رادیو مذاکره، تا کنون، همیشه به سراغ مدیران و کارآفرینان رفته است. کسانی که درس خواندهاند. به سراغ کار رفتهاند. موفق شدهاند و اکنون با نگاهی به پشت سر، تصمیمهای گذشته خود را تحلیل میکنند. اما این بار، تصمیم گرفتیم، مسیر دیگری را آزمایش کنیم. با مبینا محمدی، صحبت کردم. او یازده سال دارد. برخی نوشتههای من را خوانده و برخی حرفهایم را شنیده بود. خیلی غریبه نبودیم. بدون هماهنگی، دستگاه ضبط صدا رو روشن کردیم و حرف زدیم. حاصل این گفتگو شاید برای مخاطبان رادیو مذاکره هم جالب باشد. طبیعی است که برای امثال من، زمان میبرد تا با فضای نسل جدید آشنا شویم و به همین دلیل، این فایل خالی از اشکال نیست. خصوصاً آنکه همچنانکه در فایل خواهید شنید، کم نیستند موضوعاتی که آنها بهتر و سریعتر و عمیقتر از ما میفهمند. دانلود فایل صوتی رادیو مذاکره: …
محمدرضا شعبانعلی
دوستان خوبم تورج جمشاسب و علیرضا داداش، از شرکت روزنه ارتباط، لطف کردند و یک کلیپ ویدئویی سه دقیقهای را برای نمایش در همایش، تولید و به تیم اجرایی ما هدیه کردند. گفتم این کلیپ را اینجا هم بگذاریم تا دوستانی که در همایش نبودند، بتوانند آن را ببینند. نمیدانم برای آشنایان دوری که چنین کلیپی را میبینند، چقدر احساس خودشیفتگی تداعی میشود. اما برای من، تک تک تصاویر و ثانیههای این کلیپ، یادآور روزها و ماهها و سالهایی است که مانند امروز و شاید بیشتر از امروز، انرژی و روحیه داشتم و برای رویاهای بزرگی که در سر داشتم، تلاش میکردم. لینک دانلود فایل
همایشی متفاوت در تهران (گزارش عصر ایران از سمینار پیامها در مذاکره) —————————————————————– پنجشنبه اتفاق خوبی در تهران افتاد. همایش سالانه مذاکره با موضوع ” پیام ها در مذاکره ” برگزار شد و بیش از 700 نفر از مدیران و علاقه مندان به حوزه مذاکره در این برنامه 6 ساعته شرکت کردند و روایت علمی محمدرضا شعبانعلی از موضوع که مستند به آخرین یافته های علمی بود را دریافت کردند. حالا چرا از این همایش به عنوان یک اتفاق خوب، یاد می کنم؟ آن هم در کشوری که همایش و سمینار و کنفرانس و … در آن پدیده هایی عادی و البته عمدتاً بیهوده هستند! واقعیت این است که اکثر همایش هایی که در کشور برگزار می شوند، هزینه های زیادی را بر بودجه عمومی تحمیل می کنند؛ خلاصه این که بودجه ای می آید که باید یک جوری حیف …
سمینار پیامها در مذاکره، که حدود سه ماه، قسمت عمدهای از فعالیتهای گروه ما را به خودش اختصاص داده بود به پایان رسید. حدود یک سال بود که به برگزاری مراسمی برای نکوداشت شش دهه تلاش دکتر مسعود حیدری، برای توسعه و ترویج دانش مذاکره در ایران فکر میکردیم. برای ایشان برنامههای قدردانی زیادی برگزار شده. اما متاسفانه مانند بسیاری از فضاهای مشابه در کشورمان، عمدتاً کوشیدهاند از اعتبار ایشان و سایر بزرگان برای بازاریابی خدمات خود استفاده کنند. بالاخره تصمیم گرفتیم، سمینار سالانهی خودمان را برگزار کنیم و به هیچ کس هم نگوییم که دکتر حیدری خواهند آمد و سپس در روز سمینار برای ایشان مراسم نکوداشت برگزار کنیم. این بود که کمتر از یک هفته قبل از شروع سمینار، کسانی که ثبت نام کرده بودند از طریق ایمیل مطلع شدند که ایشان در برنامه حضور دارند. سمینار سه …
سرگرمی جدیدی آغاز شده است. موبایل را به دست یکی از دوستانتان بسپارید. سطل آبی را در دست بگیرید. کمی صحبت کنید. آب را بر سرتان بریزید و دوستان و آشنایانتان را به این بازی جدید (که چالش! نامیده میشود) دعوت کنید. این چالش، که البته نخستین طراح آن مشخص نیست و منابع مختلف، افراد مختلفی را به عنوان طراح آن معرفی میکنند، با هدف افزایش آگاهی عمومی در مورد ALS طراحی شده است. ALS نوعی بیماری است که روی بازسازی سلولهای عصبی مغز و ستون فقرات اثر میگذارد و منجر به ضعف عضلانی، از دسترفتن کارکرد بازوها و پاها و مشکلاتی در صحبت کردن، نفس کشیدن و بلعیدن میشود. شرکت کنندگان در این چالش، یا میپذیرند که در مدت زمانی مشخص (معمولاً بیست و چهار ساعت) پس از دعوت دوستان، سطل آب یخ را بر سر خود بریزند یا …
همیشه دفترچهی یادداشتی همراه خودم دارم و هر چه به ذهنم میرسد آنجا مینویسم تا در آینده به نوشتهای تبدیل شود. گاهی از نوشتن آنها صرفنظر میکنم. گاه بارها و بارها، عنوان نوشته را تغییر میدهم. گاهی نظرم تغییر میکند و اصلاً برعکس میشود. گاهی این فهرست کذایی را میخوانم و موضوعات دیگری برایم تداعی میشود. گاهی به یک توییت صد و چهل کاراکتری بسنده میکنم. گاهی به مقالهای در متمم تبدیل میشود. گاهی در رسانهها منتشر میشود و گاهی پاره میشود و دور ریخته میشود. احساس کردم، فضای روزنوشتهها، آن قدر صمیمی هست که بشود آن دستنوشتهها را به صورت دیجیتال نگهداری کرد و دوستان خوبم هم بتوانند نگاهی به آنجا بیندازند. شاید هم دلشان بخواهد به من کمکی کنند. نظری بدهند. منبعی معرفی کنند و هر چیز دیگری. سرفصلی به نام چرکنوشته ها تعریف کردم. هر وقت موضوعی …
سال گذشته، دوست خوبم شعیب ابوالحسنی، در کنار لوگوتایپی که امروز همه جا مورد استفاده قرار میدهیم، لطف کرد و به عنوان هدیه کارتی برای من طراحی کرد با طرح آسمان که آن را به بهانههای مختلف به بسیاری از دوستانم هدیه دادهام. امسال نرگس رحمانی، دوست عزیزم، تصویر زیبایی را طراحی کرد و به من هدیه داد که آن را خیلی دوست دارم. حاصل لطف او، کارتی است که امسال، در سمینار مذاکره، در کنار سایر اسناد و محتوایی که به شرکتکنندگان ارائه میکنیم، تقدیم خواهیم کرد. برخی هدیهها برای همیشه جایی را در زندگی انسان به خودشان اختصاص میدهند. این کار هم برای من، نمونهای از آنهاست.
رهای عزیزم. ارزشهای زیادی است که انسانها در کلام، مقدس میشمارند، اما در عمل، جرات اتکا به آنها را ندارند. ایمان یکی از آنهاست. عصیان یکی دیگر. صداقت و شهامت هم ازین گروهند. نسل بشر، داستان شگفتانگیزی را در این هزاران سال، تجربه کرده است. در طول این تاریخ طویل، آنها که شهامت داشتند دنیا را به شکل دیگری بفهمند و ببینند، آنها که جرات داشتند سرزمینهای ناشناخته را بپیمایند، آنها که شجاعت داشتند به باورهای نادرست پیشینیان خود بخندند، آنها که تبر در دست گرفتند و در معابد نیرنگ و فریب، بتهای شرک را شکستند، آنها که جرات پرسش داشتند، یکی پس از دیگری، در آتش انتقام سوزانده شدند و به طناب اعدام آویخته شدند و به شمشیر نفاق، دو تکه شدند و در بهترین حالت، در سکوت استبداد، خفه شدند. قسمت غالب آنچه بر روی این کره خاکی …
نامهای به مریم میرزاخانی: مریم جان! ما را جدی نگیر
پیش نوشت: زمانی که در اردوی تابستانی مرکز المپیاد، برای المپیاد فیزیک شرکت میکردم، مریم میرزاخانی هم آنجا بین ما بود. همه میدانستند دانش آموز مستعدی است. با دانش آموزان دیگری که آنجا بودند به طرز معناداری فاصله داشت. پسرها آن روزها بین خودشان، او را «میم – میم» صدا میکردند و برایش جوک میساختند. البته زیبا و مودبانه و معمولاً با تاکیدی بر هوش خوبش. حدود صد نفر در اردوی تابستانی در رشتههای مختلف حضور داشتند که قرار بود از میان آنها تیم های هفت نفره برای هر یک از رشتهها انتخاب شود. آن روزها، هر کدام از ما در سادهاندیشی کودکانه خود، فکر میکردیم یک نابغهایم. فکر میکردیم قرار است سرنوشت کشور را عوض کنیم! بعد از عبور از چند مرحله آزمون های مختلف، باورمان شده بود که با بقیه جامعه فرق داریم. یک روز در حیاط مرکز، …
پیش نوشت یک: لطفاً اگر نوشته اول و نوشته دوم درباره سرشت و سرنوشت را نخواندهاید، قبل از مطالعه این نوشته سری به آنها بزنید. پیش نوشت دو: مطالب این سری، ارزش علمی، فرهنگی، هنری، اجتماعی، شخصی و شغلی ندارند و صرفاً تراوشات ذهنی پراکنده و شطحیاتی هستند که در لحظهی نگارش به قلم نویسنده آمدهاند و خود او هم، ممکن است بعضی از اینها را حتی درست در لحظهی پایان نگارش متن، قبول نداشته باشد. بنابراین صرفاً «محرکی برای اندیشیدن» هستند و نه یک «اندیشه»! امنیت و شگفتی: دو خمیرمایهای که در کنار یکدیگر، طعم زندگی ما را میسازند. امنیت، به ما احساس تسلط بر محیط را میدهد و شگفتی، لذت بازی را. در همیشهی تاریخ، این دو در کنار یکدیگر بودهاند. برای انسان قدیمی، که در غار زندگی میکرد، امنیت سرپناهی بود که او را از سقوط سنگ …
