آرزوهای آموخته شده

پیش نوشت: این مطلب را در ۱۳ آبان ۹۲ نوشتم. اما چون برای بحث این روزهای خودم (با متمم تا نوروز) لازمش داشتم، آن را اینجا می‌آورم تا با خواندن دوباره‌اش، مطرح کردن گام بعدی راحت‌تر باشد.

معلم کلاس اول، سوال تکراری همه‌ی سالهای گذشته را دوباره پرسید: «وقتی بزرگ شدید، می خواهید چه کاره شوید؟»

بچه‌ها هم پاسخ‌های تکراری سالهای گذشته را تکرار کردند: «دکتر. دکتر. مهندس. دکتر. مهندس. مهندس. فضانورد. دکتر. مهندس».

همه می‌خواستند وقتی بزرگ شدند به «جامعه» خدمت کنند.

هنوز نخستین حروف الفبا را نیاموخته بودند. هنوز دنیا را ندیده بودند. هنوز کشور را نمی‌شناختند. اما پدرها و مادرها و رسانه‌ها کار خود را خوب انجام داده بودند.

یادشان داده بودند که اینجا سرزمین دکترها و مهندس‌هاست. یادشان داده بودند که اینجا «مدرک» خود یک «شغل» است. یادشان داده بودند که وقتی بزرگ شدی و خواستگاری رفتی، اگر بگویی مهندسی، کسی نمیگوید شغلت چیست.

یادشان داده بودند که فضا، فضای ناامنی است.

یادشان داده بودند که این جماعتی که در اطرافتان زندگی می‌کنند، دوست دارند شما «دکتر و مهندس» شوید. و تو اگر می خواهی رسوای جماعت نباشی، همرنگ جماعت باش.

حتی یادشان داده بودند که در خلوت خود، به خانه و ماشین و ثروتی که دکترها و مهندسها دارند فکر کنند و در کلاس خود، از «خدمت به جامعه» بگویند.

پدرها و مادرها، تنها نکته‌ای را که برای نگونبختی فرزندانشان لازم بود، خوب آموزش داده بودند. خیلی خوب. یادشان دادند که برای انتخاب آرزوهایت، به آرزوهای اطرافیانت فکر کن و نه به میزان رضایتی که پس از تحقق آرزوهایت تجربه می‌کنی.

بچه‌ها، آرزوهایشان را گفتند. یا بهتر بگویم: آرزوهای پدرها و مادرهایشان را تکرار کردند.

بچه‌ها، به همکلاسی خود که قرار بود فضانورد شود، خندیدند. در حالی که او تنها کسی بود که آرزوی خودش را گفت.

هجده سال گذشت.

برگه‌ای را پیش رویشان قرار دادند با هزار خانه‌ی سفید و یک قلم که با آن می‌توانستند سرنوشتشان را خط‌‌ خطی کند. با دقت و تمرکز. هیچ خانه‌ای نباید نیمه سیاه می‌شد. یا سیاه سیاه یا سفید سفید.

در اینجا، باید منتظر می‌ماندند تا دانشگاه‌ها، آنها را انتخاب کنند و به آنها بیاموزند که باید چه چیزی را دوست داشته باشند.

یکی که در دلش همیشه دوست داشت باستان ‌شناس شود، مهندس شد.

یکی که در دلش دوست داشت مهندس شود، حسابدار شد.

آنکس که می‌خواست حسابدار شود، پزشک شد.

تنها کسی که راه خودش را رفت، آن فضانورد دوران دبستان بود که رویایش را خودش انتخاب کرده بود. او بزرگتر شد و دنیا را بهتر شناخت و تصمیم گرفت به جای فضانورد شدن، نویسنده شود.

او بعدها آموخت: در جامعه‌ای که مردم، تو را مانند خودشان می‌خواهند، مانند خودت بودن حتی از فضانورد شدن سخت‌تر است.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+482
  


114 نظر بر روی پست “آرزوهای آموخته شده

  • علی کریمی می‌گه:

    فکر کنم امروز به خاطر اینکه بخش قابل توجهی از آموخته‌های ما توسط شبکه‌های اجتماعی، تلویزیون و سایت‌های خبری اتفاق می‌افتد ممکن است دغدغه‌های خود را فراموش کنیم و به دنبال دغدغه‌ دیگران برویم. در وبلاگم با اقتباس از عنوان این پست، مطلبی نوشتم با عنوان “دغدغه‌های آموخته شده”، اگر چه طولانی است ولی خواستم بگم استفاده زیاد از بعضی رسانه‌ها ممکن است عواقبی داشته باشد.
    cylog.persianblog.ir/post/67

    Thumb up 1

  • معصومه شیخ مرادی می‌گه:

    فکر می کنم در دوره ای که ما دانشگاه رفتیم انگار ناگزیر بودیم از این عمل خانواده و جامعه هر دو همسو با هم ما رو سمت دانشگاه سوق دادند و به طور مثال خود من هم زمان دیپلم اصلا دوست نداشتم دانشگاه برم دقیقا علتش یادم نمیاد تنبلی بود حوصله درس خوندن نداشتم و یا ازون فضای پراسترس و سیاهی که اطراف دانشگاه ایجاد شده بود می ترسیدم. کلا نمی خواستم برم اما با بی میلی رفتم شرکت کردم و یه رشته ای قبول شدم ولی خودم هم اصلا نمی دونستم دارم چکار می کنم. می خوام بگم نسل ما آموزش خاصی برای اینکه بعد از دیپلم چکار کنه ندیده بود. و انگار ما باید این چند سال رو حتما اینجوری سپری می کردیم که بعدا بفهمیم اشتباه بوده…مثلا من ۶ سال طول کشید بقیه شاید بیشتر…

    Thumb up 9

  • محمدرضا عابدی می‌گه:

    من هم اعتراف می کنم، اسیر حرف های معلم و خانواده و … شدم. حرف هایی که جز مهندس و دکتر و خلبان شدن چیز دیگری گفته نمی شد. دوران بچگی یکی از ۱۰ تا شغلی که ارزو داشتم به ان برسم این بود که : یکی از مسئولان جایگاه پمپ بنزین بشم، به خاطر اینکه واقعاً خیلی پول دستشون بود. :) البته به دلیل اینکه خیلی علاقه مند به غذا و مسافرت داشتم، این شغل را انتخاب کرده بودم در ان دوران که بنزین لیتری ۱۰۰۰ تومان نشده بود. اون موقع دنبال گرفتن ۵۰ تا تک تومان بودند ولی الان به دنبال یه ۵۰ هزار تومان :) به هر کسی که می گفتم، با صدایی بلند به مغز و ذهن من میفهماند که فقط دکتر یا مهندس یا خلبان باید بشی. می گفتم چرا ؟ می گفتن اگه دکتر بشی دیگه ما مریض بشیم، پیش تو میایم و اگر مهندس بشی، میگیم بچمون مهندسهههه، تو فلان شرکت کار می کنه و اگر خلبان بشی که خیلی عالیه چون ما تو خانواده خلبان هم نداریم. معلم و اساتید دانشگاهی که امروز هم من در ان تحصیل می کنم، اکثرا می گویند الان دیگه فوق لیسانس، دیپلم حساب میشه و باید بری دکتری بخونی. و احتمالا زمانی هم که دکتری تمام شود می گویند دیگه این هم به درد نمیخوره و باید بری، دکتری در سه ساعت بخونی، یه مدرک بگیری :))) شبیه این حرف را محمدرضا در فایل صوتی معرفی MBA اگر اشتباه نکنم می گفت.
    به هر حال امیدوارم، من که در اینجا در مورد این می نویسم که اسیر این گفته ها و حرف ها شدم، برای فرزندان اینده ام، این نسخه را تجویز نکنم و در واقع گوینده نباشم و عمل کننده به این باشم که ارزوهایم را به فرزندانم نیاموزم و حق انتخاب را به انها بدهم.
    پی نوشت : محمدرضا، اگر تمایل داشتی و اگر برایت امکان این بود که از حریم خصوصی خودت صحبت کنی، تمایل داشتم بدانم، ایا محمدرضا شعبانعلی هم که مکانیک خوند و یا رشته MBA خوند، بر اثر ارزو های اموخته شده بود یا تصمیم و ارزوی خودش بود.؟
    ممنونم

    Thumb up 15

  • بهنام می‌گه:

    خیلی جالب بود. یاد کلاس اول خودم افتادم. روز اول ازم پرسیدن می خوای چیکاره بشی؟ گفتم: سراج! (شغل پدرم بود همیشه اصرار داشت که بگو می خوای سراج بشی. هر وقتم که تو مدرسه می گفتم, همه می گفتن چی؟ سراج دیگه چیه؟!)
    خوب الان که بزرگ شدم معمار شدم. خیلی اتفاقی وارد این رشته شدم ولی خدا رو شکر از کارم خیلی راضیم.

    Thumb up 3

  • خالقی می‌گه:

    سلام.جناب استادشما کی مطلب نادرست گفتیدتانقدکنیم.درضمن این دوستمون بایدبه دنبال ارزوهای خودش بره هرهرچندزمان بره ولی ارزششوداره

    Thumb up 0

  • پریا می‌گه:

    من خیلی خوشحال و خوشبختم. همیشه راهی را رفته ام که خودم خواسته ام نه جامعه . هر جایی که به خاطر نگاه جامعه مسیری را رفته ام همیشه به احساسی بد و حتی اغلب افسردگی دچار شده ام. اما نترسیده ام و راه را برگشته ام. دانشگاه در مقطع ارشد رشته جامعه پسندی قبول شدم اما با وجود طعنه های بسیار نرفتم. به همه به دروغ گفتم قبول نشدم. بگذارید مرا خنگ بدانند. شهامت و جسارت خود را تحسین میکنم. میدانم چه میخواهم. تواناییهای من و همه ما بسیار ارزنده تر از آن چیزیست که جامعه میپسندد. من راهی را انتخاب کرده ام که برای جامعه ام بسیار مفید است بیش از آنچه فکرش را بکنید. فقط در این مسیر کمی تنهام. دوست دارم از این که الان هستم با روحیه تر باشم ولی نمیدانم چرا آنگونه که باید نمیتوانم. از شما جناب شعبانعلی راه حلی برای این موضوع میخواهم.

    Thumb up 8

  • شقایق می‌گه:

    چقدر دوست داشتم همه آدم ها -حداقل مردم سرزمینم، دوستانم ، همکارانم، همه پدر و مادرها – این نوشته را می خواندند و می فهمیدند…

    Thumb up 1

  • باران می‌گه:

    سلام دوست عزیز!
    من از کودکی دوست داشتم پزشک بشم. رشته دبیرستان رو تجربی انتخاب کردم ، اما متاسفانه بدلیل این که در دبیرستان مدیر، ومعلم ها فقط به رشته ریاضی و فیزیک اهمیت میدادن و من هم بچه درسخون بود ، جو باعث شد که به رشته ریاضی فیزیک تغییر رشته بدم و الان هم مهندس کامپیوتر و شاغل در یک ارگان دولتی هستم ، اما هنوز در آرزوی رشته پزشکی هستم . اگر متاهل نبودم و آینده پسرم به خطر نمیافتاد ،با اینک تقریبا نصف عمرم رفته حتما دوباره کنکور رو امتحان میدادم و پزشکی رو ادامه میدادم.
    متاسفم برای طرز فکر مدیر، معلم و مشاورتحصیلی که …

    Thumb up 6

    • مهدیه می‌گه:

      سلام.منم از کودکی دوست داشتم پزشک بشم اما بخاطر جو حاکم بر مدرسه و اینکه تعداد بچه هایی که رفته بودن رشته ی ریاضی کم بود و کلاسشون تشکیل نمیشد منم بچه درسخون بودم به اصرار مدیر مدرسه از کلاس تجربی برخاستم و رفتم رشته ی ریاضی الانم کامپیوتر میخونم و تمام تلاشم اینه که پزشکی و پرستاری و روانشناسی و فراموش کنم و با تمرکز درس بخونم اگه بشه اما همیشه به یه بار دیگه در کنکور شرکت کردن فکر میکنم.

      Thumb up 1

  • سعيد می‌گه:

    با سلام؛
    من از کودکی به خاط علاقه به حیوانات اهلی دوست داشتم یک دامدار و مزرعه دار بشم. ولی از آنجایی که پدرم چیز دیگه دوست داشت، حتی نتونستم سمتش برم. حالا با ۳۲ سال دانشجوی ترم آخر مدیریتم که توی کاردانی حسابداری خونده.
    بالاخره نه اون راهی رو رفتم که خودم دوست داشتم و نه میل پدرم رو دنبال کردم

    Thumb up 1

    • سعيد می‌گه:

      چه جالب یکی مثل من، هم در نام و هم در علائق پیدا شد!

      من هم در دوره ی نوجوانی علاقه ی وافری به گیاهان و حیوانات از خودم نشون می دادم. اگه یه مشاور، منو می دید حتماً می گفت برو سمت رشته های کشاورزی و دامی. ولی پدرم تصورش از کشاورزی، بی سوادای بیل به دست بود و برای این که من رو منصرف کنه همیشه اونا رو نشونم می داد و از بدبختی شون می گفت (در حالی که رشته های خیلی با کلاس و تمیزی در همین حوزه هست مثل بیوتکنولوژی).
      بالاخره من رفتم دانشگاه و حسابداری خوندم، لیسانس و فوق لیسانس و دکترا! الان فقط پایان نامه ی دکترام مونده اما بریده م! زبانم خوبه، تحلیل آماریم خوبه، روش تحقیق رو دوست دارم، و چند سال تو پیام نور و آزاد (بیشتر کارشناسی و کمی ارشد) تدریس کرده م. اما از مقاله خوندن در این رشته، متنفرم. رنج می برم از این که بشینم برای پایان نامه مقاله بخونم. تصمیم به انصراف گرفته م. هم از تحصیل هم از تدریس. از خودم می پرسم: چرا الان رنج ببرم برای این که بعداً بشم هیأت علمی یه مثلاً دانشگاه آزاد یا دولتی، بعد بشینم هی پایان نامه بخونم و دوباره رنج ببرم؟ رنج بردن برای رنج بردن؟

      جالبه بدونید بعد از ۱۲ سال توی حسابداری بودن، برای تفریح می رم فایل های کشاورزی و گیاه شناسی، انگلیسی و فارسی از اینترنت دانلود می کنم، می خونم و یادداشت بر می دارم، با لذت.
      لذت کار با گیاهان، هیچ وقت از سرم نیفتاد و محشور بودن با حسابداری، من رو عاشقش نکرد.

      Thumb up 19

  • سعيد می‌گه:

    با سلام؛
    من از کودکی به خاط علاقه به حیوانات اهلی دوست داشتم یک دامدار و مزرعه دار بشم. ولی از آنجایی که ژدرم چیز دیگه دوست داشت، حتی نتونستم سمتش برم. حالا با ۳۲ سال دانشجوی ترم آخر مدیریتم که توی کاردانی حسابداری خونده.
    بالاخره نه اون راهی رو رفتم که خودم دوست داشتم و نه میل پدرم رو دنبال کردم

    Thumb up 2

  • آرشام می‌گه:

    محمدرضا ی عزیز؛ سلام
    صبح بخیر
    من به هیچ وجه ، اصلا و ابدا نمیخوام و دوست ندارم بهت فشار بیشتری وارد بشه چه برسه به اینکه این من باشم که این فشار رو وارد کنه
    اما خب نظر و اطلاعات تو بسیار می تونه به من کمک کنه
    اول ، که خیلی مهمه ، به دلیل اینکه تو اطلاعات و تجربه و درک بسیار بالایی از این تجربه ها داری
    دوم ، که برای من خیلی مهمه ، به این دلیل که من فکر می کنم مدل ذهنی من نزدیکی بسیار زیبایی! به مدل ذهنی تو داره و فکر و طرز فکر تو رو خوب درک می کنم
    (در انتها باید بگم به زمان تصمیم گیری بسیار* نزدیکم و برای برنامه ریزی ها کمک تو رو نیاز دارم)
    مثل همیشه با تمام وجود مرسی
    به خاطر همه چیز

    Thumb up 0

  • زهرا می‌گه:

    من می خواستم پزشک بشم اما مدیر شدم
    مدیر سیستم های اطلاعاتی
    خیلی بی ربطه
    گاهی افسوس می خورم که پزشک نشدم
    گاهی سراپا شاد می شم که مدیر هستم

    Thumb up 1

  • تلما می‌گه:

    سلام ببخشید اگه بخوای فضانورد بشی باید چه رشته ای بری

    Thumb up 1

  • ناشناس می‌گه:

    سلام خدمت استاد گرامی و همه دوستان
    با خوندن این مطلب و نظرات دوستان تازه فهمیدم که تنها نیستم!

    Thumb up 1

  • رها_اسفند می‌گه:

    چرا وقتی من یزدم شما باید مشهد حضور داشته باشید….:(

    Thumb up 1

  • سارا.. می‌گه:

    ???
    خو چرا نظر من تایید نشده :(

    Thumb up 2

  • محبوبه کریمیان می‌گه:

    من در زمان کودکی آرزو نداشتم در آینده شغلی داشته باشم چرا که آن زمان مشکلی داشتم که حتی فکر نمی کردم بتوانم به پایه پنجم برسم.ولی وقتی به کلاس پنجم رسیدم آرزو داشتم معلم بچه های ناشنوا بشوم و این که بتوانم دستگاهی اختراع کنم که به آنها در برقراری ارتباط با افراد شنوا کمک کند البته می دانستم که زبان اشاره وجود دارد ولی درک این زبان برای افرادی که آن را نمی شناسند سخت است.وقتی وارد دبیرستان شدم ابتدا رشته ریاضی را انتخاب کردم ولی ترسیدم که نتوانم دروس ریاضی را با نمرات خوب قبول شوم و البته نظر پدر و مادرم هم در انتخاب من تاثیر داشت پدر م دوست داشت من وکیل شوم و مادرم بنا به دلایلی اصلا دوست نداشت من ریاضی بخوانم آن هم در آن دبیرستان و چون در شهر ما دبیرستان دیگری نبود ۳ ماه تابستان فقط به من میگفتند به این دلایل نمی خواهد به رشته ریاضی بروی من هم روز دوم مهر رشته تحصیلیم را تغییر دادم و به سراغ انسانی رفتم در زمان انتخاب رشته دانشگاه به جایی انتخاب رشته آموزش کودکان استثنایی رشته حقوق را انتخاب کردم با این که آلان دارای شغلی با موقعیت اجتماعی خوب هستم ولی ای کاش رباتیک خوانده بودم!!!

    Thumb up 1

    • محمد تقی امینی می‌گه:

      با سلام
      محبوبه جان
      فکر کنم برای این کار بزرگ نبایستی فقط به رشته تحصیل و تجربه خودت متکی باشی .
      امیدوارم با تکیه بر دانش موجود در جهان و برنامه ریزی خوب بزودی شاهد حرکت شما درساخت و طراحی :
      “دستگاهی اختراع کنم که به آنها در برقراری ارتباط با افراد شنوا کمک کند”
      و برای ما از موفقیت خودت بنویسی و ما هم به داشتن چنین دوست بزرگی افتخار کنیم .

      Thumb up 0

  • حمزه دهنوی می‌گه:

    خوشحالم از اینکه دوست خوبی مثل تو در دنیای مجازی دارم رضاجان کاش این دوستی نزدیکتر بود تا بتونم از تجربیات گرانبهای شما استفاده کنم ولی که مشکلات و کارهای زیاد شما مانع از این ارزو میشه

    Thumb up 1

  • اكرم می‌گه:

    سلام
    من کارشناسی مهندسی کامپیوتر خوندم ولی اصلا با خصوصیات روحی من سازگار نبود، صبح تا شب باید مثل یه انسان منزوی و جزیی نگر بشینی یه جا و به کامپیوتر زل بزنی
    ولی برای ارشد رفتم دنبال صنایع، مدیریت سیستم و بهره وری که کل نگری، روانشناسی، افزایش بهره وری و … را برام به ارمغان می آورد
    ولی هنوزم در آرزوهام دوست دارم یک کارآفرین بشم

    Thumb up 4

  • حکمت می‌گه:

    مطالب بسیار زیبا و واقعی بود که به دلم نشست … دوس داشتم فوتبالیست میشدم برا همین زیاد به درس اهمیت نمیدادم ولی همش به من میگفتن چیزی نمیشوی الان کارمندم و با هزاران فکرهایی که گذشت …اما مهم نیستن گذشته ها میخاهم رو به جلو حرکت کنم

    Thumb up 2

  • azar می‌گه:

    سلام
    همیشه دوست داشتم یه مهندس یا یه معلم باشم…. اما الان که تو محیط کار قرار گرفتم به این نتیجه رسیدم آدم یا باید نابغه باشه یا بند پ داشته باشه تا بتونه به اون چیزی که میخواد برسه…و من به هیچ کدام از اینها نرسیدم … من در جایی که هستم نیستم!

    Thumb up 0

  • مریم می‌گه:

    محمدرضای عزیز
    ممنون بابت بودنتون و ممنون که با قلم زیباتون برای افزایش آگاهی ما حتی شده در حد یک تلنگر مینویسید.
    من از کودکی دوست داشتم پزشک میشدم و الان دانشجوی همین رشته ام اما الان مطمئن نیستم که این آرزوی من بوده یا والدینم.

    Thumb up 0

  • مرضیه می‌گه:

    محمد رضا امشب دلم خیلی گرفته سایتت اولین جایی بود که بهش پناه اوردم دلم از همه جا پره امروز فهمیدم که باید زندگی کرد یا با خدا یا بی خدا ولی من بدون داشتن یه خدایی که باید بهش پناه ببرم میمیرم نابود میشم ولی زندگی داره درسهای غم انگیزی بهم میده نمیدونم سهم من چییه ؟

    Thumb up 0

  • ناهید می‌گه:

    سلام
    من همیشه نمره اول کلاس بودم چون مامان و بابا می خواستند.ولی این که نمره اول باشم برای خودم هم غرورآفرین بود.بدون هیچ هدف مشخصی برای آینده به فکر این بودم که در کنکور ریاضی رتبه خوبی بیارم و آوردم.بدون هیچ معلم خصوصی و فقط خوندن کتاب های کمکی توی شهرمون رتبه اول و رتبه ۶۰۰ کنکور شدم.بدون هیچ هدفی برای آینده انتخاب رشته کردم چون فکر می کردم فقط باید وارد دانشگاه بشم.مهندسی صنایع خوندم.ولی توی دانشگاه موفق نبودم چون فکر می کردم پله آخره.حتی به ادامه تحصیل هم فکرنکردم.هدفی که خانواده واسه من گذاشته بود وارد دانشگاه شدن با رتبه خوب بود.همین.الان از کارم راضی نیستم و خیلی خیلی دلم می خواد به زمان دبیرستان برگردم و بدونم واسه چی دارم تلاش می کنم.یه آرزوی محال!!!

    Thumb up 2

  • سارا جم می‌گه:

    تمام زندگیمان برایمان انتخاب کرده اند. نامم ، فامیلم ، نتیجه کنکورم . محل کارم ، همکارانم ، حتی برای داشتن همسر انتخاب میشویم

    Thumb up 0

  • حسین می‌گه:

    سلام
    کاش میشد یه دوره تو همدان بذارین
    خیلی راه نیست از اینجا تا۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

    Thumb up 0

  • الهه می‌گه:

    سلام،آقای محمد رضا ،بسیار عالی بود ،ممنونم از همه ی زحمات شما.

    Thumb up 0

  • مینو می‌گه:

    و چقدر بده آرزوهات بهت دیکته شده باشه

    Thumb up 0

  • ناشناس می‌گه:

    راستی یادم رفت این سوالم رو بپرسم
    شما که ام بی ای خوندید میشه بگید که آیا با بازاریابی و مارکتینگ ارتباط داره؟
    در کل میشه مطلبی هم در مورد بازار یابی بنویسید؟ چون وقتی همه اسم بازار یابی رو میشنون یاد همون کسانی میفتن که سر ظهر تماس میگرند و خواب ظهر طرف رو حروم میکنند . در واقع یک کار نه چندان جالب انگیز
    لطفا اگه منابعی رو هم در مورد بازاریابی میشناسید معرفی کنید . کلا خیلی دوست دارم در این زمینه بدونم اگه راهنمایی کنید ممنون میشم . فکر کنم این هم از این رشته هایی هست که اولش تو ایران – البته خیلی ببخشید از این واژه استفاده میکنم- خزه بعد از ۴۰ یا ۵۰ سال همه براش سر و دست میشکنند درسته؟ اگه بازار یابی زیر شاخه یا هر مورد دیگری هم داره میشه معرفی کنید؟ در این زمینه خودتان مقاله ، ترجمه یا تالیف دارید؟ کلاس و دوره های آموزشی چطور؟
    کلا استاد بازار یابی چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    ممنون
    ممنون

    Thumb up 1

  • ناشناس می‌گه:

    عالی بود
    واقعا خوندنش الان تو این مکان و در این زمانی که هستم چسبید
    ممون
    آقا این کتاب مذاکره شما رو چطوری میشه پیدا کرد؟؟؟؟؟؟

    Thumb up 0

  • آمیتریس می‌گه:

    انگار بدنیا اومدیم که آرزوهای پدر و مادرا رو برآورده کنیم و در نتیجه آرزوهای خودمون کمرنگ میشن و بعد از یه مدتی دیگه فراموش بطور کلی میشن و شاید اگه آدم خوش شانسی باشیم با خوندن دست نوشته های شما استاد، دوباره به یادشون میافتیم. آرزوم بودم موسیقی و نقاشی رو یاد بگیرم اما متاسفانه…
    استاد همیشه میگم بچه های اول خانواده ها، موش آزمایشگاهی هستند و همیشه قربانی نظریات و خواسته های بزرگترها میشن، نمیدونم چقدر واقعیت داره ولی در اطرافم اکثر بچه های اول این شرایط رو دارن، اما در مورد بچه های بعدی این مورد کمتره ، مثلا در مورد خواهر خودم ، اینقدر مقاومت کرد تا رشته مورد علاقه اش رو برای تحصیل انتخاب کرد.
    بعضی وقتا نگران آرزوهای بچه های آینده میشم ، آخه اکثر خانوده ها تک فرزند هستند ، پس آرزوهای اونها چی میشه …
    بابت نوشته ممنونم

    Thumb up 0

  • ليلا می‌گه:

    و منی که دوس داشتم نقاش شوم مدیریت خواندم …. 😀

    Thumb up 0

  • انصار می‌گه:

    بدتر از پدرومادر ها، اینه که جامعه و دولت و ابر قدرت ها آرزوها را بهت بیاموزند… :(

    Thumb up 0

  • معصومه می‌گه:

    سلام
    واقعا خود بودن سخته و چقدر هم لذت بخشه اون احساس رهایی که توش هست عجیب روح آدمو نوازش می کنه و صد حیف این حس رو فقط گاهی می توانیم تجربه کنیم ما ناچاریم برای دیگران زندگی کنیم اینو بیشتر از هر چیز و هر کس جامعه به ما یاد داده برا همینه ما دچار بیماریهای مختلف میشیم .

    Thumb up 0

  • مریم می‌گه:

    محمد رضای عزیزم سلام
    من بچه که بودم به خاطر همین مسائلی که گفتی میخواستم دکتر بشم ولی تو دبیرستان موقع انتخاب رشته فهمیدم که اگر پزشک بشم همیشه حالم بده وخودم بیشتر از همه نیاز به پزشک دارم!! برای همین به فکر مهندسی افتادم والانم دانشجوی مهندسی برقم .درسته رشته ما اسون تر از پزشکیه ولی روی شونه های من سنگینی میکنه هنوزم .نمیدونم یا من به اندازه کافی برای این رشته باهوش نیستم یا خصلت این رشته همینه.ولی فقط میدونم که هیچ رشته دیگه ای را جز برق دوست ندارم.یعنی ممکنه همیشه تقصیر خانواده یا جامعه نباشه شاید مشکل بزرگتر اینجاست که خیلی از ماها نمیدونیم واقعا چی برامون مناسب و ما برای چی ساخته شدیم. حداقل مشکل من این بوده وهست .حالا تحصیلات که یه بخش از زندگیه مثلا من به عنوان یه کار خارج از درس هم نمیدونم به موسیقی علاقه دارم یا نقاشی یا سفالگری و…. و هر کاری شروع میکنم وقتی اولین سنگ جلوی پام میفته مثلا استادم با هام رفتار مناسبی نداره یا تشویقم نمیکنه اون کار ول میکنم.
    محمد رضا از کجا میشه فهمید که علایق ادم چیه ؟ من به صورت حضوری به دکتر شیری هم اینو گفتم و اون به من کلاس نبوغ زندگی شما رو معرفی کردش .دوست دارم نظر شما رو هم بدونم
    البته عجله ای نیست هر وقت وقت داشتی و اگه تمایل داشتی جوابمو بده. سپاس گذارم برای همه چیز.
    راستی فایل مذاکره تلفنیتون استاد بی نظیر بودش.

    Thumb up 2

  • علیرضا می‌گه:

    محمدرضا جون با ابنکه از دستت خیلی ناراحتم ولی این پستت خیلی قشنگ بود

    Thumb up 0

  • مسعود می‌گه:

    یادش بخیر ، سالها قبل تلویزیون سریال مجیدو پخش می کرد ، طرف دوست داشت مرده شور بشه !

    Thumb up 0

  • نويد می‌گه:

    سلام
    همه ما به نوعی درگیر این آرزوی آموخته شده یا به نوعی اهلی شدن در جامعه هستیم(به این معنی که افکار آزاد و کلام یاغی مونو زیر پا میذاریم تا اقبال عمومی جامعه رو بدست بیاریم) و برخی مثل من تا ارشد هم پیش رفتند!!! اما من هیچ وقت به پدر و مادر یا جامعه ایراد نمی گیرم که چرا متفاوت نبودند و نگرشی جدید نداشتند! و میخوام یک نکته رو در مقابل حرف های شما بزنم که شایدم چندان مورد قبول نباشه اما باید قبول کنیم نسل پدران ما نسل بی سوادی بود…منظورم از سواد علوم تجربی و آکادمیک بود که نیروهای کاری جامعه بودند من یادمه خیلی بچه که بودم تو محلمون فقط یه آمپول زن بومی بود و یه دکتر هندی !!! و مهندسین شرکت نفت هرچند انگشت شمار اما قابل احترام بودند و دارای جایگاه مالی و اجتماعی بالا!! لذا یه نسل (جوونیای والدین ما) به توفیق اونها نگاه کردند و دلشون خواست که بچه هاشون همون شکلی بشن!!! و ما از اونجا که حس زد خارجی داریم از کار کردن زیر دست مدیران و مهندسان آمریکایی و اروپایی آزرده میشدیم به این سمت و سو رفتیم….. و قول میدم اگر امروز دکتر و مهندس مثل اون ایام جایگاه شغلی و مالی داشت اینقدرها هم بهش حمله نمیشد! اما لازمه یه خاطره ی جدید براتون بگم از نسل بعد این مرز و بوم، چرا که جامعه ی امروزی داره آرزوهای بچه های نسل بعد رو میسازه و از اونجا که من با بچه های دبیرستانی هم سر کار داشتم مغزم آتیش میگیره …..چند ماه پیش یکی از شاگردای سال ۸۶ ریاضی پیش دانشگاهیمو دیدم ، شیطون و با هوش و شرور با یه ذوق و شوقی اومد جلو ….گفت سلام آقا…منو شناختی ؟ طبق معمول اسمش یادم نبود اما جزئیاتی گفتم که از اسم دقیقتر بود و خوشحال شد که یادم مونده منم با ذوق و شوق گفتم دانشگاه میری ؟ چیکار میکنی ؟ ……چون از عقاید من خبر داشت سرشو انداخت پایین و با یه خنده ی با حجبی گفت آقا من دانشگاه نرفتم گفتم عیب نداره برو خدمت و کار کن گفت نه آقا …. با من و من گفت: من رفتم حوزه آیندش بهتره !!!!!!!!!!!!
    شمحمدرضا امیدورام این کامنت منو بخونی و نظرتو بگی چون آرزوی آموخته شده ی نسل بعد عجیب و غریب تره !!!
    این کامنت از سوز دلم براومده و امیدوارم بهش بپردازی!!!

    Thumb up 8

    • نويد می‌گه:

      گمونم نظرم حساسیت برانگیز بود :)

      Thumb up 1

    • نوید جان.

      اولا اون دوستمون که رفته حوزه یک مقدار دیر اقدام کرده. اساساُ به تعبیر زیبای ویل دورانت هر تفکری در این ناحیه‌ی جغرافیایی به طور متوسط ۳۰ تا ۵۰ سال دوام داره. ایشون کمی دیر به قافله رسیدند.
      مثل سرمایه‌گذارانی که پس از گران شدن سهم و تقریبا در زمانی که قیمت ثابت شده یا رو به افول هست اقدام به خرید می‌کنند.

      اما در کل، این حرف رو قبول دارم که نسل اندر نسل، ما آرزوهای نسل بعدی رو می‌سازیم. اما هر چه جامعه به سمت فردگرایی بره قاعدتا این تاثیر نسل قبلی کمتر میشه

      Thumb up 30

  • صبا می‌گه:

    سرنوشت کاری من رو هم کنکور تعیین کرد و پدر و مادرم اصراری برای اینکه چه کاره بشم نداشتند ( البته هر از گهی مادرم میگفت دبیری بهترین شغل واسه خانوماست ، و من هم گوشم بدهکار نبود و الان پشیمانم!!!) علوم پایه در یکی از بهترین دانشگاههای ایران خوندم و الان چند ساله کارمندم ! کارم بد نیست اما ازاینکه هر روز ۸ ساعت سر کار باشم آزرده خاطرم !!!
    الان که از دخترم میپرسم بزرگ شدی دوست داری چه کار کنی ، میگه من دلم نمی خواد کار کنم می خوام نقاشی بکشم ! خوشبختانه شرایط زندگی های سخت امروز ما باعث شده بچه هامون بهتر فکر کنند و از همین حالا راهشون رو انتخاب کنند!
    استاد عزیز اگه براتون امکان داره مطلبی در خصوص زندگی زنهای امروز ایران که بین سنت و مدرنیته ، کار بیرون و خانه و نگهداری از فرزندان درگیرن ، بنویسین تا مث همیشه از نگاه عالمانه تون به مسائل درس بگیریم. موفق باشید

    Thumb up 0

  • عباس می‌گه:

    سلام. مثل همیشه نوشته هاتون زیبا و تکان دهنده است و حرفی برای گفتن باقی نمی مونه.

    Thumb up 0

  • پریسا می‌گه:

    او بعدها آموخت: در جامعه‌ای که مردم، تو را مانند خودشان می‌خواهند، مانند خودت بودن حتی از فضانورد شدن سخت‌تر است.

    واقعا سخته…..
    محمدرضای عزیز شما و این قبیله ی مجازیتون دله آدمو قرص میکنه واسه خودش بودن……

    Thumb up 1

  • setayesh می‌گه:

    من همیشه دلم می خواست خواننده شوم اینکه استعدادش رو دارم یا نه یک بحث دیگه س. ولی با گفتن این ارزو فقط به بی دینی متهم میشوم شرکت در کلاسهای موسیقی نیز اون حس خواستن من رو ارضا نکرده.از اینکه تا اخر عمرم شاید به ارزوم نرسم غصه م میگیره.
    راستی استاد مسیری وجود نداره که ادم هم دینش رو حفظ کنه و هم به ارزوهاش برسه؟مگه قراره چقدر زندگی کنیم که اینقدر سخت گرفتیم؟

    Thumb up 8

    • پذیرفتن هر چارچوبی، به معنای اینه که پذیرفته‌ایم در همان چارچوب فکر کنیم، زندگی کنیم و آرزو کنیم.
      دین چنان چارچوب عمیقی است که من خودم هم به عنوان یک دیندار جرات ندارم در جامعه‌ی دینداران از آن حرف بزنم!

      زمانی در انتقاد به کمونیست هایی که از کمونیسم دفاع می‌کردند می‌گفتند:
      این چه آزادی است که شما از آن دم می‌زنید اما وقتی می‌خواهید در دفاع از کمونیسم هم بنویسید باید در دنیای غرب این کار را انجام دهید؟!

      گاهی همین حس در مورد دینداری به من دست می‌ده. میخوام در دفاع از دینی که عاشقش هستم بنویسم اما احساس می‌کنم امنیت جانی نخواهم داشت جز اینکه در میان کافران زندگی کنم و از دین اسلام بنویسم.

      Thumb up 50

      • مریم1992 می‌گه:

        محمدرضای عزیز این کامنت دقیقا حرف دل من بود که سالهاست داره اذیتم میکنه…
        ای کاش میشد بیشتر راجبش صحبت کنی محمدرضا شاید حرفات افرادی مثه منو آروم کنه..
        من برای طی کردن مسیر زندگیم ، تابحال سرعت گیر و چاله چوله های زیادی رو رد کردم اما واقعا نمیدونم که آیا جاده دین و آرزوهام هم مسیرن یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

        Thumb up 4

      • امیر جواهری می‌گه:

        سلام محمدرضا
        با اینکه میدونم با توجه به دلیلی که گفتی نمی توانی در این مورد بنویسی و شاید اصلا دوست نداشته باشی بنویسی ، ولی خواستم حداقل تلاشمو در این مورد بکنم .
        یکم برام سخته درک کنم چطور انسانی مثل تو با دین کنار اومده ،چه تعریفی برای خودش از دین کرده و چطور این چارچوبو پذیرفته (آنهم دینی که من و احتمالا تعداد زیادی از افراد میشناسند)

        Thumb up 5

  • افشین می‌گه:

    با سلام
    نمی دونم اشکال از بافت سنتی جامعه ماست که می خواد همه چیز رو به ما تحمیل کنه یا خودمون.ایراد از منه یا جامعه فرد ستیز که می خواد از لباس من از نوع حرف زدنم از لهجه شهرستانیم از سبک ساده زندگیم تا تفکراتم دینم نحوه نگاهم به زندگیم رو کنترل بکنه.اینقدر که همه رو می خواد تبدیل به یک تهرونیه پولدار و مذهبی شیعه و امام حسینی و رانت خور مدرک دکتری و فامیل این و فامیل اون بکنه.بعد میگن چرا همه میان تهرون.بابا من که اینجوری نیستم ،چی هستم؟شهروند درجه ۲؟حتما ایراد از منه.پس من هم تو خودم گم میشم.افسردگی میگیرم و تو خیال خودم از همه بالاتر میرم این سرنوشت کسی هست که از مبارزه برای آرمانش می ترسه.من از جنگیدن برای باورهایی که حتی شک دارم مال خودم بوده یا بزور بهم تلقین شده خسته ام…

    Thumb up 2

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *