در گام اول، با یکدیگر قرار گذاشتیم که به جای برنامه ریزی در نخستین روز سال، این کار را دو ماه قبل شروع کنیم و در نخستین روز سال جدید، دستاوردهای آن را جشن بگیریم.
در این مرحله، میخواهیم کمی در مورد برنامه ریزی صحبت کنیم. در مورد برنامه ریزی و اهمیت آن، کم نشنیدهایم. از برنامه ریزی برای زندگی روزمره تا برنامه ریزی برای توسعه یک کسب و کار.
افراد کمی هستند که حاضر باشند صریح و قاطع بگویند: ما برنامه ریزی نمیکنیم، برنامه ریزی احمقانه یا غیرمنطقی یا غیرضروری است و یا اینکه برنامه ریزی، مانع موفقیت و رمز شکست است.
بسیاری از ما، از اهمیت برنامه ریزی میگوییم، اما اعلام باور به اهمیت یک موضوع با جایگاه دادن به آن موضوع در زندگی تفاوت دارد.
همهی ما از اهمیت صداقت میگوییم. اما بسیاری از ما با جدیت و پشتکار، دروغ میگوییم یا حتی دروغگویی را تئوریزه میکنیم (حتماً میدانید که معلمان زیادی در حوزهی مذاکره و فروش، با افتخار، فروختن یخچال به اسکیمو را به عنوان بزرگترین هنر فروشنده مطرح میکنند).
همین مسئله در مورد دزدی نکردن، تلاش کردن، دور نزدن دیگران و سایر حوزهها هم وجود دارد.
نباید احساس کنیم که چون اهمیت یک موضوع برای ما واضح یا بدیهی است و یا اینکه کاملاً با آن موضوع موافق هستیم، به این معنا است که آن موضوع در زندگی واقعی ما هم جایگاه دارد.
این همان چیزی است که کریس آرگریس به عنوان تفاوت Theory In Mind و Theory In Use مورد توجه قرار میدهد و میگوید که نظریه مورد حمایت با نظریه مورد استفاده تفاوت دارد.
***
تمرین پیشنهادی: اگر هنوز تمرین این درس را در متمم انجام ندادهاید، به نظرم انجام دادن تمرینش خیلی مفید است. خصوصاً اگر آخر شب (یا هر زمان دیگر که آزاد هستید) فرصت کنید و جواب دوستان دیگر را هم بخوانید (بخشی از درس مدل ذهنی است، اما به صورت مستقل قابل مطالعه است).
***
حالا بیایید با خودمان، کمی خلوت کنیم و فکر کنیم.
بسیاری از ما میپذیریم که برنامه ریزی، در واقعیت زندگی ما، جایگاه چندان والایی ندارد و یا حتی اگر دارد، میتواند جایگاه بهتری داشته باشد.
برای اینکه این مفهوم منتقل شود، من در عنوان این مطلب از تعبیر دوست نداشتن استفاده کردم. ممکن است یک نفر سالها با فرد دیگری زندگی کند، اما او را دوست نداشته باشد. بلکه به هزار اجبار و ملاحظه در کنارش قرار گرفته باشد.
زمانی در بحث رابطه عاطفی، مطلبی به نام مثلث اشترنبرگ و نیمرویی که به املت تبدیل نمیشود نوشتم که به لطف دوستان خوبم در عصر ایران و انتخاب و سایر سایتها، بسیاری از دوستان، آن را خواندهاند.
فکر میکنم تعبیر اشترنبرگ را میتوان به بسیاری از حوزههای دیگر هم تعمیم داد.
زمانی که در کانال تلگرام justfor30days@ در مورد مدل ذهنی حرف میزدم، فرصت نشد که بگویم ما با مدل ذهنی خود هم، رابطهی عاطفی داریم و همان مثلث در موردش مصداق دارد:
* قسمت Passion (اینکه مدل ذهنی و نگرشی که به دنیا داریم، چقدردر ما شور میانگیزد)
* قسمت Intimacy (اینکه چقدر منطق ما، این مدل ذهنی را میپذیرد و میفهمد)
* قسمت Commitment (اینکه چقدر احساس میکنیم که نسبت به آن متعهد هستیم و باید آن را حفظ کنیم)
رهایی، میتواند یکی از ستونهای بزرگ مدل ذهنی (یا هستهی یک مدل ذهنی) باشد.
اما برای یکی، بیشتر قسمت شور و شوق آن پررنگ است. حرف از رهایی میزند و چشمهایش برق میزند. شب شاملو میخواند و آن تب بزرگ رهایی در آن ذهن بزرگ، روح و جانش را قلقلک میدهد. اما صبح، به بردگی دیروز خود تن میدهد و به تن فروشی و مغز فروشی میپردازد (تن فروشی، ارزانترین و شرافتمندانه ترین شکل خودفروشی است. خطرناکترین شکل خودفروشی، وقتی است که به خاطر پولی که میگیریم، حاضریم مغزمان را قانع کنیم که متفاوت با چیزی که واقعاً قبول دارد، فکر کند و بیندیشد و رفتار کند).
برای دیگری، قسمت درک و صمیمیت و منطق (به قول علما، قسمت Cognitive یا شناختی) پررنگ است. مغزش میداند که رهایی خوب است و معادلات ذهنیاش میپذیرند که رها بودن، تنها معنای زندگی است و هر چه جز این است، اسارت و بردگی و مردگی است.
برای فردی دیگر، جنبهی تعهد پررنگ است. نه الزاماً منطقش آن را میپذیرد و نه احساسش. اما زمانی چنین چیزی برایش ارزش بوده و امروز مجبور است به خاطر تصویری که در نگاه دیگران دارد، آن را حفظ کند.
“رابطهی عاطفی ما با مفهوم برنامه ریزی” و نحوهی دوست داشتن و دوست نداشتن آن هم، در ذهن ما میتواند بر اساس این سه ضلع مثلث، توصیف شود:
ضلع اول: شوق برنامه ریزی دارم. اسم برنامه ریزی که میآید چشمانم برق میزند. من اصلاً عاشق برنامهریزیام. تمام زندگیام به برنامه ریزی گذشته است. من هر شنبه برنامه ریزی میکنم و حتی اگر برنامه هایم عملی نشود، هفتهی بعد با همان جدیت برنامه ریزی جدیدی انجام میدهم. اصلاً گاهی فکر میکنم عملی شدن برنامه، اولویت اول نیست. نفس برنامه ریزی هیجان انگیز است.
ضلع دوم: منطق ذهنی من، میپذیرد که برنامه ریزی لازم است. باید آن را انجام بدهم. نوع کارم، نوع زندگیم، موقعیت شغلی یا شخصیام، برنامه ریزی را اجتناب ناپذیر می کند.
ضلع سوم: خودم را متعهد به برنامه ریزی میدانم. با خودم قرار گذاشتهام این کار را انجام دهم. به دیگران هم توصیه میکنم که برنامه ریزی کنند. من ماهها پیش برای رسیدن به یک هدف برنامه ریزی کردم و مسیری را آغاز کردم، امروز دیگر، مستقل از جنبهی منطقی و احساسی، جنبهی تعهد آن وجود دارد. به دهها نفر گفتهام که برای مهاجرت برنامه ریزی کردهام و در مسیر اقدام هستم. امروز راهی برای رهایی از آن برنامه و پیاده شدن از آن کشتی که سوارش شدهام وجود ندارد.
طبیعتاً در هر رابطه عاطفی از جمله “رابطه عاطفی ما با مفهوم برنامه ریزی” این مثلث میتواند شکلهای مختلفی داشته باشد. متساوی الاضلاع شود. متساوی الساقین شود. یک یا دو مورد از اضلاع چنان کوچک شوند که تقریباً پاره خطی باقی بماند.
نمیدانم. اما تلاش من این است که در این سی گام که با هم میرویم (و الان در دومین گام هستیم) به تدریج بکوشیم تا رابطهی ما با برنامه ریزی، به یک رابطهی عاطفی کامل تبدیل شود. یک مثلث متساوی الاضلاع. دوستش بداریم. منطقش را بفهمیم و چنان متعهدش باشیم که گزینهی دیگری جز زندگی در آغوش آن، برایمان قابل تصور نباشد.
پیشنهاد (و خواهش من) این است که اگر فرصت کردید، علتهای رابطه عاطفی نامناسب با برنامه ریزی را اینجا بنویسید تا من هم، به عنوان دبیر جلسه، آنها را جمع و فهرست و ارائه کنم.
اگر بخواهم تیتروار بگویم، در لحظهی نگارش این متن، این موارد به ذهنم میرسد:
* برنامه ریزی وقتی شرایط محیطی مبهم است و آینده متلاطم است، معنا و کاربردی ندارد.
* برنامه ریزی، امید و شوق میخواهد و من (نوعی) در شرایط امید نیستم.
* خاطره خوبی از برنامه ریزی ندارم.
* برای برنامه ریزی انگیزه ندارم.
* هر بار برنامه ریزی میکنم و عملی نمیشود، عزت نفس من خدشه دار میشود. همان به که، رهایش کنیم تا هر چه میخواهد پیش آید.
* اصلاً هدف خاصی ندارم که بخواهم برایش برنامه ریزی کنم.
* این کارها لوکس و شیک است. اما عملی نیست. هزار نفر را میشناسم که اهل برنامه ریزی نیستند، خیلی هم راضی و موفق هستند.
و …
خوشحال میشوم اگر مطلبی را مطرح میکنید، با شرح و توضیح کامل باشد که بقیهی ما هم، بتوانیم تصویر ذهنی شما را بیشتر و بهتر درک کنیم.


174 دیدگاه
من وقتی که خیلی به آینده امیدوارم و شور و شوق دارم برنامه ریزی میکنم
اما بنا به تجربه برنامه ریزی برای من لیست کردن کلیه اهدافم میشه که باعث میشه دائم بهم یاداوری بشه که چقدر در طول زندگی از اهدافم دور میشم . و اینکه وقتی برنامه ریزی میکنم عموما به جای عملی شدن برنامه همه ی روز به عقب افتادن برنامم فکر میکنم
کلا آدم اهمال کاری هستم که توی برنامه نوشتن خیلی کمال گرا فکر میکنم .
اگر منظور این است که فکر کنیم و بعد روی کاغذ بیاوریم و تا تمام خطوط جدول نکشیده ایم و یا روی تقویم های گوشی مان تمام 24 ساعت پر نکرده ایم، برنامه ریزی نکرده ایم، برای من همیشه روی کاغذ یا صفحه گوشی مانده و جز مقدار کمی عملی نشده آن هم فکر کنم به دلیل ایده آل گرایی بوده!
ولی اگر به اینکه بدانیم الان اولویت با چه کاری است و کدام کار چقدر وقت میخواهد و با یک حساب کوچک در ذهن بدانیم باید چه کار کنیم هم بشود برنامه ریزی گفت(بدون نوشتن )، برای من همیشه عملی شده و مشکلی پیش نیامده!
با تشکر از مطلب خیلی خوبتون!
مطمئنم تصویری که خیلی از افرادی که کامنت گذاشتن از برنامه ریزی دارن با هم متفاوت هست و تصویر شما(مهندس شعبانعلی) هم با بقیه متفاوته. برای همین بهتره اول یه تصویر و تعریف از برنامه ریزی ارائه بدین. به نظرم تفاوت برنامه ریزی در میزان دقت برنامه ریزیه. مثلا اگر قراره من برای عید چند کار مهم انجام بدم، میتونم برنامه ریزیم رو ماهیانه، هفتگی یا روزانه انجام بدم . اگر بخوام دقیق بشم میتونم برای ساعت های هر روزم تا عید برنامه بریزم. چیزی که به شخصه من رو بیشتر از همه دلایل از برنامه ریزی میترسونه، برنامه ریزی ساعتی و روزانه اس، چون عملا اختیارم رو از من میگیره و مثل روبات برای روزهای اینده برنامه ریزی میشم …
سلام به محمدرضای بزرگوار
به خاطر این عنوان خوب واقعا ممنونم.
برنامه ریزی برای من به روزهای 13 سالگی بر میگردد. وقتی یک برگه ی کپی شده ی جدول بندی، با عنوان روزهای هفته و ساعات مطالعه رو به روی من بود. هر جمعه با اشتیاق کودکانه به پر کردن خانه های جدول مشغول بودم. حس خوبی بود حس تشویق بزرگ تر ها و اینکه چقدر نسبت به هم سن و سال هایم عملکرد بهتری دارم و حتی خیلی باهوشم. چند سال گذشت و من بدون هیچ منطقی و از همه مهم تر هیچ دستاوردی هنوز به این فکر بودم که چطور ساعت ها را کنار هم بچینم تا به زیبایی، این جدول تکراری سیاه شود و من این روزهای تکراری شنبه تا جمعه را سپری کنم…
حقیقت کم کم برایم مشخص می شد. از هر طرف که برنامه ریزی می کردم به در بسته می خوردم . هیچ نتیجه ی مطلوبی نمی گرفتم. تلاش می کردم ولی دلخواه نبود. همه ی امید های پدرم، همه رویاهای مادرم و همه ی تشویق ها به یک بازی که من بازنده ی آن بودم تبدیل شده بودند. و من با حجم زیادی از علامت سوال رو به رو بودم که جوابی برایشان نداشتم!!!
اینکه ضعف من کجا بود؟
چرا نمی توانستم؟
ایستاده فقط نگاه می کردم و به خاطر فشار آن روزها هرگز برنامه ریزی را دوست نداشتم
از آن به بعد ریختن یک برنامه برای من این پیام را داشت: “اینکه از عهده ی این کار بر نمیایی”
بزرگتر که شدم به این احساس فکر نکردم . با انواع روش های مختلف برای خودم برنامه هفتگی و روزانه تنظیم می کردم ولی از نوعی که فقط برای نمرات دانشگاهی و مقاله های گروهی ارزش داشت.
روزنوشته ها و متمم به تک تک علامت سوال آن روزهای من پاسخ دادند. و من هر روز به این امید به این خانه سر می زنم.
محمدرضای عزیز، متمم و همه ی دوستان به من شهامت این رو دادن که به رویاهایی که سال ها بود فراموش کردم فکر کنم و بفهمم که اشکالی نداشت وقتی با وجود تلاش زیاد باز هم ریاضی نمره 16 می گرفتم! و شاید طبیعی بوده چرا که من برای دوستی که تو درس ریاضی نفر اول بود، نقاشی می کردم تا معدلش با نمره 14 هنر خراب نشه!!!
اما!!هنوز هم وقتی میخواهم برای اهدافم “برنامه ریزی” کنم، با وجود شوقی که هرگز در این حد در من نبوده و منطقی که به من این اطمینان را می دهد می توانم با یک برنامه ریزی درست در راهم قدم محکم تری بردارم، باز هم متعهد به برنامه ریزی نیستم و نیمه راه رهایش می کنم. به نظر خودم یکی از علت های اصلی خدشه دار شدن عزت نفسم هست.
امیدوارم روز های آینده بتونم از عهده ی این کار بر بیام.
واقعا متشکرم.
یکی از بدترین اتفاق ها این هست که برای هدفی برنامه ریزی کنی ماه ها زحمت بکشی و وقت بذاری و اجرا کنی درست تو آخرین لحظه یکی با سهل انگاری و بی مسئولیتیش همه ی نتیجه ای رو که پیش بینی کردی خراب کنه.و این اتفاق بارها تکرار بشه.
در واقع برنامه ریزی در جاهایی که عدم قطعیت ها بالاست تاثیرات به مراتب کمتری داره نسبت به جاهایی که قابلیت اطمینانش بالاتره. این انکارناپذیره.
از طرف دیگه وقتی هدف ارزشمند باشه هرچقدر هم که عدم قطعیت بالا باشه ارزش برنامه ریزی و سرمایه گذاری رو داره. در واقع متعهد بودن به برنامه نیاز به این داره که هدف به اندازه ای ارزشمند باشه که بتونه مراحل برنامه رو توجیح کنه.
سلام ببخشید من متوجه نشدم این گام اول باتمم وگام دوم دقیقا یعنی چه؟ …من توی متمم چیزی در این مورد نمی بینم . آیا فقط عنوانش این است یا مباحث مرتبطی در متمم هم دارد ؟تمرین هایش کجاست ؟لطفا راهنمایی کنید ممنون
برنامه ریزی میکنم اما اغلب به ان متعهد نیستم.
هرسری برنامه میچینم دقیقا اتفاقی میفته که انجامش ندم و بالعکس هرسری که فقط توی ذهنم بوده انجامش دادم!!!
گاهی اتفاقی میفته که نتونم به برنامم برسم !
سلام
من برنامه های بلند مدتم رو خوندم و واقعا خنده دار بود چون رویاپردازانه بود اما علت های عدم تعهد به برنامه:
1.اهداف خیلی ایده ال و طنز بودند.
2.میبینم که از عهده شون برنمیام پس رهاشون میکنم.
3. شاید مورد2 نباشه و توانایی شو داشته باشم اما سخت باشه(تنبلیسم دهه هفتادی ها)
یک مشکل دیگه هم در کل فرایند هدف گذاری داشتم اونم اینه که نمیتونستم اون ارمان و ارزشی که در ذهنم هست به هدف بلند مدت تبدیل کنم به خاطر همین اهدافم کاریکاتوری شدند.
خیلی ممنون.
به نظر من برنامه ريزي هاي ما معمولا چون با اهداف بزرگ گره ميخوره ، دور از دسترس ميشه.
شايد بهتره باشه اهداف و برنامه هاي كوتاه مدت در بازه ي زماني مشخص و محدود تعريف كنيم
كه اتفاقا به تازگي در متمم تحت عنوان ميكرواكشن مطرح شد و
به نظرم نكته ي جالبش اين بود كه بايد همين امروز قابل اجرا باشه .
http://motamem.org/?p=12444
كلا برنامه ريزي را دوست دارم ولي بدلايلي گاها از برناه ريزي نااميد مي شوم.
بيشتر وقت من در اختيار خودم نيست. بدليل وجود كارهاي غير قابل پيش بيني اضطراري معمولا كارها مطابق برنامه پيش نرفته و باعث دلسردي از برنامه ريزي مي شود.
مشکل من با برنامه ریزی پایبندی به اونه یعنی زمانی که شور و شوقم به برنامه ریزی بعد از مدت کوتاهی از بین میره تعهد هم کم کم از بین میره و از منطق هم هیچ کاری ساخته نیست در واقع تعهد من کاملا وابسته به شور و شوق هست .
سلام
1. شاید مهم ترین موضوع برای من بحث اختیار و ا ستقلال باشه. یادمه جایی در روزنوشته ها، محمدرضا در جواب یکی از دوستان به خوبی اونو تشریح کرد و گفت که از اختیارهای حداقلی مون استفاده کنیم. اما هنوز این موضوع به طور کامل و کافی برام حل نشده.
ببینید مثلا من برنامه ریزی می کنم که شب ها در بازه زمانی خاصی کاری رو انجام بدم. همه شرایط رو هم مهیا میکنم تا به لحاظ جسمی و ذهنی آماده باشم اما دقیقا در همون زمان بدون اطلاع قبلی مهمون از راه میرسه، یا از من کاری خواسته میشه که باید انجام بدم، یا خلاصه هر اتفاق دیگه ای که بدون برنامه قبلی پیش میاد.
2. مورد بعدی که به مورداول مرتبطه آمادگی جسمی هست. من قبلا معمولا طبق آمادگی جسمیم کارهامو انجام میدادم و از اونجا که این موضوع رو هم خارج از اراده خودم میدونستم (مثلا نمیدونستم چه زمانی بیمار میشم یا اصلا بعضی روزها به دلیل مصرف غذاهای خاص یا فعالیت فیزیکی زیاد خستگی زیادی رو احساس می کردم) برنامه ریزی رو کاری بیهوده می دونستم. البته من بعد از خوندن مطلبِ “فقط یه گام بیشتر” در روزنوشته ها و بخصوص این جمله: “گامی که ذهنت به جسمت یادآوری میکند که حاکم من هستم. نه تو” ، یاد گرفتم که باید مدل ذهنی تسلط جسم بر ذهن رو تغییر بدم. اما در عمل خیلی مشکله. مثلا من واقعا زمانی که خوابم بیاد خودمو هم بکشم نمیتونم چیزی بخونم. هرچقدرم که علاقه داشته باشم اصلا نمی فهمم چی میخونم. گاهی احساس می کنم ذهن من خیلی مسائل رو تحلیل می کنه و همین باعث خستگی زیادم میشه. و فقط زمانهایی میتونم مطالعه مفید و موثر داشته باشم که آمادگی ذهنی و جسمیم در حدبالایی باشه که معمولا این حالت کم برام پیش میاد.
یکبار عکسی از یک سنگنوشته دیدم با این مضمون: “هیچ بدنی در مقابل آنچه که روح اراده آن را می کند ناتوان نیست” که بسیار برام الهام بخش بود. زمانهای خستگیم به این جمله و جمله محمدرضا فکر می کنم و تا حدی کمکم می کنه و البته فکر می کنم نسبت به قبل بسیار بهتر شدم اما هنوز به خوبی درونی نشده برام.
3. مورد بعدی که به ذهنم میرسه روشهای نادرست برنامه ریزیه. مثلا اینکه میخوام یه عالمه کار رو در بازه زمانی کوتاهی انجام بدم. توی یکی از درسهای مدیریت زمان متمم “نظم شخصی در پانزده دقیقه” یاد داده بود که فقط یه کار رو به مدت سی روز انجام بدیم و هیچ کار دیگه ای رو در کنارش قرار ندیم. در حالیکه من معمولا وقتی شوق برنامه ریزی میومد سراغم چندین کاررو بطور همزمان تو برنامه م میگذاشتم و همیشه هم منجر به شکست می شد و موفق به انجام هیچ کدوم هم نمیشدم. یا همون پیشنهاد مرخصی ده روزه باعث شد یاد بگیرم که اگه وقفه ای در برنامه پیش اومد به طور کامل رهاش نکنم.
بنظرم اشتباهات اینچنینی زیادی هست که اگه رفع بشه بتونیم برنامه ریزی بهتری داشته باشیم.
فعلا اینهارو در مورد خودم به یاد میارم. البته من هنوز کامنت دوستان رو نخوندم. اگر حرفهای تکراری زدم عذرخواهی می کنم. می خواستم کاملا حرفهای خودم باشه.
ممنون از اینکه وقت گذاشتید.
راستی یادم رفت بگم از مواردی که شما اشاره کردین مورد اول یعنی شرایط محیطی مبهم و آینده متلاطم و _خودم اضافه می کنم _ نبود خودشناسی هم، در مورد من مصداق داره.
آنت.
به نظر خودم هم، هنوز در مورد اختیار حداقلی میشه بیشتر حرف زد.
در واقع به اندازه کافی حرف زدیم، اما فکر کنم جای اینکه در مورد تکنیکهای عملی اون حرف بزنیم هست.
در این بحث گام به گام، یه جایی برای اون در نظر گرفتم.
امیدوارم کمک کنه بیشتر در موردش فکر کنیم و حرف بزنیم و تصویرش برای خودم و تو و بقیه، شفافتر بشه.
ممنونم محمدرضا.
راستش وقتی گفتی “به اندازه کافی” حرف زدیم یه جورایی خجالت کشیدم. میخوام برم بگردم تمام اون مباحث مربوط رو پیداکنم و بخونم تا آماده بشم برای اون گام. البته بسیار لطف می کنی اگه همونجا لینک های مرتبط رو (همونطور که همیشه اینکارو میکنی) برامون بگذاری تا مطلبی رو نخونده از دست ندیم.
واقعا ممنون
خیلی جالبه که یه چیز مشترکی که تو نظرات دوستان هم دیدم (که البته مشکل خودم هم هست) اینه که خیلی از ما موقع برنامه ریزی یه جورایی به قول معروف «جوگیر» میشیم و یه تصویر غلوشده ای از توانایی هامون رو تجسم میکنیم. شاید هم بخشی از این خطا طبیعی باشه، بالاخره خیلی از برنامه ریزی های ما در یک بازه زمانی مشخص چند دقیقه ای تا نهایتا چند ساعته انجام میشه، یعنی درست زمانی که خسته از ناکامی های گذشته و مصمم برای تغییر آینده قلم به دست میگیریم و با خودمون میگیم که این دفعه با دفعه های قبل فرق داره. غافل از اینکه وقتی موقع عمل میرسه (مخصوصا هر چه قدر هم که از زمان برنامه ریزیمون فاصله می گیریم) کلی روزمرگی و اتفاقات پیش بینی نشده رو سرمون آوار میشه و یادمون میره که چه خیالاتی داشتیم.
من خودم به شخصه سعی میکنم هر دفعه این خطا رو کمتر کنم . راستش شاید اصلا یکی از دلایلی که باعث میشه علی رغم شکست خوردن در برنامه های قبلی باز هم از برنامه ریزی نا امید نشم، همین قانع کردنِ خودم به این باشه که الان چیزایی میدونم که قبلا نمیدونستم ! هر چند که در حال حاضر که دارم این نظر رو مینویسم به میزان خطای مطلوب و قابل اغماض نرسیدم و کمیتم تو این مورد هنوز میلنگه.
البته به نظرم این وسط باید یه نقطه تعادلی وجود داشته باشه که برنامه ریزیمون با وجود واقع گرا بودن تا حدودی نیز چالش برانگیز باشه. به نظرم یه مقدار بی انصافیه که به نفع عملی شدن تمام و کمال برنامه ریخته شده توانایی های خودمون رو تحقیر کنیم و یادمون بره که نفس برنامه ریزی برای نیل پیدا کردن به سوی اهدافیه که باعث رشد توانایی ها ما میشه!
برنامه ریزی برای رسیدن به اهداف = برنامه ریزی برای رسیدن به نقطه ای در تاریکی می باشد.
تنها راه برای رسیدن به اهداف، و به صورت مطمئن با درصد بالا کمک گرفتن از یک راهنما که ان مسیر را طی کرده و یا الگو گرفتن از آنها می باشد. از افراد مطمئن کمک بگیرید.
سلام دوستانِ عزیزم؛
یکی از چیزایی که همراه یا حتی قبل از برنامه ریزی لازمه اینه که موضوعات رو “ثبت کنیم”. کارهایی که انجام خواهیم داد، یا کارهایی که انجام داده ایم، یا کارهایی که انجام نداده ایم. یه مشکلی که من دارم اینه که به طور منظم چیزهایی رو ثبت نمی کنم، چند بار شده که این کار رو در مدت های کوتاهی انجام بدم، نتایج نسبتا خوبی هم گرفته ام، ولی هنوز به صورت عادت برام در نیومده.
اتفاقا همین امروز که تصمیم گرفتم یکم عملکردم رو ارتقا بدم و بهره وریم رو افزایش بدم، شاید اولین چیزی که به ذهنم رسید همین عادتِ “ثبتِ منظمِ کارها” بود که باید توی خودم به وجود بیارمش.
موضوع دیگه ای که نسبت بهش آگاهی دارم و باید بیشتر درباره اش تمرین کنم اینه که موقعِ عمل به برنامه ام خیلی به برنامه ام فکر می کنم! به جای تمرکز روی کار، به این فکر می کنم که یک ماه دیگه، یا یک سال دیگه چقدر به هدفم نزدیک شده ام و …. یک جور مشکلِ تمرکز، نوعی وسواس فکری، چیزی که باعث می شه از “غرق شدن در کارم” باز بمونم و بهره وریم خیلی پایین بیاد. البته این مشکل شاید مربوط به برنامه ریزی نباشه، و در مرحله ی عمل بشه راجع بهش بحث کرد.
کمال گرایی یکی از مشکلات اصلی من در برنامه ریزی است و به دو صورت ظهور می کند:
اول اینکه هدف مورد نظرم را خیلی بالا و دست نیافتنی می گیرم و برای این هدف بزرگ، شروع به برنامه ریزی با یک وسواس غیر قابل وصف می کنم. همین که کمی پیش می روم خودم خسته می شوم و قید برنامه ریزی را می زنم و اصولا استارتی به برنامه ام خورده نمی شود.
دوم اینکه اگر حالت اول پیش نیامد و من موفق شدم برنامه ریزی ام (نه اجرای برنامه ام) را پیش ببرم، در لابلای برنامه ریزی، هزار تا کار نکرده به یادم می افتد و همین کمال طلبی باعث می شود چند تا از کارهای نا تمامم را هم به داخل برنامه ام بچپانم تا حس رضایت بر من حاصل شود. تکلیف آخر و عاقبت چنین برنامه ای هم از همین الان معلوم است!
اگر در طول اجرای برنامه ریزی چندین بار اتفاقاتی ناخواسته باعث ایجاد فاصله در برنامه هایم شود، سریع دلسرد می شوم و دیگر نمی توانم مثل قبل برایش انرژی بگذارم .
صبور بودن به نظرم یکی از عواملی است که می تواند به من کمک کند تا با آرامش برنامه هایم را به جلو ببریم و طولانی شدنش هم اذیتم نکند .
تعهد زیاد داشتن در برنامه ریزی هم یکی دیگر از عواملی است که باعث خستگی ام می شود . بطور مثال پارسال برنامه ریزی سه ماهه ای داشتم تا 90 درس زبان انگلیسی را بخوانم و متعهد شده بودم که اگر فاصله ای مابین درسها افتاد فردای آن روز از یک درس عقب تر شروع کنم به خواندن، تا مطالب قبلی فراموشم نشود . به همین خاطر بعد از گذشت 5 ماه فقط من 80 درس خوانده بودم ( پدرم مریض شده بود و من به مدت چند ماه درگیر کارهای بیمارستان بودم ). همین تعهدم باعث شد که از تفریح و استراحتم بزنم تا جبران عقب افتادگی ام باشد ولی خستگی بوجود آمده از این موضوع موجب شد تا 10 درس باقیمانده را نخوانده رها کنم و در آن سال دیگر طرف زبان نروم.
پی نوشت : محمدرضای عزیز! چه خوب می شد از تجربه تان در مورد عمل کردن به مفهوم power hour که از کتاب ultimate sales در صفحه اینستاگرامتان نوشته بودید، برایمان می گفتید. من آن زمان به مدت دو سال برای تمام ساعت هام برنامه ریزی داشتم و اونهمه برنامه انگار دست و پاهام را بسته بود و احساس رهایی نداشتم. خوندن همون چند خط از کتاب، در صفحه تان باعث شد تا من برنامه ام را عوض کنم و 1 ساعت برنامه ریزی برای مهمترین کار را، اجرایی کنم. با این که قواعد کار را نمی دانستم اما بار سنگینی را از روی دوشم برداشت و الان حال خوبی نسبت به اجرای آن دارم . اگر صلاح دانستید و برایتان مفید بوده، دوست داشتم نظر شما را در این مورد بدانم. میدونم این زیاده خواهیه ولی بگذارید به حساب کنجکاویم.
با تشکر فراوان
سکینهی عزیز.
همونطور که در جواب آنت عزیزم نوشتم، جنس بحث Power hour و بحث اختیار حداقلی، یه جورایی شبیه و نزدیکه. حتماً در این سلسله بحثها بهش برمیگردیم و در موردش حرف میزنیم و اونجا میشه بیشتر بحث کرد و مثال زد. میتونیم با همدیگه حسابی حرف بزنیم و فکر کنیم ببینیم راهکارهای اجراییش توی زندگیمون چیه.
قسمت شوق تو برنامه ریزی برای من پر رنگتر از قسمتهای دیگر است. مثل رستوران سلف سرویس رفتن ما ایرانیا که از همه چیزایی که خوب میدوننش بیشترین مقدارو برمیدارن و اعتماد بنفس و گرسنگیشون رو توی لحظه انتخاب خیلی بیشتر از حد واقعی در نظر میگیرن ، عمل میکنم . بعد یه توک به هر کدوم میزنم و رهاشون میکنم . احتمال میدم اگر اهدافم رو به هدفهای کوچکتر تقسیم میکردم میتونستم بهتر عمل کنم.
۱- چون به موقع تصمیم های درست نگرفته ام الان مجبور به پذیرش موقعیتهایی هستم که مطلوب من نیستند، به همین دلیل از برنامه ریزی فرار میکنم.
۲- تصور و پیش بینی درستی از آینده ندارم، همه چی مبهم و تاریک به نظر میرسه، برای همین نمیدونم اصلا هدف گذاری صحیح چی هست که بخوام براش برنامه ریزی هم بکنم.
۳- کلا چون تحت فشار مشکلات متفاوت و زیادی هستم و به اصطلاح در چند جبهه دارم میجنگم، انرژی اجرای برنامه رو ندارم.
۴- انگیزه و امید کافی برای برنامه ریزی ندارم، گاهی فکر میکنم شاید الان زمان رها کردن باشه و قرار نیست هر تلاشی و برنامه ای به نتیجه برسه و بهتر به همین رکود موجود راضی بشم.
۵- کسی کنارم نیست که بتونم روش حساب کنم برای اجرای برنامه هایی که گاهی تنهایی به نتیجه نمیرسن با توجه به روحیه خراب این روزهای خودم.
۶- گاهی هم فکر میکنم منابع مالی برای اجرای برنامه ندارم.
سلام
در برنامه ریزی نوع انگیزه برای هر فردی معنای متفاوتی داره.
در حوزه فعالیت کاریم بعد از برنامه ریزی ،معمولا با تشویق انگیزه نمی گیرم ،بلکه با تحقیر انگیزه من تقویت میشه.
مواردی که به ذهن من میرسه :
– تشخیص نادرست از ظرفیت خود داشتن (مثلا فکر میکند که توانایی 4 ساعت راه رفتن رو دارد ولی در عمل بعد از 1 ساعت دیگه رمقی برایش نمانده) . این ظرفیت میتواند فیزیکی ، ذهنی، مالی و چیزهای دیگر باشد.
– برنامه ریزی عجولانه ، احساسی و بدون مطالعه
– تنبلی ، تمایل زیاد به وقت کشی و کار نکشیدن از مغز به مدت طولانی باعث میشود جسم فیزیکی و مغز انسان زود خسته شود و نتواند او را در انجام کار برنامه ریزی شده یاری کند. (بیشتر منظورم شخصی هست که اکثرا بی برنامه بوده و ناگهان بخواهد با برنامه پیش برود)
– گاهی برخی اتفاقات پیش بینی نشده در زندگی (مثل بیماری های شدید) باعث میشود وقفه ای در انجام برنامه بیفتد. برای برگشتن به برنامه باید انرژی و زمان زیادی صرف شود تا مجددا در خط درست بیفتیم . این مورد زیاد برای خودم پیش آمده و من را از برنامه هایی که داشتم عقب انداخته.
سلام
من اغلب تو کارام برنامه ریزی دارم، اما از برنامه ریزی زیاد خوشم نمی یاد و دلیلش اینه که در دنیای واقعی ممکنه ما با حوادثی روبه رو بشیم که اونها رو پیش بینی نکردیم به این دلیل که قابل پیش بینی نبودن و یه دلیل دیگه هم اینه که از مسائلی که یک دفعه پیش میاد برام هیجان انگیزه و این هیجان رو دوست دارم و بعضی مواقع هم هست برای خیلی از چیزها بار ها و بارها برنامه ریزی می کنم ولی درست نمی شه به گونه ای که دیگه اصلا نمی دونم چی کار کنم…….
معلم عزیز محمدرضا شعبانعلی
سلام
” بسیاری از خواسته های ما در زندگی از جنس سبک زندگی است نه هدف. داشتن شغل، خانه، همسر،فرزند، پول”
این یکی از پست های شما در صفحه اینستا است.
برای من گاهی دیدن گامهای رسیدن به هریک از اینها مبهم هست .
گاهی هم هدف هایم برای خودم نیست من زیر فشار بیکاری با وجود فارغ التحصیل در ارشد یکی از دانشگاه ها خوب ،زیر فشار نگاه خانواده و دوستان برای خودم هدف می گذارم پیش می روم اما در میانه راه رهاش می
کنم وقتی این تجربه تکرار می شه دیگه خود برنامه ریزی برایم کار لذت بخش و تنیجه آوری نیست انگار دچار درماندگی آموخته شده می شوم.
پی نوشت: من هر زمان به اینستا سر بزنم به صفحه شما می آیم و پست ها را می خوانم، بعضی ها رو بارها و البته برای فهم بعضی دیگه شاید سالها؛ چقدر خوبه که یه روز شما اونجا بودید.ممنون که هستید.
بامهر
حسینی
دوست خوبم. شاید براتون جالب باشه که تقریباً نیم ساعت قبل از خوندن این صحبت شما، سری به اکانت متروکهی اینستاگرامم زدم و داشتم مطالبش رو یادداشت برداری میکردم.
چون اونجا دو کلمه نوشته بودم و رد میشدیم. نه من حوصلهی نوشتن داشتم (و همینطور فضای نوشتن) و نه در زیر اونها، فضایی بود که بقیه بتونن به شکل درست و کامل حرف بزنن و صحبت کنن.
کلاً حذف امکان قرار دادن هایپرلینک در اینستاگرام (که کوین سیستروم روی اون تاکید هم داره و به نظرم قابل درک هم هست، چون میگه ما اینجا فضای آموزشی یا Content Cloud و ابر محتوا نداریم که هر کسی از جایی به جای دیگه ارجاع بده، اینجا یه شبکه از محتواهای کوتاه مستقله) نشون میده که اون فضا برای این بحثها نیست و خالقانش، هدف دیگری را برای خلق آن انتخاب و طراحی کردهاند.
در بین مطالبی که از روی اکانت اینستاگرام برداشتم، یکیش همین جملهای بود که شما نقل کردید و برای خودم نوشتم که: حتماً در موردش طی این برنامهی تا نوروز، صحبت کنیم.
الان دیدن اون جمله در اینجا برام خیلی هیجان انگیز بود.
ضمناً از لطف و محبت بیدریغ شما متشکرم و امیدوارم همیشه از این محبت، بهره مند بمونم.
برای من مهم ترین بحث همون عملی نشدن برنامه و ضربه خوردن اعتماد به نفس هستش اما یه نکته دیگه هم هست که شاید دقیق و علمی نباشه اما من وقتی برنامه ریزی می کنم انگار زمین و زمان متحد میشن تا خرابش کنن.
علت هایی که به ذهن من می رسه:
– گاهی وقتها برنامه ریزی ما مثل این می مونه که بخواهیم یک شی دو متری رو در یک فضای یک متری قرار بدیم. کارهای مختلفی رو برای یک روز در نظر میگیرم که زمان خیلی بیشتری برای انجامشون لازم هست نسبت به زمانی که در اختیار داریم. پس بهتره که واقع بینانه برنامه ریزی کنیم و برای برنامه ریزی هم استراتژی داشته باشیم و از یه سری کارها و علایقمون به نفع کارهای دیگه بگذریم.
– گاهی هم بدون توجه به خصوصیات شخصیمون برنامه می ریزیم. این مساله به نظرم خیلی مهمه, دوستان هم اشاره کرده بودند, بعضی افراد اگه برنامه هفتگی داشته باشند موفقتر هستند و به صورت روزانه نمیتونن برنامه بریزن. و یا یک عده یکی دو ساعت وقت آزاد و بدون انجام هیچ کاری باید در برنامه روزانه شون داشته باشند, اما یه عده دیگه برعکس تمام ساعات روز رو برنامه ریزی میکنند و مثلا یک روز آخر هفته رو آزاد میگذارند. پس توجه به خصوصیات شخصیمون به نظرم میتونه خیلی کمک کننده باشه.
– هنگام برنامه ریزی این رو در نظر بگیریم که ممکنه شرایط و اتفاقاتی پیش بیاد که برنامه مون رو مختل کنه. اینطوری وقتی برنامه مون به اجبار عوامل بیرونی خوب پیش نرفت دلسرد نمیشیم. و برای همین به نظرم در نظر گرفتن یک وقت آزاد در برنامه, چه در طول روز و چه در آخر هفته, میتونه برای جبران وقفه های پیش آمده موثر باشه.
سلام
* نداشتن هدف
*کوتاه مدت و مخصوووووصا بلندمدت
* ناامیدی/ترس از آینده (البته این واژه ی شیکی ه که به جای “تنبلی”، “بی انگیزگی”، و … به کار میره ولی عمدتاً توجیه)
* مبهم بودن آینده (این منطقی تره از نظر من)
* اتلاف وقت (اجازه ی برنامه ریزی/ اجرای برنامه ریزی رو نمیده)
* نگنجاندن وقت های تفریح و مواردی که در زندگی مان هست در برنامه >>> شکست برنامه
* اهداف نامتناسب >>> شکست برنامه
* عدم اولویت بندی >>> شکست برنامه
*
*
*
* سخت بودن اندیشیدن و فرار از آن
سلام محمد رضا جان
تمسخر دیگران و مایوس کردن دیگران و سنگ اندازی و اطرافیان سعی میکنند دلسرد مان برای برنامه ریزی کنند.
شرایط محیط باعث عدم برنامه ریزی و اقدام برای هدف می شود. البته نقش شخص و خود فرد هم موثر است که برنامه ریزی که انجام داده اجرا نکند و به حرفهای دیگران گوش دهد که می گویند فلان کار نمی شود.
البته من تلاش کردم که به این حرفها اهمیت ندهم حتی اگه یک اپسیلون هم بتوانیم به حرفهای دیگران برای نرسیدن به هدف گوش ندهیم اقدامی جهت برنامه ریزی برداشته ایم.
فقط یک کار مشخص را در یک روز مشخص انجام باید داد.
http://rezaalamir.ir
باتشکر
برنامه ریزی و هدف گذاری ، یک پیگیری مداوم میخواد که من احساس میکنم تو پیگیر بودن ضعیف عمل میکنم.
تو یه مسیر بودن واسم سخته و سریع حواسم به مسیرهای دیگه پرت میشه بعد با خودم میگم نکنه از اول این هدف من نبوده و تو انتخابش اشتباه کردم و..
که اگر سر انتخابم بمونم همش نگاهم به مسیرای دیگه ست ، اگر هم نمونم احساس گناهش که یه کار دیگه هم ول کردی به حس های بد قبلی اضافه میشه !
معمولا توقع ام از خودم زیاده و اگر یک کارو مطابق برنامه ریزی انجام دادم سریع به خودم یاداوری میکنم زیاد خوشحال نباش چون اون یکی کارتو طبق برنامه هنوز انجام ندادی.
*احساس میکنم اعتمادم به خودم واسه برنامه ریزی کردن کم شده.
* فکر به برنامه ریزی کردن بهم اضطراب میده.
*برنامه ریزی گیجم میکنه یعنی هم حس خیلی خوب میتونه بهم بده زمانی که* کامل* مطابق برنامه عمل میکنم .هم یک حس بد زمانی که کار ناقص باشه.
که در نهایت به جایی میرسم که ترجیح میدم کار ناقص رو نداشته باشم و کلا بیخیال برنامه بشم…
من فکر میکنم ذهن من ، کلا با برنامه ریزی و هدف گذاری “درست” نااشناست.
به خاطرهمین جدیدا به یک دوست که بیشتر اوقات مطابق برنامه عمل میکنه و در نهایت خوشحال هم هست ،
نزدیک شدم به نحوه ی انتخابهاش وبرنامه ریزی کردنش دقت میکنم.
ان شاالله که اون هم یک تاثیری بذاره.
سلام
این موارد هم به ذهن من رسید:
* من توی تخمین مناسب زمان کارها ناتوانم.
* من تو تشخیص اولویت کارها توانایی ندارم.
* اگه برنامه ریزی کنم و موفق نشم حالم بد میشه. اینجوری حداقل یه بهونه همیشه دارم.
* وقتی که برای برنامه ریزی میخوام اختصاص بدم خیلی طولانی هست و حوصله فک کردن طولانی رو ندارم.
* هردفعه برنامه ریزی کردم موقع اجرا یادم رفته به برنامه نگاه کنم. پس بیخیال برنامه ریزی.
* وقتی شروع میکنم به برنامه ریزی اینقدر کار مینویسم که توی اجرا حسابی خسته میشم.
* اگه بخوام اینکار رو کنم همیشه باید یه دفترچه همراه خودم داشته باشم همه جا.
سلام
گاهی اوقات هم تو برنامه ریزیهامون انقدر کار نکرده رو جا میدیم که دیگه واقعا نمیشه به بعضیاش رسید.
برای شخص من مواقعی پیش اومده که کنترل اوضاع بیرونی از دست من خارج بوده، و مجبور شدم وقتم رو برای چیزهای دیگه صرف کنم و همه اش از برنامه عقب افتادم مخصوصا در مورد یک کار خاص ،و چندین بار این اوضاع تکرار شده و همه اش یه اتفاق بد افتاده من نتونستم به کارام برسم، الان هر وقت میخوام برم سراغ اون کار ترس و استرس میاد سراغم و انجامش نمیدم 🙁
ولی خب قبلا که اینطوری نبود، همیشه با شوق برنامه ریزی میکردم و رو برگه مینوشتم، و این کار برام ارزشمند بود و طبق برنامه هم پیش میرفتم و همیشه موفق بودم حداقل از نظر خودم، اما الان متعهد بودن به برنامه هام با توجه به اینکه زمانم دست خودم نیست و بعضی روزها اتفاقی پیش میاد و زمانم دیگه برای خودم نیست، سخت هست، و اون اثر روانی که ذهنت درگیر بقیه مشکلات باشه خیلی برام تاثیر گذار بوده. شاید هم من مدیریت زمان و احساسات و استرس رو خوب بلد نیستم
برنامه ریزی برای من یک تفریح خوب دوران کودکی و نوجوانی بود. لذت می بردم و خیلی از کارهام عملی می شد . اما با گذشت زمان هر چه برنامه ریزی می کردم بیشتر از هدفم دور می شدم و من موندم و آرزوهایی که محقق نشد. و امروز در دایره سرگردانی چه باید کرد در آستانه یک فروپاشی عظیم درونی هستم. امروز نه هدفی هست و نه برنامه ریزی که بتونه من رو به هدف برسونه.
من فکر میکنم، یکی از علل رابطه عاطفی نامناسب با برنامهریزی این است که:
برنامهریزی انرژی و انگیزه را از بین میبرد؛ وقتی تنها به هدف(پایان راه) فکر میکنیم در ما شور و شوق و انگیزه به وجود میآید اما وقتی سعی میکنیم تمام مراحلِ این راه را ترسیم و تصور کنیم، انگار که کل آن راه را رفتهایم، ناخودآگاه انرژی و انگیزهی رسیدن به هدف رنگ میبازد و ما میمانیم و خستگیِ راهی که طی نشده!
برنامه ریزی خوب است.
حداقال این رو همه ی کسانی که بیرون از خود من هستن بهم پیشنهاد میکنن؟؟!!
من هم عاشق این هستم که هر سال قبل از عید بیام هدف های اون سالم رو بنویسم.ان را تکه تکه یه ماهه کنم بعد هم کوچک تر و همگام با ان به جلو حرکت کنم ولی گاها پیش میاید که نتوانم به آن ها برسم. دلیل این نرسیدن به هدف هایی که میخوام برسم را به چند دسته تقسیم میکنم:
۱)از اولویت خارج شدن آن هدف(مثلا تصمیم میگیرم که این هدف را داشته باشم که در جایگاه شغلی که هستم پیشرفت کنم و به سمت بالا تری در سازمان دست پیدا کنم اما در ماه دوم نتیجه میگیرم اگر الان مطالعه بیشتری در حوزه ی مدیریت انسانی داشته باشم حس بهتری پیدا میکنم
۲)اجبار به انجام کاری خلاف هدفت(به عنوان مثال در اول سال تصمیم میگیرم در جمع هایی که حس بدی در من ایجاد میکنه شرکت نکنم.ولی ترس از خدشه دار شدن ارتباطاتم با کسانی که رابطه داشتن با انها برایم مهم است و حضور نداشتنم در این جمع ها موجب این اتفاق میشود.پس منافعم ایجاب میکنه در این جمع ها حضور پیدا کنم)
۳)تنبلی و پشت گوش انداختن و گفتن:(حالا اشکال نداره یه کاریش میکنم بعدا دو برابرش رو انجام میدم) دلیل این اتفاق شاید این است که احساس میکنم که انگیزه ی زیادی برای آن کار ندارم و نسبت به آن بی تفاوت هستم در حقیقت هدفم اولویت زندگیم نیست.
۴)از بین رفتن زیر ساخت رسیدن به آن هدف(قصد دارم قهرمان یک رشته ورزشی بشم و برنامه ریزی تمرین و … ولی پزشک معالجت میگوید:نمیتوانی تمرین کنی)
البته این هایی که نوشتم دلایل نرسیدن به اهداف برنامه ریزی شده بود وخیلی مربوط به تمرین این درس نبوده شاید دلیل این که به برنامه ریزی علاقه نداریم ترس از تکرار این اتفاقات و نرسیدن به اهدف برنامه ریزی شده باشه.
و در خود من رسیدن به هدف هایم من رو دلزده میکنه و احساس میکنم خب این هم تموم شد.ولی چیزی مهمهی نبود؟؟!! و یه روشی که الان انجام میدهم اینه که وقتی به هدفی میرسم میزلرمش کنار و فراموشش میکنم.
برنامه ريزي را دوست نداريم، شايد چون:
1) فقط قسمتي از ذهن، ما را به آن تشويق ميكند…
2) بقيه وجودمان از آن گريزان است…
3) محيط و شرايط تا حدود زيادي غير قابل پيش بيني و بي برنامه به پيش ميروند…
4) محيط و شرايط و خانواده و دوستان و اطرافيان و… تا حدود زيادي بي برنامه و حتي گاهي ضد برنامه هستند…
5) يك دست صدا ندارد…
6) گاهي منجر به انزواي ما ميشود…
7) واقعيت هميشه با حقيقت تفاوت عمده دارد…
8) اميد، انگيزه، روحيه، شور، نشاط، هدفمندي، تلاش و سختكوشي به خاطر شكستها بسيار كمرنگ شده است…
9) هيچ تضميني براي يك لحظه بعد زندگي وجود ندارد…
10) ابهام ها و ترديدها هميشه از نيمه راه برنامه ها چنان خسته و مايوسمان ميكنند كه منجر به رهاكردن برنامه ميشوند…
( ادامه دارد… )
سلام
همان طور که امر فرمودید دلایل عدم رابطه ی خوب با برنامه ریزی از نظر خودم رو می نویسم:
به نظرم یکی از دلایلش اینه که من دقیقا نمیدونم چطور باید برنامه بریزم و هر هدفی چه منابعی نیاز داره. خیلی از وقت ها در انتخاب هدف دچار خطاهای بزرگی میشم که عملا حتی قبل از برنامه نوشتن هم اجرای برنامه ای که هدفی مشخص نداره یا منابع کافی برای رسیدن به هدف وجود نداره محکوم به شکست هست.
برای مثال من وقتی مطلب شما در مورد هدف گذاری در سال جدید رو خوندم متوجه شدم که چقدر سبک هدف گذاری فرق داره و چقدر در تحلیل نتایج دچار خطا میشم. اینکه سه سبکهدف گذاری از عددی یا مهارتی و سبک زندگی رو اونجا بیان کرده بودید خودش نشون دهنده اینه که باید الفبای برنامه ریزی رو بلد باشیم تا بتونیم برنامه ای روشن بنویسیم.
یکی از مسائلی که الان به ذهنم میرسه اینه که بعد از ریختن برنامه و اجرای چند قدم اولیه در اجرای بقیه برنامه سست میشم. مثل این میمونه که فکر کنم من دیگه میتونم به برنامه عمل کنم پس بهتره به فرض مثال فعلا بذارمش کنار و بعد دوباره برم سراغش. نوعی مالکیت که در نهایت منجر به بی انگیزگی میشه.
موانع اجرای برنامه هم یکی دیگه از این عوامل هست. برنامه ای ریخته میشه و به هردلیلی که تحت کنترل ما هست یا نیست یه بخشی از برنامه اجرا نمیشه، همین تمام شور و شوق اجرای برنامه رو میگیره ، مخصوصا در قدم های اولیه این عامل اجرا نشدن برنامه خیلی تو ذوق میزنه.
عدم شناخت هم میتونه مسئله ی دیگه ای باشه. عدم شناخت انسان از خودش و توانایی هایی که داره معمولا باعث میشه خیلی زود بخواد پیشرفت کنه و جلو بره و موفق بشه. شاید موفقیتی که من در یک سال انتظارش رو میکشم به 5 سال تلاش نیاز داشته باشه و عدم توجه ناآگاهانه من به این موضوع باعث بشه بعد از گذشت یک سال -به فرض اینکه برنامه ای رو اجرا کرده باشم و وسط های راه پشیمون نشده باشم- کلا بی خیال ادامه بشم و راهی که اومدم به نتیجه نرسه. این باعث میشه نه تنها بخشی از تلاش ها بی نتیجه بمونه بلکه همین تلاش های بی نتیجه غل و زنجیری به دست و پای ما بشه و مانع از هدف های جدید و برنامه ریزی های جدید میشه
1- قادر نیستم یک برنامه ریزی متناسب با “توان” خودم انجام بدم: در برنامه ریزی های گذشته ام دو اتفاق افتاده است: یا آنچنان برای انجام برنامه، فشار کشیدم که از پا افتادم و خاطره ای تلخ از آن بجا مانده. یا با لیستی از کارهایِ نکرده مواجه شدم که اعتماد به نفسم را مخدوش کرده.
2- احساس می کنم با برنامه ریزی به “ماشین انجام کار” تبدیل می شوم. وقتی برنامه ریزی می کنم احساس می کنم روحیه انسان بودن را از دست داده ام و تبدیل به یک ماشین -از قبل برنامه نویسی شده- شده ام که هر روز، باید یک سری کار تکراری انجام بدهد. این بسته شدن دست انسان، حالم را بد می کند.
3- وقتی برنامه ریزی می کنم، هی، باید آنرا تغییر دهم. نمی دانم سواد من کم است یا گزینه ها زیادی که با آنها مواجهه می شوم یا اینکه هر بار که فکر و ایده جدیدی می بینیم یا می خوانم، باعث می شود، متوالی، برنامه ام را بروزسانی کنم و این باعث سردرگمی من می شود. مثلا کتاب x یا مطلب y را قرار است بخوانم، قرار می گذارم هر روز، مقداری از آن مطالعه کنم. ناگهان با کتاب و مطلبی مواجه می شوم که چندین برابر مهمتر است. پس، کتاب و مطلب قبلی رها می شود و …
4- با توجه به آینده مبهم، تا الان برنامه بلند مدت، بروی کاغذ نیاوردم و بیشتر در حد هفتگی برنامه ریزی کردم که اونم دچار مشکلاتی که گفتم شده.
برنامه ریزی برای من کار هیجان انگیزی است. از کودکی هم بوده است.
مثلا همیشه صفحات کتاب را در زمان مطالعه یک صفحه ضرب می کردم تا زمان کل را محاسبه کنم و …
ولی هیچوقت نتوانستم در چارچوبی خودم طراحی کرده بودم قرار بگیرم.
مشکل اینست که برنامه ریزی هایم اجرایی نیست و خیلی تخیلی است و در عمل دچار سردرگمی می شوم و در نهایت برای خلاصی از فشار برمی گردم به روند “طبیعی” و معمولی زندگی
من فکر میکنم یکی از مشکلات اصلی قبل از برنامه ریزی (که اغلب نادیده گرفته میشود) بحث هدف گذاری است. ما معمولا برای تعیین بزرگترین اهداف زندگی (که گاهی قرار است تمام عمر ما را پوشش دهند) کمترین زمان را صرف میکنیم. اهداف بر پایه احساسات و در کمترین زمان شکل میگیرند و بعد انتظار داریم ذهن ما به چنین هدفی (و متعاقبا برنامه ریزی جهت رسیدن به آن) برای یک بازه زمانی طولانی پایبند باشد.
در کنار برنامه ریزی های عمل نشده هرکدام از ما کوهی از اهداف سست و نیمه رها شده داریم …
برنامهریزی خوبه، حداقل من این باور رو دارم که برنامه ریزی خیلی خوبه، اما برنامه ریزی که تحت تاثیر جو اون لحظهای که داریم برنامه خودمون رو مینویسیم، همه چیز خوب و آروم به نظر میرسه. اما وقتی وارد عمل میشیم شرایط جور دیگه خواهد بود.
اون موقع تکلیف چیه؟ قید برنامه رو بزنیم و با شرایطی که توض هستیم خودمون رو وفق بدیم.
ولی خوب یه راهکار دیگه هم میتونه به ما جواب بده، اونم اینکه تجربیاتی که توی برنامهریزی کسب میکنیم رو برای سریهای بعد نگه داریم و برنامهریزی رو با دادن آزادی بیشتر به خودمون انجام بدیم.
” هر بار برنامه ریزی میکنم و عملی نمیشود، عزت نفس من خدشه دار میشود. همان به که، رهایش کنیم تا هر چه میخواهد پیش آید.”
این مهمترین دلیل اصرار نکردن بر برنامه ریزی برای شخص من است. پس از عمل نکردن به برنامه ها حس بسیار بدی نسبت به خودم پیدا میکنم. نتیجه این اتفاق، یک هدفگذاری بلند مدت کلی و تا حدودی مبهم است که طبیعتا به نتیجه درخشانی منتهی نمیشود.
علت های شخصی که خودم داشتم که باعث شد از برنامه ریزی زده بشم :
یکی از این علت ها زمانی بود که برای رسیدن به یه هدف خاص خیلی خوب برنامه ریزی میکردم و هدفم رو هم خیلی ها میدونستن. این عمومی بودن هدفم یه فشار شدیدی رو بهم وارد کرد که اگر به هدفم نرسم از نظر دیگران شکست خورده هستم. هر چند به هدفم رسیدم ولی بار روانیش خیلی اذیتم کرد. به علاوه این که هر چقدر هم خوب برنامه ریزی میکردم باز هم یک سری جاها نمیتونستم عملیش کنم و فشار بیشتر و بیشتر میشد.
الان که نگاه میکنم میبینم یک خورده هم برنامه ریزی رو فقط مخصوص اون هدف خاص میدونستم و همیشه با خودم میگفتم به هدف که برسم دیگه راحت میشم و برنامه ریزی نیازی نیست.
دلایلی که دیگران میارن و من هم علاوه بر دلایل بالا خودم رو باهاش قانع میکردم این بود که توی دنیای امروز که سرعت تغییرات زیاده برنامه ریزی عملن بیهوده هست و نباید به یک برنامه خاص پایبند باشیم.
لی قت ها هم فقط میشنوم که برنامه بد بهتر از برنامه نداشتنه ولی زیاد قانعم نکرده.
– یه زمانی عاشق این بودم که برنامه های بلند مدت بریزم و اونها رو لینک کنم به برنامه های میان مدت و کوتاه مدت و . . . تا برسه به برنامه های روزانه ام . و هر کدا م اش را که انجام میدادم یه تیک کنارش میزدم یا اینکه روش خط می کشیدم که خیالم راحت بشه انجام شده ، این تیک زدنه برام یه لذت خاصی داشت ولی الان دیگه نداره
– برنامه ها و اهدافم را مکتوب می کردم ، و مثل یه سند معتبر ازش نگهداری می کردم ، حتی می دادم صحافی برام پرس اش می کرد و در حد شاهرگ ام بهش متعهد بودم ولی دیگه اون تعهد ها را حس نمی کنم ، چون : یا خیلی هاش عملی نشدن – یا دیر عملی شدن – یا دیدم حتی اگه عملی هم بشه دیگه ارزش خودش را از دست داده و تاریخ مصرف اش رد شده . مثل محصولی که توی سوپر مارکت محل میبینی ؛ بسته بندی شیک و کیفیت مرغوبی داره ولی تاریخ مصرف اش گذشته
– گاهی هم فکر می کنیم که برنامه هامون هرچقدر که بخواهیم می تونه متنوع باشه و ابعاد مختلف وجودمون و یا کسب و کارمون را دربر بگیریه ، هرچند الان دیگه از این ذهنیت فاصله دارم ولی به گمانم این هم می تونه یکی از علت های رابطه عاطفی نامناسب با بارنامه ریزی باشه
ممنون
سلام!
برنامه ریز برای من یه جور تخلیه ی روحیه مثلا وقتی پر از امید به اینده و سرشار از انرژیم شروع میکنم به برنامه ریزی برنامه های بلند مدت کوتاه مدت روزانه حتی ریز ترین کارها من با برنامه ریزیم خودمو تخلیه میکنم و عمل به برنامم هم طبق گفته چند روز یا چند هفته بیشتر طول نمیکشه به نظر خودم چون بار احساسی برنامم زیاده اینجوریه و نمیتونم بهش خوب پایبند باشم!
ممنون از این سی گام دوست داشتنی که قراره با هم برداریم…
* من فکر میکنم یکی از دلایل دیگری که نمیتونیم با برنامه ریزی، رابطه عاطفی مناسب! برقرار کنیم، اینه که توانایی رویارویی با چالش هایی که در سر راه این رابطه قرار میگیره و واقعاً گاهی میتونه اجتناب ناپذیر باشه رو نداریم. دنبال یک مسیر صاف و سرسبز و آفتابی، با نسیمی روحبخش و گهگاهی هم بارونی که کمی هوا رو تازه کنه، و یک آفتاب گرم و روحبخش، تا حدی که فقط حالمون رو خوب کنه می گردیم. کافیه توی این مسیر، نسیم به باد تبدیل بشه. باد شدیدتر یا طوفانی بشه. هوا کمی سردتر بشه. بارون مثل رگبار روی سرمون بباره. آفتاب اونقدر شدید بشه که تنمون رو بسوزونه و … اونوقت توانایی مقابله با این چالشهای مسیر رو نداریم و به محض اینکه هر کدوم از اینها اندکی آزارمون داد، همه چی رو رها می کنیم و دوباره به دنبال یک مسیر صاف تر و آفتابی تر و سرسبزتر و آروم تر دیگری می گردیم و این داستان، همچنان ادامه خواهد یافت…
* من خودم تازگی ها یک راهکار خیلی ساده برای برنامه ریزی برای خودم پیدا کردم و امیدوارم بتونم موفق باشم و نتایج خوبی داشته باشه. من میام به صورت هفتگی (نه روزانه) برای خودم برنامه ریزی می کنم. به این صورت که روی یه کاغذ (توی دفتری که برای این منظور در نظر گرفتم، دو ستون می کشم. یعنی وسط کاغذ رو با یه خط کش یه خط می کشم. در ستون اول (سمت راست)، برنامه های این هفته ام رو می نویسم که از خودم انتظار دارم انجامشون بدم. و در ستون دوم (سمت چپ)، فقط یک کلمه رو می نویسم (با یک علامت سوال بزرگ)، و اون یک کلمه اینه: «دستاورد؟»
و خودم رو موظف می کنم که در برنامه ریزی های هفتگیم به شکلی اقدام کنم که در پایان هفته، ستون سمت چپ رو بتونم با «دستاوردهایی» از این برنامه ریزی، که بتونه راضی ام کنه، پر کنم. اگه دستاوردهای خوبی از برنامه ریزی اون هفته در پایان هفته نداشتم، سعی می کنم بشینم فکر کنم و ببینم کجاها خطا یا اهمال داشتم و ببینم روی کدام برنامه ریزی ها و کدام تصمیمهام باید بیشتر فکر کنم و سعی می کنم برای هفته ی آینده، اصلاحشون کنم و تلاش کنم تا دستاوردهای بهتر و موثرتری از برنامه ریزی هفته ی آینده ام در ستون سمت چپ کاغذ برنامه ریزی ام، خلق کنم. امید که موثر باشد…
شهرزاد عزیز
از سادگی برنامه ریزی شما و از نحوه بازخورد گرفتن تون لذت بردم و یاد گرفتم
“برای سادگی قبل از پیچیدگی پشیزی ارزش قائل نیستم ، ولی برای سادگی بعد از پیچیدگی حاضرم دست راستم را بدهم”
از کتاب : هنر یک استراتژیست
خوشحالم دوست عزیزم و خیلی ممنون از نظر لطف تون و از جمله ی زیبایی که نوشتید.
– من هم این متن زیبا از (کتاب رزم آور نور) پائولو کوئیلو رو به شما و بقیه دوستان خوبم تقدیم میکنم:
“رزم آور نور تصمیم خویش را به تأخیر نمی اندازد.
پیش از عمل، به کفاف تأمل می کند؛ آموزه ها، مسئوولیت، و وظیفه اش را می سنجد.
وقار خویش را حفظ می کند و هر گام را همچون مهم ترین گام، می سنجد.
لیک آن گاه که تصمیم می گیرد، پیش می رود.
دیگر تردیدی بر انتخاب خویش ندارد،
و اگر شرایط با پیش بینی او ناسازگار است، راهش را تغییر نمی دهد.
اگر تصمیمش درست باشد، در نبرد پیروز می شود، هرچند بیش از انتظار به درازا بکشد.
اگر اشتباه باشد، شکست می خورد و باید از نو بیاغازد، اما خردمندتر خواهد بود.
هر چه باشد، رزم آور نور، هرگاه آغاز کند، تا پایان پیش می رود.
رزم آور نور اعتماد می کند.
معجزه را باور دارد، پس معجزه رخ می دهد.
ایمان دارد که افکارش می تواند زندگی اش را دگرگون کند، پس زندگی اش دگرگون می شود.
می داند عشق را خواهد یافت، و عشق پیدا می شود.
گاه مأیوس می شود، گاه ضربه می خورد.
و می گویند: “چه ساده دل!”
لیک رزم آور می داند که ارزش رنج او را دارد. هر شکست، دو پیروزی به همراه دارد.
آنان که اعتماد می کنند، این را می دانند.
رزم آور نور، همانند آب عمل می کند و در اطراف موانعی
جریان می یابد که با آنها مواجه می شود، و گاه مقاومت به
مفهوم نابودی است و او تسلیم شرایط شده و در اینجاست
که قدرت آب نهفته است!
هیچ چکش یا چاقویی قادر به نابودی اش نیست، و قوی ترین
شمشیرها از خراش دادنش عاجز است.”
من مدتی با دفتر برنامه ریزی درس میخوندم. زیاد باهاش راحت نبودم اما چون همه پیشنهادش میکردن من تبدیل شدم به یه آدم متعهدی که باید از دفتر برنامه ریزی استفاده کنم و به فلان ساعت مطالعه برسم! فقط ادای برنامه ریزی در می آوردم! اما به نظرم اگه آدم از ته وجود به این درک برسه که وقت کمه و کار زیاد و رسیدن به اون هدف بسیار مطلوبه و خواستنی مغر به طور اتوماتیک بهترین برنامه ریزی رو بهت میده!
پایه و اساس برنامه ریزی هر چه باشه اما مطمئنم تعهد صرف نیست! اگه منطق و احساس قوی پشت برنامه ریزی باشه تعهد خود به خود به دنبالش میاد
“شرایط مبهم” رو به خوبی درک میکنم در مورد خودم این مورد اکثر اوقات به برنامه ریزی هام گند میزنه، و وادار می کنه که سبک زندگی “باری به هر جهت” رو در پیش بگیرم، علاوه بر این چیز دیگه ای که برنامه ربزی رو برام سخت میکنه تعریف دقیق از هدف و روش رسیدن به اونه،هدف های بلند مدت و صرف زمان طولانی برای به ثمر رسیدنشون در من اضطراب ایجاد میکن،نوشتن برنامه با جزئیات کامل طاقت فرسا و خسته کننده است که همیشه ازش فراری هستم.
علت اصلی که من اکثر اوقات برنامه ریزی نمیکنم، برنامه های شکست خورده قبلیه. تا دو سال پیش برنامه هام بخاطر کمال گرایی زیاد به شکست میخورد. سطح انتظارم رو پایین آوردم ولی همچنان با ترس و لرز واسه خودم برنامه می چینم. متاسفانه پس زمینه ذهنم ثبت شده “اینم شکست میخوره”!
تو این چهارسال دانشجویی هم بی انگیزگی بدی رو تجربه کردم و برنامه ریزی هام گاهی بخاطر اینکه اراده و انگیزه ای برای انجامش وجود نداره، بعد از دو سه روز کنار گذاشته میشن.
در کل وقتی حجم کارهام زیاد میشه بصورت ناخودآگاه از برنامه ریختن فرار میکنم. ترجیح میدم اگه نتیجه خراب شد این بهونه رو داشته باشم: اگه برنامه ریخته بودم احتمالا به نتیجه میرسید. عزت نفسم بخاطر چند مورد برنامه شکست خورده، خیلی افت کرد!
* در برنامه ريزي هايمان ،آنقدر اهداف را بزرگ و ايده آل در نظر ميگيريم كه عملاً نااميد ميشويم (حتي گاهي در هنگام برنامه ريزي، خودمان هم ميدانيم كه نميتوانيم يا نميشود به اين هدف ايده آل برسيم ولي بازهم با خودمون ميگيم كه ضرر كه نداره،حالا كه برنامه ريزي ميكنم بذار انقدر خوب و كامل باشه كه “مو لاي درزش نره”)
در واقع بيشتر به خود برنامه ريزي اهميت ميدهيم و گاهي فراموش ميكنيم كه برنامه ريزي هدف نيست بلكه ابزاريست كمكي براي رسيدن به هدف. اين ابزار بايد كاملاً شخصي سازي شده و منطبق با خصوصيات و ويژگي هاي هر شخص طراحي شود (مثلاً ممكنه محمد رضا شعبانعلي بتونه 20ساعت از شبانه روزش رو به اموري كه ميخواد اختصاص بده و براي اين 20ساعت و با توجه به خصوصيات و ويژگي هاي خودش برنامه بريزه ولي يكي مثل سامان عزيزي اگه بخواد برنامه ايشون رو پياده كنه يا از برنامه ايشون كپي برداري كنه بعد دو روز سرگيجه بگيره!)
* پس با توجه به توضيحات بالا شايد بشه گفت كه يكي ديگه از دلايلي كه رابطه عاطفي خوبي با برنامه ريزي نداريم اين باشه كه با توجه به قابليت ها و خصوصيات و ويژگي هاي شخصي خودمون برنامه نميريزيم
* يكي ديگه از دلايلي كه به ذهنم ميرسه اينه كه بعد از برنامه ريزي نميتونيم گام هاي اوليه رو به خوبي طراحي كنيم طوري كه عمل كردن به اونها ساده تر باشه و از انجام اين كارها بازخورد مثبت دروني بگيريم و رغبتمون براي ادامه بيشتر بشه (همون بحث ميكرو اكشن ها)
برنامه ریزی برای من یکی از علت های ایجاد استرس است چون خودم را مکلف میدانم که در زمان مشخص شده تا حد امکان طبق برنامه جلو بروم . به همین دلیل در بسیاری مواقع راجع به جزییات برنامه ریزی نمیکنم و فقط یک هدف کلی در نظر میگیرم . این کار استرس من را کم میکند ولی هر کاری چند برابر بیشتر از آنچه لازم است زمان میبرد و در بسیاری مواقع هم اصلا انجام نمیشود.
یکی از دلایلی که مانع برنامه ریزی درست من شده است (برنامه ریزی برای اهداف مشخص که به نتیجه مطلوب منتهی شود)، تعارض (و یا تنوع) اهداف در حوزه کسب و کار، زندگی خانوادگی، علایق شخصی و تحصیل علم است که همگرایی آنها با یکدیگر و قدم برداشتن در مسیر آنها برای من مدتی است که چالش برانگیز شده است.
صادقانه بگویم که من تا کنون بر خلاف نظر بسیاری از افراد، از مسیر حرکت در برنامه تا رسیدن به قله هدف لذت کافی نبرده ام و در صورت عدم دستیابی به قله ناامید شده ام.
بسیار عالی بود. انگیزه های متعارض همیشه ناراحت کننده و باعث پریشانی ذهن و عدم رسیدن به یک تصمیم قاطع است.
نظرات بسته شده اند