فاصلهی دنیا، از آنجا که تو نگاهش میکنی و اینجا که من نگاهش میکنم، فقط سی سانتیمتر است. اما چه دنیاهای متفاوتی را میبینیم. من در پنجرهای که حتی هم سطح خیابان هم نیست، باید پشت نرده بمانم، تا امنیت را تجربه کنم و همنوعان دیگرم که خود را از سگ و گربه و موش و هر جاندار دیگری بالاتر میدانند، راهی به خانهام پیدا نکنند. ما جانشینان خداوند بر زمین، هر یک به دور خود میلهها و دیوارهای زیادی کشیدهایم تا از شر سایر جانشینان خداوند در امان باشیم! چون ظاهراً از تمام داشتههای خداوند، آنچه که بدان رشک میبریم، قلمرو وسیع قدرت اوست! پی نوشت صفر: این مجسمه همیشه آنجاست تا دنیا را بهتر از من ببیند و به من کمک کند دنیا را از نگاه او تصور کنم. پی نوشت یک: امروز از صبح ساعت چهار که …
محمدرضا شعبانعلی
لحظه نگار: عبادت مومن کار است (تبلیغات محیطی در شهر تهران)
پیشنوشت یک: هر کس در هر جای جهان، یک خدمت ارائه کند به زودی با این چالش مواجه میشود که چگونه ظرفیتهای خود را مدیریت کند. گاهی تقاضا بیشتر از ظرفیت است و گاهی ظرفیت، فراتر از تقاضا. این مسئله از هتلداری تا خطوط هوایی و از بیمارستانها تا آموزشگاهها وجود دارد و بحث مدیریت تقاضا هم به نوعی به همین مسئله اشاره دارد. افزایش هزینههای تبلیغات محیطی (که علتهای آن خارج از فضای اینجاست) از یک سو و به وجود آمدن رسانه های مجازی که بسیار ارزانتر هستند و اثربخشی آنها سریعتر قابل مشاهده و سنجش است از سوی دیگر، باعث شده که در مقاطعی از سال، ظرفیت فضای تبلیغاتی شهر تهران، بیشتر از تقاضا باشد که چنین چیزی در بسیاری از شهرهای بزرگ جهان، به شکلهای گاه مشابه و گاه متفاوت، مشاهده میشود. اصل بحث: سازمان زیباسازی شهرداری …
پیشنوشت: آنچه اینجا میخوانید، ادامهی یک سلسله بحث نسبتاً طولانی است. بنابراین بدون خواندن نکاتی در مورد زندگی موریانهها و سپس توضیحات اولیهی من در مورد سیستم های پیچیده و سپس یک کامنت طولانی از سجاد سلیمانی و سپس پاسخ من به سوال اولی که در آن کامنت مطرح شده، احتمالاً ارتباط برقرار کردن با آنچه در ادامه میآید، یا ساده نیست و یا ممکن است برداشتهای نادرست و سطحی ایجاد کند. پیش نوشت دو: سوال دوم مطرح شده در آن کامنت را بدون تغییر یا ویرایش در اینجا میآورم: دو) کاملا واقفم که بحثِ شناخت عمیق تا پیش نیاید، نمی توان آن را به سایر سیستم ها تعمیم داد و آن ها را فهمید یا تحلیل کرد. اما داشتن سوالاتی در ذهن می تواند در مسیر شناخت، کمک شایانی به ما بکند. برای نمونه، من سیستم اقتصاد جهانی را …
لحظه نگار: نقش ماندگار یک تصادف (تصویر شیشه از پرنده)
علیرضا نخجوانی، عکسی را نشانم داد که حیفم آمد با شما به اشتراک نگذارم. آنها در خانهشان، شیشهی تمیز و شفافی دارند که پرندهها خیلی وقتها آن را نمیبینند و با آن برخورد میکنند. متاسفانه در یکی دو مورد، فوت هم کردهاند. تصویری که در اینجا میبینید، نقش بر جا مانده از کبوتر بر روی شیشه پس از برخورد با شیشه است. چون ظرافتهای عکس به خوبی دیده نمیشد، بخشی از جای پرهای پرنده را در تصویری جداگانه برایتان گذاشتم. دیدن حاصل این تصادف، خوشحالکننده نیست. اما همچنان تصویری زیباست.
درباره موضع گرفتن: یکی از المانهای کلیدی در شکل گیری برند شخصی
پیش نوشت یک: من خیلی از کلمهی برند خوشم نمیآید. چون این روزها همه به همه چیز برند میگویند. اگر در یک میوه فروشی بروید و ببینید که همهی میوهها را هلو نامیدهاند، فکر میکنم شما هم دیگر کلمهی هلو را دوست نداشته باشید. قدیمها اصطلاح خندهدار مارک و مارک دار مد بود. میرفتند خرید میکردند میگفتند: رفتیم لباس مارکدار خریدیم. همین شد که گران شد. و من که آن زمان، کت و شلوارهایمان را از از مغازههای معمولی جنوب تهران میخریدم، نگاهی به داخل کتهایم میکردم و میدیدم که لباس من هم مارک دار است! نه یک مارک. حتی دو یا سه مارک. آن زمان کارگاههای دوخت زیرپلهای وقتی میخواستند لباس خیلی لوکسی تولید کنند، روی هر جیب آن، یک مارک متفاوت میدوختند! این بود که من یک دست کت و شلوار داشتم که از سمت جیب چپ داخل …
به بهانه کتابی درباره تاریخچه تغییر ساعت (ساعت تابستانی و زمستانی)
مدتیه یه کتاب پیدا کردهام به اسم Seize the Daylight (دنبال یه چیزی در مورد تغییر ساعت کامپیوتر میگشتم اشتباهی پیدا شد!). یه نویسندهای به اسم دیوید پِرِراو نوشته. به ماجرای تغییر ساعت در یک نیمه از سال اشاره میکنه و تاریخچه تغییر ساعت و شکل گیری ساعت تابستانی و زمستانی. انبوهی از نکات و تحلیل های جالب داره و پنج شش قرن اخیر رو در مورد ساعت (که به شکل مکانیکی و با طراحی امروزی در جوامع حضور داره) مرور کرده. تاثیر تغییر ساعت بر کشاورزی، بر جرم و جنایت، مخالفتهای مردم و مسئولین و کلیسا با تغییر ساعت. چالشهای بزرگ در کشورهای مختلف جهان. عدم پذیرش مردم. استفاده از لغت ساعت جدید و ساعت قدیم در اکثر کشورها طی صد سال اخیر و بحثهای مشابه. روی عادتی که دارم قبل از نوشتن هر مطلبی، سرچ میکنم که مطمئن …
ادامه قصه زندگی موریانه ها و سیستم های پیچیده (درباره توانمندی استقرا)
پیش نوشت یک: یک بار مطلب کوتاهی دربارهی زندگی موریانهها نوشته بودم و سجاد سلیمانی پیشنهاد داده بود که کمی بیشتر در موردش بنویسم و من هم اطاعت کردم و نوشتم و فرصتی دست داد تا به بهانهی آن، به صورت بسیار مقدماتی به بحث پیچیدگی بپردازم. سجاد لطف کرد و کامنتی طولانی گذاشت و چند نکتهی دیگر را مطرح کرد و من هم ترغیب شدم تا ادامهی آن بحث را بنویسم. این که میگویم لطف کرد، یک تعارف نیست. گاهی اوقات – خصوصاً در بحثهای پیچیده و بی سر و ته – طبقه بندی برداشتها در قالب نتیجه گیری یا نکته یا سوال، میتواند کمک زیادی برای نظم دادن به ذهن باشد. بی سر و ته را با بار معنای منفی به کار نمیبرم. بلکه برای من در اینجا بیشتر معنای اهمیت و بزرگ بودن و بی آغاز و …
در روزگاران نه چندان دور، عکس برای خودش حرمتی داشت. آلبوم خانوادگی در جایی دور از دسترسمان نگه داشته میشد و معمولاً به بهانههای خاص یا به اصرار و التماس، پدر و مادر آن را از گوشهی کمد یا هر جای دیگری که مخصوص آلبوم بود بیرون میآوردند و مهلتی نه چندان طولانی داشتیم تا عکسها را ورق بزنیم و ببینیم. این کار آنقدر شوق و هیجان داشت که به قول بچههای امروزی، تک تک پیکسلهای آن عکسهای رنگ و رو رفته را حفظ شده بودیم. اما این روزها، فضا فرق کرده است. عکسی که به اشتراک گذاشته نمیشود با عکسی که ثبت نشده، تفاوتی ندارد. حتی مفهوم وفاداری هم فرق کرده. قبلاً کافهدارها میتوانستند به مشتریهای وفادار خود دل ببندند. امروز هم، اگر چه آن مشتریان وفادار همچنان کمابیش هستند، اما قشر جدیدی از مشتریان بیفا هم شکل گرفتهاند. …
پیش نوشت: بخش اول این نوشته یک مطلب مقدماتی است که انگیزهی من از نوشتن این مطلب (و احتمالاً قسمتهای بعدی) را مشخص میکند. در صورتی که قسمت اول را نخواندهاید، مناسبتر است ابتدا آن را مرور کنید. قسمت دوم: در تمام سالهای اخیر، هر جا بهانهای یا فرصتی بوده در مورد رویداد و روند و تفاوت آنها نوشتهام. اما دوست دارم باز هم از آنها برای تو بگویم. بحث رویداد و روند، بحثی بسیار ساده است. اما کمتر کسی را دیدهام که آن را به صورت جدی در همهی جنبههای زندگی خودش به کار بگیرد. بخش عمدهای از تجربههای زندگی ما و حتی آموزشهای مستقیم و غیرمستقیم ما، به ما میآموزند که رویدادها را ببینیم و به رویدادها فکر کنیم. رسانهها، هر روز از عملیات تروریستی در نقاط مختلف جهان میگویند. از انفجارها. از کشتهها. اما چند بار شنیدهای یا دیدهای که …
معلمها قرار نیست همه در کلاس درس و پای تخته، به معلم تبدیل شوند. حتی قرار نیست همهی معلمها، نام و عنوان معلمی را بر دوش بکشند. خیلی از ما چنین تجربهای داشتهایم که کسی، از نقطهی دوری در تاریخ یا جغرافیا، با حرفها یا نوشتههایش، احساس نشستن پای حرف یک معلم و احساس شیرین شاگرد بودن را در درونمان زنده کرده باشد. احساسی که بسیاری از ما در بخش زیادی از دوران آموزش رسمی خود، از آن محروم بودهایم. من هم مثل هر کس دیگر، چنین معلم و معلمانی را داشتهام و دارم. چند وقت پیش، یکی از همین معلمها به من، معنای جدیدی از معلمی را نشان داد. یکی از معلمهایم، نویسندهای است که چهل سال است مینویسد و من هم همیشه، منتظر نشستهام تا حرف جدیدی بزند و در میان حرفهایش، فرصتی یا بهانهای یا کمکی برای …
