فرهنگ اینستاگرام، در کنار خیلی چیزها از جمله حریم شخصی که از ما گرفت، عادت عکسبرداری از طبیعت را هم در ما کمرنگ کرد. سهم زیادی از تصاویری که این روزها میبینیم، یا چهرههای خسته و بهت زدهای است که در یک عکس 612 پیکسلی، در حاشیهی یک فنجان قهوه قرار گرفتهاند و یا لبخندهای مصنوعی نامتقارنی که اصرار دارند فرض کنیم “همین الان، یهویی!” ثبت شدهاند. گفتم این چند تا عکس را که از گلهای خیابان انداختهام اینجا برای شما بگذارم تا شاید لحظاتی، احساس خوبی در دلتان ایجاد کند. اگر اسمها را درست بدانم، گل شقایق است و گل بنفشه و نوعی از گل لاله که به آن گل لاله جامی شکل میگویند.
محمدرضا شعبانعلی
برای مائده: درباره توانایی فکر کردن و عادت ما به چشمهایمان
مائده، دوست خوب قدیمی من، کامنتی گذاشته بود که دوست داشتم جوابش اینجا باشد تا بیشتر و بهتر خوانده شود. اجازه بدهید ابتدا کامنت مائده را بیاورم: یادمه یه روز رفته بودم خونه پدربزرگم ( که ۲۰ روز قبل به رحمت خدا رفت) و دیدم داره شبکه ۴ نگاه میکنه یه برنامه نشون میداد به اسم معرفت که دکتر ابراهیمی دینانی مهمون برنامه بود موضوع بحثشون فلسفه و عرفان بود. بابابزرگم که داشت این برنامه رو نگاه میکرد به شوخی بهش گفتم من که سر در نمیارم چی میگن شما متوجه میشی؟ بهم گفت راستش متوجه خیلی از حرفاشون نمیشم اما مشخصه که حرفهای قشنگی میزنن و آدمهای باسوادی هستن واسه همین دوست دارم تا آخر برنامه رو ببینم. واقعا هم تا آخر برنامه پای صحبتهاشون مینشست. منم که اوایل با متمم و روزنوشته آشنا شده بودم همچین حسی داشتم …
چند روز پیش یک زن و شوهر خیابانگرد (از نوع سگ) دیدم. احساس کردم گرسنه و بی حال هستن. رفتم براشون غذا گرفتم و اومدم نشستم پیششون. نمیدونم چرا مردم از سگهای خیابانگرد بیسرپرست خوششون نمیاد. یا میترسن هار باشه. به نظرم خطر اینکه با آدمها بشینی و بعداً بفهمی هار بودن یا اینکه بی دلیل گازت بگیرن، خیلی بیشتره. خلاصه. نشستم و غذا بهشون دادم و کلی باهاشون حرف زدم و چقدر هم توجه میکردن! اصلاً باور نمیکنی. در گونهی انسان، چند ساله این قدرت توجه رو ندیدم. که بتونه یک ساعت بهت نگاه کنه و گوش بده. تحقیقات میگن متوسط Attention Span یا بازه زمانی توجه، برای ماها بین ۸ تا ۱۲ دقیقه است. خلاصه. غذاشون رو خوردن و دیدم رفتن پشت دیوار. بچههاشون رو قایم کرده بودن. اونها هم اومدن. یه تشکری کردن و بعد از هم …
درباره پیام نوروزی استاد شجریان: استاد اسطوره ای آواز و زندگی
توضیح: این مطلب را برای عصر ایران نوشتم و با اجازهی جعفر محمدی عزیز، اینجا هم منتشر میکنم. امروز پیام نوروزی استاد شجریان را دیدم و شنیدم. پیامی که بسیار آرامشبخش و شادی آفرین بود. قطعاً نه به خاطر اینکه ایشان با سر تراشیده در برابر دوربین قرار گرفته بودند و یا اینکه تلویحاً از بیماری سرطان که آن را تجربه میکنند سخن گفتند. اینها نمیتواند خبر خوشحال کنندهای باشد. مستقل از اینکه موسیقی سنتی را دوست داشته باشیم یا نه، استاد محمدرضا شجریان سرمایهای هستند که هر نوع بی احترامی به ایشان یا خوشحالی از هر نوع مشکل یا چالش ایشان، غیرقابل درک و توجیه ناپذیر است. چیزی که خوشحال کننده و آرامشبخش بود، نگاه این استاد بزرگوار به سرطان بود. وقتی که از آن به عنوان یک “دوست و مهمان پانزده ساله” نام بردند که “دستور داده موهای …
لحظه ها ناپیوسته نیستند و هیچ مرز و دیواری این سال را از سال دیگر جدا نمیکند تمام آنچه هست یک زندگی پیوسته است و اگر مرزی هست همین لحظه است که آنچه بر ما گذشته است را از آنچه بر ما خواهد گذشت جدا میکند این مرزها میتوانند جاودانه شوند اگر در آنها تصمیمی مهم و متفاوت بگیریم نشانه ی چنین تصمیم هایی هم معمولاْ این است که همان مردمی که آن مرزهای ناموجود را در کنارمان جشن میگیرند تصمیم های بزرگ ما و ساختن این مرزهای جاودانه را با دیده ی شک و تردید و شاید تحقیر نگاه میکنند لحظات تان ماندگار مرزهایتان استوار
یک اعتراف مربوط به سرگرمیهای پایانی سال: پاستیل خرسی شیبا
پیش نوشت: فکر میکنم کمتر چیزی به اندازهی لذت اعتراف برای انسان جذاب باشه. صنعت کلیسا طی دوران تاریکی اندیشه بشر، سالها بر ستونهای متعددی از غرایز بشری استوار بوده که فکر میکنم اعتراف یکی از اونهاست. این پاستیل خرسی شیبا و یکی از محصولات مورد علاقهی منه که به نظرم از همهی طیف محصولات هاریبو (که برند اول این صنعت محسوب میشه) خوشمزهتره. به نظرم در کنار دوغ زالی و گُرینه و موهیتوی بهنوش و کوکاکولا و دنت موزی و ماست و خیار هراز، نمونهای از محصولات بسیار شگفت انگیز خلقت هستند که قدرت خدا رو به خوبی نشون میدن (کلاً ما عادت داریم فقط وقتی یک چیزی رو میبینیم و شگفت زده میشیم یاد قدرت خدا میفتیم!): مهمترین ویژگی پاستیل برای من اینه که باعث میشه شکمم پر بشه و یاد گرسنگی نیفتم و وقتم برای خوردن ناهار و شام …
با این جمله هم میشه مثل خیلی جملههای دیگه برخورد کرد. بر اساس تجربیات قبلی، میتونم پاسخهایی رو که در ذهن مخاطب شکل میگیره تا حدی حدس بزنم: گروه الف: آره واضحه. راست میگه. این گروه دقت نمیکنند که راست گفتن یا اشتباه گفتن خیلی مهم نیست! غلط ترین گزارهها هم گاهی درست هستند. ساعت خوابیده هم دو بار در شبانه روز، ساعت را درست نشان میدهد. مهم، تداعیهای ناشی از یک جمله برای ماست. گروه ب: همیشه هم اینطور نیست. این گروه هم فراموش میکنند که هیچ چیز همیشه “این طور” نیست و در عرض و طول زمان، همیشه میتوان برای اکثر گزارههای مرتبط با جهان واقعی، مثال نقض پیدا کرد. گروه ج: خودمان هم قبلاً این را داشتهایم. این گروه، را گورکن مینامم. آنها متخصص درگذشتگان و فوت شدگان هستند. همیشه کسی را میشناسند که سالها قبل همین حرف را زده …
معیار ما در چیدمان محیط کار و زندگی چیست؟ سلیقه، عملکرد یا مدیریت رفتار؟ (گام 13)
پیش نوشت: آنچه میخوانید سیزدهمین گام از مجموعه گامهای با متمم تا نوروز است و طبیعتاً مناسبتر است که دوازده گام قبلی را بخوانیم و تمرینها و توصیههای آنها را بررسی کنیم و سپس برای مطالعهی این گام وقت بگذاریم. میخواهیم برای اتاق خود مبل بخریم. معیار خرید چیست؟ در مسئلهای به همین سادگی، سه نگاه کاملاً متفاوت وجود دارد. نگاه اول اینکه: مبلی را میخرم که به سلیقهام نزدیکتر باشد: رنگ آن، جنس آن و طراحی آن به سلیقهام و به خانهام و به رنگ پردهام و شکل میزم و به چوب کتابخانهام بیاید. نگاهی که بیش از هر چیز، چیدمان محیط کار یا زندگی را مورد توجه قرار میدهد. اما نگاه دومی هم وجود دارد: مبل، باید مبل باشد. یعنی وسیلهای برای نشستن. پس باید چیزی را بگیرم که برای نشستن مناسب باشد. بشود راحت بر روی آن …
برای نیلوفر: درباره ضرب المثلها و چیزهای نامربوط دیگر
پیش نوشت: آنچه میخوانید، یک نامهی شخصی است. در جواب کامنت نیلوفر. نوشتن برای یک نفر در مقایسه با نوشتن برای چند هزار نفر، خوبیهای زیادی دارد. مهمترین خوبی آن در این است که میتوانی بیربط بنویسی. بدون ساختار. بدون مقدمه و نتیجه. حتی بدون پیام مشخص. کاری که هنگام نوشتن برای جمعی از مخاطبان، نه امکان پذیر است و نه توجیه پذیر. ضمناً برای یک نفر، میتوانی حرف تکراری هم بزنی. در حالی که برای گروهی از مخاطبان، این کار سختتر و نپذیرفتنیتر است. بگذریم. کامنت نیلوفر: بنظر من ،ایده خوبیه که در مورد فال بنویسی. خواهش میکنم در مورد ضرب المثل های فارسی هم ،البته اگه جزو دغدغه هات هستن، مطلبی بنویسی. فکر میکنم تعداد زیادی از ضرب المثل های فارسی از نظر عقلانی، بینشی و کارکردی، ایرادهای جدی بهشون وارده. تعدادی هم کلا تاریخ مصرفشون گذشته، و ما …
لحظه نگار: آخر این جام جهان بین به تو کی داد حکیم!
بله! فال تاروت. یکی از انواع ابزارهای نگاه به آینده (در جستجوی سرنوشت) و یا طالع بینی (نگاهی به سرشت). صنعتی که در همیشهی تاریخ، همراه جدایی ناپذیر انسان بوده است. از پیش از معبد دلفی تا امروز. فکر میکنم روزی که آخرین دو انسان بر روی زمین زندگی کنند، قبل از انقراض کامل، یکی از آنها برای دیگری در مورد حدس خود از رویدادهای آینده خواهد گفت و به این شکل، فالگیری تنها زمانی از بین میرود که آخرین گوش برای شنیدن، از بین رفته باشد! برگههای بالا را چند سال پیش خریدم. از استانبول. از آن روز تا امروز، خواستهام که در مورد فال و فالگیری بنویسم. اما هر بار، چیزی مانع آن شده است. گاهی وقت نداشتهام. گاهی حوصله. گاهی هم وقت و حوصله داشتهام اما ملاحظات دیگری مانع آن شده است. در کل، همیشه احساسم این …
