دیروز این فرصت را داشتم که به دعوت دوست بزرگوارم جناب آقای مهندس دهبیدی پور، ریاست مرکز کارآفرینی دانشگاه شریف، پس از استاد گرامیمان دکتر دورعلی و در کنار دوست خوبم فرزین فردیس، با ورودیهای جدید دانشگاه صنعتی شریف – که تنها چند روزی از ورود آنها به دانشگاه میگذشت – صحبت کنم. برنامه تصادفاً همزمان با روز تولد من بود و بسیاری از بچهها هم – به لطف زندگی در خانههای شیشهای آنلاین – با وجود نداشتن آشنایی رودررو، میدانستند و به سبک خوشیهای دههی دوم زندگی، برایم آهنگ تولد را خواندند! هر چند که دیگر این روزها آنقدر بزرگ شدهایم که بیاموزیم خواندن این آهنگها، بیشتر ابزار شادی خواننده است تا محبتی به شنونده. فکر میکنم برای بچهها، حرفهای ما نباید خیلی مهم یا جدی بوده باشد. آنها از این حرفها زیاد میشنوند. معمولاً هم مسیر خودشان را …
محمدرضا شعبانعلی
حدود دویست سال پیش، هیوم و هاول، در شمال شهر ملبورن، در حال صعود به یک قلهی هشتصد متری بودند. آن روزها – بر خلاف امروز که مسیرها هموار شده است – مسیر چندان هموار و مناسب نبود. اما به سختیهای رفتن آن مسیر، میارزید. آنها میخواستند در صعود به قله، نمای زیبایی از خلیجی که در همان نزدیکی بود را ببینند. پس از تلاش و کوشش فراوان به قله رسیدند. هیچ چیز دیده نمیشد. در حوالی قله، آنقدر پوشش گیاهی متراکم و درختان مختلف وجود داشتند که فضای دید را محدود میکرد و عملاً از بین میبرد. آنها به پایین کوه برگشتند و برای قله نامی انتخاب کردند که تا امروز هم مانده است: قلهی ناامیدی! قلهی ناامیدی، امروز مسیر همواری دارد. برای پیادهرویهای معمولی مردم به کار میرود و هنوز هم، همین نام ساده، خاطرهی هاول و هیوم …
این مطلب را برای عصر ایران نوشتم. مطلب ظاهری شبیه دلنوشته دارد. اما آنها که قبلاً نوشتههای اینجا و متمم را خواندهاند میدانند که تک تک جملههای این متن، قبلاً در مطالب من با ارائهی رفرنسهای علمی، از تحقیقات روز دنیا به بحث گذاشته شده است. ————————————————————- نخستین روز سال تحصیلی، خاطرهی مشترک همه ماست. این روزها، با شادی و لبخند، خاطرات نخستین روزهای مدرسهی خودمان را مرور میکنیم. اما، اگر کمی فکر کنیم به خاطر می آوریم که آخرین روزهای تابستان، برای بسیاری از ما، آرام و غمانگیز بود. چیزی شبیه غروب جمعهها. احساسی که نسبت به روزهای شروع سال تحصیلی داشتیم و داریم، میگذرد. تلخ یا شیرین، در طول زندگی آنقدر شروعها و پایانهای مهم را تجربه میکنیم، که کمتر فرصتی برای به یاد آوردن آن روزها، باقی میماند. اما، آنچه در طول سال تحصیلی روی داده است، …
سه فایل صوتی درباره انتقاد کردن، در رادیو عصر ایران منتشر کردیم که اینجا میتوانید لینکهای آنها را ببینید. طبق دستور دوستان در اینجا، از سایت عصر ایران درخواست کردیم که فایلها را با فرمت mp3 منتشر کنند که دوستان ما در عصر ایران هم لطف کردند و این کار را انجام دادند. درباره انتقاد کردن – محمدرضا شعبانعلی – قسمت اول درباره انتقاد کردن – محمدرضا شعبانعلی – قسمت دوم درباره انتقاد کردن – محمدرضا شعبانعلی – قسمت سوم
در برنامه فرزندپروری مضطربانه که معرفی برنامه نوجوان توانگر بود، برای پدرها و مادرها گفتم که: اگر از شما بپرسم، پنجاه سال دیگر، قرار است جشن تولدی برگزار شود و هدیههای مختلفی هم آورده شود، چند نفر از شما میتوانید چیزی را که بیشتر از موارد دیگر، هدیه میشود حدس بزنید؟ یا با قطعیت قابل قبولی به من بگویید؟ تغییرات جهان بسیار سریع شده. بسیاری از وسایلی که بخشی از زندگی روزمره ماست، ده سال پیش قابل تصور هم نبوده. امروز شغلهایی وجود دارد که تعریف کردن و تفهیم آنها برای نسل قبل – که بسیاری از آنها فوت کردهاند و نیستند – به هیچ شکل امکانپذیر نیست. پس شما که در حد یک هدیه تولد هم، شناختی از پنجاه سال بعد – که برای فرزندانتان زمان بازنشستگی و لذت بردن از دسترنج چند دهه تلاش است ندارید، چگونه می …
اخیراً یک مجموعه فایل صوتی درباره مدیریت زمان و اشتباهات ما در مدیریت زمان تهیه کردهام که میتوانید از طریق آدرس زیر آنها را دانلود کنید: دانلود فایلهای صوتی مدیریت زمان – محمدرضا شعبانعلی البته علاوه بر فایلها، پیشنهاد من این است که حتماً سری هم به درس مدیریت زمان در متمم بزنید. در این درس ریشههای مختلف مشکلات ما در مدیریت زمان مورد بحث و بررسی قرار گرفته است. در آن درس، اهمال کاری، اعتیاد به کار، ضعف برنامه ریزی و اولویت بندی و کمال طلبی به عنوان برخی مشکلات مهم ما مورد بررسی قرار گرفتهاند. مشکلاتی که به دلیل عدم آشنایی ما با تعریف آنها، اشتباهاً آنها را با مشکل در مدیریت زمان اشتباه میگیریم.
این مطلب را برای عصر ایران نوشتم و در اینجا بازنشر میکنم: پیش نوشت اول: طی یک سال اخیر، حجم گفتگوها و مذاکره های شرکتها و نهادهای ایرانی با شرکتها و سازمانهای بینالمللی و کشورهای مختلف دنیا، افزایش یافته است. طبیعتاً به دلیل شغلم، در بسیاری از جلسات مذاکرهها حاضر شده و یا به کسانی که در این جلسات حاضر میشوند، کمک میکنم. نگاه سنتی ما به مفهوم مذاکره طی دهههای گذشته، به علاوهی فضای تنگ سیاسی و اقتصادی چند سال اخیر که مذاکرههای کشورمان را به نقاطی خاص از جهان (عمدتاً روسیه، کشورهای آسیای میانه و چین) محدود کرده بود، باعث شد که فرهنگ مذاکره و ارتباطات رایج بین فعالان اقتصادی کشورمان، با واقعیت این حوزه فاصله زیادی بگیرد. به همهی موارد فوق، این را هم بیفزایید که طی سالهای اخیر، مذاکرهکنندگان دست اول و قدرتمند، عموماً روبروی ما …
حدود ۶۰ عکس از تصاویر مربوط به سمینار پیامها در مذاکره، به گالری سایت افزوده شد. برای دسترسی به این تصاویر میتوانید از لینک زیر استفاده کنید: تشکر خاص و ویژه از دوستان خوبم مهراب روحی و بهارک مخبری. همینطور سعید هاشمی و نرگس رحمانی که از لطف و پیگیریهایشان چه در مورد عکسها و چه در سایر موارد هر چه بگویم، باز هم حق مطلب را ادا نکردهام.
این متن را برای عصر ایران به مناسبت روز جهانی سواد نوشتم: هفدهم شهریور امسال نیز، برای چهل و هشتمین سال متوالی، «روز جهانی سواد» در سراسر جهان گرامی داشته شد. پنج دههی قبل، زمانی که یونسکو با هدف تاکید بر اهمیت سواد بر کیفیت زندگی فردی و اجتماعی انسان ها، روز جهانی سواد را اعلام کرد، دنیا به شکل دیگری بود. آن زمان، تعداد بسیار زیادی از مشاغلی که امروز وجود دارند، وجود نداشت و ابزارهای ارتباطی، کاملاً متفاوت بود. با گسترش تکنولوژیهای مدرن چاپ و صحافی، کتابها در تیراژی بالاتر و قیمتی پایینتر از گذشته، به سمت بازارهای مختلف روانه میشدند و دنیا بر این باور بود که «توانایی خواندن و نوشتن»، میتواند تا حد زیادی، بر «هیولای غولپیکر فقر و فساد و تبعیض» پیروز شود. امسال در حالی روز جهانی سواد را جشن میگیریم که دنیا تغییراتی جدی …
کوچکتر که بودم، از نظرم فاصلهی بین مذهب و جادو، زیاد نبود. اهل مذهب، واژههایی را داشتند که دائماً تکرار میکردند. تسبیح به دست میگرفتند و صد بار، چند واژهی عربی را یکی پس از دیگری تکرار میکردند. جملههایی داشتند که میخواندند و باور داشتند قدرتمندشان میکند. غمها را از آنها میگیرد. امید میدهد. در گذرگاههای سخت و تلخ زندگی، با کمترین خطر عبورشان میدهد و … اهل جادو هم، آنطور که در فیلمها دیده بودم و آنطور که از پدر و مادرم شنیده بودم، کلمات و جملههای ثابتی داشتند. از آن جملهی معجزه آمیز «اجی مجی لا ترجی…» که هر روز در فیلمها و نمایشها و شعبدهها میشنیدم تا کلمات عجیب بیمعنی که هزاران بار تکرار میشد و آنها را در خلسهای عمیق میبرد تا قدرتی مضاعف بیابند و بر قوانین طبیعت غلبه کنند. سالهای بعد، بیشتر خواندم و …
