فایل صوتی آموزشی حرفه‌ای گری در محیط کار

در دورانی که انسانها روی کاغذ و بر اساس مجوزها و گواهینامه ها و تاییدیه ها، بیش از هر زمان دیگری شبیه یکدیگرند،
اثربخش ترین ابزار متمایز شدن و متمایز ماندن، حرفه ای گری است.

Tag: گفتگو با دوستان

درباره‌ی آن بیست نفر – روش‌های نادرست کتابخوانی

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: سامان عزیزی / پوریا صفرپور / علی طاعتی مرفه / میم

توضیح: مدتی پیش مطلبی منتشر کرده بودم و در آن دو تصویر از اتاقم را با فاصله‌ی زمانی ۱۵ سال (یا شاید بیشتر) نشان داده بودم. در جایی از آن مطلب، به بیست نویسنده / متفکر اشاره کرده بودم که هدفم این بوده که برای مطالعه‌ی آنها وقت بگذارم و بخش قابل توجهی از آثار آنها (یا لااقل آثار مطرح آنها) را مطالعه کنم. کاری که به مرور زمان و طی پانزده  سال اخیر انجام شده است.

در زیر آن مطلب، سامان و پوریا و علی و میم (که البته برای شما میم است، وگرنه هویت پنهان ندارد) در مورد آن بیست نفر (یا تعدادی از آن بیست نفر) پرسیده بودند.

آنچه در ادامه می‌آید به این موضوع مربوط است.

اصل حرف من:

امروز که مرور می‌کنم، می‌بینم اون کار من چندان درست نبوده.
یا اگر بخوام به شکل دیگری بگم، به نظرم نسبت دستاوردهای چنین تصمیمی به چنان وقت و انرژی که صرفش شد، رضایت بخش و دل‌چسب نبوده.

چند تا ایراد توی اون روش می‌بینم.
یکی هدف گذاری «بیش از حد بلندمدت».
بعید می‌دونم کسی به سادگی منکر اهمیت هدف گذاری بلندمدت بشه. اما به نظرم اگر افق هدف گذاری ما بیش از حد بلندمدت باشه، خودش مشکلات دیگه‌ای ایجاد می‌کنه.
اگر من در مثلاً بیست و یکی دو سالگی، یه سری «اسم‌های بزرگ» می‌شنوم یا می‌شناسم، به هیچ وجه نمی‌شه نتیجه گرفت که وقتی ۳۰ سالم میشه، هنوز اون آدمها برام جذاب هستند یا آشنایی با اونها برام مفیده یا اصلاً به مسیر فکری و زندگی من مربوط هستند.
به نظرم در کتاب خوندن، واقعاً باید یک یا دو یا سه جلد کتاب، دم دست آدم باشه. آدم بخونه. بعد در نهایت تصمیم بگیره که کتابها یا مطالعات بعدی یا آدم‌های بعدی که می‌خواد از طریق خوندن کتابهاشون با اونها هم‌نشین بشه، چه کسانی باشند.
نمی‌گم تمام آثار ولتر رو خونده‌ام. چون زیاده. اما خیلی برای خوندن ولتر وقت گذاشتم. لااقل آثار مطرحش رو به فارسی یا انگلیسی خونده‌ام (فرانسه بلد نیستم).
الان که فکر می‌کنم می‌بینم که بخش زیادی از حرف‌ها و نوشته‌ها و نمایشنامه‌های ولتر و چالش‌ها و دغدغه‌هاش، به شرایط خودش و به شکاف فرهنگی عمیق در فرانسه و تفاوت های فرهنگی فرانسه و انگلستان مربوط هست. حتی چالش‌های ولتر و تنش‌هایی که در مواجهه با مذهبی‌های متعصب داره، جنسش با چالش‌هایی که ما الان در کشور خودمون بین متفکرین و متحجرین داریم، کاملاً متفاوت هست.
شاید من اگر امروز می‌خواستم به یک دوست، آشنایی با ولتر رو پیشنهاد کنم، پیشنهاد می‌کردم به جای مطالعه‌ی مستقیم نوشته‌های ولتر، یک زندگی‌نامه از ولتر بخونه و مسیر زندگی اون رو ببینه.
ما گاهی در مورد موفق بودن یا شکست خوردن آدمها به لحظه‌ی مرگشون و قضاوت جامعه در مورد اونها در لحظه‌ی مرگ نگاه می‌کنیم (من هم جاهایی به علت ملاحظاتی چنین اشاره‌هایی داشته‌ام).
اما یک واقعیت وجود داره که ولتر خیلی خوب به ما یاد می‌ده. ولتر رو حتی «خاک هم قبول نمی‌کرد». مسیحیان اجازه نمی‌دادند در قبرستان شهر دفن بشه. مخالفانش منتظر بودند که جنازه‌اش رو پیدا کنند و بدنش رو در بیارن و بسوزانند. دوستانش یواشکی و در خلوت، جسدش رو به جای دیگه‌ای بردن.
حداقل یک بار هم تابوتش جابجا شد. اما همه‌ی اینها نمی‌تونه نقشی که اون در تاریخ توسعه اندیشه‌ی اروپا داشت رو زیر سوال ببره.
به عبارتی امروز برای من، ولتر فقط یک پیام داره: اون هم اینکه ممکنه برای رستگاری و نجات یک قوم تلاش کنی و اون قوم و اون نسل، به جای تشویق تو رو تنبیه کنه:

تو نمی‌توانی بر اساس قضاوت جامعه در مورد خودت، در مورد نقشی که در قبال جامعه‌ات داشته‌ای قضاوت کنی.

تازه، ولتر نمونه‌ی کسی است که امروز، او را در فرانسه، اروپا و جهان، به بزرگی می‌شناسیم.

به سادگی می‌توان تصور کرد و پذیرفت که افراد زیادی بوده و هستند که ممکن است نامی از آنها در تاریخ نمانده باشد، اما نقشی که بر تعیین مسیر تاریخ داشته‌اند، بیشتر از نام آوران تاریخ باشد.

به هر حال، حرفم این است که ظرف زمان و مکان هم مهم است. برای من که قرار نبوده ولترشناس شوم و به دنبال این تخصص نبوده‌ام، آورده‌ی ولتر در زندگی‌ام، بی توجهی به ارزش‌های جاری اکثریت بوده است. چیزی که امروز می‌دانم می‌شد آنها را از زندگی‌ او (و خیلی از بزرگان دیگر) بدون مراجعه‌ی مستقیم (یا دقیق یا جامع) به آثار مکتوب‌شان کسب کرد.

اشکال دیگری که در آن سبک مطالعه وجود داشت درک نادرست از مفهوم کتاب مرجع بود.

خیلی از ما، در لطیفه‌ها و شوخی‌هایمان، کسانی را که یک لغت نامه را از ابتدا تا انتها می‌خوانند مورد تمسخر و استهزا قرار می‌دهیم. اما در برخی زمینه‌های دیگر، رفتار مشابهی را نشان می‌دهیم. ویل دورانت به نظرم برای من چنین اشتباهی بوده. ویل و آریل دورانت، جمله‌ای ننوشته‌اند که من نخوانده باشم. اما امروز که فکر می‌کنم می‌بینم آن هم کار درستی نبوده. تاریخ تمدن، یک کتاب مرجع است. خوب است آن را داشته باشی. خوب است اوقات فراغت خودت را برای مطالعه‌اش صرف کنی. خوب است برای بررسی برخی رویدادهای تاریخی، به کتاب تاریخ تمدن مراجعه کنی و روایت دورانت‌ها را هم بخوانی. اما از صفر تا صد خواندن آن کتابها، به نظرم تصمیمی اشتباه بود و شاید اگر کسی بالای سرم بود که به من این را می‌گفت، دچار چنین اشتباهی نمی‌شدم.

امروز وقتی به دوستانم هدیه می‌دهم، یا خلاصه‌ی تک جلدی تاریخ تمدن را می‌دهم، یا کتاب لذات فلسفه و یا تاریخ فلسفه. کتاب تفسیرهای زندگی هم برای کسی که به ادبیات جهان علاقمند باشد و اهل خواندن داستان باشد جذاب و خواندنی است.

کتاب مقدمه‌ای بر تاریخ تمدن هم که بسیار کم حجم اما عمیق و ارزشمند است (و بعد از به پایان رسیدن کل مجموعه نوشته شده است) قطعاً ارزش خواندن دارد.

اما به جای نشستن و خواندن برگ برگِ آن مجموعه، به نظرم گزینه‌های بهتری وجود داشته است که من از آنها غافل بوده‌ام.

 البته در آن فهرست، علامه جعفری هم بودند که این بخت را داشتم که بارها از نزدیک هم محضرشان را درک کنم.

علامه جعفری را از بزرگترین فیلسوفان اسلامی می‌دانند. البته راستش من با واژه‌ی فیلسوف اسلامی یا فیلسوف مسیحی راحت نیستم. چون قاعدتاً فیلسوف به فلسفه متعهد است و نه دین و اگر هم دین را تایید می‌کند به اعتبار متد فلسفی است و نه اینکه فلسفه را به اعتبار پاسخ دینی آن تایید کند.

به هر حال، در نگاه من – به عنوان یک فرد کاملاً غیرمتخصص – عمق نگاه ایشان به دین و فلسفه و شناخت عمیق از مکاتب فکری جهان باعث شده است که به یکی از بزرگترین متکلمان اسلامی (یا شاید به تعبیر بهتر متالهین) تبدیل شوند. کمتر کسی را می‌شناسم که ایشان را بشناسد و دوست نداشته باشد.

خوشبختانه هنگامی که نوبت به علامه جعفری رسید، فرق کتاب مرجع و غیرمرجع را فهمیده بودم و از این جهت، به شیوه‌ای بهتر توانستم از نگاه ایشان به مثنوی و نهج البلاغه – در حد فهم بسیار محدود خودم – استفاده کنم.

همیشه نقل کرده‌ام که وقتی در دوران دبیرستان خدمت ایشان رسیدم، ایشان به عنوان مهر و تفقد از من پرسیدند: قرار است چه شغلی را دنبال کنی؟ گفتم: دوست دارم معلم شوم (آن موقع هم معلم خصوصی بودم. اما آنجا به همان یک جمله اکتفا کردم).

گفتند: مثال زدن را فراموش نکن. این بشر بسیار عجیب است. مجردات را نمی‌فهمد.

وقتی داشتند رو بر می‌گرداندند زمزمه کردند: حتی وقتی می‌گوید مجردات را می‌فهمم، مجردات را نمی‌فهمد.

من آن موقع، مفهوم واژه‌ی مجرد را چندان نمی‌فهمیدم، اما توصیه‌ی ایشان در مورد مثال زدن در خاطرم ماند.

احتمالاً حدس می‌زنید که نیچه و شریعتی هم در آن فهرست بوده‌اند. از این هر دو هم، چیزی نمانده که نخوانده باشم. البته در مورد نیچه، باید تاکید کنم که خواندن و فهمیدن، دو مقوله‌ی مستقل است. در مورد شریعتی، شکاف خواندن و فهمیدن کم‌تر است.

این سال‌ها، که مطالعات آن سال‌ها را مرور می‌کنم، می‌بینم که شریعتی، بیش از هر چیز می‌تواند در هنر حرف زدن و نوشتن و ادبیات، معلم خوبی باشد.

به عبارتی، مدت‌ها طول کشید تا بتوانم بخش‌هایی از آموزه‌هایی را که از او فرا گرفتم به فراموشی بسپارم. با این حال، در مورد شریعتی به طور خاص، نباید فراموش کنیم که حرف‌هایش، می‌تواند شیوه‌ی اندیشیدن ما را تغییر دهد. مثلاً نگاه بیرونی (Outsider View) از جمله دیدگاه‌هایی است که شریعتی به شکل ضمنی، بسیار خوب به ما می‌آموزد.

شاید همین آموخته است که کمک می‌کند در بلندمدت، آموزه‌های خود او را هم از نقطه‌ای بیرون از جهان او ببینیم و او را به نقد بنشینیم.

از همین روست که همیشه در نقد شریعتی، محتاط بوده‌ام. اگر چه به تعبیر سروش، لباس ایدئولوژی را به زحمت بر تن دین کرد که قطعاً پیکری فربه‌تر از ایدئولوژی داشت و او در ترسیم این تصویر بی‌قواره، نقش کوچکی نداشته است.

آلبر کامو و سارتر هم، قاعدتاً به علت عشق من به شریعتی، به فهرست اندیشمندان مورد علاقه‌ام افزوده شدند و سراغ کتابهایشان رفتم. اما حرف زدن از آنها فرصت و تخصصی می‌طلبد که من – لااقل امروز – از آن بهره‌مند نیستم.

+285
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

برای جواد عزیزان: در مورد ترجمه‌ی لغت Consciousness

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: جواد عزیزان

حرف‌های جواد (در زیر عکس گل کنار پنجره یا هدیه‌ی ناخوانده)

کدامیک برای ترجمه لغت Consciousness صحیح تر است، هوشیاری یا خود آگاهی ذهن؟
تئوری هوشیاری چیست و قوانین آن کدامند؟
آیا انسان ها می توانند هوشیاری ذهنی خود را تقویت کنند؟ (مراحل رشد هوشیاری ذهن کدامند؟)
آیا می شود انسان به سطحی از هوشیاری برسد که بدون انجام برخی از کارها، حافظه اش فکر کند که آن کار را واقعا انجام داده است؟
ارتباط هوشیاری با تمرکز چیست؟
چگونه هوشیاری می تواند باورهای (ادارک) ما را تغییر دهد؟

پیش نوشت صفر: این مطلب، احتمالاً برای غالب دوستان من جذاب و مفید نیست و صرفاً به احترام یکی از دوستانم نوشته شده. پیشنهادم این است که به جای خواندنش، وقت خود را صرف کار مفیدتری کنید.

پیش نوشت یک: جواد جان.
با توجه به اینکه قصد من این است که در بخشی از کتاب پیچیدگی به این بحث بپردازم (و اگر صادقانه بگویم، آن بخش‌ها نوشته شده، مشکل این است که چگونه مسیر رسیدن به آن بخش‌ها را بنویسم و تدوین و تالیف کنم) ترجیحم این است که در اینجا به صورت دقیق وارد چنین بحثی نشوم.
نه صرفاً به خاطر اینکه جای دیگری برای آنها در نظر گرفته‌ام، نیز به این علت که در فضایی چنین تنگ و بدون مقدمه و موخره، احتمال اینکه نتوانم آنچه را در ذهن دارم به درستی منتقل کنم، زیاد است.

اما صرفاً به این انگیزه که این کامنت تو – که به ندرت کامنت می‌گذاری – بی‌جواب نمانده باشد، چند نکته به ذهنم می‌رسد که شاید مناسب باشد اینجا بنویسم.

لازم به تاکید است که من فعلاً فقط حدود دو سال است که به صورت جدی در این زمینه مطالعه و بررسی و تحقیق می‌کنم و به عبارتی، در آن تازه وارد هستم. احتمالش کم نیست (البته زیاد هم نیست) که در آینده دیدگاه متفاوتی داشته باشم.

در جمله‌های آتی، عبارت‌های «من فکر می‌کنم» و «به نظر من» و «در حال حاضر بر این باور هستم» و … را به قرینه‌ی معنایی حذف کرده‌ام. در عین حال، می‌توانی این عبارات را به تک تک جملات زیر بیفزایی.

اصل بحث:

اولین نکته‌ای که به نظرم می‌رسد این است که ما با یک سه گانگی مهم مواجه هستیم که نباید از آن غافل شویم.

ما علاوه بر مغز، از اصطلاح ذهن هم استفاده می‌کنیم. به عبارتی علاوه بر Brain اصطلاح Mind را هم به کار می‌بریم.

در حالی که Mind ما به ازاء مشخص فیزیولوژیک ندارد و قابل درک‌تر است اگر تعریف ماروین مینسکی را بپذیریم که Mind is what the brain does.

ذهن، نامی است که ما بر فعالیت مغز می‌گذاریم.

به تدریج می‌بینم که لایه‌ی سومی هم شکل گرفته است که به نظرم شاید شفاف‌ترین شکل آن را باید در کار جان لاک دید. جان لاک، در کتابی که در مورد Human Understanding نوشته، Consciousness را چنین تعریف می‌کند: آگاهی ذهن از آنچه در درونش می‌گذرد (رابطه‌ی جان لاک و نیوتون و تعامل این دو و تاثیر این دو بر یکدیگر داستان شگفت و عمیقی است که بررسی آن فرصتی مستقل می‌طلبد).

به هر حال تا اینجا به سه واژه رسیده‌ایم:

  • مغز
  • ذهن (آنچه به عنوان رفتار مغز یا ویژگی مغز ظهور می‌کند)
  • Consciousness (آگاهی ذهن از آنچه بر آن می‌گذرد)

اگر این نگرش را بپذیریم، شاید ترجمه‌ی خودآگاهی ترجمه‌ی دقیق‌تری باشد. همان چیزی که اعراب هم به آن وَعی می‌گویند و عباراتی مانند الوعی القومی (خودآگاهی ملی) و ماوراء الوعی (ناخودآگاه) را به کار می‌برند.

به نظرم می‌رسد که هوشیاری، بیشتر معنایی علمی دارد و به نظرم برای پزشکان قابل درک‌تر است. چنانکه آنها از GCS (شاخص گلسکو) استفاده می‌کنند و به کمک این شاخص فاصله‌ی بین انسان در شرایط کاملاً هوشیار تا فردی را که کامل به حالت کُما رفته است بیان می‌کنند.

من به شخصه، بیانی را که اینشتین از مفهوم Self (خود) داشته بیشتر می‌پسندم و خودم هم نزدیک به او فکر می‌کنم:

A human being is a part of the whole called by us universe, a part limited in time and space.

He experiences himself, his thoughts and feeling as something separated from the rest, a kind of optical delusion of his consciousness.

This delusion is a kind of prison for us, restricting us to our personal desires and to affection for a few persons nearest to us.

Our task must be to free ourselves from this prison by widening our circle of compassion to embrace all living creatures and the whole of nature in its beauty.

(توضیح: اینشتین این مطلب را در یکی از نامه‌های خود به دختری ۱۹ ساله که خواهر جوان‌تر خود را از دست داده بود نوشته. اما من دسترسی به مجموعه‌ نامه‌های اینشتین نداشتم و متن بالا را از کتاب تکنولوژی اطلاعات و فلسفه اخلاق‌ نقل کرده‌ام).

اینشتین مفهوم خود را یک داوری آلوده به خطا در انسان‌ها می‌داند و اینکه انسان‌ها به اشتباه بین خود و بقیه‌ی عالم مرزی کشیده‌اند.

اگر چه اینشتین از این حد فراتر نمی‌رود، اما بر این باور هستم که با این نگرش، قاعدتاً خودآگاهی را هم یک واژه‌ی نادرست می‌دانسته است. چون نمی‌شود به چیزی که اصالت ندارد، آگاهی داشت.

مولوی خودمان هم تعبیر مشابهی دارد:

بحر وحدانی است، فرد و زوج نیست

گوهر و ماهیش غیر موج نیست

به عبارتی فکر می‌کنم خود و خودآگاهی، وقتی شکل می‌گیرند که موجودی بانهایت با وجودی بی‌نهایت مواجه شود (واژه‌ی بانهایت را از دکتر سروش وام گرفته‌ام و به نظرم تعبیر زیبایی است. اگر چه او آن را در فضایی دیگر و با هدفی دیگر به کار می‌برد).

اگر نهایت یا مرز را به عنوان یک خطای ادراکی بپذیریم – که من چنین باور دارم – اصل ماجرا زیر سوال می‌رود.

نمی‌دانم یادت هست یا نه، متنی را در سال ۹۳ نوشته بودم و در میانه‌ی سال ۹۴ تکمیل و بازنشر کردم. هم در نسخه‌ی ۹۳ و هم در نسخه‌ی تکمیلی ۹۴ (که عنوان چرکنوشته بر آن بود) ذکر کرده بودم که یکی از دغدغه‌هایم نوشتن درباره‌ی مفهوم تمرکز در سیستمها و بی علاقه بودن به پذیرش واقعیت توزیع شده و نیز قائل شدن به مفهومی به نام مرز و نداشتن درک از مفهوم پیوستگی است.

آنچه امروز نوشتم و آنچه به بهانه‌ی پیچیدگی نوشته‌ام و می‌نویسم، به نوعی ادامه‌ی همان هدفی است که دو سال از نوشتن و انتشارش می‌گذرد.

البته منظور من این نیست که مفهوم خود و خودآگاهی قابل اطلاق و قابل استفاده نیست. بلکه می‌خواهم بگویم که این مفاهیم از طریق مغز Emerge شده‌اند و به عبارتی متجلی شده‌اند و ظهور کرده‌اند. همچنان که قبلاً مثال زده‌ام و گفته‌ام که دما و فشار بر خلاف جرم، اصالت ندارند. بلکه ظهور می‌کنند و همچنانکه موفقیت و شکست، با هیچ اندامی در بدن ما متناظر نیستند و در وجود انسان ظهور و بروز پیدا می‌کنند.

آگاهی از موفقیت و شکست، یک آگاهی واقعی است. توهم نیست. اما آگاهی از یک واقعیت بیرونی هم نیست. نامی است که ما بر نوعی از چینش رویدادها و جنبش‌ها و حرکت‌های مولکول‌ها و سلول‌ها گذاشته‌ایم.

بنابراین، آیا می‌توان برای افزایش خودآگاهی تلاش کرد؟ قاعدتاً بله. چنانکه برای افزایش دما می‌شود تلاش کرد و حتی علم، ابزارهایی هم در این زمینه اختراع کرده و در اختیار ما قرار داده است.

بر این اساس، به نظرم بهتر است مفاهیمی مانند تمرکز، هوش، هوشیاری و توجه را از مفاهیمی مانند ادراک و آگاهی و خودآگاهی جدا کنیم.

چون گروه اول، مفهوم پردازی دقیق‌تری دارند و به شیوه‌ی علمی، قابل سنجش و مطالعه هستند. گروه دوم، جنس متفاوتی دارند.

در عین حال، فکر می‌کنم شکافی عظیم و پرنشدنی بین فهم انسان امروزی و انسان گذشته از مفاهیم ادراک و آگاهی و خودآگاهی وجود دارد.

به عبارتی، فکر می‌کنم کسی که امروز به مطالعه‌ی این مفاهیم می‌پردازد، با خواندن از ارسطو تا کانت و دکارت، هیچ چیز مفیدی به دست نمی‌آورد (من البته عمده‌ی آثار ایشان را خوانده‌ام). چنانکه امروز برای درک نجوم، مطالعات شیوه‌ی محاسبه‌ی ظهور سلطان صاحبقران که ابوریحان در کتاب التفهیم لاوائل الصناعه التنجیم به دست داده است، کمک نخواهد کرد و ممکن است بیش از اینکه به راه یافتن به منزل مقصد منتهی شود، ما را در راهی نادرست گم کند.

+115
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

برای پویا شیخ حسنی: در مورد طراحی ساختار سخنرانی یا کلاس

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: پویا شیخ حسنی

پیش نوشت: در یکی از #لحظه نگارها تحت عنوان یادداشت‌ها، تصویری از یادداشت‌های خودم مربوط به فایل صوتی حرفه ای گری را گذاشته بودم که پویا، زیر آن مطلبی نوشت که احساس کردم شاید بتوان چند سطری در مورد آن توضیح داد.

حرف پویا این بود:

محمدرضا. چطور ذهنت را برای چنین ارائه ای منسجم میکنی و پازل نقشه اش را تو ذهنت ترسیم میکنی؟
مثلا تو این فایل صوتی، جدای معرفی و جمعبندی که بنظر من اهمیتش بیشتر از بقیه بحث نباشه کمتر نیست، خودِ اون به پنج مورد میانی و همچنین مثالهاش و مصداقهاش را از بین این همه ورودی که قبلا داشته ذهنتون، چجوری بازخوانی میکنی؟

فکر میکنم نقطه تمایز معلم ها همین دسته بندی ذهنشون، انسجامشون و قفسه بندی و چینش کتابخونه ذهنشون هست.

توضیحات من:

پویا. قطعاً بهتر از من می‌دونی که هر کس در این کارها سبک شخصی خودش رو داره و سبکی که من استفاده می‌کنم ممکنه برای تو مفید نباشه و بالعکس، شیوه‌ای که تو به کار می‌گیری، ممکنه برای من اثربخش نباشه.

با توجه به اینکه مطمئن هستم حواست به این نکته هست و همین‌طور با اطمینان از اینکه مطالب مربوط به #مهارت سخنرانی در متمم رو خوندی، من چند نکته که به ذهنم می‌رسه و نسبت به اونها مقید هستم رو می‌نویسم.

مطمئنم که می‌تونی موارد مفید و مناسبش رو جدا کنی و اونهایی که مناسب سبک خودت نمی‌دونی، کنار بگذاری.

چون این نکات، الزاماً تقدم و تاخر مشخص ندارن، من در قالب چند نکته مستقل بهشون اشاره می‌کنم.

مورد اول: انتخاب عنوان بحث

پویا. ممکنه خیلی از ما، سخنرانی یا درس یا کلاس رو از لحظه‌ای بدونیم که عنوان سخنرانی یا عنوان کلاس روی میزمون قرار می‌گیره.

اما من، معمولاً برای عنوان بحث، اهمیت زیادی قائل هستم. چون کمک می‌کنه که بعدش، ذهنم اطلاعات مفید رو جمع آوری کنه و اطلاع اضافی رو که می‌بینه حذف کنه و کنار بگذاره.

به طور خاص، در مورد هدایای صوتی متمم که سالی یکی دو بار هست، من از پنج یا شش ماه قبل، فکر عنوان هستم و چیزی حدود یک ماه، به این سوال فکر می‌کنم که عنوان بحث باید چی باشه.

یه تصویر مبهم توی ذهنم هست و یه حرف‌هایی که احساس می‌کنم خوبه گفته بشه. اما هیچ چارچوبی نداره. معمولاً هر اسمی به ذهنم برسه توی موبایل و نرم افزار Wunderlist که همیشه روی موبایل دارم ذخیره می‌کنم.

شاید برات جالب باشه بعضی از اسم‌هایی که توی اون یک ماه جمع شد رو بدونی:

  • چه کنیم که بهتر استخدام شویم؟
  • نقشه راه پیشرفت شغلی
  • حرفه ای گری
  • استخدام پذیری
  • اخلاق کسب و کار

در این مرحله، من یه سری حرف کلی توی ذهنم بوده که دنبال برچسب براشون می‌گشتم و حالا باید ببینم کدوم برچسب براشون مناسب‌تره.

خیلی از اسم‌ها حذف شدن. مثلاً اخلاق کسب و کار رو به این علت حذف کردم که موضوع گسترده‌ای است و بحث‌های زیادی رو شامل می‌شد که من قصد نداشتم بهشون – الان در این فایل – بپردازم. احساس کردم برای مخاطب نارضایتی میاره. یعنی اگر تو تیتر رو ببینی اخلاق کسب و کار. موضوعات و سرفصل‌های متعددی در ذهنت تداعی می‌شه که انتظار داری اونها رو بشنوی و اگر فقط بخشی از اونها رو بشنوی، مستقل از کیفیت مطالب، به خاطر برآورده نشدن انتظاراتت ناراضی می‌شی.

استخدام پذیری یا Employ-ability هم به همین علت حذف شد. وگرنه به نظرم اسم خیلی خوبی بود. البته ایراد دیگه این بود که خیلی حرف‌هایی که توی ذهنم بود صرفاً به درد تازه کارها نمی‌خورد. بلکه اتفاقاً برای مدیرها قابل استفاده بود.

نهایتاً اسم حرفه ای گری در محیط کار انتخاب شد. البته قبلش حرفه‌ای گری در محیط کسب و کار بود که بعد دیدم، کار می‌تونه از جنس انتفاعی (کسب و کاسبی)‌ نباشه. اما حرفه‌ای گری در اون معنا داشته باشه.

ممکنه به نظرت بیاد که این وسواس برای عنوان خیلی زیاده. اما واقعیت اینه که به نظرم، اگر عنوان درست برای یک سخنرانی یا فایل صوتی انتخاب بشه، بخش زیادی از کار تموم شده. بقیه‌اش رو تا حد خوبی می‌تونی با کمی تلاش و دقت، درست کنی.

حالا تو یه عنوان داری و چند ماه وقت. این عنوان باعث می‌شه وقتی داری مطلبی می‌خونی، کلاسی می‌ری، به شرکتی سر می‌زنی، جایی با مردم در تعامل هستی، مطالبی که به نوعی به این عنوان مرتبط هستند، بهتر یادت بمونن. مطالب غیرمرتبط هم راحت‌تر فراموش بشن.

مورد دوم: جستجوی مدل و مفهوم پردازی

در این قسمت هم، با فرض اینکه حرف‌های مربوط به #مدل سازی و مفهوم پردازی یادت هست، حرف زیادی برای گفتن ندارم.

سعی می‌کنم کمی سرچ و جستجو کنم ببینم چه مدل هایی برای اون بحث وجود داره. مثلاً می‌تونی خیلی ساده Models of Professionalism رو سرچ کنی و بیست تا لینک اول رو باز کنی و بخونی.

همین‌طور با سرچ کردن Professionalism Conceptualization هم می‌تونی تلاش‌هایی که برای مفهوم پردازی در این زمینه شده رو ببینی. به نظرم ده تا بیست تا لینک اول رو نگه کنی عالیه.

حالا یه Semantic Table یا جدول معنایی درست می‌کنم. به این مفهوم که وقت خوندن این مطالب، می‌بینم چه مفاهیم و کلماتی هست که خیلی‌ها بهش اشاره می‌کنن؟

این جور وقت‌ها خودم رو همیشه جای یک روبوت می‌ذارم.

به این مثال فکر کن: به تو مجموعه کلمات یک متن رو می‌دن. می‌گن عنوان متن هست: دارایی.

تو می‌خوای ببینی منظور اصلی متن و محور کلیدی اون چیه.

منظور از این دارایی می‌تونه دارایی‌های مادی و معنوی یک شرکت باشه. می‌تونه ثروت یک خانواده باشه. می‌تونه اداره‌ی دارایی باشه.

از کجا می‌فهمی کدومه؟ (جمله‌ها رو نداری. فقط کلمه‌ها رو داری).

تو می‌دونی که اگر منظور دارایی به عنوان یک سازمان باشه احتمالاً واژه‌هایی مثل سازمان مثل اداره مثل مالیات مثل درآمد مثل صورت وضعیت مثل معافیت و … به احتمال زیاد توی متن هست.

به مجموعه‌ی این کلمات، می‌گن ماتریس سمانتیک دارایی (به عنوان سازمان).

حالا برگردیم سر بحث خودمون.

من از خودم می‌پرسم ماتریس سمانتیک حرفه ای گری در محیط کار شامل چه کلماتی هست؟

این‌ها رو جمع می‌کنم.

در مورد خاص حرفه ای گری در محیط کار، به کلماتی مثل اخلاق و تعهد و انصاف و شایستگی و مهارت و قضاوت و اختیار و تفویض رسیدم.

لیست اصلی حدود ۵۰ کلمه شد.

حالا می‌گم اینها باید کلمات اصلی حرف من باشند. تا بتونم ادعا کنم که تم اصلی حرف‌ها، حرفه ای گری هست.

قاعدتاً در اینجا اگر بخوای سخنرانی آکادمیک انجام بدی، باید مناسب‌ترین مدل یا مناسب‌ترین مفهوم پردازی رو انتخاب کنی.

اما قاعدتاً در یک فایل صوتی آموزشی که مخاطب عمومی گوش می‌ده، کسی این انتظار رو نداره و این برای من خیلی مزیت محسوب می‌شه.

بنابراین، من به جای وفادار بودن به یک مدل مشخص، سعی می‌کنم مدل‌ها رو کنار هم بگذارم و شکل کامل‌تری از اونها رو بسازم.

مثلاً شاید در مدل هایی که برای حرفه ای گری در پرستاری وجود داره، المان هایی باشه که در حرفه ای گری برای معلم یا حسابدار هم قابل استفاده باشه.

طبیعتاً اگر محیط دانشگاهی باشه، اینجا نمیشه سوپ مدل‌ها رو درست کنی. بلکه اگر قصد داری مدل‌ها رو ترکیب کنی،‌ باید متودولوژی درستی داشته باشی و مطالعه کنی و اثبات کنی که ترکیب مدل‌ها، هنوز یک مدل ارزشمند و دقیق و قابل استفاده هست.

اما در حد فایل صوتی، قاعدتاً قضاوت خود آدم می‌تونه قابل اتکا باشه.

البته من در مورد حرفه ای گری این شانس رو داشتم که مدل هایی که پیدا کردم، چندان متفاوت و یا لااقل متعارض نبودند و از این جهت کمتر اذیت شدم.

حالا تو یک عنوان داری و یک مدل داری و یک ماتریس سمانتیک که بستر کلی حرف‌های تو رو مشخص می‌کنه.

مورد سوم: جستجوی کتابهای مرتبط

این حرفی که می‌زنم کاملاً سلیقه‌ایه. اما نظر شخصی من اینه که فقط با مقاله خوندن، آدم نمی‌تونه توی یک حوزه صحبت کنه یا اگر صحبت کنه خیلی واضح هست که چند تا مقاله خونده. خیلی بهتره که چند تا کتاب هم پیدا کنیم و مطالعه کنیم.

خوبی کتاب اینه که نویسنده خودش مقالات زیادی خونده و احتمالاً بر موضوع اشراف و تسلط داشته که تونسته اونها رو کنار هم قرار بده و یک کاخ بزرگ از آجر مقالات و مطالعات و تحقیقات بسازه. پس می‌تونه به تو هم کمک کنه که چرخ رو از اول اختراع نکنی.

اگر شانس بیاری و چند تا کتاب با چارچوب‌ها و مدل‌های ذهنی متفاوت ببینی که عالیه.

من چهار یا پنج کتاب پیدا کردم که بعضی‌هاش رو توی فایل هم اسم بردم. بهتر از همه شاید کتاب دیوید مایستر بود و دو کتاب که به اخلاق کسب و کار مربوط می‌شدن. اما برای تکمیل توضیحات من مفید بودن ‌(یکی کتابِ هوسمِر که خیلی معروفه و دیگری Responsible Company که یکی دو فصلش خیلی برای من مفید بود. خصوصاً برای اینکه تصویر بهتری از استقلال حرفه ای در ذهنم شکل بگیره).

قاعدتاً اگر عنوان و مدل و ماتریس سمانتیک داشته باشی، از بین گزینه هایی که می‌بینی می‌تونی به سادگی خیلی کتابها رو حذف کنی و کتابهای مناسب رو پیدا کنی و بخونی.

مورد چهارم: ملات برای صحبت‌ها

خوب تا اینجا من عنوان دارم. مدل دارم (که عملاً تیتر سرفصل‌ها یا فایل‌ها رو مشخص می‌کنه). کتابهای مرجع دارم که حرفم رو مستند کنم و خودم مطمئن باشم که موضوع رو بهتر فهمیدم.

اما فعلاً این خیلی خشک و رسمی هست.

در مرحله‌ی بعد نیازمند چیزی هستی که بهش می‌گن Short Story. نمی‌دونم به فارسی چی می‌خوای ترجمه‌اش کنی. من لغت ملات رو خیلی دوست دارم. همون گِلی که بین آجرها قرار می‌گیره و اگر چه ظاهراً کم ارزش به نظر میاد، اما هیچ ساختمونی بدون اون شکل نمی‌گیره.

ملات باید در چند جمله قابل خلاصه کردن باشه یا حتی کمتر از ۱۰۰ کلمه (حالا می‌گم ۱۰۰، نگو چرا ۹۰ یا ۱۱۰ نیست. همین‌طوری یه چیزی گفتم).

ملات می‌تونه یک داستان کوتاه باشه.

یک تحقیق کوتاه باشه

یک شعر باشه.

یک ضرب المثل باشه و یا هر چیز دیگه که به موضوع مربوطه.

البته فکر می‌کنم برای تو که معلمی رو دوست داری و بهش فکر می‌کنی، باید عین من، یه دفترچه‌ی ملات داشته باشی (من با Google Docs این دفترچه رو درست کردم و دارم).

هر وقت چیزی می‌بینم که به نظرم جایی قابل خرج کردنه، اون رو در حد چند ده کلمه می‌نویسم و اسم کتاب یا مقاله یا لینک سایت و هر چیزی که می‌تونه در مراجعه‌ی بعدی بهم کمک کنه کنارش می‌نویسم.

طبیعتاً چون موضوع بحث رو چند ماه قبل انتخاب می‌کنم، ملات اختصاصی هم قابل تامین هست. ملات عمومی هم که همیشه هست.

بذار برات چند نمونه ملات که الان داخل فایل دارم و هنوز به درد نخورده بنویسم:

  • جف بزوس مدیر آمازون، دوست داره خط حمل بار به کره ماه تاسیس کنه.
  • خیلی از دانشگاه‌های معتبر دنیا، دوره های رسمی تشخیص Fake News گذاشتن.
  • یه نفر برای اینکه بفهمه چرا گورخرها راه راه هستن، چهل سال تمام زندگیش رو گذاشته. الان گزارشش شده یه کتاب. اولش توضیح داده که البته من یقین ندارم چیزی که می‌گم درست باشه.

یه نکته مهم هم خساست در خرج کردن ملات هاست.

ببین. هر کدوم از این ملات‌هایی که الان بهت گفتم به همراه حدود ۵۰۰۰ عنوان مشابه که الان توی فایلم هست، می‌تونن یه پست اینستا باشن یا یه توییت توییتر یا یک پست وبلاگ یا چیزی شبیه این.

اما خیلی خطرناک و اشتباهه که من اینها رو اونطوری خرج کنم.

اینکه چرا گورخرها راه راه هستند یا اینکه یه آدمی چهل سال وقت گذاشته این رو بفهمه، جذابه. اما اگر من این رو اینجا بنویسم، یا توی اینستا بنویسم و تو بخونی و وقت بذاری و لایک کنی و حال کنی و نقل کنی و همه‌ی اینها، هیچ خاصیتی نداره.

من فقط وقت تو رو گرفتم و سرگرم شدی و یه جورایی این نوع محتوا، نقش شراب رو ایفا می‌کنه. لحظه‌ای سرخوش می‌شیم.

پس من باید این رو اون‌قدر نگه دارم که یک زمانی که بحث دیگری داشتم که برای مخاطب مفید بود، در جای خودش به عنوان ملات خرج بشه. فکر می‌کنم شبکه های اجتماعی یکی از ایرادهاشون اینه که انقدر خرج کردن دستاوردها رو دمِ دستِ ما گذاشتن که وقتی می‌خوایم بشینیم حرفی بزنیم، می‌بینیم هیچ خرده ملات و Short Story نداریم که قبلاً خرج نکرده باشیم. یا اینکه اگر هم داریم، استفراغ بقیه است.

فکر کنم استفراغ لغت خوبی نیست. بهش می‌گن Viral Content. یعنی یکی می خوره. خوشش میاد. هضم و دفع می‌کنه. بعدی می‌خوره. خوشش میاد هضم و دفع می‌کنه و نهایتاً در قالب تعداد بازدید یا به اشتراک گذاری، می‌تونی آمار این هضم و جذب و دفع‌ها رو ببینی.

خوب با ملات کمی بحث قابل تحمل‌تر می‌شه.

مورد پنجم: یادداشت برداری

خوب. حالا می‌رسیم به قسمت ساده‌تر بحث.

اگر همه‌ی اون کارها رو انجام داده باشی یادداشت برداری یکی دو روز بیشتر زمان نمی‌بره. بعضی‌ها یادداشت‌هاشون رو کامل و باجزئیات و کلمه به کلمه می‌نویسن. بعضی‌ها مثل من، تیتر وار.

پیشنهاد من اینه که به اندازه‌ای که برات امکان‌پذیر هست، تیتروار بنویسی. هر چقدر بیشتر بهتر.

دو علت برای دفاع از این پیشنهادم دارم.

علت اول اینکه وقتی داری حرف می‌زنی و از رو نگاه می‌کنی، لحن حرف زدنت هر چقدر تلاش کنی طبیعی نمیشه. اما وقتی جمله کامل جلوت نیست، خیلی طبیعی‌تر میشه.

علت دوم به این مسئله برمی‌گرده که اگر بخوای جایی حضوری حرف بزنی یا سخنرانی کنی (یا حتی در مثل من در استودیو ضبط کنی) اگر لحظه‌ای نگاهت از روی کاغذ برداشته بشه یا تپق بزنی یا یادت نیاد که دقیقاً جمله چی بوده، استرس زیادی پیدا می‌کنی.

اینجا فقط می‌دونی که بحث سر موضوع X هست و هر جور بگی موفق شدی.

خیلی از کسانی که می‌بینم در سخنرانی‌ها یا حرف زدن، استرس پیدا می‌کنن، جملاتی رو به شکل کاملاً دقیق حفظ می‌کنن یا می‌نویسن و می‌خوان عین همون ‌ها رو بگن. اولین باری که به هر علت دچار انحراف شدن و کلمه‌ای جابجا شد،‌ تمرکزشون رو چنان از دست می‌دن که به زودی نمی‌تونن دوباره سر رشته کلام رو در اختیار بگیرن.

این فعلاً چند تا نکته‌ی اولیه که به ذهنم رسید. قاعدتاً اگر جایی ناقص گفتم یا نکته‌ی دیگه‌ای هست که باید بگم، تو یا بچه ها اگر این زیر بگید و من هم بدونم، حتماً می‌نویسم.

پی نوشت خیلی نامربوط: ظاهراً آن‌طور که من در دهخدا دیدم، ملاط درست است. اما چون امروز ملات رایج‌تر است من از دیکته‌ی نوع دوم استفاده کردم. فکر می‌کنم ماجرای این کلمه شبیه اتو و اطو یا تهران و طهران باشد.

+160
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

موضع گیری در فضای دیجیتال (۳) – انتخاب زمان مناسب

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

پیش نوشت – این مطلب دو قسمت پیشین هم دارد که اگر آنها را نخوانده‌اید، شاید مناسب‌تر باشد که ابتدا نگاهی به آنها بیندازید:

ادامه‌ی بحث: انتخاب زمان مناسب در موضع گیری

انتخاب زمان مناسب (Timing) برای موضع گرفتن، عامل بسیار مهمی در معنا بخشیدن به موضع گیری ما است.

اگر بپذیریم که موضع‌گیری‌های ما، یکی از عوامل بسیار مهم در ساخته شدن هویت و برند ما هستند، می‌توان گفت که زمان موضع گیری به اندازه‌ی موضعی که می‌گیریم در شکل‌گیری هویت ما در نگاه دیگران نقش دارد.

بیایید با هم به یک مثال‌ فکر کنیم.

***

فرض کنید که حادثه‌ای طبیعی یا سانحه‌ای غیرطبیعی در کشور روی می‌دهد. بسیاری از ما در همان دقیقه‌ها یا ساعت‌های اول، متوجه وقوع چنین سانحه‌ای می‌شویم.

طبیعتاً اولین سوالی که مطرح می‌شود این است که: آیا اصلاً قرار است من در مورد این سانحه یا واقعه یا حادثه، موضع‌گیری داشته باشم؟

خود این سوال، سوال مهمی است.

یادمان باشد که یکی از مهم‌ترین نکاتی که همواره مورد توجه قرار می‌گیرد، سازگاری مواضع (Consistency) است.

آشنا، مخاطب، دوستان دور و دشمنان نزدیک، همیشه – آگاهانه یا ناآگاهانه – به روند گذشته‌ی ما توجه می‌کنند.

آیا من قبلاً در مورد رویدادها و سوانح مشابه موضع‌گیری کرده‌ام؟ آیا اصلاً برایم مهم بوده که هنگام وقوع مسائل اجتماعی موضع بگیرم؟

اگر قبلاً موضع می‌گرفته‌ام، آیا الان هم این کار را می‌کنم؟ اگر قبلاً این کار را نمی‌کرده‌ام، آیا الان هم عبور می‌کنم؟

اگر قبلاً موضع می‌گرفته‌ام و این بار نمی‌گیرم، یا قبلاً موضع نمی‌گرفته‌ام و این بار موضع می‌گیرم چه انگیزه‌هایی می‌توانسته‌ام داشته باشم؟

اما بحث الان من این نیست.

بحث من این است که به هر حال، فرض کنیم من می‌خواهم در مورد یک رویداد، مطلبی بنویسم یا پستی منتشر کنم.

سوال مهم این است که چه زمانی این کار را می‌کنم؟

در اینجا رفتارهای متفاوتی می‌توانند وجود داشته باشند که حداقل سه گروه از آنها به ذهنم می‌رسد:

گروه اول را می‌توان پیش‌تازان نامید.

آنها کاری ندارند که دیگران چه کرده‌اند. سریع تصمیم می‌گیرند. یا قرار است در زمینه‌ی یک رویداد عکس‌العملی نشان دهند یا ندهند. معمولاً هم موضع خودشان را می‌گیرند. برایشان مهم نیست که دیگران چه قضاوتی می‌کنند.

گروه دوم را می‌توان بوفالو نامید. از بوفالو استفاده می‌کنم چون می‌تواند تداعی‌کننده‌ی مقاله‌ و کتاب خوب پرواز بوفالو‌ها نوشته‌ی جیمز بلاسکو باشد. او در این کتاب به رفتار تقلید محور بوفالو‌ها اشاره می‌کند و – البته با کمی اغراق – توضیح می‌دهد که اگر نخستین بوفالو‌ها در گله به یک سمت حرکت کنند، دیگران هم دنبال آنها می‌روند.

معمولاً هم در این حرکت‌ها چنان گرد و غباری برمی‌خیزد که دیگر هیچ بوفالویی نمی‌بیند که در جلو چه خبر است و پا جای پای بوفالوی جلویی می‌گذارد.

به همین علت اگر مسیر خوبی پیدا کنند، همگی آن مسیر را می‌روند و اگر نخستین بوفالو داخل دره‌ای سقوط کند، همه یکی پس از دیگری داخل دره سقوط می‌کنند.

انتخاب نام برای گروه سوم را بر عهده‌ی شما می‌گذارم.

اینها سریع موضع‌گیری نمی‌کنند.

بلکه صبر می‌کنند اتفاق بیفتد و نتایج آن معلوم شود.

همه در قالب موافق و مخالف موضع‌گیری کنند.

سپس سعی می‌کنند همه‌ی حرف‌ها را یک‌کاسه کنند. خوب و بدها را جدا کنند و سپس، در چهره‌ی یک فرد نخبه‌ی پخته‌ی فهمیده‌ی کارکشته، موضع گیری کنند.

همان‌هایی که به قول نسیم طالب و وارن بافت و خیلی‌ از افراد مشابه آنها، قبل از رویدادها لال هستند و زبان ندارند و پس از رویدادها، به زبان گویای جامعه تبدیل می‌شوند و برای همه توضیح می‌دهند که چرا چنین شد و می‌توانست چنین نشود و برای «مردمشان» و «کشورشان» و «جامعه‌شان» تحلیل‌گر و تجویز‌گر می‌شوند.

نمی‌خواهم به طور قطع بگویم که رفتار کدامیک از این سه گروه بهتر یا بدتر است. اما می‌خواهم بگویم که عضویت در یکی از این سه گروه، یک انتخاب است. انتخابی که می‌تواند روی هویت ما، منش ما، مدل ذهنی ما، دوستان ما، دوستداران ما و دوست‌ندارانِ ما تاثیر بگذارد.

این انتخابی است که همه‌ی‌ ما آگاهانه یا ناآگاهانه انجام می‌دهیم و مسیر و موقعیت اجتماعی ما و نیز فرصت‌ها و چالش‌های زندگی‌مان هم بر اساس آنها تعریف می‌شود و شکل می‌گیرد.

+156
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

برای نگاه، محمدرضا، امین و سمانه: موضع گیری در فضای دیجیتال (۲)

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: نگاه، محمدرضا، امین، سمانه

پیش نوشت: این نوشته، قسمت دوم مطلبی است که قبلاً با همین عنوان (موضع گیری در فضای دیجیتال) منتشر کردم. به خاطر اینکه مطالعه‌ی حرف‌های نگاه و محمدرضا و امین و سمانه، هر کدوم جرقه‌هایی برای حرف‌های دیگری شد، خواستم اسم دوستانم رو اینجا بنویسم که یادم باشه بحث در ادامه‌ی چه حرف‌ها و دغدغه‌هایی داره مطرح می‌شه.

فکر می‌کنم اگر کامنت‌ها و حرف‌های دوستانمون رو در قسمت اول بحث نخوندین، مناسب‌تر هست که اول اون حرف‌ها رو هم بخونید و مروری بهشون داشته باشید.

نمی‌دونم که توی همین قسمت دوم، حرف‌ها تموم میشه یا به قسمت‌ دیگری هم کشیده می‌شه. حالا به هر حال می‌نویسم تا ببینیم به کجا می‌رسیم.

ادامه بحث در مورد موضع گیری در فضای دیجیتال:

فکر می‌کنم برای اینکه این بحث طولانی، بیش از حد بی سر و سامان نشود، مناسب است این بحث را در ظرف سوال و پاسخ‌های کوچک‌تر و مختصرتری بریزم و طبقه‌بندی کنم تا هم مطالعه‌اش برای خواننده آسان‌تر باشد و هم ادامه دادن بحث و گفتگو درباره‌ی هر یک از موارد، ساده‌تر باشد.

واضح است که شیوه‌ی «پرسش و پاسخ»، صرفاً برای ایجاد ساختار در متن است. نه اینکه سوالاتی وجود دارد و من هم جواب قطعی آنها را می‌دانم و مطرح می‌کنم. این پاسخ‌ها صرفاً شرح یک “سلیقه” هستند.

  آیا واقعاً بحث موضع گیری تا این اندازه پیچیده است؟ آیا باید تمام وقت و انرژی و دغدغه‌ی من، صرف این شود که کجا موضع بگیرم و کجا موضع نگیرم؟ یا اثرات این موضع گیری چیست؟

با توجه به تعریف فراگیری که از موضع گیری ارائه کردم، اگر قرار باشد دائماً معادلات موضع گیری در ذهن‌مان داشته باشیم و برای نوشتن یک کامنت یا یک لایک زدن یا نوشتن یک مطلب ساده یا بازنشر یک مطلب، مدام مشتق و انتگرال بگیریم، دیگر فرصتی برای زندگی باقی نمی‌ماند.

به نظر می‌رسد که همان قواعدی که در حوزه‌ی تصمیم گیری وجود دارند، در اینجا هم مصداق دارند. به این معنا که ما بسیاری از موضع‌گیری‌ها را به صورت کاملاً اتوماتیک و بدون تلاش آگاهانه اتخاذ می‌کنیم. تنها در بعضی از موارد، می‌نشینیم و فکر می‌کنیم و سپس اقدام می‌کنیم.

فرق تو با من و فرق من با دوست تو و فرق دوست تو با دیگری و فرق بزرگان تاریخ و کوچکان جامعه در این است که کدام تصمیم‌ها و موضع‌گیری‌ها را می‌کوشیم به صورت آگاهانه انجام دهیم و کدام تصمیم‌ها و موضع‌گیری‌ها را به سیستم اتوماتیک می‌‌سپاریم.

کمی از بحث دور می‌شویم. اما اجازه بدهید به نکته‌ای اشاره کنم.

اگر امروز فرصت این را داشته باشم که پای حرف انسانی بزرگ یا موفق یا راضی یا شاد بنشینم و بخواهم بخشی از مدل ذهنی او را کشف و استخراج کنم، یکی از سوال‌های مهمی که می‌پرسم، در مورد همین تفکیک است.

مثلاً شاید چنین سوالاتی بپرسم:

  • در مواجهه با چه تصمیم‌هایی، بدون تعلل و تاخیر و بر اساس یک قانون از پیش تعیین شده اقدام می‌کنید؟
  • در مواجهه با چه رویدادهایی، موضع صریح می‌گیرید؟
  • آیا رویدادها و اتفاق‌هایی در جامعه وجود دارد که تحت هر شرایطی، پیشاپیش بدانید که در مورد آنها موضع صریحی نخواهید گرفت؟
  • آیا کامنت‌هایی وجود دارد که تحت هر شرایطی نخوانید؟
  • آیا رفتاری وجود دارد که باعث شود بدون هر گونه مسامحه کارمند خود را اخراج کنید یا رابطه‌ی خود را با دوست‌تان قطع کنید؟

همه‌ی این سوال‌ها یک ویژگی مشترک دارند: این سوال‌ها دنبال قوانین از پیش‌تعیین شده در ذهن انسان‌ها می‌گردند. قوانین از پیش تعیین‌شده، به نوعی به ما کمک می‌کنند که در مورد بخشی از مسائل، دوباره فکر نکنیم و بار مغز را سبک کنیم.

همین قوانین هستند که در نهایت باعث می‌شوند برخی از تصمیم‌ها و موضع‌گیری‌ها بلافاصله و به صورت اتوماتیک انجام شوند و برخی دیگر، پشت دیوار تحلیل و بررسی باقی بمانند.

به همان‌اندازه که در لایه‌ی سلولی، تغییر چیدمان ژن‌های ما، تفاوت گونه‌ها را به وجود می‌آورد، در لایه‌ی ذهنی هم تفاوت در پاسخ به این سوالات، گونه‌های متفاوتی از جانوران را به وجود می‌آورد.

  به نظر می‌رسد هر روز فرصت‌ها و گزینه‌هایی که نیاز به موضع‌گیری دارند رو به افزایش هستند. آیا واقعاً می‌شود چنین ادعایی را مطرح کرد؟

اگر از من بپرسید می‌گویم این ادعا درست است.

کافی است به نیاکان غارنشین‌مان فکر کنیم.

اینها در طول روز به دشت یا جنگل می‌رفتند و شب هم به غار باز می‌گشتند. شاید در هنگام گردش خرسی یا ببری یا خرگوشی یا آدمی می‌دیدند و باید تصمیم می‌گرفتند که در مقابلش چه موضعی بگیرند. موضع‌گیری‌ها هم خیلی ساده بوده. اصطلاحاً به آن ۵F می‌گویند.

یعنی می‌گفته‌اند که بخوریمش (Feed). تکان نخوریم تا برود (Freeze). با او بجنگیم (Fight). از دستش فرار کنیم (Flight). یا اینکه از او فرزندی داشته باشیم.

فکر کنید در طول روز شاید یک یا دو یا سه بار موضع می‌گرفتند. شاید در هفته هم پیش نمی‌آمد که موضع خاصی بگیرند.

امروز شما فقط با مرور یک کانال خبری تلگرام و دیدن سی خبر، سی بار موضع می‌گیرید: بپذیرم؟ نپذیرم؟ واقعی است؟ واقعی نیست؟‌ این خبر را برای کس دیگری ارسال کنم؟ خودم در موردش مطلب مستقلی بنویسم؟

کافی است به اینستاگرام هم سر بزنید. کمی هم تلویزیون نگاه کنید. دو سه وب‌سایت را هم ببینید. نهایتاً می‌بینید که در کمتر از دو ساعت، دویست بار موضع گرفته‌اید.

هر چه جهان جلوتر می‌رود و سفره‌ی آن در بستر زمان پهن‌ می‌شود، تعداد گزینه‌ها و فرصت‌ها و وضعیت‌ها افزایش پیدا می‌کند.

بحثی که در نظریه سیستم‌ها هم مطرح می‌شود همین است: وقتی می‌گویند انتروپی عالم در حال افزایش است، یعنی در هر لحظه گزینه‌های محتمل بیشتر می‌شود. اگر تمام عالم هستی را یک زندانی در نظر بگیریم که در جبرِ زمان و مکان گرفتار است، می‌توان فرض کرد که این زندانی با باز کردن هر دری به ده‌ها و صدها و میلیون‌ها در جدید می‌رسد و با انتخاب هر در دیگر هم، با صدها در و دیوار جدید مواجه خواهد شد. او هرگز از این زندان نخواهد گریخت و نمی‌تواند گریخت، اما تعدد درها و دیوارها و مواجهه‌ی دائمی با درهای جدید، باعث می‌شود که ناکامی‌اش را به ناتوانی در انتخاب دروازه‌ی درست تفسیر کند.

بگذریم.

خلاصه اینکه فراوانی گزینه‌ها ظاهراً رو به افزایش است و از این منظر، عمل موضع گیری و موضع گیری درست به اقدامی دشوارتر تبدیل می‌شود. چون فرصت زندگی محدود است و تنوع و تعدد رویدادها رو به افزایش.

پس قاعدتاً با وجودی که ما امروز می‌توانیم ده‌ها و صدها موضع گیری (یا خرده موضع‌گیری) داشته باشیم، در نهایت در مقایسه با انسان اولیه، سهم بیشتری از رویدادها را به حال خود رها کرده‌ایم (= موضع گیری منفعل یا همان Freeze).

این روند بد هم نیست. چون فرصتی برای هویت سازی است.

کمی به زندگی قبیله‌ای فکر کنید. کلاً دو نقش در آن وجود داشت: رییس قبیله و عضو قبیله.

الان هر کس می‌تواند نقش متفاوتی در خانواده و اجتماع و کشور و جهان ایفا کند و هویتی مستقل تعریف کند. هویتی که – همان‌طور که قبلاً بارها گفته‌ام – بخش زیادی از آن از طریق همین موضع‌گیری‌ها شکل می‌گیرد.

هویت و به نوعی برندشخصی را می‌توان یک بوم بزرگ سفید در نظر گرفت که ما با هر بار موضع گیری بر نقطه‌ای از آن نقشی می‌زنیم و رنگی می‌ریزیم و حاصل، تصویری می‌شود که دیگران از ما به خاطر می‌سپارند.

احتمال دارد برخی دوستان، گلایه داشته باشند که چرا من دو واژه‌ی برند شخصی و هویت را به جای هم به کار بردم؟ در حالی که این دو تعریف‌های متفاوتی دارند و یک مفهوم نیستند. این دو مفهوم، قطعاً تفاوت دارند. اما اینجا برای تاکید بر روی یک نکته‌ی مهم آنها را کنار هم قرار دادم.

امروز برند شخصی دغدغه‌ی بسیاری از ماست. به نظرم اشتباه هم نیست. لازم نیست که من یک سیاستمدار یا سخن‌ور یا نویسنده یا متفکر یا مدیر باشم تا به برند شخصی فکر کنم.

در زندگی امروزی، برند شخصی مفهومی است که در مورد بسیاری از ما صدق می‌کند و در زندگی بسیاری از ما جایگاه پیدا می‌کند. اینکه ما به چه شناخته می‌شویم و با چه کسانی مقایسه می‌شویم و در کنار چه کسانی قرار می‌گیریم و نام‌مان در ذهن دیگران (مثلاً دوست، همکار، مخاطب، فالور) چه چیزهایی را تداعی می‌کند.

تنها چیزی که کمتر به آن دقت می‌کنیم، این است که قبلاً چیزی به نام حریم شخصی و فضای شخصی و زندگی شخصی وجود داشت و انسان‌ها فاصله‌ی زیادی از هم داشتند. آن زمان امکان مهندسی کردن برند بسیار بیشتر بود.

دقت کنید که نمی‌گویم همیشه امکان‌پذیر بود. می‌گویم: امکانش بیشتر بود.

یعنی شما می‌توانستید یک هویت فردی داشته باشید و در زندگی شخصی به آن تکیه کنید. می‌توانستید تصویر خود را هم در جلوی مردم مهندسی کنید و برندسازی شخصی انجام دهید.

می‌توانستید روز بر مزار کسی گریه کنید و شب در خانه، مجلس عیش و نوش داشته باشید و با دیگران، خوش بگذرانید.

امروز این فاصله خیلی کم شده و به تدریج حذف می‌شود. همان کسانی که ظهر شما را با چهره‌ای گریان و غم‌زده بر مزار کسی می‌بینند، شب هم عکس‌های مهمانی شما را در اینستاگرام خواهند دید.

همکاری داشتم که قدیم چند بار به بهانه‌ی سردرد محل کار را زود ترک می‌کرد یا تلفن را جواب نمی‌داد. بعد شب عکسش را در فیس بوک می‌دیدم که در حال قلیان کشیدن در فرحزاد است یا در کنسرت و تئاتر شرکت کرده. همکاری ما قطع شد و البته همیشه می‌گفت: مشکل، رفیق بیشعور است که آمار می‌دهد.

این اصطلاح را برای نشر بی‌موقع عکس‌ها و تصاویر در فیس بوک به کار می‌برد. اما امروز شرایط به شکلی شده که تقریباً بخش عمده‌ای از وقت ما به آمار دادن در مورد خودمان می‌گذرد و آمار ندادن هم شکل دیگری از آمار دادن محسوب می‌شود.

من نمی‌توانم وقتی یک نفر فوت کرد یا حادثه‌ای روی داد، مطلبی ننویسم و بعد هم بگویم به اینترنت دسترسی نداشتم.

چون دیگران دیده‌اند که همان زمان داشته‌ام در اینستاگرام می‌چرخیده‌ام یا در تلگرام مسیجی را برای فرد دیگری فرستاده‌ام یا در توییتر چیزی را توییت کرده‌ام یا در واتس اپ آنلاین بوده‌‌ام.

اگر من در مورد رویدادی مطلبی نمی‌نویسم و حرفی نمی‌زنم، به سرعت مشخص می‌شود که تصمیم‌گرفته‌ام حرف نزنم. حالا این تصمیم گرفتن، چه معنایی دارد و چگونه تفسیر خواهد شد، بحث مستقل دیگری است که به آن خواهم پرداخت. همچنان که حرف زدن هم، معنا و تفسیر و تبعات خودش را دارد.

پس به نظر می‌رسد که مهندسی کردن هویت (که گاهی به آن برندسازی شخصی هم گفته می‌شود) و هویت (که واقعیت ماست) هر روز به هم نزدیک‌تر می‌شوند. اتفاقاً شاید باید این اتفاق را به فال نیک گرفت.

دورویی و رنگ و ریا در دنیای رنگارنگ تکنولوژی، کم‌رنگ‌تر می‌شود و حتی اگر در ظاهر به نظر برسد که فرصت بیشتری برای آن ایجاد شده، می‌بینیم که در گذر زمان، این دوگانه‌بازی‌ها و چندگانه‌بازی‌ها زودتر رنگ می‌بازند.

پس به نظر می‌رسد که موضع گیری، ساختن هویت و معماری برند شخصی بیش از هر زمان دیگری به هم نزدیک شده‌اند و به سختی می‌توان مرز مشخصی بین آنها تعریف کرد.

این نوشته طولانی شد. باقی آن را در روزهای آتی می‌نویسم.

+169
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

برای سامان: درباره لحظه نگار و بحث‌های نامربوط دیگر

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: سامان

پیش نوشت:  این متن هیچ توضیح مشخصی نداره. داشتم کامنت سامان زیر لحظه نگار پنجره رو می‌خوندم، خواستم این حرف‌ها رو اینجا بنویسم.

اصل مطلب:

سامان.

توضیحات تو رو در مورد بچه‌ها و شهر‌های مختلف دوست داشتم. خیلی زیاد.

حتماً اون تعبیر همیشگی که من دوستش دارم و به کار می‌برم رو یادته: انسان در جستجوی معنا.

فقط به خاطر زحمات آقایانی مانند یونگ و ویکتور فرانکل و دیگرانی که این واژه رو خیلی مورد استفاده قرار داده‌اند و به تعبیری مستعمل کرده‌اند، هر وقت واژه‌ی معنا رو به کار می‌برم لازمه اشاره‌ای هم بکنم که در باور و نگاه من، انسان معنا رو می‌سازه. کشف نمی‌کنه.

بزرگی و کوچکی ما، شاید به این باشه که معناهایی که می‌سازیم چقدر بزرگ و کوچک هستند. بخشندگی و دست و دل‌بازیمون هم، شاید بیش از اینکه به بخشش‌های ریالی ربط داشته باشه، متناسب با معنایی باشه که به زندگی دیگران می‌بخشیم.

تداعی‌ها بخش مهمی از بازیِ معنا هستند.

تداعی، چیزیه که باعث می‌شه دیدن یک نشانه، نشانه یا خاطره‌ی دیگری رو در ذهن ما زنده کنه.

همون چیزی که باعث می‌شه برای من، عود African Lion معنای متفاوتی داشته باشه. چون برام خاطره‌های متفاوتی رو زنده می‌کنه. خاطره‌ی کسی که زمانی بیش از هر کس دیگری دوستش داشتم و برام این عود رو در اتاقم روشن کرد.

از این عجیب‌تر، یک بار که پس از سالها، اون دوست قدیمی رو دیدم و با هم نشستیم و گپ زدیم، دیدم اون‌قدر که بوی اون عود، خاطرات شیرین گذشته رو برای من تداعی می‌کنه، خود این آدمی که الان روبروی من نشسته، خاطرات شیرینی که با خودش داشتم رو تداعی نمی‌کنه!

خلاصه اینکه اگر بپذیریم انسان در جستجوی معناست، اگر بپذیریم انسان یه جورایی در جهان اطرافش غریبه، اگر بپذیریم یکی از ویژگی‌های مهم انسان اینه که جزو اولین موجوداتی است که به توانایی شگفت‌انگیز «غریبی کردن» و «احساس بیگانگی کردن» دست پیدا کرده، اگر بپذیریم که انسان اولین موجود یا جزو اولین موجوداتیه که آنچه را هست‌ به امید آنچه می‌توانست باشد یا دوست دارد که باشد، پس می‌زنه و کنار می‌گذاره، باید بپذیریم که تداعی بخش مهمی از انسان بودن (یا انسان شدن)‌ ماست.

تداعی‌های بیشتر، جز به معنای تجربه‌ی عمیق‌ترِ بودن، نمی‌تونه باشه.

لیست تو و بچه‌هایی که اسم بردی و خیلی دیگه از بچه‌هایی که اسم نبردی، همیشه در ذهن من هم هست. اسم بچه‌ها برام شهر‌هاشون رو تداعی می‌کنه و شهرها اسم بچه‌ها رو. نقطه‌های زیادی از این خاک هست که برام معنی متفاوتی داره.

و فکر می‌کنم هر چه این زنجیره‌ی تداعی‌ها بیشتر و بیشتر بشه، حق دارم و حق‌ داریم احساس رضایت بیشتری بکنیم. چون دنیای بزرگتری رو لمس و تجربه کردیم.

البته من دلم می‌خواد به فهرست دوستانی که تو نوشتی، دوستان عزیز افغانم رو هم اضافه کنم. بچه‌هایی که امروز در کنار ما دارن توی متمم درس می‌خونن و به آینده‌ی وطن‌شون امیدوارن. البته بچه رو از روی عادت معلمی می‌گم. بعضی‌هاشون از من جوون‌تر هستند و بعضی ها هم بزرگتر.

از عبدالله بکتاش تا زهرا نظری عزیزم که کابل زندگی می‌کنه.

از شیرآقا عبدالله صالح که در کابل، شورای فکر و عمل رو تاسیس کرده تا فکور که بیست و دو سالش هست و امید به بهتر کردن کشورش داره.

ماه بیگم عزیزم که اخیراً برگشته کابل و همیشه با ذوق می‌رم عکس‌های کافی‌شاپ رفتنش رو توی کابل نگاه می‌کنم. من که از عکس غذا خوشم نمیاد، عشقم اینه که ببینم عکس چاییش رو توی کافه گذاشته و من با لذت نگاهش کنم. بهش گفتم که دختر خودم هست و می‌مونه و خودش هم می‌دونه که چقدر دوستش دارم.

نعیم سلطانی از ولایت بامیان. مصطفی بهتاش عزیزی که می‌دونم نقشه‌های بزرگی برای آینده‌اش داره و وقت گذاشته بود و از حافظ برام بیتی رو پیدا کرده بود و فرستاده بود.

سلما تیوا که جامعه شناسه و مسئول خوابگاه خواهران هست توی دانشگاه آریا،‌ مزارشریف و نصرت یار عزیز که در همون دانشگاه هست.

سمیع‌الله سیحون که از ولایت بدخشان هست و اون فارسی زیبایی که می‌تونه بنویسه، من هرگز نمی‌تونم بنویسم.

هنوز جمله‌ی پایانی یکی از نامه‌هاش (به جای خداحافظی و تعارفات رایج ما) یادمه: از مهرتان دور نیستم.

جامد مراویز که در وزارت مبارزه با مواد مخدر افغانستان کار می‌کنه و علامه‌ی عزیزم که توی کابل هست، خیلی تمرین‌هاش رو دوست دارم و واقعاً وقت می‌ذاره و خوندن تحلیلش از بحث ارزش آفرینی و مثالی که مطرح می‌کنه، قطعاً آموزنده و الهام‌بخشه.

البته تعداد دوستان افغان ما بیشتره. اما اینها کسانی هستند که به شکل حضوری یا مکاتبه‌ای می‌شناسمشون.

می‌دونی سامان.

فهرست بلند تو که جاهای مختلفی از ایران رو اسم بردی، و فهرست دوستان افغانم که اضافه کردم، لیست تداعی‌های من رو کامل نمی‌کنه.

من یه حس عجیبی به این ناحیه‌ی جغرافیایی دارم. همون ناحیه‌ای که بهش می‌گن مِنا و یا مِناپ.

منا مخفف Middle East & North Africa هست. شکل بازترِِ مِنا شامل افغانستان و پاکستان هم می‌شه. اما بعضی‌ها ترجیح می‌دن برای تاکید بر این دو کشور، مِناپ رو به کار ببرن.

ناحیه‌ی عجیبیه. از مراکش و موریتانی تا آخرین نقطه‌های شرقی پاکستان.

با مرور تاریخ چند هزارساله‌اش، به نتیجه می‌رسی که یه جورایی یه ناحیه‌ی نفرین شده حساب می‌شه. هم به خاطر اینکه روی زمین، زنجیر اتصال شرق و غرب بوده و هم به خاطر اینکه زیر زمینش پر از منابع زیرزمینی هست.

اگر هم استثناء وجود داشته بسیار محدود بوده. در حد جاهایی مثل حلب که بیش از ۱۲ هزار سال رونق و ثروت رو تجربه کردن و ظاهراً این پدرِ بی‌رحم‌ِ تاریخ و مادر بی‌محبت جغرافیا، نمی‌تونه شیرینی‌ها را بببینه و به بدترین شکل ممکن براشون جبران کرده.

من به واسطه‌ی کار، توی این ناحیه‌ی منا، زیاد چرخیده‌ام و جاهایی هم که نرفتم، دوستی‌ها و ارتباطات نزدیک داشته‌ام. ما مردم منا، خیلی به هم شبیه هستیم. اگر اون تعریف معروف رو در نظر گرفته باشی که می‌گن: ملت، مردمی هستند که یک درد مشترک رو احساس می‌کنند، ما یه جورایی ملت حساب می‌شیم.

شاید هم حساب نمی‌شیم. چون درد مشترک داریم. اما مشترک بودنِ درد رو احساس نمی‌کنیم.

می‌دونی. یکی از چیزهایی که به نظرم یه جورایی اشتباه فهمیده شده مرگه. مرگ نقطه‌ی مشخصی نداره. اون چیزی که به عنوان لحظه‌ی مرگ به صورت قراردادی در نظر گرفته میشه، لحظه‌ی توقف قلبه و نه مرگ.

بعد از توقف قلب، هنوز سیستم داره کار می‌کنه. حالا بعضی جاها ضعیف‌تر. فقط اون یکپارچگی به تدریج از بین میره. چند روز که می‌گذره و آنزیم‌هایی که قبلاً غذا رو برای ما هضم می‌کردن، مطمئن میشن که غذای جدیدی قرار نیست بیاد، هر کدوم برای خودشون اعلام استقلال می‌کنن و با مشارکت باکتری‌ها و بقیه‌ی اطرافیان، خود بدن رو به عنوان غذا می‌خورن و بقیه‌ی ماجراهایی که کمابیش می‌دونیم.

گاهی فکر می‌کنم این ناحیه‌ی منا، چنین اتفاقی براش داره میفته (خیلی صادقانه بگم، فکر می‌کنم افتاده).

مردمی که همدیگر رو به خاطر تفاوت قومیت‌ها و زبان‌ها مسخره می‌کنن. کشورهای همسایه‌ای که با هم خوب نیستند. سر اسم چند تا آب و رودخونه دعوا می‌کنن. تاریخشون رو از زیر خاک بیرون می‌کشن و سرش با هم دیگه دعوا می‌کنن. اینها پز چیزی که دارند رو به اونها می‌دن. اونها فخر چیزی که داشتند رو به اینها می‌فروشن. بعضی‌هاشون (یا خیلی‌هاشون) نژادپرست‌ترین گونه‌های شناخته شده‌ی انسان هستند.

جهل و خرافه و تحجر و تعصب، تقسیم‌مون کرده. خیلی شدید.

یه جورایی مثل یه مسافری که خواب بوده و بیدار شده و دیده قطار توسعه رفته، تعجب زده و هاج و واج اینور و اونور رو نگاه می‌کنیم. حتی نمی‌دونیم قطار از شرق به غرب رفته یا از غرب به شرق که حداقل با بغض و حسرت، مسیر حرکتش رو نگاه کنیم یا آبی پشت سرش بپاشیم.

به همون اندازه که حیوون ماداگاسکاری قرار نیست شبیه حیوون آفریقایی باشه، شیوه‌ی اندیشیدن هم نمی‌تونه به طور کامل از جبر جغرافیا رها بشه.

مردم منا، نه می‌تونن مثل شرق دور فکر کنند، نه مثل غرب نزدیک (که هر روز هم نزدیک‌تر میشه).

مردم منا، باید خودشون بشینن یه سبک جدید یه جهان‌بینی جدید، یه الگوی ارزشی جدید، یه شیوه‌ی فکر کردن جدید درست کنند. شیوه‌ی مختص خودشون. معنایی که به ذائقه‌شون شیرین بیاد و البته علاوه بر طعم، چنان غنی باشه که بتونن توی این دنیای جدید زنده بمونن.

واقعاً نمی‌دونم از کجا به اینجا رسیدم یا چرا به اینجا رسیدم. می‌خواستم برات بگم که چرا در روزنوشته لحظه نگار دارم. اما حرفم به جای دیگری رفت.

فقط خواستم بهت بگم که حسم از زندگی، گاهی اوقات شبیه اون آنزیمی هست که در واپسین ضربان‌های اجباری قلب، داره با خودش فکر می‌کنه که غذای موجود در معده رو، برای چه کسی بردارم؟ خودم؟ یا صاحب معده؟

سوالی که به سرعت،‌ به چالش تلخ‌تری تبدیل میشه: غذا رو برای معده هضم کنم؟‌ یا معده رو برای غذا؟

+239
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

برای نگاه احمدی: موضع گیری در فضای دیجیتال (قسمت اول)

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: نگاه احمدی

پیش نوشت یک: این مطلب، در جواب سوال یا چالش مشخصی نوشته نشده است. بلکه موضوعی است که مدت‌هاست گوشه‌ی ذهنم بوده و اخیراً احساس کردم فرصت مناسبی است که درباره‌اش صحبت کنیم. چون اولین بار چنین بحثی هنگام گفتگو با دوست خوبم نگاه احمدی مطرح شد تصمیم گرفتم عنوان نوشته را به نام نگاه بنویسم و به این بهانه، فهرست دوستانی را که در روزنوشته‌ها از آنها نام برده‌ام و می‌برم تکمیل‌تر کنم.

پیش نوشت دو: قبلاً یک بار اشاره‌ای به بحث برند شخصی داشته‌ام و آنچه اینجا می‌آید به نوعی مکمل آن یا در ادامه‌ی آن است. ممکن است در طول این نوشته، ناگزیر برخی از حرف‌های همیشگی‌ام را تکرار کنم. لطفاً آن را به بزرگی خودتان و تلاش من برای حفظ روند منطقی و پیوستگی متن، ببخشید.

پیش نوشت سه: مانند همه‌ی آنچه تا کنون گفته‌ام و مانند آنچه همه‌ی انسان‌ها همواره گفته‌اند، این حرف‌ها صرفاً دیدگاه امروز من به مسئله‌ی موضع گیری در فضای دیجیتال است. این دیدگاه، حاصل تجربه‌ی چند سال اخیر است که کمابیش در بخش‌های مختلف فضای دیجیتال حضور داشته‌ام و شاید در آینده، تجربه‌های بیشتر، تغییرات و تعدیلاتی را در آن به وجود آورد. اگر چه امروز، آنچه می‌نویسم باور قطعی من در حال حاضر است.

نکته‌ی اول: درباره‌ی مفهوم موضع گیری

بین نسل قدیم رایج است که می‌گویند انسان‌ها را باید در سفر شناخت.

چرا سفر به عنوان بستری برای شناخت بهتر انسان‌ها مطرح است؟

نمی‌توانیم این مسئله را به مدت طولانی کنار هم بودن ربط دهیم. چه بسا بسیاری از ما در زندگی روزمره نیز ساعات طولانی با همکاران‌مان در یک جا باشیم یا حتی به واسطه‌ی شیفت‌های کاری، شبانه روزی در کنار هم باشیم و بودن با یکدیگر را تجربه کنیم.

آنچه باعث می‌شود سفر به عنوان یکی از فضاهای شناخت انسان‌ها محسوب شود، وقوع رویدادهای خارج از روال روزمره است.

ما انسان‌ها در زندگی روزمره، آن‌قدر در کنار هم هستیم و عادت‌ها و اخلاق‌ها و ارزش‌ها و اولویت‌های یکدیگر را می‌شناسیم که ناخودآگاه، می‌آموزیم چگونه با حداقل اصطکاک و تنش، در کنار هم باشیم و زندگی کنیم و رابطه برقرار کنیم.

اما در سفر، مدام شرایط جدیدی پیش می‌آید که تجربه‌ی قبلی در مورد آن وجود نداشته است. پس این رویدادهای بی‌سابقه یا کم‌سابقه فضایی را ایجاد می‌کنند که هر بار، دوباره رفتار و مواضع و تصمیم‌ها و تعارض‌ها و الگوها و اولویت‌های یکدیگر را مشاهده و درک کنیم.

شما و همکارتان، به هر حال یا در پارکینگ شرکت جای پارک دارید یا ندارید. اگر هم زمانی بر سر چنین موضوعی بحث شده باشد،‌ امروز دیگر فراموش شده و یک دغدغه نیست.

اما وقتی با هم به مسافرت می‌روید و در پارکینگ هتل یا ویلا، فقط یک جای پارک وجود دارد، دوباره دو طرف این فرصت را دارند که الگوی رفتاری و فکری دیگری را بیازمایند.

اکنون اجازه بدهید با این مقدمه به سراغ فضای دیجیتال یا فضای آنلاین یا به قول قدیمی‌ترها و کم‌سوادترها، فضای مجازی برویم. چون آنها که ذهن جوان یا سن جوان یا دانش کافی دارند به خوبی می‌دانند که در رقابت بین فضای دیجیتال و فیزیکی، اگر دنیایی قرار باشد مجازی نامیده شود، آن دنیا، جهان فیزیکی است و حقیقت زندگی امروز در فضای آنلاین حضور و بروز دارد.

زندگی ما انسان‌ها در فضای آنلاین، تقریباً هر روز و هر لحظه مانند یک سفر است.

مدام اتفافات جدید می‌افتند و تجربه‌های جدید روی می‌دهند و فرصت‌هایی به وجود می‌آید که ما رفتار و پاسخ دیگران را بیش از پیش مشاهده و تجربه کنیم.

امروز یک سیاستمدار می‌میرد. فردا آتش سوزی می‌شود. پس فردا تصویر چند زنده در خانه‌ی مردگان منتشر می‌شود. دیگر روز، یک مجری در سیما و صدا، رفتاری انجام می‌دهد که عکس‌العمل مردم را برمی‌انگیزد.

توضیح میان بحث: سیما و صدا را اشتباه ننوشتم. به نظرم از صدا و سیما بهتر است. اخیراً در چند رویداد متوجه شده‌ام که این سازمان، سیمای مردم و صدای خود را پخش می‌کند و فکر می‌کنم با این روند – که تغییر خاصی هم در آن مشاهده نمی‌شود – تعبیر سیما و صدا بسیار معقول‌تر و قابل درک‌تر از صدا و سیما باشد.

ادامه‌ی بحث اصلی:

بگذریم. داشتم می‌گفتم که هر روز و هر لحظه، در محیط اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و دیجیتال ما، رویدادی، بحرانی، خبر خوشی، اتفاق ناخوشی روی می‌دهد و اگر هم چنین نشود، کمپینی یا چالشی رواج می‌یابد و باعث می‌شود ما و رفتارمان در قبال آن رویداد، مورد توجه دیگران قرار بگیریم.

این همان مفهومی است که من نامش را موضع گیری می‌گذارم.

رفتارهای زیر نمونه‌هایی از موضع‌گیری هستند:

  • من به یک مهمانی می‌روم و عکس مشترکی را که انداخته‌ایم و همه منتشر کرده‌اند منتشر می‌کنم (یا منتشر نمی‌کنم).
  • من عکس مشترکی را که از من و دوستم منتشر شده است لایک می‌کنم (یا نمی‌کنم).
  • من خبری را که دیگران به اشتراک گذاشته‌اند، بازنشر می‌کنم (یا نمی‌کنم).
  • من نسبت به رویدادی که در کشور اتفاق افتاده عکس‌العمل نشان می‌دهم (یا نمی‌دهم).
  • من در مقابل حرف بی‌پایه و اساسی که کسی در فضای آنلاین مطرح کرده، اعتراض می‌کنم (یا نمی‌کنم)
  • من برای فوت یا درگذشت یا شهادت یک نفر، مطلبی منتشر می‌کنم (یا نمی‌کنم).
  • من بلافاصله پس از یک رویداد بزرگ ملی که به نوعی همه‌ی هم‌وطنانم را درگیر کرده است، روند فعالیت روزمره‌ی خودم را مختل می‌کنم (یا نمی‌کنم).
  • من با شادی‌های مردم شادی می‌کنم (یا نمی‌کنم).
  • اگر با شادی‌ها همراه می‌شوم، با غم‌ها هم همراه می‌شوم (یا نمی‌شوم).

فکر کنم اصل حرفم را تا همین‌جا گفته‌ام. هویت هر یک از ما، حاصل‌جمع تمام مواضع ماست.

لطفاً جمله‌ی بالا  را چند بار دیگر بخوانید و بعد متن را ادامه دهید.

در توضیح جمله‌ی فوق، می‌خواهم بر دو نکته – که البته واضح است و شما هم می‌دانید – مجدداً تاکید کنم:

نکته‌ی اول مجموعه‌ی نمی‌کنم‌ها و نمی‌دهم‌ها و نمی‌نویسم‌‌هایی است که داخل پرانتزها نوشته‌ام. موضع نگرفتن خود یک موضع گیری است. حتی اگر بکوشیم با بازی‌های کلامی، این واقعیت را انکار کنیم.

نکته‌ی دوم اینکه فرایند برندسازی، طی سال‌های اخیر دچار یک دگرگونی جدی شده است. قبلاً می‌توانستیم تا حدی برندسازی را به عنوان یک فرایند مستقل در مقطع زمانی مشخص ببینیم. البته آن زمان هم، متخصصان و بزرگان برند، چنین برداشتی را تایید نمی‌کردند. اما به هر حال، حس عموم مردم این بود که تو می‌توانی دو یا چند نقاب بر چهره داشته باشی و در شرایط خاص، نقاب‌های جدیدی را که لازم داری بر چهره بزنی.

پدران ما خوب به خاطر دارند و جوان‌های هم سن من هم می‌دانند که تا همین چند سال قبل، طول ریش بسیاری از مردان،‌ به جلسه‌ی روزانه‌شان بستگی داشت. برای رفتن به اداره‌ی دارایی ریش می‌گذاشتند و برای عروسی آن را می‌زدند. برای نانوایی هم طول متوسطی را در نظر می‌گرفتند.

یکی از بستگان را به خاطر دارم که ریش داشت و قسمت‌هایی از آن را می‌زد و همیشه به شوخی می‌گفت: به این مدل می‌گویند: همراه با مردم، همگام با مسئولین!

خلاصه اینکه هویت را با تیغ ژیلت هم می‌شد مهندسی کرد. تسبیح و دکمه‌ی یقه و سایر ابزارها هم به کار می‌آمد.

اما آن دوران گذشته است. امروز باید بپذیریم که نمی‌توان به سادگی با چند نقاب زندگی کرد.

هر قدمی که در فضای آنلاین برمی‌داریم، آجری است که بر دیوار هویت و برند خود قرار می‌دهیم. ما هر لحظه و هر ثانیه که موبایل در دست داریم یا به اینترنت وصل هستیم یا دیگران موبایل در دست دارند و در اطرافمان هستند، در حال برندسازی و تثبیت یا تعریف هویت خود هستیم.

همه‌ی اینها را گفتم که تاکید کنم، اگر یک موبایل در جیب شماست، هر رویدادی که در جهان اتفاق می‌افتد، بخشی از هویت شما را خواهد ساخت.

این کار یا با حرف‌ زدن‌های شما انجام می‌شود یا با حرف نزدن‌های شما.

مدتی قبل در آمریکا انتخابات برگزار شد. همه‌ی کسانی که این نوشته را می‌خوانند و در فضای دیجیتال حضور دارند را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد. آنها که به این رویداد اشاره کرده‌اند و آنها که نکرده‌اند.

هر دو گروه، با این کار، بخشی از هویت و نگرش خود را آشکار کرده‌اند. یعنی به هر حال رویدادی که در نقطه‌ای از جهان به وقوع پیوسته،‌ هویت شما را دگرگون کرده است و شما مجبور هستید که تسلیم تک تک رویدادهای جهان شوید. نمی‌توانید بگویید آن رویداد روی هویت من اثر نداشته یا ندارد.

دنیای سختی است. هر نفسی که فرو می‌رود، بخشی از هویت ما را می‌سازد و چون برمی‌آید، ممکن است بخشی از هویت ما را بر باد داده باشد. برای اینکه تصویر ثابت و هویتی قطعی از خود بسازید فقط می‌توانید بمیرید تا شاید مردم شما را از موضع گیری معاف کنند.

حالا که به اینجای بحث رسیدیم. اگر بپذیریم که ما مجبور به موضع‌گیری هستیم یا به عبارتی،‌ هر رفتار یک فرد زنده در دنیای فوقِ متصلِ (Hyperconnected) امروزِ ما نوعی موضع‌گیری تلقی می‌شود، می‌توانیم دو نتیجه‌ی اصلی موضع‌ گیری را با هم مرور کنیم:

  • نتیجه‌ی اجتماعی
  • نتیجه‌ی فردی (بر روی برند شخصی و هویت من)

هر نوع موضع‌گیری ما، می‌تواند سرنوشت جامعه‌ی ما را دگرگون کند. آنها که زمانی در آمریکا، چند عکس یا جمله یا توییت را بازنشر می‌کردند و سرگرم می‌شدند، هرگز فکر نمی‌کردند که رفتارهایشان باعث تغییر سرنوشت کشورشان یا حتی جهان شود. مطمئناً بخش زیادی از آنها صرفاً داشتند وقت می‌گذراندند.

چون قبلاً در بحثی تحت عنوان جیش العدل، به تبعاتِ ناخواسته‌یِ اجتماعیِ تصمیم‌هایِ انفرادیِ ما در فضایِ آنلاین اشاره کرده بودم، آن بحث‌ها را تکرار نمی‌کنم.

امروزه بحث تبعات اجتماعی تصمیم‌های انفرادی ما در فضای آنلاین را با عنوان Clicktivism مورد بررسی و مطالعه قرار می‌دهند. کلیک تیویزم را به نظرم می‌توان به جنبش‌های کلیکی ترجمه کرد.

جنبش‌های کلیکی، بر خلاف آنچه در نگاه اول به نظر می‌رسد، کوچک و کم اهمیت نیستند و گاه می‌توانند تغییرات مثبت یا منفی بزرگی ایجاد کنند.

آنچه جنبش‌های کلیکی را به بحثی پیچیده و دشوار تبدیل می‌کند این است که انسان‌ها عموماً نمی‌توانند تبعات رفتار خود را در سطح کلان پیش‌بینی کنند. شما وقتی به خیابان می‌روید و فریاد می‌زنید، می‌دانید دارید چه می‌کنید. هر چند آنجا هم نتیجه چندان واضح نیست. شما وقتی یک محصول را نمی‌خرید یا بیشتر می‌خرید می‌دانید که دارید اثری روی جامعه و اکوسیستم اقتصادی می‌گذارید.

اما وقتی در حال غلت زدن در تختخواب یا نشستن روی توالت فرنگی، موبایل خود را چک می‌کنید و یک ویدئو را – مثلاً‌ مربوط به آتش سوزی پلاسکو – تماشا می‌کنید و حتی آن را لایک هم نمی‌کنید، احتمالاً سرنوشت ایران و جهان را عوض کرده‌اید. چون اینستاگرام، بر اساس مشاهده‌ی شما، پیشنهادهای خود را به دیگران هم تغییر می‌دهد و یک نوع دومینو به وجود می‌آید که اولش با ماست و آخرش بی ما.

اگر هنوز این فضا را که به آن فضای سفارشی شدن بیش از حد یا Hypercustomized می‌گویند درک نکرده‌اید، کافی است شب هنگام سری به پیشنهادهای اینستاگرام بزنید. خانم جهانبخت و آقای خزایی و آقای تتلو و دیگران، فضا را تسخیر کرده‌اند. همه یواشکی اینها را می‌بینند و لایک نمی‌زنند و رد می‌شوند و تعجب می‌کنند که اینها از کجا در پیشنهادها آمده. به تایملاین سر می‌زنید، همه‌ی فیلسوف‌های ایرانی قطار شده‌اند. یکی در میان بین فیلسوف‌ها، چند شاعر و ادیب هم می‌بینید.

این فضا را در اکانت‌های بیرون ایران کمتر تجربه می‌کنید. چون زندگی دولایه‌ای، بخش مهمی از هویت ماست و ابزارهای دیجیتال هم،‌ صرفاً آینه‌ای هستند که سبک زندگی ما را منعکس می‌کنند.

اگر روزی فرصت داشتید کتاب Networked Affect‌ را بخوانید تا ببینید که بهترین شیوه‌ی سنجش میزان دروغ و ریا در یک جامعه در دوران معاصر، اندازه‌گیری تفاوت ژانر عکس‌های تایملاین و عکس‌های پیشنهادی اینستاگرام در اکانت‌های مردم آن جامعه است.

باز هم زیاد به حاشیه رفتم و به اصل بحث برمی‌گردم. حرفم این است که موضع‌گیری‌های ما اصلاً کوچک یا کم اهمیت نیستند. حتی اگر بکوشیم این واقعیت را انکار کنیم.

در مورد اثر رفتارهای کوچک بر سرنوشت جوامع بزرگ، به شرط آنکه عمر و فرصتی بماند، در کتاب پیچیدگی به تفصیل خواهم نوشت. اما آنچه شاید فعلاً برای ما مهم‌تر است، جنبه‌ی فردی مسئله است.

آنچه تا اینجا نوشتم را مقدمه‌ای در نظر بگیرید تا در قسمت دوم، از اثر اجتماعی موضع گیری‌های فردی کمی دور شویم و بر روی بحث اثر موضع‌گیری‌های فردی بر هویت و برند شخصی بیشتر صحبت کنیم.

 

+214
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

برای حامد: در مورد روند گسسته شدن مفهوم هویت

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: حامد (و البته زهرای عزیزم و معصومه جان و مهشید عزیز و شاید دوستان دیگرم)

پیش نوشت یک: مطلبی را تحت عنوان مدیریت دوستی‌ها و ارتباطات برای دوست خوبم معصومه نوشته بودم و در زیر آن چند بحث مطرح شد که فکر می‌کنم خواندن این نوشته، مستلزم مرور آنها باشد. با توجه به اینکه محور اصلی حرف من، با الهام از صحبت‌های دوست قدیمی و خوبم حامد است، من فقط  قسمتی از حرف حامد را اینجا می‌آورم، اما همچنان فکر می‌کنم مرور دقیق‌تر آن بحث و کامنت‌ها مفید باشد.

یه نکته هست که برام جای سوال داره، مطلبی که در نوشته قبل هم به نوعی بهش اشاره شد، بی وفایی مشتریان. برای من جای سوال هست که بحث وفاداری در دوستی در مدل ذهنی که تبیین کردی چه جایگاهی داره. آیا پارادایم جدید اینطور اقتصا میکنه که تعریف وفاداری در دوستی یا با عبارت قدیمی ترها “پای رفاقت نشستن” تجدید نظر بشه؟ اصلا مطابق با این مدل ذهنی تا کجا باید به یک دوستی، ارتباط با آشناها و … پایبند بود؟ اینکه ببینیم سطح دغدغه ها و تفکرات و مشغولیات های اطرافیان پایین تر از ماست کفایت میکنه که ارتباطاتمون باهاشون محدود بشه؟

پیش نوشت دو: به تک تک جملات من در این نوشته و سایر نوشته‌هایم، می‌توان کلماتی مانند شاید و به نظر می‌رسد و در حال حاضر چنین فکر می‌کنم و قبلاً چنین فکر نمی‌کردم و بعداً ممکن است چنین فکر نکنم و قطعاً اینها نظر و برداشت شخصی است اضافه کرد. من فقط برای خلاصه نویسی، آنها را نمی‌نویسم. اما لطفاً همیشه حرف‌های من را با همین قیدها بخوانید. حتی وقتی گاهی از سر غفلت یا غرور یا جهل، عکس آن را ادعا می‌کنم.

پیش نوشت سه: احساس می‌کنم واژه‌ی گسسته در ادبیات فارسی،‌ کمی دارای بار معنایی منفی باشد. اما من اینجا لغت گسسته را به عنوان معادل واژه‌ی Discrete و با بار معنای کاملاً خنثی به کار می‌برم. به عبارتی گسسته‌تر شدن مفهوم هویت از نظر من، صرفاً گزارش یک مشاهده است، نه جشن گرفتن برای یک روند است و نه ابراز تاسف برای یک تغییر.

پیشنوشت چهار:

حامد جان. من عادت عجیبی در فکر کردن دارم که شاید بد نباشد اینجا و به بهانه‌ی بحث تو در مورد وفاداری و پای رفاقت نشستن آن را در قالب یک خودافشایی، مطرح کنم: بعضی از عادت‌ها، بعضی از رسوم، بعضی از ارزش‌ها، چنان در ذهن ما تثبیت شده‌اند و در قالب یک پیام والد به کودک جایگاه عمیقی را به خود اختصاص داده‌اند که ما در تجزیه و تحلیل آنها ناتوان می‌شویم.

وقتی می‌خواهیم از آنها دفاع کنیم، احساس می‌کنیم که شاید گرفتار سوگیری مثبت به نفع آنها هستیم و وقتی می‌خواهیم آنها را نقد کنیم، احساس می‌کنیم که شاید به یک مقاومت متعصابانه و سطحی‌نگرانه گرفتار شده‌ایم.

من هر وقت واژه یا عبارت یا رسم یا مراسم یا هر چیزی از این جنس را می‌بینم و می‌خواهم در ذهن خودم آن را ارزیابی کنم، چند سوال را می‌نویسم و پیش رویم می‌گذارم.

گاهی چند دقیقه یا چند ساعت یا چند روز، به آن سوال‌ها نگاه می‌کنم. بعد تازه شروع می‌کنم به اصل موضوع فکر می‌کنم.

این سوال‌ها، درست مانند قهوه‌ای که در فروشگاه عطرفروشی، بوهای قبلی را از سر ما می‌پراند و ذهن‌مان را برای استشمام بی‌طرفانه (یا کم‌طرفانه‌ی) بوها آماده می‌کند، مقدمه‌ای می‌شوند تا در مورد آن موضوع، ساده‌تر و بهتر فکر کنم یا تصمیم بگیریم یا بنویسم و حرف بزنم.

اجازه بده بعضی از این سوال‌ها را – بدون اینکه تلاش کنم بین این سوالات و موضوع بحث، ارتباط مستقیم ایجاد کنم – با هم مرور کنیم:

  • چنین اصل یا ارزش یا سنتی چه زمانی آغاز شده یا علت شکل‌گیری آن چگونه بوده؟
  • آیا به صورت لحظه‌ای آغاز شده؟ یا می‌توان روندی را برای رشد آن در نظر گرفت؟ (همان بحث رویداد یا روند)
  • اگر در طول زمان شدت و حدت تغییر کرده – که احتمالاً کرده – این تغییرات چگونه و در اثر چه عواملی بوده است؟
  • آیا این ارزش یا رسم یا فرهنگ، در پاسخ به یک نیاز یا یک مشکل به وجود آمده؟ اگر چنین بوده، آن مشکل یا نیاز چه بوده است؟
  • چه بخش‌هایی از این ارزش یا رسم یا فرهنگ، ارزشمند است و جزو دستاوردهای نوع انسان (یا یک فرهنگ خاص) محسوب می‌شود و من موظف هستم که آن را به دیگران و نسل‌های آتی منتقل کنم؟
  • آیا می‌توانم اصلاح یا تغییر یا تعدیلی در آن ایجاد کنم تا با نیازها و مشکلات و چالش‌های امروز تطبیق بیشتری داشته باشد؟
  • آیا آن مفهوم هنوز هم تاریخ مصرف دارد؟ تا منقضی شده و با تلاش و زحمت و ضرب و زور هم احیا نمی‌شود؟

شیوه‌ی فکر کردن و تحلیل کردن، درست مانند شیوه‌ی لباس پوشیدن، شخصی و سلیقه‌ای است. معلوم نیست لباسی که بر ذهن تو می‌نشنید، بر اندامِ فکر من هم، بنشیند و شیوه‌ی اندیشیدن من هم، برازنده‌ی تو و مدل ذهنی تو باشد.

با این حال، دوست دارم توضیح بدهم که من، وقت فکر کردن به یک موضوع (مثلاً همین وفاداری و ایستادن پای دوستی) تلاش نمی‌کنم سوالات فوق را به صورت منفرد و تک تک پاسخ بدهم. فکر می‌کنم چند بار مرور این سوالات (برای من گاهی بیست یا سی یا حتی صد بار هم می‌شود) ذهن را آماده می‌کند که پاسخ و قضاوت و تحلیلی کلی در مورد آن موضوع را بزاید و استخراج کند.

آنچه در ادامه می‌بینی، حاصل این فرایند ذهنی است.

این را گفتم که بی‌ربط بودن بخش‌هایی از آن را پیشاپیش ببخشی.

اصل مطلب:

واژه‌ای هست که فکر می‌کنم درک آن (یا تلاش برای درک آن) راهگشای درک بسیاری از مفاهیم دیگر باشد. آن واژه هویت است.

هویت، به همان اندازه که به سادگی درک می‌شود و در زبان و ادبیات ما مورد استفاده قرار می‌گیرد، پیچیده و دشوارفهم هم هست. اگر صادقانه بگویم، هویت را یک #خطای شناختی می‌دانم. به عبارتی، فکر می‌کنم ذهن وقتی در مسیر رشد و پیشرفت قرار بگیرد، این واژه به تدریج برایش رنگ می‌بازد و زمانی می‌رسد که آن را صرفاً یک کلمه‌ی پوچ متشکل از چهار حرف پوچ می‌داند.

با این حال، الان برای بحث ما واژه‌ی خوبی است و فکر می‌کنم می‌تواند بار انتقال تمام آنچه را در ذهن دارم به دوش بگیرد.

بیا در تاریخ کمی عقب برویم.

اگر موافق باشی فکر می‌کنم سه یا چهار هزار سال کافی باشد. این دوره، دوره‌ای است که ما – نسبت به گذشته‌های دورتر – شناخت کم و بیش خوبی از آن داریم.

در این دوره، هویت به عنوان یک بحث فردی چندان مطرح نبوده. در واقع ما بیش از آنکه با انسان طرف باشیم،‌ با قبیله‌های انسانی مواجه بوده‌ایم.

درست به همان شکل که امروز سخن گفتن از مورچه‌های خانه‌ی ما ساده‌تر از سخن گفتن از مورچه‌ی خانه‌ی ماست.

در این مقطع از تاریخ، اوج مفهوم پیوستگی هویت را مشاهده می‌کنیم.

این پیوستگی در حدی است که ما به جای رابطه‌ی دو انسان، از رابطه‌ی دو قبیله صحبت می‌کنیم.

در اکثر فرهنگ‌های بدوی، سنت جالبی وجود داشته که اگر به این پیوستگی هویت توجه نکنی، نمی‌توانی به سادگی آن را درک کنی:

وقتی کسی از قبیله‌ی الف، یکی از اعضای قبیله‌ی ب را می‌کشته، اعضای قبیله‌ی ب حمله می‌کرده‌اند و عضوی از قبیله‌ی الف را می‌کشته‌اند.

بعد از آن، همه راحت می‌شدند و سراغ زندگی خودشان می‌رفتند.

اصلاً مهم نبود که این کسی که کشته شده، چه ربطی به ماجرا داشته. اصلاً مقصر بوده یا نه.

قبیله‌ی الف، خونی از قبیله‌ی ب ریخته و اکنون باید خونی از قبیله‌ی الف ریخته شود.

حتی قبل از این دوران، تفکر جالب‌تری هم وجود داشته که می‌توانی رد پای آن را در کارهای کلاسیک یونان و نیز افسانه‌های کهن سومری (مثلاً گیلگمش) ببینی.

در آنجا وقتی احساس می‌کردند قرار است اتفاق بدی بیفتد، یکی از چارپایان خود را می‌کشتند. می‌گفتند: قرار است از قبیله خونی داده شود. خون خروس یا گاو را می‌دهیم که خون دیگری ندهیم. یعنی در اینجا، هویت، چتر بزرگی بوده که نه تنها انسان‌های قبیله که حیوان‌های قبیله را هم شامل می‌شده. قبیله باید خون بدهد.

حدود دو هزار سال قبل، به تدریج کمی مفهوم هویت از آن حالت مطلق پیوسته خارج می‌شود و نخستین گسست‌ها اتفاق می‌افتد.

حالا اگر ده بالا، گاوی از ده پایین را کشتند، باید گاوی از آنها کشته شود. منطقی نیست که آنها گاو بکشند و ما آدم بکشیم. یا آنها آدم بکشند و ما گاو بکشیم.

این گسست هویت، یک گام جلوتر هم رفت: هویت بردگان از هویت افراد آزاد جداست. اگر کنیز یا برده‌ای از قوم ما کشته شد، ما نمی‌توانیم فرد آزادی از قوم دیگر را بکشیم. بلکه باید کنیزی یا برده‌ای از قوم دیگر کشته شود. همچنان که فرد آزاد، به جای فرد آزاد کشته می‌شود.

البته اینجا هنوز هویت جمعی وجود دارد. به این معنا که اگر برده‌ای از بردگان قبیله‌ی تو، یکی از بردگان قبیله‌ی من را کشت، قبیله‌ی من کاملاً «همین‌طوری» و «بدون مقدمه و استدلال و تحقیق و تفحص» یکی از بردگان تو را می‌کشد تا بی‌حساب شویم.

حدود دو تا سه هزار سال است که ما مفهوم هویت فردی را بهتر درک می‌کنیم. از زمانی که بحث مسئولیت فردی مطرح شد و سیستم قضاوت شکل گرفت و فرهنگ‌ها توسعه یافتند، کم کم این بحث مطرح شد که: هر انسانی هویت مستقل خود را دارد.

اگر کسی از قبیله‌ی تو، کسی از قبیله‌ی من را کشت، منطقی است که تحقیق کنیم و بررسی کنیم و قاتل را بیابیم و مجازات کنیم.

این مسئله، امروز برای من و تو ساده و بدیهی است. اما یکی از گام‌های بزرگ خروج از جاهلیت بوده و اتفاقاً مورخان – حتی مورخان لامذهب – این نقش بزرگ را عمدتاً به مذاهب و  ادیان می‌دهند. چون مفهوم حسابرسی فردی بیش از هر چیز، در ادیان مطرح شده و مورد توجه قرار گرفته است (فمن یعمل مثقال ذره، مثال خوبی است. یا اینکه تفکیک هویت پسر نوح از خود نوح، که به نظر ما ساده است، تاکیدی بسیار بزرگ و ارزشمند بر هویت فردی است. در دورانی که هویت قومی سایه‌ای پررنگ داشته است) .

قبل از آن، صرفاً در تمدن‌های بسیار توسعه یافته، مفهوم هویت فردی معنا داشت.

یکی دیگر از بحث‌های گسست هویت، بحث شاهزادگان و نجیب‌زادگان بوده است. تصور اینکه ایشان اشراف زاده هستند. «آقازاده» هستند. پس بخشی از هویت پدر را در خود دارند. ضرب‌المثلِ «گیرم پدر تو بود فاضل…» امروز ساده و بدیهی است. اما دو هزار سال قبل اگر همین را در دربار یکی از شاهان ایرانی می‌گفتی، احتمالاً مرگ در انتظارت بود.

طی این چند صد سال اخیر، هر چه بیشتر جلو می‌آییم، مفهوم هویت فردی به عنوان یک هویت گسسته بیشتر مورد توجه قرار گرفته است.

اما هنوز، هویت در طول عمر یکسان فرض می‌شده. البته همیشه هم به عنوان یک چالش مطرح بوده. مثلاً به ماجرای کشتی تِزئوس (Theseus) فکر کن (روایت‌ها مختلف است. من فعلاً این روایت را استفاده می‌کنم):

کشتی تزئوس در بندر پهلو گرفته است. این کشتی را بسیار ارج می‌نهند و قدر می‌دانند. به تدریج که کشتی فرسوده می‌شود، قطعات آن را تعویض می‌کنند و قطعات نو، جایگزین می‌شود. این مسئله تا جایی پیش می‌رود که هیچ قطعه‌ای از قطعات اولیه در آن نیست. آیا این کشتی هنوز کشتی تزئوس است؟

بعضی‌ها (مثل من) بی‌انصاف‌ترند و برای اینکه یک #تجربه ذهنی دشوارتر خلق کنند، سوال دیگری می‌پرسند:

می‌گویند دیوانه‌ای در بندر شهر خانه داشته که چوب‌های قدیمی تزئوس را جمع می‌کرده و با آن برای خود کشتی می‌ساخته. الان که کلیه‌ی قطعات تزئوس تعویض شده، او صاحب یک کشتی کامل است. کدام کشتی را می‌توان تزئوس در نظر گرفت؟ دیوانه فریاد می‌زند که تزئوس واقعی این است. آنچه در کنار بندر است، مجسمه‌ای تقلبی بیش نیست.

الان بحث من، تزئوس نیست. این بحث را بعداً در کتاب پیچیدگی می‌توانیم به خوبی مورد توجه قرار دهیم. فقط می‌خواهم بگویم که بحث گسست هویت، چالش جدیدی نیست که امروز به ذهن من یا تو رسیده باشد. بلکه قرن‌ها ریشه دارد.

به نظر می‌رسد که با شکل‌گیری مفهوم مدرن دولت – ملت (که به شکل مدرن آن، قدمت بسیار کمی دارد و حتی شاید بعد از توماس هابز معنا پیدا می‌کند) هویت گسسته بیشتر و جدی‌تر می‌شود.

امروز تو می‌گویی که محمدرضا، من در دوران پیری، روی فرزندانم یا روی دوستی با تو حساب نمی‌کنم. من بیمه‌ی بازنشستگی دارم. پس حمایت تو را نمی‌خواهم. یا اگر می‌خواهم بیشتر حمایت عاطفی است (البته با توجه به اوضاع صندوق بازنشستگی، فکر می‌کنم همچنان روی من و دختر نازت رها حساب کن).

شکل‌گیری نهادهای مدنی، مرحله‌ی مهمی در گسسته‌تر شدن مفهوم هویت بود. به تدریج، وظیفه‌ی تربیت فرزند بر عهده‌ی مدرسه گذاشته شد (و اکنون سن ورود به مدرسه و مهدکودک از شش و هفت هم کمتر شده) و از سوی دیگر وظیفه‌ی حمایت از پدر و مادر به دولت واگذار شد و از سوی دیگر، وقتی فرزند شغل پیدا نمی‌کند، پدر و مادر به جای اینکه بگویند: خاک بر سر بی‌عرضه‌ی ما که او را مفید و اثربخش تربیت نکردیم، می‌گویند چرا دولت شغل ایجاد نمی‌کند؟

می‌بینی؟ هویت هر روز و هر لحظه گسسته‌تر می‌شود.

همچنانکه در ابتدای متن گفتم، این مسئله را خوب یا بد نمی‌دانم. صرفاً معتقدم که این روند هر روز جدی‌تر می‌شود.

شبکه‌های اجتماعی هم،‌ گام دیگری در مسیر گسسته شدن هویت بوده‌اند. حالا رابطه‌ها ساده‌تر شکل می‌گیرد و ساده‌تر از بین می‌رود.

قبلاً وقتی من می‌گفتم با حامد دوستم، منظور این بود که زمان‌های زیادی با هم بوده‌ایم. یکدیگر را می‌شناختیم و می‌شناسیم و اینکه احتمالاً امروز هم او را ببینم یا با او تماس بگیرم جوابم را می‌دهد. اما امروز می‌پرسند با حامد دوستی؟ می‌گفتم: یک مدت حامد رو فالو می‌کردم. دیگه نمی‌کنم.

همین. تمام شد.

نگرش گسسته به هویت، در تفکر دولت‌مردان و سیاستمداران هم مشاهده می‌شود.

ما امروز با عراق رابطه‌ی خوبی داریم. ممکن است عده‌ای فکر کنند که ما که با عراق جنگ داشتیم. چرا الان اینطوری شده؟

جواب ساده و واضح است: دولت وقت ایران با دولت وقت عراق جنگ داشت. همین.

یا شاید برایت سوال باشد که چرا بسیاری از کشورهای دنیا، اطلاعات و اسناد طبقه‌بندی شده‌ی دهه‌های گذشته را که حتی مخالف خودشان است منتشر می‌کنند؟

بخشی از این رفتار، به این نگرش بازمی‌گردد که: آن رفتارها متعلق به دولت دیگر و شرایط دیگری بوده‌اند. آن هویت، هویت دیگری است و آن دولت این دولت نیست.

این اساساً یکی از گام‌های بزرگ دموکراسی است. که هویت را در هر چهار یا هر هشت سال، گسسته می‌کند و از اول در مورد‌ آن، به تصمیم‌گیری و قضاوت می‌نشیند.

به نظر می‌رسد که امروز، با گسترش ابزارهای ارتباطی و توسعه‌ی ابزارهای یادگیری و فرصت انتقال سریع دانش و تغییر عمیق نگرش، این گسست هویتی بسیار جدی‌تر هم شده است.

همان حرفی که همه گفته‌اند و من هم به شکل‌های مختلف گفته‌ام که احمق بودن، زمانی می‌توانست ناشی از جبر محیط باشد. اما امروز یک انتخاب قطعی و آگاهانه‌ی فردی است. چون برای احمق ماندن و برای نفهمیدن و برای بیشعور ماندن، باید خیلی زیاد تلاش کنیم. همین که کمی حواسمان نباشد، دانش و فهم و شعور ممکن است به شکلی به درون ذهن ما راه پیدا کند. غافل ماندن، امروز یک اتفاق نیست. یک انتخاب است.

حاصل اینکه من تغییر می‌کنم و تو تغییر می‌کنی. من با حامدِ پنج سال قبل دوست بودم. حامدِ پنج سال قبل هم با محمدرضا  دوست بود.

اما آیا امروز، این کسی که روبروی تو ایستاده و می‌گوید من محمدرضا هستم، همان محمدرضا است؟ من «کشتی تزئوسِ به بندر چسبیده‌»ام؟ یا آن کشتیِ دیوانه‌ساز که با چوب‌های خاطرات گذشته، مونتاژ شده‌ام و در میانه‌ی خشکیِ رویاها و خاطرات آن مجنون، ادعای حضور می‌کنم؟

ما همه می‌دانیم که اگر در گذشته پیرها، به خامی جوانی خود می‌خندیدند، امروز من و تو به خامی دو سال قبل خود هم می‌خندیم و دو سال بعد هم قرار است به خامی امروز بخندیم.

به همان اندازه که پیرها، از دوستان دوران جوانی یاد می‌کنند و می‌گویند فلانی، در جوانی همدم و دمخور ما بود، منطقی به نظر می‌رسد که ما هم، دوستی سال قبل یا دو سال قبل یا پنج سال قبل را چنین بعید و دور از دسترس ببینیم.

این حرفی نیست که نیاز به این همه روده‌درازی‌های من داشته باشد. کافی است در اینستاگرام یا تلگرام، حرف‌ها و نوشته‌های دوستان چند سال قبلت را بخوانی و ببینی که بسیاری از آنها چقدر دور شده‌اند.

آیا در این اوضاع، باید برای همیشه از دوستی‌های طولانی خداحافظی کرد و آنها را به دست فراموشی سپرد؟

فکر نمی‌کنم. لااقل فکر می‌کنم هنوز در زمان نوشتن این متن، می‌توان به دوستی‌های عمیق‌ و طولانی فکر کرد.

اما شاید این دوستی‌ها، بیش از گذشته نیاز به هزینه دادن و تلاش کردن دارند.

امروز تو بعد از چند سال، اینجا هنوز هم کلام من هستی و فکرهایت را برای من می‌نویسی و با هم گپ می‌زنیم.

آیا باید انتظار داشته باشم که دو سال دیگر هم اینجا باشی و با من حرف بزنی؟

به نظرم انتظار بی‌جایی است. تو داری رشد می‌کنی. داری یاد می‌گیری. داری قوی‌تر می‌شوی و این کار را تا آخرین لحظه‌ی زنده بودن ادامه می‌دهی.

من اگر می‌خواهم هنوز فرصت هم‌نشینی با تو را داشته باشم، باید تلاش کنم. یاد بگیرم. بفهمم. باید کاری کنم که حامد امروز هم محمدرضای امروز را دوست داشته باشد. چون اگر من از تو بخواهم به خاطر دوستی پنج سال قبلِ حامد قبل با محمدرضای قبل که هیچ کدام الان زنده نیستند، با محمدرضای امروز دوست باشی، این خواسته همان‌قدر احمقانه است که امروز یک ایرانی، به جبران همه‌ی تلخی‌هایی که ما در دوران صدام و جنگ تحمیلی کشیده‌ایم، تصمیم بگیرد به کشور عراق حمله کند.

امیدوارم، مثل همیشه من را به خاطر پراکنده بودن حرف‌هایم ببخشی.

+214
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

برای بهروز مطیع: درباره‌‌ی کالیبراسیون اشتباه

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: بهروز مطیع و البته خیلی‌ از دوستان دیگر

پیش نوشت یک: این مطلب را می‌شد و می‌شود به عنوان بخشی از سلسله بحث‌های مربوط به شبکه های هرمی در نظر گرفت (قسمت اول، دوم، سوم، چهارم). اما ترجیح دادم در عنوان آن از شبکه های هرمی استفاده نکنم تا به خاطر داشته باشیم که این بحث و چنین بحث‌هایی را در زمینه‌های بسیار متفاوت و متنوعی از زندگی می‌توان مطرح کرد (یا لااقل به آن فکر کرد).

علت اینکه از بهروز اسم بردم این است که اصل این بحث، با خواندن حرف‌های بهروز در زیر قسمت چهارم بحث در مورد شبکه های هرمی به ذهنم رسید. وگرنه، بهروز در آنجا سوالی مطرح نکرده بود و ضمناً من کاملاً با حرف‌ها و دیدگاهی که در آنجا مطرح کرد موافقم. بنابراین شاید بتوان بحث کالیبراسیون اشتباه را ادامه‌ی بحث‌های بهروز دانست.

بهروز در آنجا چنین جمله‌ای داشت: می‌تونم بگم مطمئنم که یک نتورکر شکست خورده و مال باخته ، به مراتب مدل ذهنی بدردنخور تری از کسی داره که وارد اینجور بازیها نشده.

من می‌خوام سمت دیگر ماجرا رو بگم: به نظرم یک نتورکر موفق شده و مال به دست آورده، در مقایسه با کسی که شکست خورده و مال‌باخته، به مراتب مدل ذهنی و ذهنیت ضعیف‌تر و ناکارآمدتری خواهد داشت.

اگر بخواهم صادقانه بگویم، در مقایسه بین:

  • کسی که چند ده میلیون را در این بازی‌ها می‌بازد و بدبخت می‌شود و کنار می‌کشد.
  • کسی که چند ده میلیون در این بازی‌ها می‌برد و از نگاه خودش موفق می‌شود

من نفر دوم را بیشتر به دیده‌ی ترحم نگاه می‌کنم و دلم برای او بیشتر می‌سوزد و او را بیشتر «آسیب دیده‌ی اقتصاد هرمی» می‌دانم تا نفر اول.

این حرفی که می‌زنم، نه اغراق است و نه استعاره‌ی ادبی. بلکه برای من، به همان شفافیت قوانین اولیه‌ی علوم رفتاری، قابل درک است:

برندگان این بازی، بیشتر نیازمند ترحم و دلسوزی هستند تا بازندگانش. 

پیش نوشت دو: با وجود همه‌ی توضیحاتی که در بالا دادم و به ارتباط این بحث با موضوع شبکه‌های هرمی اشاره کردم، امیدوارم بحث زیر را نه فقط در بستر بحث هرمی، بلکه در زمینه‌ها و جنبه‌های مختلف زندگی مد نظر قرار دهید. نمی‌خواهم ادعا کنم که این حرف حتماً درست است (اگر چه باور شخصی من در حال حاضر همین است). اما فکر می‌کنم حتی اگر درست یا دقیق نباشد، فکر کردن به آن می‌تواند دستاوردهای خوبی برای ما در حوزه‌های مختلف داشته باشد.

شبیه سازی یک زندگی:

فرض کنید فردی را حدود یک قرن پیش، منجمد کرده‌ایم و امروز او را به زندگی بازمی‌گردانیم. اما اجازه نمی‌دهیم او وارد تعامل با جامعه شود.

او را در یک محیط آزمایشگاهی نگه می‌داریم. منظورم از محیط آزمایشگاهی این است که یک خانه‌ی بسیار بزرگ برایش در نظر می‌گیریم و او مجبور است در آنجا زندگی کند و به آنجا محدود باشد.

ما به او به صورت هفتگی یا ماهیانه پول هم می‌دهیم و موظف است هر چیزی را که می‌خواهد از ما خریداری کند.

اما یک سناریوی جالب را اجرا می‌کنیم: قیمت‌ها را متفاوت با دنیای واقعی تعیین می‌کنیم. مثلاً:

  • یک جفت کفش به قیمت ۴۰۰۰ تومان
  • یک حبه قند به قیمت ۱۰۰۰۰ تومان
  • یک لیوان آب به قیمت ۱۰ تومان
  • هر عدد نان به قیمت ۲ تومان
  • هر عدد نوشابه به قیمت ۶۰۰۰ تومان
  • هر جفت جوراب به قیمت ۵۰۰۰۰ تومان

طبیعتاً من سناریو را به صورت اغراق شده تعریف می‌کنم برای اینکه منظورم را بهتر و شفاف‌تر برسانم. اما کلیت ماجرا همین است.

اجازه بدهید این فرد مدتی (چند ماه یا چند سال) در این محیط آزمایشگاهی زندگی کند. حالا او را در جامعه رها کنید.

او اکنون یک بیمار روانی است که احتمالاً بلافاصله باید بستری شود.

احتمال دارد دستفروش سر چهارراه را به قتل برساند و از او صد جفت جوراب بدزدد. وقتی به او قند و مواد قندی می‌دهید، نتواند قند را بخورد (چون احساس می‌کند بسیار گران‌قیمت است و حیف است).

اگر کفشی پایش باشد و برای استراحت به مهمان‌سرایی برود، ممکن است دو عدد قند پیدا کند و بردارد و شتابزده بدون پوشیدن کفش فرار کند.

ممکن است به من بگویید که چنین فردی، بعد از مدتی، خواهد فهمید که قواعد فرق دارد و شرایط جدید را کشف و درک می‌کند.

این حرف درست است. اما:

  • بعد از چه مدتی؟
  • آیا آن‌قدر فرصت پیدا می‌کند تا شرایط جدید را بفهمد؟ یا خود را قبل از آن نابود خواهد کرد؟
  • اگر تفاوت‌ قیمت‌ها تا این حد شدید و بزرگنمایی شده نباشند چطور؟ آیا دیرتر متوجه محیط مصنوعی خود نخواهد شد؟
  • اگر تعداد اشیاء و قیمت‌ها، به جای ۵ مورد، ۵۰۰۰ مورد بود چطور؟

این سناریو می‌تواند چالش‌های بسیار پیچیده‌ای برای فرد به وجود بیاورد. من اسم این سناریو را کالیبراسیون اشتباه می‌گذارم.

درباره کالیبراسیون:

فکر می‌کنم بسیاری از دوستانی که این نوشته را می‌خوانند، بهتر از من و بیشتر از من، با کالیبراسیون (Calibration) آشنا هستند. اما برای دوستانی که زمینه‌ی کاری آنها یا تجربیات قبلی آنها با این نوع فعالیت‌ها همراه و عجین نبوده، توضیح بدهم که در حوزه‌ی ابزار دقیق و نیز در بسیاری از سیستم‌های اندازه‌گیری و نمایش و کنترل، یکی از دغدغه‌های مهم، کالیبراسیون است.

مثلاً من یک سنسور اندازه‌گیری حجم سوخت در باک ماشین را تولید می‌کنم. آن را در باک تصب می‌کنم و نمایشگر آن را هم در جلوی داشبورد قرار می‌‌دهم. یک بار باک را خالی می‌کنم. یک بار کامل پر می‌کنم و چند بار هم در آن در حد ۲۰٪ یا ۵۰٪ یا ۷۰٪ سوخت می‌ریزم. حالا هر بار با استفاده از پتانسیومترها و سایر المان‌های الکترونیکی و الکتریکی، آن‌قدر تنظیمات این سنسور را تغییر می‌دهم که  که دقیقاً وقتی باک خالی یا نیمه پر یا پر است، درجه‌‌ی بنزین هم متناسب با آن تغییر کند.

اگر کالیبراسیون به درستی انجام نشود،‌ همان اتفاقی می‌افتد که بسیاری از ما در برخی خودروها تجربه کرده‌ایم (این جمله‌ی بسیاری از ما در برخی خودروها چندان با اسم بردن از خودرو فرقی نداره 😉 ). عقربه به شما می‌گوید که بنزین دارید، اما ماشین خاموش می‌شود. عقربه به شما می‌گوید که بنزین ندارید، اما وقتی می‌روید می‌بینید که باک نصفه بوده. حالا فکر کنید که یک مثبت و منفی هم در طراحی مدار اشتباه شود و هر چه حرکت می‌کنید،‌ به جای اینکه عقربه کم‌تر شدن بنزین را نشان دهد، وانمود کند که بنزین داخل باک بیشتر شده است.

اصل مفهوم کالیبراسیون در سیستم‌های کنترل بسیار ساده است. کسانی هم که با بحث شبکه های عصبی آشنا هستند احتمالاً با این صحبت‌های من به یاد مفهوم یادگیری تحت نظارت یا Supervised Learning می‌افتند که جنس دیگری از همین کالیبراسیون است (همین آنالوژی‌ها باعث می‌شود که این مفهوم را بیش از حد، به اتفاقی که در اطراف‌مان می‌افتد نزدیک ببینم).

کالیبراسیون اشتباه:

اگر بخواهیم به یک موجود خیانت کنیم یا نابودش کنیم (یا حتی اگر بخواهیم خودمان و کسب و کارمان را نابود کنیم) بهترین شیوه، کالیبره کردن اشتباه است.

اجازه بدهید که من برخی از نمونه‌های کالیبراسیون را (مثبت یا منفی) برای شما مثال بزنم:

  • سوبسید دادن و یارانه بر روی انرژی و مواد دیگر، یک «ملت» را اشتباه کالیبره می‌کند.
  • ارث پدری برای یک فرزند پولدار، ممکن است (و احتمال آن هم کم نیست) که او را اشتباه کالیبره کند.
  • منابع زیرزمینی، اقتصاد یک کشور را اشتباه کالیبره می‌کنند (خصوصاً وقتی آن کشور وارد تعاملات اقتصادی در سطح بین‌المللی شود. قبل از آن در آزمایشگاه خودش محصور است و احتمالاً چیزی متوجه نخواهد شد).
  • معلم، مسئولیت اخلاقی و سنگینی دارد که اگر شانه‌هایش زیر آن بشکند، شایسته‌ی سرزنش نیست. چون مدام، با حرف‌ها و آموزش‌ها و تشویق‌ها و تنبیه‌ها و توجه‌ها و بی‌توجهی‌هایش، شاگردانش را کالیبره می‌کند.
  • والدین، به صورت دائمی فرزندان را کالیبره می‌کنند. اگر به من بگویید که با ادبیات مهندسی، مفهوم والد در تحلیل رفتار متقابل  را شرح دهم، به نظرم دور از واقعیت نیست اگر بگوییم که تربیت، تا حد زیادی به معنای کالیبره کردن فرزندان برای حوزه در اجتماع است.

قبلاً در جایی اشاره کرده‌ام (و خوب یا بد، این کار را انجام داده‌ام و حس بدی هم ندارم) که چند سال پیش، همکاری داشتم که از او به شدت ناراضی بودم. کیفیت کارش پایین بود و ضمناً اصول اخلاقی را هم در کار رعایت نمی‌کرد. حیفم می‌آمد که فقط «اخراج» شود. هم ترجیح می‌دادم خودش استعفا بدهد و هم ترجیح می‌دادم که بدبخت شدنش را ببینم (قبلاً هم گفته‌ام که کسانی که می‌گویند لذتی که در عفو هست در انتقام نیست،‌ احتمالاً فرصت نکرده‌اند هر دو مورد را آزمایش کنند 😉 ).

به همکارم توضیح دادم که وظایف بیشتری داریم و می‌خواهم آن وظایف به او واگذار کنم. وظایفش را مثلاً حدود ۱۰٪ افزایش دادم. اما حقوقش را ۱۰۰٪ افزایش دادم. خودش تعجب کرده بود. من هم توضیح دادم که حساسیت این وظایف بسیار بالاست و معیار حقوق، حساسیت است و نه سنگینی اجرایی و عملیاتی.

یک سال و نیم با همین شیوه ادامه دادیم. بعد به او توضیح دادم که آن وظایف را می‌خواهم به همکار دیگری واگذار کنم و منطقی است که دیگر حقوق مربوط به آن وظایف را دریافت نکند. طبیعتاً همکار من، از این وضعیت ناراضی شد. یکی دو ماه صبر کرد و بعد هم استعفا داد و رفت.

تا یک سال بعد (که پیگیر بودم) خانه نشین شده بود. چون هر جا می‌رفت قاعدتاً حقوقی نامتناسب می‌خواست و نمی‌توانست خودش را به عدد پایین راضی کند.

می‌دانید که من علاقه‌ی زیادی به گربه‌ها دارم. همیشه مثال می‌زنم که نه گربه‌ی داخل خیابان و سطل زباله بدبخت است و نه گربه‌ی خانگی.

بدبخت گربه‌ای است که از سطل زباله به خانه می‌آید و بعد از مدتی در خیابان رها می‌شود. یا گربه‌ای که در خانه متولد می‌شود و پرورش پیدا می‌کند و بعداً به خیابان می‌رود. چون کالیبره‌اش به هم می‌خورد.

کاری که من با همکارم کردم تقریباً شبیه آوردن گربه‌ی خیابانی به خانه و رها کردن دوباره‌ی آن در خیابان بود (نمی‌گویم اخلاقی بود یا نه. دغدغه‌ام هم نیست. اخلاق هم البته بیشتر به پاک و نجس گربه کار دارد و نه این جزییات).

فکر کنم مفهوم کالیبره‌ی اشتباه (لااقل به شکلی که در ذهن من هست) را توانسته باشم شفاف کنم.

شبکه های هرمی، برای کسی که می‌بازد، اتفاقاً کالیبره‌ی  درست ایجاد می‌کنند. او متوجه می‌شود که موفقیت، راه میان‌بر ندارد و یا لااقل، موفقیت پایدار، راه میان‌بر ندارد. به دامن جامعه باز می‌گردد و فعالیت سالم اقتصادی و ارزش آفرین را،‌ برای خودش، جامعه‌اش و کشورش آغاز می‌کند.

اما کسی که در مقاطعی برنده می‌شود و سودی به دست می‌آورد، به شکل نادرست کالیبره می‌شود. هم ارزش پول را اشتباه می‌فهمد. هم مکانیزم‌های کسب پول را. هم مفاهیمی مانند دینامیک رشد کسب و کار را.

شبکه‌های هرمی تا ابد ادامه پیدا نمی‌کنند. همچنانکه اشاره کردم، آنها اگر غیرقانونی اعلام نشوند، روزی خودشان برای غیرقانونی شدنشان اقدام می‌کنند (چاره‌ای جز این کار ندارند). فرض کنیم کسی پولی هم به دست آورده. بسیار خوش‌بینانه و غیرواقع‌بینانه فرض می‌کنیم که او یک میلیارد یا دو میلیارد پول به دست آورده.

کسی که این پول‌ها را ندیده است، فکر می‌کند این پول‌ها را تا آخر عمر می‌شود خورد و زندگی کرد. اما، به علت همان کالیبره‌ی اشتباه این پول‌ها خیلی سریع به پایان می‌رسند.

احتمالاً‌ به خانه‌ای در شهر یا ویلایی در شمال تبدیل می‌شوند. شاید هم یک ماشین پورش یا بنز اسپورت. بعد هم احتمال زیاد – به علت همان کالیبراسیون قند و نان – سر چیزهای خیلی ساده (مثل یک رابطه‌ی عاطفی نادرست، مثل یک شرط بندی بی‌خودی، مثل یک تصادف برای یک راننده‌ی مست، مثل یک درگیری خانوادگی) از دست می‌روند.

ممکن است بگویید که من خیلی بدبینانه نگاه می‌کنم.

اتفاقاً حرفم این است که من دستاورد مالی و اتفاقات بد را هر دو خوش‌بینانه نگاه کردم. آن دستاوردها در ۹۹ درصد مواقع وجود ندارند. اما این بدبختی‌ها واقعی هستند و بیشتر هم هستند.

قبلاً هم اشاره کرده‌ام، سرنوشت برندگان بخت آزمایی در کشورهای مختلف از جمله آمریکا بررسی شده و گزارش‌های زیادی از آن وجود دارد. نتیجه تقریباً همین است. خرد تاریخی مردم ما هم، آن‌قدر از این مثال‌ها دیده که – اگر چه ادبیات علمی را نمی‌دانسته اما – با ادبیات کوچه بازاری خودش گفته است: بادآورده را باد می‌برد.

تازه باد هم نبرد. خانه و ماشین هم باشد. نگهداری این ثروت، فعالیت اقتصادی جدید می‌خواهد (دوستی داشتم که می‌گفت محمدرضا. خیلی دلم می‌خواهد یک بنز بدزدم. به شوخی گفتم: خسته‌ مان کردی. بدزد. خلاص شویم. گفت: پول بیمه‌ی بدنه‌ی سالیانه‌اش را از کجا بدزدم؟).

به قول مالی‌چی‌ها، Asset و دارایی یک بحث است. Asset Maintenance (نگهداری و حفظ دارایی)‌ بحث دیگر.

افرادی که در این شبکه‌ها فعالیت می‌کنند، چون ذهن‌شان اشتباه کالیبره می‌شود، حتی در فضاهای جدید کسب و کار هم استراتژی‌های نادرست انتخاب می‌کنند. مثلاً اگر به عنوان مدیر فروش یا بازاریابی یک شرکت استخدامشان کنی، می‌بینی که به جای اینکه به نیاز بازار یا طراحی محصول یا طراحی بسته پیشنهادی فکر کنند، مدام در پی جستجوی فروشنده و پرورش فروشندگان هار و هارش (اولی فارسی است و معنایش را می‌دانید. دومی هم Harsh است و خیلی فرقی ندارد) می‌روند. آنها کوسه‌های درنده طراحی می‌کنند. عقاب و گرگ و روباه. در حالی که بازاریابی و فروش، انسان می‌خواهد. انسانی که بتواند نیازهای انسان‌های دیگر را بفهمد و برای تامین آنها تلاش کند.

پی نوشت: من در جمع دوستانم، بحث‌هایی مانند سواد مالی کودکان و نوجوانان را که در متمم مطرح می‌شود، با این اسم‌های شیک و رسمی دانشگاهی صدا نمی‌کنم. معمولاً همین اصطلاح کالیبره کردن مالی را به کار می‌برم. حرفم این است که هر چقدر والدین بتوانند فرزندانشان را از لحاظ مالی بهتر کالیبره کنند، فردای کشورمان، اقتصاد سالم‌تر و فربه‌تری را تجربه خواهد کرد.

پی نوشت دو: این روزها کمی شلوغم و کمتر به سایت سر می‌زنم. پیشاپیش از اینکه در کامنت‌گذاری‌هایتان دو برابر همیشه وسواس به خرج می‌دهید ممنونم. 😉

+263
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

برای هیوا: نکاتی در مورد استراتژی (چند دیدگاه شخصی)

پیش نوشت: واقعاً پراکنده‌گویی در این حد را در نوشته‌های دیگرم به خاطر ندارم. اما دلم می‌خواست یک بار برای هیوا اینها را بگویم و بنویسم. اگر خواندید و خسته شدید یا خودشیفتگی پنهان در نوشته آزارتان داد، مسئولیتش با خودتان است.

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای:  هیوا

صحبت هیوا (زیر مطلب: درباره کتاب و کتابخوانی):

محمدرضا سوالی که بارها برام پیش اومده اینه که استفاده از ایده های متمم از عکس-نوشته های لابلای متن و نحوه لینک دادن گرفته تا خروجی آزمایشات زیادی که گاهی نتایجش در کامنتها و گزارشهای مختلف، به صورت رسمی و غیر رسمی گفته میشه چقدر درست و منصفانه ست؟
اگه جایی ببینی که سایت دیگری به کاربرانش میگه کاربر آزاد یا “حامی ویژه”، اگه توی فهرستش “تقویم محتوا” و “نقشه راه” و حتی پیام اختصاصی داشته باشه، نظرت چی خواهد بود؟
البته با همین توضیحات این پس هم میتونم نظر احتمالیت رو حدس بزنم ولی اگه فرصت کنی مفصلتر و صریحتر در موردش صحبت کنی، ممنون میشم.

حرف‌های من برای هیوا:

پیش نوشت: هیوا. جواب دادن به این بحث یا چنین بحث‌هایی اگر مخاطبش تو نبودی یا کسانی چون تو نبودند، برای من چندان ساده نبود. چون احتمالاً مجبور بودم بارها و شاید ده‌ها بار، به حرف‌ها و اظهار نظر‌های قبلی‌ام در اینجا و آنجا ارجاع بدهم تا مطمئن باشم که حرفم آن‌طور که دوست دارم فهمیده می‌شود. به عبارتی مطمئن شوم که توانسته‌ام آن مفهومی را که در ذهن دارم، با کمترین خطای ممکن به مخاطب منتقل کنم.

الان هم آرزو می‌کنم دوستانی که این نوشته را می‌خوانند، بیشتر از جمله‌ی کسانی باشند که حجم زیادی از حرف‌ها و نوشته‌های من را خوانده‌اند. نه آنها که در نخستین یا چندمین عبور گذری از این وبلاگ، به این مطلب می‌رسند و خواندن و شناختن من را از این نقطه آغاز می‌کنند.

اصل بحث:

مثال‌هایی که زدی ساده‌ترین مثال‌ها بود و احتمالاً من و روزنوشته‌ها و متمم هم، کوچک‌ترین و بی‌اهمیت سوژه‌های تقلید.

با این‌حال، حتی ما هم (من / روزنوشته / متمم) نمونه‌های مختلف تقلید را می‌بینیم.

بعد از نوشتن نامه به رها، الان می‌بینم رایج است که بعضی دوستان به بچه‌ی توی بغلشان هم نامه می‌نویسند.

بعد از رادیو مذاکره هم ده‌ها نمونه مجموعه پادکست‌های صوتی دیده‌ام که خیلی‌هایشان به عنوان رادیو فلان و رادیو بهمان تنظیم و ارائه شده‌اند.

داشتن لوگوتایپ هم چنین چیزی است

تا برسیم به خرده ریز‌هایی مثل کاربر آزاد و کاربر ویژه و عکس نوشته و به قول تو باقی اطلاعاتی که گاه و بیگاه به بهانه‌های مختلف در اینجا یا متمم ارائه می‌کنم و می‌کنیم.

فکر می‌کنم ذات تقلید، چیزی است که مجبوریم وجود آن را بپذیریم.

چه در فضای کسب و کارها و چه در زندگی شخصی.

نمی‌توانیم بگوییم تقلید غلط است یا نباید باشد.

حتی در کشورهایی که قوانین سفت و سخت برای مالکیت معنوی ایده‌ها دارند، همچنان می‌بینیم که تقلید وجود دارد.

از دعوای تویوتا علیه جیلی (به خاطر کپی کردن طرح‌هایش) بگیر تا گلایه‌ی اسنپ چت از اینستاگرام به خاطر تقلید از Story. معمولاً هم این دعواها به جایی نمی‌رسند و به نظرم نمی‌توان خیلی هم انتظار داشت که به جایی برسند.

وانگهی، به ندرت کسانی را می‌یابیم که واقعاً آغازگر بوده باشند و همه‌ی ما کمابیش به شکلی تقلید می‌کنیم.

مثلاً کاربر ویژه، که ما در متمم به کار می‌بریم، طبیعتاً اختراع ما یا ایده‌ی ما نیست. سالیان سال است که ایده‌ی اشتراک و آبونمان وجود دارد و Subscribed User هم همیشه و همه جا بوده. واقعیت این است که خود من، با وجودی که مدل Subscribe کردن را سال‌هاست می‌شناسم، اما مشخصاً تصمیم نهایی در مورد استفاده از این مدل را زمانی گرفتم که در نشریه‌ی فوربس ثبت نام کردم. دیدم سیستمی منطقی برای درآمدزایی است و به بقاء یک سیستم تولیدکننده‌ی محتوا کمک می‌کند.

اگر چه بعداً دیگر اشتراک فوربس را تمدید نکردم. چون عمده‌ی مطالب آن از نظر علمی و مدیریتی غلط (یا در بهترین حالت غیردقیق)‌است. ضمن اینکه بخش زیادی از محتوای آن از جنس Sponsored Content هستند و از دیگران پول گرفته تا آن مطالب را منتشر کند و طبیعتاً سوگیری‌های جدی در آنها وجود دارد (در واقع، کار ارزشمند فوربس، فهرست‌ها و رتبه‌بندی‌هایش است که اعتبار جهانی دارد و نه مقاله‌های آن).

بگذریم. حرفم این است که من نمی‌توانم به کسی اعتراض کنم یا در خلوت خودم گله‌مند باشم که اینها ایده‌ی من را بردند. نه. من خودم ایده‌ای را که سال‌هاست در فضای فیزیکی و مجازی در حال اجراست، در فضای متفاوتی پیاده‌سازی و تکرار کرده‌ام.

بحث کاربر آزاد هم چنین چیزی است. البته قبل از ما در فضای وب فارسی کمتر دیده می‌شد. یعنی تو یا پول داده بودی و عضو بودی. یا اصلاً در آن فضا رسمیت نداشتی. اینکه در فضا باشی. حق و حقوق خودت را – حتی به شکل محدود – داشته باشی و در عین حال پول ندهی، در فضای وب ما خیلی رایج نبود.

اگر چه آن هم در بیرون ایران فراوان بود و من به طور خاص تجربه‌اش را در Harvard Business Review داشتم.

عکس نوشته به سبک ما، شاید به اندازه‌ی ما رایج نبود. نه فقط عکس نوشته به سبک متمم، حتی دستنوشته هم به شکلی که بعداً در اینستاگرام رایج بود، قبل از اینکه من آن سبک را شروع کنم کمتر دیده می‌شد. چون همه فکر می‌کردند وقتی فتوشاپ و انواع فونت‌ها هست دیگر معنا ندارد با دست بنویسی.

کلاً این واپس گرایی‌های من، در جاهای مختلف قابل مشاهده است و معمولاً هم جواب داده. مثل همین وبلاگ نویسی در عصر شبکه‌های اجتماعی یا ترک فضاهایی مثل تلگرام (نه فقط ترک از موضع پایین. بلکه برخورد از موضع بالا به این معنا که فضای خودم را فاخرتر از بساط رایگانی می بینم که پاول دوروف زیر پایم پهن کرده باشد).

به هر حال مثال‌های متعددی را می‌توانی مطرح کنی که یا قبل ما کمتر رایج بوده یا اگر رایج بوده من و همکارانم به ترویج بیشتر آنها کمک کرده‌ایم. حداقل فایل صوتی رایگان در حجم گسترده مشخصاً در حوزه‌ی مدیریت بعد از دوران رادیو مذاکره رایج شد. قبل از آن فایل صوتی یا محتوای رایگان بیشتر توسط کسانی استفاده می‌شد که محدودیتی برای انتشار رسمی مطالب خود یا برای حضور در ایران داشتند. یا احیاناً از فایل صوتی به عنوان تبلیغ دوره‌های آموزشی استفاده می‌شد و می‌شود. نه به عنوان جایگزین آموزش فیزیکی.

اما نکته‌ی مهم این است که اگر ده‌ها موردی را فهرست کنی که شاید من و همکارانم در شکل‌گیری اولیه یا ترویج بیشتر آنها در فضای آموزش فارسی (فیزیکی / دیجیتال) نقشی داشته‌ایم، به سختی می‌توانی مواردی را بیابی که بتوان آنها را در ذات و اصل خود متعلق به من دانست و من بخواهم یا بتوانم ادعایی روی آنها داشته باشم.

خیلی از مواردی هم که انجام شد، اتفاقی بود و تصمیم جدی و عمیق و فکر شده پشت آنها نبود.

شاید لوگوتایپ محمدرضا شعبانعلی (همان دایره‌ی سفید و آبی‌رنگ که بالای سایت و وبلاگ هست) نمونه‌ی خوبی باشد.

من هیچ‌وقت دنبال این سبک کار نبوده‌ام و نیستم و آن لوگوتایپ به اتفاقی ایجاد شد.

دوست عزیز و هنرمندم شعیب ابوالحسنی (که در آن زمان در کلاس‌های من حضور داشت و برادرش شهاب هم البته به واسطه‌ی همان کلاس‌ها و به لطف شعیب به یکی از دوستان خوب من و الان یکی از متممی‌های فهیم و فعال تبدیل شده) یک بار بعد از یک مجموعه کلاس ده جلسه‌ای و حدود ۴۰ ساعت درس، آمد و گفت: محمدرضا. من تمام این مدت سر کلاس داشتم فکر می‌کردم که برای تو یک لوگوتایپ طراحی کنم و سر کلاس هم به این نیت نشستم و فکر کردم و طراحی کردم.

آن لوگوتایپ را هم به عنوان هدیه به من داد (لوگوی متمم را هم شعیب طراحی کرده و آن هم هدیه است).

اگر شعیب این لطف را نمی‌کرد من احتمالاً تا امروز هم لوگوتایپ نداشتم. هم به نظرم من کسی نیستم که چنین بساطی داشته باشم و هم اگر هم می‌خواستم کارهای شعیب چنان حرفه‌ای و گران‌قیمت بود که دستم به دامنش نمی‌رسید.

اما بعد دیدم که در میان بعضی همکاران رایج شد و همه هم به سراغ این سبک‌ کارها رفتند. فکر می‌کنم بقیه فکر کردند که من حساب و کتابی داشته‌ام و آن‌ها هم تقلید کردند.

من حرف‌هایم را در مورد برندسازی شخصی جداگانه مطرح کرده‌ام و البته برنامه‌ام این است که  – اگر زنده بودم – سال آینده در متمم برای کسانی که حداقل امتیاز مشخصی دارند، مثلاً هزار امتیاز یا بیشتر، در قالب هشتاد تا صد درس، بیشتر در موردش حرف بزنم.

اما قبل از تمام آن درس‌ها و بحث‌ها هم، هر کسی که من را کمی می‌شناسد می‌داند که برای این نوع کارها سهم کوچکی قائلم و چالش هویت را در برندسازی در کسب و کارهای ایرانی و اشخاص ایرانی (خصوصاً نسل جدید)‌ چنان جدی می‌بینم که فکر می‌کنم طراحی هویت بصری به سختی می‌تواند موجب تقویت یا تضعیف برند یک فرد (و حتی یک کسب و کار) شود.

خیلی از تصمیم‌های دیگر و ایده‌های دیگری هم که می‌بینی، به تصادف شکل گرفته‌اند و بعداً پخته شده‌اند.

عباس ملک‌حسینی به من اصرار کرد که وبلاگ روی دامنه‌‌های دیگر نداشته باش و دامنه‌ی خودت را داشته باش و قیافه‌ی اولیه‌ی shabanali.com را طراحی کرد (که البته الان تا حدی تغییر کرده، اما هنوز هم رد پای عباس در آن به خوبی مشهود هست و دین معنوی من به او پابرجاست).

در مورد آموزش دیجیتال، سمیه تاجدینی (که قرار بود پروژه‌ی تراست زون را جلو ببرد) اصرار کرد که بهتر است کلاس‌های فیزیکی تعطیل شوند و فقط کلاس دیجیتال بماند (البته منظورش سمینارها نبود). من می‌دانستم که فضای فیزیکی و دیجیتال نمی‌توانند مکمل باشند و در نهایت یکی باید پای دیگری سر بریده شود. اما اگر اصرار سمیه و البته تجربه‌ی طولانی او در طراحی و ساخت چند مورد از سیستم‌های پیشتاز آموزش الکترونیک کشور نبود، من شاید در آن مقطع آن تصمیم را نمی‌گرفتم. متمم هم اگر خاطرت باشد ابتدا شکل وبلاگ داشت (روی shabanali.com/pd). و من دنبال مجموعه‌ای از ۱۰۰ یا ۲۰۰ درس بودم که به اسم MBA-1 و MBA-2 تا MBA-100 شماره گذاری شوند. اصلاً به ساختار محتوایی فعلی فکر نکرده بودیم و در طول مسیر، توسعه و تکامل پیدا کرد.

حرفم این است که امروز که نگاه می‌کنم، هر گوشه‌ای از این اکوسیستم، ایده‌ یا نکته یا تصمیم یا روشی است که فردی یا افرادی یا کسب و کارهای پیش‌تازتر یا افراد پیش‌روتر در آن نقش داشته‌اند و اگر من ادعایی داشته باشم، در ترکیب اینها در کنار یکدیگر است و البته سرمایه گذاری روی اینها. منظورم هزینه‌ی مستقیم میلیارد تومانی است که از جیب کردم و هزینه‌ی فرصت چند میلیارد تومانی که داده‌ام و هنوز هم می‌دهم که به نظرم اینها هم، در دنیای امروز چیزی نیست که ادعایی روی آن داشته باشم و بگویم ارزشی دارد. یا ژست بگیرم که خدمت کردم و منتظر تحسین باشم. برای دلم کرده‌ام و برنده‌اش هم خودم هستم. پیش از دیگران و بیش از دیگران.

 با این مقدمات، دلم می‌خواهد چند نکته را برایت – و شاید برای بقیه‌ی دوستانی که علاقمند به شنیدن و خواندنش باشند – بگوییم.

نکته‌ی اول: بسیاری از تقلید‌ها مرا خوشحال می‌کنند

هیوا. آدم‌ها دو جور به دنیا نگاه می‌کنند. بعضی به دنبال ارث گذاشتن هستند و برخی به دنبال اثر گذاشتن.

اگر چه این دو الزاماً با هم منافات ندارند، اما همیشه هم همراه نیستند و موارد زیادی هست که با هم در تضاد در می‌آیند.

کسی که پولش را در بانک می‌گذارد و بهره‌اش را می‌گیرد و زندگی می‌کند (حتی به فرض اینکه مشکل اقتصادی برایش پیش نیاید و سود بانکی کفاف زندگی‌اش را بدهد) در نهایت از خودش ارث باقی می‌گذارد. او می‌تواند همان پول را برای ایده‌ای که دارد یا هدفی که دارد هزینه کند. به این شکل ارثی از او باقی نمی‌ماند اما اثری از او باقی می‌ماند.

منظورم از اثر چیزی نیست که دیگران ببینند و بدانند. منظورم جنس تصمیم است.

گاهی به آن روزی فکر می‌کنم که دزفولیان (مدیر البرز) چند روز پیش از مرگش، وقتی در منزل خدمتش رسیده بودم صدایم کرد. او در گوشم گفت: شعبانعلی. وقتی تو را از علامه حلی اخراج کردند، خانه نشین بودی. با معدل ۱۱ و با چند تجدید در مثلثات و فیزیک و ادبیات، هیچ جا ثبت نامت نمی‌کردند. پدر و مادرت یک هفته پشت در دفترم نشستند تا راهشان دادم. تو آمدی و با همان غرور جوانی گفتی: من به کار کردن در یک مکانیکی در جنوب تهران راضی‌ام. نمی‌خواهم درس بخوانم و دیپلم بگیرم. من تو را تشویق کردم و مستقیم و غیرمستقیم روحیه دادم و در مدرسه، پیش بچه‌ها تحویلت گرفتم و الان دانشگاه می‌روی. روزی که خواستی برای همیشه اینجا را رها کنی و بروی و پشت سرت را نگاه نکنی، یادت باشد که تو، به مکانیکی در جنوب تهران راضی بودی. من به تعمیرکار شدن تو راضی نبودم. به اینکه پشت سرت را هم نگاه نکنی راضی نیستم.

من به این جنس کارها می‌گویم اثر گذاشتن. در مقابل ارث گذاشتن. دزفولیان در شرایط بسیار معمولی مالی فوت کرد. اما لااقل در زندگی من اثر گذاشت. شاید به واسطه‌ی تلاش‌های من، در زندگی یکی دو نفر دیگر هم به صورت غیرمستقیم اثر گذاشته باشد.

اما به هر حال، اگر از من بپرسی، اثر گذاشتن یکی از لذت‌های عمیق در زندگی است. مقیاسش مهم نیست. اثرگذاری یک بازی است. یک بازی زیبا. شروع می‌کنی و هر روز و هر لحظه می‌توانی اثرهای مهم‌تری روی دنیای اطرافت بگذاری. حرفهایم در مهمانی در خانه دارم یادم هست. می‌دانم که روی اثرها نمی‌توان قضاوت کرد. اما در جهان بی‌مرکزی که ما در آن ساکن هستیم، ناگزیریم که خود را مرکز بگیریم و بکوشیم به اندازه‌ی فهم و شعورمان، اثر خوب از اثر بد را تفکیک کنیم.

اگر به این معنا بخواهم بگویم، خیلی از آن چیزهایی که ممکن است اسمش را تقلید بگذاریم، از نظر من خوب و دوست‌داشتنی بوده.

من خوشحالم که قبلاً بسیاری از فایل‌های صوتی، جنبه‌ی تبلیغی داشت و الان حجم فایل‌های صوتی که واقعاً جنبه‌ی آموزشی دارند در فضای وب فارسی بیشتر شده.

قبلاً محتواهای رایگان، اگر بودند، تبلیغی بودند برای محتوای پولی. اما الان محتوای رایگان کیفیت بهتری پیدا کرده. نمی‌گویم خیلی بهتر اما بهتر شده.

من سبک روزنوشته‌ها را دوست دارم. چون محتوای آموزشی رایگانی است که حتی اگر با خودت عهد کنی که هرگز هیچ جا و به هیچ شکل به هیچ یک از محصولات و مجموعه‌های وابسته به من پول ندهی، هنوز می‌توانی گاه و بیگاه حرف‌های کم و بیش مفیدی در نوشته‌ها و کامنت‌هایش بیابی. فکر کنم قبول داشته باشی که متوسط کیفیت محتواهای روزنوشته‌ها (که رایگان هستند) از متوسط محتواهای پولی متمم پایین‌تر نیست.

این سنت را کم کم در جاهای دیگر هم می‌بینم. در فضای آموزش، روزگاری بود که کسانی که پیتزا می‌فروختند فقط سُس را به عنوان نمونه و Sample‌ رایگان می‌دانند. الان هم کم نیستند سُس فروشان که نام خود را غذا فروش گذاشته‌اند. اما باید بپذیریم که حجم محتوای رایگان کیفی حداقل در فضای مدیریت رو به افزایش است و شاید بتوان یک سهم بسیار بسیار بسیار کوچک از این روند را هم ناشی از حجم گسترده‌ی محتوایی دانست که من و همکارانم در این سالها عرضه کردیم.

من این را از جنس اثر می‌دانم. عادت کردن به اینکه برای محتوای کیفی دیجیتال پول بدهیم،‌ به نظرم یک اثر است. ما در کشوری زندگی می‌کنیم که به مالکیت فیزیکی یکدیگر هم چنان احترام نمی‌گذاریم (لااقل متاسفانه هنوز بسیاری از مردم سوسیالیست‌ها را به عنوان یک سری نفهم کم‌هوش بی‌سواد تعطیل العقل نگاه نمی‌کنند). در این فضا، احترام گذاشتن به مالکیت غیرفیزیکی، اتفاق بزرگی است.

من فردا هم که بمیرم، متمم امروز یا فردا هم که جمع شود، مطمئن هستم که اگر کسانی بهتر از من و همکارانم کار کنند و محتوا تولید کنند، می‌توانند مطمئن باشند که فرهنگ خرید محتوا (حداقل در حوزه ی محتوای فاخر، روانشناسی انگیزشی و بحث‌های دیگر را نمی‌گویم) در کشور تا حدی رایج شده است. ضمن اینکه انبوهی از دانش و تجربه و بایدها و نباید‌ها وجود دارد که می‌توانند از آنها ایده بگیرند. قسمت‌های مثبتش را تکرار کنند و از خطاهایی که من و همکارانم انجام دادیم اجتناب کنند.

پس اینکه سایت‌های دیگری را ببینم که کاربر دارند و کاربر ویژه دارند و کاربر آزاد دارند آزارم نمی‌دهد و حتی خوشحالم می‌کند. دیدن رادیو‌های دیگر هم خوشحالم می‌کند. آرزویم این است که روزی آن‌قدر در فضای مدیریت فارسی، پادکست آموزشی وجود داشته باشد که سر انتخاب کردنشان برای گوش دادن در ماشین، بین سرنشین‌ها دعوا شود.

آرزویم این است که کیفیت محتوا آن‌قدر بالا برود که نه فقط اولین فایل‌های صوتی من، که آخرین فایل‌هایم را به عنوان «اباطیل بی‌خاصیت» دور بریزند.

آرزویم از نخستین روز تاسیس متمم این بوده و این را بارها نوشته‌ام: که متمم، کوچک‌ترین و کم کیفیت ترین فضای آموزشی دیجیتال در ایران باشد. اگر کف بازی دست من باشد خیالم راحت‌تر است تا اینکه روزی بفهمم بنچمارک بازی هستیم و نقطه‌ی هدف مجموعه‌های دیگر.

 نکته‌ی دوم: بسیاری از تقلید‌ها مرا ناراحت می‌کنند

متاسفانه تعداد تقلید‌های فکر نکرده بیشتر از تقلید‌های فکر کرده است.

یکی از دوستان من، دقیقاً مدتی پس از ما فضای مشابهی را ایجاد کرد و مبلغ ثبت نام را هم مثل ما تعیین کرد. به او گفتم: فلانی. مبلغ را ماهی ۵۰ تا ۶۰ تومان بگذار. پرسید چرا؟ گفتم سر به سر نمی‌شوی.

بعد از چند ماه، من را دید. گفت: سر به سر نمی‌شویم. آن فضا را تعطیل نکرده‌ایم، اما تعلیق کرده‌ایم تا به تدریج جمع کنیم.

بعد هم پرسید: چرا به من نگفتی که تو ضرر ده هستی؟

گفتم: عزیزم. من به تو گفتم که ۵۰ تا ۶۰ بگذار.

گفت: من فکر کردم تو می‌خواهی ما گران‌قیمت باشیم که کسی سراغمان نیاید.

توضیح دادم که: مشکل اینجاست که تو چون خودت حرف و عملت فرق دارد فکر می‌کنی همه به همین شکل هستند. من قبلاً به تو گفتم که منطق قیمت‌گذاری‌ام چیست. فکر کردی شوخی می‌کنم.

به تو گفتم که من از صنعت ریلی می‌آیم. ما یاد گرفته‌ایم که هزینه‌ی رفت و آمد مسافر ۱۰۰ هزار تومان باشد و از او ۸ هزار تومان بگیریم.

هم حال خوبی دارد و هم اینکه صندلی‌ها را نمی‌کند و روی آن‌ها یادگاری نمی‌نویسد. مسافرت را جدی‌تر می‌گیرد. ما از مردم پول می‌گیریم که خودشان جدی‌تر باشند.

تو فکر کردی شعار می‌دهم.

یکی از مشکلات کسانی که از ما تقلید می‌کنند این است که جنبه‌های شخصی فضای ما را فراموش می‌کنند.

متمم، گردش مالی دارد. اما یک کسب و کار نیست.

اولین هدف کسب و کار، بقاء در بلندمدت است. متمم چنین هدفی ندارد. ما تا زمانی که متممی‌ها بخواهند هستیم و هر زمان که نخواهند، نخواهیم بود.

برای اینکه احتمال بقاء‌مان هم زیاد شود، حلقه‌ی متممی‌ها را باز نکرده‌ایم. خود من هر روز مثل سگ،‌ پاچه‌ی این و آن را در اینجا و متمم می‌گیرم. چون معتقدم که کیفیت مهم است و البته همه می‌دانند که خصومت شخصی هم ندارم. «بنده‌ی آموزش» هستم و نه «بنده‌ی خلق خدا».

به همین علت، ضمن اینکه شهرزاد را دوست دارم و شاگرد اول‌مان هم هست و خودش هم علاقه‌ام را می‌داند، جایی که می‌بینم به جای سخت‌گیری لطافت به خرج داده، داد و بیداد می‌کنم. فردای آن روز هم، شهرزاد می‌داند و من هم می‌دانم که دوباره به کار خودمان که یاد دادن و یادگرفتن است ادامه می‌دهیم.

شاید اولین تعامل من و سامان یادت باشد (زوربا بودا). موضوعش یادم نیست. اما یادم است که خیلی تند و بد برخورد کردم. اما سامان هم می‌داند که انگیزه‌ام چه بوده. چنانکه جدا از فضاهای شخصی که همیشه ارادتم را به او یادآوری می‌کنم، می‌داند که وقتی می‌خواهم عزیزترین موضوعی را که بلدم و به آن عشق می‌ورزم بنویسم، ترجیح می‌دهم بالایش نام او باشد. مستقل از اینکه روز اول (به قول خودم مثل سگ) پاچه‌اش را گرفته‌ام یا نه.

وقتی هدف متمم این می‌شود، جنس خدمات ما، موضوعات ما، برخورد با متممی‌ها و همه‌چیز عوض می‌شود. متممی‌ها مشتری متمم نیستند. متمم هم کسب و کار نیست. شعار Customer is the king هم هرگز شعاری نیست که من به آن وفادار باشم. راستش را بخواهی به نظرم در کار آموزش این شعار عین حماقت است.

در متمم، عده‌ای آدم سرمایه گذاری مشترک کرده‌اند تا محتوای خوب ارزشمند تولید شود و با دانش روز دنیا آشنا شوند و رشد کنند. این از محمدرضا شروع می‌شود تا آخرین نفری که الان به جمع متممی‌ها ملحق شده.

من متعهد هستم که همیشه و همه‌جا، هر شیوه و روشی را که احساس می‌کنم می‌تواند آموزش جدی‌تر و عمیق‌تر و اثرات پایدارتر ایجاد می‌کند مستقر کنم و از استقرار آن دفاع کنم.

متعهد هستم که اگر یک نفر یک روز یا یک هفته یا یک سال یا ده سال با متمم بود، روزی که دیگر همراه ما نبود، بگوید: عمرم هدر نرفت. لحظه‌هایم را دوست داشتم. محمدرضا و متمم و متممی‌ها به خاطر وقتی که از من گرفتند به من مدیون نیستند. (متممی‌ها خیلی مهم است. چون این پروژه‌ی آموزشی، با شراکت ما شکل می‌گیرد و از آن ۱۸۵۰۰۰ ساعت ماهیانه که کاربران ثبت شده‌ی متمم مطالعه می‌کنند، ۸۰ هزار ساعت به خواندن حرف بچه‌های متممی می‌گذرد. پس همه مسئولیم).

کسی که ایده‌های ما را کپی می‌کند باید کمی فکر کند که آیا می‌خواهد کسب و کار آموزشی داشته باشد و پولش را پای زندگی‌اش بریزد؟

یا آمده‌ است که زندگی‌اش را پای آموزش بریزد؟

در خیلی از تقلید‌هایی که از ما شده، این فاکتور مهم در نظر گرفته نشده.

نمی‌خواهم مستقیم اشاره کنم. اما مثال‌هایش زیاد هستند و تو و متممی‌ها در تشخیص مصداق‌ حرف‌هایی که می‌زنم به اندازه‌ی کافی زرنگ و تیزهوش هستید.

در حوزه‌های بیرون متمم هم مثال زیاد است.

یادم هست یک بار قرار بود در وزارت کشور،‌ به دعوت اتحادیه‌ی صوتی و تصویری با موضوع اصول فروش سخنرانی کنم. وقتی پشت تریبون قرار گرفتم، دیدم چند هزار نفر آدم نشسته‌اند که خیلی‌هایشان به اندازه‌ی عمر من، فروشنده‌ی لوازم صوتی تصویری بوده‌اند. من چطور برای اینها از فروش حرف بزنم؟

تصمیم گرفتم موضعم را تغییر دهم. گفتم:

دوستان عزیز. من در فروش لوازم صوتی و تصویری بی‌سواد و بی‌تجربه هستم.

اما اجازه بدهید به نمایندگی از گروهی صحبت کنم که هیچ نماینده‌ای در اینجا ندارند. به نمایندگی از آن میلیون‌ها نفری که در طول سال از جلوی ویترین فروشگاه‌های شما رد می‌شوند و محصولات شما را می‌بینند و می‌خواهند در مورد خرید آن تصمیم بگیرند.

با این نوع حرف زدن، موضع بهتری داشتم. چون حالا آن‌ها نمی‌توانستند ادعا کنند که موضع مشتری را می‌دانند. آنها همه در موضع فروشنده بودند و من واقعاً از این منظر، حرف تازه‌ای داشتم (یا به صورت بالقوه می‌توانستم داشته باشم).

چند هفته بعد با دوستی که در یکی از مراکز آموزشی مدیریتی سمت ارشد  داشت، سمیناری رفتیم. ایشان قرار بود در مورد MBA صحبت کنند.

رفتند و شروع کردند: دوستان. من در حوزه‌ی MBA کم سواد هستم. اجازه بدهید مسئله‌ی آموزش مدیریت را از زاویه‌ی نگاه یک دانشجو که در دوره‌ها ثبت نام می‌کند بررسی کنم.

نصف سالن خالی شد.

ایشان به من گفت: محمدرضا. آن روش تو در وزارت کشور خیلی جواب داد. اما اینها رفتند.

مدتی طول کشید تا توضیح دهم که دوست من. آن‌جا موضع من فرق داشت. اینجا تو را به اعتبار سمتت دعوت کرده‌اند. آن یک زمینه را هم که مسبب دعوتت بود، گفتی نمی‌دانی و نمی‌فهمی.

این جنس تقلید را زیاد می‌بینم. در خیلی جاها.

من اگر نامه به رها نوشتم، اگر چه شاید نامش بعضی‌ها را به یاد نامه به کودکی که هرگز زاده نشد بیندازد، اما اگر کسی کتاب فالاچی را خوانده باشد می‌داند که این دو هیچ ربطی به هم ندارند. آن‌جا با یک روایت از زندگی شخصی مواجه هستیم که در ظرف نامه ریخته شده است.

اینجا با کسی مواجه هستیم که سبک نوشته‌هایش مدیریتی است. رسمی است. نه ادعای ادبیات دارد نه می‌تواند داشته باشد. حرف‌هایی دارد که در قالب نوشته‌های عادی‌اش نمی‌تواند بنویسد (یا چندان پذیرفته نیست که بنویسد).

تصمیم می‌گیرد به فرزندی که نیامده  بنویسد. همین نیامدن فرزند یک زیربنای مهم است. چون نوعی تاکید است که اصل ماجرای زندگی را قبول نداری. آن‌قدر قبول نداری که حاضر نشده‌ای مخاطب واقعی آن نامه‌ها را خلق کنی. پس آنچه می‌نویسی نحوه‌ی مواجهه با یک واقعیت ناخواسته است (زندگی ما در دنیا). نحوه‌ی بودن در آن و آلوده نشدن به آن. با مردم  بودن و از مردم نبودن. مفهوم اعتراض به زندگی.

هر بار که متنی می‌نویسم و عنوانش نامه به رها است، پوزخندی به دنیا است. چون یادآوری می‌کنم که ای دنیا. آن‌قدر پست و ضعیف و بی‌ارزش و مسخره‌ای که با هیچ حرف می‌زنم، اما مخاطب جدید نمی‌آفرینم تا درد بودن را تحمل نکند.

ضمن اینکه در این قالب و با این عنوان، می‌شود کمی ادبی‌تر نوشت. برای کسی مثل من که ادبیات را نمی‌داند و نمی‌فهمد و تمرینِ نوشتن می‌کند، ایجاد و خلق ظرفی که این تمرین را پذیرفتی‌تر و قابل تحمل‌تر کند ضروری است.

حالا می‌بینی کس دیگری فرزند را می‌آورد. در بغلش می‌گیرد. بعد نامه می‌نویسد. همان حرف‌های سابق را با تیتر جدید می‌گوید.

عزیز من. من فرزند نداشتم. برایش نوشتم. شما در گوش فرزندت بگو. چرا می‌نویسی؟ این‌قدر لقمه را دور سر خودت نپیچان.

یا اگر حرف همان حرف سال قبل است. چرا در ظرف جدید؟ می‌گفتند نیاز مادر اختراع است. اما گاهی اوقات فکر می‌کنم که آن زمان، احتمالاً‌ اختراع کردن خود به یک مُد تبدیل نشده بوده. وگرنه اول اختراع می‌کردند و بعد به دنبال مادرش می‌گشتند.

 نکته‌ی سوم: بعضی تقلید‌ها که انجام نمی‌شود من را ناراحت می‌کند

من در روزنوشته‌ها و همکارانم در متمم، ایده‌ها و رفتارها و سنت‌های زیادی راه انداخته‌ایم که تقلید نشده و همیشه حسرت به دلم مانده که تقلید شود.

اجازه بده یک مورد ساده‌اش را بگویم. اما می‌توانم به آن،‌ صدها مورد دیگر بیفزایم. واقعاً صدها مورد. نه ده‌ها مورد.

ما در متمم عکس با کراوات نداریم. ما در متمم عکس زن که حجاب رعایت نکرده باشد نداریم.

اگر زنی را می‌گذاریم که حجاب ندارد،‌ آن را در همان حدودی از صورت می‌گذاریم که شرع تعیین کرده است.

من نه ادعای تشرع دارم و نه ادعای مخالفت با فرهنگ غرب یا کراوات یا از این بحث‌ها. نه روضه‌خوانی راه انداخته‌ام نه مجلس لهو و لعب.

معلم بوده‌ام و معلمی کرده‌ام و تا باشم هم همین مسیر را ادامه می‌دهم.

اما حرفم این است:

وقتی که در کشورمان کراوات نمی‌زنیم یا افراد بسیار کمی کراوات می‌زنند. وقتی در خارج از ایران هم، کراوات به فضاهای بسیار رسمی محدود است. وقتی مدیران ارشد سازمان‌ها در فضای کاری خود کراوات نمی‌زنند و کارمندهای رده‌پایین‌تر می‌زنند. وقتی این جور پوشش بیشتر برای رفتن به کنسرت و اپرا رایج است. وقتی نسل جدید دنیا اسپورت و آزاد می‌پوشد و حتی کت و شلوار را هم خیلی وقت‌ها به تن نمی‌کند. آیا چهره‌ی مرد کراوات زده، که تقریباً به نماد مدیریت و فروش در کشور ما تبدیل شده، یک چهره‌ی واقعی است؟ آیا یک چهره‌ی آشناست؟ آیا مردم ما در هنگام مراجعه به سازما‌ن‌ها یا فروشگا‌ه‌ها این چهره را می‌بینند؟

آیا ما می‌توانیم در آگهی یک دوره که مثلاً به آموزش هویت بصری برند می‌پردازد، ضمن تاکید بر ایرانی بودن دوره، از تصویر کسی استفاده کنیم که کراوات دارد و پوست صورتش سفید است و موهایش از ترامپ‌ هم زردتر است؟ چنین بچه‌ای اگر از شکم مادر ایرانی بیرون بیاید، بلافاصله برای طی کردن فرایند درمان، نزد دکتر فرستاده می‌شود.

همین‌طور زن ایرانی.

دوست داری یا نداری مهم نیست. زن ایرانی امروز در محیط کسب و کار حجاب دارد. وقتی هر روز در هر مطلب، عکس زن اروپایی و آمریکایی را می‌بیند، احساس خوب نخواهد داشت. حتی ممکن است متوجه نشود، اما احساس می‌کند این زن،‌ خواسته‌ها و ناخواسته‌ها و چالش‌ها و دردسرها و دستاوردهای دیگری دارد.

من اگر در مورد محیط کار یک زن حرف می زنم، باید به او این سیگنال را بدهم که محدودیت‌ها و چارچوب‌ها و قوانین حاکم بر محیط تو را می‌شناسم و به خاطر دارم. به این شکل راحت‌تر می‌توانم اعتماد او را جلب کنم و فرایند یادگیری او را تسهیل کنم.

از این جنس موارد که تقلید نشده و نمی‌شود زیاد است. ما حتی گاهی با هزینه‌های زیاد می‌نشینیم و کلیپ‌آرت‌ها را تک تک طراحی می‌کنیم تا مطمئن شویم که این نشانه‌ها در آن‌ها نیست. پول در متمم هرگز با دلار نمایش داده نمی‌شود. چه بپسندید و چه نپسندید. ما باید تاکید کنیم که حواس‌مان به فضای ایران هست.

وقتی این تاکید را انجام دادیم، اگر از یک متفکر غربی هم مطلب می‌آوریم – که این کار را بارها کرده‌ایم و می‌کنیم – همه می‌دانند و می‌فهمند که از کمبود مطلب سراغ نقل یک مطلب نامربوط نرفته‌ایم. بلکه احساس کرده‌ایم که او هم حرفی دارد که برای امروز ما و شرایط ما و چالش‌ها و نیازهای ما می‌تواند مفید باشد.

نکته‌ی چهارم: رابطه بین استراتژی و تقلیدپذیری

هیوا جان.

این نکته‌ای که می‌گویم شاید کلماتش متعلق به من باشد یا به این شکل در کتاب‌های استراتژی نباشد.

اما مطمئنم و ایمان دارم که با روح استراتژی همسو است و از بارنی تا پورتر، همین حرف را گفته‌اند. اما آنقدر مهم است که از هر زبان که می‌شنوی نامکرر است و من هم می‌خواهم آن را دوباره به زبان دیگری بگویم.

تقلید هست. خواهد بود. می‌تواند موجب رشد یا نابودی تک تک ما یا کسب و کارهایمان یا فرهنگ و اقتصاد و کشورمان شود.

اما یک نکته‌ی فراتر از تقلید هست و آن، منحصر به فرد بودن است. چیزی که به نظر من عصاره‌ی استراتژی است.

من مزیت استراتژیک را به این شکل می‌فهمم:

مزیت استراتژیک، هر چه سخت‌تر و غیرقابل تقلید‌تر باشد، ارزشمندتر است (این حرف بارنی و پورتر است).

اما نکته‌ی من که دوست دارم به بارنی و پورتر اضافه کنم این است که:

شگفت انگیزترین و معجزه آمیزترین مزیت استراتژیک، مزیتی است که دیگران می‌بینند. برایشان قابل تقلید هم هست. اما چنان از فضای آنها و موقعیت آنها دور است که ترجیح می‌دهند آن را تقلید نکنند.

حالا هر کس می‌تواند به سبک خود این کار را انجام دهد و دنبال مزیت رقابتی یا مزیت‌های رقابتی خودش باشد.

شاید مثال زاغ و عقاب دکتر خانلری مثال خوبی باشد.

ببین ما همیشه جوری ماجرا را می‌خوانیم که انگار عقاب خوش‌بخت‌تر بوده و زاغ بدبخت‌تر.

اما این‌طور نیست. واقعیت این است که هر دو آنها در دنیای خود خوش هستند. زاغ شکل دیگری از زندگی را انتخاب کرده و عقاب شکلی دیگر.

راه تقلید از دیگری بسته نیست. نه مردار خواری را بر عقاب حرام کرده‌اند و نه پرواز در اوج را بر زاغ ممنوع.

اما چیدمان فضا به شکلی است که هر یک به کار خود مشغول هستند و گاهی هم که در فکر خود، فانتزی زندگی به سبک دیگری را مرور می‌کنند، در نهایت پشیمان می‌شوند.

من فکر می‌کنم در کسب و کار، در زندگی، در برندسازی شخصی، مهم نیست زاغ باشیم یا عقاب.

مهم این است که مزیت‌هایی را ایجاد و انتخاب کنیم که یا قابل تقلید نباشند یا اگر قابل تقلید هستند، دیگران رغبتی به تقلید از آنها نداشته باشند و زود بفهمند که این بازی، بازی آنها نیست.

پس به جای بستن راه تقلید، باید کاری کنیم که تقلید یک بحث نامربوط و Irrelevant بشود.

من به نظرم، تعدادی از این اصول را انتخاب کرده‌ام. اصولی که دیگران، حتی اگر بدانند در کیفیت زندگی من موثر هستند، باز هم جرات نمی‌کنند از آن تقلید کنند. همین باعث می‌شود که بتوانم برای خودم، جایگاه خودم را داشته باشم. دقت کن که نمی‌گویم جایگاه بهتر یا بدتر. جایگاه خودم. همین. هر آدمی و هر کسب و کاری به نظرم می‌توانند جایگاهی بسازند که مال خودشان باشد. به این معنا که دیگران، حتی اگر مسیر رشد اینها را دیدند، باز هم به تقلید از آنها رغبت نکنند.

خیلی از این اصول را می‌دانی. اما بگذار بعضی را تکرار کنم:

  • قید اینکه با دارایی قابل توجه از این دنیا بروم را زده‌ام.
  • تامین مالی سال آینده‌ام را به سال آینده واگذار کرده‌ام. برای نشستن سر خیابان و واکس زدن کفش مردم هم آماده‌ام.
  • اینکه کار حرفه‌ای کنم و ورشکست بشوم را به اینکه کار کمتر حرفه‌ای کنم و موفق بمانم ترجیح داده‌ام و می‌دهم.
  • تحسین دیگران را رها کرده‌ام و رضایت و آرامش خودم را در اولویت قرار داده‌ام.
  • اثر گذاشتن را نسبت به ارث گذاشتن در اولویت قرار داده‌ام.
  • با خودم قرار گذاشته‌ام که برای هر هزار کلمه که می‌نویسم، حداقل سه هزار کلمه خوانده باشم.
  • زندگی با مردگان در میان کتاب‌هایشان را به زندگی با زندگان در میان حرف‌هایشان ترجیح داده‌ام.

متمم، زاده‌ی این مدل ذهنی بوده. هم رشدش ناشی از این دیدگاه است و هم روزی که نابود شود از همین دیدگاه ضربه خواهد خورد.

تقلید در حد عکس نوشته یا کاربر آزاد و ویژه، آنقدر سطحی است که به نظرم، به هیچ شکل نمی‌تواند به معنای تقلید از مدل ذهنی حاکم بر متمم باشد.

 

+332
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش