Tag: گفتگو با دوستان

برای حامد: در مورد روند گسسته شدن مفهوم هویت

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: حامد (و البته زهرای عزیزم و معصومه جان و مهشید عزیز و شاید دوستان دیگرم)

پیش نوشت یک: مطلبی را تحت عنوان مدیریت دوستی‌ها و ارتباطات برای دوست خوبم معصومه نوشته بودم و در زیر آن چند بحث مطرح شد که فکر می‌کنم خواندن این نوشته، مستلزم مرور آنها باشد. با توجه به اینکه محور اصلی حرف من، با الهام از صحبت‌های دوست قدیمی و خوبم حامد است، من فقط  قسمتی از حرف حامد را اینجا می‌آورم، اما همچنان فکر می‌کنم مرور دقیق‌تر آن بحث و کامنت‌ها مفید باشد.

یه نکته هست که برام جای سوال داره، مطلبی که در نوشته قبل هم به نوعی بهش اشاره شد، بی وفایی مشتریان. برای من جای سوال هست که بحث وفاداری در دوستی در مدل ذهنی که تبیین کردی چه جایگاهی داره. آیا پارادایم جدید اینطور اقتصا میکنه که تعریف وفاداری در دوستی یا با عبارت قدیمی ترها “پای رفاقت نشستن” تجدید نظر بشه؟ اصلا مطابق با این مدل ذهنی تا کجا باید به یک دوستی، ارتباط با آشناها و … پایبند بود؟ اینکه ببینیم سطح دغدغه ها و تفکرات و مشغولیات های اطرافیان پایین تر از ماست کفایت میکنه که ارتباطاتمون باهاشون محدود بشه؟

پیش نوشت دو: به تک تک جملات من در این نوشته و سایر نوشته‌هایم، می‌توان کلماتی مانند شاید و به نظر می‌رسد و در حال حاضر چنین فکر می‌کنم و قبلاً چنین فکر نمی‌کردم و بعداً ممکن است چنین فکر نکنم و قطعاً اینها نظر و برداشت شخصی است اضافه کرد. من فقط برای خلاصه نویسی، آنها را نمی‌نویسم. اما لطفاً همیشه حرف‌های من را با همین قیدها بخوانید. حتی وقتی گاهی از سر غفلت یا غرور یا جهل، عکس آن را ادعا می‌کنم.

پیش نوشت سه: احساس می‌کنم واژه‌ی گسسته در ادبیات فارسی،‌ کمی دارای بار معنایی منفی باشد. اما من اینجا لغت گسسته را به عنوان معادل واژه‌ی Discrete و با بار معنای کاملاً خنثی به کار می‌برم. به عبارتی گسسته‌تر شدن مفهوم هویت از نظر من، صرفاً گزارش یک مشاهده است، نه جشن گرفتن برای یک روند است و نه ابراز تاسف برای یک تغییر.

پیشنوشت چهار:

حامد جان. من عادت عجیبی در فکر کردن دارم که شاید بد نباشد اینجا و به بهانه‌ی بحث تو در مورد وفاداری و پای رفاقت نشستن آن را در قالب یک خودافشایی، مطرح کنم: بعضی از عادت‌ها، بعضی از رسوم، بعضی از ارزش‌ها، چنان در ذهن ما تثبیت شده‌اند و در قالب یک پیام والد به کودک جایگاه عمیقی را به خود اختصاص داده‌اند که ما در تجزیه و تحلیل آنها ناتوان می‌شویم.

وقتی می‌خواهیم از آنها دفاع کنیم، احساس می‌کنیم که شاید گرفتار سوگیری مثبت به نفع آنها هستیم و وقتی می‌خواهیم آنها را نقد کنیم، احساس می‌کنیم که شاید به یک مقاومت متعصابانه و سطحی‌نگرانه گرفتار شده‌ایم.

من هر وقت واژه یا عبارت یا رسم یا مراسم یا هر چیزی از این جنس را می‌بینم و می‌خواهم در ذهن خودم آن را ارزیابی کنم، چند سوال را می‌نویسم و پیش رویم می‌گذارم.

گاهی چند دقیقه یا چند ساعت یا چند روز، به آن سوال‌ها نگاه می‌کنم. بعد تازه شروع می‌کنم به اصل موضوع فکر می‌کنم.

این سوال‌ها، درست مانند قهوه‌ای که در فروشگاه عطرفروشی، بوهای قبلی را از سر ما می‌پراند و ذهن‌مان را برای استشمام بی‌طرفانه (یا کم‌طرفانه‌ی) بوها آماده می‌کند، مقدمه‌ای می‌شوند تا در مورد آن موضوع، ساده‌تر و بهتر فکر کنم یا تصمیم بگیریم یا بنویسم و حرف بزنم.

اجازه بده بعضی از این سوال‌ها را – بدون اینکه تلاش کنم بین این سوالات و موضوع بحث، ارتباط مستقیم ایجاد کنم – با هم مرور کنیم:

  • چنین اصل یا ارزش یا سنتی چه زمانی آغاز شده یا علت شکل‌گیری آن چگونه بوده؟
  • آیا به صورت لحظه‌ای آغاز شده؟ یا می‌توان روندی را برای رشد آن در نظر گرفت؟ (همان بحث رویداد یا روند)
  • اگر در طول زمان شدت و حدت تغییر کرده – که احتمالاً کرده – این تغییرات چگونه و در اثر چه عواملی بوده است؟
  • آیا این ارزش یا رسم یا فرهنگ، در پاسخ به یک نیاز یا یک مشکل به وجود آمده؟ اگر چنین بوده، آن مشکل یا نیاز چه بوده است؟
  • چه بخش‌هایی از این ارزش یا رسم یا فرهنگ، ارزشمند است و جزو دستاوردهای نوع انسان (یا یک فرهنگ خاص) محسوب می‌شود و من موظف هستم که آن را به دیگران و نسل‌های آتی منتقل کنم؟
  • آیا می‌توانم اصلاح یا تغییر یا تعدیلی در آن ایجاد کنم تا با نیازها و مشکلات و چالش‌های امروز تطبیق بیشتری داشته باشد؟
  • آیا آن مفهوم هنوز هم تاریخ مصرف دارد؟ تا منقضی شده و با تلاش و زحمت و ضرب و زور هم احیا نمی‌شود؟

شیوه‌ی فکر کردن و تحلیل کردن، درست مانند شیوه‌ی لباس پوشیدن، شخصی و سلیقه‌ای است. معلوم نیست لباسی که بر ذهن تو می‌نشنید، بر اندامِ فکر من هم، بنشیند و شیوه‌ی اندیشیدن من هم، برازنده‌ی تو و مدل ذهنی تو باشد.

با این حال، دوست دارم توضیح بدهم که من، وقت فکر کردن به یک موضوع (مثلاً همین وفاداری و ایستادن پای دوستی) تلاش نمی‌کنم سوالات فوق را به صورت منفرد و تک تک پاسخ بدهم. فکر می‌کنم چند بار مرور این سوالات (برای من گاهی بیست یا سی یا حتی صد بار هم می‌شود) ذهن را آماده می‌کند که پاسخ و قضاوت و تحلیلی کلی در مورد آن موضوع را بزاید و استخراج کند.

آنچه در ادامه می‌بینی، حاصل این فرایند ذهنی است.

این را گفتم که بی‌ربط بودن بخش‌هایی از آن را پیشاپیش ببخشی.

اصل مطلب:

واژه‌ای هست که فکر می‌کنم درک آن (یا تلاش برای درک آن) راهگشای درک بسیاری از مفاهیم دیگر باشد. آن واژه هویت است.

هویت، به همان اندازه که به سادگی درک می‌شود و در زبان و ادبیات ما مورد استفاده قرار می‌گیرد، پیچیده و دشوارفهم هم هست. اگر صادقانه بگویم، هویت را یک #خطای شناختی می‌دانم. به عبارتی، فکر می‌کنم ذهن وقتی در مسیر رشد و پیشرفت قرار بگیرد، این واژه به تدریج برایش رنگ می‌بازد و زمانی می‌رسد که آن را صرفاً یک کلمه‌ی پوچ متشکل از چهار حرف پوچ می‌داند.

با این حال، الان برای بحث ما واژه‌ی خوبی است و فکر می‌کنم می‌تواند بار انتقال تمام آنچه را در ذهن دارم به دوش بگیرد.

بیا در تاریخ کمی عقب برویم.

اگر موافق باشی فکر می‌کنم سه یا چهار هزار سال کافی باشد. این دوره، دوره‌ای است که ما – نسبت به گذشته‌های دورتر – شناخت کم و بیش خوبی از آن داریم.

در این دوره، هویت به عنوان یک بحث فردی چندان مطرح نبوده. در واقع ما بیش از آنکه با انسان طرف باشیم،‌ با قبیله‌های انسانی مواجه بوده‌ایم.

درست به همان شکل که امروز سخن گفتن از مورچه‌های خانه‌ی ما ساده‌تر از سخن گفتن از مورچه‌ی خانه‌ی ماست.

در این مقطع از تاریخ، اوج مفهوم پیوستگی هویت را مشاهده می‌کنیم.

این پیوستگی در حدی است که ما به جای رابطه‌ی دو انسان، از رابطه‌ی دو قبیله صحبت می‌کنیم.

در اکثر فرهنگ‌های بدوی، سنت جالبی وجود داشته که اگر به این پیوستگی هویت توجه نکنی، نمی‌توانی به سادگی آن را درک کنی:

وقتی کسی از قبیله‌ی الف، یکی از اعضای قبیله‌ی ب را می‌کشته، اعضای قبیله‌ی ب حمله می‌کرده‌اند و عضوی از قبیله‌ی الف را می‌کشته‌اند.

بعد از آن، همه راحت می‌شدند و سراغ زندگی خودشان می‌رفتند.

اصلاً مهم نبود که این کسی که کشته شده، چه ربطی به ماجرا داشته. اصلاً مقصر بوده یا نه.

قبیله‌ی الف، خونی از قبیله‌ی ب ریخته و اکنون باید خونی از قبیله‌ی الف ریخته شود.

حتی قبل از این دوران، تفکر جالب‌تری هم وجود داشته که می‌توانی رد پای آن را در کارهای کلاسیک یونان و نیز افسانه‌های کهن سومری (مثلاً گیلگمش) ببینی.

در آنجا وقتی احساس می‌کردند قرار است اتفاق بدی بیفتد، یکی از چارپایان خود را می‌کشتند. می‌گفتند: قرار است از قبیله خونی داده شود. خون خروس یا گاو را می‌دهیم که خون دیگری ندهیم. یعنی در اینجا، هویت، چتر بزرگی بوده که نه تنها انسان‌های قبیله که حیوان‌های قبیله را هم شامل می‌شده. قبیله باید خون بدهد.

حدود دو هزار سال قبل، به تدریج کمی مفهوم هویت از آن حالت مطلق پیوسته خارج می‌شود و نخستین گسست‌ها اتفاق می‌افتد.

حالا اگر ده بالا، گاوی از ده پایین را کشتند، باید گاوی از آنها کشته شود. منطقی نیست که آنها گاو بکشند و ما آدم بکشیم. یا آنها آدم بکشند و ما گاو بکشیم.

این گسست هویت، یک گام جلوتر هم رفت: هویت بردگان از هویت افراد آزاد جداست. اگر کنیز یا برده‌ای از قوم ما کشته شد، ما نمی‌توانیم فرد آزادی از قوم دیگر را بکشیم. بلکه باید کنیزی یا برده‌ای از قوم دیگر کشته شود. همچنان که فرد آزاد، به جای فرد آزاد کشته می‌شود.

البته اینجا هنوز هویت جمعی وجود دارد. به این معنا که اگر برده‌ای از بردگان قبیله‌ی تو، یکی از بردگان قبیله‌ی من را کشت، قبیله‌ی من کاملاً «همین‌طوری» و «بدون مقدمه و استدلال و تحقیق و تفحص» یکی از بردگان تو را می‌کشد تا بی‌حساب شویم.

حدود دو تا سه هزار سال است که ما مفهوم هویت فردی را بهتر درک می‌کنیم. از زمانی که بحث مسئولیت فردی مطرح شد و سیستم قضاوت شکل گرفت و فرهنگ‌ها توسعه یافتند، کم کم این بحث مطرح شد که: هر انسانی هویت مستقل خود را دارد.

اگر کسی از قبیله‌ی تو، کسی از قبیله‌ی من را کشت، منطقی است که تحقیق کنیم و بررسی کنیم و قاتل را بیابیم و مجازات کنیم.

این مسئله، امروز برای من و تو ساده و بدیهی است. اما یکی از گام‌های بزرگ خروج از جاهلیت بوده و اتفاقاً مورخان – حتی مورخان لامذهب – این نقش بزرگ را عمدتاً به مذاهب و  ادیان می‌دهند. چون مفهوم حسابرسی فردی بیش از هر چیز، در ادیان مطرح شده و مورد توجه قرار گرفته است (فمن یعمل مثقال ذره، مثال خوبی است. یا اینکه تفکیک هویت پسر نوح از خود نوح، که به نظر ما ساده است، تاکیدی بسیار بزرگ و ارزشمند بر هویت فردی است. در دورانی که هویت قومی سایه‌ای پررنگ داشته است) .

قبل از آن، صرفاً در تمدن‌های بسیار توسعه یافته، مفهوم هویت فردی معنا داشت.

یکی دیگر از بحث‌های گسست هویت، بحث شاهزادگان و نجیب‌زادگان بوده است. تصور اینکه ایشان اشراف زاده هستند. «آقازاده» هستند. پس بخشی از هویت پدر را در خود دارند. ضرب‌المثلِ «گیرم پدر تو بود فاضل…» امروز ساده و بدیهی است. اما دو هزار سال قبل اگر همین را در دربار یکی از شاهان ایرانی می‌گفتی، احتمالاً مرگ در انتظارت بود.

طی این چند صد سال اخیر، هر چه بیشتر جلو می‌آییم، مفهوم هویت فردی به عنوان یک هویت گسسته بیشتر مورد توجه قرار گرفته است.

اما هنوز، هویت در طول عمر یکسان فرض می‌شده. البته همیشه هم به عنوان یک چالش مطرح بوده. مثلاً به ماجرای کشتی تِزئوس (Theseus) فکر کن (روایت‌ها مختلف است. من فعلاً این روایت را استفاده می‌کنم):

کشتی تزئوس در بندر پهلو گرفته است. این کشتی را بسیار ارج می‌نهند و قدر می‌دانند. به تدریج که کشتی فرسوده می‌شود، قطعات آن را تعویض می‌کنند و قطعات نو، جایگزین می‌شود. این مسئله تا جایی پیش می‌رود که هیچ قطعه‌ای از قطعات اولیه در آن نیست. آیا این کشتی هنوز کشتی تزئوس است؟

بعضی‌ها (مثل من) بی‌انصاف‌ترند و برای اینکه یک #تجربه ذهنی دشوارتر خلق کنند، سوال دیگری می‌پرسند:

می‌گویند دیوانه‌ای در بندر شهر خانه داشته که چوب‌های قدیمی تزئوس را جمع می‌کرده و با آن برای خود کشتی می‌ساخته. الان که کلیه‌ی قطعات تزئوس تعویض شده، او صاحب یک کشتی کامل است. کدام کشتی را می‌توان تزئوس در نظر گرفت؟ دیوانه فریاد می‌زند که تزئوس واقعی این است. آنچه در کنار بندر است، مجسمه‌ای تقلبی بیش نیست.

الان بحث من، تزئوس نیست. این بحث را بعداً در کتاب پیچیدگی می‌توانیم به خوبی مورد توجه قرار دهیم. فقط می‌خواهم بگویم که بحث گسست هویت، چالش جدیدی نیست که امروز به ذهن من یا تو رسیده باشد. بلکه قرن‌ها ریشه دارد.

به نظر می‌رسد که با شکل‌گیری مفهوم مدرن دولت – ملت (که به شکل مدرن آن، قدمت بسیار کمی دارد و حتی شاید بعد از توماس هابز معنا پیدا می‌کند) هویت گسسته بیشتر و جدی‌تر می‌شود.

امروز تو می‌گویی که محمدرضا، من در دوران پیری، روی فرزندانم یا روی دوستی با تو حساب نمی‌کنم. من بیمه‌ی بازنشستگی دارم. پس حمایت تو را نمی‌خواهم. یا اگر می‌خواهم بیشتر حمایت عاطفی است (البته با توجه به اوضاع صندوق بازنشستگی، فکر می‌کنم همچنان روی من و دختر نازت رها حساب کن).

شکل‌گیری نهادهای مدنی، مرحله‌ی مهمی در گسسته‌تر شدن مفهوم هویت بود. به تدریج، وظیفه‌ی تربیت فرزند بر عهده‌ی مدرسه گذاشته شد (و اکنون سن ورود به مدرسه و مهدکودک از شش و هفت هم کمتر شده) و از سوی دیگر وظیفه‌ی حمایت از پدر و مادر به دولت واگذار شد و از سوی دیگر، وقتی فرزند شغل پیدا نمی‌کند، پدر و مادر به جای اینکه بگویند: خاک بر سر بی‌عرضه‌ی ما که او را مفید و اثربخش تربیت نکردیم، می‌گویند چرا دولت شغل ایجاد نمی‌کند؟

می‌بینی؟ هویت هر روز و هر لحظه گسسته‌تر می‌شود.

همچنانکه در ابتدای متن گفتم، این مسئله را خوب یا بد نمی‌دانم. صرفاً معتقدم که این روند هر روز جدی‌تر می‌شود.

شبکه‌های اجتماعی هم،‌ گام دیگری در مسیر گسسته شدن هویت بوده‌اند. حالا رابطه‌ها ساده‌تر شکل می‌گیرد و ساده‌تر از بین می‌رود.

قبلاً وقتی من می‌گفتم با حامد دوستم، منظور این بود که زمان‌های زیادی با هم بوده‌ایم. یکدیگر را می‌شناختیم و می‌شناسیم و اینکه احتمالاً امروز هم او را ببینم یا با او تماس بگیرم جوابم را می‌دهد. اما امروز می‌پرسند با حامد دوستی؟ می‌گفتم: یک مدت حامد رو فالو می‌کردم. دیگه نمی‌کنم.

همین. تمام شد.

نگرش گسسته به هویت، در تفکر دولت‌مردان و سیاستمداران هم مشاهده می‌شود.

ما امروز با عراق رابطه‌ی خوبی داریم. ممکن است عده‌ای فکر کنند که ما که با عراق جنگ داشتیم. چرا الان اینطوری شده؟

جواب ساده و واضح است: دولت وقت ایران با دولت وقت عراق جنگ داشت. همین.

یا شاید برایت سوال باشد که چرا بسیاری از کشورهای دنیا، اطلاعات و اسناد طبقه‌بندی شده‌ی دهه‌های گذشته را که حتی مخالف خودشان است منتشر می‌کنند؟

بخشی از این رفتار، به این نگرش بازمی‌گردد که: آن رفتارها متعلق به دولت دیگر و شرایط دیگری بوده‌اند. آن هویت، هویت دیگری است و آن دولت این دولت نیست.

این اساساً یکی از گام‌های بزرگ دموکراسی است. که هویت را در هر چهار یا هر هشت سال، گسسته می‌کند و از اول در مورد‌ آن، به تصمیم‌گیری و قضاوت می‌نشیند.

به نظر می‌رسد که امروز، با گسترش ابزارهای ارتباطی و توسعه‌ی ابزارهای یادگیری و فرصت انتقال سریع دانش و تغییر عمیق نگرش، این گسست هویتی بسیار جدی‌تر هم شده است.

همان حرفی که همه گفته‌اند و من هم به شکل‌های مختلف گفته‌ام که احمق بودن، زمانی می‌توانست ناشی از جبر محیط باشد. اما امروز یک انتخاب قطعی و آگاهانه‌ی فردی است. چون برای احمق ماندن و برای نفهمیدن و برای بیشعور ماندن، باید خیلی زیاد تلاش کنیم. همین که کمی حواسمان نباشد، دانش و فهم و شعور ممکن است به شکلی به درون ذهن ما راه پیدا کند. غافل ماندن، امروز یک اتفاق نیست. یک انتخاب است.

حاصل اینکه من تغییر می‌کنم و تو تغییر می‌کنی. من با حامدِ پنج سال قبل دوست بودم. حامدِ پنج سال قبل هم با محمدرضا  دوست بود.

اما آیا امروز، این کسی که روبروی تو ایستاده و می‌گوید من محمدرضا هستم، همان محمدرضا است؟ من «کشتی تزئوسِ به بندر چسبیده‌»ام؟ یا آن کشتیِ دیوانه‌ساز که با چوب‌های خاطرات گذشته، مونتاژ شده‌ام و در میانه‌ی خشکیِ رویاها و خاطرات آن مجنون، ادعای حضور می‌کنم؟

ما همه می‌دانیم که اگر در گذشته پیرها، به خامی جوانی خود می‌خندیدند، امروز من و تو به خامی دو سال قبل خود هم می‌خندیم و دو سال بعد هم قرار است به خامی امروز بخندیم.

به همان اندازه که پیرها، از دوستان دوران جوانی یاد می‌کنند و می‌گویند فلانی، در جوانی همدم و دمخور ما بود، منطقی به نظر می‌رسد که ما هم، دوستی سال قبل یا دو سال قبل یا پنج سال قبل را چنین بعید و دور از دسترس ببینیم.

این حرفی نیست که نیاز به این همه روده‌درازی‌های من داشته باشد. کافی است در اینستاگرام یا تلگرام، حرف‌ها و نوشته‌های دوستان چند سال قبلت را بخوانی و ببینی که بسیاری از آنها چقدر دور شده‌اند.

آیا در این اوضاع، باید برای همیشه از دوستی‌های طولانی خداحافظی کرد و آنها را به دست فراموشی سپرد؟

فکر نمی‌کنم. لااقل فکر می‌کنم هنوز در زمان نوشتن این متن، می‌توان به دوستی‌های عمیق‌ و طولانی فکر کرد.

اما شاید این دوستی‌ها، بیش از گذشته نیاز به هزینه دادن و تلاش کردن دارند.

امروز تو بعد از چند سال، اینجا هنوز هم کلام من هستی و فکرهایت را برای من می‌نویسی و با هم گپ می‌زنیم.

آیا باید انتظار داشته باشم که دو سال دیگر هم اینجا باشی و با من حرف بزنی؟

به نظرم انتظار بی‌جایی است. تو داری رشد می‌کنی. داری یاد می‌گیری. داری قوی‌تر می‌شوی و این کار را تا آخرین لحظه‌ی زنده بودن ادامه می‌دهی.

من اگر می‌خواهم هنوز فرصت هم‌نشینی با تو را داشته باشم، باید تلاش کنم. یاد بگیرم. بفهمم. باید کاری کنم که حامد امروز هم محمدرضای امروز را دوست داشته باشد. چون اگر من از تو بخواهم به خاطر دوستی پنج سال قبلِ حامد قبل با محمدرضای قبل که هیچ کدام الان زنده نیستند، با محمدرضای امروز دوست باشی، این خواسته همان‌قدر احمقانه است که امروز یک ایرانی، به جبران همه‌ی تلخی‌هایی که ما در دوران صدام و جنگ تحمیلی کشیده‌ایم، تصمیم بگیرد به کشور عراق حمله کند.

امیدوارم، مثل همیشه من را به خاطر پراکنده بودن حرف‌هایم ببخشی.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+11
  

برای زینب دستاویز: چند پیشنهاد در مورد وبلاگ نویسی

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: زینب دستاویز و البته بقیه‌ی دوستان عزیزم که وبلاگ‌هایشان را می‌خوانم.

پیش نوشت- تقریباً هر جا و به هر بهانه‌ای که می‌شده، دوستان عزیزم را به نوشتن تشویق کرده‌ام. مطالب متعددی را هم در زمینه‌ی تجربه‌های خودم در مورد وبلاگ نویسی منتشر کرده‌ام که از جمله‌ی آنها می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

نکات دیگری هم در ذهنم هست که به تدریج و در فرصت مقتضی می‌نویسم.

اما زینب کسی بود که به ادامه ندادن آن سلسله‌ نوشته‌ها، اعتراض کرد و البته اقدام عملی هم انجام داد و بی‌آنکه منتظر بماند، نوشتن وبلاگش را آغاز کرد. این شیوه‌ی اعتراض (عمل کردن به جای حرف زدن) آن‌قدر شایسته‌ی تقدیر و احترام هست که من، به محض دیدن کامنتش، تصمیم بگیرم چند خطی را – حتی اگر به هیچ کارش نیاید – برایش بنویسم.

دوستان زیادی دارم که می‌نویسند. اما دلم می‌خواهد اینجا خطاب به زینب بنویسم. چون احساس می‌کنم راحت‌تر می‌توانم بنویسم. خیلی هم مجبور نیستم برای رعایت فضای رسمی، شاید و احتمالاً و ممکن است و به نظر می‌رسد و البته سلیقه‌ی من است، به کار ببرم.

بنابراین زینب.

من جملاتم را بی‌قید و شرط می‌نویسم. اما و اگرها را حذف می‌کنم. فقط برای اینکه راحت‌تر باشم. قطعاً – حتی بدون اینکه من این را به تو بگویم – تو مختاری از بین تمام این پیشنهادها، یک مورد یا چند مورد یا همه را جدی بگیری یا کنار بگذاری. عمداً هم در عنوان، از واژه‌ی پیشنهاد استفاده کردم. چون پیشنهاد را هر کسی می‌تواند مطرح کند. اما توصیه، از سوی کسی مطرح می‌شود که خود را صاحب صلاحیت می‌داند و من، این عنوان را برای این‌ حرف‌ها، به کار نخواهم برد.

پیشنهاد اول: هر روز بنویس.

زینب. شاید بعدها، تصمیم بگیری هفته‌ای یک بار یا دو بار یا حتی شاید ماهی دو یا سه مطلب بنویسی. اما برای شروع، ترجیحاً تلاش کن هر روز بنویسی.

مهم نیست چقدر می‌نویسی. یک سطر. یک پاراگراف. یا چند صفحه. اما بنویس.

البته اگر بخواهم اصول هدف‌گذاری و بحث نظم شخصی را مد نظر قرار دهم، باید هدفی بگذاریم که هرگز نقض نشود و قطعاً ممکن است بعضی شب‌ها نتوانی بنویسی. پس شاید پیشنهاد عملی‌تر این باشد: در هفته، بیشتر از یک یا دو روز، به خودت مرخصی نده و از این مرخصی هم استفاده نکن، مگر اینکه مجبور شوی. همیشه آنها را برای شرایط اضطرار نگه دار.

این پیوسته نوشتن، باعث می‌شود که نوشتن به عادت تو تبدیل شود. شاید امروز، وقتی خسته‌ای یا ذهنت مشغول است، نتوانی چیزی بنویسی. اما وقتی نوشتن به عادت تو تبدیل شد، مشکل دیگری پیدا خواهی کرد که البته مشکل بهتری است: خسته‌ای و ذهنت مشغول است. اما نمی‌توانی ننویسی و به نظرم، این نعمتی است که اگر در زندگی نصیب کسی شود، ناسپاسی است اگر چیز بیشتری طلب کند. چون «کلمه» مهم‌ترین دستاورد نژاد انسان است و نوشتن، فاخرترین کاربرد آن.

پیشنهاد دوم: اگر از جایی چیزی نقل می‌کنی، حتماً حتماً حتماً از خودت چیزی به آن اضافه کن. حتی اگر در حد یک جمله

(راجع به نقل منبع نمی‌گویم، چون تو و متممی‌ها به اندازه‌ی کافی این اصول را می‌دانید و می‌شناسید).

نگذار ذهنت و زبانت، به تکرار طوطی‌وار خوانده‌ها و شنیده‌ها عادت کند. وقتی شعری زیبا می‌بینی و نقل می‌کنی، یا جمله‌ای یا پاراگرافی یا هر چیزی از نویسنده یا متفکری را برای مخاطبانت می‌گویی، فکر کن که چه حرفی می‌توانی اضافه کنی؟

شاید چند سطری در مورد گوینده‌اش بنویسی. شاید در یک یا چند جمله، دیدگاه خودت را در مورد آن بنویسی. شاید توضیح بدهی که چرا برای تو، جذاب بوده است. چون قطعاً می‌دانیم که آنچه امروز در تو شوری برمی‌انگیزد، ممکن است در من، هیچ حسی ایجاد نکند. چنانکه دیگر روز، شاید در تو هم هیجانی ایجاد نکند. پس مهم است که اول خودت و دوم مخاطبت، بدانید که چرا این حرف یا جمله یا پاراگراف، نقل شده است.

پیشنهاد سوم: برای خودت بنویس و نه مخاطب.

زینب. این را یک نویسنده‌ی ادبی به تو نمی‌گوید. کسی که این حرف را می‌نویسد، از آن عاشقان مسلکِ هنر برای هنر نیست. این را کسی می‌گوید که کمی با بازاریابی محتوا و استراتژی محتوا آشناست. مخاطب و ارزش مخاطب را می‌فهمد. تحلیل پرسونا را دوست دارد و به کار می‌برد. اما وبلاگ نویسی، نه کسب و کار است و نه بازاریابی. نوشتن است.

اگر چه، ممکن است روزی وبلاگ تو، به اثر انگشت دیجیتال تو تبدیل شود (که حتماً خواهد شد) و ممکن است برای تو نامی یا نانی هم بیاورد. اما وبلاگ نویسی، اگر با جان و دل و برای خودت نباش، برای هیچکس هم دوست‌داشتنی نخواهد بود.

اگر مناسبتی می‌بینی، اگر رویدادی می‌بینی، اگر دیگران در مورد چیزی حرف می‌زنند، یا در مورد چیز دیگری حرف نمی‌زنند، هیچ‌کدام نمی‌تواند و نباید تو را به نوشتن یا ننوشتن در مورد یک موضوع وادار کند.

مهم این است که چیزی بنویسی که در ذهنت می‌گذرد و برای «تو» مهم است. شک نکن که اگر چیزی برای تو مهم باشد، آن را بهتر خواهی نوشت و منِ خواننده هم، با لذت و رغبت بیشتری خواهم خواند.

پیشنهاد چهارم: وبلاگ بخوان.

زینب. همیشه چند وبلاگ را داشته باش که به آنها سر بزنی. دیدن نوشته‌های دیگران، هم آموزنده است و هم الهام‌بخش.

دیدن شبکه‌های اجتماعی هم بد نیست. لااقل می‌توانی دغدغه‌های مردم را ببینی و شاید بعضی از آنها، جرقه‌ای برای اندیشیدن و نوشتن باشد. اما فراموش نکن که تنفس بیش از حد در هوای مردم، تو را چیزی از جنس مردم خواهد کرد و مردم، هرگز به کسی که از جنس خودشان باشد، به دیده‌ی احترام نگاه نمی‌کنند.

بعضی از شرکت‌های تکنولوژی محور، چندان از اینکه وبلاگ‌خوان باشی خوشحال نمی‌شوند.

گوگل، دوست دارد تو هر روز، دوباره از اول، جستجو را در صفحه‌ی او آغاز کنی تا بتواند برایت تبلیغاتش را نمایش دهد و خرج زندگی‌اش را در بیاورد.

اگر چه تبلیغات در کناره‌ی وبلاگ‌ها هم وجود دارند، اما همچنان شروع از صفحه‌ی اول گوگل برای او خوشایندتر (و البته پرسودتر) است. شبکه‌های اجتماعی دیگر هم همین‌طور. تلگرام، ترجیح می‌دهد لینک‌ها و سایت‌ها را داخل خودش باز کنی تا زودتر به فضای تلگرام بازگردی. همچنین بسیاری از نرم‌افزارهای دیگر.

فیس‌بوک‌ هم، ترجیح می‌دهد نویسندگان وبلاگ‌ها، هر بار برای هر نوشته‌ی جدید، به او پول بدهند تا نوشته‌هایشان را تبلیغ کند.

در واقع، کسی که به سراغ اینترنت می‌آید و مستقیماً چند سایت و وبلاگ مشخص را می‌خواند و می‌رود، کم سود‌ترین مخاطب برای بزرگان تکنولوژی است.

پس اگر وبلاگی را پیدا کردی و دیدی دوستش داری، مراقب باش آن را گم نکنی که کسی دلش نسوخته تا آدرس آن را دوباره به تو بدهد.

من برای خواندن وبلاگ‌ها، از Inoreader استفاده می‌کنم. چند روزی طول می‌کشد تا همه چیز دستت بیاید و راحت با آن کار کنی. اما به زحمتش می‌ارزد. با فارسی هم، به اندازه‌ی انگلیسی راحت کار می‌کند (اگر هم خواستی انتخاب دیگری داشته باشی، برای اندروید و برای iOS گزینه‌های خوب دیگری هم وجود دارد).

پیشنهاد پنجم: امضای خودت را داشته باش.

منظورم از امضا، این کارهایی نیست که امروز در تلگرام و شبکه های اجتماعی دیگر مد شده است. هر چه می‌خواهند از هر جا می‌آورند و می‌گویند و می‌نویسند و زیرش نامی، یا جمله‌ای یا شعاری یا یک هشتگ یا یک لوگو از خودشان می‌گذارند.

منظورم از امضا این است که حال و هوای نوشته‌ات، مشخصاً متعلق به خودت باشد. مهم نیست این شعر را در کجا بخوانی:

هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود

وارهد از حد جهان، بی‌ حد و اندازه شود

مشخص است که این حرف،‌ حرف مولوی است. امضای مولوی در آن معلوم است.

همچنانکه امضای حافظ، در شعر‌هایش مشخص است. مثلاً قصه‌ی عشق او، عموماً شوق مراحل نخستین عاشقی و گلایه از دشواری‌های بعدی آن است:

… که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

و یا اینکه:

در زلف چون کمندش، ای دل مپیچ کانجا، سرها بریده بینی بی‌جرم و بی‌جنایت

(یکی دو باری هم البته در آغوش یار، حرف‌های شاد‌تری زده که تکرار آنها اخلاقی نیست).

مولوی اگر هم به سراغ عاشقی می‌رود، عموماً دست پر باز می‌گردد.

اگر به قالب هم نگاه کنیم، رهایی از حرف و گفت و صوت، امضای مولوی است و ظریف‌کاری و پرداخت واژه‌ها امضای حافظ.

البته قرار نیست من و تو، حافظ و مولوی و سعدی شویم. اما اگر آنها را متر و معیار قرار دهیم، لااقل حرف زدن معمولی را یاد خواهیم گرفت. اگر معیارهای معمولی بگذاریم دیگر به هیچ‌جا نخواهیم رسید. صرفاً از این روست که آنها را مثال می‌زنم.

اما امضا داشتن برای من و تو چه مصداقی دارد؟

مهم‌ترین کاربرد امضا، تعیین هویت است. امضا داشتن دو مرحله دارد.

مرحله‌ی اول اینکه: بعد از مدتی وبلاگ نویسی، اگر به من بگویند آیا زینب در مورد این موضوع مطلبی می‌نویسد؟ بتوانم بگویم: بله می‌نویسد. یا اینکه: نه نمی‌نویسد. یا اینکه: اگر بنویسد احتمالاً از این منظر می‌نویسد.

مرحله‌ی دوم اینکه: اگر یکی از نوشته‌هایت را به من نشان دادند (و من نوشته‌های قبلی تو را خوانده بودم) بتوانم با خطای کم، تشخیص دهم که آن نوشته می‌تواند نوشته‌ی تو باشد یا نه.

بخشی از این مسئله، به فرم و قالب نوشتار بازمی‌گردد و بخشی دیگر به محتوا.

این ملاحظات، نه فقط در وبلاگ نویسی، بلکه در سایر پلتفرم‌های اجتماعی  هم به تو کمک می‌کند که مانند یک درخت، ریشه در خاک داشته باشی و مانند قاصدک با هر بادی به این سو و آن سو نروی و به خبررسان مردم کوچه و بازار تبدیل نشوی.

دنیای امروز، دنیای نویز هاست. با این شیوه، به یک صدا تبدیل می‌شوی و این دستاورد کمی نیست.

پیشنهاد ششم: در نوشتن صد مطلب اول، منتظر هیچ بازدیدکننده‌ای نباش.

نوشتن، از جنس کاشتن است. تنها پس از صبر فراوان و دیرهنگام میوه می‌دهد. اما وقتی میوه داد، همیشه بارور خواهد ماند و گذر فصل‌ها، شاید دستاوردهایت را کم و زیاد یا متفاوت کند، اما تو را عقیم نخواهد کرد.

آنان‌که می‌خواهند به سرعت نتیجه بگیرند، معمولاً چیزی از جنس علف هرز پرورش خواهند داد.

راستی. نمی‌دانم وقتی جوان‌تر بودی فیلم‌های علمی-تخیلی (به قول امروزی‌ها سای فای یا Science Fiction) را دوست داشتی یا نه.

همچنین نمی‌دانم که اگر آنها را دوست داشتی، بحث‌هایی مثل ماشین زمان و گذر از تونل زمان یا سفر ناگهانی در مکان،‌ برایت جالب بود یا نه.

برای من جالب بود. حتی در دوران کودکی یادم هست چند بار با چسب و مقوا، خواستم ماشین زمان درست کنم و نشد. چند جمله و ورد هم پیدا کردم و بارها تکرار کردم، اما اثر نداشت.

بخش زیادی از تجربه‌ی سفر در زمان و مکان، امروز برای ما مهیا است. اگر چه چون این شرایط بی‌صدا فراهم شده، چندان هیجان زده نشده‌ایم. این ویژگی ما انسان‌هاست که فرصت‌های دم دست را نمی‌بینیم.

اولین بار که سفر در زمان و مکان را تجربه کردم، سال گذشته در هنگام پیاده روی در باشگاه انقلاب بود. صبح بود. هنوز هفت نشده بود. دیدم خانمی میانسال از روبرو می‌آید و لبخند می‌زند. فکر کردم که به کسی پشت سر من نگاه می‌کند. سرم را پایین انداختم تا نگاهش با من تلاقی نکند. جلوتر آمد. به اسم صدایم کرد.

گفت: شما را می‌شناسم. الان دارم حرف‌های شما را گوش می‌دهم.

لبخندی زدم و از اینکه حرف‌ها را گوش می‌دهد تشکر کردم و به عنوان احترام، گفتم: اگر توضیح بیشتری لازم است خودم خدمت‌تان عرض کنم.

خیلی جدی گفت: الان در میانه‌ی حرف‌هایتان هستم. با اینکار کلام خودتان را قطع می‌کنید و روند صحبت از دست می‌رود. ممنونم. پیاده روی کنید. من هم به قدم زدن با شما ادامه می‌دهم (از من جدا شد و رفت و گوشی هنوز در گوشش بود و به قول خودش، داشت با من قدم می‌زد).

آن موقع، با خودم فکر کردم که وعده‌ی جهان‌های موازی – اگر دنبال کارکرد آن باشیم و نه هیجان‌های دراماتیک آن – چندان فراتر این نیست. من در دنیای خودم، در حال قدم زدن هستم و در دنیای او، دارم معلمی می‌کنم و درس می‌دهم. چنانکه الان که تو این نوشته را می‌خوانی و با تو حرف می‌زنم، شاید در دنیای خودم مشغول خواب یا فکر کردن به چیز دیگری باشم.

اگر به انتخاب من و تو بود، شاید حالت رویایی این بود که همزمان سفر در زمان و مکان برایمان مهیا باشد. اما لااقل امروز که این حرف‌ها را برایت می‌نویسم، عموماً مجبوری بین این دو انتخاب کنی.

وقتی در شبکه های اجتماعی حرف می‌زنی، عموماً سفر در مکان را به سفر در زمان ترجیح داده‌ای.

حرفت به سرعت در جاهای مختلف پخش و نشر می‌شود. خیلی‌ها در نقاط مختلف زمین آن را می‌خوانند. اما فردا یا پس فردا یا هفته‌ی دیگر، مردم به سراغ حرف‌های دیگر و افراد دیگر خواهند رفت. حتی اگر پیش خودت هم بمانند و دوباره به صفحه‌ی تو و حرف‌های تو سر بزنند، حرف‌ها و افکار قدیمت زیر خروارها محتوا، مدفون خواهد شد.

وبلاگ نویسی، عموماً‌ از جنس سفر در زمان است. می‌نویسی که شاید امروز یا فردا یا ماه بعد یا سال بعد یا وقتی که نیستی، حرف‌هایت از حصار زمان بگذرند و در اختیار دیگران قرار گیرند. این همان سبکی است که همه‌ی بزرگان، در همه‌ی تاریخ رعایت کرده‌اند. چه بسیار حرف‌ها و نوشته‌ها که در زمان زنده بودنشان، خوانده و شنیده نشده یا لااقل مورد توجه جدی قرار نگرفته است. اما آنها، می‌خواسته‌اند حرف‌شان و فکرشان از مرزهای زمان عبور کند تا آیندگان، دوباره وادار نشوند به آن حرف‌ها فکر کنند. این شیوه‌ی اندیشیدن و ثبت اندیشه‌ها بوده که باعث شده فرهنگی بماند و تمدنی رشد کند که اگر جز این باشد، آیندگان من و تو، چاره‌ای ندارند جز اینکه از خراش‌های نامفهوم درها و دیوارها و سنگ‌های گورمان، به فراخور نیاز و زمان‌شان، قصه‌ای بسازند و به من و تو نسبت دهند.

اگر سفر در زمان را انتخاب کنی، خود به خود، در قید مخاطب نخواهی ماند. نه از نظر تعداد و نه از نظر سلیقه و دغدغه.

پیشنهاد هفتم: وسواس نداشته باش.

ما وقتی کسانی را که دوست داریم الگو قرار می‌دهیم، انگیزه‌ای برای حرکت و پیشرفت پیدا می‌کنیم.

اما نباید یک نکته را فراموش کنیم. ما قرار نیست دقیقاً امروز آنها باشیم. آنها مسیری را طی کرده‌اند و به نقطه‌ای که هستند رسیده‌اند.

اگر نقطه‌ی شروع خودت را با وضعیت فعلی یا نقطه‌ی پایان الگوهایت مقایسه کنی، گرفتار وسواس و کمال طلبی خواهی شد و احتمالاً به سرعت انگیزه‌ات را از دست خواهی داد.

الگوها، برای ما مثل ستاره‌ی قطبی هستند نه خاک جاده. قرار است مسیر را نشان‌مان بدهند، نه اینکه به سرعت، آنها را زیر پا بگذاریم و از آنها عبور کنیم.

اگر چه، اگر نگاهت درست باشد و تلاشت پیوسته، دیر یا زود می‌بینی که به سرزمین‌های تازه‌ای راه پیدا کرده‌ای و خودت، ستاره‌ای برای مسیر دیگران خواهی بود.

پیشنهاد هشتم: هر وقت موضوعی به ذهنت رسید و خواستی در موردش بنویسی، تیتر آن را جایی روی کاغذ بنویس و بگذار یک یا دو یا سه روز از آن بگذرد. سپس بنویس.

این کار، معجزه‌ی شگفتی با خود دارد. لازم نیست هیچ کار عجیبی انجام بدهی. اما قول می‌دهم که در آن دو سه روز، ذهنت همه جا به دنبال حرف و جمله و نشانه می‌گردد. حتی اگر خودت حواست نباشد و این کار ناآگاهانه انجام شود. مطمئن باش که نوشته‌ی بهتری خواهد شد.

من همان لحظه که آخرین کامنت خودت را گذاشتی، نامت را دیدم و جایی نوشتم که: برای زینب در مورد وبلاگ نویسی.

الان که اینها را – بی‌لحظه‌ای توقف و پیوسته می‌نویسم – بیش از دو شبانه روز از نوشتن آن تیتر گذشته است. مطمئنم اگر همان لحظه می‌نوشتم، سبک دیگر و محتوای دیگری می‌شد.

پیشنهاد نهم: هیچ وقت نقد هیچ کسی را جدی نگیر. انتقادپذیری، ویژگی آدم‌های ضعیفی است که خودشان نمی‌توانند درست یا نادرست بودن کارشان را بفهمند.

خوش‌بختانه من و تو، با رای کسی در جای فعلی خود قرار نگرفته‌ایم که در برابر نقد کسی، سر خم کنیم.

بگذار همیشه بزرگ‌ترین منتقدت خودت باشی. چون هیچکس مثل تو، نمی‌داند که امروز کجایی و فردا می‌خواهی کجا باشی و بین امروز و فردایت، چقدر فاصله هست. اگر می‌خواهی خودت را نقد کنی، کارهای کسانی را ببین که در مسیر مد نظر تو، از تو جلوترند. شک نکن که ایرادها و ضعف‌ها، واضح و شفاف پیش چشمت نمایان خواهد شد.

کسی اگر آن‌قدر از تو بالاتر باشد که در موضع نقد تو باشد، وقتش را برای تو تلف نخواهد کرد و اگر پایین‌تر از آن باشد، تو نباید وقتت را برای او تلف کنی.

پیشنهاد دهم: کامنت نوشتن و تمرین گذاشتن در متمم را فراموش نکن.

تو بهتر از هر کسی می‌دانی که ده‌ها هزار کامنت و تمرین، چیزی نیست که من بخواهم با توصیه‌ام، آنها را بیشتر کنم یا با وقت گذاشتن کمتر من و تو، کمتر شود.

اما وقتی برای خودمان می‌نویسیم، کم کم عادت می‌کنیم که چارچوب‌ها و اهداف و انتظارات را خودمان بر اساس میل و سلیقه‌ی خودمان تعیین کنیم. نوعی رهایی و زندگی بیرون از چارچوب‌ها.

این خوب است. اما گاهی اوقات هم، نوشتن در حضور جمع،‌ با قواعد و چارچوب‌ها و همه‌ی اصول دست و پا گیر، درباره‌ی موضوعی که آن روز، شاید خودت رغبت به نوشتنش نداشته‌ای و در شرایطی که دیگران هم در موردش نوشته‌اند، کمک می‌کند که قدرت نوشتن و شیوه‌ی فکر کردنت بهتر شود.

چیزی شبیه وزنه برداری. وزنه بردار‌ها قرار نیست همیشه زیر بار وزنه زندگی کنند. اما وقتی در خیابان کنار من و تو، تنها و آزاد راه می‌روند، قطعاً سبک‌تر از من و تو راه خواهند رفت.

به همین علت است که من هم خودم، در کنار نوشتن در اینجا، حتماً برای تمرین حل کردن کتار بقیه‌ی دوستانم در متمم وقت می‌گذارم و هرگز این کار را متوقف نخواهم کرد.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+277
  

برای بهروز مطیع: درباره‌‌ی کالیبراسیون اشتباه

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: بهروز مطیع و البته خیلی‌ از دوستان دیگر

پیش نوشت یک: این مطلب را می‌شد و می‌شود به عنوان بخشی از سلسله بحث‌های مربوط به شبکه های هرمی در نظر گرفت (قسمت اول، دوم، سوم، چهارم). اما ترجیح دادم در عنوان آن از شبکه های هرمی استفاده نکنم تا به خاطر داشته باشیم که این بحث و چنین بحث‌هایی را در زمینه‌های بسیار متفاوت و متنوعی از زندگی می‌توان مطرح کرد (یا لااقل به آن فکر کرد).

علت اینکه از بهروز اسم بردم این است که اصل این بحث، با خواندن حرف‌های بهروز در زیر قسمت چهارم بحث در مورد شبکه های هرمی به ذهنم رسید. وگرنه، بهروز در آنجا سوالی مطرح نکرده بود و ضمناً من کاملاً با حرف‌ها و دیدگاهی که در آنجا مطرح کرد موافقم. بنابراین شاید بتوان بحث کالیبراسیون اشتباه را ادامه‌ی بحث‌های بهروز دانست.

بهروز در آنجا چنین جمله‌ای داشت: می‌تونم بگم مطمئنم که یک نتورکر شکست خورده و مال باخته ، به مراتب مدل ذهنی بدردنخور تری از کسی داره که وارد اینجور بازیها نشده.

من می‌خوام سمت دیگر ماجرا رو بگم: به نظرم یک نتورکر موفق شده و مال به دست آورده، در مقایسه با کسی که شکست خورده و مال‌باخته، به مراتب مدل ذهنی و ذهنیت ضعیف‌تر و ناکارآمدتری خواهد داشت.

اگر بخواهم صادقانه بگویم، در مقایسه بین:

  • کسی که چند ده میلیون را در این بازی‌ها می‌بازد و بدبخت می‌شود و کنار می‌کشد.
  • کسی که چند ده میلیون در این بازی‌ها می‌برد و از نگاه خودش موفق می‌شود

من نفر دوم را بیشتر به دیده‌ی ترحم نگاه می‌کنم و دلم برای او بیشتر می‌سوزد و او را بیشتر «آسیب دیده‌ی اقتصاد هرمی» می‌دانم تا نفر اول.

این حرفی که می‌زنم، نه اغراق است و نه استعاره‌ی ادبی. بلکه برای من، به همان شفافیت قوانین اولیه‌ی علوم رفتاری، قابل درک است:

برندگان این بازی، بیشتر نیازمند ترحم و دلسوزی هستند تا بازندگانش. 

پیش نوشت دو: با وجود همه‌ی توضیحاتی که در بالا دادم و به ارتباط این بحث با موضوع شبکه‌های هرمی اشاره کردم، امیدوارم بحث زیر را نه فقط در بستر بحث هرمی، بلکه در زمینه‌ها و جنبه‌های مختلف زندگی مد نظر قرار دهید. نمی‌خواهم ادعا کنم که این حرف حتماً درست است (اگر چه باور شخصی من در حال حاضر همین است). اما فکر می‌کنم حتی اگر درست یا دقیق نباشد، فکر کردن به آن می‌تواند دستاوردهای خوبی برای ما در حوزه‌های مختلف داشته باشد.

شبیه سازی یک زندگی:

فرض کنید فردی را حدود یک قرن پیش، منجمد کرده‌ایم و امروز او را به زندگی بازمی‌گردانیم. اما اجازه نمی‌دهیم او وارد تعامل با جامعه شود.

او را در یک محیط آزمایشگاهی نگه می‌داریم. منظورم از محیط آزمایشگاهی این است که یک خانه‌ی بسیار بزرگ برایش در نظر می‌گیریم و او مجبور است در آنجا زندگی کند و به آنجا محدود باشد.

ما به او به صورت هفتگی یا ماهیانه پول هم می‌دهیم و موظف است هر چیزی را که می‌خواهد از ما خریداری کند.

اما یک سناریوی جالب را اجرا می‌کنیم: قیمت‌ها را متفاوت با دنیای واقعی تعیین می‌کنیم. مثلاً:

  • یک جفت کفش به قیمت ۴۰۰۰ تومان
  • یک حبه قند به قیمت ۱۰۰۰۰ تومان
  • یک لیوان آب به قیمت ۱۰ تومان
  • هر عدد نان به قیمت ۲ تومان
  • هر عدد نوشابه به قیمت ۶۰۰۰ تومان
  • هر جفت جوراب به قیمت ۵۰۰۰۰ تومان

طبیعتاً من سناریو را به صورت اغراق شده تعریف می‌کنم برای اینکه منظورم را بهتر و شفاف‌تر برسانم. اما کلیت ماجرا همین است.

اجازه بدهید این فرد مدتی (چند ماه یا چند سال) در این محیط آزمایشگاهی زندگی کند. حالا او را در جامعه رها کنید.

او اکنون یک بیمار روانی است که احتمالاً بلافاصله باید بستری شود.

احتمال دارد دستفروش سر چهارراه را به قتل برساند و از او صد جفت جوراب بدزدد. وقتی به او قند و مواد قندی می‌دهید، نتواند قند را بخورد (چون احساس می‌کند بسیار گران‌قیمت است و حیف است).

اگر کفشی پایش باشد و برای استراحت به مهمان‌سرایی برود، ممکن است دو عدد قند پیدا کند و بردارد و شتابزده بدون پوشیدن کفش فرار کند.

ممکن است به من بگویید که چنین فردی، بعد از مدتی، خواهد فهمید که قواعد فرق دارد و شرایط جدید را کشف و درک می‌کند.

این حرف درست است. اما:

  • بعد از چه مدتی؟
  • آیا آن‌قدر فرصت پیدا می‌کند تا شرایط جدید را بفهمد؟ یا خود را قبل از آن نابود خواهد کرد؟
  • اگر تفاوت‌ قیمت‌ها تا این حد شدید و بزرگنمایی شده نباشند چطور؟ آیا دیرتر متوجه محیط مصنوعی خود نخواهد شد؟
  • اگر تعداد اشیاء و قیمت‌ها، به جای ۵ مورد، ۵۰۰۰ مورد بود چطور؟

این سناریو می‌تواند چالش‌های بسیار پیچیده‌ای برای فرد به وجود بیاورد. من اسم این سناریو را کالیبراسیون اشتباه می‌گذارم.

درباره کالیبراسیون:

فکر می‌کنم بسیاری از دوستانی که این نوشته را می‌خوانند، بهتر از من و بیشتر از من، با کالیبراسیون (Calibration) آشنا هستند. اما برای دوستانی که زمینه‌ی کاری آنها یا تجربیات قبلی آنها با این نوع فعالیت‌ها همراه و عجین نبوده، توضیح بدهم که در حوزه‌ی ابزار دقیق و نیز در بسیاری از سیستم‌های اندازه‌گیری و نمایش و کنترل، یکی از دغدغه‌های مهم، کالیبراسیون است.

مثلاً من یک سنسور اندازه‌گیری حجم سوخت در باک ماشین را تولید می‌کنم. آن را در باک تصب می‌کنم و نمایشگر آن را هم در جلوی داشبورد قرار می‌‌دهم. یک بار باک را خالی می‌کنم. یک بار کامل پر می‌کنم و چند بار هم در آن در حد ۲۰٪ یا ۵۰٪ یا ۷۰٪ سوخت می‌ریزم. حالا هر بار با استفاده از پتانسیومترها و سایر المان‌های الکترونیکی و الکتریکی، آن‌قدر تنظیمات این سنسور را تغییر می‌دهم که  که دقیقاً وقتی باک خالی یا نیمه پر یا پر است، درجه‌‌ی بنزین هم متناسب با آن تغییر کند.

اگر کالیبراسیون به درستی انجام نشود،‌ همان اتفاقی می‌افتد که بسیاری از ما در برخی خودروها تجربه کرده‌ایم (این جمله‌ی بسیاری از ما در برخی خودروها چندان با اسم بردن از خودرو فرقی نداره 😉 ). عقربه به شما می‌گوید که بنزین دارید، اما ماشین خاموش می‌شود. عقربه به شما می‌گوید که بنزین ندارید، اما وقتی می‌روید می‌بینید که باک نصفه بوده. حالا فکر کنید که یک مثبت و منفی هم در طراحی مدار اشتباه شود و هر چه حرکت می‌کنید،‌ به جای اینکه عقربه کم‌تر شدن بنزین را نشان دهد، وانمود کند که بنزین داخل باک بیشتر شده است.

اصل مفهوم کالیبراسیون در سیستم‌های کنترل بسیار ساده است. کسانی هم که با بحث شبکه های عصبی آشنا هستند احتمالاً با این صحبت‌های من به یاد مفهوم یادگیری تحت نظارت یا Supervised Learning می‌افتند که جنس دیگری از همین کالیبراسیون است (همین آنالوژی‌ها باعث می‌شود که این مفهوم را بیش از حد، به اتفاقی که در اطراف‌مان می‌افتد نزدیک ببینم).

کالیبراسیون اشتباه:

اگر بخواهیم به یک موجود خیانت کنیم یا نابودش کنیم (یا حتی اگر بخواهیم خودمان و کسب و کارمان را نابود کنیم) بهترین شیوه، کالیبره کردن اشتباه است.

اجازه بدهید که من برخی از نمونه‌های کالیبراسیون را (مثبت یا منفی) برای شما مثال بزنم:

  • سوبسید دادن و یارانه بر روی انرژی و مواد دیگر، یک «ملت» را اشتباه کالیبره می‌کند.
  • ارث پدری برای یک فرزند پولدار، ممکن است (و احتمال آن هم کم نیست) که او را اشتباه کالیبره کند.
  • منابع زیرزمینی، اقتصاد یک کشور را اشتباه کالیبره می‌کنند (خصوصاً وقتی آن کشور وارد تعاملات اقتصادی در سطح بین‌المللی شود. قبل از آن در آزمایشگاه خودش محصور است و احتمالاً چیزی متوجه نخواهد شد).
  • معلم، مسئولیت اخلاقی و سنگینی دارد که اگر شانه‌هایش زیر آن بشکند، شایسته‌ی سرزنش نیست. چون مدام، با حرف‌ها و آموزش‌ها و تشویق‌ها و تنبیه‌ها و توجه‌ها و بی‌توجهی‌هایش، شاگردانش را کالیبره می‌کند.
  • والدین، به صورت دائمی فرزندان را کالیبره می‌کنند. اگر به من بگویید که با ادبیات مهندسی، مفهوم والد در تحلیل رفتار متقابل  را شرح دهم، به نظرم دور از واقعیت نیست اگر بگوییم که تربیت، تا حد زیادی به معنای کالیبره کردن فرزندان برای حوزه در اجتماع است.

قبلاً در جایی اشاره کرده‌ام (و خوب یا بد، این کار را انجام داده‌ام و حس بدی هم ندارم) که چند سال پیش، همکاری داشتم که از او به شدت ناراضی بودم. کیفیت کارش پایین بود و ضمناً اصول اخلاقی را هم در کار رعایت نمی‌کرد. حیفم می‌آمد که فقط «اخراج» شود. هم ترجیح می‌دادم خودش استعفا بدهد و هم ترجیح می‌دادم که بدبخت شدنش را ببینم (قبلاً هم گفته‌ام که کسانی که می‌گویند لذتی که در عفو هست در انتقام نیست،‌ احتمالاً فرصت نکرده‌اند هر دو مورد را آزمایش کنند 😉 ).

به همکارم توضیح دادم که وظایف بیشتری داریم و می‌خواهم آن وظایف به او واگذار کنم. وظایفش را مثلاً حدود ۱۰٪ افزایش دادم. اما حقوقش را ۱۰۰٪ افزایش دادم. خودش تعجب کرده بود. من هم توضیح دادم که حساسیت این وظایف بسیار بالاست و معیار حقوق، حساسیت است و نه سنگینی اجرایی و عملیاتی.

یک سال و نیم با همین شیوه ادامه دادیم. بعد به او توضیح دادم که آن وظایف را می‌خواهم به همکار دیگری واگذار کنم و منطقی است که دیگر حقوق مربوط به آن وظایف را دریافت نکند. طبیعتاً همکار من، از این وضعیت ناراضی شد. یکی دو ماه صبر کرد و بعد هم استعفا داد و رفت.

تا یک سال بعد (که پیگیر بودم) خانه نشین شده بود. چون هر جا می‌رفت قاعدتاً حقوقی نامتناسب می‌خواست و نمی‌توانست خودش را به عدد پایین راضی کند.

می‌دانید که من علاقه‌ی زیادی به گربه‌ها دارم. همیشه مثال می‌زنم که نه گربه‌ی داخل خیابان و سطل زباله بدبخت است و نه گربه‌ی خانگی.

بدبخت گربه‌ای است که از سطل زباله به خانه می‌آید و بعد از مدتی در خیابان رها می‌شود. یا گربه‌ای که در خانه متولد می‌شود و پرورش پیدا می‌کند و بعداً به خیابان می‌رود. چون کالیبره‌اش به هم می‌خورد.

کاری که من با همکارم کردم تقریباً شبیه آوردن گربه‌ی خیابانی به خانه و رها کردن دوباره‌ی آن در خیابان بود (نمی‌گویم اخلاقی بود یا نه. دغدغه‌ام هم نیست. اخلاق هم البته بیشتر به پاک و نجس گربه کار دارد و نه این جزییات).

فکر کنم مفهوم کالیبره‌ی اشتباه (لااقل به شکلی که در ذهن من هست) را توانسته باشم شفاف کنم.

شبکه های هرمی، برای کسی که می‌بازد، اتفاقاً کالیبره‌ی  درست ایجاد می‌کنند. او متوجه می‌شود که موفقیت، راه میان‌بر ندارد و یا لااقل، موفقیت پایدار، راه میان‌بر ندارد. به دامن جامعه باز می‌گردد و فعالیت سالم اقتصادی و ارزش آفرین را،‌ برای خودش، جامعه‌اش و کشورش آغاز می‌کند.

اما کسی که در مقاطعی برنده می‌شود و سودی به دست می‌آورد، به شکل نادرست کالیبره می‌شود. هم ارزش پول را اشتباه می‌فهمد. هم مکانیزم‌های کسب پول را. هم مفاهیمی مانند دینامیک رشد کسب و کار را.

شبکه‌های هرمی تا ابد ادامه پیدا نمی‌کنند. همچنانکه اشاره کردم، آنها اگر غیرقانونی اعلام نشوند، روزی خودشان برای غیرقانونی شدنشان اقدام می‌کنند (چاره‌ای جز این کار ندارند). فرض کنیم کسی پولی هم به دست آورده. بسیار خوش‌بینانه و غیرواقع‌بینانه فرض می‌کنیم که او یک میلیارد یا دو میلیارد پول به دست آورده.

کسی که این پول‌ها را ندیده است، فکر می‌کند این پول‌ها را تا آخر عمر می‌شود خورد و زندگی کرد. اما، به علت همان کالیبره‌ی اشتباه این پول‌ها خیلی سریع به پایان می‌رسند.

احتمالاً‌ به خانه‌ای در شهر یا ویلایی در شمال تبدیل می‌شوند. شاید هم یک ماشین پورش یا بنز اسپورت. بعد هم احتمال زیاد – به علت همان کالیبراسیون قند و نان – سر چیزهای خیلی ساده (مثل یک رابطه‌ی عاطفی نادرست، مثل یک شرط بندی بی‌خودی، مثل یک تصادف برای یک راننده‌ی مست، مثل یک درگیری خانوادگی) از دست می‌روند.

ممکن است بگویید که من خیلی بدبینانه نگاه می‌کنم.

اتفاقاً حرفم این است که من دستاورد مالی و اتفاقات بد را هر دو خوش‌بینانه نگاه کردم. آن دستاوردها در ۹۹ درصد مواقع وجود ندارند. اما این بدبختی‌ها واقعی هستند و بیشتر هم هستند.

قبلاً هم اشاره کرده‌ام، سرنوشت برندگان بخت آزمایی در کشورهای مختلف از جمله آمریکا بررسی شده و گزارش‌های زیادی از آن وجود دارد. نتیجه تقریباً همین است. خرد تاریخی مردم ما هم، آن‌قدر از این مثال‌ها دیده که – اگر چه ادبیات علمی را نمی‌دانسته اما – با ادبیات کوچه بازاری خودش گفته است: بادآورده را باد می‌برد.

تازه باد هم نبرد. خانه و ماشین هم باشد. نگهداری این ثروت، فعالیت اقتصادی جدید می‌خواهد (دوستی داشتم که می‌گفت محمدرضا. خیلی دلم می‌خواهد یک بنز بدزدم. به شوخی گفتم: خسته‌ مان کردی. بدزد. خلاص شویم. گفت: پول بیمه‌ی بدنه‌ی سالیانه‌اش را از کجا بدزدم؟).

به قول مالی‌چی‌ها، Asset و دارایی یک بحث است. Asset Maintenance (نگهداری و حفظ دارایی)‌ بحث دیگر.

افرادی که در این شبکه‌ها فعالیت می‌کنند، چون ذهن‌شان اشتباه کالیبره می‌شود، حتی در فضاهای جدید کسب و کار هم استراتژی‌های نادرست انتخاب می‌کنند. مثلاً اگر به عنوان مدیر فروش یا بازاریابی یک شرکت استخدامشان کنی، می‌بینی که به جای اینکه به نیاز بازار یا طراحی محصول یا طراحی بسته پیشنهادی فکر کنند، مدام در پی جستجوی فروشنده و پرورش فروشندگان هار و هارش (اولی فارسی است و معنایش را می‌دانید. دومی هم Harsh است و خیلی فرقی ندارد) می‌روند. آنها کوسه‌های درنده طراحی می‌کنند. عقاب و گرگ و روباه. در حالی که بازاریابی و فروش، انسان می‌خواهد. انسانی که بتواند نیازهای انسان‌های دیگر را بفهمد و برای تامین آنها تلاش کند.

پی نوشت: من در جمع دوستانم، بحث‌هایی مانند سواد مالی کودکان و نوجوانان را که در متمم مطرح می‌شود، با این اسم‌های شیک و رسمی دانشگاهی صدا نمی‌کنم. معمولاً همین اصطلاح کالیبره کردن مالی را به کار می‌برم. حرفم این است که هر چقدر والدین بتوانند فرزندانشان را از لحاظ مالی بهتر کالیبره کنند، فردای کشورمان، اقتصاد سالم‌تر و فربه‌تری را تجربه خواهد کرد.

پی نوشت دو: این روزها کمی شلوغم و کمتر به سایت سر می‌زنم. پیشاپیش از اینکه در کامنت‌گذاری‌هایتان دو برابر همیشه وسواس به خرج می‌دهید ممنونم. 😉



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+252
  

برای هیوا: نکاتی در مورد استراتژی (چند دیدگاه شخصی)

پیش نوشت: واقعاً پراکنده‌گویی در این حد را در نوشته‌های دیگرم به خاطر ندارم. اما دلم می‌خواست یک بار برای هیوا اینها را بگویم و بنویسم. اگر خواندید و خسته شدید یا خودشیفتگی پنهان در نوشته آزارتان داد، مسئولیتش با خودتان است.

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای:  هیوا

صحبت هیوا (زیر مطلب: درباره کتاب و کتابخوانی):

محمدرضا سوالی که بارها برام پیش اومده اینه که استفاده از ایده های متمم از عکس-نوشته های لابلای متن و نحوه لینک دادن گرفته تا خروجی آزمایشات زیادی که گاهی نتایجش در کامنتها و گزارشهای مختلف، به صورت رسمی و غیر رسمی گفته میشه چقدر درست و منصفانه ست؟
اگه جایی ببینی که سایت دیگری به کاربرانش میگه کاربر آزاد یا “حامی ویژه”، اگه توی فهرستش “تقویم محتوا” و “نقشه راه” و حتی پیام اختصاصی داشته باشه، نظرت چی خواهد بود؟
البته با همین توضیحات این پس هم میتونم نظر احتمالیت رو حدس بزنم ولی اگه فرصت کنی مفصلتر و صریحتر در موردش صحبت کنی، ممنون میشم.

حرف‌های من برای هیوا:

پیش نوشت: هیوا. جواب دادن به این بحث یا چنین بحث‌هایی اگر مخاطبش تو نبودی یا کسانی چون تو نبودند، برای من چندان ساده نبود. چون احتمالاً مجبور بودم بارها و شاید ده‌ها بار، به حرف‌ها و اظهار نظر‌های قبلی‌ام در اینجا و آنجا ارجاع بدهم تا مطمئن باشم که حرفم آن‌طور که دوست دارم فهمیده می‌شود. به عبارتی مطمئن شوم که توانسته‌ام آن مفهومی را که در ذهن دارم، با کمترین خطای ممکن به مخاطب منتقل کنم.

الان هم آرزو می‌کنم دوستانی که این نوشته را می‌خوانند، بیشتر از جمله‌ی کسانی باشند که حجم زیادی از حرف‌ها و نوشته‌های من را خوانده‌اند. نه آنها که در نخستین یا چندمین عبور گذری از این وبلاگ، به این مطلب می‌رسند و خواندن و شناختن من را از این نقطه آغاز می‌کنند.

اصل بحث:

مثال‌هایی که زدی ساده‌ترین مثال‌ها بود و احتمالاً من و روزنوشته‌ها و متمم هم، کوچک‌ترین و بی‌اهمیت سوژه‌های تقلید.

با این‌حال، حتی ما هم (من / روزنوشته / متمم) نمونه‌های مختلف تقلید را می‌بینیم.

بعد از نوشتن نامه به رها، الان می‌بینم رایج است که بعضی دوستان به بچه‌ی توی بغلشان هم نامه می‌نویسند.

بعد از رادیو مذاکره هم ده‌ها نمونه مجموعه پادکست‌های صوتی دیده‌ام که خیلی‌هایشان به عنوان رادیو فلان و رادیو بهمان تنظیم و ارائه شده‌اند.

داشتن لوگوتایپ هم چنین چیزی است

تا برسیم به خرده ریز‌هایی مثل کاربر آزاد و کاربر ویژه و عکس نوشته و به قول تو باقی اطلاعاتی که گاه و بیگاه به بهانه‌های مختلف در اینجا یا متمم ارائه می‌کنم و می‌کنیم.

فکر می‌کنم ذات تقلید، چیزی است که مجبوریم وجود آن را بپذیریم.

چه در فضای کسب و کارها و چه در زندگی شخصی.

نمی‌توانیم بگوییم تقلید غلط است یا نباید باشد.

حتی در کشورهایی که قوانین سفت و سخت برای مالکیت معنوی ایده‌ها دارند، همچنان می‌بینیم که تقلید وجود دارد.

از دعوای تویوتا علیه جیلی (به خاطر کپی کردن طرح‌هایش) بگیر تا گلایه‌ی اسنپ چت از اینستاگرام به خاطر تقلید از Story. معمولاً هم این دعواها به جایی نمی‌رسند و به نظرم نمی‌توان خیلی هم انتظار داشت که به جایی برسند.

وانگهی، به ندرت کسانی را می‌یابیم که واقعاً آغازگر بوده باشند و همه‌ی ما کمابیش به شکلی تقلید می‌کنیم.

مثلاً کاربر ویژه، که ما در متمم به کار می‌بریم، طبیعتاً اختراع ما یا ایده‌ی ما نیست. سالیان سال است که ایده‌ی اشتراک و آبونمان وجود دارد و Subscribed User هم همیشه و همه جا بوده. واقعیت این است که خود من، با وجودی که مدل Subscribe کردن را سال‌هاست می‌شناسم، اما مشخصاً تصمیم نهایی در مورد استفاده از این مدل را زمانی گرفتم که در نشریه‌ی فوربس ثبت نام کردم. دیدم سیستمی منطقی برای درآمدزایی است و به بقاء یک سیستم تولیدکننده‌ی محتوا کمک می‌کند.

اگر چه بعداً دیگر اشتراک فوربس را تمدید نکردم. چون عمده‌ی مطالب آن از نظر علمی و مدیریتی غلط (یا در بهترین حالت غیردقیق)‌است. ضمن اینکه بخش زیادی از محتوای آن از جنس Sponsored Content هستند و از دیگران پول گرفته تا آن مطالب را منتشر کند و طبیعتاً سوگیری‌های جدی در آنها وجود دارد (در واقع، کار ارزشمند فوربس، فهرست‌ها و رتبه‌بندی‌هایش است که اعتبار جهانی دارد و نه مقاله‌های آن).

بگذریم. حرفم این است که من نمی‌توانم به کسی اعتراض کنم یا در خلوت خودم گله‌مند باشم که اینها ایده‌ی من را بردند. نه. من خودم ایده‌ای را که سال‌هاست در فضای فیزیکی و مجازی در حال اجراست، در فضای متفاوتی پیاده‌سازی و تکرار کرده‌ام.

بحث کاربر آزاد هم چنین چیزی است. البته قبل از ما در فضای وب فارسی کمتر دیده می‌شد. یعنی تو یا پول داده بودی و عضو بودی. یا اصلاً در آن فضا رسمیت نداشتی. اینکه در فضا باشی. حق و حقوق خودت را – حتی به شکل محدود – داشته باشی و در عین حال پول ندهی، در فضای وب ما خیلی رایج نبود.

اگر چه آن هم در بیرون ایران فراوان بود و من به طور خاص تجربه‌اش را در Harvard Business Review داشتم.

عکس نوشته به سبک ما، شاید به اندازه‌ی ما رایج نبود. نه فقط عکس نوشته به سبک متمم، حتی دستنوشته هم به شکلی که بعداً در اینستاگرام رایج بود، قبل از اینکه من آن سبک را شروع کنم کمتر دیده می‌شد. چون همه فکر می‌کردند وقتی فتوشاپ و انواع فونت‌ها هست دیگر معنا ندارد با دست بنویسی.

کلاً این واپس گرایی‌های من، در جاهای مختلف قابل مشاهده است و معمولاً هم جواب داده. مثل همین وبلاگ نویسی در عصر شبکه‌های اجتماعی یا ترک فضاهایی مثل تلگرام (نه فقط ترک از موضع پایین. بلکه برخورد از موضع بالا به این معنا که فضای خودم را فاخرتر از بساط رایگانی می بینم که پاول دوروف زیر پایم پهن کرده باشد).

به هر حال مثال‌های متعددی را می‌توانی مطرح کنی که یا قبل ما کمتر رایج بوده یا اگر رایج بوده من و همکارانم به ترویج بیشتر آنها کمک کرده‌ایم. حداقل فایل صوتی رایگان در حجم گسترده مشخصاً در حوزه‌ی مدیریت بعد از دوران رادیو مذاکره رایج شد. قبل از آن فایل صوتی یا محتوای رایگان بیشتر توسط کسانی استفاده می‌شد که محدودیتی برای انتشار رسمی مطالب خود یا برای حضور در ایران داشتند. یا احیاناً از فایل صوتی به عنوان تبلیغ دوره‌های آموزشی استفاده می‌شد و می‌شود. نه به عنوان جایگزین آموزش فیزیکی.

اما نکته‌ی مهم این است که اگر ده‌ها موردی را فهرست کنی که شاید من و همکارانم در شکل‌گیری اولیه یا ترویج بیشتر آنها در فضای آموزش فارسی (فیزیکی / دیجیتال) نقشی داشته‌ایم، به سختی می‌توانی مواردی را بیابی که بتوان آنها را در ذات و اصل خود متعلق به من دانست و من بخواهم یا بتوانم ادعایی روی آنها داشته باشم.

خیلی از مواردی هم که انجام شد، اتفاقی بود و تصمیم جدی و عمیق و فکر شده پشت آنها نبود.

شاید لوگوتایپ محمدرضا شعبانعلی (همان دایره‌ی سفید و آبی‌رنگ که بالای سایت و وبلاگ هست) نمونه‌ی خوبی باشد.

من هیچ‌وقت دنبال این سبک کار نبوده‌ام و نیستم و آن لوگوتایپ به اتفاقی ایجاد شد.

دوست عزیز و هنرمندم شعیب ابوالحسنی (که در آن زمان در کلاس‌های من حضور داشت و برادرش شهاب هم البته به واسطه‌ی همان کلاس‌ها و به لطف شعیب به یکی از دوستان خوب من و الان یکی از متممی‌های فهیم و فعال تبدیل شده) یک بار بعد از یک مجموعه کلاس ده جلسه‌ای و حدود ۴۰ ساعت درس، آمد و گفت: محمدرضا. من تمام این مدت سر کلاس داشتم فکر می‌کردم که برای تو یک لوگوتایپ طراحی کنم و سر کلاس هم به این نیت نشستم و فکر کردم و طراحی کردم.

آن لوگوتایپ را هم به عنوان هدیه به من داد (لوگوی متمم را هم شعیب طراحی کرده و آن هم هدیه است).

اگر شعیب این لطف را نمی‌کرد من احتمالاً تا امروز هم لوگوتایپ نداشتم. هم به نظرم من کسی نیستم که چنین بساطی داشته باشم و هم اگر هم می‌خواستم کارهای شعیب چنان حرفه‌ای و گران‌قیمت بود که دستم به دامنش نمی‌رسید.

اما بعد دیدم که در میان بعضی همکاران رایج شد و همه هم به سراغ این سبک‌ کارها رفتند. فکر می‌کنم بقیه فکر کردند که من حساب و کتابی داشته‌ام و آن‌ها هم تقلید کردند.

من حرف‌هایم را در مورد برندسازی شخصی جداگانه مطرح کرده‌ام و البته برنامه‌ام این است که  – اگر زنده بودم – سال آینده در متمم برای کسانی که حداقل امتیاز مشخصی دارند، مثلاً هزار امتیاز یا بیشتر، در قالب هشتاد تا صد درس، بیشتر در موردش حرف بزنم.

اما قبل از تمام آن درس‌ها و بحث‌ها هم، هر کسی که من را کمی می‌شناسد می‌داند که برای این نوع کارها سهم کوچکی قائلم و چالش هویت را در برندسازی در کسب و کارهای ایرانی و اشخاص ایرانی (خصوصاً نسل جدید)‌ چنان جدی می‌بینم که فکر می‌کنم طراحی هویت بصری به سختی می‌تواند موجب تقویت یا تضعیف برند یک فرد (و حتی یک کسب و کار) شود.

خیلی از تصمیم‌های دیگر و ایده‌های دیگری هم که می‌بینی، به تصادف شکل گرفته‌اند و بعداً پخته شده‌اند.

عباس ملک‌حسینی به من اصرار کرد که وبلاگ روی دامنه‌‌های دیگر نداشته باش و دامنه‌ی خودت را داشته باش و قیافه‌ی اولیه‌ی shabanali.com را طراحی کرد (که البته الان تا حدی تغییر کرده، اما هنوز هم رد پای عباس در آن به خوبی مشهود هست و دین معنوی من به او پابرجاست).

در مورد آموزش دیجیتال، سمیه تاجدینی (که قرار بود پروژه‌ی تراست زون را جلو ببرد) اصرار کرد که بهتر است کلاس‌های فیزیکی تعطیل شوند و فقط کلاس دیجیتال بماند (البته منظورش سمینارها نبود). من می‌دانستم که فضای فیزیکی و دیجیتال نمی‌توانند مکمل باشند و در نهایت یکی باید پای دیگری سر بریده شود. اما اگر اصرار سمیه و البته تجربه‌ی طولانی او در طراحی و ساخت چند مورد از سیستم‌های پیشتاز آموزش الکترونیک کشور نبود، من شاید در آن مقطع آن تصمیم را نمی‌گرفتم. متمم هم اگر خاطرت باشد ابتدا شکل وبلاگ داشت (روی shabanali.com/pd). و من دنبال مجموعه‌ای از ۱۰۰ یا ۲۰۰ درس بودم که به اسم MBA-1 و MBA-2 تا MBA-100 شماره گذاری شوند. اصلاً به ساختار محتوایی فعلی فکر نکرده بودیم و در طول مسیر، توسعه و تکامل پیدا کرد.

حرفم این است که امروز که نگاه می‌کنم، هر گوشه‌ای از این اکوسیستم، ایده‌ یا نکته یا تصمیم یا روشی است که فردی یا افرادی یا کسب و کارهای پیش‌تازتر یا افراد پیش‌روتر در آن نقش داشته‌اند و اگر من ادعایی داشته باشم، در ترکیب اینها در کنار یکدیگر است و البته سرمایه گذاری روی اینها. منظورم هزینه‌ی مستقیم میلیارد تومانی است که از جیب کردم و هزینه‌ی فرصت چند میلیارد تومانی که داده‌ام و هنوز هم می‌دهم که به نظرم اینها هم، در دنیای امروز چیزی نیست که ادعایی روی آن داشته باشم و بگویم ارزشی دارد. یا ژست بگیرم که خدمت کردم و منتظر تحسین باشم. برای دلم کرده‌ام و برنده‌اش هم خودم هستم. پیش از دیگران و بیش از دیگران.

 با این مقدمات، دلم می‌خواهد چند نکته را برایت – و شاید برای بقیه‌ی دوستانی که علاقمند به شنیدن و خواندنش باشند – بگوییم.

نکته‌ی اول: بسیاری از تقلید‌ها مرا خوشحال می‌کنند

هیوا. آدم‌ها دو جور به دنیا نگاه می‌کنند. بعضی به دنبال ارث گذاشتن هستند و برخی به دنبال اثر گذاشتن.

اگر چه این دو الزاماً با هم منافات ندارند، اما همیشه هم همراه نیستند و موارد زیادی هست که با هم در تضاد در می‌آیند.

کسی که پولش را در بانک می‌گذارد و بهره‌اش را می‌گیرد و زندگی می‌کند (حتی به فرض اینکه مشکل اقتصادی برایش پیش نیاید و سود بانکی کفاف زندگی‌اش را بدهد) در نهایت از خودش ارث باقی می‌گذارد. او می‌تواند همان پول را برای ایده‌ای که دارد یا هدفی که دارد هزینه کند. به این شکل ارثی از او باقی نمی‌ماند اما اثری از او باقی می‌ماند.

منظورم از اثر چیزی نیست که دیگران ببینند و بدانند. منظورم جنس تصمیم است.

گاهی به آن روزی فکر می‌کنم که دزفولیان (مدیر البرز) چند روز پیش از مرگش، وقتی در منزل خدمتش رسیده بودم صدایم کرد. او در گوشم گفت: شعبانعلی. وقتی تو را از علامه حلی اخراج کردند، خانه نشین بودی. با معدل ۱۱ و با چند تجدید در مثلثات و فیزیک و ادبیات، هیچ جا ثبت نامت نمی‌کردند. پدر و مادرت یک هفته پشت در دفترم نشستند تا راهشان دادم. تو آمدی و با همان غرور جوانی گفتی: من به کار کردن در یک مکانیکی در جنوب تهران راضی‌ام. نمی‌خواهم درس بخوانم و دیپلم بگیرم. من تو را تشویق کردم و مستقیم و غیرمستقیم روحیه دادم و در مدرسه، پیش بچه‌ها تحویلت گرفتم و الان دانشگاه می‌روی. روزی که خواستی برای همیشه اینجا را رها کنی و بروی و پشت سرت را نگاه نکنی، یادت باشد که تو، به مکانیکی در جنوب تهران راضی بودی. من به تعمیرکار شدن تو راضی نبودم. به اینکه پشت سرت را هم نگاه نکنی راضی نیستم.

من به این جنس کارها می‌گویم اثر گذاشتن. در مقابل ارث گذاشتن. دزفولیان در شرایط بسیار معمولی مالی فوت کرد. اما لااقل در زندگی من اثر گذاشت. شاید به واسطه‌ی تلاش‌های من، در زندگی یکی دو نفر دیگر هم به صورت غیرمستقیم اثر گذاشته باشد.

اما به هر حال، اگر از من بپرسی، اثر گذاشتن یکی از لذت‌های عمیق در زندگی است. مقیاسش مهم نیست. اثرگذاری یک بازی است. یک بازی زیبا. شروع می‌کنی و هر روز و هر لحظه می‌توانی اثرهای مهم‌تری روی دنیای اطرافت بگذاری. حرفهایم در مهمانی در خانه دارم یادم هست. می‌دانم که روی اثرها نمی‌توان قضاوت کرد. اما در جهان بی‌مرکزی که ما در آن ساکن هستیم، ناگزیریم که خود را مرکز بگیریم و بکوشیم به اندازه‌ی فهم و شعورمان، اثر خوب از اثر بد را تفکیک کنیم.

اگر به این معنا بخواهم بگویم، خیلی از آن چیزهایی که ممکن است اسمش را تقلید بگذاریم، از نظر من خوب و دوست‌داشتنی بوده.

من خوشحالم که قبلاً بسیاری از فایل‌های صوتی، جنبه‌ی تبلیغی داشت و الان حجم فایل‌های صوتی که واقعاً جنبه‌ی آموزشی دارند در فضای وب فارسی بیشتر شده.

قبلاً محتواهای رایگان، اگر بودند، تبلیغی بودند برای محتوای پولی. اما الان محتوای رایگان کیفیت بهتری پیدا کرده. نمی‌گویم خیلی بهتر اما بهتر شده.

من سبک روزنوشته‌ها را دوست دارم. چون محتوای آموزشی رایگانی است که حتی اگر با خودت عهد کنی که هرگز هیچ جا و به هیچ شکل به هیچ یک از محصولات و مجموعه‌های وابسته به من پول ندهی، هنوز می‌توانی گاه و بیگاه حرف‌های کم و بیش مفیدی در نوشته‌ها و کامنت‌هایش بیابی. فکر کنم قبول داشته باشی که متوسط کیفیت محتواهای روزنوشته‌ها (که رایگان هستند) از متوسط محتواهای پولی متمم پایین‌تر نیست.

این سنت را کم کم در جاهای دیگر هم می‌بینم. در فضای آموزش، روزگاری بود که کسانی که پیتزا می‌فروختند فقط سُس را به عنوان نمونه و Sample‌ رایگان می‌دانند. الان هم کم نیستند سُس فروشان که نام خود را غذا فروش گذاشته‌اند. اما باید بپذیریم که حجم محتوای رایگان کیفی حداقل در فضای مدیریت رو به افزایش است و شاید بتوان یک سهم بسیار بسیار بسیار کوچک از این روند را هم ناشی از حجم گسترده‌ی محتوایی دانست که من و همکارانم در این سالها عرضه کردیم.

من این را از جنس اثر می‌دانم. عادت کردن به اینکه برای محتوای کیفی دیجیتال پول بدهیم،‌ به نظرم یک اثر است. ما در کشوری زندگی می‌کنیم که به مالکیت فیزیکی یکدیگر هم چنان احترام نمی‌گذاریم (لااقل متاسفانه هنوز بسیاری از مردم سوسیالیست‌ها را به عنوان یک سری نفهم کم‌هوش بی‌سواد تعطیل العقل نگاه نمی‌کنند). در این فضا، احترام گذاشتن به مالکیت غیرفیزیکی، اتفاق بزرگی است.

من فردا هم که بمیرم، متمم امروز یا فردا هم که جمع شود، مطمئن هستم که اگر کسانی بهتر از من و همکارانم کار کنند و محتوا تولید کنند، می‌توانند مطمئن باشند که فرهنگ خرید محتوا (حداقل در حوزه ی محتوای فاخر، روانشناسی انگیزشی و بحث‌های دیگر را نمی‌گویم) در کشور تا حدی رایج شده است. ضمن اینکه انبوهی از دانش و تجربه و بایدها و نباید‌ها وجود دارد که می‌توانند از آنها ایده بگیرند. قسمت‌های مثبتش را تکرار کنند و از خطاهایی که من و همکارانم انجام دادیم اجتناب کنند.

پس اینکه سایت‌های دیگری را ببینم که کاربر دارند و کاربر ویژه دارند و کاربر آزاد دارند آزارم نمی‌دهد و حتی خوشحالم می‌کند. دیدن رادیو‌های دیگر هم خوشحالم می‌کند. آرزویم این است که روزی آن‌قدر در فضای مدیریت فارسی، پادکست آموزشی وجود داشته باشد که سر انتخاب کردنشان برای گوش دادن در ماشین، بین سرنشین‌ها دعوا شود.

آرزویم این است که کیفیت محتوا آن‌قدر بالا برود که نه فقط اولین فایل‌های صوتی من، که آخرین فایل‌هایم را به عنوان «اباطیل بی‌خاصیت» دور بریزند.

آرزویم از نخستین روز تاسیس متمم این بوده و این را بارها نوشته‌ام: که متمم، کوچک‌ترین و کم کیفیت ترین فضای آموزشی دیجیتال در ایران باشد. اگر کف بازی دست من باشد خیالم راحت‌تر است تا اینکه روزی بفهمم بنچمارک بازی هستیم و نقطه‌ی هدف مجموعه‌های دیگر.

 نکته‌ی دوم: بسیاری از تقلید‌ها مرا ناراحت می‌کنند

متاسفانه تعداد تقلید‌های فکر نکرده بیشتر از تقلید‌های فکر کرده است.

یکی از دوستان من، دقیقاً مدتی پس از ما فضای مشابهی را ایجاد کرد و مبلغ ثبت نام را هم مثل ما تعیین کرد. به او گفتم: فلانی. مبلغ را ماهی ۵۰ تا ۶۰ تومان بگذار. پرسید چرا؟ گفتم سر به سر نمی‌شوی.

بعد از چند ماه، من را دید. گفت: سر به سر نمی‌شویم. آن فضا را تعطیل نکرده‌ایم، اما تعلیق کرده‌ایم تا به تدریج جمع کنیم.

بعد هم پرسید: چرا به من نگفتی که تو ضرر ده هستی؟

گفتم: عزیزم. من به تو گفتم که ۵۰ تا ۶۰ بگذار.

گفت: من فکر کردم تو می‌خواهی ما گران‌قیمت باشیم که کسی سراغمان نیاید.

توضیح دادم که: مشکل اینجاست که تو چون خودت حرف و عملت فرق دارد فکر می‌کنی همه به همین شکل هستند. من قبلاً به تو گفتم که منطق قیمت‌گذاری‌ام چیست. فکر کردی شوخی می‌کنم.

به تو گفتم که من از صنعت ریلی می‌آیم. ما یاد گرفته‌ایم که هزینه‌ی رفت و آمد مسافر ۱۰۰ هزار تومان باشد و از او ۸ هزار تومان بگیریم.

هم حال خوبی دارد و هم اینکه صندلی‌ها را نمی‌کند و روی آن‌ها یادگاری نمی‌نویسد. مسافرت را جدی‌تر می‌گیرد. ما از مردم پول می‌گیریم که خودشان جدی‌تر باشند.

تو فکر کردی شعار می‌دهم.

یکی از مشکلات کسانی که از ما تقلید می‌کنند این است که جنبه‌های شخصی فضای ما را فراموش می‌کنند.

متمم، گردش مالی دارد. اما یک کسب و کار نیست.

اولین هدف کسب و کار، بقاء در بلندمدت است. متمم چنین هدفی ندارد. ما تا زمانی که متممی‌ها بخواهند هستیم و هر زمان که نخواهند، نخواهیم بود.

برای اینکه احتمال بقاء‌مان هم زیاد شود، حلقه‌ی متممی‌ها را باز نکرده‌ایم. خود من هر روز مثل سگ،‌ پاچه‌ی این و آن را در اینجا و متمم می‌گیرم. چون معتقدم که کیفیت مهم است و البته همه می‌دانند که خصومت شخصی هم ندارم. «بنده‌ی آموزش» هستم و نه «بنده‌ی خلق خدا».

به همین علت، ضمن اینکه شهرزاد را دوست دارم و شاگرد اول‌مان هم هست و خودش هم علاقه‌ام را می‌داند، جایی که می‌بینم به جای سخت‌گیری لطافت به خرج داده، داد و بیداد می‌کنم. فردای آن روز هم، شهرزاد می‌داند و من هم می‌دانم که دوباره به کار خودمان که یاد دادن و یادگرفتن است ادامه می‌دهیم.

شاید اولین تعامل من و سامان یادت باشد (زوربا بودا). موضوعش یادم نیست. اما یادم است که خیلی تند و بد برخورد کردم. اما سامان هم می‌داند که انگیزه‌ام چه بوده. چنانکه جدا از فضاهای شخصی که همیشه ارادتم را به او یادآوری می‌کنم، می‌داند که وقتی می‌خواهم عزیزترین موضوعی را که بلدم و به آن عشق می‌ورزم بنویسم، ترجیح می‌دهم بالایش نام او باشد. مستقل از اینکه روز اول (به قول خودم مثل سگ) پاچه‌اش را گرفته‌ام یا نه.

وقتی هدف متمم این می‌شود، جنس خدمات ما، موضوعات ما، برخورد با متممی‌ها و همه‌چیز عوض می‌شود. متممی‌ها مشتری متمم نیستند. متمم هم کسب و کار نیست. شعار Customer is the king هم هرگز شعاری نیست که من به آن وفادار باشم. راستش را بخواهی به نظرم در کار آموزش این شعار عین حماقت است.

در متمم، عده‌ای آدم سرمایه گذاری مشترک کرده‌اند تا محتوای خوب ارزشمند تولید شود و با دانش روز دنیا آشنا شوند و رشد کنند. این از محمدرضا شروع می‌شود تا آخرین نفری که الان به جمع متممی‌ها ملحق شده.

من متعهد هستم که همیشه و همه‌جا، هر شیوه و روشی را که احساس می‌کنم می‌تواند آموزش جدی‌تر و عمیق‌تر و اثرات پایدارتر ایجاد می‌کند مستقر کنم و از استقرار آن دفاع کنم.

متعهد هستم که اگر یک نفر یک روز یا یک هفته یا یک سال یا ده سال با متمم بود، روزی که دیگر همراه ما نبود، بگوید: عمرم هدر نرفت. لحظه‌هایم را دوست داشتم. محمدرضا و متمم و متممی‌ها به خاطر وقتی که از من گرفتند به من مدیون نیستند. (متممی‌ها خیلی مهم است. چون این پروژه‌ی آموزشی، با شراکت ما شکل می‌گیرد و از آن ۱۸۵۰۰۰ ساعت ماهیانه که کاربران ثبت شده‌ی متمم مطالعه می‌کنند، ۸۰ هزار ساعت به خواندن حرف بچه‌های متممی می‌گذرد. پس همه مسئولیم).

کسی که ایده‌های ما را کپی می‌کند باید کمی فکر کند که آیا می‌خواهد کسب و کار آموزشی داشته باشد و پولش را پای زندگی‌اش بریزد؟

یا آمده‌ است که زندگی‌اش را پای آموزش بریزد؟

در خیلی از تقلید‌هایی که از ما شده، این فاکتور مهم در نظر گرفته نشده.

نمی‌خواهم مستقیم اشاره کنم. اما مثال‌هایش زیاد هستند و تو و متممی‌ها در تشخیص مصداق‌ حرف‌هایی که می‌زنم به اندازه‌ی کافی زرنگ و تیزهوش هستید.

در حوزه‌های بیرون متمم هم مثال زیاد است.

یادم هست یک بار قرار بود در وزارت کشور،‌ به دعوت اتحادیه‌ی صوتی و تصویری با موضوع اصول فروش سخنرانی کنم. وقتی پشت تریبون قرار گرفتم، دیدم چند هزار نفر آدم نشسته‌اند که خیلی‌هایشان به اندازه‌ی عمر من، فروشنده‌ی لوازم صوتی تصویری بوده‌اند. من چطور برای اینها از فروش حرف بزنم؟

تصمیم گرفتم موضعم را تغییر دهم. گفتم:

دوستان عزیز. من در فروش لوازم صوتی و تصویری بی‌سواد و بی‌تجربه هستم.

اما اجازه بدهید به نمایندگی از گروهی صحبت کنم که هیچ نماینده‌ای در اینجا ندارند. به نمایندگی از آن میلیون‌ها نفری که در طول سال از جلوی ویترین فروشگاه‌های شما رد می‌شوند و محصولات شما را می‌بینند و می‌خواهند در مورد خرید آن تصمیم بگیرند.

با این نوع حرف زدن، موضع بهتری داشتم. چون حالا آن‌ها نمی‌توانستند ادعا کنند که موضع مشتری را می‌دانند. آنها همه در موضع فروشنده بودند و من واقعاً از این منظر، حرف تازه‌ای داشتم (یا به صورت بالقوه می‌توانستم داشته باشم).

چند هفته بعد با دوستی که در یکی از مراکز آموزشی مدیریتی سمت ارشد  داشت، سمیناری رفتیم. ایشان قرار بود در مورد MBA صحبت کنند.

رفتند و شروع کردند: دوستان. من در حوزه‌ی MBA کم سواد هستم. اجازه بدهید مسئله‌ی آموزش مدیریت را از زاویه‌ی نگاه یک دانشجو که در دوره‌ها ثبت نام می‌کند بررسی کنم.

نصف سالن خالی شد.

ایشان به من گفت: محمدرضا. آن روش تو در وزارت کشور خیلی جواب داد. اما اینها رفتند.

مدتی طول کشید تا توضیح دهم که دوست من. آن‌جا موضع من فرق داشت. اینجا تو را به اعتبار سمتت دعوت کرده‌اند. آن یک زمینه را هم که مسبب دعوتت بود، گفتی نمی‌دانی و نمی‌فهمی.

این جنس تقلید را زیاد می‌بینم. در خیلی جاها.

من اگر نامه به رها نوشتم، اگر چه شاید نامش بعضی‌ها را به یاد نامه به کودکی که هرگز زاده نشد بیندازد، اما اگر کسی کتاب فالاچی را خوانده باشد می‌داند که این دو هیچ ربطی به هم ندارند. آن‌جا با یک روایت از زندگی شخصی مواجه هستیم که در ظرف نامه ریخته شده است.

اینجا با کسی مواجه هستیم که سبک نوشته‌هایش مدیریتی است. رسمی است. نه ادعای ادبیات دارد نه می‌تواند داشته باشد. حرف‌هایی دارد که در قالب نوشته‌های عادی‌اش نمی‌تواند بنویسد (یا چندان پذیرفته نیست که بنویسد).

تصمیم می‌گیرد به فرزندی که نیامده  بنویسد. همین نیامدن فرزند یک زیربنای مهم است. چون نوعی تاکید است که اصل ماجرای زندگی را قبول نداری. آن‌قدر قبول نداری که حاضر نشده‌ای مخاطب واقعی آن نامه‌ها را خلق کنی. پس آنچه می‌نویسی نحوه‌ی مواجهه با یک واقعیت ناخواسته است (زندگی ما در دنیا). نحوه‌ی بودن در آن و آلوده نشدن به آن. با مردم  بودن و از مردم نبودن. مفهوم اعتراض به زندگی.

هر بار که متنی می‌نویسم و عنوانش نامه به رها است، پوزخندی به دنیا است. چون یادآوری می‌کنم که ای دنیا. آن‌قدر پست و ضعیف و بی‌ارزش و مسخره‌ای که با هیچ حرف می‌زنم، اما مخاطب جدید نمی‌آفرینم تا درد بودن را تحمل نکند.

ضمن اینکه در این قالب و با این عنوان، می‌شود کمی ادبی‌تر نوشت. برای کسی مثل من که ادبیات را نمی‌داند و نمی‌فهمد و تمرینِ نوشتن می‌کند، ایجاد و خلق ظرفی که این تمرین را پذیرفتی‌تر و قابل تحمل‌تر کند ضروری است.

حالا می‌بینی کس دیگری فرزند را می‌آورد. در بغلش می‌گیرد. بعد نامه می‌نویسد. همان حرف‌های سابق را با تیتر جدید می‌گوید.

عزیز من. من فرزند نداشتم. برایش نوشتم. شما در گوش فرزندت بگو. چرا می‌نویسی؟ این‌قدر لقمه را دور سر خودت نپیچان.

یا اگر حرف همان حرف سال قبل است. چرا در ظرف جدید؟ می‌گفتند نیاز مادر اختراع است. اما گاهی اوقات فکر می‌کنم که آن زمان، احتمالاً‌ اختراع کردن خود به یک مُد تبدیل نشده بوده. وگرنه اول اختراع می‌کردند و بعد به دنبال مادرش می‌گشتند.

 نکته‌ی سوم: بعضی تقلید‌ها که انجام نمی‌شود من را ناراحت می‌کند

من در روزنوشته‌ها و همکارانم در متمم، ایده‌ها و رفتارها و سنت‌های زیادی راه انداخته‌ایم که تقلید نشده و همیشه حسرت به دلم مانده که تقلید شود.

اجازه بده یک مورد ساده‌اش را بگویم. اما می‌توانم به آن،‌ صدها مورد دیگر بیفزایم. واقعاً صدها مورد. نه ده‌ها مورد.

ما در متمم عکس با کراوات نداریم. ما در متمم عکس زن که حجاب رعایت نکرده باشد نداریم.

اگر زنی را می‌گذاریم که حجاب ندارد،‌ آن را در همان حدودی از صورت می‌گذاریم که شرع تعیین کرده است.

من نه ادعای تشرع دارم و نه ادعای مخالفت با فرهنگ غرب یا کراوات یا از این بحث‌ها. نه روضه‌خوانی راه انداخته‌ام نه مجلس لهو و لعب.

معلم بوده‌ام و معلمی کرده‌ام و تا باشم هم همین مسیر را ادامه می‌دهم.

اما حرفم این است:

وقتی که در کشورمان کراوات نمی‌زنیم یا افراد بسیار کمی کراوات می‌زنند. وقتی در خارج از ایران هم، کراوات به فضاهای بسیار رسمی محدود است. وقتی مدیران ارشد سازمان‌ها در فضای کاری خود کراوات نمی‌زنند و کارمندهای رده‌پایین‌تر می‌زنند. وقتی این جور پوشش بیشتر برای رفتن به کنسرت و اپرا رایج است. وقتی نسل جدید دنیا اسپورت و آزاد می‌پوشد و حتی کت و شلوار را هم خیلی وقت‌ها به تن نمی‌کند. آیا چهره‌ی مرد کراوات زده، که تقریباً به نماد مدیریت و فروش در کشور ما تبدیل شده، یک چهره‌ی واقعی است؟ آیا یک چهره‌ی آشناست؟ آیا مردم ما در هنگام مراجعه به سازما‌ن‌ها یا فروشگا‌ه‌ها این چهره را می‌بینند؟

آیا ما می‌توانیم در آگهی یک دوره که مثلاً به آموزش هویت بصری برند می‌پردازد، ضمن تاکید بر ایرانی بودن دوره، از تصویر کسی استفاده کنیم که کراوات دارد و پوست صورتش سفید است و موهایش از ترامپ‌ هم زردتر است؟ چنین بچه‌ای اگر از شکم مادر ایرانی بیرون بیاید، بلافاصله برای طی کردن فرایند درمان، نزد دکتر فرستاده می‌شود.

همین‌طور زن ایرانی.

دوست داری یا نداری مهم نیست. زن ایرانی امروز در محیط کسب و کار حجاب دارد. وقتی هر روز در هر مطلب، عکس زن اروپایی و آمریکایی را می‌بیند، احساس خوب نخواهد داشت. حتی ممکن است متوجه نشود، اما احساس می‌کند این زن،‌ خواسته‌ها و ناخواسته‌ها و چالش‌ها و دردسرها و دستاوردهای دیگری دارد.

من اگر در مورد محیط کار یک زن حرف می زنم، باید به او این سیگنال را بدهم که محدودیت‌ها و چارچوب‌ها و قوانین حاکم بر محیط تو را می‌شناسم و به خاطر دارم. به این شکل راحت‌تر می‌توانم اعتماد او را جلب کنم و فرایند یادگیری او را تسهیل کنم.

از این جنس موارد که تقلید نشده و نمی‌شود زیاد است. ما حتی گاهی با هزینه‌های زیاد می‌نشینیم و کلیپ‌آرت‌ها را تک تک طراحی می‌کنیم تا مطمئن شویم که این نشانه‌ها در آن‌ها نیست. پول در متمم هرگز با دلار نمایش داده نمی‌شود. چه بپسندید و چه نپسندید. ما باید تاکید کنیم که حواس‌مان به فضای ایران هست.

وقتی این تاکید را انجام دادیم، اگر از یک متفکر غربی هم مطلب می‌آوریم – که این کار را بارها کرده‌ایم و می‌کنیم – همه می‌دانند و می‌فهمند که از کمبود مطلب سراغ نقل یک مطلب نامربوط نرفته‌ایم. بلکه احساس کرده‌ایم که او هم حرفی دارد که برای امروز ما و شرایط ما و چالش‌ها و نیازهای ما می‌تواند مفید باشد.

نکته‌ی چهارم: رابطه بین استراتژی و تقلیدپذیری

هیوا جان.

این نکته‌ای که می‌گویم شاید کلماتش متعلق به من باشد یا به این شکل در کتاب‌های استراتژی نباشد.

اما مطمئنم و ایمان دارم که با روح استراتژی همسو است و از بارنی تا پورتر، همین حرف را گفته‌اند. اما آنقدر مهم است که از هر زبان که می‌شنوی نامکرر است و من هم می‌خواهم آن را دوباره به زبان دیگری بگویم.

تقلید هست. خواهد بود. می‌تواند موجب رشد یا نابودی تک تک ما یا کسب و کارهایمان یا فرهنگ و اقتصاد و کشورمان شود.

اما یک نکته‌ی فراتر از تقلید هست و آن، منحصر به فرد بودن است. چیزی که به نظر من عصاره‌ی استراتژی است.

من مزیت استراتژیک را به این شکل می‌فهمم:

مزیت استراتژیک، هر چه سخت‌تر و غیرقابل تقلید‌تر باشد، ارزشمندتر است (این حرف بارنی و پورتر است).

اما نکته‌ی من که دوست دارم به بارنی و پورتر اضافه کنم این است که:

شگفت انگیزترین و معجزه آمیزترین مزیت استراتژیک، مزیتی است که دیگران می‌بینند. برایشان قابل تقلید هم هست. اما چنان از فضای آنها و موقعیت آنها دور است که ترجیح می‌دهند آن را تقلید نکنند.

حالا هر کس می‌تواند به سبک خود این کار را انجام دهد و دنبال مزیت رقابتی یا مزیت‌های رقابتی خودش باشد.

شاید مثال زاغ و عقاب دکتر خانلری مثال خوبی باشد.

ببین ما همیشه جوری ماجرا را می‌خوانیم که انگار عقاب خوش‌بخت‌تر بوده و زاغ بدبخت‌تر.

اما این‌طور نیست. واقعیت این است که هر دو آنها در دنیای خود خوش هستند. زاغ شکل دیگری از زندگی را انتخاب کرده و عقاب شکلی دیگر.

راه تقلید از دیگری بسته نیست. نه مردار خواری را بر عقاب حرام کرده‌اند و نه پرواز در اوج را بر زاغ ممنوع.

اما چیدمان فضا به شکلی است که هر یک به کار خود مشغول هستند و گاهی هم که در فکر خود، فانتزی زندگی به سبک دیگری را مرور می‌کنند، در نهایت پشیمان می‌شوند.

من فکر می‌کنم در کسب و کار، در زندگی، در برندسازی شخصی، مهم نیست زاغ باشیم یا عقاب.

مهم این است که مزیت‌هایی را ایجاد و انتخاب کنیم که یا قابل تقلید نباشند یا اگر قابل تقلید هستند، دیگران رغبتی به تقلید از آنها نداشته باشند و زود بفهمند که این بازی، بازی آنها نیست.

پس به جای بستن راه تقلید، باید کاری کنیم که تقلید یک بحث نامربوط و Irrelevant بشود.

من به نظرم، تعدادی از این اصول را انتخاب کرده‌ام. اصولی که دیگران، حتی اگر بدانند در کیفیت زندگی من موثر هستند، باز هم جرات نمی‌کنند از آن تقلید کنند. همین باعث می‌شود که بتوانم برای خودم، جایگاه خودم را داشته باشم. دقت کن که نمی‌گویم جایگاه بهتر یا بدتر. جایگاه خودم. همین. هر آدمی و هر کسب و کاری به نظرم می‌توانند جایگاهی بسازند که مال خودشان باشد. به این معنا که دیگران، حتی اگر مسیر رشد اینها را دیدند، باز هم به تقلید از آنها رغبت نکنند.

خیلی از این اصول را می‌دانی. اما بگذار بعضی را تکرار کنم:

  • قید اینکه با دارایی قابل توجه از این دنیا بروم را زده‌ام.
  • تامین مالی سال آینده‌ام را به سال آینده واگذار کرده‌ام. برای نشستن سر خیابان و واکس زدن کفش مردم هم آماده‌ام.
  • اینکه کار حرفه‌ای کنم و ورشکست بشوم را به اینکه کار کمتر حرفه‌ای کنم و موفق بمانم ترجیح داده‌ام و می‌دهم.
  • تحسین دیگران را رها کرده‌ام و رضایت و آرامش خودم را در اولویت قرار داده‌ام.
  • اثر گذاشتن را نسبت به ارث گذاشتن در اولویت قرار داده‌ام.
  • با خودم قرار گذاشته‌ام که برای هر هزار کلمه که می‌نویسم، حداقل سه هزار کلمه خوانده باشم.
  • زندگی با مردگان در میان کتاب‌هایشان را به زندگی با زندگان در میان حرف‌هایشان ترجیح داده‌ام.

متمم، زاده‌ی این مدل ذهنی بوده. هم رشدش ناشی از این دیدگاه است و هم روزی که نابود شود از همین دیدگاه ضربه خواهد خورد.

تقلید در حد عکس نوشته یا کاربر آزاد و ویژه، آنقدر سطحی است که به نظرم، به هیچ شکل نمی‌تواند به معنای تقلید از مدل ذهنی حاکم بر متمم باشد.

 



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+326