کتاب های آنتونی رابینز | رویای جوانی‌های ما

اگر به خاطر داشته باشید، زمانی تصمیم گرفتم کتابهای کتابخانه‌ام و خاطرات و حواشی آنها را به تدریج اینجا، در کنار شما مرور کنم.

از گنجینه دانستنی‌ها نوشتم که قرار بود با آن دانشمند شوم و از روشنفکران پاول جانسون که تصویر ذهنی مرا از روشنفکران تغییر داد.

این بار کتاب دیگری در کتابخانه به چشمم خورد که مرور آن، برای من مرور بخش مهمی از زندگی است: کتاب آنتونی رابینز  با عنوان نیروی بیکران (از مجموعه کتابهای به سوی کامیابی)

کتاب آنتونی رابینز - نیروی بیکران - به سوی کامیابیسال سوم دبیرستان بودم که این کتاب را خریدم. یا بگذارید درست‌تر بگویم: قرار بود سوم دبیرستان باشم که این کتاب را خریدم و خواندم. پایان سال دوم دبیرستان، به خاطر نمره‌های کم و معدل خراب، از دبیرستان اخراج شده بودم و هنوز هم مدرسه‌ای پیدا نشده بود که حاضر باشد من را ثبت نام کند.

تمام آن سالها هم که درس نمی‌خواندم، مثل همین روزها، کتاب خواندن عادت زندگیم بود. دارویی که می‌توانست بر هر دردی، مرهمی باشد. به میدان انقلاب رفتم و به دنبال کتابی که بتواند حال من را خوب کند.

آن موقع مثل این روزها، کتاب‌های مثبت اندیشی زیاد نبود. فیلم راز نیامده بود تا رازها و اسرار عالم را به سادگی و با قیمتی مناسب، برملا کند! آن روزها نه کسی راه سعادت را یافته بود و نه کسی بود که از حال خوب مردم بپرسد.

حتی کسی مثل سلیگمن هم اصطلاحاتی مانند روانشناسی مثبت گرا را چنان‌که امروز رواج یافته، رواج نداده بودند.

آن روزها، فضا فضای دیگری بود. تیپ کتاب‌هایی را که در آن سالها می‌خواندم خوب یادم هست: طراحی مدارهای دیجیتال موریس مانو. تی تی ال کوک بوک و کتاب گالوا تئوری نوشته یان استوارت. کتابهایی درباره طراحی فرکتال و گاهی هم هوش مصنوعی و الگوریتم ژنتیک. در کنار آنها هم ویل دورانت و شریعتی و آل احمد و آندره ژید.

آن روزها، حتی کتاب‌های نقل قول بزرگان هم چندان رواج نداشت.

در چنین فضایی، تصور کنید حال جوان شانزده ساله‌ای را که کتاب بسوی کامیابی را می‌بیند! این کتاب همه جا بود. در ویترین همه‌ی کتابفروشی‌ها. برای کسی که شکست خورده، ناامیدانه و بی‌هدف، مسیر میدان انقلاب تا چهارراه ولیعصر را قدم می‌زند و کتابفروشی‌ها را می‌بیند، چندان عجیب نبود که برای بررسی این کتاب، کنجکاو شود.

آن موقع هنوز ایمیل نبود. یادم هست که مهدی مجردزاده‌ی کرمانی، داخل کتاب، به این نکته اشاره کرده بود که از سراسر کشور، نامه‌هایی دریافت می‌کند که می‌گویند کتاب تاثیرهای زیادی برای آنها داشته! از شما چه پنهان. همان قبل از خریدن کتاب، به مهدی مجردزاده‌ی کرمانی حسادت کردم! چقدر حس خوبی بود که از سراسر کشور برای کتابی که ترجمه کرده‌ای نامه دریافت کنی!

کتاب را شروع کردم.

اوایل کتاب خیلی جالب نبود. برای خود آنتونی رابینز، لاغر شدنش خیلی جذاب بود و بارها به این مسئله به عنوان شاخصی برای موفقیتش اشاره می‌کرد. اما برای من که آن روزها کمتر از هفتاد کیلوگرم وزن داشتم و مشکلم لاغری شدید صورتم بود، چندان هیجان انگیز نمی‌نمود.

آنچه برای من جالب بود، مشورت دادن آنتونی رابینز به افراد بزرگ و سرشناس و مشهور بود. از سیاست‌مداران تا هنرپیشگان. همینطور اینکه او از شرکت‌کنندگان در کلاس‌هایش می‌خواست که از روی زغال گداخته رد شوند. تا باورهای آنها نسبت به ترس و تهدید تغییر کند و زیر سوال برود.

هر فصل کتاب، با یک جمله الهام بخش شروع می‌شد. خوب یادم هست. یکی از فصل‌ها با این جمله شروع می‌شد:«اگر فکر کنید می‌توانید کاری را انجام دهید و نمی‌توانید کاری را انجام دهید، در هر دو صورت درست اندیشیده‌اید». فصل دیگری با جمله امرسون که می‌گفت: اگر ستاره‌ها را هدف قرار دهید لااقل دستتان به ماه خواهد رسید. حرف‌ها و جملاتی که این روزها، هزاران مورد از آنها هر روز در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک گذاشته می‌شوند و شاید چندان هم جدی گرفته نمی‌شوند. اما آن زمان، هر یک از آنها می‌توانست دنیایی از الهام باشد.

کتاب برای من سرآغاز یک تحول بود. اینکه به اصول و ارزش‌های خود فکر کنی. اینکه ببینی چگونه تصمیم می‌گیری. اینکه به تصویر‌های ذهنی که می‌سازی فکر کنی. اینکه کلمات خود را به دقت انتخاب کنی. اینکه هدف گذاری کنی و ده‌ها مورد دیگر که در آن زمان، برای دانش آموزی مثل من که هر چه دیده بود و خوانده بود،‌ کتابهای علمی و تخصصی بود، یک دنیای تازه بود.

چقدر حالم را خوب کرد. چقدر حس بهتری داشتم.

یکی از دوستانم همیشه می‌گوید: رشد و پیشرفت و بهبود اوضاع، یک روند است و نه یک اتفاق لحظه‌ای. خودم هم در حوزه‌ی تفکر سیستمی همین حرف را بارها و بارها تکرار کرده‌ام. اما یک واقعیت دیگر هم وجود دارد. برای هر کسی، لحظاتی در زندگی وجود دارد که معتقد است دنیا قبل از آن لحظه و بعد از آن لحظه برایش تفاوت جدی داشته است.

یکی از تجربیات زیبا این است که از انسانهای مختلف در مورد آن لحظه‌ها بپرسید. من در پی نوشت این نوشته، برخی از آن لحظه‌ها را نوشته‌ام. اما آنچه اینجا می‌خواهم بگویم این است که «برداشتن کتاب آنتونی رابینز از میان کتابهای کتابفروشی و خریدن آن»، برای من یکی از همین نقاط عجیب است که هنوز در مرور گذشته‌ام، آن را جدی می‌گیرم.

سالهای سال گذشت.

بعدها آموختم که آنچه آنتونی رابینز به عنوان NLP گفت و بعدها همه از روی او و کتابهای مشابه تکرار کردند، روایتی بیش از حد ساده شده از NLP بوده است. بعدها که کتاب ساختار جادو و سایر کارهای بندلر و گریندر را خواندم، دیدم که آنها به فیلسوف‌هایی نظیر ویتگنشتاین خیلی نزدیک‌تر هستند تا نویسندگان انگیزشی.

بعدها آموختم که آنچه آنتونی رابینز به عنوان ارزش و نگرش و تغییر آن می‌گفت، شکل ساده شده‌ای از همان چیزی است که به عنوان روانشناسی شناختی، بحث می‌شود و پیچیدگی‌های زیادی دارد.

بعدها آموختم که حرکت چشم به چپ و راست و تشخیص راست و دروغ، بحث‌های پیچیده‌ای است با هزار اما و اگر. نه آن شعبده‌ی ساده‌ای که تفریح مهمانی‌های روزهای تعطیل ما می‌شد.

این سالها مشورت دادن او به افراد بزرگ دیگر شگفت‌انگیز و دور از ذهن نیست. حتی اگر صادقانه بگویم برای من این نوع تجربه‌ها بیشتر از جنس خاطره‌هایی است که حتی رغبت تکرار هم در ذهنم برنمی‌انگیزد. این روزها حتی از روی آتش گداخته رد شدن هم شگفت زده‌ام نمی‌کند. خوب می‌دانم که عبور سریع از روی آتش، فرصت انتقال حرارت را کاهش می‌دهد و فراتر از آن را تجربه کرده‌ام. اینکه با باوری مستحکم و یقینی استوار، می‌توان روی زغال گداخته ایستاد و حرکت هم نکرد و نسوخت. کاری که زندگی روزمره در ایران، آن را برای همه‌ی آنها که مانند اکثریت نمی‌اندیشند، تداعی می‌کند.

امروز رابینز، شاید دیگر آن قهرمان بزرگ دوران نوجوانی من نیست. اما هنوز هم، جایی در گوشه‌ی ذهن من را به خودش اختصاص می‌دهد.

تا چند سال، وقتی به کتابفروشی می‌رفتم، از جلوی قفسه کتابهای آنتونی رابینز به سرعت رد می‌شدم. احساس می‌کردم الان برای سن و موقعیت و شرایط من، اصلاً خوب نیست که جلوی این قفسه‌ها توقف کنم یا کسی مرا روبروی چنین کتاب‌هایی سطحی و بازاری ببیند.

اما چند هفته پیش دوباره در کتابفروشی آنها را دیدم. این ماه‌ها و روزها، بیش از هر زمان دیگری آموخته‌ام که خودم را زندگی کنم و به قضاوت دیگران فکر نکنم. اثرش را حتی در کوچترین رفتارهای خودم هم می‌بینم.

کنار قفسه ایستادم. کتاب رابینز را برداشتم. به دیوار تکیه دادم و فصل اول آن را خواندم. دوباره کتاب را سر جایش گذاشتم تا در فرصتی مناسب، از روی نسخه‌ای که در خانه‌ام دارم، خاطرات آن سالها را مرور کنم.

آنتونی رابینز بخشی از مسیر رشد و توسعه بسیاری از هم نسل‌های من بوده است. در زمانی که ابزارهای جایگزین دیگری، چندان وجود نداشتند. امروز کتابهایش جایگاه بزرگ سابق را ندارد. سخنران های انگیزشی زیاد شده‌اند. حرف‌های او را با آب و رنگ زیباتری تکرار می‌کنند.

امروز حتی می‌دانیم که او در ساده‌سازی‌ها، خیلی از اصول علمی را قربانی کرد. اما شاید هیچ یک از آنها از ارزش کارهای او کم نمی‌کند. او برای من و شاید بسیاری از هم نسل‌های من، نقطه‌ی عطف است. در زمانی که آموزش‌های صدا و سیما،‌ از زنبوری که مادرش را می‌جست و نل که به دنبال پارادایز می‌رفت و کوزت که قربانی بی رحمی تناردیه‌ها بود و کوزه‌ی آب را در زمستان به دوش می‌کشید،‌ فراتر نمی‌رفت.

پی نوشت: گفتم که زندگی برای همه ما روندی است که به تدریج رو به رشد یا رو به افول می‌رود و این روند از ترکیب تعداد زیادی رویداد تشکیل می‌شود. اما رویدادهایی را می‌توان یافت که چنان مهم و تاثیرگذارند که گره‌ای جدی در این مسیرند و قبل و بعد از آن، دو تجربه‌ی مختلف از زندگی ایجاد می‌شود.

برای من خواندن کتاب‌ آنتونی رابینز، چنین نقطه‌ای بود.

دیدن آقای یوسفی مدیر مدرسه مان که مرا اخراج کرده بود، در دانشگاه شریف، وقتی که پرسید: «تو را اینجا راه دادند؟» چنین نقطه‌ای بود. نقطه‌ای که از سال ۷۴ (زمان اخراج) تا شنیدنش در سال ۸۴ (زمان ورود به MBA شریف) برایش صبر کردم.

برای من، نخستین باری که پس از استعفا از شرکت سابقم، با هزینه‌ی خودم، به کشور آلمان وارد شدم، چنین حسی بود. اولین بار بود که خودم خرج سفرم را می‌دادم و مسافر بودم و نه مامور. مشابه کسی که سالها تور لیدر است و به دیگران خدمت می‌کند و یک بار،‌ به هزینه‌ی خودش مسافرت می‌رود. یا گارسون یک رستوران که برای نخستین بار، میهمان رستورانی دیگر می‌شود و پیروزمندانه، غذا سفارش می‌دهد.

برای من، نخستین باری که یک کتاب علمی ارزشمند انگلیسی را در نمایشگاه دیدم و قبل از آنکه قیمتش را بخوانم در سبد خریدم گذاشتم چنین لحظه‌ای بود.

شاید زندگی،‌ همین لحظات کوتاهی است که رویدادهای ساده،‌ به ما پیام می‌دهند که آینده، قرار نیست ادامه‌ی گذشته باشد.

شاید زندگی فقط همین است. حتی اگر آینده، قرار باشد ادامه‌ی بدون تغییر گذشته باشد.

#قصه کتابهای من

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی

آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال

ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار



208 نظر بر روی پست “کتاب های آنتونی رابینز | رویای جوانی‌های ما

  • سميرا گفت:

    سلام
    راستش قبل از اينكه پست شركت هاي هرمي رو بذاريد براي اولين بار تو زندگي م مي خواستم با يكي درد و دل كنم و شما رو انتخاب كرده بودم چون آگاهيد نسبت به دغدغه و نگراني م ولي چون طولاني بود و وقتتون گرفته ميشد منصرف شدم. (اين قسمت رو لطفا قبل از انتشار پاك كنيد)
    بعد اين پست رو خوندم و تصميم گرفتم اينجا بخشي ش رو بگم كه شما پست شركت هاي هرمي رو گذاشتيد . ممنون . اميدوارم فرصت كنيد و زودتر مبحث رو باز و كامل كنيد .
    اما
    واقعيت اينه كه اگه يه نقطه عطف بخوام تو زندگي م بگم قطعا يكي از مهم ترين هاش آشنايي با نتورك ماركتينگ هست. نه براي ميانبر در پولدار شدن بلكه بخاطر رشد شخصيتي كه برام داشته. وقتي مي بينم چيزهايي كه بالاسري هام بهم يادآور مي شند مشابه همون چيزهايي هست كه از شما و دكتر شيري و … ياد مي گيرم، وقتي بعضي از تعاريف تو اين كار برام معني پيدا مي كنه و يا حال خوب بهم مي ده و هميشه يادآور مي شند كه از كارت لذت ببر و در لحظه زندگي كردن رو تمرين مي كنيم و خيلي چيزهاي ديگه … با همه ابهامات و نگراني هايي كه در مورد درست و غلطي خود كار دارم ولي دوست ش دارم و فارغ از درآمدي كه مي تونه برام داشته باشه تبديل مي شه به نقطه عطف زندگي م. چون هر روزش من رو به خودم آگاه تر مي كنه و نيرويي بهم مي ده تا خصلت هام رو تقويت كنم يا اصلاح.
    كه متاسفانه ۵ سال كارمندي م با بهترين رئيس و همكاران اين آموزه ها رو برام نداشته يا اگر داشته در انجام وظيفه كاري م مشكلي ايجاد نمي كرده و اصلاح م به خودم مربوط مي شده.

  • علی طاعتی مرفه گفت:

    از کودکی به کتاب علاقه خیلی زیادی داشتم، اما متاسفانه در محیط روستا، آنهم در اوایل دهه هفتاد، هیچ دسترسی به کتاب جز کتاب های درسی نداشتیم. تنها کتاب غیر درسی دوران کودکی ام کتاب «به من بگو چرا» از ایزاک آسیموف با نقاشی های جالب آن بود!در فامیل خودمان هم کسی نبود که مقاطع راهنمایی و دبیرستان را خوانده باشد و بتوانم حداقل این کتاب ها را بخوانم…
    یک خاطره از دوران دبستان: یک روز صبح که همراه پدر بزرگم سوار بر الاغ راهی مزرعه بودیم از فاصله دوری، برق جلد (آن زمان کتاب ها را با نایلون جلد می کردیم) یک کتاب در دامنه تپه که شبنم صبحگاهی روی آن نشسته بود نظرم را جلب کرد. این احتمال به ذهنم آمد که حتما کتاب یکی از بچه های روستا که دانش آموز دوره راهنمایی یا دبیرستان است که برای درس خواندن آنجا آمده و کتاب رو فراموش کرده…
    اولش تقریبا یک دقیقه برایم تضاد ذهنی بوجود آمد که اگر پیاده شوم باید بقیه راه را پیاده تا مزرعه بروم و اگر پیاده نشوم کتاب را از دست خواهم داد… نتوانستم بر اشتیاقم از دیدن و خواندن کتاب جدید غلبه کنم و پریدم پایین و به سمت کتاب دویدم… لحظه دردناکی بود… خبری از کتاب نبود، فقط یک بطری مایع ظرفشویی بود که زیر چرخ ماشین له و پهن شده بود و با انعکاس نور خورشید از دور مانند کتاب بنظر می رسید…
    بعد از اینکه در دوره دبیرستان به قم مهاجرت کردیم، هر چند ماه یک دیوان شعر از شاعران معروف و مجله ماشین می خریدم تا اینکه سال ۸۴ که پشت کنکوری بودم و چند روز به تاریخ اعزامم به خدمت سربازی مانده بود، در پاساژ قدس که چندین کتاب فروشی دارد قدم می زدم و از پشت ویترین با حسرت به همه کتاب هایی که نمی توانستم بخرم نگاه می کردم! بودجه ام برای کتاب خریدن خیلی کم بود، بطوری که گاهی اوقات کرایه برگشت به خانه را هم به آن اضافه میکردم و پیاده برمی گشتم. چندین مغازه را چرخیده بودم تا اینکه کتاب متفاوتی را دیدم. کتاب «تکنولوژی فکر» از دکتر آزمندیان. برایم عنوان عجیب و جدیدی بود. (ناگفته نماند که مفهوم حدیث یک ساعت فکر کردن برتر از ۷۰ سال عبادت کردن است، همیشه در ذهنم بود و خیلی مبهم. پیش خودم گفتم شاید جواب این سوال در این کتاب باشد…). وقتی نگاهی به فهرست، مقدمه و پشت جلد آن انداختم، بدون معطلی آن را خریدم. و در مغازه دیگری کتاب معروف «قورباغه را قورت بدهید» برایان تریسی را دیدم و خریدم. آن روز خیلی هیجان زده بودم…
    مطالعه این دو کتاب تغییر جهتی در نگرش و زندگی ام ایجاد کرد که سالها بعد با متمم و محمدرضا شعبانعلی آشنا شدم که همان هیجان و شوق کودکی ام را داشتم. خوشبختانه -جسارتا- اینبار بطری له شده نبود، گلستان بود و هر روز هم بر اشتیاقم افزوده می شود و با مطالعه هر مطلب جدیدی مثل دوران کودکی ام هیجان زده و خوشحال می شوم…

  • فاطمه گفت:

    سلام ممنونم از همه ی کسانی ک برای این نوشته ها زحمت کشیدن و ممنونم از تو شما ک دیدگاه من و میخونی….راستش من خیلی دوس دارم کتابای دکتر شریعتی و و کتابای آقای هدایت و کتاب کوری و کتاب فلورانس اسکاول شین و ی چنتا کتاب دیگه و رو و بخونم اما حس میکنم سنم برای این کتابا و درکشون خیلی زیاده آخه ی چن باری امتحان کردم اما منظورشون و نمیفهمم
    دبیرمون میگه وقتی با تو حرف میزنم فک میکنم ی دختر ۲۷ ساله روبرومه نه ی دختر ۱۷ ساله ب عقده ی ایشون من بزرگتر از سنم میفهمم اما نمیدونم چرا نمیتونم این کتابارو و درک کنم
    ممنون میشم از شماها ک بهم ی چنتا کتاب خوب و مناسب سنم با این جور موضوعات معرفی کنین .

  • امیرجواهری گفت:

    سلام به همگی
    این نوشته محدرضای عزیز منم یاده ماجرای خریدن کتاب یسوی کامیابی انداخت که شاید به نوعی شروع تغییر مسیر کتابخوانی من از کتابهای تاریخی مخصوصا تاریخ معاصر(هرچند بعدها فهمیدم کتابهایی که میخواندم مغرضانه تحریف شده و بعضا دروغ بودند)به این نوع از کتابها و به تبع آن تغییر مسیر زندگیم بود.
    سال ۸۸بود و من و برادرم یک تولیدی کوچیک پیراهن با سه کارگر داشتیم خوب یادمه اون روزا خیلی بی پول بودیم وبرای اینکه حداقل یک مقدار از حقوق آخر هفته کارگرهارو دربیاریم به پیشنهاد یکی از آشناهامون رفتیم در ستاد تبلیغاتی آقای کروبی (مرد بزرگ) ویک شب تاصبح به در ودیوار پوسترچسبوندیم .موقع برگشت نزدیک میدان امام جسین این کتابو از یک دست فروش که اجناس مختلف تو بساطش بود خریدم.هنوز صداش توی گوشمه وقتی که تردید من و چونه زدنمو دید بهم گقت: این کتاب زندگیتو عوض میکنه بشرطی که به حرفاش عمل کنی و مثل من نباشی.
    راست میگفت.

  • احمدرضا گفت:

    سلام بسیار جالب بود برای لحظه ای منوبرد به همون سالها منتها فرق من با جنابعالی این بود که من دل نگران همون زنبوره (هاچ) بودم که بلاخره مادرشو پیدا میکنه یا نه و دلواپس کوزت که بلاخره چی میشه بهر حال دورانی بود یادش بخیر ممنونم از نوشته هاتون

  • معین گفت:

    بهمن یا اسفند سال ۹۱ بود. من اتفاقی با یه نفر آشنا شدم. نقطه ی عطف نبود، مشتق دوم زندگی من بود! ز بد عهدی ایام! باورم نبود که بتونم با یک نفر زندگی کنم. بدون اغراق، دو سال رو داشتم باهاش زندگی میکردم. روزانه، شبانه، خواب و بیداری، در فکر و در جسم. اما حرفی نمیزدم. فقط میشنیدم و میشنیدم و لذت میبردم. این قدر مشتاق بودم که شعبانعلی دات کام اسلش إم إس رو زودتر از مرورگر وارد میکردم و وارد دنیایی شیرین میشدم.
    الان غبطه میخورم به اون روزا. چقدر خوب بود.
    این روزا برا زیاد نیومدن بهونه دارم! امیدوارم بهونه هام رو رفع کنم. تا بیشتر بیام. البته اینجا که خونه است. آدم هرجا بره برمیگرده خونش.

  • ترانه گفت:

    من یک روانیه کتابم .بقول دوستانم باکتاب ازدواج می کنم وپیشنهاد من کتاب های رمان سیدنی شلدون است برای حال خوش مهرماه

  • روناک گفت:

    یاد دوران جوانیم افتادم این کتاب زندگی منو متحول کرد به چیزایی که درفکرم بود رسیدم
    ولیکن حدود ۳سال است زندگیم دستخوش هیچ تلاشی ازمن نبوده وراکدمانده وباز انگار باید خواندن کتاب را سربگیرم
    ممنون ازیاد آوری خاطراتتون

  • سارا گفت:

    من هميشه ميدان انقلاي رو دوست داشتم نه به خاطر شلوغي و سردرگمي كه تو ميدون هست بلكه فقط به خاطر كتابفروشي هاش كه اگه هم نخرم همين ديدن كتابها حالم رو خوب مي كنه. خيلي فكر كردم شايد نقطه ي عطف زندگي من زماني بود كه تو يه شركت خصوصي به عنوان برنامه نويس استخدام شدم و خيلي از ضعف هام رو شناختم ولي نتونستم مثل شما سرخم كنم و ياد بگيرم چون كسي حاضر به ياددهي نبود.

  • رحیم گفت:

    سلام ایا این مطالب فقط برای ادمای با سواده؟منم میخام زندگیمو تغییر بدم

  • بهنام گفت:

    نقطه ی عطف زندگی من زمانی بود که مصاحبه ای از شما و اقای عباس منش رو شنیدم و بعد از اون با شما و متمم اشنا شدم.

  • غزاله گفت:

    سلام.يه سوال.محتواي اين كتاب چيه

  • najeebullah گفت:

    من شماره مبایل آنتونی رابینز را می خواهم

  • Leyla Nazari گفت:

    لحظه ها اينقدر شخصي هستند كه نميدونم بايد در يك صفحه عمومي گذاشته بشن يا خير .
    در خانهء پدريم زيرزميني بود كه ديوارهاش با قفسه هاي فلزي پر از كتاب پوشيده شده بود . لحظه اي كه در ٨ سالگي اين گنج رو كشف كردم ( مثل چارلي بودم در كارخانهء شكلات سازي ) آغاز اين لحظه ها بود .
    لحظه اي كه اولين مدرك باارزشم رو در زبان آلماني گرفتم ( چون نشون ميداد من هم ميتونم كاري رو به انتها برسونم )
    لحظه اي كه اولين كتاب ترجمه شده ام چاپ شده در دستم قرار گرفت .
    لحظه اي كه اولين پول رو بعنوان حق الزحمه تدريس زبان دريافت كردم .
    لحظه اي كه تونستم روي تصميمم براي قطع يك رابطهء اشتباهي با يك فرد اشتباهي بمونم .
    لحظه اي كه در ٣٠ سالگي ايستادم و ديدم با اون همه ادعا و رويا هيچ هيچ دستاورد واقعي غير از يك دختر ٤ ساله ندارم .
    لحظه اي كه دخترم بهم گفت” مامان دقت كردي من چقدر حركات تو رو تكرار ميكنم ؟ ” ( گرچه از خودم و شخصيتم و حركاتم راضي هستم اما باعث شد تلاش كنم بهتر بشم تا الگوي بهتري رو بسازم و لحظهء ترسناكي بود چون الگو شدن ترسناكه )
    لحظه اي كه در يك چت نيمه شبانهء جدي و دونفره يك كامنت طولاني و عالي گذاشتم كه خودم از خوندنش حظ فراوان بردم و از مخاطبم شنيدم اگه نميشناختمت فكر ميكردم يه جامعه شناس يا يك نويسنده كنارت نشسته و داره اينا رو بهت ديكته ميكنه.
    و اخيراً لحظه اي كه آدمي كه بسيار دوستش دارم و بسيار ازش صدمه ديده ام ( در واقع از خودم ! از ماست كه بر ماست ) در يه گفتگوي چند نفره به فرد ديگري گفت : ميگن براي بدست آوردن هرآنچه نداشته اي بايد هرآنچه باشي كه تاكنون نبوده اي . و من فكر كردم متشكرم كه بدون اينكه حتي بدوني ، به من مي آموزي چگونه خودم رو رها كنم .

  • غزاله گفت:

    وقتی ۴۰ خط با تموم وجودم برای اولین بار کامنت گذاشتم و با تموم احساسم لذت بردم از کامنت خودم و قبل از ارسال دستم میخوره رو یه دکمه و همش پاک میشه:(اشکال نداره در همین حد که نقطه عطف زندگی من کتاب تو خوب هستی از یحیی دولت آبادی بود واسه یه دختر ۲۰ ساله عالی بود. من امروز ۲۲ سالمه ولی در تکمیل حرف محمد رضا آدم هایی هستن که وقتایی دارن تو زندگیشون ،اتفاقاتی دارن تو زندگیشون ،که قبل از اون موقع و بعد از اون موقع رنگ زندگی براشون عوض شده من با تموم وجوداین تغییر رنگ و احساسو تو زندگیم چشیدم…رنگ زندگی من هم تغییر زیادی کرده نمیدونم دوست ندارم به سیاهو سفید تعبیرش کنم شاید از بنفش به زرد بهتر باشه.بد نیست اولین جمله کتابو که باعث شد ادامه اونو با شوق بخونم اینجا بنویسم:
    سیلاب عشقم را با این کتاب به آنهایی میبخشم که:
    قلبشان شکسته اما هنوز میتپد!
    کمرشان خم شده اما هم چنان ایستاده اند!
    درد کشیده اند با این حال به زندگی میخندند!
    بی وفایی دیده اند با وجود این دست از وفا نکشیده اند!
    موفق و سربلند باشید دوستان خاص:)

  • سمانه گفت:

    سلام به شما و خوانندگان محترمون. من هرشب حداقل دوتا از مطالب سایت شما رو مطالعه میکنم و فرداش رو به فکر کردن یا نوشتن راجع به اون میگذرونم. اولین باری هست که نظر میدم فقط به خاطر جمله آخرتون.
    من سری کتاب های به سوی کامیابی رابینز رو خوندم، وقتی اول دبیرستان بودم. یادم هست یکجا گفته بود ببینید میتونید فقط با اعتبار شخصیتون از یک بانک وام بگیرید. من اینکارو انجام دادم، سال ۸۰ اگر درست یادم باشه. ۱۰۰ هزارتومن از یک قرص الحسنه وام گرفتم، بدون اعتبار و بدون اینکه حتی به سن قانونی رسیده باشم، باهاش ساز خریدم که البته ادامه ندادم. با همون باورهایی که توی اون سالها ایجاد شد لیسانس و.فوق لیسانس گرفتم،مدرک آیلتس گرفتم و ویزای شهروندی کانادا رو. منم بعد از رابینز خیلی کتاب های مشابه دیگه خوندم، از راز گرفته تا چهاراثر فلورانس اسکاولشین، اما هنوزم معتقدم عمیق ترین تاثیر رودر ذهن من برای درک مفهوم توانایی وقتی همه.از غیرممکن بودن میگن، رابینز ایجاد کرده.
    معتقدم نقش شما در ایجاد نگرش متفاوت به برخی مسایل، مثل ادامه تحصیل ، پذیرفتن خاکستری بودن آدم ها، انتقادنکردن و مانند اینها در این مقطع زندگیم چیزی شبیه نقش رابینز در نوجوانیم هست.
    به خاطر وقتی که میگذارید و اندیشه هاتون رو.به اشتراک.میگذارید بسیار ممنونم.

  • متین گفت:

    گاهی وقتا یه جمله شنیدی و ازش رد شدی،بعدها یه جمله ی دیگه میشنوی و تازه مفهوم اون جمله قبلی رو میگیری.
    لحظه ای که بعد از سه سال برای من تازه تکان دهنده شد رو براتون میگم.
    قوانین زندگیتونو داشتم میخوندم و حرف های خانم مروتی که یاد این حرف از استاد تکواندومون افتادم،
    وقتی سه سال پیش تابستونی که منطبق با ماه رمضون بود و دو ساعت قبل افطار ما کلاس داشتیم و از سختی تمرینا شکایت میکردیم و وقت استراحت میخواستیم،ایشون میگفتن:
    “تازه از وقتی که خسته شدین بدنتون شروع میکنه به سوزوندن چربی ها…”

  • علی گفت:

    سلام , خدا قوت.
    من هم دانشجو بودم و بدلیل اینکه در هنرستان درس خونده بودم سومین ترم پیاپی بود که ریاضی یک داشتم . خواندن کتاب همان و قبول شدن در مقطع کارشناسی ارشد بدون هیچگونه تلاش اضافی در چهارسال بعد همان . یادش بخیر آقای کیم وو چونگ ( موسس دوو) هم شده بود الگوم 🙂 . بعدش هم که آشنایی با سازمان مدیریت و دکتر حیدری و الان هم افتخار شاگردی شما که منو دوباره برد به همون دوران و حال و هوای نوشته های حاشیه کتابم . تا مدتها هم به کبیر و صغیر این کتاب را به هر مناسبتی هدیه میدادم . چقدر خوشحالم که در صندوق پستی ام هم نوشته های شما و تونی رابینز رو این روزها کنار هم میبینم. کتابای دکتر و تاریخ تقریبا همه چیز و مسافرت به آلمان و ,,,. چه تشابهی . امیدوارم بزودی بتونم تو سمینار مشترک شما و دکتر حیدری شرکت کنم.
    خداوند حافظ شما .
    به امید دیدار
    علی

  • نیلوفر گفت:

    سلام . خیلی متن جالبی بود چون دقیقا حال و هوایی بود که من خودم تجربه کرده بودم و تقریبا همسن اون موقع شما بودم که با رابینز آشنا شدم. یادم اومد که از مادرم خواهش کردم که کتاب دومش که اون موقع نهصد تومن بود رو برای من بخره. کتاب رابینز برای من خیلی چیز عجیبی بود. حرفهای رابینز خیلی تازه بود . من این کتاب و کیمیاگر رو به فاصله خیلی کوتاهی خوندم و هنوز هم عقیده دارم که این دو تا ادم خیلی توی زندگی خود من نقش داشتن. هرچند که الان هردو به عنوان کتابهای عامه پسند بازاری درجه سه تقسیم میشه و حتی داشتن کتابش باعث میشه بقیه مسخره ات کنن ولی توی اون زمان که هیچ حرفی از انگیزش و هدف و اینده نبود و هنوز حرفای خوب اینقدر دور و بر ما زیاد نشده بود که دیگه اهمیتشون رو درک نکنیم واقعا تاثیرگذار بود. جالب بود که من خودم هم الان از جلوی کتابهای این دو نفر خیلی سریع رد میشم ولی امروز من هم یادم افتاد که خیلی اوقات که ناامید شدم یاد حرف انتونی رابینز افتادم که چیزی به نام شکست وجود ندارد یا خیلی اوقات حال اون موقع سانتیاگو رو داشتم که بهش میگفتن هیچ جوره به گنجش نمیرسه ولی اون نا امید نشد و یاد اوری اون باعث شد که با همه مشکلات ادامه بدم.

  • سحر گفت:

    متن جالبی بود و من را هم برد به حال و هوای اون روزها، جلد دوم این کتاب را همان سالها خواندم، اگر اشتباه نکنم یک کتاب جیبی هم داشت که موفقیت در ۳۶۵ روز.
    جناب شعبانعلی یک نکته را متوجه نشدم، شما سال ۷۶ وارد دانشگاه صنعتی شریف (دانشکده مکانیک) شده اید ولی اینطوری که اینجا نوشته اید تداعی کننده این مطلب است که تا سال ۸۴ وارد هیچ دانشگاهی نشده بودید؟!

    • محمدرضا گفت:

      بنده هم کتاب موفقیت در ۳۶۵ روز را خواندم وقتی که دقیقا” هم سن آن روز های آقای شعبانعلی بودم اما نه در سال ۷۴ که در سال۸۵ و نه در فروشگاهی در خیابان انقلاب که در کتابخانه کوچک مسجد روستایمان. و فکر می کنم مدیون کسی هستم که این کتاب را برای آن کتابخانه خریده بود تا من از طریق یک کشف پیروزمندانه با این مطالب آشنا شوم و نه از طریق بمباران پیش پا افتاده این مطالب در اینترنت که بعدها برایم اتفاق افتاد و فکر میکنم همین موضوع باعث شده برخلاف بعضی هم سن و سالهایم این مطالب برایم همچنان الهام بخش باشند و نه شعاری.ممنون بابت متن زیباتون.

  • زینب حاجی زاده گفت:

    سلام حدودا سال ۸۱ پدرم این کتاب را خریده بود پدرم عاشق مطالعه بود،من هم خواندم فوق العاده حس خوبی برای زندگی و تلاش و دوست بودن با خودم به من داد.امروز سه شنبه ۱۱ آذر ۹۳ ساعت ۸:۳۰ از محل کارم این مطالب را خواندم و با تمام وجودم حس نویسنده را درک کردم و واقعا برای من هم لحظاتی وجود دارد که سکوی پرتاب در نحوه نگرش و زندگی من بوده.

    واقعا ممنون از این نوشته و قلم بسیار زیبا و رسا.خیلی لذت بردم.

    همیشه در پناه خدا باشید

  • ویدا گفت:

    شاید باور نکنید ولی امروز با خواهرم درمورد همچین موضوعی صحبت می کردم وخیلی اتفاقی این مطلب رو خوندم
    امروز توسط یک آدم نادان ( البته از نظر من ) در یک جمع فامیلی تحقیر شدم
    من یک دختر که ترم آخر دانشگاه هستم و اصلا سابقه کار کردن ندارم را با کسی که پنج سال از من بزرگتره و تقریبا هشت سال سابقه کار کردن را داره مقایسه می کرد واینکه من از نظر رفتار اجتماعی از اون دختر پایین تر هستم و همه با نگاه تحقیرآمیز به من حرف اون را تایید میکردند
    در صورتی که به نظر من رفتار اجتماعی من و اون دختر اصلا نباید با هم مقایسه بشه
    امروز به خواهرم گفتم من منتظر یه روز خیلی خاص هستم که نمیدونم چند سال دیگه است فقط مطمئن هستم که همچین روز و لحظه ای میرسه همون نقطه ای که شما ازش صحبت کردید و منتظرش بودید
    که بعد این مطلب رو خوندم و کمی آروم شدم

  • نادره گفت:

    يادش بخير اون روزا! اون روزا من تازه ديپلم گرفته بودم و اولين تجربه كاريم در شركت نشر ني و پخش آثار بود ، بعد از مدرسه، اولين محيط كاري كه تجربه كردم – با مرحوم دكتر احمد بورقاني – دكتر رضايي – جعفر همايي – و ….. يادش بخير – در كنار اين دوستان و مديران، من به عنوان بچه مدرسه اي بودم كه سرشار از انرژي بود براي بدو بدو و تبليغ ، شركت ما پخش انحصاري كتاب هاي آقاي مجرد زاده رو به عهده داشت، و از اين بابت خيلي مشهور شده بوديم كه از كل كشور سفارش مي گرفتيم، تمام مدت حواسم به اين بود كه فروش كتاب بالاتر بره و توجهي به متن كتاب نداشتم، و فقط به فروش فكر مي كردم، جالبه كه من اون وقتا كتاب نخونده، خودم داراي اين قدرت و فن بيان و جذابيت بودم ولي خودم اين رو نمي دونستم و برام خيلي طبيعي بود و با جون و دل كار مي كردم ، نه به فكر حساب و كتاب بودم نه به فكر پورسانت ، شركت رو مثل خانواده ام دوست داشتم و از صبح تا شب ويزيت مي كردم و از تمام شهرستان ها سفارش مي گرفتم و انصافا فروش خوبي داشتيم. روزايي كه آقاي مجردزاده مي آمدن براي گرفتن چك و تسويه حساب كتاب هاي فروش رفته – خيلي خوش مي گذشت و از خاطرات اين شهر و اون شهر كه رفته بودن و كف پاهاشون تاول زده بود حرف مي زدن- يادش بخير – يك كتاب جيبي هم اون روزا نوشته بودن كه ۳۶۵ صفحه بود – من هر روز يك صفحه ش رو مي خوندم ولي راستش رو بخوان نمي دونم چرا هيچ چيزي در من برانگيخته نمي شد!!!!
    تنها هدفم اون روزا به دانشگاه رفتن بود و پول درآوردن براي كمك به خانواده ام – پدرم در اثر سرطان ريه فوت شدن و من كه فرزند اول خانواده بودم احساس خيلي بزرگ بودن مي كردم و سروسامون دادن به خواهر و برادران كوچكترم رسالتم بود ولي اون روزا اين قدر همه مادي نبودن – ما خيلي دلي كار مي كرديم و اگه مي دونستم كه دنيا اينطور سريع مدرن مي شه يك فكري به اين روزام مي كردم ….
    بگذريم مجرد زاده كرماني رو نمي دونم كه چه شد ولي من هنوز هم به قول مادرم «آهن فولاد كن مردم» هستم ، هنوز هم همين قدر انرژي در كار ميزارم ولي براي يك موسسه و يك دفتر ديگه !!
    اي كاش مطالبي كه اين روزا شما مي نويسين بيست سال پيش در سن جواني من يكي تو گوشم مي خوند !
    تا امروز حسرت آينده بدون تغييرم رو نخورم … من تغييري نكردم ولي تلاش كردم كه موجب رشد خانواده ام بشم و خدا رو شاكرم كه حداقل اين از دستم برومد
    از اينكه روزنوشته ها و پيامها و متن هاي پسربچه سرگردون بيست سال پيش رو مي خونم خيلي لذت مي برم ، لذتي به اندازه ي اون روزهاي شما ! خيلي حال خوبيه ! اين روزا برعكس معلم انشاتون همه از دست نوشته هاي شما لذت مي برن و به ديكته ي شما نمره ي بيست مي دن – من كه واقعا لذت مي برم و رسالتم در اين روزا هم، اينه كه به هركسي مي رسم بگم به سايت محمدرضا شعبانعلي يك سري بزنه! خلاصه قهرمان اين روزاي منم شما هستين، قهرماني كه هر روز از خداوند براي وجودش شاكرم و براش آرزوي سلامتي و ماندگاري دارم ، با آرزوي سلامتي و شادي براي لحظه هاي شما ….

    • امین راد گفت:

      بعضی وقتا ادم باید سکوت کنه تا حرفاشو دیگران بشنون و این میتونه از زیبایی های زندگی باشه

    • محمد بشیر علی بیگی گفت:

      سلام.واقعا که افرین به نظر من شما از بزرگترین انسان های روی زمین هستید که به خاطر شرایط رسالتی به این بزرگی رو به عهده گرفته اید و از پس ان بر امدید.
      نمی خواستم دیدگاه بگذارم چون یک سال پیش این پست رو گذاشتید ولی گفتم شاید خدا خواست و یک روزی این دیدگاه من رو خوندید.
      اگر متوکل و تلاشگرید موفق باشید.
      خداحافظ.

  • سجاد سلیمانی گفت:

    وقتی که اولین بار نوشته ای از دکتر شریعتی به نام «کویر» را خواندم.
    کتابی که مرا زیر رو کرد. و شروع تحول من بود.

  • مریم الف گفت:

    نقطه عطف در زندگی من زیاد بوده.
    کوچک که بودم به مدرسه ای غیرانتفاعی می رفتم. اونجا همه دست اندرکاران بسیار مذهبی بودند. گفتند که اگر یک تار موت پیدا باشه, خداوند از تو ناراضی می شه. تا چند سال بعد از دیپلم هنوز نتونسته بودم این باور رو از ذهنم خارج کنم.
    مدرسه ام پر از بچه های پولداری بود که حتی به برف آمدن از آسمان هم افتخار می کردند: “برف دم خونه ما اندازه یه توپه. برف دم خونه شما که به درد نمیخوره.” تفاوت طبقانی در دنیای کودکی من به معنی این بود که هیچگاه اون دنیا دست یافتنی نیست.
    دانشگاه رفتن و ادامه تحصیل و این تفکرات که کدام دانشگاه بهتر است, کدام رشته بهتر است, سراسری روزانه برای باهوش هاست و چون تو اونجا قبول نشدی پس کم هوش و یا به نگاه بعضی ها خنگ هستی.
    از این داستان ها زیاد دیدم و متاسفانه سال ها من رو با خودشون رنگ و لعاب می دادن.
    اما نقطه عطف من هم اتفاق افتاد:
    درس ام که تمام شد و داتشگاه آزاد تهران هم خونده بودم, وارد بازار کار شدم و جالبه که بهتر از تمام همکلاس هام موفق شدم. به عنوان یک بانو, هم کار کردم و هم موفق تر از بچه هایی شدم که مدعی هوش بالا بودند و هم برخی شون من رو تمسخر می کردند.
    حالا اهمیتی نداره که اون ها و یا بقیه چه فکری در موردم می کنند چون به ایمان به خودم رسیدم. حتی ادامه تحصیل دادم و امروز دارم دکترای مدیریت رو می خونم و تلاش می کنم که باز هم موفق تر از قبل باشم.
    من هم با باورها و نگرش های نابجا رشد کردم, زندگی کردم, ولی امروز بالنده هستم و همین برام ارزشمنده.

  • نرمین گفت:

    برای من هم نقطه عطفهای زیادی بوده:
    اون لحظه که هم کتاب خوندن و هم هنر منبت کاری رو از استاد منبت یاد گرفتم، ولی حیف که ادامه ندادم.
    بعد از خوندن کتاب شازده کوچولو.
    اون لحظه که حس کردم عاشق شدم.
    اون زمان که چشمم رو روی تمام حرفهای خانواده و فامیل بستم و چمدونم و بستم و اومدم تهران برای کار.
    اون لحظه که کار پیدا کردم و تونستم اولین اجاره خونه ام رو پرداخت کنم.
    اون لحظه که عشقم رو از دست دادم.
    اون زمان که با تو محمدرضای عزیز آشنا شدم و زندگیم کلا تغییر کرد.

  • مهرنوش گفت:

    سلام؛
    البته نقاط عطف من به اندازه نقاط عطف شما علمی و بزرگ نیستند اما به اندازه ظرفی که زندگی کردم برام بزرگ بودند.
    کتابای پائولو کوئلیو اون تاثیری رو که آنتونی رابینز تو۱۶سالگی رو شما داشت، در من باقی گذاشت و البته کتاب بی نظیر سه شنبه ها با موری و …
    استاد زبانم که جسارت حرف زدن رو بهم داد؛ خوندن رمان های مشهور دنیا تو کتابخونه ای که قرار بود برای کنکور بخونم؛ شروع زندگی دانشجویی در زاهدان که۲۰۰۰km با تهران فاصله داشت؛ تجربه خلق مجسمه های سفالی؛ … دی ماه۹۲ که در پی جستجوی مطالب موثقی برای مذاکره و مصاحبه شغلی با شما و مطالب جذابتونو و رادیو مذاکره آشنا شدم و خیلی چیزای دیگه.
    بابت سهمی که تو یادگیری و رشدم داشتید سپاس.

    • امیر فرهنگ گفت:

      خیلی تجربه جالبی بود
      ضمنا تهران زاهدان ۱۰۰۰ کیلومتره 🙂 شایدم با رفت و برگشت حساب کردین :)))

  • آرامه آذر گفت:

    بی شک در زندگی هر کسی میتونه پر از این نقاط زیباباشه. برای من زمانی که بعد از فارغ التحصیلیم چمدونم رو بستم و اومدم تهران برای کار بدون این که حتی به این فکر کنم آیا میشه یا نمیشه و این که آیا بازگشتی در کار هست یا نه. در کنار دلتنگی هام و خیلی چیزای دیگه از همون موقع تصمیم گرفتم به قول تو محمدرضای عزیز قهرمان زندگی خودم باشم نه دیگران. من فکر میکنم از این نقاط تو زندگی ما خیلی زیاد هست فقط این که به قول استیو جابز برای فهمیدنشون باید برگشت و این نقاط رو در طول زمان به هم وصل کرد اون وقت هست که میبینی هر جا از زندگیت که به خودت ایمان داشتی و استوار قدم برداشتی حتی با وجود این که در تاریکی بودی دقیقا نقطه درستی بوده.
    ممنون معلم عزیز که فرصت دادی این احساسات رو ابراز کنیم.

  • افروز گفت:

    سلام من تقریبا چندماهی میشه به این وبلاگ سرمیزنم واونقدر علاقه مند بودم وهستم که بالای ۶۰درصد مطالب وبلاگتون رو خوندم اما هیچوقت نظر نذاشتم خواستم تشکرکنم و بگم خیلی چیزای خوب ازتون یاد گرفتم مرسی

  • آرمین گفت:

    سلام محمدرضا جان
    یه جاهایی تو زندگیم تغییر کردم و اون ها رو عطف می دونم…

    اما ۱۰ ماه پیش بزرگترین نقطه ی عطف زندگیم بود…
    روزی که با تو آشنا شدم… با دیدگاه هات… با تفکراتت… و با اخلاق و منشت…
    شناختی که یک شبه حاصل نشد… روز به روز کامل و کامل تر شد… و همچنان ادامه داره…

    کاش می تونستم بگم که چقدر حسرت خوردم…
    وقتی فهمیدم چون شماره ام رو تو متمم ثبت نکردم… برای اون گردهمایی با متممی ها دعوت نشدم…
    ترجیح میدم به این موضوع دیگه فکر نکنم تا یادآوری این موضوع بیشتر از این اذابم نده…

    حتما قسمت نبوده…. نمی دونم…
    اما خیلی دوست داشتم شما رو یک بار از نزدیک ببینم…
    ببینم قهرمان زندگیم از نزدیک چه شکلیه…

    چقدر دردناکه تو یک سال با حجم عظیمی از داده ها مواجه بشی… که فضای روانی ۲۵ سال زندگیت رو بالکل تغییر بده…
    اما اون قدر بیمار باشی که نتونی جز ذره ای به باقی شون عمل کنی…
    فقط بشونی و از روشون رد بشی…

    دارم دست و پا می زنم… بد هم دست و پا می زنم…
    امیدوارم این دردها روزی کم شه…
    تا منم بتونم به عنوان یه انسان ارزشمند سرم رو جلوی بقیه بالا بگیرم…
    کاری رو که تو سال ها داری انجام میدی…

    محمدرضا جان
    همیشه از خدا برات بهترین ها رو می خوام…

  • صبا گفت:

    سلام آقای شعبان علی
    از متفکرانه اندیشیدنتون نسبت به هر چیز سپاسگزارم. من وقتی این کتاب رو خوندم بچه بودم و بخاطر اینکه اونموقع تو کتابخونه ی هر احدی پیدا میشد خوندمش نه چون تشنه ی مطالبش بودم. هدف از انجام دادن هر چیز خیلی توی تجربه ی انجام دادن اون تاثیر میزاره. وقتی داستان روی آتش راه رفتن رو خوندم باور نکردم و فکر کردم حتما کلکی در کاره. بعدها این کار رو خودم کردم و دیدم کلکی در کار نیست بلکه توجیهی وجود داره. و یاد آب و تاب تعریف کردنش توی کتاب آفتادم که این کارو معجزه ی خود باوری معرفی میکرد. واقعیت اینه که نگاه موشکافانه و هدفمنده که پیشرفت حاصل میکنه و بعضا افراد به همون مطلب به دیده ی معجزه نگاه میکنن که کلاً برداشت از مطلب رو عوض میکنه. من با روی آتش راه رفتن به عنوان فعالیتی آشنا شدم که افرادی که یوگا انجام میدن و به یک سری معجزه ها پس از تحمل مصائب مختلف اعتقاد دارن میتونن راحت انجام بدن. برام تفاوت دید به قضیه جالب بود ولی در هر صورت من نحوه ی تفکر غیر معجز رو ترجیح میدم. والان که به مطالب این کتاب مراجعه میکنم این بار با هدف درست تر٬ به ارزششون بیشتر پی میبرم . راستی برای این دوره زمون کتابی با هدف مشابه و مطابق تر با سطح جوامع امروزی میشناسید که پیشنهاد کنید؟

  • زهرا گفت:

    سلام.

    از آن لحظه هاي دوست داشتني:

    خواندن جلد چهارم سري ۵ جلدي كتاب آنتوني رابينز در دوره پيش دانشگاهي
    روز اول ثبت نام در دانشگاه كه تنها رفتم و از مادرم خواستم كه نيايد (گرچه به قيمت گم شدن شناسنامه ام تمام شد ولي اولين باري بود كه مسير طولاني و علمي را به تنهايي ي مي كردم).
    انتخاب رشته داروسازي به عنوان اولين انتخاب (با وجود امكان قبولي دندانپزشكي و پزشكي)
    شروع سفرهايي كه به تنهايي مي رفتم به اجبار كار يا تداخل برنامه شخصي-تحصيلي با برنامه خانواده
    خريدهاي موفقيت آميز و لوكس به تنهايي
    آشنايي با راديو مذاكره

  • محسن رضایی گفت:

    عهد کرده بودم وقتی بلوغ بشم هرگز گناه نکنم.و فکر میکردم ۱۵ سال تمام یعنی پایان ۱۵ سالگی! و روزی که یکی از دوستان دبیرستانی وسط حیاط بهم گفت بلوغ شدی و … از این رو به اون رو شدم…

    روزی که وارد دانشگاه شدم و موقع ثبت نام یه لحظه سرمو برگردوندم و “وه” که با دلم چه شد! آن دختر زیبا باعث شد که چه تکانی بخورد دلم.

    ظاهرا نقاط عطف تو زندگی دو جورن.بعضیاش دامنه دارن بعضیاش نه.مثلا قضیه اول خیلی طول کشید و یه سری آگاهی ها هست که نقطه عطفند ولی خیلی دامنه ندارند.

    آشنا شدن با نادر ابراهیمی، لئوبوسکالیا،دکتر هولاکویی و… همه نقاط عطف زندگی اند.البته عطف در لغت یعنی چرخش.وآشنا شدن با محمدرضا بیشتر ادامه بود تا چرخش.

    خلاصه اینکه : چقد این روزها نقاط عطف برای من کمند.

  • مهدی گفت:

    بی گمان یکی از مهمتریناش آشنایی با شما بود. از رادیو مذاکره شروع شد، با متمم و همایش پیام ادامه پیدا کرد الان هم که درگیر اتیکت هستم به شدت.
    برای شما و دوستان از صمیم قلب آرزوی حال خوب دارم.

  • اسد گفت:

    برای من هم یکی از نقاط عطف خواندن کتابهای آنتونی رابینز بود و یکی دیگر آشنایی با سایت شما و نوشته هایتان

  • رامین گفت:

    نمیدونم از کجا شروع شد ، از جستجوی ساده فامیلی محمدرضا عزیز ، اونم فقط چون دوستم توی مکالمون اسمی از شعبانعلی برده بود ، و همون سرچ به موندن توی این خونه تا ساعت۶ صبح منجر شد و شد مشق هرشب من ، شد تغییر توی تفکر و دید من نسبت به طیف وسیعی از مسائل ریز ودرشت .گاهی وقت ها کلمه و جمله کم میاد واسه بیان بعضی از احساسات ولی این رو میدونم که اومدنم به این خونه ونشستن سر سفره ای به این رنگینی با وجود صاحب خونه و هم خونه ایی تا این حد ساده و صمیمی نعمتی هستش که باید به خاطرش خدارو شاکر باشم
    با همه نقاط مثبت ومنفی زندگیتون امیدوارم همیشه شاد و پیروز باشید
    دوستتون دارم
    ———————————————————————————————————————————–
    پی نوشت : امشب دلم خیلی گرفته واقعا نمیدونم چرا

  • معصومه گفت:

    یکی از نقاط عطف زندگی من رها کردن کارم که تدریس در دانشگاه بود با همه مزایایش و مهاجرت به تهران و تحمل شرایط سخت و شروع کار جدید و آشنایی با آدمهای جدید و تضادها و تناقض ها و … بود.
    یکی دیگر آشنایی با سایت شماست که باعث انعطاف پذیری من در خیلی از زمینه ها شد.
    و آشنایی با یک سری آدمها با تجربه های مختلف که هر کدام نقطه عطفی است برای من

  • آرزو گفت:

    محمدرضای عزیز سلام
    مدت زیادی نیست که با شما و نوشته هاتون آشنا شدم .
    اما سعی میکنم سایت و به خصوص رادیو مذاکره های شما را دنبال کنم.
    شاید این پیامم بر خلاف قوانین این قسمت باشه اما خیلی دوست داشتم از شما به خاطر این همه انرژی و احساس خوبی که منتقل می کنید تشکر کنم.
    راستش بعد از خوندن این مطلب به این فکر افتادم که نقطه عطف زندگیه خودمو پیدا کنم اما چیزی به ذهنم نرسید، شاید دلیلش اینه که توقع من از یک اتفاق که نقطه اوج زندگیه من بوده باشه یکم زیاده. به هر حال امیدوارم خیلی زود پیداش کنم.
    با تشکر
    دوستدار شما

  • مسنرن گفت:

    سلام محمدرضا
    من خیلی وقته نوشته هات رو می خونم
    بعضی هاش برام جدذیده و بعضی هاش تکراری
    اما همواره خوندنشون برام درد داشته
    میدونی چرا؟ چون خیلی چیزا رو می دونم که بهشون عمل نمی کنم و این دیگه کلافه م کرده
    انگار به دست و پام زنجیری بسته شده که نمیذاره حرکت کنم و خودم باشم و برم دنبال ارزوهام
    خواهش میکنم اگر راهی به ذهنت میرسه کمکم کن. یا بهم بگو ایراد کارم کجاست
    کاش بهم ایمیل بدی چون با این همه درگیری که دارم، بعید می دونم دوباره به این صفحه برگردم و دنبال جواب سوالم بگردم
    ممنونم
    نسترن

  • اشرف گفت:

    يه خاطره بگم بخنديم. من هم دبيرستاني بودم كه نيروي بيكران خوندم. سالي كه كنكور داشتم سعي مي كردم از تصوير سازي و تقليد شيوه موفقين براي قبولي توي كنكور استفاده كنم. يكي از روش هام اين بود كه جلوي مدرسه كه سوار اتوبوس مي شدم چشمام رو مي بستم و تصور مي كردم تهران قبول شده م و دارم ميرم دانشگاه… تكنيك ها و تلاشها جواب داد و همون سال قبول شدم. دانشگاه شيراز! بعد هر بار كه بيست و هشت ساعت از اروميه تا شيراز توي اتوبوس بودم به خودم و آنتوني رابينز و تصويرسازي لعنت ميفرستادم!!!

  • پیام گفت:

    محمدرضای عزیز
    با تو نوشته ها و خاطراتت را قدم می زنم, چرا که سال ۸۰ ( دوم دبیرستان) بودم که به عادت غوطه خوردن در کتاب ها فروشی های اصفهان ( که اصلی ترین تفریح گاهم بود), با حسی مشابه آن چه که گفتی “…به دنبال کتابی که بتواند حال من را خوب کند” می گشتم که با آنتونی رابینز آشنا شدم… از اینجای داستان قدم به قدم و خط به خط احساس تو را تجربه کردم در مورد آ.کرمانی و حتی در مورد خریدن کتاب های آقای بندلرو…سرآغاز یک تحول..حس بهتر…حتی در مورد انتخاب جمله “اگر فکر کنید می‌توانید کاری را انجام دهید و نمی‌توانید کاری را انجام دهید، در هر دو صورت درست اندیشیده‌اید»”…
    و معقتدم شالوده شخصیتم آن روز با آنتونی رابینز ریخته شد…
    سال ها بعد بصورت اتفاقی زمانی که به این نتیجه رسیده بودم که باید مهارتهایم را توسعه بدهم بی هدف در فضای مجازی می گشتم که ناخودآگاه با وبسایت شما آشنا شدم ( نه حتی از طریق رادیو, فقط یادم هست زمانی یکی از دوستان از شخصی که شما باشی و در برنامه ماه عسل بودین تعریف می کرد, حتی فامیل شما هم نمی دونستم, فقط تعریف برداشت های دوستم از شما به من این احساس را القاء کرد که ندیدن آن برنامه برایم بسیار گران تمام شده, چرا که او به من شباهت دارد…با کمی گشت و گذار در وبسایت وقتی مطالبت را خواندم فهمیدم که این شبیه همان پیامی است ( خودم) که در تلاش برای ساختن آن بودم, خوشحال بودم که تو را می دیم, چرا که آینده مجسم من بودی, همان تصویر ذهنی که آنتونی می گفت شاید..چقدر حس جالبی است… حتی خنده هایت همانی بود که از خودم انتظار داشتم در آینده, حتی نوشته هایت و حتی کتاب خانه ات و حتی آرزوی های برای دیگران…این به من جرآت و جسارت بیشتری برای ادامه راهم می داد, چرا که امروز کسی را می دیم که حالا رسیده بود, هرچند می دانم همچنان به دنبال رویای بالاتری هستی ( وای کاش می دانستم و نقشه راهش را داشتم که با هزینه و خطای کمتری رشد کنم)…با خواندن مطالبت فهیمدم چقدر نوشته هایت را می فهمم, چقدر حس درونت را لمس می کنم…نتیجه این شد که فایل های صوتی رو با دقت بیشتری گوش می دادم که خطای کمتری کنم, وچقدر این صداها مرا نجات داد.. از این که دریک زمینه تمرکز کنید…از اینکه آ.واثقی به کسب تجربه تاکید داشت..ازاینکه ایراد بچه های مدیریت جنرال و عمومی شدن هست… و خلاصه پس از آنتونی رابینز و چهار نفر دیگر شما ششمین نقطه عطف زندگی ام بوده اید… به دلیل همان حس مشترکی که در من هست ( که می دانم در شما هم هست) و نتیجه اش آن شد که شما طرحی نظیر متمم راه اندازی کنید, بسیار خوشحالم, چرا که تا دیروز دوست داشتم به خودم و دیگران کمک های فکری کنم, اما مهارت و صلاحیت های لازم را نداشتم, حالا دیگه هر وقت به کسی می خوام یه بسته مشاوره کامل بدم, فقط یک پیشنهاد می کنم ( سرچ کنید محمدرضا شعبانعلی).. چقدر حس خوبیه وقتی می بینم که با وجودت اینقدر کار ساده تر شده است…از صمیم قلب ( از صمیم قلب) دوستت دارم و به وجودت افتخار می کنم و چقدر دوست داشتم می توانستم در کنارت تجربه هایت را تجربه کنم…

  • فاطمه گفت:

    سلام
    جدیدترین نقطه عطف زندگی من آشنایی با شما بود محمد رضای عزیز ، با شما و رادیو مذاکره ات، با روز نوشته های بی نظیرت، با این همه عشق و علاقه ات که بی انتظار به هموطنانت می دهی، به امید روز ی که آنها هم…
    جریان کاملش رو مطمینم روزی از نزدیک برایت تعریف خواهم کرد.
    در شرایط نا امیدی از زندگی و آدمها، خدا من را با تو و دیدگاههای بی نظیرت آشنا کرد
    ممنونم ازت
    به امید روزی که گفته هایت را عمل کنم و بیایم برایت تعریف کنم
    از خدا می خواهم به قلمت برکت و به پاهایت قوت و به قلبت اشتیاق روز افزون بدهد

  • مریم و گفت:

    برای من نقطه عطف خواندن کتاب هشت اثر از خانم اسکاول شین بود. زمانی که کتاب آقای رابینز وارد بازار شد توصیه یکی از دوستان که چندان از نظر من موجه نبود و عموما سلیقه ای بسیار سطحی داشت باعث شد به سمت کتاب نرم و هرگز نخونمش اما یک روز در عین اینکه به شدت بیمار و درمانده بودم و همچنین بیکار , خواندن گوشه هایی از کتاب برام جالب بود و تحسین برانگیز اما من تحولم را با خواندن کتاب فبلی شروع کرده بودم .
    نقطه عطف دوم اما بی اغراق غضو شدن در سایت متمم بود. عاشق فضای آن هستم و همیشه فکر کرده ام این کاری بود دلم میخاست انجامش می دادم .

  • رویا گفت:

    سلام…
    از کتاب بگم یا از لحظه؟
    من یادمه که اون زمان ها حاضر نبودم کتاب های روانشناسی بخونم. یادمه که این سری کتاب رو یه دوست با کلی ذوق و شوق بهم داد و من عاشق کتاب که از یه خط نوشته نمیگذشتم فقط با بی رغبتی ورقش زدم. الان میگم اوا… یه ذره میخوندیش حالا. البته ایدوئولوژی هم پشتش بود… من شدیدا معتقد بودم زندگی رو باید زیست… به روش خودت به شیوه خودت…
    اما از لحظه…
    فتح قله کوه ها… از اولین قله ای که در یک روز بارانی برش ایستادم… تا قله دماوند…تا روزهایی که شوقش بود و خودش کمتر. تا هر لحظه ی ساده اش… یعنی یه اوج!

  • مریم گفت:

    نقطه عطف زندگی من زمانی بود که پدر شخصی که دوستش داشتم رابطه ما رو به هم زد و مانع ازدواج ما شد. بعد از اون فهمیدم که من چه آدم ضعیفی بودم و مدیریت رفتاری و ارتباطات ضعیفی داشتم.

  • جواد گفت:

    من کتاب کلیدر را توی ۱۱ روز( بخوانید شبانه روز ! ) خوندم 🙂

    همین چند وقت پیش

    فقط ادمایی که کلیدر خونده باشند یا دیده باشن میفهمن چی کار کردم

    انگیزه ام هم این بود که دختر مورد علاقه ام را بهتر بشناسم
    چون کلیدر را خیلی دوست داشت
    خیلی هم توی زندگیش تاثیر داشت
    و الان توی زندگی من هم تاثیر گذاشته
    شاید باید صبر و حوصله دولت ابادی را وقتی داشت کلیدر رامینوشت داشته باشم برای به دست اوردن اون 🙂

    کتاب فوق العاده ای بود، الان بازگذاشتمش و میخوام یه دور دیگه کم کم بخونمش
    حس خیلی خوبیه وقتی میبینی یه نفر همه حرفایی که داری درباره جامعه ات را به زبان داستان گفته
    یه جاهاییش میخاستم بگم اره همینه ! راست میگی !
    من شاید بعد از خوندن کلیدر یه دور دیگه خودمو شناختم
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    راستی برخلاف خیلی ازدوستان کتابای رابینز را هم دوست ندارم!

    • ياسين اسفنديار گفت:

      باسلام به دوست عزيز، آقا جواد
      من خلاف شما نمي گويم كه كتاب كليدر را دوست ندارم
      من كتاب كليدر رو نخوندم ولي اين دليلي بر رد كتاب كليدر نيست.
      براي من جاي بسي شگفتي است عزيزي مثل محمدرضا اين كتاب رو اينطوري توصيف مي كنه و يا بزرگواري مثل آقاي پرويز درگي (اگر كامنتي كه گذاشته است براي ايشان باشد.) كه با خواندن اين كتاب استارت كارشو زده. و تغييرات شگرفي در كارشان ايجاد كرده. همانطور كه در كتاب بسوي كاميابي مي گويد: فقط دو گروه هستند كه تغيير نمي كنند. ديوانگان تيمارستان و مردگان گورستان!
      پيشنهاد مي كنم نگاهي به اين كتاب بياندازيد. به نوشته هاي كوتاه آنتني رابينز نه. به كتاب . شما نشان داده ايد اهل مطالعه هستيد.
      اين جملات را نوشتم. چرا كه افرادي كه در اين خانه اميد هستند.همگي از دوستان من. و من جز خوبي برايشان خواسته اي ندارم.
      پيروز باشيد.

      • هومن کلبای گفت:

        یاسین عزیز سلام
        چقدر دوستانه و خیرخواهانه پیشنهاد کردی دوست من و ازت ممنونم که دل به دلِ هم خون ای هامون میدی . در عین حالی که کاملاً با تحلیلت موافق هستم ولی یه نکتۀ کوچولو در کنارش هست و اون هم حس یا ارتباطی هست که آدم با یه کتاب ، نوعِ نگارشش ، جمله بندی هاش ، ادبیاتِ نگارنده و . . . برقرار می کنه و فکر می کنم ، اینکه ترجمۀ یک کتاب ، نتونه همون حسِ نویسنده رو به خواننده منتقل کنه ، اصلاً چیز غریبی نیست و به کررات دیده شده . بسیاری از کتاب های موجود در بازار به خصوص کتاب های پر مخاطب (مثل کارهای آنتونی رابینز) توسط مترجمین متعددی ، ترجمه میشه و در بسیاری از کارها ، کمیت و اهمیتِ سرعتِ ارائۀ نسخۀ ترجمه شده به بازار ، به مراتب از کیفیت کار ، برجسته تر و مهمتر هست و همین امر باعث میشه که خیلی از خوانندگان ، با خوندنِ چند برگ از یک کتاب (ترجمۀ کتابِ اصلی) ، حس نامطلوبی از کتاب و اساساً اون نویسنده ، پیدا کنن و دیگه تمایلی به ادامۀ خوندن ، نداشته باشن . ضمن اینکه ، برقراری ارتباط با نوشته ها و ایده های یک نویسنده ، به نظر من ، یک مطلبِ کاملاً شخصی هست و میتونه متاثر از علل و عوامل متعددی باشه و الزاماً به دلیل اینکه انسانهای بزرگ (مثل محمدرضای عزیز یا آقای پرویز درگی) اون کتاب رو توصیه کردن یا از اون به عنوان نقطۀ عطف زندگیِ خودشون ، نام میبرن ، نمیتونه ملاک و معیار مطلقی برای تاثیرگذار بودنِ این کتابِ نوعی باشه چون ممکنه حوزۀ بحث این کتاب ، از دایرۀ علایق و دغدغه هایِ منِ نوعی ، دور باشه و من ، آمال و آرزوهای خودم رو در حوزه یا حوزه های دیگه جستجو بکنم و این امر هم که منِ نوعی به این کتاب ، این نویسنده ، این حوزه علاقه مند نیستم ، چیزی از بزرگی ، ارزش و اعتبار و تاثیرگذاریِ این نویسندۀ بزرگ ، کم نمی کنه . در نهایت ، مجدداً از پیشنهاد و راهنماییِ دوستانه و دلیت تشکر می کنم یاسینِ عزیز (لطفاً نوعِ نوشتنِ این کامنت رو به ساندویچ کردنِ ارائۀ انتقاد ، تعبیر نکن . تشکر من ازت ، کاملاً قلبی و دلی بود)
        ارادتمند – هومن کلبادی

        • یاسین اسفندیار گفت:

          باسلام به هومن عزیز
          با حرف هایت کاملا موافقم و از این دیدی که به من دادید متشکرم.
          درست می فرمایید. بارها شده است که خواسته ام کتابی را مطالعه کنم ولی از سبک نگارشی و یا ترجمه کتاب به صفحه دوم هم نرسیدم . همین کتاب بسوی کامیابی را با مترجم دیگری دیدم که به این روانی نگارش نشده بود
          و یا اینکه فرمودید علاقه خواننده به موضوع مهم است . واقعا همین گونه است.
          من همیشه علاقه خاصی به اینگونه مطالب داشته ام.مسلماً به شخصی که به رمان و یا به تاریخ علاقه دارد متفاوت است.
          درضمن هومن عزیز قبل از اینکه شما را ببینم ارادت خاصی به شما و نوشته هایتان داشته ام و با ملاقاتی که با شما در گنبد مینا داشته ام . این ارادت به شما صدچندان شده است.
          خوشهالم در کنار دوستان نازنینی مثل شما هستم.

          • هومن کلبادی گفت:

            یاسین عزیز و بزرگوار
            از اینهمه لطف و بزرگواریت نسبت به خودم ممنونم دوست من . من هم دقیقاً همین حس رو متقابلاً بعد از دیدار اون شبِ به یاد موندنی در گنبد مینا نسبت به تو پیدا کردم دوست عزیزم و از محمدرضای عزیز بی نهایت ممنونم که با تدبیر خودشون ، دلهای هم خونه ای ها رو به هم نزدیک کردن و امیدوارم بتونیم در ادامۀ این مسیر ، با همت دوستان نازنینی مثل شما ، دلهای دوستانمون رو بیشتر و بیشتر ، به هم نزدیک کنیم . به داشتن دوستان نازنینی مثل شما ، با تمام وجود ، افتخار می کنم .
            ارادتمند و مشتاق دیدار ، به زودیِ زود
            هومن کلبادی

          • جواد گفت:

            سلام اقا یاسین
            بعد چند ماه یهو گفتم برم ببینم مردم دیگه چ نقطه عطف هایی نوشتند ک برخوردم به جواب شما
            متاسفانه با این ک ایمیل گذاشتم هم پیامی نیومده بود ک کسی ج داده
            نمیدونم شما کامنت منو میخونید یا نه
            ولی دوست دارم ج بدم

            من اینجورفکرمیکنم
            شاید با بقیه فرق داشته باشه
            ولی عوضش خودمم
            من کتابای رابینز را دوست ندارم ( نگفتم نخوندم ! )
            خیلی چیز های دیگه هم هست ک همینجوره برام
            مثلن هیچ کدوم از سه تا پدر خوانده را دوست نداشتم
            همه دنیا هم بگن بی نظیر بوده بازم دوست ندارم
            اینا به دنیای من نمیاد

            به نظرم با این دیدگاهی ک دارید در نهایت میشیم محمد رضا شعبانعلی یا پرویز درگی !

            این بزرگوارا خودشون انبار باروت بودن ک ی جرقه مثل رابینز خورده بهشون و….

            فکر کنم انبار باروت شدن خیلی مهم تر از اینه ک با چی قراره منفجر بشی !
            اون خودش میاد یه روز

            با احترام

          • ياسين اسفنديار گفت:

            سلام دوست عزيزم
            بنظر من انبار باروت و يا باروت و يا مين ضد نفر و يا ترقه كوچكي در مراسم چهارشنبه سوري و …. كه خاصيت انفجار نداشته باشه. يعني هيچ.
            اينكه بزرگواري مثل آقاي پرويز درگي با خواندن اين كتاب(جرقه) متحول شدند و انرژي دروني شان را مثلا از ۲۰ به ۹۰ رسانده اند. جاي تامل دارد. (من خودم ميپرسم:اين چه كتابي است؟؟؟)
            اينكه من انبار باروت باشم و بدون خاصيت چه فايده اي دارد.
            يكي مثل محمدرضا و من و …با اين كتاب متحول ميشه يكي مثل سكاكي با سوراخ شدن سنگ توسط قطرات آب. يكي مثل شما با كتاب و يا شخص و چيز ديگر. مهم متحول شدن است.
            مسلما اين باور شما كه؛
            “به نظرم با این دیدگاهی که دارید در نهایت میشیم محمد رضا شعبانعلی یا پرویز درگی !”
            شما هم ميشويد مثل كساني كه ديدگاه آنها را با آن كتابها داريد.
            بنظرم يك ترقه دودزا قابل انفجار، ارزشمند تر از يك انبار باروت بي خاصيت است.
            پي نوشت: سكاكي مردي آهنگر بود كه … حيفم مي آيد داستانش را در كامنتي ديگر ننويسم.

          • ياسين اسفنديار گفت:

            سكاكي مردي آهنگر بود و در كار خود مهارت بسياري داشت. گويند روزي با آهن، صندوقچه اي بسيار كوچك و ظريف ساخت و آن را به دربار پادشاه وقت برد و منتظر دريافت پاداش و انعام از سوي شاه شد. در همين وقت، يكي از دانشمندان وارد مجلس شد و شاه و تمامي حاضران به احترام او از جاي برخاستند. سكاكي به شدت تحت تأثير قرار گرفت و پرسيد كه اين شخص كيست؟ در جواب وي گفتند كه يكي از علماي معروف است. سكاكي به فكر فرو رفت و از اينكه عمر خود را در مسيري غير از كسب علم تلف كرده بود، اندوهگين شد. به همين خاطر، پس از خروج از دربار، مستقيماً به سوي مدرسه شهر شتافت تا درس فقه بياموزد، ولي به او گفتند كه سن و سالش اجازه تحصيل را به او نمي دهد. سكاكي دست بردار نبود.
            ازاين رو، معلم يك مسئله بسيار ساده فقهي را به او آموخت و از او خواست كه آن را به ياد بسپارد و فردا در مدرسه بيان كند. با وجودي كه سكاكي تلاش فراواني كرد، ولي موفق نشد و مورد تمسخر ديگران قرار گرفت. ده سال از اين ماجرا گذشت. روزي از شدت اندوه و دل تنگي سر به كوه و صحرا نهاد و گذرش به جايي افتاد كه قطره هاي آب از بلندي بر روي تخته سنگي مي چكيد و بر اثر مداومت، سوراخي در دل سنگ ايجاد شده بود. سكاكي با مشاهده آن منظره، با خود گفت: «نه ذهن و حافظه تو از اين سنگ سخت تر است و نه علم از اين آب نرم تر. اگر مداومت و پشتكار داشته باشي، سرانجام موفق خواهي شد».۵
            اين را گفت و به شهر بازگشت و با اينكه حدود ۴۰ سال داشت، به كسب علم پرداخت و با توكل به خدا و جديت در كار، به عنوان يكي از دانشمندان و فضلاي روزگار خود شناخته شد. حاصل تلاش هاي او در كتاب هاي گوناگوني جمع آوري شده است كه از آن جمله مي توان به كتاب مفتاح العلوم او اشاره كرد. اين كتاب، شامل چهارده علم در زمينه هاي گوناگون ادبي است.

          • ياسين اسفنديار گفت:

            سلام دوباره
            البته كامنتي كه به هومن عزيز نوشتم عملا كامنتم را اصلاح كردم.
            و مي پذيرم كه هر شخصي با كتابي، شخص، ديدگاهي و … متحول ميشود. چرا كه اگر قرار نيست همه با يك كتاب تغيير كنند.
            اين يك كامنتي كه گذاشتم هم بيشتر در جهت آن انبار باروت بود.كه خودش مياد يه روز. شايد هم نياد يه روز!

  • محمد حسین گفت:

    دوستان با درود
    چون درمورد کتاب حرف میزنیم ونظر میدیم میخواستم بدون اگه کسی از کتاب قوانین کاریزما که قبلا معلم عزیزمون در موردش نوشته بود و روش تهیه این کتاب اطلاعی داره حتما بهم خبر بدین خیلی دنبالش گشتم ولی هنوز موفق نشدم پیدا کنم ممنون

  • مهسا گفت:

    یکی از نقاط عطفی که توی زندگیم یه حادثه بود که باعث شد مسیر زندگیم به کلی عوض بشه.دوم دبیرستان زنگ ورزش
    با صورت رفتم توی تیرک دروازه.از اون موقع درد چشم گرفتم و دانش اموز ضعیفی شدم.حتی موقع دانشگاه.حتی وقتی دانشگاه تموم شد.
    یه نقطه عطف دیگه ای هم تا الان در زندگیم داشتم و اون اشنا شدن باشما بود و انگیزه دوباره برای تلاش و تلاش وفراموشی خستگی ها. شاید اگر من از درد شب ها تاصبح بیدار نبودم
    و رادیو گوش نمی دادم هیچ وقت با شما اشنا نمی شدم.اصلا نمی دونم چرا اون همه مدتی که به رادیو گوش میدادم از بین اون همه ادم فقط اسم شما یادم موند. هنوزم واسم سواله.
    شاید یه سری اتفاق ها میفته که یه اتفاقات دیگه وبعد یه اتفاقات …دیگه بیفته.
    از شما متشکرم که منو از نابودی نجات دادید. قدر خودتونو بدونید.

  • آیدا گفت:

    از بچگی نمیدونم چرا با وجودی که هیچی از برنامه های سیاسی نمیفهمیدم انقدر اونها رو گوش میکردم کاری که الان به ندرت انجام میدم خلاصه تو یکی از این برنامه های خارجی گفتتد “کتابها در ایران سانسور هستن ” من هم این جمله رو اینطور فهمیدم “همه کتابها در ایران سانسور هستن”با اینکه خوندنو دوست داشتم ولی از خوندن کتاب ترسیدم تصور میکردم فقط کتابهای پزشکی و مهندسی بدون سانسور چاپ میشن خیلی نا امیدانه به کتابهای انقلاب نگاه میکردنم(گاهی هم نگاه عاقل اندر سفیه!) تا اینکه اینجا آمدم و بقیه ماجرا….. نمیدونم اگر روزی متوجه بشم سهم رسانه های غربی از سهم خودم برای بدبینیم به آینده کشورم بیشتر بوده چقدر افسوس خواهم خورد. در هر حال الان که انقلاب میرم احساس میکنم اونجا پر از گنجه ولی من نمیتونم ازشون استفاده کامل ببرم.

    یکبار انتراک کلاس مذاکره در حالی که بچه ها شما رو دوره کردن اصلا هم اهمیت نمیدادن که خانم ها نمیتونند صدای معلمو بشنوند درست یا غلط شنیدم که گفتین برای پول باید بتکده درست کرد از اون روز فهمیدم که خیلی به کلمه فقیر ساده نگاه میکردم همینطور به کلمه ثروتمند، فهمیدم که اگر زودتر تعریفمو از پول عوض نکنم روز به روز فقیرتر میشم. البته متاسفانه اون طور که باید تا حالا نتونستم.

    تعریفی هم که از امید و انگیزه و خوشبینی یاد گرفتم خیلی برام مهم بودن

  • رسول ايرانشناس گفت:

    محمد رضاي عزيز ، سلام و عرض ادب

    براي من اولين باراين اتفاق دوست داشتني زماني افتاد كه كتاب “هفت عادت مردمان موثر” نوشته استفان كاوي رو خوندم . اين كتاب نگاهم رو به زندگي شخصي و كاري تغيير داد و اين تغيير اونقدر برام لذت بخش بود كه پرزنته اي رو براساس برداشتهاي خودم و اطلاعات روي وب و نيزنسخه انگليسي كتاب درست كردم و به همكارانم ارائه كردم تا اطمينان پيدا كنم همه مفاهيم مد نظر نويسنده رو درك كرده ام ، چون مثل معلم عزيزم اعتقاد دارم كه اگركتاب ومقاله رو با اين حس بخوني كه همراه با خودت بخواهي به دوستانت و ديگران كمك كني ، يادگيري چند برابر ميشه . بعد ازاون كتابهاي آنتوني رابينز( توان بي پايان و …) و كتابهايي از ديگر نويسندگان انگيزشي رو خريدم و خوندم .

    دومين بار از وقتي كه با شعبانعلي دات كام و متمم و … آشنا شدم با زواياي جديدي به خودم و اطرافم توجه ميكنم .

    معلم خوبم ديروز هم وقتي داشتم كتاب روشنفكران جانسون رو ورق ميزدم به ياد پست زيبايي كه در موردش نوشتي افتادم . بابت اين همه خلق زيبايي قدرداني اين شاگردت رو بپذير .

  • محمد حسین گفت:

    با درود به هم خونه ای های عزیزم
    کتاب به سوی کامیابی واسه همه نقطه تحول بوده خوندن کتابهای غیر درسی از کارهای روزمره من شده اما تاثیر گذار تر از اون کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید ناپلون هیل بود دوست دارم همه دوستانم که این کتاب رو نخوندند یک بار هم که شده اون رو بخونند از تاثیراتش اینجا بنویسید یا اگه کتاب خوب دیگری میشناسید معرفی کنید
    با سپاس

  • حامد گفت:

    خیلی خوبه که فضایی برای مشارکت بقیه هم فراهم اومد. پی نوشت متن بخشی از عقاید نهادینه شده در وجودم هست و تلاش می کنم تا حد ممکن ابن الوقت باشم. (البته نه با تعریف صوفی آن) به این معنا که از لحظه لذت ببرم و برای آینده تلاش کنم.

    نقاط عطفی که همواره در خاطر دارم اول آشنایی با کتاب گلشن راز بود. به من آموخت که می شه طور دیگه ای هم به دنیا نگاه کرد.

    مطالعه کتاب “علم چیست فلسفه چیست” و “فربه تر از ایدئولوژی” و همزمان ماهنامه آقتاب از رخدادهای خوب زندگی من بودند که غیر مستقیم به من یاد دادند مسائل بسیار عمیق تر از اون چیزی هستند که در سطح عامه مطرح میشه و من رو به تفکر بیشتر و عمیق شدن و مطالعه بیشتر و دقیق تر رهنمون شدند.

    هر چند رابینز هم نقش موثری داشت که آگاه بشم می تونم ذهنم رو بسیار تحت کنترل خودم در بیارم ولی نقش موثرتر رو آشنایی با مولانا داشت. مولانا نگاه من به زندگی را خیلی تغییر داد و از زمانی که باهاش دوست شدم دنیا رو گونه ی دیگه ای یافتم.

    یک مقاله از دکتر مصطفی ملکیان هم برای من بسیار مطلوب بود و اثری شگرفی بر تغییر رفتار من داشت. “درد از کجا، رنج از کجا؟” رو برای مطالعه پیشنهاد می کنم.

  • محمد گفت:

    سلام نقطه ی عطف من تو زندگی موقعی بود که معلمم به من گفت تو مثل یک سیب گاز زده دور انداخته میمونی………

  • مهساداودی گفت:

    استاد!
    اما من خیلی وقته دیگه این کتاب ها حال قبل رو بهم نمیده! حتی انگیزه خوندنشو ندارم و با یه پوزخند ریزی از کنارشون رد میشم..اما یه جایی آدم خلا رو در ذهن خودش احساس میکنه..من یه زمانی همه ی این کتابها رو میخوردم و واقعا پایه های زندگیمو باهاش ساختم..الان خیلی دلم برای اون دوران تنگ شده اما چیزی رو برای ایجاد حس و حال اون زمان پیدا نمیکنم.

  • دنیا.ا گفت:

    سلام،
    کتاب آنتونی رابینز ( البته بیشتر جلد دومش) برای من هم نقطه عطف بوده یا بهتر بگم وزنه ای ارزشمند. شاید سطحی بود ولی به نظرم برای نوجوانان اون زمان بهترین ابزار کاربردی محسوب میشه. شاید در ساده سازی لطمه علمی به مطالب زده باشد ولی به نظرم ارزشمندی کارش در این بود که اون علم غنی رو قابل استفاده کرد. تو اون تاریکی چراغ لازم بود به بنیان ریشه حرکت الکترونها کاری نداشتیم. تشنه آب می خواد چی کار داره فرمول شیمیایی آب چیه؟؟ فکر میکنم به خاطر اون کتابها و اون مطالعات است که الان بعد از سالها هنوز دنبال رشد و ترقی و تشنه بیشتر دونستن هستیم.
    مرسی از شما که در این راه یاریمان میکنید.

  • افسان گفت:

    من هم از اين كتاب خاطراتي دارم. يادمه خريده بودمش و توي حياط خونه ي ميز گذاشته بودم يك فصل از اين كتاب رو مي خوندم و بعد براي ارشد تست مي زدم… آشنايي با تفكرات رابينز من رو با دنياي مثبت انديشي آشناتر كرد و از اون موقع بود كه من بجز درس به چيزهاي ديگه هم فكر كردم و كلاس هاي غيردرسي زيادي رفتم. كلي كلاس روانشناسي…واقعا كلامش به آدم انگيزه مي داد و افق فكر كردنم رو باز مي كرد مخصوصا كه مي ديدم خودش تجربه هاي خودش رو گام به گام تعريف كرده و نوشته.

  • نورالدین گفت:

    استاد عزیز
    خیلی وقت میشه با خونه گرم و صمیمیمان آشنا شدم
    خیلی وقته میام و میرم خونه البته بی سر و صدا
    بعضی موقع ها اینقدر خسته و ناراحت هستم، بعضی مواقع هم خیلی شاد و با انرژی میام. مطالبتون رو می خونم به رادیو مذاکره تون گوش میدم و بهترین قسمت یا بهترین اتاق خونه مون همین اتاق روزنوشته هاست. خلوتگاه شلوغ منه این اتاق…
    مطالب و کسانی ک در این اتاقند، پر هستند از حس نابی ک بهترین اسم میتونه برای این حس، عشق باشه…
    الان ساعت ۵ صبحه، دارم این کامنت رو برای دوستام و شما میفرستم. می خواستم از شما و تمام دوستانی ک اینچنین عاشقانه مطالب رو میخونن و نظراتشون رو میگن تشکر کنم
    ممنون از این عشقتون
    ممنون
    از طرف یه دانشجوی ترم ۵ کارشناسی برق

  • فهیمه گفت:

    برای من اولین نقطه عطف زمانی بود که در دانشگاه بعد از ۵ ترم مشروطی (در حالی که ۲۴ واحدم مونده بود) و دریافت ۲ بار حکم اخراجی، با خواندن یکی از کتاب های وین دایر آنچنان دیدم تغییر کردکه به طرز عجیبی نه تنها اخراج نشدم، بلکه حتی دانشجوی روزانه بودنم تبدیل به دوره شبانه نشد و ۲۴ واحد تخصصی رو یک ترمه با معدل بالا پاس کردم و در رشته ای دیگه با رتبه ی بالایی ارشد قبول شدم همون سال!
    یک نقطه دیگه زمانی بود که در اوج نیاز، فایلی در مورد عزت نفس از تراست زون رو گوش کردم و ساعت ها گریستم و انسان جدیدی در من متولد شد که مثل یک محافظ، شخصیت آسیب پذیر (و به شدت آسیب دیده م در اون زمان) رو اسکورت کرد.

  • رضا بهادری نژاد گفت:

    سلام خیلی از مطلب شما لذت بردم لحظاتی واسم زنده شد ولی هیچی نمیتونه حسی که تو اون لحظه داری رو توصیف کنه

  • جواد گفت:

    چه قشر کتاب خوان جمع کردی دور بر خودت اقای شعبانعلی !

    چه خوب کاری کردی که گفتی ما هم بنویسیم
    الان یه عالمه وقته دارم فک میکنم چیو بنویسم
    بعد اونایی که همه نوشتند را خوندم دارم الان فک می کنم کدومو بنویسم
    البته چند تا بیشتر نیست

  • پرویز درگی گفت:

    سلام.همین دیروز بود که به فاطمه عزیزم که در مرحله پیش دانشگاهی است از تصمیمات سنگین زندگیم میگفتم نظیر رها کردن پست مدیر کلی در وزارتخانه مهم و اجاره یک اتاق در شرکتی برای بنیانگذاری گروه tmbaدر سال ۸۱ .رها کردن رشته های مهندسی و رو اوردن به مارکتینگ .و…که ناشی از اموزه های افرادی نظیر انتونی رابینز بود.و من جرقه ای بودم که منتظر اتش بود.این اساتید ساده ساز علوم نقش ارزنده ای در شکل گیری سرنوشت انسانها دارند.قدرشان را بدانیم.شما هم از همان اساتید هستید.

    • علی شورابی گفت:

      چه حس خوبیه بزرگانی چون دکتر پرویز درگی هم همخونه ما هستند
      اقای دکتر من بخش مهمی از زندگیما مدیون روزنوشته های شما هستم
      ممنون به خاطر همه خدمات و زحماتتان
      همواره سبز باشید

    • عظیمه گفت:

      جناب استاد درگی، سلام و خدا قوت
      ارادت بسیار استاد؛ من هم از شما بسیار آموختم…
      تشکر.

    • هومن کلبادی گفت:

      سلام به استاد پرویز درگی
      استاد عزیزی که آشناییم با شما به سال ۸۳ بر میگرده و دوره هایی که از طرف ایران خودرو و با مشارکت سازمان مدیریت صنعتی ، برای مدیران نمایندگی های ایران خودرو ، و هفته ای یکبار ، در محل سازمان مدیریت صنعتی ، برگزار میشد . یادم هست که در طول دوره شمارۀ موبایلتون رو به ما دادین ولی هر سال و حداقل تا ۴ سال بعد ، روز معلم و سال نو رو بهتون تبریک گفتم ولی هیچ پاسخی دریافت نکردم . البته اون موقع نمیفهمیدم که نباید از افرادی مثل شما که مشغله های بسیار زیادی دارن ، توقع داشته باشم که شاگردشون رو به خاطر بیارن و یا اینکه ، پاسخ شاگردشون رو بدن . بعد از ۴ یا ۵ سال ، ترجیح دادم دیگه با sms ، مزاحمتون نشم تا اینکه به عادت هر روز، رادیو جوان رو گوش می کردم و صدای پر انرژیِ شما رو در رادیو شنیدم و همون شعار معروف و کلیدی “عالم ، عاملِ ، عاشق باشید ”
      امیدوارم همیشه و در کنار عزیزانتون ، سلامت ، آرام ، شاد و سربلند باشید
      ارادتمند – هومن کلبادی

  • یاسین اسفندیار گفت:

    سلام محمدرضا و دوستان عزیز
    وقتی جلد کتاب بسوی کامیابی رو دیدم ، کل خاطرات گذشته برام زنده شد.
    سال ۱۳۷۸ کنکور دولتی قبول نشدم و رفتم خدمت سربازی.در دوران آموزشی بود که رفتار یکی از سربازان نظرم رو جلب کرد که با دیگران فرق داشت. فکر کنم فامیلش آقای شاملو از آزادشهر بود.یکروز دیدم داره کتابی رو می خونه.رفتم پیشش گفتم چی می خونی؟ کتاب رو بست و جلد کتاب رو بهم نشان داد. همین جلد نمایان شد. بسوی کامیابی و نیروی بیکران.
    گفتم در مورد چی صحبت می کنه. شروع کرد به صحبت که اسمش آنتنی رابینز و ….. به ریاست جمهورهای زیادی مشاوره میدهد و ….. . جذب کتاب شدم. اولین مرخصی که به ما دادند. رفتم کتاب رو خریدم. خرید این کتاب اولین نقطه عطف در زندگی من بود.
    ((همین الان رفتم کتاب رو از قفسه کتابخانه ام بیرون آوردم و بهش نگاه کردم))
    شاید اگر این کتاب نبود .الان کتابخانه ای هم نداشتم . از آنجا بود که به خواندن کتاب های غیر درسی علاقه مند شدم.
    جلد دومش، جلد چهارم و جلد پنجمش .(جلد سومش به طور اتفاقی توسط یکی از دوستانم به دستم رسید و خواندمش.) بعد از آن کتابهای وین دایر – کتاب قدرت فکر ژوزف مرفی و …
    هر موقع می خواستم تصمیم گیری کنم . فصل دوم از جلد دوم کتاب بسوی کامیابی رو می خوندم. آنتنی رابینز شده بود بخشی از زندگی من.
    تصمیمی واقعی است که در همان لحظه کاری در جهت آن تصمیم انجام دهید. و ….
    برای اولین بار اهدافم رو روی کاغذ آوردم. برای ۱۰سال دیگه اهدافم رو نوشتم.
    یادم میاد من هم به مردمک چشمها دقت می کردم . که کی راست میگه و کی داره رویا پردازی می کنه
    یادش بخیر .
    یکی از نقاط عطف من خواندن ” کتاب توانگران چگونه می اندیشند بود” . که من را با فروش و تفکرات اندیشمندان در این حوزه آشنا کرد. اینکه بوقول ری کراک . بزرگ بیاندیشید تا بزگ شوید.و یا به قول تام واتسون :چیزی در دنیا نمی تواند جای پشتکار را بگیرد. بعد با سایت مدیر سبز آشنا شدم و کتابهای دیگر در این خصوص که قسمت قابل توجهی از کتابخانه ام را به آن اختصاص داده ام.
    مجاب شدم که دیگر نباید در کار کارمندی بمانم . دیگر اینکه به دیگران بگویم: چیزی بنام شکست وجود ندارد. بلکه این نتایج هستند، جذاب نبود. باید خودم تجربه اش می کردم.
    حس خوب دیگر من افتتاح فروشگاه پوشاک بود. افتتاح یک شغل مستقل از کار کارمندی ام. از آنجا بود که وارد عرصه فروش شدم.
    و یکی از بهترین نقاط عطف من. ملاقات با محمدرضا ی عزیز در همایش گرگان بود. از آن زمان به بعد روزی نیست که مطلب جدیدی یاد نگرفته باشم.

    • مریم .ر گفت:

      سلام آقای اسفندیار. ببخشید من میتونم ایمیل شمارو داشته باشم؟ اگه براتون زحمتی نیست میخواستم در مورد موضوعی باهاتون مشورت کنم.

      • ياسين اسفنديار گفت:

        باسلام
        بهترين مشاور در اين سايت محمدرضاي عزيز هستند. ولي حال كه خواسته ايد، خوشهال مي شوم اگر كمكي از من ساخته است براي شما انجام دهم.
        modiirejavan@yahoo.com

        • مریم .ر گفت:

          محمدرضای عزیز خیلی گرفتارن وگرنه فکر کنم هممون ترجیح میدیم مستقیم از خودشون مشاوره بگیریم.:)
          ولی خوشحالم که دوستان عزیزی مثل شما اینجا دارم که با بزرگواری وقتشون رو در اختیار بقیه میذارن. خیلی ممنون از لطفتون. چند روز دیگه بهتون ایمیل میزنم.

  • سعیده گفت:

    نقاط عطف زندگی من :

    شاگرد اول رشته مندسی شیمی در کشور شدن اولین نقطه عطف زندگی من بود در این زمان بود که برای اولین بار به توانایی های خودم ایمان آوردم .
    بدنیا آمدن دخترم و پسرم دنیا را برام یک رنگ دیگه زد
    از یکی از بزرگترین شرکتهای مهندسی بین المللی آفر گرفتم و از اون روز درب یک دنیای تازه با کلی تجربه متفاوت به روم باز شد.

    مرسی از مطلب خوبتون

  • مجید گفت:

    ۱) خواندن کتاب موفقیت نا محدود در بیست روز انتونی رابینز در بدترین شرایط زندگی و بازیابی امید، انگیزه و انرژی بیکران

    ۲) اولین روز آشنایی با سایت محمدرضا و خواندن مطلب “چرا دکترا نمیخوانی؟”
    اون روز باعث شد ببینم حداقل یک نفر وجود دارد که مانند من فکر میکند، یک نفر که شریف درس خوانده و نیز بسیار با تجربه تر از من هست. آن روز تردید و دودلی پس از دو سال از ذهن و روح من رخت بربست و توانستم قاطعانه تصمیم بگیرم ادامه تحصیل ندهم و وقت خود را در دانشگاه تلف نکنم. الان متوجه میشوم که ادامه تحصیل چه اشتباه مصیبت باری برای من بود! با تمام وجود ممنوم از محمدرضا

    ۳)…

  • مجتبی مهاجر گفت:

    سلامی از روی ارادت خدمت همخونه های عزیز،خاصه محمدرضا جان.
    از این دست تجربه ها زیاده و خیلی هاش مربوط میشه به معلم عزیزم محمدرضا و آشنایی باهاش.
    دوست دارم چهار تا از مهمترین هاش رو بگم.
    اولیش،شب یلدای پارسال بود که تو این خونه،همه باهم گفت و گو میکردیم که من یه داستان کوتاه از زندگیم و کاری که میخواستم شروع کنم گفتم،تا محمدرضا راهنماییم کنه.حرفهایی که نوشته بود خیلی بهم انگیزه داد،تا حالا بارها خوندمش.اینجا میشه خوند. http://www.shabanali.com/ms/?p=3346
    دومیش،رفتن سر کلاسهای محمدرضا بود.وقتی از قزوین بعد از کار راه میوفتادم به سمت تهران گاهی فرصت خوردن ناهار هم پیدا نمیکردم.تو مسیر خودمو سرزنش میکردم،اما همین که معلممون میومد سر کلاس این حس بد و خستگی و گشنگی و سرزنش جای خودش رو به شور و شعف و انرژی میداد.من سر اون کلاسها خیلی چیزها یاد گرفتم.بخش اعظمی از آموخته ها در حواشی کلاس اتفاق افتاد،که بر خلاف موضوع درس که مذاکره ی حرفه ای بود هیچ ربطی به مذاکره ی حرفه ای نداشت یا ربطش ناچیز بود!(این حواشی تاثیرش در من بیشتر از متن ماجرا بود،نکته های دقیق و ظریفی در حوزه ی مذاکره مطرح می شد)
    سومیش دیدار با مدیر عامل چرم نگار جناب آقای فتاحی بود.به اندازه ی یک ساعت صحبت سرنوشت ساز.من رفته بودم پیشش که بیشتر کمک فنی بگیرم.اما آقای فتاحی کوچکترین راهنمایی فنی در حوزه ی ساخت مصنوعات چرمی به من ندادن،ولی حرفهایی زدن که حاصل چندین دهه فعالیتشون بود که بزرگترین هدیه و راهنمایی برای من میتونست باشه.ازش ممنونم.
    چهارمیش دیشب بود،دیروز برای کارای چرم اومده بودم تهران.از سعدی به چهارراه ولیعصر از اونجا به میدون ولیعصر بعدش تجریش،همینطور تو رفت و آمد بودم برای تحویل یکسری کار.آخر روز با یه دوستی قرار داشتم که افتخار دوستیش برام موهبتیه.چون چندین دهه ازم بزرگتره و دنیا دیدست.تو خیابون که میرفتم تا به منزلش برسم،خستگی و مممممشکلاااااااات میران.اسم برندمه:)، کلافه و غمگینم کرده بود،تبلیغات یکی از برندهای مطرح چرم در سطح شهر تهران هم مضاف بر علتهای بهم ریختگی حالم شده بود:)،وقتی رسیدم خونه ی دوستم آقای نادر مکرم.شروع کردیم به صحبت و گفت و گو،حرف زدن باهاش حالم رو بهتر کرد.کسی که چندین سال اونور بوده و چندتا مدرک داره و دکتره حالا تو ایران با دوچرخش ایران گردی میکنه و خیلی وابسته به یک مکان و زمان خواصی نیست.باهم یه فیلم دیدیم.روایت زندگی استیو جابز بود.مجموعه چیزهایی که ازش خوندمو محمدرضا با عناوین مختلف برامون گفته یا نوشته رو شرح میداد.تو حال و هوایی که من بودم اتفاق جالبی بود.آخر شب که داشتم برمیگشتم قزوین اصلا خسته نبودم.حرف زدن با بعضی ها خستگی و تنهایی و همه ی نا ملایمات روح آدم رو یکجا میتکونه…

  • سعید هاشمی گفت:

    اولین نقطه عطف در زندگی من برمیگرده به دوران کودکی من ، وقتی پدرم برام کتاب بینوایان رو خرید و سوالش از من این بود که نظرم نسبت به بازرس ژاور چیه؟
    بعدها شد شعر عقاب دکتر ناتل خانلری، آرش کمانگیر سباوش کسرایی ، آسبا در برابر غرب،تردید بابک احمدی،جامعه باز و دشمنانش کارل پوپر،فریه تر از ایدولوژی ،صراتهای مستقیم، هستی شناسی حافظ ،جامعه شناسی نخبه کشی،زیر آسمان این جهان،رباعیات خیام و … تا الان که سایت متمم و دیدن صاحب سایتش برام یکی از همون نقاط عطفه که محلی شده برای توسعه مهارتهای من .

  • م.الف گفت:

    شاید …
    شاید نقطه عطف زندگی من،نوشتن همون مشق هایی بود که همراه بالذت پشت در آی،سی،یو درسن هفت سالگیم وقتی بااین امید مینوشتم که لبخند رضایتی بشه روی لبهای مادرم..وقتی برای اولین بار فهمیدم که دارم با خدا حرف میزنم.توی کمد لباسهای مادر قایم شده بودم و از خدا میخواستم زودتر بزرگم کنه که مراقب خونواده واطرافیانم باشم.
    شاید نقطه عطف زندگی من،تجربه حضور در مراسم تدفین عزیزترین های زندگیم قبل از تجربه زندگی کردنم بودوقتی که فهمیدم برای زندگی کردن هم باید جان داد و برای مردن هم باید زندگی کرد.
    شاید نقطه عطف زندگی من، جمله ناتمام دکتر بود که گفت:” شاید اگر زودتر…” و من همچنان در تمام این سالها در حال کامل کردن این جمله ام و هنوز نتونستم …
    بعضی وقتها فکر میکنم خوب نیست قبل از بزرگ شدن،بزرگ بشی ولی وقتی جبر اینو ازت میخواد،لذتش بیشتر از عذابش میشه.
    شاید همین الآن نوشتن این تجربه ها،برای هریک از ما،نقطه عطف زندگیمون باشه..
    نسل ما ،زودبزرگ شد.
    نسل ما،کودکی روازمیانبر تجربه کرد،کوتاه و دزدکی…
    وامروز به خودم میبالم که اگر همون تجربه های تلخ گذشته نبود،هرگز هرگز حس آرامش خوب امروز رو نمیداشتم.
    پ.ن :همش فکر میکنم نوشتن برای همچین وبلاگی سخته و برای تک تک کلماتی که مینویسی باید فکرکنی.ولی این بار بادلم نوشتم.

  • فریده گفت:

    سلام
    منم عاشق این کتابام و احترام زیادی برای آقای آنتونی رابینز قائلم و قدردان شما هستم. سخنرانی ted خانم برن برون در مورد قدرت آسیب پذیری تاثیر زیادی در من گذاشت. نقطه عطف تاثیرگذار زندگی من بی ادبی و دروغ دانشجوی من بود که باعث شد تدریس در دانشگاه را اولویت زندگیم قرار ندهم و ارتباطم را با صنعت بیشتر کنم. به لطف خدا الان میدونم به ثمر رسوندن شرکتمون و کمک به رشدش را میخوام.

  • ابراهیم گفت:

    درود «محمد رضا» ی عزیز؛
    این بار شما عزیز گرانقدر را با «نام» و نه نام خانوادگی یا استاد خطاب میکنم، زیرا این نوشته بیش از دیگر نوشته های پیشینتان همجنس روزگار و سالهای برمن گذشته است و شما را بیش از پیش هم کیش فکر خودم دیدم!

    نوشتید که: “چقدر خوب می‌شد اگر شما هم چنین لحظاتی را تجربه کردید و تکرار کردنی است، برای من بنویسید”

    چشم! مینویسم : )

    ” برای دانش آموزی مثل من که هر چه دیده بود و خوانده بود،‌ کتابهای علمی و تخصصی بود، یک دنیای تازه بود.
    چقدر حالم را خوب کرد. چقدر حس بهتری داشتم.”
    +
    “برداشتن کتاب آنتونی رابینز از میان کتابهای کتابفروشی و خریدن آن»، برای من یکی از همین نقاط عجیب است که هنوز در مرور گذشته‌ام، آن را جدی می‌گیرم.”

    – من آن هنگامی که کتاب «از پاریز تا پاریس» مرحوم استاد باستانی پاریزی را از کتابفروشی ایی خریدم، در صفحه ی اول این کتاب چنین نوشته ام: ” امشب که این کتاب را از کتابفروشی فرهنگسرای اصفهان خریده ام، احساس میکنم که خوشبخت ترین آدم روی زمین هستم! ، پنج شنبه سی و یکم اردبیبهشت جلالی سال ۱۳۸۸»

    تکه داستانی در کتابهای ادبیات دبیرستان ما، از کتاب از پاریز تا پاریس مرحوم باستانی پاریزی مرا علاقمند به مطالعه ی این کتاب کرد، سالها بعد وقتی تصمیم به ادامه تحصیل در خارج از کشور گرفتم، بر آن شدم تا این کتاب را خریده و بخوانم، مطالعه ی چند صفحه از این کتاب در خودِ کتابفروشی چنان ذوقی در من ایجاد کرد که هنگامی که از کتابفروشی به سمت خانه حرکت میکردم، احساس خوشبختی فزونی در خود داشتم : )
    _____________________________________

    “خوب می‌دانم که عبور سریع از روی آتش، فرصت انتقال حرارت را کاهش می‌دهد و فراتر از آن را تجربه کرده‌ام. اینکه با باوری مستحکم و یقینی استوار، می‌توان روی زغال گداخته ایستاد و حرکت هم نکرد و نسوخت. کاری که زندگی روزمره در ایران، آن را برای همه‌ی آنها که مانند اکثریت نمی‌اندیشند، تداعی می‌کند.”

    – این جمله برای من مانند آیینه ایی است که فکرم را بمن نشان میدهد، هر روز و هر شب و هر لحظه برای من، به همین دلیل ِ «اندیشه ی متفاوت با دیگران» بمانند روی زغال ایستادن و حکایت آن است. گاهی حس میکنم فقط این منم که چنین آشفته خیال به اوضاع دور و برم مینگرم و دیگران که چنین نیستند سالم اند و من بیمار! و گاه در جمعی افرادی را میبینم که اتفاقا حرف هایشان طعم فکرهای مرا میدهد و این برای من تسکین است تا کمی از این خود مشکوکی به در آیم. امشب نوشته ی شما برای این حال من بیش از هر حرف یا کس دیگری حکم هم کیش پنداری ذهنی را داشت و از این بایت بسیار سپاسگزار شمایم : )
    ______________________________________

    “شاید زندگی،‌ همین لحظات کوتاهی است که رویدادهای ساده،‌ به ما پیام می‌دهند که آینده، قرار نیست ادامه‌ی گذشته باشد.”

    – زمانی من تصمیم گرفتم که با کسانی که تا پیش از این شراکت کاری داشته ام، دیگر کار نکنم، چیزی شبیه استعفای شما؛ آن موقع این جمله ایی که نقل قول شد توصیف حال من بود. بعد ها به یقین کامل رسیدم که تصمیم من بیسار صحیح بود اما آن موقع که در حال تحلیل مسائل و گرفتن تصمیم بودم، بسیار نگران، دو دِل و محافظه کار شده بودم. از اتفاق داستان «شرط بندی اثر آنتوان چخوف» را هم میخواندم بدون اینکه دلیلی برای انتخاب این اثر داشته باشم.
    بهر ترتیب من تصمیمم را گرفتم و از آنها جدا شدم، ولی امروز وقتی دوباره آن داستان غمناک را میخوانم گذشته ی بسیار پر تنش و سختم را بیاد می آورم. « رویداد ِ ساده» برای تصمیم ِ من، تک تک رویداد های ساده ایی بود که هر روز در آن شرکت از شرکایم میدیدم که در نهایت تصمیم مرا ساختند…

  • رها راد گفت:

    سلام..
    ممنون از اینکه داستان های دوست داشتنیتون را با ما به اشتراک می گذارید..

    چند هفته پیش رفتم دانشگاه شریف ..تو دانشگاه یه بنر با موضوع کافه کتاب را دیدم….از اون هفته تا حالا هر هفته از روبه روی اون محل رد میشم ولی روم نمیشه از کسی بپرسم دقیقا محور صحبت چیه!!!صحبت از کتاب هایی که خوندیم!!!و حسرت میخورم که چرا دانشگاه ما هم چنین جوی نداشت…کاش این خونه هم کافه کتاب داشت…..البته هنوز دقیقا نمیدونم کافه کتاب چیه!!ولی میخوام این هفته دیگه واسم علامت سوال نباشه…شاید این هفته نقطه عطف بشه…خیلی واسم به یادماندنی تره اگر جواب سوالمو از معلم خوبمون بگیرم

  • رها راد گفت:

    سلام..
    ممنون از اینکه داستان های دوست داشتنیتون را با ما به اشتراک می گذارید..

    چند هفته پیش رفتم دانشگاه شریف ..تو دانشگاه یه بنر با موضوع کافه کتاب را دیدم….از اون هفته تا حالا هر هفته از روبه روی اون محل رد میشم ولی روم نمیشه از کسی بپرسم دقیقا محور صحبت چیه!!!صحبت از کتاب هایی که خوندیم!!!و حسرت میخورم که چرا دانشگاه ما هم چنین جوی داشت…کاش این خونه هم کافه کتاب داشت…..البته هنوز دقیقا نمیدونم کافه کتاب چیه!!ولی میخوام این هفته دیگه علامت سوالی واسم نباشه…ولی خیلی واسم به یادماندنی تره اگر جواب سوالمو از معلم خوبمون بگیرم…

  • عظیمه گفت:

    تمام نقطه های عطف وقتی است که بعد از مدتها آدم هایی را ببینی که به سختی به یادشان می آوری؛ در حالی که به سمتت می آیند و ابراز خوشحالی و موفقیت می کنند و از لطفهای تو تشکر…
    آنچه بدست آورده ام بسیار ارزشمند اند. اما آنچه که دیگران از تو بدست می آورند ارزشمندترند…

    معلم و همراه عزیز، از تو ممنونم محمدرضا.

  • کیمیا گفت:

    سلام فکر میکنم نقطه عطف زندیگم وقتی بود که سوم راهنمایی بودم فهمیدم بابام تا شش ماه دیگه بیشتر زنده نیست بخاطر سرطا ن ولی تا ۱۰ سال زندگی را ادامه داد مسیر زندگیم تغییر کرد…

  • محسن گفت:

    سلام
    شاید نقطه عطف زندگی من به دوران خیلی دور بر نگرده اما مهمترین اونا :
    گوش دادن به فایل صوتی “عزت نفس” در سایت تراست زون
    آشنایی با سایت محمد رضا و مطالعه روزنوشته ها
    و پیامی که شخصیت محمدرضا به من رسونده
    میتونه باشه

  • مریم .ر گفت:

    مهمترین نقطه عطف زندگی من آشنایی با محمدرضا شعبانعلی هست. این نقطه ی عطف خیلی از دوستانه و بارها و بارها هم همینجا مطرح شده اما نتونستم وقتی صحبت از نقاط عطف هست به این مورد مهم اشاره نکنم.
    وقتی سال اول دبیرستان میخواستم ترک تحصیل کنم و یک هفته هم نرفتم مدرسه, یکی از معلمانم برام پیغامی فرستاد که تاثیر عجیبی روم گذاشت و بلافاصله برگشتم به مدرسه. و یکی از لحظات فراموش نشدنی برای منه.
    وقتی ۲۰ سالم بود کلیدر رو خوندم و تاثیر خیلی زیادی روی من گذاشت, به طوریکه تا دو هفته افسردگی مطلق گرفتم. بعدش هم تا یکی دو سال هیچ کتابی نخوندم. نمیدونم چرا بر خلاف بقیه دوستان کتاب خوندن تاثیر معکوس داشته روی من 🙁

  • سیمین-الف گفت:

    سلام
    نقطه عطف زندگی من در زمانهای زیادی و با آشنایی با افراد متفاوتی است که اولین آن را برایتان می نویسم:
    شش سالم بود و کلاس اول ابتدایی بودم. اولین باری بود که به محیط اجتماعی وارد می شدم.
    کودکی خجالتی، ترسو و درون گرا.
    تنها یادگاری که از کلاس اول دبستانم به یاد دارم، دردی بود که پس از گذاشتن خودکار در بین انگشتانم، توسط دستهای بزرگ معلم حس می کردم.
    گمان می کنم علتش ننوشتن مشقهایم بود!!
    فکر می کنم نقطه عطف زندگی اجتماعی و شغلی من همان درد بود.
    دردی که باعث شد دارویی باشد، برای کودکانی که اولین محیط اجتماعی و تحصیلی را با من آغاز می کنند.
    آن درد حالا ثمرهء خوبی دارد، چرا که باعث شد ذهنیت و ناخودآگاه صدها کودک به محیطهای آموزشی خوشایند، دلچسب، خاطره انگیز و به یادماندنی باشد.
    درود بر معلم کلاس اولم.

    • علیرضا داداشی گفت:

      سلام.
      با خواندن کامنت شما، یک حس عجیب به من دست داد.
      تجربه ی من نشان داده که دشواری های زندگی آدم ها، آنها را در یکی از این دو راه قرار داده:
      عده ای سعی کرده اند دشواری های تحمیل شده به خود را در مقاطع زمانی بعد به دیگران منتقل کنند.
      عده ای هم تلاش کرده اند با آدم های بعد از خود به گونه ای متفاوت از آنچه با آنها رفتار شده، رفتار کنند.
      روزی جایی خواندم که در دوران کودکی « هانس کریستین آندرسن» هیچ بچه ای حاضر نبوده با او همبازی شود. زیرا چهره ای نازیبا داشته و او در سالهای بعد به خالق یکی از شگفت انگیزترین داستانهای تاریخ ادبیات جهان تبدیل میشود:
      «جوجه اردک زشت کوچولو»
      درود بر شما خانم مهربان.

      • سیمین-الف گفت:

        سلام آقا علیرضا
        ممنونم. باز هم لطف شما مثل همیشه نصیب من شد.
        ممنونم از بذل محبت و توجه تون دوست همراه.
        من هم با نظر شما موافقم و به نظرم انتخاب هر کدام از این راهها، بستگی به دیدگاه و شرایط زندگی و روحی و خیلی چیزهای دیگر دارد که آن فرد را به انتخاب یکی از دو راه هدایت می کند.

        گاهی پاداش ها برحسب دلار و تومن سنجیده می شوند، اما در شغل من پاداش جور دیگر محسوب می شود.
        همین که پس از چند سال والدین و فرزندانشان می گویند که هنوز خاطرات خوش آن سالها و ماهها در ذهنشان مانده است و هنوز کودکشان آن کلاس را فراموش نکرده است و من را به یاد دارد و یا والدین، رضایت خاطر خود را پس از گذشت چند سال، اعلام می کنند و یا فرزند دومشان را به یاد قبل ترها به کلاسم می آورند، آن هنگام است که من، پاداشم را از حاصل عشق و رضایت آنان دریافت می کنم.
        رضایت، شوق، عشق، دلتنگی، صفا، محبت، شادی، خلوص و یکرنگی، همه اینها در تمامی لحظات بودن در کنار بچه ها سرمایه ای است برای من که پایانی ندارد.

  • ماه گفت:

    منم عاشق کتاب بودم و از پرسه زدن بین کتابها تو نمایشگاه لذت زیادی می بردم. یه بار سال ۸۱ یه کتاب خریدم به اسم “سلام بر آرزوها” که واقعا نقطه عطفی تو زندگیم شد و تو ۸ سال بعدش به آرزوهام رسیدم. الان برام خنده داره!!
    بعدا کتاب با ترجمه اسم اصلیش چاپ شد. اسم اصلی اش این بود:
    “How to achieve your goals”

  • صفورا شویکلو گفت:

    سلام.نقاط عطف زندگی من اتفاق خوب بوده اند هم بد:
    صحبت با یک پزشک بود/
    اولین کتاب تاثیرگذاری که هنوز در من اثرش مانده کتابی بود در مورد خلبانی که با دو پای مصنوعی سال اول دبیرستان/
    اولین نامه رسمی و جواب ان با یکی از مترجمین خوب کشورمان
    کار درکارگاه در سن بیست و یک سالگی و دفاع از پروژه مان که منجر به پذیرش ان شد به تنهایی
    و دعوای سر جلسه دفاعیه پایان نامه ام بین دو استاد
    و لمس کلیدهای سیاه و سفید پیانو
    اشنایی با اقای دکتر علیرضا شیری
    و دیدارهای چند دقیقه ای با اقای دکتر الهی قمشه ای در فرهنگ و ارشاد
    و نخستین کار فیلم ترجمه ام که در دانشگاه پخش شد/که لذت بخش ترین بود

  • jafar گفت:

    برای من این کتاب اولین نقطه عطف جدی زندگیم بود.
    کتاب کوچک رضایت.
    بعضی اوقات دوباره نگاهی بهش می اندازم.متقاعدم میکنه که همه چیز مربوط به درون خودم هست
    من ترجمه اون که نشر آن آزاد هست را از این آدرس گرفتم:
    http://www.1-rial.com/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%AA-2/

  • شیما گفت:

    یکی از نقاط عطف زندگی من، تابستون دوسال پیش بود، وقتی مثل یه غریبه ی دیوانه 🙂 روی صندلی میزی که هیچ کدوم از صندلیاش برای من نبود نشستم.

  • هومن رهبری گفت:

    گوش کردن فایل صوتی شب قصه
    و قصه اسباب کشی محمدرضا
    محمدرضایی که سالها “فقط به دلیل شخصیت فردی که او را به من معرفی کرده بود” از او متنفر بودم
    در آن زمان از مسیر شغلیم هم کنار کشیده بودم و مسیر کاری بسیار راحت تر و پر درآمد تر داشتم ولی “حالم خوب نبود”
    این فایل نقطه برگشت من به شغلم بود
    امروز حالم “خیلی خوبه” محمدرضا خان شعبانعلی
    خیلی مخلصم

  • هم خانه ای با نام مستعار گفت:

    سلام دوستان عزیز من خواستم اینجا از نقاط عطف تحصیلی یا شغلی نگم ، خواستم از یه تجربه و یک نقطه عطف عاطفی صحبت کنم که شاید به نوعی همه ما با اون در ارتباطیم…
    من سال ها پیش با شخصی آشنا شدم با این شخص ارتباط دوستی نداشتم اما هر ازگاهی هم رو میدیدیم، چند ماهی گذشت که احساس کردم با فردی در ارتباطم که با او ارتباط فکری و حسی عجیبی دارم و و او را بی نظیر میدیدم و احساس میکردم اگر با او زندگی کنم یک فرصت استثنایی برای من به وجود میاید من در کنار او میتوانم هم با کسی که ارتیاط روحی و فکری شدیدی دارم باشم هم بهترین بودن را بیاموزم هم به آرامش برسم… طبیعیست که این زمان احساس میکردم زندگی پوچ و بی معنای گذشته ام دیگر تمام شد، دیگر معنای زندگی، راهی برای ادامه زندگی و انسانی که کامل کننده وجود من است را یافته ام!!
    اما نقطه عطف زندگی من در این ماجرا اینجا تمام نشد! ۵ سال من در این عشقی که هروز به شدتش اضافه میشد گذشت.. هر روز دلیل محکم تری پیدا میکردم که باید شدیدتر عاشق شوم.. هر روز احساسی زیباتر، هرروز تجربه تازه تر.. سال ها در آن صبر و انتظار ، اضطراب و التهاب ماندم هرروز که میگذشت احساس جدیدتری پیدا میکردم به تدریج احساس کردم در این صبر و سختی انسان دیگری شدم احساس میکردم که روز به روز پخته تر میشوم احساس میکردم قلبم روز به روز بزرگ تر میشود.. من ۵ سال عاشق بودم اما در این ۵ سال هرگز آن عاشق روز اول نبودم! هر روز عشق من بزرگ و کامل تر میشدم و خودم نیز بزرگ تر و بزرگ تر.. و زیباترین احساسات رو در این سال های پر از سختی تجربه کردم.. با کوله باری که من دراین عشق برداشتم فکر میکردم که من دیگر آن فرد ناپخته گذشته نیستم و یقین داشتم که این روزگار بر دلداگان و رشدیافته های مسیر عاشقی طور دیگری میگذرد..
    اما نقطه عطف زندگی من در این ماجرا اینجا هم تمام نشد! وقتی که خبر ازدواج معشوق میرسد باید چه حالی داشت؟ نه شکست کلمه فقیری است!! فقط چند روز گذشت که من فکر کردم: دوست داشتن دیگری نوعی دوست داشتن خود است و او را دوست داری چون تو را دوست دارد و و چون آن موجود بی نظیر تو را دوست دارد احساس بزرگی و مهمی میکنی، یعنی عشق میورزی برای خودخواهی خودت اما به راستی عشق به این حد کوچک است؟؟ نه! عشقی بی نظیر که سال ها وقت برایش گذاشتی و با تمام وجود آن را پروریدی و برایش سرمایه گذاری روانی و عاطفی کرده ای چنین نیست.. من بزرگوارنه از معشوقم گذشتم که بی همتا بود و هرکجایی میتوانست باز بی همتا باشد.. و عشق من افساری نبود در دهان معشوق! عشقم برای من بود و در قلب من.. و کلمات ناتوان است از بیان زیبایی حال کسی که شروع میکند به ماجرای بخشیدن آنچه که دوستش دارد…
    وقتی در زندگی محکم ایستادی و معشوقت را بخشیدی دیگر واهمه از دست دادن نداری و استوار بر این روزگار میخوانی: ” خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش / بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر..”

  • فرشید ابوالحسنی گفت:

    محمد رضا جان مرسی از تمام سخنان زیبا ودلنشینت که نه فقط ذهن وجسم بلکه روح ادم رو هم جلا میده
    من این حس رو ۲ بار تجربه کردم زمانی که در کودکی به واسطه شغل پدری .عکاسی. که اون زمان حلقه فیلم ۱۳۵ مصرف میشد من قوطی خالی این فیلمهارو فروختم در کنار خیابان و دوراز فروشگاه پدرم و برای اولین بار با دستمزد خودم بستننی خریدم و یکی هم در دوران نوجوانی و در اواسط زمستان زمانی که باوجود قدرت بالای مالی خانواده به خدید کارتن موز رو اوردم و انبار کردن ان حتی در صبح جمعه و بارش بارش باران وبرف و انبار کردن انها و فروش در فصل بهار و یا پاییز سال بعد که اولین مذاکره رسمی فروش و معامله بود که من بسیار دوست داشتمش و بعد ها هم اشنایی به طور غیر قابل پیش بینی شده با سخنان و دست نوشتهای شما که سه نقطعه عطف در زندگی من بود وهست

  • رویا گفت:

    سلام
    جناب شعبانعلی دقیقا این کتاب رابینز را ۲۵سال پیش زمانی که بدستم رسید به یاد آوردم و اینکه چگونه سبب گردید پس از ۱۰ سال که به دلیل انقلاب فرهنگی و ازدواج از ادامه تحصیل محروم شده بودم شور و انگیزه شروع و تلاش را در من زنده کرد … وامروزه میفهمم همزمانی رویدادها ، هدایا ، نشانه و پیام های خداوند در زندگی برای نشان دادن ادامه راه و مسئوایت ها، در زمانی است که ناامید، خسته،سردرگم وتنهایی… آشنایی با این سایت و وجود شخص شما هدیه و نشانه اوست در مرحله ای دیگر از زندگیم، سپاس از شما و تمامی همکارانتان از اینکه هستید

  • آزاده م گفت:

    سلام
    این پست باعث شد دوستانمون از خودشون بگن و از گذشته شون. من هیچ جا اینهمه همدلی و همراهی ندیدم. اینجا همیشه امن بوده برای همه حرفهای نگفته مون. برای همین من هم از آخر شروع میکنم به اول زندگیم.
    این روزها حالم خوب نیست. برادر کوچکم دچار بیماری سختی شده و من طاقت دردکشیدنش رو ندارم. همیشه فکر میکردم آدم صبوری هستم و میتونم در روزهای خاص عصای دست پدر و مادرم باشم ولی همین هفته گذشته وقتی پدرم من رو بغل کرد وقتی داشتم از حال میرفتم، فهمیدم که اینطور نیست.
    سال ۸۷ وقتی برای اولین بار تنهایی به خوزستان سفر کردم و اونجا ادامه تحصیل دادم برام اتفاق خوبی بود.
    سال ۸۴ وقتی شرکت کوچکم رو تاسیس کردم حال خوبی داشتم.
    سال ۸۲ وقتی آخرین امتحان ترم ۷ رو دادم و رفتم از باجه مخابرات به مادرم زنگ زدم و با خوشحالی گفتم که لیسانسم رو گرفتم صدای مادرم خستگی اون روزها رو از یادم برد.
    سال ۷۹ برام اتفاقی افتاد که فهمیدم نباید به همه اعتماد کنم حتی اگر دوست دوران کودکی و نوجوانی ام باشد.
    راستی سمینار شهریور ماه هم یکی از اون روزهای خاص زندگی من هست.
    ممنونم استاد.

    • سیمین-الف گفت:

      سلام آزاده عزیزم
      امیدوارم هر چه زودتر برادرتون بهبود پیدا کنه.
      دوست قوی و استوار من.

    • هومن کلبادی گفت:

      سلام آزاده م عزیز
      لطفاً ایمیلتون رو چک کنید دوست عزیزم
      ارادتمند – هومن کلبادی

    • آفرین گفت:

      برای برادرتون آرزوی بهبودی میکنم آزاده جان.

    • نرگس آزادی گفت:

      آزاده عزیزم خیلی ناراحت شدم از شنیدن بیماری دادش کوچولوت فقط میتونم بگم توکلت بخدا باشه و با تمام وجودم از خدا برای برادرت طلب سلامتی دارم

    • مریم .ر گفت:

      آزاده ی عزیزم امیدوارم هرچه زودتر حالشون خوب بشه. خیلی سخته میدونم اما تو هم دختر قوی ای هستی. توکلت به خدا باشه عزیزم.

    • zoorba.booda گفت:

      سلام خانم آزاده
      خيلي دوست داشتم زير اين مطلب محمدرضا بنويسم ولي ديدم نقاط عطف زندگي من اونقدر تلخ هستند كه ممكنه تاثير منفي بزارن روي دوستاي جوانتر همخونه اي،واسه همين ترجيح دادم فقط نوشته هاي زيباي دوستاي خوبم رو بخونم.
      تجربه درد و رنج توي زندگي ، فرصت هاي خيلي ارزشمندي براي ما فراهم ميكنن. اينطور فكر ميكنم كه : كساني كه رنج زندگي رو چشيدن و با گوشت و پوست و خونشون حسش كردن،به ماهيت انساني انسان نزديكتر شدن.
      به قول اسكار وايلد فرصت تجربه اندوه و زيبايي اون نصيب هر كسي نميشه
      آنكه در اين بزم مقرب تر است/جام بلا بيشترش ميدهند
      محكم باش و اميدوار همخونه خوب ما
      محكم بودن به اين معني نيست كه هيچ وقت نبايد بشكنيم، گاهي بايد شكست و بعد محكم تر از قبل ايستاد(هرآنچه مرا نكشد،قوي ترم ميكند”نيچه”)
      اميدوارم برادري كه تو انقدر دوسش داري هرچه زودتر بهتر بشه و سلامتيشو بدست بياره

    • آزاده م گفت:

      سلام دوستان خوبم
      ببخشید که ناراحتتون کردم. خیلی خیلی ممنونم از لطفتون. الان که اینهمه مهربونیتون رو دیدم هم خوشحال شدم و هم چشمام اشکی شد..
      سیمین عزیزم، هومن عزیز، آفرین جان، نرگس خوبم، مریم مهربونم، سامان عزیز و دوستان خوبم خیلی خوشحالم که در کنارم هستید. امیدوارم همیشه شاد باشید و سلامت.
      سامان عزیز من هم نقطه عطف اصلی زندگیم در یه اتفاق تلخ پیش اومد که نتونستم بنویسم.
      قبلا بعد روزهای سخت همیشه حیات دوباره بود و سلامتی..
      امیدوارم این روزهای سخت هم بگذره و بعدش حیات دوباره باشه و سلامتی:)
      هم خونه ای شما- آزاده

      • یاسین اسفندیار گفت:

        سلام آزاده خانم
        مطمئنا آن چهره بشاشی که من در گردهمایی آسمان نمای تهران، در کنار خانم ابراهیمی مهربان دیدم، به راحتی میتونه این مشکلات را با توکل به خدا بگذرونه
        هر وقت به مشکلی بر می خورم. یاد جملاتی از همین کتاب، بسوی کامیابی می افتم.
        “در زمستان بعضیها یخ می زنند و بعضی دیگر اسکی بازی می کنند.
        بعلاوه در پس هر زمستانی بهاری است.
        همچنان که در پی هر روزی شبی است . خورشید طلوع می کند و می توان دانه های تازه ای کاشت.
        آنگاه تابستان و سپس پائیز و فصل برداشت فرامی رسد. آنتونی رابینز
        و یا یاد این آیه از قرآن کریم می افتم؛وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ
        هر کس بر خدا توکل کند خدا او را کفایت کند.
        به امید سلامتی برادر کوچکتان.

        • سیمین-الف گفت:

          سلام دوستان عزیزم و سلام آقای یاسین اسفندیار عزیز
          ممنونم از همدلی و لطف شما.
          باید خاطرنشان کنم، آن دوست همخانه ای که در آسمان نما در کنار من دیدید، خانم آزاده ام بودند و ایشان نبودند.
          آزاده م عزیز، در سمینار کنار من و شهرزاد عزیزمون نشسته بودند و سندش هم هست. 🙂

          چقدر خوشحال شدم همدلی دوستان عزیزمون رو با همخونه ای دوست داشتنی مون “آزاده م “دیدم.
          دوستی و همراهی شما دوستانم باعث افتخار من است.
          شاد و سلامت و امیدوار باشید.

      • هومن کلبادی گفت:

        آزاده جان سلام
        امیدوارم به زودی خبرای خوش بشنویم از سلامتی و تندرستیِ برادر عزیزتون که برادر ما هم هست
        ارادتمند – هومن

      • شهرزاد گفت:

        آزاده عزیزم …
        همونطور که قبلا هم بهت گفتم همه چی رو بسپار به خداوند مهربون و دلت رو آروم کن …
        من همیشه توی موقعیت های سخت که خارج از توان و کنترل هست، این جمله خیلی بهم قدرت میده و دلم میخواد تو هم بتونی باهاش قدرت بیشتری پیدا کنی:
        “خدای مهربانم. چون با تو همراهم، از هیچ چیز نمی هراسم…”
        امیدوارم دل دوست خوبمون دوباره و مثل همیشه، شاد و آروم بشه …

        • علیرضا داداشی گفت:

          سلام.
          نتوانستم فقط به لایک کردن اکتفاء کنم.
          از صمیم قلب برای شان آرزوی سلامتی دارم.
          به امید خدا.

      • آزاده م گفت:

        سلام هم خونه ای های عزیزم
        خیلی ممنونم که به یاد من و برادرم هستید. برادرم خدا رو شکر بهتر شده ولی گفتن که برای درمان قطعی زمان لازم داره. و ما هم امیدواریم که روزها و ماههای آینده براش آسون بگذره و حالش کاملا خوب بشه.
        یاسین عزیز چه خوب که برام نوشتی “وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ”
        راستی یاسین جان اون چهره بشاش و زیبا، چهره دوست عزیزمون “آزاده ام” هست من آزاده م هستم.:) من سمینار شهریور بودم که متاسفانه شما نیومده بودید دوست من.
        هومن جان از شما و دکتر شبنم عزیز هم ممنونم که خواستید در درمان برادرم کمک کنید. هیچ وقت این لطفتون رو فراموش نمیکنم. امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشید.
        شهرزاد جانم من همیشه به حرفهای قشنگت گوش میکنم. مطمئن باش دوستم.:)
        دوستان عزیزم باز هم معذرت میخوام که با کامنت اولم باعث نگرانیتون شدم. دوستتون دارم. و امیدوارم همیشه سلامت و تندرست باشید.

        • هومن کلبادی گفت:

          آزاده م عزیز
          همش انجام وظیفه بود و مطمئنم با انرژیِ مثبتی که از هم خونه ای هامون و دعای خیرشون به سمت برادر عزیزتون هدایت میشه ، روزهایی سرشار از سلامتی و آرامش در انتظارشون خواهد بود . منتظر خبرهای خوبتون ، به زودیِ زود هستیم
          ارادتمند – شبنم و هومن

    • mina90 گفت:

      سلام آزاده جان.
      از اینکه این روزها حالت خوب نیست خیلی ناراحت شدم.
      امیدوارم که حال داداش عزیزت که برای من هم عزیزه چون عزیز دوستم هست، خوب شه و به واسطه حال خوب اون حال تو هم خوب شه.

  • نيكتا گفت:

    نقطه عطف زندكي خواهرزاده ام را بامعرفي كتاب جشم دل بكشا رقم زدم ،وي در مجادله ي لفظي با بدرش دست به خودسوزي زده بود كه بس از معالجه با خواندن اين كتاب راه درست زندكي را يافت و الان فرد سالم و موفقي است و با خانواده سه نفره خود طعم خوشبختي را لمس مي كند و شاكر نعمت هاي خوب خداوند است.

    • مرضیه7 گفت:

      سلام
      چه انرژژژژژژژژژژژژژی هست در نوشته هاتون
      مخصوصا مورد ۴ ( خیلی خوب فضا سازی کردین 🙂 ) تبریک

  • هومن کلبادی گفت:

    سلام به همۀ دوستانم و محمدرضای عزیز
    از اونجایی که سنتِ روده درازی در من هست ، اولش باید از شما دوستان (به خصوص آرزو جان) عذر خواهی کنم . دلم میخواد چندین مورد از نقاط عطفی که در زندگیم تجربشون کردم رو بگم ولی می خوام بدون ترتیب زمانی اونها رو بگم و با اهمیت ترین هاشون رو می گم :
    ۱- روزی که شبنم (همسرم) به درخواستِ دوستیم ، جواب مثبت داد رو هرگز فراموش نمی کنم ، ساعت ۱۴:۳۰ روز ۱۳ تیر ۱۳۷۷، انقدر ذوق کرده بودم که در پوست خودم نمی گنجیدم و همیشه از اون اتفاق و انتخاب ، به عنوان اصلیترین نقطۀ عطف زندگیم یاد کردم و می کنم
    ۲- روز ۲۸ شهریور ۱۳۸۰ که زندگی مشترکمون رو رسماً آغاز کردیم و برای یک عمر ، پیوند زناشویی بینمون برقرار شد
    ۳- قبولیِ شبنم در دوره های تخصص داخلی و فوق تخصص گوارش که عملاً مسیر زندگیمون رو عوض کرد و مهاجرتی اجباری از ساری به تهران رو به همراه داشت
    ۴- روز ۲۱ تیر ۱۳۷۹ که مجوز تاسیس نمایندگی فروش و خدمات پس از فروش محصولات ایران خودرو رو بعد از ۴ ماه دوندگی
    (بدون پارتی بازی) به عنوان جوان ترین نمایندۀ ایران خودرو گرفتم و روزی که بعد از ۲ سال فعالیت شبانه روزی ، به عنوان نمایندۀ منتخب پژو برای بازدید پژوی فرانسه انتخاب شدم . روزی که بعد از دو سال و از اون موقع به مدت ۵ سال متوالی ، نمایندۀ منتخب و برتر فروش و خدمات پس از فروش ایران خودرو در استان مازندران و ۳ بار هم در سطح کشور ، انتخاب شدم
    ۵- لحظه ای که در بازار تهران (در دوران کارشناسی در سال ۷۴) به پیشنهاد داییِ خودم ، به عنوان کاراموز (بی مزد و مواجب) و صرفاً برای اینکه مردم رو بشناسم و با بازار آشنا بشم ، شروع به کار کردم و روز اول که تمام کارهای بانکی رو به من سپردن ، فقط یک جمله به من گفتن ” شما ، امینِ ما هستی ” . بعد از اون جمله بود که کوهی از مسئولیت رو روی دوشم احساس کردم
    ۶- روزی که تونستم از درآمد خودم برای پدرم ، ماشینشون رو از پرشیا به تویوتا کمری تبدیل کنم
    ۷- روزی که برای برادرم خونه خریدم
    ۸- روز ۵ شهریور ۸۵ که برادرزادم هانا ، به دنیا اومد
    ۹- روز ۱۰ خرداد ۹۳ که به طور اتفاقی با متمم آشنا شدم
    ۱۰ – روز ۱۱ خرداد که کاربر ویژۀ متمم شدم
    ۱۱- روز ۹۳/۶/۶ که از نزدیک و برای اولین بار ، محمدرضای عزیز ، شادی جان ، سمیه جان ، سمین ابراهیمی عزیز ، شهرزاد جان ، آزاده م عزیز ، آزاده اَم مهربان و خواهر بزرگوارشون ، حسین شهریاری عزیز ، سامان عزیزی دوست داشتنی ، هیوا جان ، طاهره جلیلی عزیز ، آذر عزیز و دوستشون زینب جان و سایر دوستانم رو دیدم
    ۱۲- روز ۲۶ شهریور که تصمیم به تهیۀ هدیۀ تولد برای محمدرضای عزیز گرفتم
    ۱۳- روز ۷ مهر که به جای ۶ مهر ، هدیۀ تولد رو به دست محمدرضای عزیز رسوندیم
    ۱۴- روز ۹ مهر که مطلب ” هدیۀ تولدی که همیشه می ماند ” رو توی روزنوشته ها خوندم و عشق کردم
    ۱۵- روز ۲۹ مهر که دوستانم رو در گنبد مینا دیدم و فهمیدم که چقدر مسئولیتم باید نسبت به اونهمه محبت دوستانم بیشتر باشه و باید قدردان تک تک دوستانم باشم ، دوستان عزیزی که به لطف محمدرضای عزیز و برکت این خونه و متمم ، باهاشون آشنا شدم و قدرشون رو با تمام وجود میدونم . شبی به یاد موندنی که با دیدن محمدرضای عزیز و تیم محترمشون شروع شد و بعدش دونه دونۀ دوستانم رو دیدم . حمید حاجتی عزیز ، محمد معارفی عزیز ، محسن نوری عزیز ، یاسین اسفندیار عزیز ، آزاده اَم عزیز ، سیمین ابراهیمی عزیز ، نیکی کیانی عزیز ، یاسمین عبدالسلامی عزیز ، عبدالله ایپکچی عزیز ، سمانه هرسبان و صادق شهید ثالث دوست داشتنی ، مونا برهانی و نوید صابری عزیز ، آترین زارع عزیز ، حسین سرایلوی عزیز ، سعید هاشمی عزیز ، شیوا مژده ای عزیز ، طاهره جلیلی عزیز ، عطیه رضایی عزیز ، آیدا جوادی عزیز ، محمود ذاکری عزیز ، آتبین مقصودی عزیز و سایرِ دوستان نازنینم که متاسفانه نتونستم از نزدیک خدمتشون ابراز ارادت کنم و امیدوارم به زودی این سعادت ، نصیبم بشه
    و صدها نقطۀ عطف زیبا و نازیبای دیگه که در زندگیم اتفاق افتاد . به نظر من ، هر روز و هر لحظۀ زندگیِ ما ، به شرطی که با تغییر همراه باشه ، می تونه نقطۀ عطف محسوب بشه
    با سپاس از محمدرضای عزیز و تیم محترمشون که به جرات ، یکی از رفیع ترین جایگاه ها رو در بین نقاط عطف زندگیم ، به خودشون اختصاص دادن . همیشه قدردانِ بودن و داشتنتون هستم
    ارادتمند – هومن کلبادی

  • شراره ش گفت:

    من هم گهگاهی نقاط عطف زندگیم را مرور میکنم . بعضی از آن نقاط را در لحظه درک کردم و حس کردم که قراره یک تغییراتی ایجاد بشه ولی مواردی هم بودند که بعد از مدتها و با مرور رویدادهای گذشته فهمیدم که چقدر مثلا وجود فردی موثر بوده و اگر نبود شاید من الآن در وضعیت دیگه ای بودم.

  • سحر باقری گفت:

    سلام
    خدا زو شکر میکنم که لحظات زیادی در زندگیم این حس رو تجربه کردم..یادمه اولین روزی رو که ۵ سالم بود و دست یک پیرزن دوست داشتنی رو گرفتم و از یه خیابون شلوغ رد کردم..روزی که در کلاس چهارم دبستان با صحبت هائی که یا یکی از دوستام داشتم اون رو از نا امیدی و فرار از خونه ای ته خیلی اتفاقای بد براش میافتاد رها کنم و انگیزه ادامه دادن و لبخند زدن بهش بدم. روزی که بخ خاطر بودن در کنار برادرم که از ما دور شده بود در سن ۱۰ سالگی برای مدت ۳ سال از مادرم دور افتادم..روزی که دزس زبان رو در ۱۱ سالگی تجدید شدم ولی اصلا به توانائی خودم شک نکردم…روزی که مادر بزرگم به من گفت تو تنها
    کسی هستی که یار و همدم من هستی رو هیچوقت فراموش نمیکنم…روزی که پایان نامه ارشد رو دفاع کردم بعد از دو هفته گذشتن از درگذشت همون مادربزرگی که عشقم بود و هم خودم و هم دیگران از محتوای پایان نامه و ارائه به وجد اومده بودن رو فراموش نمیکنم و البته حرفی که یکی از اساتید به من زد…”تو اون چیزی که بین ما آدما خیلی وقته فراموش شده بود رو مثل یک معلم خوب به من امروز یاد دادی، امروز رو از خاطر نمیبرم….”….روزی که رفتن مادربزرگم رو هضم کردم ….روزی که نگذاشتم به خاطر نیاز مالی به عزت نفس و وقتم بی احترامی بشه و نامه استعفا رو نوشتم….چهار ماهی که برای شناختن خودم صرف کردم و اون لحظه طلائیه رسیدن به نتیجه….روزی که با محمد رضا آشنا شدم و …….من خیلی خوشبختم…چون لحظاتی از این جنس رو زیاد تجربه کردم ..چون هر روزم با روز قبل متفاوت بود…چون هر روزم بهتر از روز قبلم بود

  • مهدی گفت:

    سلام
    من هم در آن زمان این کتاب را میخواندم والبته این کتاب ۷ جلد بود و من پول نداشتم که همه را بخرم
    و با دوستام شراکتی میخریدیم آنها ۱۰ صفحه را میخواندند و بعد میذاشتند کنار
    اما من چند بار این کتابها را خواندم حالم را خوب میکرد و از جهتی بد.اینکه میخواستم اورا الگو قرار بدم اما شرایط نبود و اینکه انسان اگر بخواهد میتواند.
    امروز نزدیک ۱۰ سال فکر کنم گذشته و میبینم اون موقع چقدر خوب بود که به این چیزا علاقه داشتم و خلا را در خود میدیدم.
    ممنون از خدا

  • محمد خلیلیان گفت:

    سال اول دبیرستان بودم که موقع انتخاب رشته بود و به خاطر اینکه درس فیزیک را تکماده کرده بودم رشته برق هنرستان ننوشتندم ,به خانواده گفتم میرم کاردانش که به شدت مانع شدند به خاطر این بار فکری که بر من وارد کردند گفتم میرم ریاضی باز هم مخالفت کردند و بالاخره رفتم علوم تجربی سالهای با حالی نبود چونکه علاقه ایی نداشتم و برای اینکه حداقل پاس بشم قبل امتحان یکی دو ساعتی میخوندم روزها گذشت تا پیش دانشگاهی و جو اون زمان همه کلاس کنکور و تست کلاس گذاشتن بچه ها ترم یک گذشت و دیدم خیلی بچه ها کلاس میزارند و یکمی دیدم فکر کردند خداند یکم سر کلاسها دست از خواب آلودگی برداشتم و به درس دقت کردم معلم شیمی یک روز امتحان گرفت و بالاترین نمره کلاس را گرفتم و با تعجب به من نگاه کرد بعد یک روز سر کلاسها جواب درس را میدادم و تازه بعضی جاها مطلب برا بچه ها جا می انداختم یک روز بهم گفت تو همون آدمی خلاصه خیلی حال کردم خلاصه گذشت و کنکور شرکت کردم رتبه من نسبت به کلاسمون رتبه خوبی شده بود ولی کنکور قبول نشدم و سال بعد شد و زمانهای سختی گذشت به خاطر اینکه نمی تونستم خودم را کنترل کنم و کنکور تجربی را خراب کردم از اونجایی که برق علاقه داشتم کنکور ازاد دادم و مهندسی برق قبول شدم روزگار بر وفق مراد بود تا ترم ۲ که ریاضی۱ را افتادم و بعد هی آسته آسته به خودم گفتم ریاضی هم مخ میخواد ولی بعد به این نتیجه رسیدم که هر کاری روشی دارد ولی هنوز تفکرات کودکانه شما خوبیند من خوب نیستم برایم رخ داد تا اینکه به ریاضی مهندسی رسیدم و استادی که ۹۰درصد کلاس را انداختو من پاس شدم و روحیه ایی گرفتم و به همین منوال آروم آروم میزان درس خوندنم کم شده بود و بازدهیم بیشتر و آروم آروم فهمیدم اینکه چیزی برایم سخت میشود بیشتر از جانب خودم هست که سخت میشود نه از بیرون و حال که حدود ۲ماه هست که فارغ التحصیل شدم حس خوبی از اون زمان دارم جالب یک رویداد دیگه ایی برایم همین چند وقت پیش رخ داد تا ۵ماه پیش درآمدی داشتم از شرکتی که در اون کار میکردم و در همین حال برای خودم کار تحقیقاتی میکردم و وضع مالیم خیلی خراب شده بود به حدی که یک هزاری برایم ارزش ۱۰میلیون را داشت گذشت ودیدم نمی شود و رفتم کارگری میوه چینی چون میخواستم چاه نفتی که خشکانده بودم دوباره جاری نشود و نتیجه جالبی گرفتم اینکه دیوارهایی که خود ما در اطراف خودمون میکشیم خیلی خیلی خیلی بیشتر از دیوارهایی است که دیگران برایمان میکشند….

    • هومن کلبادی گفت:

      محمدجان سلام
      همونطور که خودتون هم تجربه کردید ، قدرتِ اراده ، فراتر از تمامی قدرت هاست و مطمئناً با صراحت و شهامتی که دارید ، در ادامۀ راه ، خبرهای بهتر از نقاطِ عطفی لذت بخش تر برای ما (همخونه ای ها) خواهید داشت
      ارادتمند – هومن کلبادی

  • محسن ترابی کمال گفت:

    درود بر دوستان عزیزم و محمدرضا

    داشتن نقطه عطف در زندگی مهم است چون اگه نداشته باشی، زندگیت فقط روی یه خط حرکت می‌کند. برای من نقاط عطف خیلی اهمیت دارد چون دوست دارم همیشه یک طوفان نوحی باشد که تاریخ زندگی به بعد و قبل از آن تقسیم شود.
    اولین باری که مسئول کتابخانه را راضی کردم اجازه دهد بعد از یک سال حضور دایمی به عنوان دانش‌آموز کلاس چهارم ابتدایی از قفسه مخصوص کودکان و نوجوانان جلوتر بروم و به بقیه کتاب‌ها هم دست‌رسی داشته باشم از مهم‌ترین نقاط عطف زندگی من است.
    آشنایی با استاد گران‌قدرم جناب آقای دکتر سید علیرضا فیض بخش، نگاهم را به همه چیز از جمله آموختن دانش، به کار بردن دانش و مدیریت تغییر داد.
    آشنایی با جناب آقای حمید هوشیار که از مدیران برجسته کشور هستند، نگاهم به صنعت و مدیریت منضبط اخلاق‌مند در شرایط ناپایدار را تغییر داد.
    کتاب «هاگاکوره» اثر «یاماموتو چونه تومه» نگاهم به کار تیمی تغییر داد.
    و محمدرضا شعبانعلی …

    • سلام محسن جان.
      چقدر جالبه که عبور از این دیوارهای کتابخانه و رفتن به مخزن کتاب‌ها، برای بسیاری از ما نقطه عطف بوده.
      من هم در ماجرای آقای کتابچی، قصه مشابهی رو تعریف کرده بودم:
      http://www.shabanali.com/ms/?p=4424
      و جالب اینجاست که سن ما که بیشتر میشه، به ندرت اون حرصی که در دوران کودکی با ما بود باقی می‌مونه. کاش بشه به دلایلش فکر کنیم…

      • محسن ترابی کمال گفت:

        درود بر محمدرضای عزیزم!

        هفته قبل با دوست بزرگوارم جناب دکتر صفایی در مورد فرهنگ شادی و اندوه در ایران از گذشته تا امروز صحبت می‌کردم.
        به ایشان گفتم: «احتمالا باید به روان‌شناس مراجعه کنم، چون احساس می‌کنم این غیر طبیعی باشد که یک آدم ۳۵ ساله از هیچ چیز در زندگی‌اش لذت نمی‌برد و به دست آوردن هیچ چیزی، حتی مواردی که به شدت برای آن‌ها جنگیده‌ است، شادش نمی‌کند. به جز همان شادی قدیمی‌ام که از کودکی با من بوده، لذت شگفت‌آور و بی‌نظیر فهمیدن آموزه‌ای نو»

        چند روز روز پیش که داشتم نتایج تحقیق دانشگاه MIT را در مورد گانگالیون‌ها را مطالعه می کردم، وقتی نمودار نتایج ثانویه را دیدم، به سبک گزارشگران فوتبال آمریکای جنوبی چنان فریادهای بلند و ممتدی کشیدم و هیجان‌زده شده بودم که همسر و پسرم مثل جن‌زده‌ها از حال دویدند و آمدند کتابخانه چون فکر می‌کردند مرا مار نیش زده.
        مجبور شدم یک روز تمام و به هزار روش متفاوت برای پسر ۶ ساله‌ام توضیح دهم که چرا بابای دیوانه‌اش این‌قدر از فهمیدم چیزهای تازه هیجان‌زده می‌شود.

  • ایمان گفت:

    من رویدادهامو می تونم به دو قسمت تقسیم کنم رویدادهای ماقبل آشنایی با محمد رضا که بیشتر از جنس کار و رشد شغلی بود و رویدادهای مابعد آشنایی با محمدرضا که به رشد فردی و مهارت های زندگی من کمک زیادی کرده و مطمئنا روی رشد کاری من هم تاثیر داشته.
    حرف های زیادی برای گفتن دارم ولی بیشتر دوست دارم از حال و هوای زیبای پاییزی این مطلب و نظرات تشکر می کنم.

    • ایمان عزیز. مستقل از لطفی که به من داشتی و ازت ممنونم، حرفت رو بهانه می‌کنم تا یکی از حرف‌های تکراریم رو دوباره تکرار کنم:

      دو نگاه در استراتژی وجود داره. تدوین استراتژی با اولویت دادن بیرون به درون و تدوین استراتژی با اولویت قرار دادن درون به بیرون.
      روش اول همون SWOT و PEST و سایر ابزارهای معروف و قدیمی میشه و روش دوم بیشتر به عنوان Resource Base شناخته می‌شه که توی متمم توی بخش استراتژی،‌ بهتر از من و بیشتر از من گفته شده و نوشته شده و احتمالاً خوانده‌ای.
      http://www.motamem.org/?p=1845

      اما حرفی که می‌خوام اینجا بزنم و تاکید دوباره کنم اینه که در شرایطی که ابهام محیطی بالاست، تمرکز بر درون منطقی‌تره.
      به عنوان مثال، صنعت قطعه سازی خودرو در سالهای اخیر رو اگر نگاه کنی می‌بینی که خودروسازان فشارهای عجیب و غریب و پیش‌بینی نشده‌ای رو به قطعه سازان وارد می‌کنند و شرایط برای اونها خیلی قابل پیش‌بینی نیست.
      در این شرایط توصیه می‌شه که آدم بیشتر نگاه به درون بکنه و کمتر به بیرون فکر کنه. نیروی انسانی پرورش بده. فرایند‌ها رو بهتر کنه و مستقل از قوانین و بخشنامه‌ها، تلاش کنه محصول بهتری تولید کنه.

      شبیه این ماجرا در مورد انسانها به صورت فردی هم وجود داره. به نظر من می‌رسه که این چند سال اخیر، از نگاه نیروی انسانی، یکی از متلاطم‌ترین دوره‌های تاریخ توسعه‌ی ایرانه.

      ابهام محیطی بسیار بالاست. از صنعت مخابرات و آی تی بگیر که از یک سو داریم هر روز به توسعه فکر می‌کنیم و از سوی دیگه هر روز محدود می‌کنیم و مطمئنیم که در دو سه سال آخر، به نحوی در آی تی و مخابرات اول هستیم. یا از نظر محدودیت. یا از نظر توسعه!
      صنعت خودرو و تغییرات شگفت‌انگیز و بی‌منطق تعرفه واردات رو نگاه کن.
      صنعت نساجی و پوشاک و جوایز صادراتی و نحوه تعیین و تخصیصش رو ببین.
      صنعت تجهیزات پزشکی و تغییرات و نوساناتش رو در اثر تغییرات شدید نرخ ارز و نگاه دولت نگاه کن.

      در این شرایط، به نظر می‌رسه که باید اولویت ما، نگاه به درون باشه.
      من باید تلاش کنم به آدم قوی‌تری تبدیل بشم.
      بیشتر بدانم. مهارت‌های بهتری داشته باشم. بهبود توانمندی‌های خودم رو به بهبود موقعیتم در سازمان در اولویت قرار بدم. معناش این نیست که سازمان مهم نیست. معناش اینه که باید مهره‌ای چنان ارزشمند بشوم که هر نوع تغییر محیطی، هنوز ارزش من رو برای سازمان حفظ کنه.
      کسانی که در این سالها، تمام توانشون رو «امتیاز جمع کردن» برای بالا رفتن از نردبان ترقی در سازمان‌ها صرف کرده‌اند، گاهی که قاعده و قانون تغییر کرده، ضربه‌های سختی خورده‌اند…

  • بهاره گفت:

    اولین باری که این اتفاق برام افتاد سوم راهنمایی بودم … بخاطر وضعیت روحیم پنج روز غذا نخوردم … و بعد از اون یاد گرفتم که میشه غذا خورد به اندازه ای که بدن نیاز داره نه اینکه …….
    از اون زمان به بعد نقاط عطف زیادی توی زندگیم داشتم … بعضیاشون خیلی شیرین بود … اما بعضیا خیلی درد داشت …
    خیلی با خودم کلنجار رفتم تا باهاشون کنار بیام … اما بازم از اینکه میفهممشون خوشحالم …

  • محمد رسول گفت:

    سلام.
    _ميدونم که میدونی تمام متن هایی که اینجا مینویسی به من حس خوبی میده . اما بعضی هاشون یه چیزه دیگس ،حس فوق العاده ای برام داره.مثل این یکی.
    منم دقیقا سال ۷۴ بود که این کتاب رو خوندم.۱۳ سالم بود ( و خوب، چاقم بودم!! ) با تمام مطلبی که نوشتی همزاد پنداری کردم.برای منم یه نقطه عطف بود، شاید بیشتر از اون.من از همون سنین یادمه به دیگران کتاب هدیه میدادم اما این کتاب اینقدر هیجان زدم کرده بود که بر عکس فقط به ۲ نفر دادمش، چون فکر میکردم اینقدر ارزشش بالاست که حیفه به کسی بدم که نمی فهمتش! یادم میاد که عادت ناخن جویدم رو که از کودکی به شدت داشتم، با تکنیک تداعی عصبی شرطی اون کتاب ظرف ۱۵ دقیقه ترک کردم.برام مثل معجزه بود و….و همه اون چیزهایی که تو گفتی.
    _نقطه عطف دیگه زندگیم وقتی بود که برای اولین بار تنها زندگی کردم.۱۸ سالم بود.از تهران به کاشمر رفته بودم و به خاطر وجود اشرار افغانی وضعیت اونجا جنگی بود.
    _عطف دیگه که یادم میاد،اولین باری بود که تنها به خارج از ایران رفتم و زندگی کردم .
    …. و از واقعیت های اصیل اون لحظه ها ، همین بود که قبلش با بعدش تفاوت داشت. همون چیزی که تو گفتی.

  • امید گفت:

    یک دائی با یک کتابخانه، که برای من حکم یک دنیا را داشت. نوجوانیم لابلای آن کتابها گذشت.
    با کتابهای دکتر همراه ابوذر از کویر گذشتم ، با حسین وارث آدم ، حج را تمام کردم.
    قلمش را دوست دارم، راحت و روان، مثل شعر، زیبا می نوشت و بر روح و جانت می نشست.
    یکی از کتابهایی که کمی دیرتر آن را یافتم، کتاب مصاحبه با تاریخ نوشته اوریانا فالاچی بود. ارزش این مصاحبه ها زمانی برایم بیشتر شد که با گذشته، زندگی و شخصیت نویسنده آشنا شدم .
    در مقدمه کتاب آمده است ” هيچ فرقي نمي كند چه يك پادشاه مستبد باشي چه يك رييس جمهور منتخب مردم، چه يك ژنرال قاتل، چه يك رهبر مردمي و دوست داشتني، قدرت يك پديده غيرانساني و منزجر كننده است. تنها راه استفاده از معجزه تولد، نافرماني در برابر ظلم است. ”
    الان دیگر هیچکدام از آنها نیستند و در واقعیت به تاریخ پیوستند. آنچه باقی می ماند قضاوت آیندگان است به آنها که تاریخ را ساختند ، آنها که به تماشا نشستند و آنها که آن را روایت می کنند.عنوان این کتاب همیشه تو ذهنمه. مصاحبه با تاریخ…
    اگر امروز بخواهیم به مصاحبه با تاریخ بنشینیم ، انتخابهایمان کدام است؟

  • فاطمه گفت:

    سلام استادعزیز
    حدودا سه ماهی میشه که به جمع شاگردای مجازی شما پیوستم.هرروز ازتون چیزهای جدیدی یاد میگیرم و مهم تر از همه اینکه باکمکتون دارم راهمو تو زندگی پیدا میکنم و زندگیم هرروز بهتر میشه.مرسی که هستین.

  • چ گفت:

    من این کتاب رو داشتم. دارم. ۱۴ سالم بود خریدمش. دیدنش اینجا لذت بخش بود :)من ازین لحظات کم دارم فک کنم… بیشتر به نظرم میاد که ازین لحظات فراوون داشتم اما نمی تونم به خاطرشون بیارم. رفته تو گوشت و خونم. ولی خیلی دلم میخاد اون قسمت نگران نبودن هزینه ها رو یه روزی بهش برسم 🙂

  • مرجان گفت:

    سلام، من حدود ۷ سال پیش با خوندن کتاب موفقیت نا محدود در ۲۰ روز
    انتوتی رابینز دید خیلی متفاوتی به زندگی ووقایع دور و برم تجربه کردم. فک
    کنم ۸ بار به دقت خوندمش. در ضمن نوشته هاتون دوست داشتنی است مرسی
    ادامه بدید.

  • علی شورابی گفت:

    سخته از نقطه عطف حرف زد وقتی که تازه راهتا اغاز کردی اما این نوشته تداعی کننده لحظه های خاصی از گذشته برای من بود
    من قبلا ادم کتاب خوانی نبودم اما دقیقا یادمه روزهایی که در کتابخونه برای کنکور درس میخوندم و روزی که دوستم نیومد و من مجبور شدم وقت استراحتی که داشتما میون قفسه های کتابخونه بگذرونم همینطور که اسم کتاب ها را نگاه میکردم چشمم به کتاب” پدر پولدار و پدر فقیر” رابرت کیوساکی افتاد چند صفحه خوندم برام جالب بود و تصمیم گرفتم ادامه اون را هم بخونم یادمه چقدر رو من تاثیر گذاشت چقدر نگرشم راجب پول تغییر کرد فهمیدم برای پول کار نکنم و اولویتم یادگیری باشه و بزارم پول برام کار کنه و واقعا تو خیلی از جاها ماه ها مجانی کار کردم اما نگرش پدر پولدار هم باعث شد زیاد دنبال درس دانشگاه نباشم برای همین همیشه به نمره حداقل راضی بودم البته الان که دانشگاهم تموم شده به نظرم کار اشتباهی هم نبود!
    بعد از اون به فروشندگی علاقه مند شدم و برایان تریسی میخوندم یک روز در ارایشگاه که منتظر بودم تا نوبتم بشه یک اگهی راجب کلاس فروش خوندم برام جالب بود تصمیم گرفتم در اون کلاس شرکت کنم فوق العاده نبود ولی تو اون سن برای من محرک خوبی بود
    خلاصه کنم بعد از اون در حوضه فروش با دکتر درگی اشنا شدم و بعد تصمیم گرفتم مهارت های ارتباطی خودما بهتر کنم تو سرچ گوگل محمد پیام بهرام پور را پیدا کردم که دوره های سخنرانی و فن بیان برگزار میکرد چند وقتی از مطالب خوبش استفاده کردم و از طریق ایشون با سایت تد اشنا شدم تا اینکه در یکی از فایل های صوتی که تحت عنوان رادیو سخنرانی بصورت رایگان عرضه میکرد با محمدرضا گفتگویی تحت عنوان تفاوت سخنرانی و مذاکره انجام داده بود را شنیدم
    دقیقا یادم نیست ولی فکر کنم بهمن ۹۲ بود که وارد این خونه شدم چند تا از پست ها را خوندم و بعد فهمیدم اینجا همون گمشده ای بوده که من طی این سالها دنبالش میگشتم اوایل ذهنم به شدت اشفته شده بود اما کم کم اروم تر شدم برای همین چند وقتیه ترجیح میدم با اسم کاملم کامنت بزارم (اینجوری مجبور میشم حس مسولیت بیشتری در قبال حرف هایی که میزنم داشته باشم) در ادامه از طریق محمدرضا با ادم های فوق العاده دیگه ای اشنا شدم که باز اونها من را به انساهای دیگه پیوند دادند و این قصه همچنان سر دراز دارد…
    الان فهمیدم که فروش مستقیم برای من که درون گرا هستم زیاد مناسب نیست و بهتره انرژی و وقتما صرف کارهای دیگه بکنم اما خوشحالم بعد از این تلاشها به محمدرضا رسیدم برای همین به راحتی از دستش نمیدم
    اما این سالها یک دستاورد مهم دیگه هم برای من داشت : وقتی به چیزی علاقه مند شدی یا اگر از شرایط زندگی ناراضی هستی باید کاری انجام بدی , مهم نیست زیاد بزرگ باشه فقط کافی رو به جلو باشه
    به قول مارتین لوترکینگ
    “اگر نمیتوانید پرواز کنید بدوید
    اگر نمیتوانید بدوید راه بروید
    اگر نمیتوانید راه بروید سینه خیز بروید
    هر کاری انجام میدهید باید
    رو به جلو باشید.”
    اونوقت رابطه بین حرکت و برکت را به چشم میبینی

  • فاطمه گفت:

    بسیارمتشکرم از شماوازتیم قدرتمندتان. برای من آخرین باری که چنین تجربه ای داشتم همین دیروز بود یعنی پس از آشنایی باشما(سایت شما) . شماتجلی همه آرزوهای من هستید. نمی دانم این جمله چقدر درست است که “هر اتفاقی باید در زمان خاص خودش بیفتد” حتی اگر جمله درستی نباشد از دیروز تابه حال ابزاری بوده برای آرام کردن من بابت اینکه چرا زودتر با شما آشنا نشدم. انقدر گرسنه ام وشما انقدر متنوع سفره چیده اید که نمی دانم چه کنم…

    • هیوا گفت:

      چه کامنت قشنگی…

    • علیرضا داداشی گفت:

      سلام.
      چه قلم زیبایی!
      خوش آمدید همراه قدر شناس. با این حسی که حس مشترک همه ی اهالی این خانه است،و با قلم زیبایتان لطف کنید خواننده ی خاموش نباشید.
      برایمان بنویسید.
      خیر مقدم.

    • رویا گفت:

      چه زیبا احساس من را از زمان آشنایی با این سایت و متمم در قالب واژه ها بیان کردید…

    • هومن کلبادی گفت:

      فاطمه جان عزیز
      به عنوان عضو کوچکی از این خونه ، ورودتون رو به خونمون خوش آمد میگم . من هم زمانی که وارد این خونه شدم ، حس شما رو داشتم و به نوعی (همونطور که آقای سهیل رضاییِ پر انرژی گفتن) ، به این خونه ، اعضاش و صاحب خونۀ نازنینمون ، دچار شدم و خدا رو شاکرم که این موهبت رو شامل حالم کرد . محمدرضایِ عزیز ، معلمِ عاشقِ این خونه ، به قدری مسائل و مطالب رو ساده سازی می کنن (به استناد دقیقۀ ۱۴:۱۸ فایل ۳۹ رادیو مذاکره که مصاحبۀ محمدرضای عزیز و آقای سهیل رضایی هست http://radio.shabanali.com/Soheil-LQ.mp3 ) که اعضای این خونه و هم خونه ای هامون رو “دچار” به این خونه و محتواهای با ارزشش و اعضای بی نظیرش می کنن . مطمئنم همونطور که بسیاری از ماها ، دچار به این خونه شدیم و به قول شما ، نیمۀ گمشدمون رو اینجا پیدا کردیم ، در آینده از اعضای فعال (غیر خاموش) این خونه میشین و ما رو هم در لذتِ خوندنِ نوشته ها و کامنت هاتون ، سهیم می کنید .
      ارادتمند – هومن کلبادی

  • سميه منصوري گفت:

    براي من اين تجربه در ۱۸ سالگي زماني كه منتظر نتايج كنكور بودم با خوندن كتاب قدرت فكر ژوزف مورفي اتفاق افتاد..نگاهم خيلي عوض شد…واقعا احساس قدرت ميكردم….با اينكه بارها توي سختي ها و مشكلات گفتم ديگه اعتقادي ندارم به اينكه با قدرت فكرم ميتونم به چيزايي كه ميخوام.برسم , اما تو اعماق ذهنم ميدونم كه تاثير اون كتاب همچنان با منه…دومين بار توي جلسه دفاعم بود…وقتي استاد مشاورم خيلي از نحوه ارائه ام و راحتي و سادگي بيان و تسلطم گفت در صورتي كه من به معناي واقعي فكر ميكردم گند زدم…و من و تشويق كرد به تدريس , كاري كه الان دارم… اون استاد به من اعتماد به نفسي كه نداشتم رو داد, به من باور تونستن كاري رو داد كه اصلا فكر نميكردم از پسش بر بيام…
    مرسي از به اشتراك گداشتن تجربه هاتون

  • احمد گفت:

    سلام محمد رضای عزیز
    متن زیبایی بود , من تو چار پنج سال گذشته چن تا از این نقاط عطف رو تجربه کردم, سال ۸۸از یه شهر کوچیک برای کار اومدم تهران اون زمان برای من یه موقعیت خوب و یه شغل عالی, وقتی وارد تهران شدم و سعی کردم زندگی روز مره رو به همراه مردم تجربه کنم دچار بهت و حیرت شدم, با آدم هایی روبرو شدم که با تعاریفی که از آدم های خوب در ذهن من وجود داشت و همیشه شبیه ذکر یا بهتر بگویم ورد در ذهن من گنجانیده شده بود فرق میکردند , سر وضعشان , نوع گفتارشان , نوع رفتارشان و… خلاصه کلی زمان برد تا با معاشرت , رفت و آمد تونستم فضای ذهنی خودم رو تغییر بدم و بفهمم که نه این مردم آدم های خوبی هستن اگر طبق باور های ما فکر و زندگی نمیکنن, لباس نمیپوشن و…
    نقطه عطف دیگر زمانی بود که من کتاب قلعه حیوانات رو خوندم و یه حجم عظیمی از بار فکری منو کم کرد(آسیا بادی , انژی ….)
    زمانی که فیلم THE BOOK OF ELI رو دیدم و ….
    زمانی که فیلم علی سنتور رو دیدم و متوجه شدم که خلاف جریان عرف غالب جامعه رفتن هزینه دارد, اگر توانایی پرداخت این هزینه را نداشته باشبی حتی عشقت هم تو رو ترک میکنه , پدر مادرت بخاطر موقعیت اجتماعی شون علیرقم اینکه تو رو دوس دارن , به اجبار تو رو از خودشون میرونن,
    محمد رضای عزیز چیزی که من از خواندن ها , دیدن ها و تجربه کردن ها فهمیدم و بقول سهیل رضایی بهش مبتلا شدم اینه که من باید آگاه زندگی کنم و ابزای جز دانستن ندارم, بنظر نقاط عطف جاهایی است که یه نویسنده , یه فیلم ساز , یه معلم و… بتونه سر نخ رو خوب بده, یا بعبارت بهتر مبتلا کنه

  • مهشید م گفت:

    سلام

    +شاید دورترین اتفاقی که به نوعی نقطه عطف تو زندگی من محسوب بشه، مربوط به سال پنجم ابتدایی باشه.
    زمانی که کوچ پرستوها رو به عنوان انشاء کپی کردم و نمره ۱۰ گرفتم و این نمره هم صرفا به خاطر زحمت رونویسی به من داده شد.
    بعد از این اتفاق در دوره راهنمایی موضوع تکراری “تابستان خود را چگونه گذراندید؟” رو به نحوی نوشتم که بهترین انشاء تو مدرسه انتخاب شد.
    +کتابهایی که تاثیر مشابه داشتند.
    کتاب “خدا بود و دیگر هیچ نبود” خاطرات شهید مصطفی چمران. انسان سخت کوش و رزمنده شجاعی که دارای قلبی بی نهایت مهربان بودند.
    و کتاب “نامه ها” شامل نامه های دکتر علی شریعتی به افراد مختلف. و تاثیرگذارترین نامه از این مجموعه نامه ای ست که پسرشون احسان رو خطاب قرار دادند.

    +سبز باشید و برقرار

    • فاطمه گفت:

      برای خوندن بعضی کتابها کمک کرد که نگاهم به زندگی را تغییر بدم زمانی که ایین زندگی -دیل کارنگی رو خوندم (۸ سال پیش )
      و زمانی که در آغوش نور بتی جین رو خوندم (۳ سال پیش)
      و زمانی که با سایت شما آشنا شدم (یکسال پیش) و ائنقدر برام جالب بود که ظرف مدت چند روز همه مطالب گذشته رو مرور کردم و هنوز هم می خوام فرصت داشته باشم که دوباره بعضی مطالب رو بخونم.
      به نظر من اینها موقعیت هایی هستن که می تونه به آدم فرصت بده که نجربیاتی که تو زندگی داره رو جمع بندی کنه و با عمق بیشتری نگاه کنه. به خاطر همین بعضی مطالب رو وقتی آدم می خونه انگار چیزی از عمق وجود بالا می اد و اون جملات رو تایید می کنه و اون چیز تجربیات زتدگی هست که شاید قبل از اون لحظه نگاه کاملی بهش نداشتیم.
      یا نوع نگرش جدیدی هست که بهش دقیقا در همون موضع نیاز داریم و مثل تکه ای گمشده در پازل وجودمون جا می گیره. گاهی هم این موقعیت ها کمک می کنه تا نتایجی که تو زندگی در شرف رسیدن بهش هستیم و یا رسیدیم اما شک داریم با قوت بپذیریم.

    • مهشید جان.
      یادش بخیر.
      تو من رو هم به دوران انشا نویسی‌های مدرسه بردی.
      در نوشته‌ی بعدی،‌ در مورد اون می‌نویسم.
      انشا،‌ کابوس دوران ابتدایی من بود.
      باید توضیح بدم که در راهنمایی چه نعمت بزرگی نصیبم شد و معلم‌مون چگونه کمک کرد تا کمی راحت‌تر بنویسم 🙂

      • Nasim... گفت:

        زود زود بنويسين…لطفن
        باور اينكه توى انشا نوشتن مشكل داشتين يه كم دور از ذهنه:-)))))
        اگر از ديد من بخواين به نظرم شما وقتى به دنيا اومدين هم يه متن فوق الاده براى تشكر از دكترتون نوشتين;-))))

  • ضیاء گفت:

    من یه خاطره ای دارم که برام خیلی شیرینه و ربطی به موفقیت تحصیلی و … نداره! اما میتونه برای همه ی ماها رخ بده.
    دوست داشتم اینجا بذارم تا با شما شریک بشم این شیرینی رو. چند بار سعی کردم، اما چون شاملِ لینکه (به دو تصویر و یک فایل صوتی)، امکان قرار دادن خاطره در کامنت ها مقدور نیست و تا الان ناکام موندم! 😀

  • یاسر گفت:

    منم این کتاب رو خوندم هم اصل هم ترجمه!
    برای منم همچین لحظاتی اتفاق افتاده!
    ۵ سال پیش در سن ۲۴ سالگی وارد کلاس درس معادلات دیفرانسیل شدم ُ دیدم معلم دوران مدرسه راهنماییم (آقای کلانتری) یکی از دانشجوهاست !!!!

  • احسان م گفت:

    محمدرضا عزیز
    ببخشید که قسمت اول نظرم ربطی به این پست‌ات ندارد

    یک سئوال: چرا فایلهای “مدیریت و زندگی” مدتی است که بروز نشده؟
    آخرین فایل آن “دستاورد های شکست قسمت اول” است که ۲۲ مهر روی سایت آمد و ۲۲ روزی است که از فایلهای بعدی آن خبری نیست
    ———————
    برای شناخت و اولویت بندی ارزشهایمان برای تصمیم گیری و هدف گذاری چه کتابی را پیشنهاد میکنی؟
    من فقط تو همین کتاب نیروی بیکران رابینز بحث مرتب کردن ارزشها را دیدم و جای دیگه‌ایی درباره آن مطلب سراغ ندارم

    این پست برای من عجیبه! چون ۲ جلد کتاب از رابینز را بعد از سالها نخواندن مطلب جدیدی از رابینز دارم میخوانم و به نظرم اون موقع (سالهای آخر دبیرستان که این کتابها را میخواندم) زیادی جدی‌اش نگرفتم ولی به نظرم بعضی از جملات کتابش خیلی عمیق بوده ولی من الان دارم متوجه می‌شوم که چی میگه!

  • Atiye گفت:

    چه خوب بود این نوشته، و اینکه یادآوری کردین که شما هم از اول این نبودین. و چقد به وضعیت خیلی از ادم هایی که تازه اول راهند نزدیک که هروقت بخوای میتونن شروع کنن در هر سنی.
    فقط یه تغییر میخواد واسه شروع
    منم اول راهم ، و منتظر روزی که دانشجوی شما بشم و فوق لیسانسو توی یکی از دوتا دانشگاه های اول ایران باشم.
    و جزئی از متمم شدن 🙂
    داشتن یه معلم خوب یکی از نعمت هایی است که خدا میتونه نصیب یکی بکنه.
    تمام لحظاتی که با مجازی شما در اینجا بودم. و همه ی چیزهایی که یادگرفتم جز بهترین لحظات زندگیم بودن

  • بهناز گفت:

    عالی بود-من هم این روزها دارم خودم را زندگی می کنم….
    حس خوبی است اما گاهی اوقات خیلی سخت میشه ……
    برای من ۳ سال طول کشید اما ارزششو داشت…

  • زهرا گفت:

    اگه میشد این متن رو هزار بار لایک میکردم
    خیلی زیبا بود و تداعی کننده ی هزاران امید
    من هم این کتاب رو خوندم درست زمانی که بعد از قبولی در دانشگاه بی انگیزه شده بودم
    و بیشتر درگیر خودشناسی
    یکی از نقاط عطف زندگی من: شاید عجیب باشه ولی من امسال با اینکه مصاحبه دکتری قبول شدم ولی تصمیم گرفتم زندگیم رو در جهتی که برام معنای بیشتری میده ادامه بدم و این رو مدیون شما و متن فوق العادتون که در همین مورد بود هستم
    امسال برام نقطه ی عطفی شده چون از طریق شما دنیام عوض شده و خیلی عمیق تر
    ممنون که هستید ممنونم که چراغ راهم شدید

  • خسرو گفت:

    سلام .
    ببخشید که می خوام چیزایی بنویسم که با حس و حال نوشته بالا خیلی فرق داره. حتی با حس و حال این روزهای خودم هم خیلی فرق داره! اما با خوندن جمله زیر یاد دوتا جمله دیگه افتادم که اونها رو هم می نویسم.
    ” برای هر کسی، لحظاتی در زندگی وجود دارد که معتقد است دنیا قبل از آن لحظه و بعد از آن لحظه برایش تفاوت جدی داشته است.”

    اولین کتابی که از صادق هدایت خوندم با این جمله شروع می شد: در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.(!)

    و سالها بعد نامه ای خطاب به دوستی نازنین نوشتم که هیچ و قت برایش نفرستادم!. لابه لای حرف های اون نامه نوشته بودم: می گن تو زندگی آدمها نقاط عطفی وجود داره که خیلی وقتا خود آدم متوجهش نیست. و تازه یه کمی بعد میفهمه اوضاع از چه قرار بوده! ( وشاید برای همینه که من خیلی وقتها لعنت می فرستم به این نقاط عطف!)

    ببخشید دیگه.

  • الهام گفت:

    آقای شعبانعلی من هم درست همون زمان که شما این کتاب رو خوانده بودی خواندمش. سوم راهنمایی رو خوانده بودم و تابستون بود که این کتاب رو به پدرم در یک سمینار مدیریت هدیه داده بودند. به خودم جرات دادم و کتابی رو که قرار بود پدرم بخواند خواندم. خیلی احساس خوبی بود که داشتم حرفهاشو می فهمیدم. بعدها یک بار در کلاس درس نظری دادم و حرف رابینز رو تکرار کردم که می گفت: برای موفقیت باید هدفهای کوچک برای خودتون تعیین کنید. معلمم تشویقم کرد و گفت تو همیشه نظرات خوبی می دهی نمی دونم از کجا این مطالب رو می خوانی. اینجا بود که فهمیدم خواندن این کتاب حسابی روی من تاثیر مثبت گذاشته که توی نظر دادنم معلوم می شه. خلاصه چند جلد دیگه هم از کتاب ترجمه شده بود که همشون رو خواندم و البته هیچ کدوم تاثیر این اولی رو نداشت.

  • Mahdi1990 گفت:

    ماه رمضون بود سر سفره نشسته بودیم و تلویزیون روشن بود اون سال چون مجری مورد علاقه ام برنامه ماه عسل رو اجرا نمی کرد خیلی پیگیرش نبود ولی اتفاقی نظر جلب شد به صدایی که خودش رو دانش آموخته شریف معرفی می کرد ولی معتقد بود که دانشگاه چیزی بهش یاد نداده برام جالب بود این نوع تفاوت در نگاه اونم زمانی که من پشت کنکوری حساب میشدم خیلی وقت گذشت تا اتفاقی دوباره با شما آشنا شدیم دوباره اون برنامه رو دانلود کردم و دیدم حالا قسمت عمده اونا رو تجربه کرده بودم. هر روز به اینجا سر میزنم و پیگیر دوره متمم هم هستم و دوستدار شما…..
    با جرات میتونم مدعی بشم که آشنایی با محمدرضا شعبانعلی یکی از اون نقاط عطف زندگیم بوده

  • پرویز گفت:

    سلام محمدرضا
    حست را تا حدودی درک می‌کنم، منم هم مثل تو مال قشر مرفه جامعه نیستم و پدرم هم راننده است، الآن حقوقی که پدرم می‌گیره از حقوق من کمتره! منم مثل خیلی‌ها مثل خودم خجالت می‌کشم بگم شغلش چی هست! من هنوز به اندازه تو عزت نفس پیدا نکردم که بگم اون شغلش چی هست! شاید مهمترین نقطۀ عطف زندگی‌ام زمانی بود که به یکی از دوستام گفتم که پدرم چی کارست!
    شاید یکی دیگه زمانی بود که رفتم امیرکبیر و وقتی ناظم دوران دبیرستانم با زنش من رو دید گفت: “ببین کیا آدم شدن!”
    شاید بزرگتر از اون وقتی بود که از یه کلاس با کلی بچه که زندگی شون نابود شد وارد دانشگاه شدم!
    شاید بهترین لحظه زندگی‌ام وقتی بود که در کمتر از ده روز از فارغ التحصیلی ام توی مصاحبه دوم رفتم سر کار!
    شاید اون نقطه‌ای که می‌گی توی کورسوی ذهنم باشه و هنوز به خاطر نیارم که چه کتابهای بزرگی رو به بهانۀ عشقی کوچک خریدم و خواندم!
    و راست گفتی حس خریدن یه کتاب انگلیسی بدون نگاه کردن به قیمتش، لذت لمس کردن کتاب‌های اُفست دانشگاهی وقتی پنجاه تومن پول نداشتی بری خونه و کیلومترها پیاده رفتی برای هیچ کس قابل لمس نیست…
    دوست دارم بازم بنویسم اما وبلاگ دل نوشته‌های تو هست نه جای ورق خوردن خاطرات من.

    روزهایت دوست داشتنی
    شاگردت
    پرویز

  • سعید گفت:

    انتقال قوی فضا در نوشته های شما بسیار جذابه .. ممنونم از انتشار تجربه تون .. این کتاب رو نخوندم .. ترغیب شدم بخونمش

  • سجاد ح گفت:

    سلام محمدرضا جان
    یکی از متونی بود که دوباره من رو تحت تاثیر قرار داد، شاید هم من رو به گذشته برد.
    منم از این اتفاقات توی زندگیم داشتم. یکی از اونا زمانی بود که توی مرحله ی اول المپیاد فیزیک قبول شدم. خیلی برام جذاب بود که متفاوت با بقیه هم کلاسی هام باشم. من توی مدارس استعداد درخشان نبودم و بنابراین فقط من از اون مدرسه بودم که قبول شده بودم و خیلی هیجان انگیز بود. اما نقطه عطفش همین موقع نبود یه مقداری به پاره خط شبیه بود! اون موقع که توی مرحله دوم قبول نشدم خیلی ناراحت بودم و خودش اتمام پاره خط بود. احساس می کردم که اگر تلاشم رو کرده بودم و توی مدارس استعداد درخشان قبول شده بودم ( توی اصفهان فقط اون به درد می خورد برای این کار) حتماً مرحله دوم رو هم قبول شده بودم. بنابراین تلاش کردم که توی بهترین دانشگاه کشور به زعم خودم که شریف باشه قبول بشم.
    نقطه عطف بعدی قبولی توی دانشگاه شریف با رتبه دو رقمی بود و دوباره متفاوت با بقیه دانش آموزای مدرسه بودم. خیلی خوشحال بودم و فکر کردم که دنیا رو فتح کردم!
    وقتی هم که توی همایش بنیاد ملی نخبگان شرکت کردم، احساس می کردم که من که از اصفهان و از یه خونواده ای که نمی دونست شریف کجاست و فکر می کرد دانشگاه صنعتی اصفهان بهترین دانشگاهِ اومدم خیلی کار بزرگی کردم و خیلی بهم انگیزه داد. اما این واقعاً نقطه عطف نبود. نقطه عطف اونجایی بود که با دوستام تصمیم گرفتیم از بی نظمی دولت و اعطای بودجه های الکیش استفاده کنیم و یه بودجه برای گروه دانشگاهمون بگیریم. و گرفتیم!
    این سرآغازی بود بر اولین پروژه من که وقتی تموم شد یه اعتماد به نفس حسابی گرفته بودم. خیلی جالب بود که تقریباً همون موقع بود که با شما هم آشنا شدم. 🙂
    الآن تقریباً مطمئنم که آشنایی با محمدرضا شعبانعلی هم یکی از نقاط عطف اصلی زندگی من بود.
    الآن خیلی خوشحالم که به روند رشد گذشته م نگاه می کنم و امیدوارم که شما هم همیشه شاد باشین.

  • پویان گفت:

    یکی از استادای دوره ی لیسانسم ( یه درس اختیاری که فقطم یه بار ارائه شد) که باعث شد درسم رو ادامه بدم در یه رشته غیر مرتبط،
    از لیسانس برق با معدل افتضاح و مشروطی، رفتم به MBA در یکی از بهترین دانشگاههای تهران

    • الی گفت:

      ای منم میخام برم ی رشته ی دیگه فوقمو . انگیزش انقد قوی هست که برم اما بازم دودلم از اینکه پشیمون بشم . چقد وقت گذاشتین خیلی؟ این جرقه دوروز تو ذهنمو دلم میخاد همین الان امتحان بدم

  • الی گفت:

    با درووووود به همه چقدر عالی که همه نقطه عطف توی زندگی داشتن ……… عالیه من این کتاب رو تابحال نخوندم ولی میخونمش حتما………………… نمیدونم جرا هرکسی توی زندگیش ی شکست خورده و از اون درس گرفته ی ادم خیلی خیلی بزرگ شده نقطه همه ی ی نقطه ی مشترک بود اونم شکست . شکست مقدمه ی پیروزیه واقعن راست میگن

  • سمانه هرسبان گفت:

    امیدورارم همیشه تجربه بعد از این نوع گره ها، سبب بهتر شدن زندگی باشند…

  • رها گفت:

    یه سری از مطلب هاتون باعث میشه آدم بشینه فکر کنه که منم این کارو کی انجام دادم؟
    من ۲۴ سالمه ، اتفاقا منم این کتاب رو دوران دبیرستان خوندم. یه زمانی همش سمت اینجور کتابا میرفتم. چه کتابخونه ی مدرسه چه کتابخونه ی محلمون…

  • سارا گفت:

    مرسی لذت بردم تجربه ای که من هم تو سنین نوجوونی از کتابهای رابینز داشتم کتابهایی که هنوزم که هنوزه فکر می کنم کاش هر ۵ حلدش رو خونده بودم.

  • میعاد گفت:

    محمدرضا ازون قسمتی که گفتی این روزها و ماهها عادت کردی خودت و زندگی کنی خیلی لذت بردم، شاید برای اینکه منم چنین احساسی دارم ازین روزهام ولی سرم بیشتر از هر وقتی درد میکنه و از همیشه نا آروم ترم، برداشتم اینه که دارم بهای بازی کردن نقش خودم و میدم!
    دوستی میگفت همه ماها مخیر به انتخابیم، انتخاب بین دل درد و سر درد …

  • سپیده ج گفت:

    چهارم دبیرستان بودم. شش تا تجدید داشتم. دوبار امتحان داده بودم و قبول نشده بودم
    کم کم داشتم به لمس واژه ی دیپلم ردی تو تنهاییم فکر می کردم
    قرار بود شوهرم بدن و برم شهرستان
    همون موقع هم تو شهرستانی نزدیک تهران زندگی می کردیم
    هدف بزرگی نداشتم، اصلا هدفی نداشتم جز جمع کردن عکس های هنرپیشه ها و آدمهای موفق و چسبوندن اون عکسها تو در و دیوار اتاق
    ..
    کتاب رو که دیدم – از قفسه ی اتاق داییم برداشتم.. از رو بیکاری که حوصله م سر نره
    خوندنش شبیه عبور یه جریان برق از بدنم بود
    یه جمله تو مغزم چرخید:
    پس دنیاها و زندگی های دیگه ای هم وجود داره که معنایی دارن
    آدمهایی که از اوج حقارت خودشون رو بالا می کشن و مجبور نیستن تا آخخر عمر تو اون فضا بمونن
    ..
    گشتم دنبال معنای زندگی خودم
    حتما زندگی منم معنایی داشت
    دور خودم چرخیدم و چرخیدم تا رسیدم به کتاب زندگی کنیم یا فقط زنده باشیم و کتابهای دیگه
    تا مدتها به سوی کامیابی دم دستم بود
    یادم نیست ازش استفاده ی کردم یا نه اما بهش نگاه کردن هم بهم انگیزه می داد
    یادمه جمله به جمله ش رو حفظ شده بودم و برای بقیه تکرار می کردم و البته مسخره می شدم
    فضای اون موقع خیلی فرق داشت
    ..
    تصمیم گرفتم بشم مشاور دبیرستانی ها که راه اشتباه انتخاب نکنن تا مثل من تبدیل به مرده ی متحرک نشن
    تمام سالهای دبیرستان نفهمیدم فرمول صابون به چه دردم می خورد
    شروع کردم درس خوندن،
    دیپلم رو گرفتم
    انسانی خوندم
    رفتم دانشگاه، و ….
    پوست انداختم تا بزرگ شدم و راه بزرگ شدن رو یاد گرفتم
    شدم مشاور
    حالا هنوز به رابینز با احترام نگاه می کنم
    به مردی که بهم شهامت خودم بودن رو یاد داد
    شهامت تغییر دادن
    هنوزم تو سخنرانیهاش از گذشته ش حرف می زنه
    هنوزم با هر بار بهش گوش دادن بهش احترام میگذارم
    تو آخر یه فیلمش گفته بود که هر وقت به موفقیت رسیدین خوشحال می شم برام نامه بنویسین و بگین که تونستین
    تو اوج زمین خوردنهام و شکستگی ها چیزی که بلندم می کرد این بود که قراره نامه بنویسم
    حالا سالهاست که میگذره
    سالهاست که گاهی یادم میره از کجا شروع کردم
    اما چیزی که دارم و محاله یادم بره معنای زندگی خودمه و اینکه دارم باها چی کار می کنم

  • shirin گفت:

    امیدوارم من همیک روز همچین روزها و لحظه هایی رو تجربه کنم

  • سجاد گفت:

    من هنوز به اون نقطه نرسیدم ولی تا چند ماه دیگر می رسم مطمئنم که میرسم

    • Nasim... گفت:

      به نظرم اومد احتمالن تا چند ماهه آينده كنكور در انتظارته…
      انقدر ها سخت نگيرش…توى هر رشته اى كافيه عميق ترين باشى تا بزرگ شى
      نقطه ى عطف واقعى بعد از ورودمون به دانشگاست…
      موفق باشى دوست عزيز

    • خسرو گفت:

      دوست عزیزم.
      زندگون لحظه ای که بی همین نزدیکی در کنار ما نشسته تا ما تماشایش کنیم! همون جایی که به مادر تماشا میکنیم، همون جایی که یاد خاطرات بازی های کودکیمان با پدر می افتیم! همون جایی که دوستی قدیمی تلفن را بر می دارد و خطاب به ما می گوید: چطوری پسر! همون جایی که سرگرمی مورد علاقه مان را انجام می دهیم و بی خیال گزار زمان می شویم. همون جایی که به دنبال خواسته هایمان حرکت می کنیم بی آنکه به فکر شکست یا برد باشیم!

      دنبال لحظات خاص نگرد به انتظارش ننشین. لحظات خاص از آن جهت خاص می شوند که تو انتظار آن را نداشته ای.

      (در ضمن فقط نظر خودم رو گفتما!)

      روزگار به کام.

      • خسرو گفت:

        اشکالات نگارشی و تایپی و املایی را بنویسید به پای حال من در لحظات تایپ متن!

        ممنون که می بخشید.

  • آرزو گفت:

    فکر می کنم خیلی ها قراره که اینو بنویسن:
    ” آشنایی با شما”
    وقتی که اومدم و به سایتتون سر زدم و روز نوشته هاتون رو خوندم.

    امروز با این نوشته اتون بعد چند روز احساس خوبی بهم دست داد، که منو به یاد اون روز انداخت.
    ممنون

  • امین گفت:

    برای من وقتی معلم حسابانم تو سال سوم پیگیر وضعیت بد درسیم شد خیلی چیزها عوض شد.
    وقتی اولین بار از سردر دانشگاهی که آرزوم بود وارد شدم و دیدم همه چیز جور دیگه ای بوده خیلی چیزها عوض شد.
    و شاید اولین بار که مطالب این سایت رو خوندم و با شخصی به اسم محمدرضا شعبانعلی آشنا شدم دیگه هیچ چیز مثل قبل نبود.

  • نرگس آزادی گفت:

    وقتی۱۶-۱۵ساله بودم و گیج و سردرگم از اینکه چطور باید زندگی کرد چی خوبه و چطور خوبه؟از اینکه خدا کجای زندگی ماست؟نقشش تو زندگیمون چیه؟گیج از این سوالا بودم که تلویزیون رو روشن کردم هنوزم یادمه که اون زماناخیلی سریع از شبکه۴رد میشدم چون به نظرم همیشه حرفای بزرگ بزرگ میزنن توش ایندفعه یه نیرویی دستمو گرفت و من ناخودآگاه پای سخنرانی بزرگ مردی نشستم که هنوز یاد و تصویرش به زندگیم امید و انرژی میده این استاد بزرگ دکتر حسین الهی قمشه ای بود از ایشون یادگرفتم که چه فرهنگ غنی و پرباری داریم من با اشعار مولانا,حافظ,سعدی,شکسپیر,امیلی دیکنسون و….آشنا شدم ودرک کردم که خدا توی قلبهای پاکه این بیت شعری که میخوندن همیشه توی ذهنمه و منبع عزت و اعتماد بنفسه واسم که:
    تو چو یوسفی ولیکن به درون نظر نداری
    سالهای بعد هر چه بزرگتر میشدم دغدغه های بیشتری پیدا میکردم بخاطر اندام وچهره زیبایی که داشتم همیشه مورد توجه اطرافیان بخصوص جنس مخالف اعم از مجرد و متاهل بودم اینجا بود که من از طریق مجله موفقیت با دکتر شیری آشنا شدم از ایشون یاد گرفتم که هیچ وقت وارد عشق ها و روابط ممنوعه نشم و رابین هود زندگی دیگران نباشم پاسخ های محکمی که به پرسش ها میدادن چراغ روشنی بود برای ادامه راه درست زیستن
    از طریق سایت خانه توانگری با استاد شعبانعلی آشنا شدم آشنایی با محمد رضا به من یاد داد که برای وقت و عمرم ارزش قائل باشم و به هر هدفی که دارم از زاویه درستش نگاه کنم بعد از خوندن روز نوشت ها فهمیدم که چقدر نگاهم به موضوعات اطرافم از گرفتن مدرک تا یاد گرفتن زبان انگلیسی و کار کردن و…اشتباه و ناشی از روزمرگی بوده و حالا دغدغه رشد و بهتر از دیروز بودن حتی یک لحظه هم منو رها نمیکنه و من همه بودنم رو مدیون این سه بزرگوارم
    ممنونم که هستید

  • علیرضا داداشی گفت:

    سلام.
    اول از خاطره ی آشنایی با این کتاب- که نخریدمش- بگویم.
    من سالهای دبیرستان، یعنی یک چند سال قبل از شما با این کتاب در دستان خاله ام آشنا شدم. عجیب کتاب خوان بود. همه ی قرارهای مان به کتاب ختم می شد و اکثرا از کتاب آغاز می شد.
    از او درباره ی این کتاب پرسیدم و او توضیحات روانی داد که البته چیزی از آن مرا تحت تاثیر قرار نداد. از اینکه به توانایی های عجیب وغریبی که آدم دارد اشاره می کند، اینکه از روزی که کتاب را از دوستش گرفته، توانسته توانایی های بسیاری را که احساس می کرده دارد ولی مطمئن نبوده، در خودش پیدا کند و اینکه هر چقدر کتاب را می خواند سیر نمی شود.
    من اما کتاب را نخریدم و از او هم نگرفتم و نخواندم. از بس بچه پر رو بودم- ببخشید که شأن این فضا رعایت نشد.
    آن قدر اعتماد به نفس داشتم که احساس می کردم چه نیروی بی کرانی؟ چه ک.ش.ک.ی؟ من که مشکلی ندارم. آن قدر تلاش می کنم که هرکاری می خواهم بتوانم انجام دهم. نیروی بیکران خودم ام.( گفتم که از بس بچه … بودم)

    بعدها دیگر درباره اش با هم صحبت نکردیم.
    چند سال پیش که به عادت همیشه همین راسته ی انقلاب تا چهارراه ولیعصر را قدم می زدم و انرژی می گرفتم برای چندمین بار این کتاب را دیدم و با خودم گفتم چه جالب، این کتاب هنوز با همین طرح جلد تجدید چاپ می شود! اِ… چه جالب نویسنده ی این کتاب آنتونی رابینز بوده که حالا خیلی می شناسمش! اِ… اِ…
    پی نوشت بخش اول (شاید بی ربط): مهدی مجرد زاده ی کرمانی و بعدها پسرش هومن، چندین دوره پشت سر هم برنده ی مراحل مختلف «مسابقه ی هفته» با اجرای «مرحوم نوذری» بودند. هر دو انبوهی از اطلاعات داشتند و فینالیست می شدند. حتی یادم می آید، یک بار رقابت نهایی بین پدر و پسر بود.(یادش بخیر)
    دوم – از اون لحظات:
    ۱- وقتی ناخواسته شنیدم که همکلاسی های دبیرستان دارند برای ثبت نام به کتابخانه می روند و من هم با یک عکس و یک کپی شناسنامه و ۱۲۵ ریال پول خرد، عضو کتابخانه ی علامه حلی شدم و حدود ۲۰۰ جلد کتاب را در سه سال بعد از آن خواندم. گرچه دیگر دوستانم را در آنجا ندیدم.
    ۲- وقتی از بین یک میلیون و چهارصدهزار نفر داوطلب کنکور، کلا چهل هزار نفر قبول می شدند، و اسم من جزو قبولی ها بود.
    ۳- آشنایی با برترین و سخت گیرترین اساتید رشته حسابداری: خانم پریوش زاهدی تهرانی، دکتر محسن خوش طینت، دکتر احمد مدرس سبزواری.
    ۴- دکتر شمس احمر در دوره ی فوق به من نشان داد که می توان استادی متفاوت بود.
    ۵- وقتی موافقت کردند که تدریس کنم.
    ۶-۱۰۰۰- خیلی از افراد برجسته در چهل سالگی اتفاق مهم زندگی شان رخ داده و من ِ غیر برجسته هم این شانس را داشته ام: آشنایی اتفاقی با محمد رضا شعبانعلی در سن چهل سالگی، در زندگی و کار و برنامه ها و تصمیم ها و شیوه های عمل من یک نقطه ی عطف بود.
    خدا کند تعریف از خود نکرده باشم.
    این روز پاییزی با این هوا، خاطره بازی می خواست که شما شروع کردید.
    ممنونم.

  • مهتاب گفت:

    منم زمانی که راهنمایی می رفتم خیلی علاقه به کتاب خوندن داشتم بخصوص کتابهایی که متناسب با شرایط سنی من نبود ،مثل کتابهای فروغ فروخزاد ، مهدی سهیلی، به استثنای ماهنامه گل آقا که از دیدن کاریکاتورهاش و متنهای طنزش لذت می برد و به طوری که عضو دائمی مجله شده بودم و از متنهایی که میخواندم الهام میگرفتم شعر و قطعه ادبی مینوشتم در کلاسات شعر و داستان نویسی شرکت میکردم و هرجا شب شعری بر پا بو من صف اول اگر نبودم ولی رد پایی از من یافت میشد،
    اما نمیدونم به یکباره چی شده که اینهمه ذوق و علاقه فروکش کرد جوری که الان حال و حوصله یک ورق کتاب خواندن ندارم هرچند که عاشق کتاب خریدنم و از نگاه کردن به جلد کتابها و خواندن فهرستشان نهایت لذت را می برم، هربار تصمیم های زیادی گرفتم اما انگار تصمیم های من نه از جنس تصمیم های کبری بلکه ۱۰۰ ها برابر بدتر از ان است، تصمیم به تمام کردن یک کتاب، تصمیم به یادگیری زبان ، تصمیم به یادگیری عمیق کتاب های حوزه رشته تحصیلی ام و …
    اما حیف که نمیدانم به یکبار چه ویروسی در درونم رخنه کرده که با هیچ پادزهری ترمیم نمی شود.
    شما اقای دکتر اگر نظر مرا دیدید خوشحال مشوم نظرتان را بفرستید.

    • مهتاب عزیز.
      قبل از هر چیز، در پاسخ به اینکه «اگر نظر من را دیدید» باید بگم که من همه‌ی نظرها رو می‌خونم. گاهی با دو سه روز تاخیر. اما حتما می‌خونم. بی احترامی به دوستان منه که وقت می‌گذارند و می‌نویسند و من وقت نگذارم و نخونم.
      ————————-
      اما در مورد دوم، اجازه بده که من یک نوشته‌ی مستقل طی این یکی دو روز بنویسم. چون مطلب مهمیه و حیفه که در حد یک کامنت در موردش بحث کنیم. اونجا همه با هم فکر می کنیم و گپ می‌زنیم. چون می‌دونم حرفی که تو زدی دغدغه‌ی خیلی از ماها هست.

  • زینب گفت:

    سلام.
    برای خواهر من که دهه ی شصتی هست هم کتاب های رابینز یک جور نقطه ی عطف بوده. برای همین اصرار داشت که منم حتما این کتابها رو بخونم ( من متولد ۷۶ ام)
    ولی زمانی که شروع کردم به خوندن کتاب احساس کردم هیچ کششی ندارم برای خوندن بقیه اش. جمله های کتاب برام بوی کهنگی میداد. اینقدر تو کتابها و مجله ها و برد های آموزشی جمله جمله اش رو خونده بودم. بین ۱۴ تا ۱۶ سالگی بخاطر مشکلات دوران نوجوانی کتابهای روانشناسی زیادی خوندم (بیشتر انگیزشی). اینقدر که هر وقت میرم کتاب بخرم از کنار قفسه های روانشناسی سریع رد میشم. چون احساس میکنم دارم بالا میارم. احساس میکنم اینقدر این جمله ها رو برامون تکرار کردن که دیگه کاربردشون رو از دست دادن.
    بهرحال منم توی وضعیت نوجوانی شما هستم. من از مدرسه اخراج نشدم ولی یه دلیل استرس و افسردگی شدید سال سومم ترک تحصیل کردم…
    ولی امیدوارم یک روز منم به این قسمت پی نوشت شما برسم.

    • فائزه گفت:

      سلام زینب عزیز
      شاید حق با شما باشه وقتی در هجوم اطلاعات باشی دیگه شنیده ها و خونده هات ارزش و خاصیتشون از دست میدن (خصوصا قبل از اینکه احساس نیاز کنی) و حق هم داری خیلی از کتاب های روانشناسی امروز بازاری هستند و با ظاهری جذاب اما خالی از محتوا و به نظر من واقعا ارزش وقت صرف کردن رو نداشته باشن!
      من فکر میکنم شما باید کتاب های روانشناسی تحلیلی بخونی نه به قول خودت انگیزشی با کتاب های تحلیلی که جنبه علمی دارند میتونی خودت رو بشناسی هدف گیری کنی و مشکلاتت رو حلاجی کنی.
      و اگر از شدت استرس موفق به ادامه تحصیل نیستی فکر میکنم صحبت با یه مشاور برای این شرایطت خوب باشه…

    • زینب عزیز.

      فکر می‌کنم حرفت رو تا حدودی می‌فهمم.
      اون چیزهایی که می‌تونست برای ما الهام بخش باشه الان قطعاً نیست.
      سرعت رشد نگاه انسان و دغدغه‌های انسان به حدی زیاده که ساده لوحانه است اگر من باورم باشه که «شعور ده سال پیش من نوعی» می‌تونه «راهگشای دغدغه‌های توی نوعی» باشه. اگر چه می‌گیم ذات انسان یکسانه. اما مصداق‌ها به طرز عجیبی تغییر کرده‌اند.
      شاید سوال‌های انسانها در طول زمان تغییر جدی نکرده باشه، چون مسیر رشد و تکامل کند طی میشه و خیلی زمان می‌بره تا اونها تغییر کنند. اما پاسخ‌ها قطعاً سال به سال تغییر می‌کنند.
      من امسال در مدرسه‌ی تابستانی شریف، وقتی با بچه‌ها حرف می‌زدم جمله‌ی مهمی شنیدم: بچه‌های هفده ساله می گفتند ما با شانزده ساله‌ها هم حرف‌های مشترک کمی داریم!
      مقایسه کن با مادر و پدر من و تو که هنوز با مادربزرگ و پدربزرگ مون، حرف‌های نسبتاً زیادی برای گفتن دارند!

      مهم‌ترین ویژگی که باید بپذیریم اینه که نسل شما‌ها، نسل بسیار منطقی‌تری شده. شماها رو نمی‌شه به سادگی ماها فریب داد! به همین دلیل زندگی هم براتون سخت‌تره.
      من بارها در مورد نسل جدید می‌شنوم که همه از نگاه اپیکوریستی اونها گله دارند. از اینکه اونها بیشتر فرزندان خیام هستند تا حافظ. سعدی را هم که اصلاً نمی‌شناسند. به نسبت ما که شاید فرزندان حافظ بودیم و پدرانمان که فرزندان سعدی بودند.
      سعدی را نماد نصیحت می‌گیرم و حافظ را رندی و خیام را دم غنیمتی.
      اما هنوز هم بر این باورم که رفتار نسل جدید، حتی در این حوزه، یک عکس‌العمل احساسی نیست.
      نسل جدید بهتر از ما می‌فهمد و طبیعی است که چنین باشد.
      شعور کم نسل قبل است اگر راه‌کارها و آموخته‌هایش را به عنوان دستاورد نسل بشر، به نسل بعد تجویز کند. آنچه که ما می‌توانیم بگوییم، صرفاً توصیف خاطرات گذشته‌ خودمان است نه تجویزی برای آینده‌ی شماها!

      شما دنیا را بهتر فهمیده‌اید. ابهام امروز را بهتر و بیشتر می‌بینید. تعاریف کهن برای نسل شما معنازدایی شده و هیچ کس تلاشی برای تعریف مفاهیم جدید، نکرده. در چنین شرایطی، حتی رفتار اپیکوریستی که عموماً اتهام مربوط به نسل شماست، شاید عقلانی‌ترین عکس‌العمل باشد.

      کسی که امروز برای شما میخواهد انگیزشی بنویسد و حرف بزند، قبل از ساختن بناهای عظیم رویایی، باید فروریختن زنجیرهای سنگین واقعی را بیاموزد.
      و این کاری است که نسل ما، حتی برای خودش هم جرات انجام آن را ندارد…
      شاد باشی و امیدوار…
      محمدرضا

      • علی شورابی گفت:

        البته محمدرضا من فکر میکنم داشتن حرف مشترک اصلا به سن مربوط نیست من با خیلی از هم سن سالای خودم اصلا نمیتونم برای چند دقیقه حرف بزنم اما شده با یک پیر مرد ۷۰ ساله یا یک ادم ۱۴ساله ساعت ها بشینم و گپ بزنم و از حرف زدن لذت ببرم یا ادمهای این خونه را ببین با اینکه فاصله سنی نسبتا زیادی داریم چقدر حرف همدیگه را بهتر میفهمیم
        به نظرم نسل من داره نتیجه و دستاورده باور ها و اعتقادات پدر و مادر هامونا میبینه برای همین دیگه نمیتونه حرف ها و نصیحت های اونا را به راحتی قبول بکنه
        نسل من و حتی نسل های کوچکتر از من به جای شجریان … داره امیر تتلو-۲fm -حسین تهی گوش میده (تعداد لایک های فیسبوک این افرادا نگاه کن ) شاید برات جالب باشه بگم :نزدیک خونه ما دبستان پسرانه من هر وقت از کنار پنجره های این دبستان رد میشم بیشترین صدایی که میشوم اینه
        “چیه چیزی شده چرا نارحتی دوست نداری من کنارت باشم تا باشه کی !!”
        یا این “دوست پسر جدیدت مبارک باشه اصلا مگه میشه سلیقه شما بد باشه”
        بعضیاش واقعا دیگه غیر قابل پخشه…!
        فکر شا بکن یه بچه اول ابتدایی داره از عشق و خیانت و دوستی و ماساژ! و… اونم با صدای بلند و خیلی جدی اواز میخونه
        حالا این بماند من یک خواهر زاده دارم کمتر از دوسالشه جز بیشترین کلماتی که میگه امیر تتلو !!!!!!! با اینکه من زیاد اهنگاشا نمیپسندم و اصلا صحبتشا نمیکنم نمیدونم از کجا اینا یادگرفته. میدونم باور نمیکنی خودمم نمیتونم باور کنم اما این عین واقعیته.شاید باید بریم و برندینگ را از این ادمها یاد بگیریم که انقدر میتونن توذهن تاثیر بزارند .
        نسل های کوچکتر از ماها خیلی خیلی شدیدتر دارند عوض میشند نمیدونم اینها به سن ما برسند قراره چی کار کنند …؟
        فقط امیدوارم بهتر زندگی کنند

      • زینب گفت:

        ممنون بابت این درک و نگاه عمیق شما جناب شعبانعلی

  • Nasim... گفت:

    اولين بار كه توى ۸ سالگى با همسايه ى ۱۱ سالم به طور اتفاقى به كتابخونه ى پرورش فكرى كودك و نوجوان رفتيم,و من جلوى قفسه اى از كتاب وايسادم كه ۲ برابر قد من بود و با دادن ۶۰۰ تومن ميتونستم ۱ سال ازشون استفاده كنم…دستم رو گذاشته بودم روى سينه م تا تپش قلبم از روى لباسم معلوم نشه
    اون دوستم بعد از چند ماه ديگه به كتابخونه نيومد اما حاصل اون بعد از ظهر ۱۱ سالى بود توى اون فضا متفاوت نفس كشيدم

    روزى كه بخاطر مريض شدن يكى از دخترهاى مسابقاتى كلاس پنجمى,منو كه كلاس سوم ابتدايى بودم فرستادن مسابقات منطقه اى فقط براى اينكه صندلى مدرسشون خالى نمونه,و من با رتبه ى دوم كشورى برگشتم…يادمه توى اردو,منو مهسا صدا ميكردن…هنوز هم لوح تقدير با اسم”مهسا يوسفى” توى لوح هاى اون سال هام هست
    تقديرنامه اى كه به اسم من نبود,اما به من هويت داد

    روزى كه نوشته ام توى كتاب”اشعار نوجوان”چاپ شد و توى ۱۵ سالگى ازم خواستن نوشته هامو براى روزنامه “روزگار”بفرستم,من تا ۳ سال به دفترشون نرفتم تا نبينن نويسنده افتخاريشون هنوز حق راى هم نداره…اما يادگارى اين سال ها دفتر شعريه كه الان ديگه ترجيح ميدم بى سروصدا واسه خودم توش بنويسم

    روزى كه نمايش عروسكيم توى ۱۸ سالگى براى كانون پرورشى كارگردانى كردم توى جشنواره تا مرحله كشورى پيش رفت و اونجا به خاطر ضعف من توى تقسيم كار و جمع كردن بچه ها به طرز خجالت آورى شكست خورد و حتا اجراى موفقى نداشت
    و يه تلنگر خوب بود براى غرورى كه داشت زيادى توى من بزرگ ميشد و فهميدم ديگه فضا فضاى هوش و تفريح نيست,از اين به بعد بايد مهارت و تلاشمو توى ميدون جلو بفرستم

    و روزى كه روى صندلى مشاور نشستم و گفتم:ميخوام هنر بخونم,خانوادمو راضى كنين…اما در نهايت روى صندلى كلاس تجربى نشستم همه اعتقاد داشتن:چه خوب…نگذاشتيم حيف بشه
    و وقتى ۲ سال بعد از مدرسه نمونه دولتى بيرون اومدم مدير مدرسه به مادرم گفت:نسيم سر كلاس كتاب داستان ميخونه,براى بچه ها الگوى بدى شده داره جو علمى رو عوض ميكنه,جاى اون اينجا نيست…

    هنوز نميدونم اتفاق آخر توى زندگيم خوب بود يا نه,اما من تصميم گرفتم هنر رو براى دل خودم گوشه اى حفظ كنم و بخاطر ۱۹ سال آرزوى مادرم براش يه لقب “دكتر” بيارم..اينجورى هردو شادتريم”خيلى سخته كه تنها برنامه ريزى بلند مدت خانوادت باشى,روياهاشون رو توى تن تو اندازه بگيرن”كاش بعد ها اين اتفاق رنگ مثبتى توى زندگيم بگيره

  • َشاهین سلیمانی گفت:

    حدودا از همون سالهای قبل از کنکور و پشت کنکو بود که دو قطبی من به اوج رسید ….نوزده سالم بوده….
    از حدود یک سال پیشش من با این کتاب آشنا شده بودم …کتاب های رابینز را می خوردم…
    اما چه کسی این کتاب را خریده بود…وقتی بابا اولین کسی بود که به دلیل مسائلی که بین او و….پیش آمد ، بازنشتگی اش را خواستار شد ، اومد بیرون و حال خوبی نداشت ….
    اون روزها بود که می دیدم بابا غیر ازاینکه داره درس های گواهینامهء خطوط هوایی مسافری و atpl را می خونه ، کتاب دیگه ای هم هست که داره می خونتش…و اون کتاب ” به سوی کامیابی ” بود…
    پدر من به عنوان یک خلبان که فرمانده هم بود و در تمام عملیات های نامی جنگ همچون ” اچ-۳ و کرکوک و…” حضور داشت ، وقتی اومد بیرون ، غیر ازاینکه یک سال سول کشید تا حقوقش بر قرار شه ، حقوقش ناگهان به یک پنجم کاهش پیدا کرد ( اینها عجایبی است که در ایران رخ می دهد ) ….سرهنگ خلبان ماند و سه تا بچه که اومده بودن تهران و باید خرج می دادن …بابا از بازاریابی و مدیریت فروش ( هزمان دو کار را انجام می داد) یک فیلتر فروشی آغاز کرد …هم تو شرکت فروش ها مدیریت می کرد و خودش هم می رفت مغازه به مغازه تعویض روغنی ها را ویزیت می کرد…
    این اتفاقی بود که برای یک خلبان ، با نود وپنج ماه جبهه و ۲۴ سال خدمت می افتاد….
    اما بابا کم نیاورد …۴ صبح بیدار می شد….۷ سر کار می رفت . ۵ از شرکت می رفت کلاس و ۱۱ شب می اومد خونه….البته بابا در ماههای اول بازنشتگی آژانس هم کار کرده بود….
    این روزها وقتی کسی ما را می بیند و حسرتی می خورد ،یادش می رود که روزی ما تو خونمون کره سهمیه بندی بود…سس کالای لوکس و گران قیمت ما بود و من همیشه شلوار رودو را دوست داشتم که پول خریدش را نداشتیم….
    مادرم دائما به خاطر سختی های زندگی حمله های عصبی بهش دست می داد و اوائل گاهی پدر به الکل پناه می برد ( البته زمانی کوتاه ) …اما آن روزها تمام شد….
    یکی از کتابها و افرادی که آن روزها یار من و پدرم بود ، تونی بود….من اینطوری صداش می کردم….تمام اتاقم عکس های پرینت شدهء تونی رابینز بود و کتاب خط کشیده و جوی شدهء اون که محصول بابا بود و بعدش ارثیه من ….
    ………
    گاهی زندگی خیلی سخت می شود….طوری که فریاد اشکی ناشنیده می شود….این روزها فقط نادیدنی ها هستند که چشمهایش را می گشایند و فقط تاریکی است که سوی چشمت می شود و مسیر را برایت روشن می کنند…..

  • مصطفی مددی گفت:

    جناب مهندس ، ای کاش میشد مسیر راه رو دید ، نه با خوندن هز کتاب جرقه ای کوتاه مسیر رو روشن کنه. ممنون میشم اگر روند معرفی کتابی رو که اگر اشتباه نکنم در متمم آغار کردین، ادامه بدین.

    از آشنایی باشما بسیار خرسندم.
    مددی

  • َشاهین گفت:

    حدودا از اوائل پاییز ، وقتی خورشید میره ، منم آروم آروم می رم به دنیای هادس…
    امسال یه سری مراقبه های خاص و ترانکوپین و تگرتول را گذاشتم تو دستور کار و با دکتر قالعه بندی قرار گذاشتی که اگه رفتم به سمت افسردگی ، با سیتالوپرام بریم سراغش …
    اما اقدام عملی دیگه ای برام داشت این بود که….
    گذشته آنتونی رابینزی و وین دایری و خدامرادی و احمد حلتی من ، همین طور کودکی های بوستان و گلستان و مثنوی و هزار یک شب من … باعث شد که من قهرمان و قهرمان ها را باور کنم…و این روزها وقتی زمستان می شود و مودم پایین می افته ، خود به خود کتابهای ” مرداب روح ” هولیس ، قدرت اسطوره و قهرمان هزار چهره کمپبل برام جذاب میشه…همین طور فیلم و سریال دیدن بیشتر و عاشق فیلم هایی می شوم که حول محور قهرمان و سفر قهرمان است …
    از این رو اومدم امسال گروهی تو واتس آپ به کمک دوست خوبم مازیار واحدی که از خوانندگان و اساتید آواز کلاسیک کشور هست و به یونگ هم اشرافی داره درست کردم با نام ” صورت های قهرمان درون ” …
    انگار خواستم نذارم قهرمان امسال هم مثل سالهای دیگه بره پایین و گیر کنه….بلکه برای کسب معنا بره هادس…
    حال بدی است ….حال بد و وحشتناکی که جز دوقطبی ها کسی نمی تونه بفهمتش….اونجاست که می فهمی ” کریستوفر نولان ” در سه گانه هایش از بتمن چه می گوید…
    همون روزها این متن ها را هم در مورد بیماری دو قطبیم نوشتم …
    ——————

    ختلال خلق من ….
    —————-
    – من یک انسان مبتلا به ” اختلال دو قطبی – mood disorder ” هستم و در کودکی دچار ” (به انگلیسی: Attention-deficit hyperactivity disorder)(به صورت مخفف: ADHD) ، یا همون اختلال کم نوجهی ” بیش فعالی بودم …
    گاهی ساده ترین مسائل ریاضی را نمی فهمیدم….به خانه می آمدم…می گریستم ومادر عزیز زحمت آموزش من را می کشید…
    گاهی آنچنان باهوش و خلاق عمل می کردم ، که نه خودم ، بلکه معلمان هم از هوش من متعجب می شدند….
    همیشه بهم سرکوفت می زدن و تنیبه می شدم که من سز به هوا هستم…گاهی هر چقدر زحمت می کشیدم ، با ز نمی شد …چرا ؟ …چون در مود افسردگی قرار داشتم….در واقع من با بقیه فرق داشتم !!!….
    تا اینکه سنم بالاتر رفت…فهمیدم تکنیک های برای آموختن و تمرکز وجود دارد …تمام این مهارت ها را مانند بیماری که اگر نوشدارو را نیابد خواهد مرد ، با تمام وجودم یاد می گرفتم… در کلاس های دکتر سیدا ” که اون موقع استاد سیدا ” بود ، شرکت کردم ، البته اون موقع نمی دونستم که دو قطبی دارم ، این داستان از اول دبیرستان برای من شروع شد ، در ۱۹ سالگی غده های تیروئیدم را به هم ریخت و در ۲۱ سالگی دانشگاه را رهاکردم ، چون شدیدا افسرده شده بودم ،
    سرعت مطالعه ام عجیب افزایش یافت….ریاضی و فیزیک شد جزو درس های مورد علاقه ام ، تا جایی که در دانشگاه وقتی رشته ء آی تی می خواندم ، نمره های فیزیک و ریاضیم شد ۱۶ و ۱۸…. البته باز هم _ صفر _ در نمره هام موجود بود….
    و البته بازهم اساتید از دستم شاکی می شوند که آخه تو چطوری اینقدر ریز گاهی می تونی نگاه کنی ، اما گاهی ساده ترین مطالب اینقدر برات سخت میشه ….
    ….اون موقع من دچار Racing thoughts شدم …. و گاهی قهرمان باید بپذیرد که همیشه نمی تواند….او باید قوانین تائو و یین و ینگ را بپذیرد…تو گاهی در قله های هستی و گاهی در دره ها…..
    با اینکه مبتلایان به دوقطبی از خدمت معاف میشن ، اما من خدمت هم رفتم !!!
    هیچ وقت سر پست های نگهبانی نخوابیدم ، با اینکه فلوکستین مصرف می کردم ، روزی سه تا ! و عجیب خوابم می گرفت ، با ژ۳ می دویدم سر پست ، گاهی رژه می رفتم و گاهی آواز می خواندم “:
    دیگه این قوزک پا راهیه رفتن نداره….!
    وقتی دانشجویان ” دانشگاه هوایی شهید ستاری ” ( اونجا بودم ) مرا می دیدن ، می گفتن : بنده خدا ! اینجا هم که نظام باهات کاری نداره ، خودت دست از سر خودت بر نمی داری !
    اما نمی دونستن که من ” عشق نظام ” بودم ! ….این اصطلاحی بود ، که به کسایی وصلش می کردن که ، عشق احترام گذاشتن ، رژه و خلاصه قوانین ارتش بودن….
    یک تحقیق آمریکایی نشان می دهد که شخص مبتلا به اختلال دو قطبی ، نه سال از عمر خود را از دست می دهد ، چهارده سال از فعالیت های مفیدش و دوازده سال از سلامت از دست می دهد .پنجاه درصد این افراد مبتلا به اعتیاد به الکل و مواد مخدر می شوند….
    تحقیقات مختلفی در آمریکا نشان می دهد که ، حدود ۳۵ درصد هنرمندان آمریکا ، گرفتار اختلال دو قطبی هستند …

    shahin-soleimani.blogfa.com

  • saha گفت:

    اولین باری که با شما آشنا شدم ذهنی آشفته و سردر گم داشتم براتون کامنت گذاشتم اما شما حتی تاییدش هم نکردید، از اون به بعد دیگه اینجا نیامدم، تا چند روز پیش اما حالا خوب میدانم که از زندگی چه میخواهم و شاید بعد از یک سال سردرگمی حالا خوب قدر این حال خوش تلاش و امید رو میدونم تو لحظه زندگی میکنم و برای آینده بهتر تلاش واقعا لذت بخشه و از شما هم ممنونم شاید تایید نکردن شما بود که من رو متوجه کرد خیلی از فکر هام آنقدر بی ارزش که حتی ارزش تایید بدون جواب نداره چه برسه بخواهد دغدغه اصلی من باشه.اما مشکلی که الان دارم کمبود وقت و هر جور نگاه میکنم به جز کم خوابیدن راه دیگه ای براش پیدا نمیکنم میدونم شما با این مخالفید اما چطور میتونم از زمان بیداریم بهره بیشتری ببرم؟
    با توجه به این که مطالعه ذهن آزاد میخواهد نه خسته و بی‌خواب.

  • شهرزاد گفت:

    آنتونی رابینز … به سوی کامیابی … نیروی بیکران … واای. محمدرضا جان. این کتاب و مطالب جذابش دقیقا نقطه عطف زندگی من هم بود.
    وقتی من هم تو همون دوران ها با ولع میخوندمش و هر جمله ش رو می جویدم!! احساس می کردم چقدر خوووووب شد و من دیگه کلید خوشبختی رو پیداا کردم!;) … با تمام وجودم خوشحال بودم و سعی می کردم هر روز و هر لحظه به مطالبش فکر کنم و با فکر کردن به اونها آینده م رو بدجوری روشن و زیبا می دیدم!
    و آنتونی رابینز قهرمان من هم بود! … و سعی می کردم بتونم مثل اون باشم، فکر کنم و عمل کنم و به آرزوهام برسم …
    نقطه عطف دیگه ی زندگی من همین «فیلم راز» بود! که خیلی خیلی منو تحت تاثیر قرار داد و همه ی گوینده هاشو فوق العاده دوست داشتم و بهم قدرت فوق العاده ای برای دنبال کردن رویاهام می بخشید.
    نقطه عطف دیگه، خوندن کتاب «کیمیاگر» بود که آخر داستان با خودم گفتم wow! و آشنایی با پائولوکوئیلو و نوشته هاش که هنوز که هنوزه همه ی نوشته هاش رو دوست دارم و همه ی کتابهاشو دنبال می کنم و توی اندیشه هام تاثیر بسزایی داشته و داره …
    یه نقطه عطف دیگه ی زندگی من کتاب «گفتگو با خدا» نوشته ی «نیل دونالدوالش» بود که منو خیلی تحت تاثیر قرار داد و افق جدیدی رو بهم نشون داد…!
    یه نقطه عطف دیگه هم وبلاگی بود با نام “دست نوشته های یک جادوگر”! (الان دیگه مثل اونموقع نیست وبلاگش و مطالب قبلیشو برداشته!) که توی اون چندین سال پیش، خیلی برام جالب و جدید و جذاب بود حرفاش و خیلی با علاقه دنبالش میکردم و احساس می کنم توی اون زمان و اون شرایط ذهنی و روحی که داشتم خیلی به کمکم اومد …!
    یه نقطه عطف دیگه آشنایی با «اوشو» و خوندن نوشته هاش بود که دنیای جدیدی رو روبه روی چشمان من گشود و اکثر (نه همه اش!) نوشته هاش رو که میخونم احساس می کنم چیزیه که من می خوام بگم و واقعا لذت می برم و احساس می کنم چقدر از زمان خودش جلوتره اندیشه هاش …
    یه نقطه عطف دیگه هم آشنایی و خوندن کتابهای «وین دایر» بود که در ضشرایط مختلف خیلی ازش کمک گرفتم ….
    و خیلی نقاط عطف دیگه که ممکنه بعدن کم کم یادم بیاد …:)
    یه نقطه عطف دیگه هم که آشنایی با وبسایت خودت و متمم هستش …
    یادمه وقتی وبلاگ و وبسایتت رو گوگل بهم معرفی کرد، و یکی دو پستش رو که خوندم، با خودم گفتم این همووووون جاییه که من در به در توی دنیای نت دنبالش می گشتم! و دیگه هر چی وبسایت و وبلاگهای متفرقه بود که گاهی اوقات میرفتم سراغ مطالبشون، گذاشتم کنار و زوم کردم روی همین!
    و همینطور سایت متمم که پارسال وقتی باهاش آشنا شدم، در شروع کارش می گفت که شما در دو بخش مهارت های زندگی و مهارتهای کسب و کار، می تونید عضو بشید و اطلاعات مورد نیاز رو ازش دریافت کنید، اونقدر ذوق کرده بودم که نگووو …و با شوقی وصف ناپذیر درش عضو شدم و با خودم گفتم خدایا شکرت که چنین طرح و وبسایتی رو سر راهم گذاشتی ……:)

    • مریم .ر گفت:

      چه جالب شهرزاد, منم حدود دو سال پیش با وبلاگ جادوگر آشنا شدم و واقعا یکی از نقاط عطف برای من بود. و سرآغاز مسیری شد که بخوام بهتر و بیشتر خودم رو بشناسم. اینم یه نقطه مشترک دیگه. 😉

  • سید سهیل رضایی گفت:

    لذت بردم از خواندن این خاطره استاد شعبانعلی بزرگ

  • رضا گفت:

    این جمله ی آخرتون عالی بود :
    شاید زندگی،‌ همین لحظات کوتاهی است که رویدادهای ساده،‌ به ما پیام می‌دهند که آینده، قرار نیست ادامه‌ی گذشته باشد.

    و چقدر بده وقتی بعد کلی تلاش کردن بلاخره به اونجایی برسی که ایمانتو به این جمله از دست بدی,آدمی که رویاها و آرزوهاشو ازش بگیرن دیگه هیچی نیست …

  • محمد معارفی گفت:

    محمدرضا
    این روزنوشت و روزنوشت “دانشگاه در ایران” منُ غرق کرد.غرق مرور تمام فکرهایی که درگذشته یا امروز به شدت درگیرش بوده م وهستم. کتاب “به سوی کامیابی” آنتونی رابینز برای من هم یک نقطه ی عطف بود. برای منی که یه بچه ی عصبی و به شدت خجالتی بودم. منی که به سختی رابطه برقرار میکردم و بعد از اون نقطه ی عطف کشف آدمها همیشه برام هیجان انگیز بوده و بین تمام اطرافیانم در هر محیطی که بوده م عمیق ترین ارتباطات رو همیشه من شروع کرده م و ادمه داده م.
    من از دبیرستان اخراج نشدم. اما دوران کاردنی و کارشناسی به دلیل انگیزه نداشتنم اصلا ً درس نمیخوندم و همیشه سیبل تمسخر دیگران بودم و متلکهایی که آدمهای فخرفروش بیکار نصیب آدم می کنند. بعد که اومدم شریف ( که الان معتقدم خیلی با تصورات بیرونی فرق داره و انتقاد های بیشماری بهش وارده) همون آدمها بعد از سالها قطع رابطه،من رو پیدا می کنند، تماس می گیرند و میخوان در مورد مسائلی که خودم هم هنوز حلشون نکرده م !با من مشورت کنند.
    البته همونطوری که قبلاً برات نوشته م مثال من در قیاس با تو که جزء نفرات شناخته شده ی حوزه ی کاری خودت هستی قابل قیاس نیست. اما همونطوری که از خودت یاد گرفته ایم من باید خودم رو با خودم مقایسه کنم و مثالها و خاطراتی که در موردشون می نویسم با توجه به سطح و انتظارات و شرایط زندگی خودمه.
    محمد رضا، ما رو بدجور به روزنوشته ها مبتلا کرده ی و فضای احساسی این روزهای تو حال وهوای نوشته هات رو به شکل عجیبی خاص و سنگین کرده.نمیشه همینطوری بخونمش و رد شم.
    محمدرضا، همیشه توی افق ذهنیم اثرگذاری برام جایگاه خاصی داشته و داره.امیدوارم یه روز مثل تو که در مورد چیزایی که بهشون مبتلا بودی و می نویسی، بنویسم و اثرگذار باشم.
    خدا رو از صمیم قلبم برای بودنت شکر میکنم.
    پ.ن: انگار همیشه یه پی نوشت برای اینجور کامنتها لازمه.یادآوری همیشگی اینکه دوست داشتن امثال محمدرضا به معنای پذیرش تمام و کمال ایشون نیست. هیچ آدمی کامل نیست و نگاه طیف گونه به ادمها چیزیه که از همین نوشته ها یاد گرفتیم و یاد خواهیم گرفت.اینُ برای دوستانی نوشتم که شناختی از اینجا و رابطه های بین بچه ها و محمدرضا ندارن و طبق عرف معمول جامعه با خوندن یکی دو کامنت زود قضاوت میکنند. امیدوارم این پی نوشت به صبر بیشتر این دوستان کمک کنه و جزئی از دوستانمون بشن.

  • حسین گفت:

    برای من دوره لیسانس بود که ارشد دانشگاه خوبی قبول شدم با رتبه خیلی خوب…. یکی از استاد ها گفته بود : مگه فلانی هم درس میخوند؟!

  • میلاد گفت:

    با این نوشته خیلی احساس نزدیکی میکنم.
    چقدر جالب که منم وقتی دوم دبیرستان بودم یادداشت های یک دوست (یکی از پنج جلد نیروی بی کران آنتونی رابینز) رو خوندم. با اینکه الان بیست و دو سال سن دارم و یه شیش سالی از اون وقتا میگذره اما هنوزم مطالبش رو یادمه. حس میکردم و میکنم که رابینز کیمیاگری بلده. هرچند که من هیچ وقت به طور موثری از این کیمیا استفاده نکردم.

    چقدر خوب بود این نوشته. چقدر نزدیک بود به تجارب من.
    ممنونم

  • دلآرام تقوی گفت:

    چقدر از بارها خواندن این پارگراف لذت بردم.” گفتم که زندگی برای همه ما روندی است که به تدریج رو به رشد یا رو به افول می‌رود و این روند از ترکیب تعداد زیادی رویداد تشکیل می‌شود. اما رویدادهایی را می‌توان یافت که چنان مهم و تاثیرگذارند که گره‌ای جدی در این مسیرند و قبل و بعد از آن، دو تجربه‌ی مختلف از زندگی ایجاد می‌شود.”
    فقط گذر زمان است که حتی ارزشِ این گره ها رو نمایان می سازد.

  • سایه گفت:

    آرزوی من اینست که این قبیل لحظه هایتان را بیشتر با ما سهیم شوید میدانم آدمی نیستید معطل پیشنهاد من در مورد چه و چگونه نوشتن اما این را هم میدانم که فیت بکها بی تاثیر نیست در رویکرد این سایت…به عنوان یک مادر و یک معلم از نومیدی فلج کننده ای که برخی نوشته هایتان دارد وحشت میکنم…و میترسم این صداقت و شفافیت عریان و بیرحم رمق نگذارد برای جوانها…

    • سایه‌ی عزیز.

      اول اینکه – چشم! حتماً‌ بیشتر می‌نویسم. قطعاً قسمت عمده‌ی آنچه تا کنون هم نوشته شده، اجرای دستور بزرگانی چون شما بوده.

      دوم اینکه – کامنتی در پاسخ به زینب (دختر متولد ۷۶) در زیر همین نوشته‌ها نوشتم که امیدوارم فرصت کنید و بخوانید.

      سوم اینکه – امید و ناامیدی به کلمات نیست. کم نیستند کسانی که حرف‌هایشان بوی امید می‌دهد و رفتارشان ناامید می‌کند. در آن سوی طیف هم، کم نیستند آدمهایی که شاید حرف‌هایشان بوی امید (حداقل از آن نوع که ما می‌شناسیم) ندهد، اما رفتارشان طعم امید دارد. کمتر کسی با شرایط خودم دیده‌ام که در ایران بماند و بنویسد و حرف‌ بزند و بازخواست شود و بیشتر بنویسد و بیشتر حرف بزند و بیشتر بازخواست بشود و بیشتر و بیشتر …
      دوست دارم شما این را مصداق امید بدانید که اگر بگویید این امید نیست، باید بپذیرم که بدون شک، مصداق حماقت است.

      چهارم اینکه – برای زینب هم نوشتم، نسل جدید مثل نسل من و شما ساده لوح نیست. اینها بیشتر از ما می‌فهمند. اگر برای آنها از «نعمت حیات» بگویی، به ریش امثال من می‌خندند و باقی حرف‌ها را گوش نمی‌دهند. اینها باید بدانند که «درد زندگی» و به تعبیر زیبای اونامونو «درد جاودانگی» را فهمیده‌ایم. اینها باید بدانند که ما می‌دانیم که باورهای کهن ما، اگر ما را تا همین جا هم آورده، به لطف شانس بوده و گرنه بر اساس منطق، باید تا به حال منقرض می‌شدیم! اینها اگر بدانند که من و شما، طعم تلخ دنیا را چشیده‌ایم، لبخند ما را به طعم شیرین برخی لحظات زندگی، زودتر باور خواهند کرد. البته طبیعی است که این باور من است و هیچ مدرک و سندی برای آن ندارم 🙂

  • شیلا گفت:

    این حس رو زمانی داشتم که استادم گفت مقاله بنویسید وشاید یکی از شما بی استعدادها قبول شدید من دستم رو بالا بردم و زمانی که جایزه منتخب مقالات رو از بین تمام دانشگاهای ایران گرفتم لبخندشو رو دیدم .

    این حس رو زمانی داشتم که از دانشگاه مدرک گرفتم وهمه گفتن حالا لب کوزه ابشو بخور باید پارتی داشته باشی ومن بدون پارتی در بهترین شرکت مشغول بکارشدم و….

    ممنون محمدرضا چون من این کتاب رو خوندم و من هم نه بعنوان یک کتاب عالی بلکه کتابی که دریک موقعیت زمانی به من کمک کرد نگاه میکنم وازحسهای خوبتون ممنونم چون منو به حسهای خوبم برگردوند.