این مطلب را چند روز پیش در اینستاگرام منتشر کردم و گفتم اینجا هم بیاورم تا بماند. طبیعتاً محدودیت فضای اینستاگرام اجازهی شرح و بسط بیشتر را نمیداد و حالا که اینجا دستم بازتر است، چند پینوشت هم به آن اضافه میکنم: مارتین سلیگمن، از بنیانگذاران روانشناسی مثبتگرا دو سال پیش مقالهای نوشته و در آن، روایت شخصی خود را از شکلگیری و توسعه این رویکرد روانشناسی طی دو دههی گذشته ارائه کرده است. در این مقاله به مقالات متعددی ارجاع داده شده و عملاً سلیگمن کوشیده ضمن بازنگری در برخی مواضع خود، با اتکا به مقالات و تجربیات دیگران، از دستاوردهای این شاخه از روانشناسی در دو دههی اخیر دفاع کند. اما آنچه دوست داشتم به آن اشاره کنم، بخش پایانی مقاله است که در راستای سنت رایج دانشگاهی با عنوان Disclosure نوشته شده است. سلیگمن در آنجا به …
محمدرضا شعبانعلی
مدتی است که کمتر فرصت میکنم وقت بگذارم و فکر کنم و با دقت و حوصله، متن یا مطلبی برای روزنوشته بنویسم. از طرف دیگر، آفتی بدتر از بهروز نشدن هم برای یک وبلاگ وجود ندارد. این بود که نهایتاً فکر کردم شاید در مواقع شلوغی و تراکم کارها بتوانم بدون اینکه زحمت فکر کردن به خودم بدهم، اینجا را به شیوهای بهروز کنم. همهی ما روزانه دهها و صدها پیام رد و بدل میکنیم. بخشی از این پیامها کاری هستند یا به اقتضای ضرورت ارسال میشوند. اما بخش بزرگی، به گمان من، صرفاً به نیت حفظ دوستی و ارتباط رد و بدل میشوند. از فوروارد کردن یک پیام تا شوخی کردن با نوشته یا پست یا استوری یک دوست در شبکههای اجتماعی و شاید هم گاهی، عکسالعملی به آنچه در محیطمان میگذرد. گفتم در آرشیو مکالمههای چند هفته و …
بخشی از کتاب استالین | کلکسیون گلولههای یاگودا
در گشت و گذاری که در بخش کتابهای تاریخی کتابخانهام داشتم، به کتاب استالین رسیدم. کتاب Stalin که ادوارد راژینسکی آن را «نخستین زندگینامه استالین با جزئیات دقیق و عمیق» توصیف میکند، ظاهراً در ایران چند بار ترجمه شده است. نسخهای که من دارم و در سال ۱۳۸۰ خریدم، ترجمه خانم مهوش غلامی است و انتشارات اطلاعات آن را منتشر کرده است. اما در جستجوی مختصری که انجام دادم متوجه شدم نشر ماهی هم این کتاب را با ترجمه آقای آبتین گلکار به بازار عرضه کرده و روی طاقچه هم در دسترس است. دلم میخواست به عنوان منتخبی از محتوای کتاب، بخشی از فصل شانزدهم آن را با عنوان «نابودی خلقِ مغضوب من» برایتان نقل کنم. اما دیدم طولانی میشود و جزئیات فراوانی دارد که شاید اگر کتاب را پیوسته نخوانده باشید، کمی گُنگ یا خستهکننده شود. به همین علت، …
مدتی بسیار شلوغ بودم و فرصت نشد مطلبی در روزنوشته منتشر کنم. از طرف دیگر، خبر مهمی هم در جامعه در جریان نیست که بهانهای برای نوشتن باشد. این بود که گفتم بعد از مدتها، چند عکس و فیلم از کوکی و بلوط برایتان بگذارم. کیفیت عکسها چندان خوب نیست. اما خودم دوستشان دارم و در گوشهای از موبایلم آنها را آرشیو کردهام. احتمالاً بدون توضیح من هم متوجه میشوید که در دو تا از عکسها، کبوتری بر پنجرهی واحد همسایه نشسته بوده و کوکی و بلوط به آن کبوتر خیره شدهاند. در پایان هم دو کلیپ قرار دادهام. یکی از کلیپها مربوط به مراسم ماساژ دادن بلوط است که معمولاً روزانه چند بار تکرار میشود. کلیپ دیگر هم مربوط به نوازشها و دعواهای کوکی و بلوط است. پیش از این، کوکی نمیگذاشت بلوط او را لیس بزند و فقط …
عبدالکریم سروش و مصطفی ملکیان | مناظره یا گفتگو؟
در روزهای اخیر، به واسطهی گفتگویی که میان عبدالکریم سروش و مصطفی ملکیان در کلابهاوس (که به قول سروش بیشتر به کبابهاوس تبدیل شده) شکل گرفت، مطلبی برای عصر ایران نوشتم (لینک نوشته در عصر ایران). البته انگیزهی نوشتن آن مطلب، مقالهی دیگری در عصر ایران بود که از زاویهای متفاوت به گفتگوی این دو نفر پرداخته بود. دوستان عصر ایران هم، هم از سر لطفی که به من دارند و هم از این رو به طرح دیدگاهها از زوایای مختلف باور دارند، با وجودی که محتوای نوشتهی من با مقالهی قبلی همسو نبود، آن را منتشر کردند. آن مطلب را – صرفاً برای اینکه در آینده در دسترس باشد – در اینجا بازنشر میکنم. آن را لابهلای تراکم کارها و بسیار سریع نوشتهام و در مرور بعدی دیدم که هم از نظر نگارش و هم شرح و بسط مفاهیم، …
مدتی پیش رسانههای ایرانی اعلام کردند که سعید الصحاف مرده است (+). اگرچه تا لحظهای که این مطلب را مینویسم در ویکیپدیای انگلیسی او هنوز تاریخ مرگ اضافه نشده است، اما این اتفاق قابلدرک است. الصحاف دیگر آنقدر شخصیت مهمی نیست که زنده یا مرده بودنش برای کسی فرق کند. کسانی که حدود یک دهه از من کوچکتر هستند، احتمالاً سعید الصحاف را چندان به خاطر نمیآورند. او آخرین وزیر اطلاعرسانی حکومت صدام بود. سال ۲۰۰۳ در روزهای آخری که نیروهای ائتلاف (به رهبری آمریکا و انگلیس) تقریباً همه جا را گرفته بودند و بغداد در آستانهی سقوط بود، سعید الصحاف خبرنگاران را روی پشتبام وزارتخانهی خود جمع کرده و مصاحبهی مطبوعاتی برگزار میکرد و از موفقیت «مقاومت» میگفت. یک بار در شرایطی که بسیاری از فرماندهان رژیم صدام خودکشی کرده یا فرار کرده بودند، به خبرنگاران گفت: «کافران [نیروهای …
احسان عبدی پور و نقش راوی در قبل از عصر دیجیتال اهل گوش دادن به پادکست نیستم. اما مدتی قبل یکی از دوستانم لینک یک اپیسود از پادکست احسان عبدی پور را برایم فرستاد و طبیعتاً آن را گوش دادم. عنوان این اپیسود «مشق شب» است و اگر مثل من کم حوصله هستید میتوانید به جای گوش دادن به تمام آن، از دقیقهی یازدهونیم به بعد را گوش بدهید (لینک در کست باکس / لینک در اپل پادکست). این چند دقیقه را از صحبت احسان عبدی پور جدا کردهام: موضوعی که احسان عبدیپور به آن اشاره میکند برای بسیاری از ما، یا لااقل کسانی که در سن و سال من هستند و دنیای ماقبل دیجیتال را به خاطر دارند، تجربهای آشناست. در گذشته، پیش از اینکه ابزارهای تکثیر رایگان دیجیتالی تمام زندگی ما را در اختیار بگیرند، همهی ما …
دوست داشتم به مناسبت سال جدید، چند کلمهای اینجا بنویسم. البته حرف و موضوع ویژهای در ذهنم نبود. اما حس کردم نوشتن، بهتر از ننوشتن است. سال ۱۳۹۹ هم گذشت و حالا میشود گفت: «ما را به سختجانی خود این گمان نبود.» اگر چه بیهزینه نگذشت. از انواع تنشها و فشارها و سختیها – که گفتنش تکرار مکررات است – تا از دست دادن عزیزانی که سال جدید را ناگزیر باید بدون آنها آغاز کنیم. در سالهای گذشته، آنقدر از اهمیت برنامهریزی و یادگیری و رشد و نگاه رو به جلو گفتهام که نیازی به تکرارشان نیست. حتی شاید بتوان گفت آنقدر که اخیراً تأکید بر «نگاه به آینده» و «برنامهریزی» و «رشد» و «پیشرفت» باب شده، الان بیشتر به کسانی نیاز داریم که اثر اینگونه حرفها را در ذهنمان تعدیل کنند. شاید تنها حرفی که یادآوریاش امروز و هر …
پیشنوشت: این مطلب را در جواب کامنت خسرو زیر هفت سالگی متمم نوشته بودم. بعد فکر کردم شاید بهتر باشد آن را در قالب یک مطلب مستقل منتشر کنم. فکر میکنم میشود آن را زیرمجموعهی گفتگو با دوستان در نظر گرفت. اصل حرفهای من: خسرو جان. دارم با تأخیر بسیار زیاد، برای کامنت تو جواب مینویسم. در واقع اونقدر دیر که به تولد تو (۱۱ فروردین) نزدیکتریم تا تولد متمم (۲ بهمن). داشتم با خودم فکر میکردم که در میان متممیها در گروهی قرار میگیری که دههی سوم رو با ثبات نسبی شغلی طی کردهان. به این معنی که برای مدت نسبتاً طولانی در یک شرکت باقی موندی و قاعدتاً این باعث شده که شناخت عمیقتری از صنعت خودتون پیدا کنی. به این بهانه گفتم یه خاطره برات بگم. زمانی با یک مدیر باتجربه دوست بودم و این فرصت رو داشتم که …
خردهریزهای این چند وقت | غول رسانهای، از کشتارگاه تا داماک
تا این لحظه پنج گزارش خردهریز نوشتهام و این ششمین نمونه است. دوست داشتم هر هفته یک نسخه از این گزارشها منتشر شود. اما تا کنون که نشده و فاصلهٔ زمانی میان آنها همچنان زیاد است (مجموعه گزارشهای قبلی). هیاهوی غول رسانهای حمکرانی سایبری در عرصهی بیولوژیکی قطعنامههای پایانی راهپیماییها همیشه برایم جذاب بودهاند. خصوصاً اینکه در کشور ما معمولاً این قطعنامهها همزمان با راهپیمایی یا در پایان آن منتشر میشوند و عملاً مردم ابتدا در راهپیمایی شرکت میکنند و بعد میفهمند که اساساً در دفاع از چه چیزی یا در نقد چه چیزی راهپیمایی کردهاند. به همین علت، با وجودی که ممکن است عجیب بهنظر بیاید، یکی از تفریحاتم خواندن قطعنامهی پایانی راهپیماییهاست. قطعنامهی امسال نکات جالبی داشت. اما یکی از جالبترین نکات آن به گمان من این عبارت بود: «آری، حكمرانی سايبری خوابی بیتعبير است كه با وجود …
