها می‌نشینم و روی حرف‌ها فکر می‌کنم. اما یا کتابی را نمی‌خوانم یا اگر بخوانم، آنقدر اعتماد می‌کنم که برای چند ساعت جریان ذهنم را در اختیار نویسنده بسپارم.

یادم هست با دوستی به مسافرت به کشور دیگری رفته بودم. از داخل فرودگاه شروع کرد به مقایسه با ایران:

جالب است! اینها همه‌ی تابلوها را سبز رنگ زده‌اند. کار خوبی نیست. کاش مثل ما از رنگ‌های مختلف برای پیام‌های مختلف استفاده می‌کردند. بعد به خیابان آمدیم. گفت: اینها نباید اینطوری لباس بپوشند. ما که آنطوری می‌پوشیم بهتر هستیم. به هتل رسیدیم گفت: نباید انقدر مدرن طراحی کنند. فلان هتل ما در فلان شهر که وسایل سنتی دارد بهتر است و این کار تا لحظه‌ی بازگشت ادامه داشت. وقتی از تاکسی پیاده شدیم که وارد فرودگاه شویم گفت: نباید از ترک‌های مهاجر برای رانندگی تاکسی‌ها استفاده کنند. کشور خودمان که همه‌ی راننده‌ها ایرانی هستند بهتر است!
به او گفتم: صادقانه بگو. از سفر چیزی فهمیدی؟ گفت: تجربه به من نشان داده که در چند مسافرت اول، چیز زیادی دستگیرت نمی‌شود. باید بیشتر بیایم و بروم.
معلوم است که چرا چیزی دستگیرش نمی‌شد، چون نیامده بود که تسلیم فضا باشد. خودش را در فضا گم کند و از این گم شدن لذت ببرد.

ماجرای کتاب خواندن ما هم همین است. وقتی تسلیم نمی‌شویم، اولین همسفری با کتاب و نویسنده، بی نتیجه می‌ماند و عموماً فرصت تنگ زندگی، مجال سفر دیگری را هم فراهم نمی‌کند.

وقتی به این شکل کتاب می‌خوانم، احساس جالبی را تجربه می‌کنم. جدای از لذت زیاد از تجربه‌ی دنیای دیگران، می‌توانم طعم و رنگ تک تک کلمات آنها را بچشم. نوعی عشق‌بازی با کلمات.

یادم نیست حرف چه کسی بود که می‌گفت: کتابخوان، فقط برای خواندن کتاب و گرفتن یک مفهوم کتاب نمی‌خواند. او تک تک کلمات را مزمزه می‌کند و می‌نوشد و با آنها زندگی می‌کند.

وقتی به این سبک کتاب می‌خوانم، یک بازی جدید هم شکل می‌گیرد: تشخیص تفاوت کلمات مشابه!

کاری که تقریباً هر روز انجام می‌دهم. بسته به کتاب و موضوعی که خوانده‌ام، در یک حوزه‌ی خاص، تا جایی که می‌توانم کلمات مشابه – نه الزاماً هم معنی – را می‌نویسم (مثلاً‌ اگر در حوزه‌ی افسردگی کتاب خوانده باشم):

غم. اندوه. ناراحتی. دلگیری. دلزدگی. ملال. غصه. حزن. افسردگی. پریشانی

حالا می‌شود فکر کرد و تفاوت‌های آنها را حدس زد. یا مطالعه کرد. یا تحلیل کرد. یا از دیگران پرسید.
کشف‌های جالبی اتفاق می‌افتد. مثلاً می بینی که مشکل چند روز اخیر همکارت، ناراحتی نبوده بلکه پریشانی بوده. یا از دوستانت، دلگیر نیستی، بیشتر دلزده‌ای و …

فکر می‌کنم این بازی‌ها، نرمش فکری خوبی است. من که به خاطر یکی از شغلهایم که مذاکره برای شرکت‌ها است، تا حدی هم لازم دارم این بازی‌ها را به خاطر تقویت مهارت شغلی‌ام انجام دهم. اما به نظرم اساساً تمرین خوبی است.

همه‌ی اینها را گفتم تا لااقل نشان دهم که «به دور از زائدنویسی» شاید صفت مناسبی برای نوشته‌های من نباشد. اگر چه «زائد نویسی» و «زیاد نویسی» هم خود، داستان و ماجرای دیگری دارد!

امیدوارم هر جا که هستی، خوب و خوش و سلامت زندگی کنی.

پاسخ
شهرزاد ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۸:۳۶

چقدر لذت بردم از خوندن این کامنت و نکته هایی که گفتی. ممنون که تجربه های خوبت رو با ما هم به اشتراک میگذاری.
راستی محمدرضا جان، اون چیزی که گفتی و واقعا هم حرف دوست داشتنی ای هست، حرف «مارشال مک لوهان» نبود؟:)
“او در مورد کتاب خواندن می‌گفت: «عاشقان مطالعه، فقط برای محتوا کتاب نمی‌خوانند. آنها برای مزمزه کردن تک تک واژه‌ها و کلمات می‌خوانند. یک عاشق کتاب،‌ هرگز نمی‌تواند کتاب را سریع بخواند». خواندن و فکر کردن روی کلمات شیرین است. «هر کلمه در هر زبانی به تنهایی خود یک استعاره است».”
منبع: http://www.motamem.org/?p=3164

پاسخ
محمد ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۴:۱۹

سلام و ممنون از اینکه وقت گذاشتید و به این کیفیت پاسخ دادید. راستش نمی دانم اگر بنویسم “حظ کردم” مشمول جملات ممنوعه بند یک سیاست های کامنت گذاری می شوم یا نه؟! خب حق را به این حقیر بدهید که تصور می کند “لایک” مفهوم این جمله را نمی رساند. به این تازه وارد ببخشایید، قول می دهم تکرار نشود (قابل توجه آن پنج عزیزی که کامنت ها را بررسی می فرمایند!) با احترام- محمد

پاسخ
علیرضا داداشی ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۲:۳۰

سلام.
تبریک را گفته ام؛ نکته ای هست که دوست دارم بدانید:
روزی آرزویم این بود که پاسخ همه ی سوال های دنیا را بدانم. هر سوالی که از من می پرسند را.
هنوز هم هست. گرچه خیلی آموخته ام.
روزی آرزویم این بود که کار علمی انجام بدهم.
هنوز هم هست. گرچه کارهای کوچکی می کنم.
روزی آرزویم این بود که معلم باشم.
هنوز هم هست. گرچه تدریس می کنم.
همیشه آرزویم این بوده که «بهترین معلم» یک عنوان واقعی باشد و قابل اطلاق به من.
هنوز هم هست.
حالا می خواهم به جایی برسم که خودم هم بتوانم این عنوان را به خودم اطلاق کنم.
دشواری امروزم متفاوت است. شاخصی از یک «بهترین معلم» دارم که دست یافتن به آن برایم غیر ممکن است:
محمدرضا شعبانعلی.
تنها دلخوشی ام در این روزهای جواب نگرفتن، این است که می دانم میدانی اینها نوشته ی دل است نه دست و کی برد.
خدا را شکر.

پاسخ
محمد تقی امینی ۱۷ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۸:۱۹

داداشی عزیز
من بی صبرانه منتظر مقایسه دو مراسم بزرگداشت هستم :
1- مراسمی که شما برای بزرگداشت معلم خودتان جناب شعبانعلی می گیرید
2- مراسمی که شعبانعلی برای بزرگداشت معلم خودشان استاد حیدری گرفتند .
از هم اکنون در حال تهیه جدول مقایسه هستم ولی معیار اولم تازه های و یافته های دو دانش آموز است
امیدوارم که حتما برنده شما باشید

پاسخ
مریم .ر ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۲:۲۲

بزرگترین نعمت های من در زندگی داشتن معلمان خوب بوده. اولین و بزرگترین معلم من پدرم بود. داشتن پدری اهل مطالعه و دارای بینش در یک جامعه ی سنتی و مذهب زده و درگیر خرافات, والاترین نعمتهاست. معلمان دوران دبیرستان من معلمان بعدی من بودند. معلمانی باسواد که بزرگترین درسی که ازشون گرفتم درس زندگی و انسانیت بود. و بالاخره زندگی با قرار دادن محمدرضا شعبانعلی در سر راه من نعمت رو بر من تمام کرد.
محمدرضای عزیزم من نه تبریکات مناسبتی رو دوست دارم و نه تمجید و تعریف های کلیشه ای رو. فقط خواستم به این بهانه بگم که برام عزیزی و قدرت رو میدونم.

پاسخ
معصومه ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۲:۱۴

ازتون بخاطر همه خوبیهاتون و حضورتون ممنونم. خیلی اوقات ازتون می آموزم. معلم زندگی روزتون مبارک. دعاگوتون هستم. پایدار و سلامت و سرشار از آرامش باشید.

پاسخ
آرزو کربلای قربان پور ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۱:۵۴

همیشه به این فکر می کردم که آدم ها یه وقتی جوانه می زنن و بعد می شکفن و رشد می کنن و بزرگ و بزرگتر می شن.
هر سال که می گذشت از خودم می پرسیدم “آرزو جوانه زده یا هنوز توی خاکه؟” ، ولی برا جواب این سوالم این حس رو داشتم که توی خاکم.
از وقتی که شاگرد خورشیدی چون شما شدم، شروع به جوانه زدن کردم و سر از خاک بیرون آوردم و دارم رشد می کنم و تمام تلاشم رو می کنم که شکوفه بزنم و میوه های این شاگردی، میوه هایی باشن که برای همه ی اطرافیانم و کسایی که باهاشون در ارتباط هستم، مفید باشه.
خورشید خیلی سخاوتمنده، چون حتی به ته دره هم می تابه…
روزت مبارک معلم

پاسخ
اکبر ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۱:۴۳

من به جای شعر و تبریک و تهنیت یه سوال دارم :
راه حل چیه؟؟؟
امیدوارم یه قسمت از نوشته هاتون رو به این اختصاص بدین که چجوری میشه این چرخه معیوب رو اصلاح کرد.
ممنون آقا معلم !

پاسخ
محمد مهدی مسیبی ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۱:۳۹

دروود بر محمد رضای عزیز خوبی معلم پر تلاش خیلی خوشحالم که در بازه زندگی در این دنیا فرصت آشنایی با نگرش ها و دیدگاه ها ی یکی دو نفر مثل تو را دارم ، من این روزها به دنبال مثل تو شدن نیستم چون تو محمد رضا شعبانعلی و من محمد مهدی مسیبی هستم و لی از اونجایی که می دونی ذهن من درست مثل همه اتسانهای دیگه برای انتخاب یک نگرش نیاز به گزینه های روی میز تصمیم گیری داره و از اونجایی که من هم درست مثل همه انسان های دیگه بیشتر از میانگین جامعه ارتباطیم نخواهم شد بسیااااار بسیااار خوشحالم که آدم هایی با نگرش و دغدعه هایی شبیه تو که این روزها بیشتر از قبل دغدغه ام شده اند را به عنوان الگو در این بازه کوتاه عمر در کنارم دارم و ذهن من هم به انتخابی با خرد نسبی بیشتری در راستای معنی گزینی این زندگی دست خواهد زد … به هر حال خوشحالم که این روزها با تمام وجود تلاش می کنم نه برای مثل تو شدن بلکه با نگرشی نسبتا مشابه محمد مهدی مسیبی بشوم 🙂 امیدوارم در آینده نتایج تلاش امروز این شاگرد کوچک باعث ایجاد حسی خوب در تو معلم پر تلاش بشه …. دوست دارم محمد رضای عزیز 🙂 روز معلم بر تو مبارک

پی نوشت ۱ : محمد رضا من به اندازه تو کتاب نخوندم و قلمم به زیبایی قلم تو نیست چون تو بیشتر از من برای نوشتن تمرین کردی ،کار کردن موسیقی به من یاد داد که فرایند یاد گیری هیچ راه میانبری ندارد جز تمرین های پیوسته روزانه و خوشحالم که من هم بیشتر تمرین کردن را از معلمینی چون تو آموختم .

پی نوشت ۲ : درسته که زیاد کامنت نمیزارم چون می دونم که به سهم خودم باید کمک کنم که وقتت برای انجام کار های آموزشی خرج بشه و به جای قربوون صدقه ات رفتن و ذوب در تو شدن ازت یاد بگیرم و روی ساختن خودم سرمایه گذاری و می دوونم که منظورم را می فهمی و از حس قلبی من به خودت آگاهی

پی نوشت ۳ : چندی پیش در متمم یک متنی از گودریچ گذاشته بودین که به صورت دکلمه با صدای خودم و نوای ساز زیبای ویولنسل که ،به عنوان هدیه کوچک و ناقابل روز معلم به تو دوست خوب و معلم عزیزم تقدیم می کنم 🙂 ولی نمی دوونم چطور به دستت برسونم
چون می ترسم ایمیل کنم و در لابلای ایمیلهای زیاد روزانت به دستت نرسه
ولی واست میل می کنم .

ببخش اگه زیاده گویی کردم 🙂
دوست تو محمد مهدی مسیبی

پاسخ
سارا ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۱:۲۰

شايد معلمي سخت ترين شغل باشد چون قرار است در سيستم اموزشي كار كني كه باور داري درست نيست من هم در اين سيستم درس خوانده ام و اكنون دارم كار ميكنم ولي تلاش ميكنم انديشيدن را نيز در كنار انديشه ها بياموزم از شما وسايت خوبتان و تفكرتان و انرژي كه منتقل مي كنيد متشكرم و روزتان مبارك.

پاسخ
سهیلا.ش ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۱:۱۵

عارفان علـم عاشـق مي شوند

بهـترين مردم معلـم مي شـوند

عشق با دانش متمم مي شود

هر که عاشق شد معلم مي شود

روز معلم مبارک باد بر شما استاد بزرگوار و سایر اساتید
من هم مثل بقیه دوستان میگم که از نوشته هاتون نهایت استفاده رو می کنم با وجود این که تازه به جمع شما اومدم.

پاسخ
سجاد ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۰:۱۲

سلام محمدرضای عزیز
روز معلم رو بهت تبریک میگم
همیشه فکر میکردم یه معلم مثل شریعتی یا دکتر حسابی دیگه تو ایران دیگه به دنیا نخواهد آمد و دیگه نسل این طور معلما منقرض شده (شرمنده به خدا چون ندیده بودم)، ولی وقتی تو کلاس مذاکره دشوار دیدمت و دیدم چقدر به فکر پرورش آدمهایی و برای شاگردات چقدر وقت میذاری فهمیدم هنوز هم از این معلمای گل تو این مملکت هست
امیدوارم همیشه سالم، سلامت و شاد باشی و همیشه حال خوبی داشته باشی
خلاصه در آخر بگم خیلی مخلصیم

پاسخ
حسین ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۹:۴۲

محمدرضای عزیز روزت مبارک , با آرزوی سلامتی و بهروزی

پاسخ
محمدرضا شعبانعلی ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۸:۳۸

ممنونم ازت حسین عزیز.
من هم برای تو آرزو دارم که سلامت و سعادت رو تجربه کنی.
کاش دوباره فرصتی بشه و به مشهد سر بزنم.

درسته همیشه کوتاه و کم کامنت می‌گذاری اما همین هم، حس من رو خوب می‌کنه. ببخش. آدم نباید درس و مشق پس بگیره. اون هم در شرایطی که بیشتر حال و هوای مهمونی و خوش و بش داره.

اما چون فیدبکی ازت نداشتم می‌گم. امیدوارم بعد از عزت نفس فرصت کرده باشی فایل‌های صوتی دیگه رو هم گوش بدی. رادیو مذاکره‌ها رو که حدس می‌زنم گوش دادی چون خودمون هم اولین بار به بهانه‌ی مذاکره با هم آشنا شدیم.
اما اگر فرصت کنی و فایل‌های رادیو متمم‌ رو هم – البته اونهایی که به علاقه‌ی شخصی‌ات مربوطه – گوش بدی، فکر کنم از بعضی‌هاش راضی باشی.
خصوصاً فایل‌های صوتی درس مهارت یادگیری رو:
http://www.motamem.org/?p=7627

قربانت محمدرضا

پاسخ
محمد جعفری ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۹:۳۶

سلام بر معلم من.
در تکمیل صحبت های شما، تا معلم جایگاه رفیع خود را نشناسد خیلی از مشکلات هم در کنارش رشد می کند.
همیشه خوشحالم که شغل خود را معلمی می دانی و آن را با بلندترین صدا فریاد میزنی و به بهترین شکل معلمی می کنی.

پاسخ
محمدحسين رستگاري ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۸:۵۷

با سلام
معلمي موهبتي است كه خداوند به انبياي الهي و آنان كه در مسير انها گام مي نهند عطا كرده است. بنده و همه كساني كه از مطالب حضرت عالي استفاده و كرده و مي كنيم خود را شاگرد و شما را معلم خود ميدانيم و”من علمني حرفا فقد صيرني عبدا” آن معلم بزرگ و پدر با عظمت آويزه گوشمان است. سلامت، موفق و سربلند باشي

پاسخ
بهرام سعدیان ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۸:۲۹

سلام محمد رضا عزیز
روز معلم را به تو تبریک میگویم که بعد از سالها دوری از فضای مدرسه و دانشگاه و میز و نیمکت ، حس زیبای شاگردی و لذت آموختن را به من یاد آوری کردی .
امیدوارم که همواره تنت سالم و در این مسیر سخت و زیبای آموزش ثابت قدم باشی.

ای ابر پرسخاوت دانش!
باز هم فرو ببار و دل به روزهایی ببند، که نهال هایی را که درزمین دانایی به دست تدبیر و مراقبت وخون دل کاشتی ثمر دهند
این برترین پاداش معلمی است.

پاسخ
نیره ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۸:۱۴

روزتون مبارک ودمتان همیشه گرم باد.

پاسخ
سمیه امینی ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۸:۱۳

روزتون مبارک. بی هیچ بزرگنمایی، شما یکی از موثرترین معلمان و بلکه هم موثرترین در زندگی من بودید. متاسفانه به علت سفر و عدم دسترسی به اینترنت، با تاخیر این روز رو خدمت شما تبریک عرض می کنم. امیدوارم همیشه همینطور پرتوان باشید.

پاسخ
علی معصومی ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۷:۴۵

سلام محمد رضا جان
برات آرزوی بهترین ها رو دارم، امیدوارم لحظه لحظه های زندگیت پر از آرامش باشه
هر روزت مبارک

پاسخ
مهدی ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۷:۰۰

محمدرضا روزمون مبارک …
معلم نیستم و ولی برای آرامش دل خودم معلمی میکنم…

تا قبل از آشنایی با روزنوشته هات خودمو سرزنش میکردم (و البته همچنان میکنم…!) که چرا احساسی وارد رشته ای شدم و در سخترین دانشگاه مملکتمون عاشق رشتم شدم و خوندم و خوندم . و برای خودم خوندم … از دیدگاه یک “م مکانیک” به تو افتخار میکنم (البته مثل خیلی ها به تو حسادت میکنم… البته از اون مدل حسادت ها که خودت میدونی 🙂 ) که به قول خودت عصیانگری میکنی در این جامعه و با به رشته تحریر درآوردن شعور و تفکرات و مدل ذهنی جنس خودمون، تصور قشنگی و اصلاح شده ای از ما مهندسین عاشق فریبخورده سیستم آموزشی در ذهن بچه های متمم میسازی …

پاسخ
مهدی ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۷:۰۰

محمدرضا روزمون مبارک …
معلم نیستم و ولی برای آرامش دل خودم معلمی میکنم.

تا قبل از آشنایی با روزنوشته هات خودمو سرزنش میکردم (و البته همچنان میکنم…!) که چرا احساسی وارد رشته ای شدم و در سخترین دانشگاه مملکتمون عاشق رشتم شدم و خوندم و خوندم … واقعا برای خودم خوندم … از دیدگاه یک “م مکانیک” به تو افتخار میکنم (البته مثل خیلی ها به تو حسادت میکنم… البته از اون مدل حسادت ها که خودت میدونی 🙂 ) که به قول خودت عصیانگری میکنی در این جامعه و با به رشته تحریر درآوردن شعور و تفکرات و مدل ذهنی جنس خودمون، تصور قشنگی و اصلاح شده ای از ما مهندسین عاشق فریبخورده سیستم آموزشی در ذهن بچه های متمم میسازی …

پاسخ
feri ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۶:۰۰

ممنون برای دانش ات وصفا و صداقتت ممنون برای نو بودن حرفهایت و شجاعتت برای قدم در راههای جدید گذاشتن وشکستن کلیشه های اموزشی

پاسخ
1 2 3 4

پیام بگذارید

برای ثبت کامنت باید کد فعالیت در متمم داشته باشید. کد فعال‌سازی را از این‌جا دریافت کنید.