به این گفتگو توجه کنید: «شاید من دیر یا زود دستگیر میشدم. اما به هر حال، آخرین حلقهی این زنجیر را CIA تکمیل کرد. آخرین هفتهها در لباس مبدل زندگی میکردم. برای جلسه با اعضای کنگره در دوربان، از لباس فرم یک راننده استفاده کردم. اما در حلقهی نزدیکان ما، یکی از ماموران جاسوسی آمریکا بود که نه تنها موقعیت جغرافیایی من، که حتی رنگ لباسی را که در زمان دستگیری بر تن خواهم داشت را نیز، به سرویسهای امنیتی دولت گفته بود». اینها حرفهایی است که ماندلا به عنوان خاطره برای کلینتون تعریف کرد. اما سوال اینجاست: این حرفها در چه شرایطی میتوانند تاثیرگذارتر باشند؟ تصویر زیر، محل انجام این تاریخیترین مذاکره با آمریکا را نشان میدهد: ماندلا در داخل سلولی که ۲۸ سال حبس را تحمل کرد، این داستان را برای کلینتون تعریف میکند و در ادامه، راجع …
محمدرضا شعبانعلی
عادت کردهام که لپتاپ را باز کنم و پست بنویسم و بدون ویرایش منتشر کنم. طولانیترین پستهای این سایت در کمتر از پنج دقیقه نوشته شدهاند. اما این اولین باری است که دهها بار نوشتم و پاک کردم. چون از کسی مینویسم که برایم یک دوست ارزشمند است. نهایتاً گفتم ساده بنویسم. بدون فکر. بدون حساب و کتاب و همچنان: بدون ویرایش… امروز، روز تولد سمیه تاجدینی است. او معمار این خانهی مجازی است. اما نه از آن معمارها که میسازند و میروند و تو میمانی و یک خانه. او معماری است که خانهی مجازی ما را ساخته است و هنوز و هر روز، خود در داخل خانه ایستاده است تا مطمئن شود که این بنای مجازی، مناسب سلیقه و خواست مهمانان است. اما من سمیه را به خاطر توانمندی استثنائی او در «سئو و بهینهسازی موتورهای جستجو» دوست ندارم. …
در بسیاری از جوامع، وقتی میگویی دانشگاه میروم، بخشی از مسیر شغلیات را گفتهای. اما اینجا. دانشگاه بخشی از مسیر زندگی است. اگر چه در دانشگاه درس هم میآموزیم. اما اینجا، کارکرد دانشگاه چیز دیگری است. در دانشگاه، میآموزیم که دختر و پسر میتوانند کنار هم بنشینند و هیچ اتفاق بدی نیفتد. در دانشگاه، میآموزیم که دیوارهای شیشهای بسیارند. آزادی را حس ميکنی به شرط آنکه نخواهی از آن استفاده کنی. در دانشگاه میآموزیم که اعتراض، حق توست اما بهتر است آن را برای روز مبادا ذخیره کنی. روزی که هرگز نخواهد آمد. در دانشگاه میآموزیم که «رابطه» گاه میتواند همارز یا گرانقدرتر از «دانش» باشد. در دانشگاه میآموزیم که اگر استاد نخواهد قبولت کند، به تخصصت دلگرم نباش و بدان که حذف اضطراری و کنار نشستن، معقولترین گزینه است. در دانشگاه میآموزیم همه دانشجوها با هم برابرند و البته …
ادبیات صرفاً هنر بیان زیبای آنچه که هست نیست. ادبیات گاهی هنر بیان نکردن چیزی است که هست. و گاهی هنر بیان کردن چیزی که نیست. ولادیمیر ناباکوف زمانی گفته بود: روزی در دوران اولیه، کودکی از غار بیرون دوید و فریاد زد: «گرگ. گرگ!» یک گرگ بزرگ خاکستری هم در تعقیبش بود. ادبیات آن روز زاده نشد. ادبیات روزی زاده شد که: کودکی از غار بیرون دوید و فریاد زد: «گرگ! گرگ!». اما… گرگی در کار نبود…
از بحثهای سطحی در حوزهی دین، در این سایت خسته شدهام. با توجه به عمومی بودن و غیرتخصصی بودن این سایت، به نظرم مطرح شدن این بحثها نمیتواند مفید و اثربخش باشد. خوشبختانه این روزها، در فضای آنلاین به اندازهی کافی، بستر برای بحثهای تخصصی در این حوزه وجود دارد. در اینجا دیدگاه خودم را راجع به دین مینویسم – و تاکید میکنم که دیدگاه من است و هیچ ارزش دیگری ندارد! چنانکه دیدگاه مخاطب دیندارم هم دیدگاه اوست و هیچ ارزش دیگری ندارد! – و کامنتهای این پست را هم میبندم و از این به بعد هیچ نوع کامنت سطحی در این سایت تایید نخواهد شد. بدیهی است از آنجا که این سایت، یک سایت شخصی است، معیار سطحی بودن بحثها هم خودم هستم! دانش امروز، در حوزهی تبلیغات چه میگوید؟ امروز اگر می گوییم «تبلیغ دین» چه ابزارهایی …
در برنامهی شب قصه، من به جای بحثهای همیشگی در مورد مذاکره، دربارهی یک خانهتکانی داستان گفتم. فایل صوتی آن و اسلایدها را میتوانید از طریق لینکهای زیر دانلود کنید: لینک فایل صوتی مربوط به شب قصه (قسمت مربوط به محمدرضا شعبانعلی) لینک فایل اسلایدهای مربوط به شب قصه (قسمت مربوط به محمدرضا شعبانعلی)
خانهی توانگری طوبی، از من و رضا امیرخانی دعوت کرده بود تا در برنامهی شب قصه شرکت کنیم. البته واقعیت این است که تعداد بزرگسالان خیلی بیشتر از نوجوانان بود. گفتنی از برنامه خیلی زیاد است و من رکورد شدهی حرفهای خودم را به زودی برای شما منتشر خواهم کرد (برای رعایت کپی رایت حرفهای دیگران). اما در این قسمت می خواهم برای شما چند بخش کوتاه از حرف های رضا امیرخانی را نقل کنم.
سالها گفتهام که به مشاوره مدیریت، به معنای متعارف آن، اعتقاد ندارم. همیشه احساس کردهام «مشاوران» کسانی هستند که چون نتوانستهاند کسب و کار خود را مدیریت کنند، ترجیح میدهند تا دربارهی مدیریت کسب و کار دیگران نظر بدهند. همچنانکه کسانی که به هنر علاقمندند و استعداد هنر ندارند، ناچار، به منتقد هنری تبدیل میشوند. البته امروز مانند گذشته رادیکال فکر نمیکنم اما – لااقل بر اساس دانش و تجربهی امروزم – به چند نکته ایمان دارم: – با وجودی که مشاورهی گروه متخصصان را میفهمم، مشاورهی تخصصی را نمیفهمم! اگر من بخواهم که به عنوان دانشجوی حوزهی مذاکره، در حوزهی مذاکره با نیروی انسانی به سازمان شما کمک کنم، بدون داشتن تصویر درست از نظام پاداش و پرداخت و ارزیابی درون سازمان، بعید است حرف مفیدی برای آن سازمان داشته باشم. چنانکه اگر مشاور برندینگ باشم و استراتژی نفهمم، …
این نوشته خطاب به مهمترین دو نفر زندگیم است: پدر و مادرم… امروز در خدمت پدر و مادرم بودم. بعد از مدتها که عموماً من به آنها سر میزنم، فرصتی دست داد تا آنها به خانهی من بیایند. در دههی اول و دوم زندگی، فکر ميکردم از یک خانوادهی سطح پایین جامعه هستم. پایینترین طبقات. خانوادهای با تحصیلات رسمی پایین. خانوادهای از طبقهی کارگر. قدرت مالی کم و حساس به هزینههای لوکس. دوست نداشتم از خانوادهام برای کسی توضیح بدهم. دوست نداشتم کسی به خانهمان بیاید. دوست نداشتم بگویم که پدر من راننده و مادر من خانهدار است. در دههی سوم زندگی، با این واقعیت کنار آمدم. به هر حال من از طبقهی پایین جامعهام و میکوشم جای خود را در طبقات بالاتر باز کنم. سالهای اخیر و در میانه چهارمین دهه زندگی، که بیشتر میخوانم و بیشتر دنیا …
– آنکس که سکوتت را نفهمد، کلماتت را هم نخواهد فهمید (هوبارد) – برای بسیاری از دوستانمان، مانند نیمکت هستیم. به آنها دل میبندیم غافل از آنکه پس از رفع خستگی، بر خواهند خاست. – من ایمان به «خواب آرام» را به عنوان یک ایمان مقدس قبول دارم! برای «یک خواب آرام»، یک روز پرتلاش و سالم و ناآرام لازم است… – در پایان یک رابطه همیشه میبینی مهمترین حرفهایت را نگفتهای. – اگر خود را شیر میدانید هرگز با موشها نجنگید. اگر پیروز شوید میگویند: پیروزی بر موش افتخار نیست و اگر ببازید میگویند از یک موش باخت! – بیدار شدن وقتی میتواند لذتبخش باشد که رویاهایی که برای آینده در سر داریم، جذابتر از خوابهایی باشد که دیشب دیدهایم. – در بین سگ ها، سگ بزرگتر برنده نیست. بلکه سگی برنده است که نبرد بزرگتری در درونش برپا …
