هر وقت کتابی را میبینم و دوستش دارم، به جای یک عدد، سه یا چهار یا پنچ نسخه از آن را میخرم و در کتابخانهام نگه میدارم که بتوانم به دیگران هدیه دهم. در کتابخانهام دو طبقه کتاب از این دست دارم. بدون توضیح کمتر یا بیشتر، خواستم گزارش آن دو طبقه را اینجا بنویسم (موجودی کتابها در لحظهی نگارش مطلب ثبت شده و ربطی به تعداد خرید اولیه ندارد!) شازده کوچولو – ترجمه محمدقاضی – چهار نسخه (با اون جملهی معروف که: آدم بزرگها اعداد را دوست دارند) جامعه شناسی – گیدنز – یک نسخه (کمتر جایی دیدهام که رفتارهای نامتعارف ج.ن.س.ی را به این زیبایی و بدون تعصب تحلیل کنند) دنیای سوفی – یاستین گوردر – سه نسخه (سبک این کتاب عالی و سهل ممتنع است. دنیای تئو تقلیدی بود که بزرگی دنیای سوفی رو بهتر نشون داد) …
محمدرضا شعبانعلی
در ادامه حرفهای قبلی در مورد سرشت و سرنوشت (سه حالت مختلف شنیدن حرفها، دقت به کلمات، امنیت و شگفتی و ریسک و ابهام) شاید وقت آن باشد که کمی هم به جبر و اختیار فکر کنیم. مقدمه یکی از بزرگترین سرگرمیهای تاریخ بشر، بحث و جدال بر سر جبر و اختیار بوده است. مطمئنم که برخی خواهند گفت که: «سرگرمی؟». این یکی از بزرگترین دغدغههای نوع بشر بوده و هست و خواهد بود! اما حداقل در باور من، دغدغهای که هر دو سوی آن، تغییری در رفتار من ایجاد نکند، دغدغه نیست، سرگرمی است. به شکلی از جبر حرف میزند که انگار اگر الان بتواند اثبات کند که همه چیز جبری است، میتواند از فردا صبح با عذر موجه به قتل و تجاوز و تعدی بپردازد. یا به شکلی از اختیار حرف میزند که انگار اگر الان بتواند اختیار …
امروز در متمم مطلبی منتشر کردیم به نام «دلایل اصلی مرگ در قرن بیستم». اگر فرصت کردید سری بزنید و این مطلب را مرور کنید. یک اینفوگرافی جالب است که انسان را بسیار به فکر وادار میکند. انسانها به خاطر ایدهها و دیدگاههای خود، چه قتلها و جنایتها انجام دادهاند. به نظر میرسد که نسل ما، بر خلاف آنچه که میاندیشیم، نه با ایدز منقرض خواهند شد و نه با ابولا. هنوز هم، چیزی که ثبات جهان را تهدید میکند، نه مار است و نه عقرب. نه سقوط هواپیما و نه زلزله. نه آتش سوزی و نه صاعقه. چیزی که انسان را از روی زمین منقرض خواهد کرد، خود انسان و اندیشه های اوست. ما با ایدههای ذهنی خود به جنگ زندگی دیگران میرویم و در تلاش برای نجات آنان، انقراض نسل بشر را رقم خواهیم زد… اگر نپذیریم که …
در تاریخ روانشناسی یکی از کسانی که همیشه مورد علاقه من بوده دیوید روزن هان (David Rosenhan) است. او از افراد مطرح مکتبی است که این روزها به نام «ضد روان درمانی» شناخته میشود. او در هاروارد و استنفورد و پرینستون تدریس کرده و تجربیات ارزشمندی را از خود به یادگار گذاشته است. امیدوارم خواندن تجربه زیر برای شما الهام بخش باشد: روزن هان، معتقد بود که عمده برخوردهای روان درمانی مبتنی بر گفته های بیماران و نه نشانه های رفتاری آنان است و این نحوه تحلیل می تواند آکنده از خطا باشد. او هشت نفر زن و مرد را در ایالت های مختلف به عنوان «شبه بیمار» انتخاب کرد و آنها را به بیمارستان های روانی فرستاد و از آنها خواست خودشان با بیمارستان تماس بگیرند و خودشان به تنهایی به دیدار پزشک بروند و ضمن برخورد کاملاً متعادل …
خیلی طولانی شده. خیلی. ببخشید. خودم دوباره خوندمش خجالت کشیدم. در نوشتهی قبل خواستم این بحث را شروع کنم که: چرا یاد نمیگیریم؟ اما مقدمه چنان طولانی شد که شروع واقعی بحث به این نوشته کشید. به نظر میرسد که یادگیری یک مهارت است. هر مهارتی – خواه نواختن موسیقی باشد و خواه صحبت به زبانی دیگر و خواه ساختن صنایع دستی – نیازمند دانستن تعدادی اصول پایه و تمرین کردن روی آن است. هر چیزی که تسلط بر آن، نیازمند تمرین و اجرایی کردن نباشد، از جنس «دانش» است و نه «مهارت». ویژگی دیگر هر مهارتی، فرد محور بودن آن است. وقتی از نواختن یک ساز موسیقی حرف میزنیم، بلافاصله میگویند: پای درس چه کسی نشستهای؟ اما حوزهی دانش چنین نیست. دانش توسط دانشمندان تولید میشود اما مستقل از دانشمندان، معنا و بقا پیدا میکند. به محض اینکه گفتیم «فرد محور»، باید به …
مقدمه منهای یک: از بس که نوشتهام خسته شدهام. اما باز هم چون ظاهراً تعداد کسانی که هنوز نفهمیدهاند و به نظر نمیآید که هرگز بفهمند، زیاد است، باید تکرار کنم آنچه اینجا مینویسم نظرات شخصی بنده است و هیچ ارزش دیگری ندارد! مقدمه صفر: دیروز در هواپیما – وقتی که از ابزارهای ارتباطی و دوستان و آشنایان منفصل میشوم و فرصتی برای فکر کردن پیدا میشود – با خودم فکر میکردم که جایی که امروز هستم حاصل کدام ویژگیهای من است و اگر جای بهتری نیستم، حاصل کدام ویژگیهاست. فهرست بلندبالایی نوشتم. ویژگیهای بد زیاد داشتم. مثلاً ترس از فرایندهای طولانی اداری. من اصلاً از فرم و نامه و رفتن از این اتاق به آن اتاق میترسم. به خاطر این هم، خیلی ضرر کردهام. حاضر نشدهام بروکراسی دنیا را بفهمم. یادم میآید که قدیمها چند بار برای استخدام به شرکتهای …
در قسمت اول نوشتههای سرشت و سرنوشت، گلایه داشتم از برنامههایی که هدف آنها آگاهیبخشی است اما در نهایت مخاطب را به سمت تکرار منفعل روایات سطحی داستانهایی سوق میدهد به دلیل تکرر و تکرار، اگر نتوانیم روایتی متفاوت و عمیقتر از آنها را بازگویی کنیم، کارکردی جز سرگرمی جمعی شبانه، نخواهد داشت. در قسمت دوم نوشتههای سرشت و سرنوشت، مجموعه حرفهایی را آغاز کردم که اگر فرصتی بود و مجالی دست میداد و شنوندهای بود، دوست داشتم داستانهای شبانهام حول محور آنها بگردد. این ماجرا را از «توجه بیشتر به کلمات» آغاز کردم و در قسمت سوم بحث سرشت و سرنوشت، از امنیت و شگفتی گفتم. در این مرحله دلم میخواهد کمی از «ریسک» و «ابهام» بنویسم. در پی اثبات آنچه میگویم نیستم. چون اثباتی ندارد. خلاصهای از درکی است که من نسبت به جهان اطراف خود داشته و دارم. خواننده …
سلام. معمولاً اینجا حرف و نظرهای خودم رو مینویسم اما این بار میخواستم خواهش کنم وقت بگذارید وکمک فکری ازتون بگیرم. ما این هفته یک مجله سی و پنج صفحهای دیجیتال از مطالب پرخواننده متمم، منتشر کردیم. اگر عضو خبرنامه سایت باشید (اون کنار سمت چپ) ایمیلش براتون اومده. اگر عضو نیستید یا ایمیل برای شما نیومده، از این لینک قابل دانلوده: پیک متمم ما همیشه دوست داشتیم که یک نشریه یا گاهنامه یا هر چیزی شبیه این، وزین و زیبا در حد نشریات خوب دنیا منتشر کنیم. برای این نشریه تصویرسازی کردیم. ترجیح دادیم از کارهای گرافیکی موجود در وب کپی نکنیم. صفحهبندی کردیم. مطالب رو متناسب با نیاز مجله ویرایش کردیم تا وابستگیشون به سایر نوشتههای متمم کم بشه و حاصل حدود دو هفته تلاش تیمی، شد چنین مجلهای که میبینید. من فرضم اینکه که این کار، هم …
دوستان خوب و عزیزم، چه کسانی که در این سالها حضوری خدمتشان بودهام، چه آنها که در طرح متمم کنارشان بوده و هستم، چه آنها که روزنوشتهها را با هم خواندهایم و یا آنها که از طریق رادیو مذاکره با هم آشنا شدهایم، به همت هومن کلبادی عزیز، کتابی برایم درست کردند که برای سی و پنجمین سالگرد تولدم به عنوان هدیه به دستم رسید. هر صفحهی این کتاب، برگهای است که کار یک نفر است. یکی نقاشی کشیده. یکی حرف زده. یکی عکس فرستاده و دیگری درد و دل کرده. یکی محبت بیدریغ را هدیه کرده و دیگری خاطرات را مرور کرده. از زمانی که این کتاب به دستم رسید تا الان، بارها و بارها آن را خواندهام. یکی از دوستداشتنیترین هدیههایی است که در تمام زندگی دریافت کردهام. این پست را نوشتم، فقط برای تشکر کردن از آن …
این مطلب، نگاهی دوباره به مثلث اشترنبرگ است که عمری در حدود سه دهه دارد. اما زیبایی نگاهی که در آن است، آن را کهنه نکرده و باعث شده که هنوز در کتابها و مقالات، به صورت جدی، زنده باقی بماند. آن را برای عصر ایران نوشتم و اینجا بازنشر میکنم: ——————————————————————————————————– – ما به زندگی با هم ادامه میدهیم اما به خاطر بچهها. – ما خیلی یکدیگر را میفهمیم، اما همسران خوبی نیستیم! – درست است با هم اختلاف نظر داریم، اما همهی اینها حل میشود… . اینها نمونههایی از جملاتی است که انسانها، برای بیان وضعیت رابطهی عاطفی خود به کار میبرند. بسیاری از ما، با شنیدن این جملات، انبوهی از توصیههای از پیش آماده داریم که معمولاً بر اساس تجربیات قبلی مان و نه الزاماً مدلهای علمی و کاربردی، شکل گرفتهاند. شناخت مدلهای علمی در حوزهی روابط …
