خانه » به مناسبت روز معلم

به مناسبت روز معلم

توسط محمدرضا شعبانعلی

سنت است که هر سال، همزمان با سالروز شهادت استاد مطهری، روز معلم را گرامی میداریم. قطعاً اختصاص روزی برای بزرگداشت معلمان، سنتی ارزشمند و فرصتی مناسب برای اندیشیدن دوباره به آموزش و آموزشگر و آموزگار است. بعید میدانم کسی از بین ما باشد که در مقام والای معلم و آموزگار تردید داشته باشد. شاید انتظار برود که من هم، چند کلامی در مدح معلم و معلمی و مقام معلم بنویسم. اما اجازه بدهید که از این قسمت – نه به دلیل کم اهمیت بودنش، بلکه به دلیل تکراری بودنش – عبور کنم و به این بهانه، نکات دیگری را – که البته آنها هم جدید نیست – تکرار کنم.

صنعت آموزش در کشور ما، فرصت بزرگی برای رشد داشته است. مردمانی که برای آموزش و یادگیری احترام قائلند و کتاب و نوشتن، هزاران سال، بخشی از فرهنگشان بوده و هنوز هم، تصویر کتابخانه های بزرگ و مملو از کتاب، در نگاهشان زیبا و فریبا است. مردمی که در نخستین برخورد با کودکان و نوجوانان، بلافاصله پس از احوال پرسی، برای ادامه دادن گفتگو، می پرسند که «کلاس چندمی؟». مردمی که اگر کسی درس کارشناسی خواند، بلافاصله پس از تبریک گفتن، میپرسند که: برنامه ات برای ادامه تحصیل چیست؟

در نگاه اول، اینها ویژگیهای خوب و مثبتی به نظر می رسد. چنین جامعه ای ظاهراً باید در اوج مسیر رشد و تعالی باشد. اما هر انسان منصف و دلسوزی میپذیرد که چنین نیست. درست میگویند که مسیر جهنم را با نیتهای خیر سنگفرش کرده اند و به نظر میرسد که ما واقعاً در حوزه ی آموزش در چنین مسیری هستیم.

حدس زدن ریشه ها دشوار نیست. تعداد آنها هم محدود نیست. دیوارهای ورود برای صنعت آموزش کوتاه است و سرمایه چندانی نیاز ندارد. از سوی دیگر، در جامعه ی ما، شکل حرفه ای آموزش شناخته شده نیست و استاندارد مشخصی برای آن وجود ندارد. بخش بزرگی از جامعه ی ما، نه استانداردهای بین المللی آموزشی را تجربه کرده اند و نه آنها را شنیده اند. چنین است که سنجش کیفیت آموزش برای آنها تقریباً امکان پذیر نیست. آنها هم که در این زمینه بررسی یا مطالعه کرده اند، عمدتاً به جای تکنولوژی آموزشی (تکنولوژی به معنای عام آن میگویم) برایمان ایدئولوژی آموزشی به ارمغان آورده اند:

تقلید نافهمیده ی الگوهای شرقی و غربی در آموزش. اصرار برای آموزش از طریق کار تیمی، در فرهنگی که کار تیمی بخشی از الگوی ارزشی آن نیست و در گذاری شگفت انگیز و نوسانی ناپایدار از جمع گرایی سنتی به فردگرایی افراطی است. اصرار بر سبکهای هیجان زده و ترکیبی از فریاد و نمایش و انگیزش به عنوان ارائه ی حرفه ای و ده ها مثال دیگر که حوصله ی بیانش نیست. آنها که دیده اند میدانند و آنها که تا کنون این فضا را درک نکرده اند، بعید است در آینده نزدیک هم درک کنند.

حاصل این ایدئولوژی آموزشی، فرهنگی از آموزش است که با نگرش و فرهنگ ما چندان سازگار نیست. فرض کنید یک فیلم هالیوودی را ببینیم. بعد همان داستان را برداریم با هنرمندان ایرانی و با امکانات ایرانی و در لوکیشن ایرانی اجرا کنیم و تماشاگر ایرانی هم، به ذوق اینکه شاهد داستانی بین المللی است، هیجان زده به این فیلم نگاه کند. در برخورد با بسیاری از کلاسها و درسها و سمینارها و دوره های رسمی دانشگاهی از کارشناسی تا دکترا، لااقل در نگاه من، چنین وضعیتی مشاهده می شود.

طبیعی است که ریشه ها متعدد هستند. بخش قابل توجهی از سازمانها هم قرار نیست ارزش افزوده جدی ایجاد کنند. یا اگر قرار است ایجاد کنند به اتکای نیروی انسانی نیست. چنین است که نیروی انسانی آموزش دیده، بخشی از دکوراسیون داخلی سازمان یا نمای بیرونی آن محسوب می شود. بگذریم از اینکه اگر قرار به جذب نیروی انسانی حرفه ای و توانمند و اثربخش باشد، در استعدادیابی و سنجش توانمندیها هم ناتوانیم. چون خودمان در همین فرهنگ آموزشی رشد کرده ایم و وارث ضعف های آن هستیم. پس علی الحساب به مدرک مدرسه و دبیرستان و دانشگاه اعتماد می کنیم. هیچکس ما را به خاطر استخدام یک مهندس یا کارشناس ارشد یا دکتر که بی عرضه و بی لیاقت و بی شعور است، ملامت نخواهد کرد. اگر هم کسی حرفی زد، بار مسئولیت از دوش ما برداشته شده و میتوانیم نقدی بلند بالا بر سیستم آموزشی داشته باشیم. چنین میشود که من برای واحد طراحی کارخانه، به سراغ یک دیپلم یا فوق دیپلم فنی باتجربه و تحول آفرین نمیروم. چون اگر اشتباه کرد بار اشتباه بر دوش من است. به سراغ کسی میروم که هزاران ساعت در نظام آموزشی ما آموزش دیده و انبوهی مدرک رسمی و غیررسمی دارد و مدرک ارشد و دکترا دارد و حالا، از او میخواهم که برایم یک واحد طراحی نوآور و تحول آفرین تاسیس کند. غافل از اینکه آنچه او را به این مقام در نظام آموزشی کشور رسانده است، دقیقاً محافظه کاری و واپس گرایی و ترس از تحول و تغییر بوده است!

البته فقط ماجرای نظام رسمی آموزشی نیست. امثال من هم که در کنار سیستم آموزشی رسمی، دوره های آموزشی برگزار میکنیم یک درد مضاعف برای این کشور محسوب می شویم. ما که ترجیح میدهیم به جای هدایت جامعه مخاطب در مسیر درستی که به آن باور داریم، در مسیری که مخاطب از ما میخواهد جلو برویم. چنین میشود که در حلقه ای واپس گرا گرفتار میشویم و هر روز هم از روز قبل مستهلک تر میشویم. آنقدر در طول این سالها از همکاران مدرس خودم شنیده ام که: این خوب است. اما مخاطب نمیفهمد! این درست نیست اما مخاطب از شنیدنش لذت میبرد! این عنوان مسخره است اما به هر حال این مردم برایش پول می دهند! یا اینکه: اصلاً آمده اند حالشان خوب شود، مهم نیست چه بگوییم! که با خود میگویم: اگر این باور واقعی ماست، چرا در صنعت آموزش باقی مانده ایم؟

البته پاسخش را میدانم. صنعتی با هزینه اولیه ی کم، با سود نسبتاً خوب و با مشتریانی که چون استاندارد واقعی آموزش را نمی دانند یا پایین بودن کیفیت آموزش را پذیرفته اند، برای پرداخت هزینه های ما، مشکلی ندارند. خوشبختانه ما هم نه مهندس هستیم که ساختمانمان بریزد و خودرومان منفجر شود. نه پزشک هستیم که بیمار زیر دستمان بمیرد. ما معلم هستیم. این شهوت پول پرستی و جذب مخاطب و محافظه کارانه به دنبال جمع رفتن (به جای جسورانه پیشاپیش جمع رفتن) خوشبختانه اثرات مشهود کوتاه مدت ندارد. آینده ی کسانی را خراب میکنیم (یا درست نمیکنیم) که در زمان پیری شان، نیستیم و مرده ایم و دستشان به ما نخواهد رسید. ما امثال مطهری و شریعتی نیستیم که یکی به خاطر معلم بودنش تکه تکه شد و دیگری به خاطر پذیرش مسئولیت پیشتاز بودن در عصری تیره و غبار آلود، حاضر شد در زندگی و پس از مرگ، انتقاد منتقدان را به جان بپذیرد.

خودم را از این جامعه و اتهامات مبرا نمیدانم. شاید تنها جراتم این بوده که دو سال از آموزش فاصله گرفته ام و در جستجوی راهی هستم که وقتی معلم صدایم می کنند، درون خودم نشکنم و خجالت نکشم. هنوز هم آن را – آن طور که دوست دارم – پیدا نکرده ام.

نمیخواهم این متن را با تحلیل و نتیجه گیری مشخصی به پایان برسانم. حرفهایی بود که دنبال بهانه ای برای گفتنش میگشتم و اینجا جای خوبی بود. فضای فرهنگی کشور ما به شکلی نیست که انتقاد از حرفه ها و مشاغل به سادگی پذیرفته شود. گفتم شاید به عنوان کسی که با افتخار و البته بدون شایستگی، چند سالی است لقب معلم را به دوش میکشد،خودم انتقاد از حرفه ی خودمان را انجام دهم. شاید مقاومت احساسی کمتری ایجاد کند و دعوتی برای اندیشیدن بیشتر باشد به این وضعیت اسف باری که گرفتار آن شده ایم…

پی نوشت اول: کاش روزی بشود که آموزشگران از بین ما رخت بربندند و آموزگاران جایی برای تنفس پیدا کنند.

پی نوشت دوم: من به طور مشخص در این نوشته، به فضای آموزش دانشگاهی و آموزش آزاد اشاره داشته ام. هر انسانی با حداقل انصاف، خواهد پذیرفت که معلمانی که در صنعت آموزش قبل از دانشگاه در مقاطع مختلف زحمت میکشند و اتفاقاً مظلوم ترین و محروم ترین هم هستند، نمیتوانند مخاطب این گلایه ها باشند. ما هنوز نیاموخته ایم که به معلم دبستان، بیشتر از استاد دانشگاه احترام بگذاریم و طبیعی است که با چنان فرهنگی به چنین نفرینی دچار شده ایم.

مطلب مرتبط: نوشته مربوط به روز معلم سال ۹۷

روز معلم

همچنین ممکن است دوست داشته باشید

255 دیدگاه

flh ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۹:۰۶

استاد عزیزم روزتون مبارک…

پاسخ
شهرزاد ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۹:۰۴

محمدرضای خوب …:)
روز معلم رو به تو معلم خوب، خیلی تبریک میگم.
میدونی …به نظرم معلم بودن شاید آسون باشه. اما معلمِ خوب بودن، اصلا آسون نیست.
معلم خوب به نظرم کسیه که شاگردهاش رو به کسب دانش علاقمند کنه. باهوش باشه. به روز باشه. دنیا رو جور دیگری ببینه. دوست داشتنی باشه. نوشته ها و گفته هاش به دل بشینه. از زمان خودش جلوتر باشه و مهم تر از همه، اون که، به دانش آموزهای خودش کمک کنه که هیچوقت ازش عقب نمونن و …
و تو تمام اینها و حتی بیشتر از اینها رو داری و بارها و بارها به ما ثابت کردی.
باز هم بهت تبریک میگم و سلامتی و شادمانی و موفقیت های روزافزونت رو از خدای بزرگ و مهربون میخوام.

پاسخ
شهرزاد ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۹:۳۳

راستی …یک چیزی محمدرضا جان…
من دیشب، پستی رو توی وبلاگم گذاشتم که از چند روز پیش، بدون اینکه به مناسبت روز معلم فکر کرده باشم، به جمع آوری اطلاعات و تدوینش مشغول بودم تا یه جوری حسم رو از همراهِ متمم بودن توی این مدت، توی وبسایت خودم بیان کرده باشم.
و امروز که روز معلم بود، با خودم گفتم چه بهتر که اون رو به این مناسبت بهت تقدیم کنم.
اما اگر فکر می کنی اون پست هم نباشه بهتره، لطفا بهم بگو تا با کمال میل برش دارم. اگرچه چند روز براش وقت گذاشتم…:)

پاسخ
هومن کلبادی ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۴:۵۱

شهرزاد جان سلام
اون متن زیبایی که نوشتید رو چند بار خوندم و واقعاً لذت بردم . به عنوانِ یک مخاطب و خواننده ، آدرسِ اون پُست رو در اختیارِ دوستانمون میذارم که اگه دوست داشتن ، اون مطلب رو بخونن تا ببینن چقدر حرفه ای ، لحظه لحظۀ پیش از تولدِ متمم ، زمانِ تولد و 508 روزِ اولِ زندگیِ متمم رو ، به رشتۀ تحریر در آوردید دوست من
http://1newday.ir/?p=3663

پاسخ
مریم ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۵۸

استاد عزیزم محمدرضای بزرگوار، میخواهم برایت بنویسم از خودت و سپاس‌گزارت باشم
میخواهم تو را از نگاه خود به تصویر بکشم. تصویری که با کلمات تداعی بخش قسمت‌هایی از تلاشت برایمان باشد. تصویری که افق دیدش با دید شاگردت و دامنه کلماتش محدود شده. پس انتظار خلق اثری شکرف را با تمام محدودیت هایم نداشته باش. بدان که حداکثر قابلیت‌هایم را در این نوشتار به کار گرفتم. ایمان دارم که تمامی کلمات از دل برآمده و سخت امیدوارم تا این متن بر اقیانوس دلت بنشیند.
همه فکرم این بود که چگونه می‌توان تو را توصیف نمود یا به تصویر کشید. راهش را در نگارش گزاره‌هایی یافتم که هر یک هدف اصلی را دنبال کنند. درست مانند اجزاء هر تصویر، پس لطفا هر گزاره را جزئی از تصویرم تصور کن.
• محمدرضا معلمی که تلاشش را بر توانمند ساختن شاگردانش متمرکز نمود و همه توصیفش از خود کلمه “معلم” بود. به حق که معنای این کلمه را در ذهنم تغییر دادی و درک کردم که این حروف نیستند که کلمات را می‌سازند یا علم زبان شناسی، بلکه این افراد هستند که میزان عظمت و مفهوم عمیق واژه‌ها را مشخص می‌سازند و تو واژه معلم را برایم زنده‌کردی.
• محمدرضایی که با پشت کردن به بازار تقاضای کلاسهای مذاکره و ارتباطات برای قشر خاصی از مردم، تفکر سیستمیش را در وبگاه هایش جاری کرد و به متمم روح بخشید.
• محمدرضایی که زندگیش را وقف توانمندساختن و توسعه مهارت مردمانش نمود. بدون اینکه بسیاری از آنها را حتی از راه دور هم بشناسد. تو متمم را هم به مفهوم کلمه کامل کننده و هم محل توسعه مهارت‌های من، خلق کرده و عامل رشدش شدی.
• محمدرضایی که در دنیای بی اعتماد وبگاه تراست زون را پایه نهاد و سخاوت مندانه محصولاتش را برای دانلود همگانی قرار می‌دهد و شاید بهانه نیاموختن یا نشنیدن را از بسیاری گرفتی. اگر گوش شنوایی باشد مطالب شنیدنی زیادی بر اساس اعتماد وجود دارند.
• محمدرضایی که نبودن زیرساخت‏های مناسب فضای مجازی و مسائل مشابه را دلیلی برای عقب انداختن طرح متمم ندانست و همگان را شریک مسیر تکامل متمم دوستداشتنی نمود.
• محمدرضایی که نشان داد میتوان کمال طلب بود اما متمم را شروع کرد و کمال طلبی را پله رشد متمم نمود.
• محمدرضایی که به هر بهانه، شارژ هایی رایگان به حساب‏های کاربری واریز نمود در حالتی میتوان مطمئن بود درآمدهای متمم صرفا کفاف برخی هزینه‌هایش را خواهد داد.
• محمدرضایی که کیفیت زندگیش تحت تاثیر کیفیت زندگی دیگران قرار گرفت. اما بازهم تولید محتوای فارسی را در اولیت کاریش قرار داد.
• محمدرضایی که تفویض اختیار را آنقدر پررنگ و دقیق انجام داد تا حضور یا عدم حضورش در ایران تغییری در فعالیت متمم و محتوای آن ایجاد نکند.
• محمدرضایی که طرفدار و غیرطرفدار همگی پشتکارش، دغدغه‌هایش(آموزش رایگان) و تواضعش در برابر افراد به مراتب پایین تر را ارج می‌نهند.
مطمئنم که در نقاشی کودکان دیده‌ای که بعضا خود را نیز در کنار عزیزانشان نقاشی می‌کنند. حال وارد این بخش از نقاشی گشته‌ایم.
• محمدرضایی که آشنایی با وی تاثیرات بسیاری و تغییرات فراوانی در زندگیم ایجاد نمود. کاش فرصتش را داشتی تا از امروزم برایت بگویم تو حاصل بذرهایی که در فکرم کاشته‌ای را به نظاره بنشینی.
• محمدرضایی که آغاز و پایان هر هفته را با دریافت نامه‌ای برایم جذاب تر ساخت.
• محمدرضایی که جای خالیش در بهار، بهاری بودن بهار را تحت الشعاع قرار داده.
• محمدرضایی که این روزها تنها توفیق خواندن جملاتش را دارم هرچند در ذهن آن‌ها را با صدای تو میخوانم. اما بدان که بسیار بسیار دلتنگ دیدارت هستم.
بر زمین زانو زده و بر دستتانت بوسه میزنم که واژه معلم را در حجمی بسیار وسیع تر از یک کلمه معنا ساختی. تنت سلامت و عمرت دراز باد.
و به رسم نقاشی‌های کودکان
شاگرد کوچکت، دوستدار و ارادتمندت
مریم 28 ساله از مشهد 🙂

پاسخ
امید ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۲۲:۳۰

ممنون،چقدر خوب توصیف کردی محمدرضا رو،من سپاس گذارم بابت خیلی چیزهایی که ایشون بهم یاد دادند.

پاسخ
مریم محمودی ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۵۰

سلام آقای شعبانعلی
راستش وقتی نوشته های دوستان رو دیدم حسرت خوردم که چرا هیچوقت از نزدیک شاگردتان نبوده ام ،
راستش من یک آلرژی دارم نسبت به بزرگ کردن ادم ها برای خودم، چون هر وقت این اتفاق افتاده خیلی زود ادم ها شکسته اند برایم .
راستش دلم میخواست شاگرد مستقیمتان میبودم تا به جای الگویی دور از دسترس ، برایم دوستی نزدیک میشدید چون دوستی است که درونش هزاران بار آموختن و یادگرفتن دارد بی ترس از بیش از خد بزرگ شدن و دست نیافتنی شدن. دوستی است که در موقعیتی برابر ادم ها درونش رشد میکنند، لذت میبرند و زندگی میکنند .
راستش من این روزها حالم خیلی خوب نیست و میخواستم اکتفا کنم به تکرار همان آرزویی که در دفترچه کادوی تولدتان کرده بودم که «امیدوارم که روزگاری نه چندان دور از امروز، همه ما در ایرانی زندگی کنیم که رعایت اخلاق و دانش و انسانیت، در نظر امری ممکن‌تر و در عمل کم‌هزینه‌تر باشد. ایرانی که بی‌شک بهتر از ایران امروز خواهد بود» . آرزویی که شما هم در پاسختان تکرارش کرده بودیدو صادقانه بگویم که کلی ذوق کرده بودم از ان تکرار . آرزویی که این روزها امیدم به محقق شدنش کمی کمرنگ شده .
اما راست تر از همه اینهایی که گفتم به خاطر اون جمله ای که گفتید “حتی دربیابان خشک هم قلمی که از باران مینویسد ، مقدس تر از قلمی است که سراب را تصویر میکند ” بسیار ممنونتون هستم . چرا که در لحظات سخت ناامیدی هم ، وادارم میکند که امیدوار باشم و ادامه بدهم و فکر میکنم این مهمترین کاریه که معلم میتونه برای شاگردهای خودش بکنه .
روزتون مبارک و امید بخشیدن مرام همیشگیتون !

پاسخ
محمدجواد مقومی ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۴۶

معلم عزیزم،استاد بزرگوارم روزتان مبارک.ممنونم که هستید

با هرچه عشق
نام تو را می توان نوشت
با هر چه رود
راه تو را می توان سرود
بیم از حصار نیست
که هر قفل کهنه را
با دست های روشن تو
می توان گشود.

برای رعایت نتیکت باید عرض کنم شعر بالا از آقای محمدرضا عبدالملکیان هست ؛) و منحصرا وقتی به نام محمدرضا شعبانعلی فکر کردم اومد واسم.

پاسخ
امیرسالار پورحسن ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۴۵

سلام به استادی که تا به حال از نزدیک ندیدمش اما حرفاشو کاراشو که دیدم فهمیدم چطور تو ی چیز میشه شد بی نهایتش. خیلی دوست دارم شما رو از نزدیک ببینم و باهاتون یک گپ دوستانه بزنم اما میدونم که الان نمیشه. پس میذارم وقتی بی نهایت چیزی که میخوام بشم و بعدش درخواست گرفتن وقتتون رو داشته باشم. شما جز اون دسته از آدمایی هستین که همین الان باید قدرشو دونست همین الان نه بعدا

امید وارم زود تر ببینم شما رو ….

پاسخ
سجاد مقومی ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۴۴

سلام معلم عزیز
محمدرضا
خوشحالم که در تقویم روزی به نام معلم هست که میشه به واسطه اون به معلم دوست داشتنی و عزیزی مثل تو این روز رو تبریک گفت.از صمیم قلب آرزوی سلامتی دارم برات.مرسی که هستی،مرسی که محمدرضا شعبانعلی هستی.روزت هزاران بار مبارک معلم مَرد

دلم را که مرور می کنم؛

تمام آن
از آن ِتوست …

نقطه ای،
از آن ِخودم …

بر آن نقطه هم
میخ می کوبم و
قابِ عکسِ تو را
می آویزم …

پاسخ
الهام صفری ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۴۲

امام علی(ع): هر کس کلمه ای به من بیاموزد مرا بنده ی خود کرده است.
معلم…
بزرگترین درسهای زندگی را از تو آموخته ام.
با آرزوی بهترین ها برایت

پ.ن: میدونم که شاگرد خوبی نبودم…

پاسخ
میثم حسنی ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۴۱

در سپیده دم ازل آن زمان که سازندگی کائنات آغاز می گردید و کتاب تکوین گشوده مى شد نخستین کلمه ایی که با قلم تقدیر بر دیباچه قاموس هستی نقش بست واژه ی زیبای معلم بود.
و سر فصل کتاب تعالى انسان به تعلیم و تربیت اختصاص یافت.

مهندس شعبانعلى عزیز، همیشه معلم من باقى خواهى ماند.

پاسخ
عبداله ایپکچی ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۳۸

سلام محمدرضای عزیز، خسته نباشی .
من همواره یک احساس غریبی نسبت به شیوه تشکر کردن و سپاسگزاری کردن رایج عموم مردم از عزیزانشان داشته ام .فکر میکنم که نباید مداوم گفت محمدرضا جان، محمدرضا جان و از او تقدیر کرد . کسانی که مرا از نزدیک میشناسند میدانند که زندگیم و کارم چقدر به منش و نوع رفتار پدرم وابسته بود و تا حدودی بیشتر دوست بودیم تا پدر و فرزند . رابطه دوم کاملا جبری است ولی اولی کاملا اختیاریست و متاسفانه خیلی ها این نوع رابطه را با پدرشان ندارند .یکی از دوستان مشترک من و پدرم میگفت تو آجودان پدرت هستی ! با این وجود تشکر کردن از او بدین طریق رایج برایم همواره دشوار بود.
من همیشه فکر میکنم که باید کمتر آفرین آفرین گفت و بیشتر به گفته هایش فکر کرد و عمل کرد . بیش از سی سال است که از قهرمان ساختن میترسم . اینکار از سویی بار مسئولیت ما را در زندگی کم میکند و هر جا که کم میآوریم به جای سعی وتلاش مضاعف به قهرمانمان تکیه میکنیم و از سویی دیگر او را بیشتر تحت فشار قرار میدهیم . محمدرضا میخواهد ده ها و صد ها مثل خودش پشتوانه فکر و عمل اش باشند.
محمدرضا وظیفه خود میداند که اینچنین عمل کند و همچون مادری توقع سپاسگزاری ندارد . او کارش وقتی در عمل و زندگی ما متجلی شود ، خستگی از تنش بیرون خواهد رفت و سرمایه اش چندین برابر خواهد شد.
پس هر روز که بارقه ای در زندگی ما و کسب و کار ما نمایان شود روز اوست .
پس هر روز را برایش مبارک کنیم .

از کلیه عزیزانی که امکان ارائه دل نوشته هایمان را فراهم کردند متشکرم

پاسخ
هما ایپکچی ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۳۶

خوشحالم از اینکه جوانان ما در راه پیدا کردن خود هستند. بعد از ۵۰ یا ۷۰ سال کوبیدن سر به در و دیوار . البته که هر نسل فرزند زمانه ی خود بوده و هست. برجسته ترین نقطه ی قوت آنها واقع بینی است. وقتی برای اولین بار در تبریک عید علاوه بر آرزوی سلامتی و شادکامی ،ثروت هم به آرزوها اضافه شد، دیدم که گفتن کلمه ی ثروت که منفور گذشتگان بود با شجاعت و به سادگی ی خوردن یک لیوان آب مطرح می شود. جناب شعبانعلی جدا به شما تبریک می گویم که چنین آموزشی را بنیاد نهاده اید. راه آموزشی ای که در آن هیچ ذره ای به هدر نخواهد رفت.
پاینده باشید

پاسخ
صدف ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۳۲

معلم بودن خطرناک ترین شغل دنیاست.
شاید خطرناک تر از شغل آتش نشانان!!
یه آتش نشان رو شعله های آتش تهدید می کنه
ولی یه معلم رو آه سرد دانش آموزش
آه سرد یه آدم از شعله های آتش هم سوزاننده تره
مواظب باش معلم

پاسخ
امین حسینی ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۲۸

اموزش سهل نیست و پرورش هنر میخواهد، هردو برازنده شماست، روزتان مبارک معلم عزیزم
ممنون که هستید و بی دریغ، آموخته هایتان را نشر میدهید .

پاسخ
آتبین مقصودی ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۲۵

درود

محمدرضای عزیز، روشنگر فکور و فرزانه، معلم گرانقدرم
روزت مبارک
به حق نامدار هستی و با حق پایدار باشی

سپاس

پاسخ
مجتبی ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۲۵

سلام محمدرضا،معلم “متفاوت” من!
دوران ابتدایی توی مدرسه ای درس می خوندم که معلماش خانم بودن و حس معلم دلسوز رو بهتر می شد لمس کرد.همه چیز خوب بود بجز هفته ی معلم!پر از استرس!می دونی چرا می گم استرس؟وضع مالی خونواده من آنقدر خوب نبود که بتونم یه هدیه حتی در حد یه ساعت رومیزی عادی واسه معلمم بخرم و چون پدرم در کنار کارش کشاورزی هم می کرد به توصیه ی پدر و مادر تنها چیزی که می تونستم برای معلمم ببرم محصول این فصل باغ یعنی آلوچه (گوجه سبز) بود.هرسال هم وقتی به مادرم می گفتم که بذار یه چیز دیگه بخرم می گفت”الان آلوچه گرونه.کسی نمی تونه بخره.هدیه ی تو هدیه ی متفاوتیه.اگه تو ساعت بخری واسه ی معلمت شاید یه نفر دیگه هم ساعت خریده باشه اما کسی آلوچه نمی بره.”آلوچه رو کادو می کردم و می بردم مدرسه.حالا استرس اینجا بود که من از اینکه بچه ها بفهمن که من آلوچه هدیه آوردم نمی ذاشتم کسی هدیه ی من رو ببینه و مستقیم می بردم روی میز معلم می ذاشتم.استرس به اینجا ختم نمی شد.فردا هم که معلم می اومد سر کلاس می ترسیدم بگه که”کی واسه من آلوچه هدیه آورده بود؟”این روزا نه تنگی مال به اون شکل هست نه استرسی.من فکر می کنم بهترین هدیه به یه معلم دیدن به ثمر نشستن آموزش ها و زحماتش باشه.امیدوارم یه روزی بتونم طعم آلوچه رو به تو هدیه کنم.روزت مبارک معلم.

پاسخ
Yassamin ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۲۳

Dear Mohammad Reza
You made me think out of the box and it means so much to me.
Many Many Thanks To You
I would like to share one of my favorite poems with you
شعری از یغما گلرویی
تقدیم به یکی از بهترین معلم های زندگی ام، محمدرضا شعبانعلی عزیز

هر چیزی در این جهان به دردی می‌خورد
گیتارهای آندولسی
به کارِ مجنون کردنِ آدم می‌آیند
وقتی پاشنه‌های بلندِ کفشِ زنی زیبا
پا به پاشان
بر کفپوشِ بلوطیِ کافه‌ای پرت
در غرناطه ریتم بگیرد

سیگارهای زر به دردِ پدر بزرگ‌ها می‌خورند
تا بر نیمکتِ پارک‌ها دودشان کنند
هنگامِ فکر کردن به دختری
در روپوشِ خاکستریِ دبیرستانِ “شاهدخت” که
هرگز پیر نخواهد شد

«چاپلین» و «هیتلر»
با سبیل‌های هم‌گونشان لازمۀ جهانند
تا اولی بر پردۀ جادو
جار بزند گرسنگی عشق را از یادِ انسان نمی‌برد
و عکسِ دومی در کتاب‌های تاریخ چاپ شود
تا به کودکان بیاموزد
سرخوردگیِ نمره نیاوردن را
بر سرِ اسباب‌بازی‌های خود خالی نکنند

سوسکِ حمام کاری می‌کند زن‌ها
جیغ‌های فراموش شده‌شان را به خاطر بیاورند
و مردِ خانه برای چند دقیقه
نقش امیرزاده‌ای را بازی کند
که با یک دمپایی
دخترشاه پریان را
از دستِ اژدهای قهوه‌ای نجات می‌دهد

حتی «کیهان» با دروغ‌هایش
به دردِ برق انداختنِ شیشه‌ها
در هفته‌های آخرِ سال می‌خورد
و «ملا عمر» هم
به دردِ لای جرزِ دیوار

هر چیزی در این جهان به دردی می‌خورد
من به این درد می‌خورم که شب‌ها
رصد کنم کوچکترین حرکاتِ تو را در خواب
غلتیدنت در موجِ ملافه‌ها
زمزمه‌های زیر لبت
و تکان خوردنِ آرامِ مردمکانت را
تا از ابریشمِ مژه‌هایت شعر ببافم تا صبح

تو هم
با اولین لبخندِ صبحگاهی‌ات
به دردِ درمانِ تمامِ دردهای من می‌خوری

پاسخ
محمدرضا شعبانعلی ۲۵ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۹:۱۶

یاسمین عزیز.

از لطفت ممنونم.

چقدر شعر زیبایی بود. نخونده بودمش و نشنیده بودمش.

واقعاً لذت بردم ازش.
ممنونم که لذتش رو با من هم به اشتراک گذاشتی.

می‌دونم با کامنت نوشتن راحت نیستی. اما لااقل اگر چنین شعرها یا متن‌هایی دیدی که دوستشون داشتی، برای من هم بنویس لطفاً.

پاسخ
امیر فصیح ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۲۳

سلام محمدرضای عزیز

از تو بسیار آموختم که نیاز به بازگویی ندارد.
محمدرضا جان، فقط اینو بدون که وقتی در زمینه های مختلف زندگی متهم میشم به یه آدم رویایی، فقط صحبت های تو، مخصوصا در مورد تفکر سیستمی، بهم آرامش میده.
شاید خیلی از چیزایی که تو ذهن منه همیشه تو ذهنم بمونه و رنگ واقعیت نگیره ولی تو به خیلی از رویاهای من رنگ واقعیت دادی.
محمدرضا، شاید که اینگونه بنظر برسد که تو از آندسته انسان های معدودی هستی که کار می کنی تا ما عموم مردم زندگی کنیم ولی این را بدان که ما مردگی می کنیم.
من باور دارم که زندگی را کسانی می کنند که امید میدهند؛ که عشق می دهند؛ که باور می دهند؛ نه؛ بگذار بگویم که “جان” می دهند.
مردگان را توان جان بخشیدن نیست و تویی که زندگی می کنی… آری، تویی که جان میدهی تا جان بدهی.
معلم روزت …. بی خیال “دوستت دارم”
امیر فصیح

پاسخ
رامین ضیافت دوست ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۲۱

نمیدونم استاد صدات کنم ، مهندس ، معلم ، به اسم کوچیک و…..ولی این رو خیلی خیلی خوب میدونم که تا حالا نشده کسی رو که حتی یکبار هم از نزدیک ندیدم و فقط و فقط با نوشته ها و افکارش و صداش تونستم اونقدر رابطه برقرار کنم ، اونقدر حس خوب داشته باشم و اونقدر ردپای فکریش و نگاهش رو توی زندگیم حس کنم که به هیچ وجه برای خودم قابل تصور نیست گاهی داشته های آدم فراتر از بعد مادی و اون چیز هایی تکراری هستش در کنار خودش میبینه تو یکی دیگه از اون داشته های با ارزش ،کمیاب و عزیز من هستی که کمتر میشه توی زندگی ازش پیدا کرد ، امیدوارم این آرامش و حس خوبی رو که بدون چشم داشت نه تنها برای من و دیگر دوستان هدیه میکنی توی تک تک لحظات و ثانیه های زندگی داشته باشی و ازش لذت ببری دوست دارم محمدرضای عزیز
پ.ن ۱: خدا وکیلی نوشتن برات خیلی خیلی سخته
پ.ن ۲ : الان متوجه شدم که بهترین نامی که میتونم صدات کنم و حس خوبی ازش دارم همون محمدرضا هستش

پاسخ
moji ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۲۱

از این فکرهایی که محمدرضا توی سرش دارد من اگر بیشتر نداشته باشم کمتر هم ندارم.
در مقام عمل آنچه انرژی من را در راهی که پیش گرفته ام اتلاف میکند این است که از آن عناوین و القابی که دهن پر کن هستند همچون رتبه عالی و مدرک دانشگاهی سطح بالا محرومم.

خدا حفظت کند و توفیق اقدام سالم و سازنده را از همه مان نگیرد ان شالله

پاسخ
moji ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۲۳

کاش ویرایش غلط املایی هم به سایتتون اضافه کنید :)))
روم سیا

پاسخ
محسن رضایی ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۲۱

یه دیالوگی تو فیلم بوی خوش زن هست که منو به فکر فرو برد.جایی که آلپاچینو میخواست خودکشی کنه و پسره نذاشت و…آلپاچینو به پسره گفت : اگه تو یک روزتو به من بدی من تا آخر بهت مدیونم.

یکی از مشغله های فکری من اینه که محبت دیگران چقد مهمه؟توجهشون و…

فکر میکنم وقتی یه نفر “متوجه” تو میشه ، بک گروند وجودش رو ، و قسمت زیبای اونو ،به تو نشون می ده و این در حالیه که زمانش می گذره و به نقطه آخر نفس کشیدنش نزدیک میشه

چقد ارزش داره مکثی که با تو میکنه،مشقی که با تو داره،عشقی که با توقسمت میکنه…وه که چه زیباست و تامل برانگیز…

ومحمدرضا شعبانعلی مدام ازین قسمت کردنها و مشقها و مکثها و عشقها داره…وبه نظر میرسه خوب قدر زمانش رو میدونه واین ارزش کارش رو بیشتر میکنه.

و همونجور که خودت دوس داری معلم نامیده بشی روزت مبارک باشه معلم عزیز و بخاطر همه خوبیهات سپاس.

از همه عزیزانی که زمانشون رو برای این محبت به محمدرضا گذاشتن صمیمانه قدردانم.

پاسخ
علیرضا داداشی ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۱۹

سلام معلم .
این که شما هستید؛
این که روزی که می توانستید بروید، نرفته اید؛
این که در مسیر آموختن ِ چیزهایی قرار گرفته اید که حتی برای بعضی شان شاید تصمیم خاصی هم نداشته اید؛
این که با آدم هایی سروکار داشته اید که بعضی شان شاید حتی انتخاب شما نبوده اند؛
این که در این سو و آن سوی دنیا آدمهایی هستند که ارتباطی با شما دارند؛
این که کتابهایی و فایلهایی و دانش هایی به دستتان می رسد که بسیار مفیدند؛
این که اهل تلاش بسیارید و خستگی ناپذیر؛
همه از خوشوقتی من است.
من خوشوقتم که روزی، از جایی، دعوتنامه ای برایم می آید و به سمیناری دعوت می شوم.
خوشوقتم که در آن ساعت، در آن سالن نشسته ام و شما سخنران هستید؛
خوشوقتم که یکی دو روز بعد صدایتان را در برنامه ای رادیویی بدون اطلاع می شنوم؛
خوشوقتم که در همان روزها در وب گردی هایم، اطلاعات بیشتری از شما پیدا می کنم.
من،
پیش از آشنایی با شما، «مذاکره» نمی دانستم؛
«استراتژی» می دانستم ولی نه این گونه که از شما آموختم؛
ارتباط داشتم ولی «ارتباطات» نمی دانستم؛
«برنامه ریزی» برایم، کوتاه مدت بود و غیر علمی؛
«منایع معتبر خارجی» برای هیچ موضوعی به دستم نمی رسید.
«برند» و «بازاریابی» و «ارزیابی» و «تبلیغات» و «مدل ذهنی» و «زبان زندگی» و ……
ممنونم از خدا که این قدر خوشوقتم.
ممنونم از شما که هستی و این قدر مهربان.
ممنونم از دنیایی که سماجتم را بی پاسخ نگذاشت.
ممنونم.
هر روزی که من چیزی می آموزم، روز معلم من است.
هر روزت مبارک.

پاسخ
م وحید ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۱۷

به باور من، در جهان واژگان، بی شک انچه چون لطفات بهاری نوید بخش رویش و باور رستن است، انست که اموزگار را به تصویر میکشد. و انکس که جهانی از واژگان باور بود و نسیم بهاری شد و وزیدن اغاز کرد ، تو بودی.

پاسخ
میلاد حسین زاده ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۱۳

سلام
محمدرضای عزیز.
تو بهترین معلم دنیا هستی.
من فقط یک بار تورو از نزدیک دیدم اما واقعا احساس صمیمیت و دوستی باهات میکنم و انگار از دوستای قدیمی من هستی.
به نظرم تو معلم هنرمندی هستی.
روزت مبارک.

پاسخ
سیری ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۱۱

سلام به معلمم

م: مدیری باتدبیر
ع:عشق بی غل و غش به جلال خداوندی
ل:لاینحل در عصر روزگار بی رحمی
م:مهربان به وسعت آسمان بیکران

سپاس خداوند عالم که اندیشمندان را برای هدایت بندگانش آفرید
میدانستم زندگی احتیاج به دانش و مهارت دارد . ولی نمیدانستم نزد چه کسی بروم تا ذهنم را دراختیار معلوماتش قرار دهم .
شما را اولین بار سال ۹۱ در نبوغ زندگی در خانه توانگری دیدم.
بار دوم درسمینار مذاکره دروغ
بار سوم در سمینار همایش کسب وکار صداوسیما سال ۹۲٫، و زمانی که استاد پروفسور حیدری راازجایگاه سخنران بسمت استراحت همراهی میکردند. شما پشت تریبون درجایگاه سخنران ایستاده بودید فقط بغضتان را درون ریزی میکردید .تا استاد در جایگاه استراحت ننشستند . به احترام پروفسور حیدری سکوت اختیار کردید.
دران لحظه حس احترام شما را ستودم ، اماگریستم از عظمت فهم شما…
شاگردشما بودن افتخار من است.

دارم تلاش میکنم ، تمرین میکنم ،و می آموزم رسم زیستن را درعصر امروز از زاویه دید سایت متمم که بسیار برایم مفید و با ارزش بوده .

استاد مهندس شبانعلی روزت گرامی باد

پاسخ
حمزه دهنوی ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۰۶

سلام محمدرضا جان
به واقع کلمات هم در برابر وجود نازنین و ستایش این معلم عزیز کم میاره…
برای کسی مثل من که سوادی نداره نوشتن سخت میشه
و فقط میتونم تشکر کنم به خاطر بودنت،ما همیشه شرمنده ی زحمت های شما هستیم
امیدوارم این حرکت بسیار زیبا ی آقای نوری و هومن عزیز و تمامی دوستان در شان و منزلت شما باشه
این لحظه تمام درس هایی که بهم دادی رو میذارم کنار،و تنها از خدا آرزوی سلامتی پدر و مادرتون و خودتون رو دارم
در آخر بسنده میکنم به یکی از نوشته های خودتون که همیشه همراه دارم
***در هر کسب و کاری، رویای تو این است که روزی جلوتر از دیگران باشی.
اما رویای یک معلم، این است که دیگران روزی جلو‌تر از او باشند.***

پاسخ
حمزه دهنوی ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۰:۱۴

🙂 🙂
الان که فک میکنم
این کامنت نباید کپی میشد آخه فرق میکنه 🙂
و متنش برای یک فضای دیگه بود 🙂

پاسخ
آرام ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۰۶

به غیر از گفتن سلام، تقدیم سپاس و آرزوی سعادت چه نمیتوانم بگویم…
جایی که معلمم هست زبان بستنم شایسته تر است…

روزت مبارک معلم بزرگ …

پاسخ
حسین حاجیان ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۰۴

با سلام خدمت معلم عزیزم،

چقدر زود گذشت از اون جلسه ای که بدلیل ناهماهنگی از طرف دانشکده، نیم ساعت دیر رسیدید سر کلاس و چقدر عجیب بود برخورد شما با این تاخیر در جلسه اول برای من و خیلی های دیگه. اون هم به این دلیل که این همه سادگی و بزرگواری رو نمیشد یکجا تصور کرد. از اون روز به بعد حضور شما و آموخته هاتون هر روز تو زندگیم پر رنگ تر میشه و باعث تحول در زندگی خودم و خانواده ام شده. بسیار از زحمات بی دریغ شما سپاسگزارم و آرزوی بهترینها رو برای شما دارم.

هر روز، روز توست معلم عزیزم. فقط امروز بهانه ایست برای با هم یک صدا گفتن که دوستت داریم و همیشه قدردان زحمات شما هستیم.

پاسخ
شراره ش ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۰۱

سلام به معلم بزرگوار و گرامی ، آقای محمدرضا شعبانعلی

روز معلم را به شما و تیم متمم تبریک می گویم و بسیار قدر دان زحمات شما هستم . شما با بیان صادقانه خیلی از موارد جرات من را افزایش دادید.

من هم می خواهم صادقانه بگویم که بنظرم عبارت ” تشکر و قدردانی از زحمات شما و تیم متمم “، واقعا نمیتواند وسعت میزان تاثیری که در تغییر برخی روشهای فکری و رفتاری من داشته اید را بیان کند.
سلامت ، پیروز و سربلند باشید

پاسخ
ثریا خدایی ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۷:۵۷

محمدرضا عزیز
من مهمترین درسی که از تو آموختم رسم شاگردی بود، یاد گرفتم که قدردان آموزگارانم و آموخته هام باشم.
سپاس از زحماتت
روزت مبارک

پاسخ
محمدرضا شعبانعلی ۲۵ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۸:۴۶

ثریای عزیز.

از لطفت ممنونم.

امیدوارم همیشه شاد و آرام و موفق باشی و شرکتت هم خوب و موفق جلو بره.

تو به من لطف داری. اما مطمئنم خودت هم می‌دونی که در این فضا، من از تو و بقیه‌ی دوستانم، چیزهای تازه یاد می‌گیرم.

برای من یک مدرسه‌ی واقعیه.

قربان تو
محمدرضا

پاسخ
milaaaaaad ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۷:۵۵

سلام استاد
من پارسال یه موضوعی رو تو گوگل سرچ کردم و کاملا اتفاقی به روزنوشت ها رسیدم. به نظرم اتفاق خیلی خوبی بود و هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم با انسانی آشنا بشم که اینقدر اظلاعات داره و با تواضع اطلاعات و دانش خودش رو در اختیار بقیه قرار میده.
به خاطر اینکه هستی از خدا ممنونم و امیدوارم همیشه سالم و شاد و پرتوان باشی.
روز معلم رو تبریک میگم و ممنونم که مفهوم این واژه رو در ذهن ما زنده و ماندگار کردی.

پی نوشت: استاد من تو اینستاگرام یک بار از شما خواسته بودم بحث “مدیریت تغییر و ناحیه امن” رو ادامه بدید و شما گفتید به زودی می نویسین. خواستم یاد آوری کنم چون خیلی بحث خوب و کاربردی بود و به نظرم حیفه که ناتمام بمونه. با توجه به مشغله ای که دارید فقط خواستم لطف کنید و ادامه ی این بحث رو در اولویت بذارید. خیلی ممنونم

پاسخ
سامان عزیزی ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۷:۵۰

یاد گرفته ام که معلم بودن آسان نیست
ولی تو سختی مضاعفی را به جان خریده ای و آن پدرانه معلمی کردن است.
امیدوارم به همان خوبیی که تو معلمی میکنی ما هم بتوانیم شاگردی کنیم، که شاگرد خوب برای معلم شاگردی است که بتواند اندیشیدن را بیاموزد
محمدرضا ، تو معلم خوبی هستی و بدون که ما قدرتو میدونیم . همین!

پاسخ
رضا ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۷:۳۹

محمدرضای عزیز ، نمیدونم چی بگم یا چجوری بگم.
من شاگرد یک طرفه ای برات بودم و از این بابت از خودم ناراضیم.
از وقتی باهات آشنا شدم سمینار آزادی برگزار نکردی که توش شرکت کنم و از دیدنت لذت ببرم ، بنا به بهانه هایی هم که همیشه داشتم اونقدر فرصت دست نداده تا با کامنت هام باهات مشارکت کنم .
اما بزرگترین چیزی که میتونست تو فضای الانم به من داده بشه ، شخصی مثل تو بود که یه مدل ذهنی متفاوت برام ایجاد کنه ، تو زمینه های مختلف.
اکثر معلما به شاگرداشون ماهی میدن اما من خوشحالم که معلمم ماهی گیری تو شرایط مختلف رو به من یاد داده.
نمیدونم بتونم زحماتتو جبران کنم یا نه ، منظورم اینه ابزارهای جبرانم برای درس های تو تقریبا وجود نداره ، اما بدون با انرژی همیشه برات ارزوهای خوب میکنم و تو هر جمعی همیشه صحبت از خوبی های تو و اشنایی با تو دارم.
ببخش با متن تقریبا بلند و بدون محتوام اذیتت کردم.
پایدار باشی معلم بزرگم ، روزت مبارک.

پاسخ
فواد ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۷:۳۳

من توی این دو سال خیلی چیزها از شما یاد گرفتم در مورد زندگی کسب و کار ننوع فکر کردن و چیزهای دیگری که توی دانشگاه به ما یاد ندادند شما خلا خیلی از قسمتهایی که داشتم پر کردید . این روز رو به شما تبریک میگنم و امیدوارم روزی از ننزدیک شما رو ببینم یا بتونم هزینه شرکت در سمینارهای شما را پرداخت کنم و بیام 🙂 به هر حال خوشحالم که وقتی مطالب شما رو میخونم احساس نمیکنم که وقتم توی اینترنت تلف میشه …بدون شک شما بهترین معلم مجازی هستید که من دیدم و شک نکنید که کارتون بسیار تاثیر گذار بوده …… هر چند دوست دارم توی متنی بنویسید که دلیلتون از نوشتن چیه کارتون قابل تقدیره ولی چرا می نویسید ؟

پاسخ
روناک ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۷:۳۲

روز معلم رو بهتون تبریک میگم . بابت مطالبی که از شما آموختم همیشه قدردان هستم .

پاسخ
محمدرضا شعبانعلی ۲۵ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۸:۰۲

ممنونم روناک عزیز از لطفت.

ضمناً امیدوارم بعد از این بیشتر بنویسی برام که من هم فرصت یادگیری رو از دست ندم.

پاسخ
گلاله یزدان پناه ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۷:۳۱

سلام
روزتون مبارک.
همیشه سعی میکنم زحمات شما و همکارا و همراهانتون رو ببینم، استفاده کنم و به اشتراک بزارم. چرا که فکر میکنم بهترین راه قدردانی، توسعه و به اشتراک گذاشتن اون چیز خوب و افکار اون شخصه خوبه، چون باعث میشه که یه دنیای هماهنگ تر که زبان مشترکی درش وجود داره برامون ایجاد بشه و اونوقت زندگی کردن خوشایندتر میشه.
دانایی و توانایی رو دارم ازتون یاد می گیرم. مچکرم.

پاسخ
آزاده م ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۷:۲۹

سلام معلم مهربونم
معلم بودنتون بر ما مبارک.
حرفهای زیادی دارم که براتون بنویسم ولی سعی میکنم خلاصه بنویسم.:)
من اول از همه باید از دکتر شیری تشکر کنم که با لینکی که در سایتشون از روزنوشته ها گذاشته بودن(مربوط به اون هشت نفر) من رو وارد دنیای شعبانعلی دات کام کرد. دکتر شیری معلم بزرگی هستن و به حق من رو هم با معلم بزرگ دیگری آشنا کردن.
من تو روزنوشته ها دارم بزرگ میشم استاد. تو روزنوشته ها با رها دارم بزرگ میشم. تو روزنوشته ها دارم زندگی کردن رو یاد میگیرم. تو روزنوشته ها دارم قواعد یادگیری رو یه بار دیگه تو دهه ۴ زندگیم یاد میگیرم. تو روزنوشته ها دارم نفس میکشم. همین.
روزنوشته ها شده خونه واقعی من. من تو روزنوشته ها حالا چندین دوست خوب و مهربون دارم که برام خیلی با ارزشند.
من همه اینها رو از شما دارم استاد.
یه خاطره هم بگم از همایش شهریور ماه:) .اولین باری بود که میخواستم ببینمتون. من و شهرزاد و سیمین صندلیهامون رو طوری تنظیم کرده بودیم که کنار هم بنشینیم. سیمین قبلا شما رو دیده بود ولی من و شهرزاد برای بار اول میخواستیم شما رو ببینیم. شهرزاد رو نمیدونم ولی من یک کلمه از حرفهایی که تو همایش گفتین رو یادم نیست. همه وجودم شده بود چشم.:)) آخه فقط برای دیدنتون اومده بودم.:)
وقتیکه برای بار چندم من و شهرزاد خواستیم بیایم جلو تا با شما حرف بزنیم اولین جمله تون رو هیچ وقت یادم نمیره. سه بار بلند گفتید بچه های من.:) از اون همایش چند ساعته فقط همین دو کلمه یادم مونده.;)
مراقب خودتون باشید. خیلی دوستتون دارم. و با احترام دستتون رو میبوسم.

پاسخ
شهرزاد ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۲۰:۵۹

آزاده ی عزیزم …
راست میگی … من هم هیچوقت یادم نمیره … و مهم تر از گفتن اون دو کلمه، لحن صدا و نگاه فوق العاده مهربونی بود که توش وجود داشت، و زنگ صدایی که موقع گفتن اون دو کلمه، برای همیشه توی گوشم باقی مونده…:)

پاسخ
صادق شهیدثالث ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۷:۲۷

صادق شهیدثالث اردیبهشت ۱۱, ۱۳۹۴ در ۱۲:۱۷ ب.ظ
سلام
محمدرضا شعبانعلی برای من از آن دست انسانهایی است که جدای از مهارت و دانش تخصصی در زمینه کاری خودش، بذر امید در دل می کارد. کسی که در این تنگنای انسانیت که سرزمینمان را فرا گرفته بر پایه ی اعتماد متقابل حرکت می کند و دانسته یا ندانسته با این کار گروهی از انسانها را به هم نزدیک تر می کند. کورسوی امیدی ایجاد می کند که «می شود به همدیگر اعتماد کنیم» و این اعتماد حس زیبایی در زندگی ایجاد می کند.
محمدرضا شعبانعلی، معلم عزیز، روزگارت مملو از شادمانی و امید
روزت مبارک

پاسخ
محمدرضا شعبانعلی ۲۵ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۸:۳۰

صادق عزیز.

از اینکه وقت گذاشتی و اینجا کامنت گذاشتی ممنونم. اگر چه همیشه از خوندن کامنت‌هات در متمم، یاد می‌گیرم.

همینطور از لطفی که نسبت به من داشتی ممنونم. یک بار در گذشته – به سبک همیشگی که همه چیز را به دو دسته‌ی سیاه و سفید تقسیم می‌کنم – درباره‌ی امید سیاه و سفید هم نوشتم:
http://www.shabanali.com/ms/?p=621

امروز که حدود سه سال گذشته است و طبیعی است که هر یک از ما با گذر زمان، دنیا را بهتر و شفاف‌تر می‌بینیم، هنوز همان حرفها را – با وجود ادبیات ساده‌‌اش – قبول دارم. تنها چیزی که من را می‌ترساند باور جدیدی است که در وجودم شکل گرفته‌ است:

همیشه احساس می‌کرده‌ام که آخرین نقطه‌ی دنیای دوست داشتن، با سرزمین نفرت هم مرز است.
اکنون احساس می‌کنم که آخرین نقطه‌ی دنیای امید هم با سرزمین ناامیدی هم مرز است.

آنها که زندگی روزمره را می‌گذرانند، نه امیدوارند و نه ناامید، و صرفاً گرفتار روزمرگی.
در پایان بازی زندگی هم، نه برنده‌اند و نه بازنده. می‌آیند و می‌مانند و می‌روند.
اما آنها که امیدوارند و همسو با امیدی که دارند تلاش می‌کنند،
اگر شکست بخورند، اگر به هر دلیلی از ادامه‌‌‌‌ی بازی باز بمانند،
بی امید نمی‌شوند، ناامید می‌شوند.
و این بسیار تلخ‌تر است.
آنها دیگر حتی به زندگی معمولی هم باز نخواهند گشت. نابود خواهند شد.

این است که شاید علاوه بر امید سیاه و امید سفید، این روزها شکل سومی از امید را هم باید به تعریفم اضافه کنم. امید هوشمندانه. شکلی از امید که خطر ناامیدی را کاهش دهد.
آن را می‌فهمم اما هنوز بلد نیستم در قالب کلمات بیانش کنم. قطعاً روزی که بتوانم، اینجا خواهم نوشت.

به هر حال.
درد و دل نامربوطی بود. اما چون کم فرصت می‌شود که تو را پیدا کنم و برایت حرف بزنم گفتم اینجا بنویسم.
راستی «نبات» هنوز پابرجاست؟

پاسخ
کیانوش ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۷:۲۶

معلم عزیرم محمد رضا معلمی شایسته توست از صمیم قلبم امید وارم برایت مبارک باشد

متشکرم به خاطر ترکه های تیز حقیقت که در روحم زدی و بیدار شد
متشکرم به خاطر اینکه هلم دادی به سمت جلو درمسیر رشد و آگاهی
تو فوق العا ده ای و تفاوت های فوق العاده ای در زندگی ام ایجاد کرده ای
متشکرم به خاطر اینکه هستی و اینی که من الان هستم .
از نظر من تو یک لوتوس بسیار مفید و موثری
قسمتی از شعر یکی از شاعران خوبمان را تقدیمت می کنم

ما موظف به نیلوفر آبی بودنیم
چه در مرداب لجن بسته
چه در آب نمای یک پارک
باید گل کنیم و عطر بپاشیم
وگرنه عفونت جهان را ویران خواهد کرد
و من
با دوست داشتن تو
رویش جفتی بال را حس می کنم
بر شانه های خود

پاسخ
مهدی خانی ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۷:۲۵

سلام بر محمد رضای گرامی و تیم محترم متمم

هرجمله ای در توصیف تو بگوییم کلیشه ای می شود
واقعیت این هست که زبانمان قاصر است از این که بگوییم چقدر مدیون شماییم
دوستت داریم وهمیشه ارزوی سلامتی و سر بلندیت را داریم.
روزمعلم بر محمد رضای بزرگوار بهترین وسخاوت مند ترین معلمی که میشناسیم مبارک.
خانواده خانی

پاسخ
shirin ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۷:۲۴

سلام به معلم عزیزم
همیشه دوست داشتم بتونم ازشما قدردانی کنم ولی میدونم تلاش های شما آنقدر ارزشمند و گرانقدر است که در توان من نیست..
سایتی که دوستان زحمت کشیدن تا بتونیم کمی فقط کمی از حرف های دلمان روبه معلم خوبمان بگوییم .. من هم به نوبه ی خود دوست داشتم در این سهم شریک باشم و دوست داشتم به شما بگویم که همیشه و همیشه قدردان و سپاسگزار معلمی چون شما هستم … دوست دارم اونها حرف ها رو اینجا براتون بنویسم ..

معلم عزیزم
قدردانی کردن از شما واقعا کار ساده ای نیست .. تشکر از زحمات معلمی که با تمام وجودش برای دانشجویانش وقت می گذاره .. معلمی که بی چشم داشت تلاش می کنه تا هر آنچه که سالها با رنج و زحمت بدست آورده رو به دیگران یاد بده … حتما خودتون می دونید که توی زندگی خیلی از ماها تاثیر گذاشتین و مسیر زندگی ما رو تغییر دادین و این برای ما بدون شما اگر نگیم غیر ممکن , کار سختتر و مسیر طولانی تری بود. شما به ما زیبا تر فکر کردن و زندگی کزدن رو یاد دادید.
احتمالا شما یادتون نیست ولی من خوب یادمه وقتی برای اولین بار بهتون ایمیل دادم که من نگران آیندم هستم بهم کمک کنید و شما با تمام خستگیتون جواب من رو دادید و گفتید خوشحالم که به آینده فکر می کنی … هیچ وقت فراموش نمی کنم روزی رو که ازم خواستید تا بیام و حضوری باهاتون صحبت کنم و برای منی که فقط خواننده خانه ی مجازی شما بودم اون روز برای من وقت گذاشتید و مهربانانه به دغدغه ها و حرفام گوش دادید ( نوشتن اینها برام سخته چون نمی تونم تمام حسم رو توصیف کنم )… همه ی اینها برای من انگیزه شد تا ادامه بدم …
ادامه بدم تا نگاهم رو به شما نزدیک کنم تا بتونم مثل شما فکر کنم و راهم رو درست انتخاب کنم …
دراین سه سال آشناییم با شما خیلی چیزها بدست آوردم .شما برای من معلم زندگی بودید و هستید … برای تمام محبت هاتون سپاسگزارم .
جبران تمام زحمات شما واقعا امکان پذیر نیست فقط بدونید ما شاگردان شما تا همیشه قدردان زحمات شما خواهیم بود .. امیدوارم ماهم بتونیم شما رو در رسیدن به هدف های بزرگتون یاری کنیم .
راهتان سبز…

پاسخ
معلم اینده ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۷:۲۳

سلام به معلم عزیز و دلسوزم که تقریبا 1 سالی ایست که از طریق فضای مجازی که به نظرم از فضای حقیقی گاهی حقیقی تر هست اشنا شدم
روزنوشته های شما امروز با اطمینان میگویم که تمام و کمال خواندم و با سبک ان اشنا هستم مثل همیشه از درد ها گفتید و از تاریخ و سیستم و…
داشتن معلمی چون شما از افتخارات من محسوب میشه و امیدوارم هستم و تمام تلاشم رو میکنم که در اینده نه چندان دور(پایان دوره کارشناسی)همچون شما بتونم در قامت یک معلم بر خلاف سنت های رایج عمل کنم و به اندازه خودم بتونم تغییر ایجاد کنم
خواهش از شما این هست که در روز نوشته هاتون یه بخش رو به ویژیگی ها و روش ها و رفتارهایی که یک معلم باید داشته باشه به طور خاص اختصاص بدید تا من و امثال من به عنوان معلمان اینده از ان بهره مند بشیم
ممنون

پاسخ
سپید ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۷:۰۹

محمدرضا،یه معلم عزیز،یه رفیق دوست داشتنی

پاسخ
سپید ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۴:۳۵

دوست داشتم منم اولین و تنها خاطره دیدار محمدرضا رو بنویسم (البته من همیشه ایشون رو در تک تک کلماتشون دیدم بعد از اون دیدار)،شب قصه بود، محمدرضا و دکتر شیری و آقای رضایی و خانوم کریمی،من از رشت رفته بودم،سالن شلوغ و برنامه عالی پیش رفت و من با کل وجودم کلام شیوای این عزیزانو میشنیدم،محمدرضا(که قبلش تو دنیای مجازی همینقدر صمیمی خطابش میکردم و تو مراسم اصلا نمیشد!! ) برامون صحبت کرد از خوردن ملخ تو شرایط گرسنگی تو کویر وتبدیل شدنش به لذت بخش ترین غذای دنیا، از خوندن زبان به صورت متمرکز و فقط با یه کتاب که کلش رو کلمه کلمه خونده بود(من تازه این کارو شروع کردم! )،از دوستش که سرطان داشت ولی دنیا رو خیلی زیبا میدید و…و انقدر خوبو خلاق صحبت کرد که من واقعا اون شب متوجه زمان نشدم،برنامه تموم شد و من تازه انگار شاگردی کردنم شروع شد،هیچ وقت یادم نمیره با این که کلی از بچه ها دور تا دورش بودن دونه دونه به اسم صداشون می کرد و سعی داشت حتی اونهایی هم که دورترن از قلم نیوفتن، وقت گذاشتن برای شنیدن حرفاشون تا زمانی که خودشون خداحافظی کنن و برن نه اینکه محمدرضا از جمعشون بره،و من از دور نظاره گر این همه تواضع بودم،سالن که خالی شد رفتم جلو خودمو معرفی کردم و جالب بود برام که با وجود همه بچه هایی که کامنت میذارن تو سایت منو با اسمم شناخت و چقدر این برام ارزشند بود،دفترچه یادداشتمو بهش دادم و ازش خواستم برام بنویسه،یکی از دوستای تهرانی اونجا بودن با تعجب پرسید محمدرضا چپ دستی؟! من گفتم نمیدونستین چپ دستن ! محمدرضا خندیدو گفت از رشت اومده میدونه من چپ دستم تو چطور نمیدونی 🙂 و برام نوشت: “سپید جان،مشکل اکثر ما این است که کارهای خودمان را کوچک میبینیم.شاید ویژگی انسان های موفق این است که کوچک ترین کارها را هم چنان جدی انجام می دهند که گویی قرار است دنیا را عوض کنند.محمدرضا-اسفند 92” و این جمله به غیر از دفترم تو وجودم حک شد،و تا جایی که تونستم بهش عمل کردم.و یه عکس یادگاری هم گرفتیم که بهم افتخار داد واقعا و دیدار سمیه جان و شادی جان که چقدر دوست داشتنی و متواضع بودن، شب به یاد ماندنی شد، که یاد معلمی که نه فقط از کلامش بلکه از رفتارش هم میشه آموخت هیچ وقت از یادم نره،امیدوارم بتونم تو متمم تبدیل به یه دانشجوی فعال بشم و مرتب تر بخونمش چون تو روزنوشته ها اگر چه اونقدر کامنت هام دیده نمیشه ولی همه ی مطالبش رو خوندم و میخونم و با این وجود بعید بود که بتونم با شناختی که نسبت به شخصیت محمدرضا پیدا کردم ناراحتش کنم ولی خب این اتفاق افتاد.هر تصویرسازی یا عکسی که کار کردم فقط از رو علاقه بود و مطمئنا دیگه تکرار نمیشه،حداقل فقط یه بار اگر برنامه ای جایی داشتی یه پوسترو بده من کار کنم که دلم آروم بگیره 🙂 ،خوب باشی دوست و معلم عزیزم.

پاسخ
محسن نوری ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۷:۰۴

محمد رضای عزیز روز معلم بهانه‌ای است برای تقدیر از تمام زحماتی که عاشقانه برای افزایش سطح علم و آگاهی ایرانیان میکشی.
آشنایی با تو یکی از مهم‌ترین اتفاقات زندگی من بود.
ممنونم که با وجود فرصت‌های متعدد در خارج از کشور هنوز و همچنان در ایران هستی.
اما روز معلم برای من یادآور معلمی دیگری هم هست. کسی که محمدرضا روی اون لقب معلم رو گذاشته.
شادی عزیز روز معلم رو به تو که یکی از پرافتخارترین معلمان هستی تبریک میگم.
سمیه عزیز و تمام دوستانی که در متمم همکاری میکنید. روز معلم رو به تک تک شما تبریک میگم. همیشه قدردان زحمات شما عزیزان که در پشت صحنه‌ی این پروژه بزرگ و دوست داشتنی آموزشی فعالیت دارید هستیم.

پاسخ
كيان ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۶:۵۹

محمدرضای عزیز
روزت مبارک .
حضور در کلاسهای تو نقطه ی عطفی در زندگی من بود ،
و خاطره ی آن در ذهنم نقاطی را ساخته که می درخشند تا همیشه و فراموش نمی شوند به هیچ بهانه ای …

پاسخ
mehdi askari ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۶:۵۰

درود بر معلم عزیزمان
محمدرضا عزیز
تاثیرات آموزش های شما بر زندگی و کسب و کار من غیر قابل توصیف هست استاد.
امیدوارم فرصت برای جبران همه محبت های شما پیدا کنم.

پاسخ
صابر ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۶:۴۶

استاد من فكر ميكنم شماها كه اشراف بيشتري در زمينه صنعت آموزش دارين بعد اين تلنگر ( در نگاه من فيدبك ) لازمه رفرانسهاي استانداردهاي بين المللي آموزش و سنجش كيفيت آموزشي رو به ما بگيد ( لازمه كه ما هم به دنبالش باشيم ) تا به اميد خدا يه حركتي رو از متمم و يا همينجا جهت نيل به اين دغدغه و فيدبك بجاي شما آغاز كنيم. به هر حال به عينيت در آوردن ايده آلهاست كه مرزهاي انسان بودنمون رو گسترش ميده. ممنون

پاسخ
محمدرضا شعبانعلی ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۶:۳۶

صابر عزیز.
قطعاً من و همه‌ی دوستانم هم علاقمند به این کار هستیم. همیشه هم در برنامه‌ی مطالعاتی ما بررسی شیوه‌های آموزش و مدل‌های آموزش اثربخش وجود داشته است.

بدیهی است که – همانطور که می‌دانی و دیده‌ای – هر وقت هم به دستاوردی می‌رسیم یا چیزی یاد می‌گیریم یا با منبعی آشنا می‌شویم، بلافاصله آن را به دیگران معرفی می‌کنیم. فکر می‌کنم همه کسانی که در این سالها به شکلی خدمتگزارشان بوده‌ایم، هر ایرادی در کار ما دیده باشند و هر نقدی داشته باشند، به این ماجرا اذعان دارند که چه من و چه سایر کسانی که من در کنارشان فعالیت می‌کنم، حاضر نیستند هیچ دانش یا منبعی را در اختیار بگیرند و با دیگران به اشتراک نگذارند.

اما باید اعتراف کنم که تجربه‌ی یک فرایند یا یک فرهنگ با شناخت و توسعه آن تفاوت دارد و ما هنوز خودمان هم به سطحی نرسیده‌ایم که بتوانیم ادعای بزرگی در این زمینه داشته باشیم.

ما تازه در حال یادگیری تولید محتوا با استاندارد جهانی هستیم که آن هم در نخستین گام‌هاست (اگر چه معتقدیم در متمم مطالب متعددی هست که در کل فضای وب فارسی و انگلیسی مطلب با آن کیفیت و شیوه تدوین، کمیاب یا نایاب است و مواردی مانند درسهای گیمیفیکیشن از این دست هستند).

ضمن اینکه در حوزه آموزش ماجرا کمی پیچیده‌تر است و بخشی از آن به «فرهنگ کمی» رایج در میان ما باز می‌گردد که ترویج «فرهنگ کیفی» در کنار آن، چندان ساده نیست.

به هر حال هر وقت کمی اطلاعات کامل‌تر داشتیم و از صحت و دقت و کاربردی بودن آنها مطمئن بودیم، مانند همیشه با شما به اشتراک خواهیم گذاشت. البته کارهای کوچکی را در متمم در دست انجام داریم که فکر می‌کنم اولین ثمرات جدی آن را در آغاز تابستان ببینید و امیدوارم بتواند به شکل‌گیری فضای بهتری برای یادگیری و تعامل منجر شود.

پاسخ
محسن نوری ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۶:۲۰

محمدرضای عزیز از اینکه مخاطب پی‌نوشت سوم شما هستم شرمنده‌ام. قصد جسارت نبود. صرفا میخواستیم شما رو خوشحال و سورپرایز کنیم 🙂 امیدوارم جسارت شاگردان جسور خودت رو ببخشی

پاسخ
سپید ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۷:۲۶

آقای نوری و آقای کلبادی (اونطور که من در جریان بودم) چند روزه خیلی زحمت کشیدن و برای کسی که دوستش داشتن بی دریغ وقت گذاشتن ،حقیقتش از دیدن امتیاز منفی ناراحت شدم

پاسخ
محسن نوری ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۸:۰۵

سپیده جان حقیقتش خودم اگه اجازه دادن امتیاز منفی داشتم به جای تک تک کامنت‌هایی که تو اون سایت نوشته شده بود هر کدوم یه امتیاز منفی برای خودم میذاشتم.
شرمنده‌ی محمدرضا و همه‌ی بچه‌هایی که کامنت گذاشتن شدیم. ممنونم که ما رو میبخشی.

پاسخ
شهرزاد ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۲۱:۵۲

خیلی معذرت میخوام. من زیاد کامنت گذاشتم توی این پست.
اما نتونستم که از دوستان خوبمون در این خونه، یعنی محسن نوری عزیز و هومن کلبادی عزیز، تشکر و قدردانی نکنم که وقت گذاشتند و بچه ها را گرد هم جمع کردند… و همچنین از خانم مریم هومن، به خاطر پیشنهاد مهربانانه شون.
ولی خوب … دوستای خوبم … اینکه حرف ها و تبریکهامون آخرش همونطور که محمدرضای عزیز خواست، مثل همیشه توی همین خونه ی همیشگیمون انجام شد و به گفته ی خود او، به عنوان یک یادگاری خوب در همینجا باقی میمونه، خیلی بهتر شد… نشد؟:)
باز هم ازتون ممنونم و بخاطر بودنتون خوشحالم و همچنین خوشحالم بخاطر اینهمه موج انرژی مثبت و مهربونی که تک تک میهمانان این خانه مثل همیشه در کنار صاحبخونه ی خوب و مهربون و البته معلم فوق العاده شون آفریدن …

پاسخ
یاسین اسفندیار ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۲۳:۳۹

سلام
خوشهالم
خوشهالم از آشنایی با محمدرضا .
خوشهالم که به واسطه این آشنایی با دوستانی مثل آقای نوری عزیز و هومن جان اشنا شدم
خوشهالم از اینکه دوستانی دارم، برخلاف خودم که برای خوشهالی محمدرضا آرزو میکنم که ای کاش چنین میکردم، چنان می کنند. بعبارتی آرزوی ما را جامه عمل می پوشانند.
لیک میدانم که تلاش این دوستان فقط فقط برای خوشهالی شخصی بوده که لحظه لحظه زندگیش را برای شاگردانش بدون مزد و منت گذاشته است.
شاد کردن این شخص آروزی من و آرزوی تک تک شاگردان این خانه است .محمدرضا جان
آرزو می کنیم همیشه همیشه خنده برلبانت باشد معلم عزیز

پاسخ
محسن نوری ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۰:۵۳

ممنونم شهرزاد و یاسین عزیز. بعد از آشنایی با محمدرضا یکی از بزرگترین افتخاراتی که تو این خونه مجازی نصیب من شده داشتن دوستانی مثل شماست که بهترین دوستان من هستید.
برای محمدرضا و خونه مجازیش و همه شما دوستان بهترین ها رو آرزو دارم.

محمدرضا شعبانعلی ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۸:۴۸

محسن عزیز.

من در لطف همیشگی تو به خودم تردید ندارم. همینطور سایر دوستانی که چنین برنامه‌هایی را تدارک می‌بینند.

آنچه هم در اینجا می‌نویسم، خطاب به تو نیست. اما چون قبلاً برای دیگران گفته بودم و ذره‌ای تغییر در رفتارها ایجاد نشد، مجبور شدم به بهانه‌ی حرف تو در اینجا بنویسم.

صادقانه بگویم، روز معلم امسال، تلخ‌ترین و دردناک‌ترین روز معلم برای من در طول ده سال اخیر بوده است. آنقدر که دیشب برای اینکه خوابم ببرد، ساعتها در خیابان گشتم و رانندگی کردم و آخرش هم با خوردن قرص خوابیدم!

مواردی که در اینجا می‌گویم دلایل پنجم و ششم و هفتم و … است. چون دلایل اول و دوم و … را قبلاً به صورت خصوصی گفته بودم و خطرات آن را هم گوشزد کرده بودم که متاسفانه هیچ وقعی بر آن نهاده نشد.

به طور خلاصه چند نکته فرعی را می‌گویم:

* مدیریت فضایی که چندصدهزار بازدیدکننده دارد، کار ساده‌ای نیست. پیچیدگی‌های زیادی دارد که ممکن است گوشه‌ای از آن هم در ذهن کسی که الان این نوشته‌ها را می‌خواند قابل تصور نباشد. حفظ این فضا و پاک نگه داشتن آن کار ساده‌ای نبوده و انرژی و زمان زیادی را از من گرفته است. هر نوع هدایت بازدید کنندگان و دوستان این وبلاگ به سایت‌های دیگر، کاری بسیار نادرست و پرخطر است.

اگر کس دیگری به جای من در سایت تو، جواب کامنت بچه‌ها را بدهد، چگونه می‌فهمی که من بوده‌ام یا نه؟ آن بچه‌ها که از روی صمیمیت و صداقت و محبت، اعتماد کرده‌اند، چگونه متوجه بشوند؟
من در طول سالهای گذشته، درگیر چند پرونده‌ی جدی تقلب و کلاه برداری جدی در این زمینه بوده‌ام و زمان و انرژی زیادی برد تا افراد متقلب را به سزای کارشان رساندیم.

اینجا در این سایت، «محمدرضا شعبانعلی» یعنی خودم. و این امنیتی برای مخاطب است.

بگذریم از اینکه وقتی من خودم حضور آنلاین خوب و فضای بزرگی برای این بحث و گفتگو دارم، چنین رفتارهایی به هیچ وچه قابل درک نیست.

شبیه اینکه روز پدر، من خانه‌ی بزرگ پدری را که برای ده‌ها هزار نفر جا دارد رها کنم و با صد نفر از دوستانم، بدون حضور او – یا حتی با حضور او – در یک کافی شاپ کوچک دوردست، برایش مراسم روز پدر را بگیرم.

گفته بودند هدف سورپرایز کردن است. جدا از اینکه سورپرایز کردن و این کارها هم، کارهای تینیجری است و قاعدتاً در شان من نیست و اگر هم صد تا کامنت سورپرایز محسوب شود، من هر روز در سر زدن به سایت خودم سورپرایز می‌شوم!

من سال گذشته هم، اگر به خاطر هدیه‌ی تولد از تک تک دوستان تشکر کردم، از روی ناچاری بود و نه رضایت. ترجیحم این بود که اگر کسی حرفی دارد همان اول بیاید و همینجا بنویسد. نه اینکه با ایجاد شبکه‌های ارتباطی فیزیکی در بیرون این فضای مجازی، تبعیض ایجاد کنیم.
صد نفر را خوشحال کنیم و ده‌ها هزار نفر را از خودمان برانیم. ما که نمی‌دانیم چه کسانی اینجا می‌آیند و می‌روند. وقتی صد یا دویست یا هزار یا پنج هزار نفر، با هماهنگی داخلی – و به شیوه‌هایی به دور از اتیکت و نتیکت – با هم هماهنگ می‌کنند و هدیه ‌ای می‌دهند، آن دوست عزیز من در دورترین روستای این کشور که اطلاعاتش در هیچ جا ثبت نشده و با او تماس گرفته نشده، می‌آید و می‌بیند که بزمی برپاست که او در آن هیچ نقشی ندارد.
حتی خجالت می‌کشد کامنت بگذارد چون می‌بیند که بقیه، ظاهراً جمعی نزدیک و صمیمی هستند و هدیه هم داده‌اند. حالا او باید یک تبریک خشک و خالی بگوید!

هزار تفر می‌آیند محبت کنند، ده هزار نفر را دلگیر می‌کنند.

بگذریم از اینکه من قبلاً بارها تذکر داده‌ام که از ارتباطاتی که بیرون از فضای سایت شکل می‌گیرد به هیچ وجه رضایت ندارم.
هر کس با هر کس آشنا و دوست است باشد. اما اینکه به خاطر برنامه‌ای که به من مربوط است (چه تولد و چه روز معلم و …) ایمیل یا پیامک به دیگران بزنیم و حتی پنج ثانیه وقتشان را بگیریم، تجاوز به حریم مردم است.

این هم که بالای ایمیل یا اس ام اس بگوییم: اگر مزاحم شما هستیم، بگویید که دیگر ایمیل نزنیم
مشکلی را حل نمی‌کند.

شبیه اینکه به کسی تجاوز کنیم و بگوییم اگر دردت می‌آید بگو که ادامه ندهم!
ضمن اینکه بعضی‌ دوستان، ممکن است خجالت بکشند این را بگویند و به ناچار گرفتار این بازی‌ها بمانند. چنانکه بارها و بارها به من گفته‌اند و من هم این پیام را منتقل کرده‌ بودم.

اگر من در پایین ایمیل‌هایم می‌نویسم که: اگر مزاحم هستم به من بگویید.
یادمان نرود که: اولین درخواست برای دریافت ایمیل را دریافت کننده داده است. یا از طریق ثبت نام در اینجا یا در متمم.
من نمی‌توانم خودم همینطوری برای ملت پیام و پیامک بفرستم و بگویم اگر ناراحتید بگویید.

این پیامک‌های وایبری و تلفنی که اول برای یک میلیون نفر مسیج می‌فرستند و بعد می‌گویند اگر ناراضی هستید بگویید که نفرستیم، شاید شیک و باکلاس باشد، اما نوعی هرزگی آنلاین است و در شان من و دوستان من نیست.
(بگذریم از آنهایی که تبلیغات گسترده می‌کنند و همین جمله را هم نمی‌نویسند و فکر می‌کنند شعور کسب و کار هم دارند!)

ضمن اینکه من اساساً از هر فعالیت و فضایی که شبیه روابط «مرید پروری» باشد، نفرت دارم. من بازیگر زن زیبای سینمای ایران نیستم که عکس‌هایم را یک جا جمع کنند و فن پیج بسازند.
فوتبالیست هم نیستم که به خاطر گل زدن و ایجاد هیجان و ترشح کورتیزول و آدرنالین مورد احترام باشم.

یک نویسنده‌ی ساده هستم. اگر کارم ارزشی دارد به نوشته‌هایم است. اگر هم بی ارزش است به دلیل نوشته‌هایم است. نوشته‌های من هم اینجاست.

وقتی سایت دیگر یا صفحه‌ی دیگری می‌سازیم که صرفاً یک عده‌ علاقمندان و کسانی که لطف دارند بیایند چیزی بگویند، جنس رابطه دیگر جنس رابطه‌ی نویسنده و خواننده یا معلم و دانشجو نیست.

بنابراین، کامنت گذاشتن در سایت من و لطف دوستان، تفاوت ماهوی جدی با جمع شدن کامنت‌ها در سایت دیگر دارد. اینجا سالانه صدها مطلب منتشر می‌شود و یکی از آنها هم ممکن است به حواشی روز معلم بگذرد. اما در سایت دیگر که محوریت تعریف و تمجید باشد، به هیچکس احساس خوبی القا نخواهد شد.

اساساً من با «واتیکان ساختن» در داخل «رم» مشکل دارم. چیزی که عادت تاریخی ماست.
من ارتباط سالم شفاف داخل سایت بین بچه‌ها را بیشتر دوست دارم. اگر دوستی‌هایی بیرون این فضا هست به من ربطی ندارد، اما اگر موضوع دوستی‌ها من باشم، فکر می‌کنم حق دارم اظهار نارضایتی کنم.

بگذریم از اینکه مثلاً در مورد دیروز، من دو هفته بود که نکات زیادی را جمع کرده بودم که به مناسبت روز معلم بنویسم. از همان مطالب شش هفت هزار کلمه‌ای درست و حسابی با طول و تفسیر و مثال و نکته.

اما دیروز، وقتی دیدم که باز – به رغم تذکرات متعدد من البته نه به تو – چنین بازی‌هایی شکل گرفته است، فقط برای اینکه جایی برای تبریک روز معلم ایجاد کنم، مجبور شدم این نوشته را در چند دقیقه بنویسم و منتشر کنم و اصل حرفم ماند.

که چون یک قسمتش را گفته‌ام و قسمت‌های زیادی هم مانده، عملاً حرفم زخمی شده و به سادگی نمی‌توانم آن را در قالب یک نوشته‌ی اثربخش بنویسم.

تازه همانطور که گفتم اینها بخشی از نکات است.
من سال گذشته همه‌ی اینها و موارد ناگفتنی دیگری را توضیح داده بودم که البته تغییری در شرایط ایجاد نکرد.

امیدوارم بچه‌ها کمک کنند که من از حالا برای تولدم استرس نگیرم و نگران نباشم که چه بازی پیچیده‌ای در کار است.
امسال که گذشت، در مناسبت‌های بعدی و در روز معلم سال بعد – اگر مانده بودم – با کامنت گذاشتن در همین وبلاگ، لذت خواندن پیامهای محبت آمیزشان را به من هدیه کنند.

هر یک جمله‌ای که هر کدام از شما برای من در زیر تک تک نوشته‌های این وبلاگ می‌نویسید، یک سورپرایز است. با تک تک آنها زندگی می‌کنم. لحظات تلخ و سخت و چالش‌ها و تنش‌ها را به کمک آنها می‌گذرانم.

به سورپرایزهای جدی‌تر فکر نکنید لطفاً.

من باز هم از تو و همه‌ی بچه‌ها ممنونم و می‌دانم که در لابه‌لای نگرانی‌ها و دغدغه‌هایی که می‌نویسم، نگرانی‌ها و دغدغه‌هایی را که نمی‌نویسم می‌خوانید و می‌فهمید.

همیشه گفته‌ام که و در بالای همین نوشته هم بود که: جاده‌ی جهنم را با نیت‌های خیر سنگفرش کرده‌اند. مراقب باشیم…

پاسخ
ياسين اسفنديار ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۰:۱۰

سلام محمدرضا
حرفي براي گفتن ندارم
جز اينكه تلاش كنم ديگر موجب رنجش خاطر شما نشوم

محسن نوری ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۱:۰۷

محمدرضای عزیز از اینکه چنین جسارتی کردیم و این طور باعث دلخوری شما شدیم، عذر خواهی میکنم.
برای مخاطبان آن صفحه هم برخی نکاتی که شما یادآوری کردید رو درج کردم.
ممنونم از اینکه شیطنت‌های شاگرد بازیگوشت رو محبت آمیز تذکر میدی.

کیانوش ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۳:۳۰

محمد رضای عزیز فرمایشتان کاملا درست است ( یک نیت خیرهمه گانی با نتیجه گیری اشتباه ) تفکر سیستمی که باید عواقب هر طرح رو در نظر گرفت روخوب یاد نگرفتم شاگرد خوبی برات نبودم این جور جاها حرف تا عمل مشخص میشود
من هم درگیراحساسات خیر دوستان که زنجیره پیوندمان تو هستی آنجا کامنت گذاشتم
واین جا پیش همه دوستان معذرت می خواهم که دوست نادانی برایت بودم متاسفم والان متوجه شدم که حق داشتی ناراحت بشوی دوستت دارم وناراحتیت برایم سنگین تموم شد …
وتشکر می کنم که باز هم یک بار دیگر با ترکه تیز حقیقت بیدارم کردی تا راهنمایم باشی که اشتباه نروم . خوش حال باش که حداقل یکی مثل من ازاین بابت کلی چیز یاد گرفتم هرچند با هزینه بالای ناراحت شدن تو !
معلم شایسته یعنی همین تو ناراحتیت هم درسه درس عبرت … ممنون

آزاده م ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۲۲:۰۸

سالها پیش وقتی دانشجوی دوره کارشناسی بودم، یه روز سر یکی از کلاسها من و دوستانم انتهای کلاس نشسته بودیم. استادمون یکی از برجسته ترین اساتید رشته ما بودند و از نظر سنی مسن. پروفسور هستن. اون روز (برای اولین بار تو دوره تحصیلی خودم) بخاطر موضوع بی اهمیتی ما دو سه نفر سر کلاس خندیدیم صد البته نه به استادمون که بینهایت دوستش داشتیم. این خنده ما یواشکی ولی طولانی شد. استادمون انگار حواسشون به ما بود و ما متوجه نبودیم. یه دفعه درس دادن رو قطع کردن و با ناراحتی گفتن چرا من پیرمرد رو اذیت میکنید؟ به من میخندید؟
این حرفشون مثل یه سیلی محکم بود برام. متاسفانه استادمون سر یه حادثه ای حافظه شون آسیب دیده ولی حافظه من …
استاد امروز از عصر که حرفهاتون رو خوندم خیلی خجالت کشیدم. خیلی..ببخشید لطفا.
دوستمون که ایمیلها رو هماهنگ میکردن هم با توجه به درخواست جمعی از ما بوده و تنهایی تصمیمی نگرفته بودن. خواستم از طرف خودم این رو گفته باشم خدمتتون.
باز هم عذر خواهی میکنم و سعی میکنم تو متمم فعالتر باشم و درسهام رو خوب بخونم تا دیگه اینطور نشه.

مریم ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۱:۲۶

استاد عزیزم سلام
بسیار پوزش میطلبم از این اشتباه.
اما حقیقتا نمیدانستم حتی روز تولدت هم عامل رنجش تو شدیم یا سایر مواردی که بیان فرمودی. که شک نداشته باش اگر میدانستم هرگز یک اشتباه را دوبار تکرار نمیکردم. با خواندن این توضیحات به اشتباه خودم پی بردم.
میدانم که تاسف من هم دردی را دوا نخواهد کرد. فقط میتوانم بگویم که تلاش خواهم کرد تا دیگر اسباب ناراحتی شما استاد بزرگوار را فراهم نکنم و البته امیدوارم تو هم با بزرگی از اشتباه مان بگذری.

هومن کلبادی ۱۴ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۶:۵۲

سلام به محمدرضای عزیز و دوستانم
با توجه به اینکه مخاطبِ اصلیِ این کامنت ، من بودم و هستم ، از پریروز و در پی اتفاقاتی که افتاد ، اول ، خیلی احساسی برخورد کردم و اصلاً نتونستم خودم و احساساتم رو مدیریت کنم و تحت تاثیرِ چندین عاملِ مختلف و به دلیل اینکه باورِ قلبیِ من این بود که 100 در 100 ، اشتباه کردم (هنوز هم بر این باور هستم) ، تصمیم گرفتم که خودم رو تنبیه کنم و خاموش بشم . اما پس از همدلیِ دوستانِ عزیزم و شنیدنِ نصایحشون و بررسیِ مورد به موردِ صحبت های دوستانم ، امروز به این نتیجه رسیدم که اگر من مدعی هستم که شاگردِ محمدرضا هستم و از 11 خرداد 93 ، دارم در فضایی متفاوت (روزنوشته + متمم) زندگی می کنم و از هوایی متفاوت ، تنفس می کنم و درس های زیادی ازش یاد گرفتم ، این رفتارم صحیح نیست . پس تصمیم گرفتم بیام و با شهامت ، مسئولیتِ اشتباهم رو بپذیرم چون همونطوریکه اینجا یاد گرفتم ، اولین گام برایِ حلِ یک مسئله ، اینه که بپذیرم اون مسئله وجود داره . اما کاری که من داشتم انجام میدادم ، پاک کردنِ صورتِ مسئله بود ، نه چیز دیگه .
سالِ گذشته و در جریانِ تولدِ محمدرضا جان ، ایشون مستقیماً نکات و تذکراتی رو به من داده بودن و قرار بر این شده بود که به دلایلِ بالا و دلایلِ دیگه ، چنین حرکت هایی ، از سویِ من و دیگران ، انجام نشه . اما در چند روزِ گذشته و به دلیلِ اینکه باور داشتم برایِ ارج نهادن به مقامِ والایِ معلم و اینکه محمدرضا جان رو ، مصداقِ عینیِ یک معلمِ دلسوز ، عاشق و بزرگوار ، در جامعۀ خودمون میدونستم و میدونم ، تصمیم گرفتم که با همراهیِ دوستان ، ترتیبی ایجاد کنیم که به ایشون بگیم که چقدر دوستشون داریم ، چقدر برامون مهم هستن ، چقدر برایِ تمامیِ درس هایی که ازشون یاد گرفتیم ازشون ممنونیم و . . .
اما متاسفانه ، این علاقۀ زیاد ، باعث شد که (ناخواسته) مرتکبِ اشتباهِ بزرگی بشم و حرکتی رو تدارک ببینم که در نهایت ، نه تنها حالِ دلِ معلممون رو خوب نکردم ، بلکه به اذعانِ خودشون ، چنان تجربۀ تلخی براشون ایجاد کردم که در 10 سالِ اخیر ، سابقه نداشته و علیرغمِ اینکه قلباً نیتم خیر بود ، اما چون راه درستی برای به اجرا دراوردنِ نیتم ، انتخاب نکرده بودم و هماهنگیِ لازم رو با خانم قلی پور انجام نداده بودم ، منجر به نتیجه ای شد که تکرارش به زبان هم آزار دهنده هست .
در نهایت خواستم به عنوان کسی که مسئولِ اصلیِ این اتفاق هست در این خونه حاضر بشم و از محمدرضای عزیز ، تیم محترمشون و تمامِ دوستانی که با بی تدبیریِ خودم باعث شدم ، حالِ دلشون بد بشه ، عذرخواهی کنم و متعهد بشم که دیگه چنین حرکاتی ، از طرفِ هومن کلبادی ، انجام نخواهد شد . امیدوارم بتونم با درس گرفتن از درس هایِ معلمِ عزیزم محمدرضا ، در راستایِ بهبودِ کیفیتِ زندگیِ اطرافیانم قدم بردارم و اشتباهاتِ قبلیم رو جبران کنم .
امیدوارم این تعهد از سویِ محمدرضایِ عزیز پذیرفته بشه و من رو ببخشن
از همۀ دوستانِ عزیزی که در دو روزِ گذشته با نصایح و حمایت هاشون من رو موردِ لطف و محبتِ قرار دادن ، تشکر می کنم

یاسین اسفندیار ۱۵ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۲۳:۰۰

سلام
ممنونم محمدرضا جان

محسن رضایی ۱۸ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۴:۵۰

عجب.متاسفانه این متنو تازه خوندم و هرچند جزنظر دهندگان هماهنگی نبودم ولی بصورت فوریتی نظر داده بودم تو اون وبلاگ،ولی به هرحال چون جای محمدرضا نیستم نمیتونم این عمق ناراحتیشو بصورت کامل درک کنم.”بصورت کامل”.

باخودم فکر میکنم این همه حساسیت برای چیه؟چرا محمدرضا اینقدر حساسه؟وخلاصه خیلی جای بحث هست ولی به هرحال این نکته خیلی مهمه که :

“محمدرضا بخاطر همین چهارچوب شخصیتیه که ما جذبش شدیم.همین حساسیتهاست که فهمش رو از مسائل خاص کرده ووو….”

مهدی ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۶:۰۶

سلام استاد عزیر روز معلم مبارک

پاسخ
محمدرضا شعبانعلی ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۰:۱۳

ممنونم مهدی جان.

اگر حوصله داشتی، سری به اینجا بزن و به صدای مجتبی کاشانی گوش بده.
خود سایتش هم مطالب خوبی داره که با نوع نگاه تو که سعی می‌کنی تفکر منطقی و به دور از پیش داوری داشته باشی همسو هست و فکر کنم به پرورش توانمندی ما برای بهتر فکر کردن کمک کنه.
http://goo.gl/CQY2jZ

پاسخ
zeynab ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۶:۰۶

روزتون مبارک معلم عزیز

پاسخ
محمدرضا شعبانعلی ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۰:۰۸

زینب عزیز ممنونم.
همینطور ممنونم که وقت می‌گذاری و میای اینجا برام می‌نویسی.

یادمه وقتی از استاد زبانم آقای ساعتی نوشتم، چند وقت بعد اومدی برام زیرش یه جمله نوشتی.
مفهوم جمله یادمه اما کلمات دقیقش یادم نیست. آخرش این بود:

there are people who simply appear in our life and they mark us forever

چقدر اون موقع آرومم کرد. نه فقط راجع به آقای ساعتی. بلکه راجع به محمد ایوبی و باقر دزفولیان و بسیاری از معلمان خوب دیگری که شانس داشتم شاگردیشون رو بکنم.

امیدوارم تو هم آروم تر باشی. یلدای سال قبل، لحظات سختی بود برات.

پاسخ
بهرام (پخش) ۱۲ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۱۶:۰۶

روزت مبارک باشد معلم عزیزم…
داشتن معلمی مثل شما جزو یکی از با ارزشترین منابع دنیا می باشد.

پاسخ
محمدرضا شعبانعلی ۱۳ اردیبهشت، ۱۳۹۴ - ۹:۵۷

بهرام عزیز. از تو ممنونم.

قبلاً یادمه که می‌گفتی هفته‌ای دویست صفحه مطالعه می‌کنی.
امیدوارم هنوز هم عادت مطالعه رو حفظ کرده باشی.
البته به نظرم برای زندگی عموم ما، این حجم ممکنه کمی زیاد باشه و شاید عدد‌های کمتر باعث بشه که در بلندمدت خسته نشیم.
به هر حال، برات آرزوهای خوب زیادی دارم.

یه جورایی ایجاد تمایز با امکانات محدود رو هم خوب بلدی. هر وقت این (پخش) رو بعد از اسمت می‌بینم و یاد اولین کامنت‌هات می‌افتم کلی می‌خندم.

بهتره برای بچه‌هایی که خبر ندارن بگم که بهرام در اولین کامنتش که شهریور پارسال برام گذاشت نوشته بود:
من حرف‌هات رو دوست دارم و هر جا می‌رم اونها رو پخش می‌کنم!

بعد از اون، برای اینکه با بقیه قاطی نشه، همیشه داخل پرانتز می‌نویسه: پخش!

شاد باشی و آرام و امیدوار.
امروزت بهتر از دیروز و بدتر از فردا.
😉

پاسخ
1 2 3 4

پیام بگذارید

برای ثبت کامنت باید کد فعالیت در متمم داشته باشید. کد فعال‌سازی را از این‌جا دریافت کنید.