رادیو مذاکره: گفتگو با دهاتی!

فایل جدید رادیو مذاکره، برای من با همه فایلهای قبل از آن فرق دارد. بدون برنامه ریزی ضبط شد. در مسیر حرکت از تهران به سمت شمال، در جاده چالوس، مثل همیشه روبروی فروشگاه دهاتی متوقف شدیم تا بستنی و ماست و … بخریم. سالها بود که این نوع خریدها را همیشه از «دهاتی» انجام می‌دادم. چون آنجا را بیشتر یک مجموعه فرهنگی می‌دیدم. در سالهای گذشته، بارها در کنار خریدهایمان، در کیسه‌ی ماست و بستنی، کتاب انداخته بودند و رفتارهای پخته و هوشمندانه این مجموعه را در تلاطم‌های سالهای اخیر کشور دیده بودم.

محمدرضا پوراکبر (سمت راست تصویر)، یکی از دوستان و دانشجویانم را آنجا دیدم و متوجه شدم که پنج سال است مدیریت پروژه توسعه مجموعه دهاتی را به عهده گرفته. از او تقاضا کردم که با هم یک فایل رادیو مذاکره ضبط کنیم و او پیشنهاد داد که این کار را با حضور ایزد پلخوابی، مالک و بنیان‌گذار فروشگاه دهاتی (در میانه تصویر) انجام دهیم.

کاش می‌شد تمام آن چند ساعت حرف آنجا را ضبط کنیم. کاش می‌شد اگر حرفها را ضبط کردیم، می توانستیم منتشر کنیم. اما به هر حال، یک ساعت از آن گفتگو را برای شما به عنوان سوغات سفر آورده‌ام.

این فایل رادیو مذاکره، اولین فایلی است که من به دلیل اینکه گریه‌ام گرفت نتوانستم آن را درست به پایان برسانم. امیدوارم در آینده فرصتی دست دهد و آن را تکمیل کنم. این فایل را نمی‌توان در زمان‌های بی‌حوصلگی گوش داد. بگذارید شبی،‌ نیمه شبی، زمان خلوتی، وقتی از شلوغی دود و آهن شهر خسته شدید، به سراغش بیایید. شاید آرامشی که ما آن روز در آن محیط تجربه کردیم،‌ برای شما هم تجربه شود.

قبلاً همیشه دهاتی، برای خریدهای میانه راه در جاده چالوس، یکی از انتخاب‌های من بود. اما اکنون که دست‌اندرکاران آن مجموعه را می‌شناسم، قطعاً «تنها انتخاب من» است. امیدوارم، روزی فرهنگ دهاتی و دهاتی‌ها آنقدر فراوان شود که دوباره، فروشگاه ایزد پلخوابی، یکی از انتخاب‌های ما باشد!

برای دانلود این شماره از فایل صوتی رادیو مذاکره می‌توانید از لینک زیر استفاده کنید:

رادیو مذاکره – گفتگوی محمدرضا شعبانعلی با ایزد پلخوابی و محمدرضا پوراکبر درباره فروشگاه دهاتی

صفحه فروشگاه دهاتی در فیس بوک هم اطلاعات و تصاویر خوبی دارد.

رادیو مذاکره گفتگو با ایزد پلخوابی و محمدرضا پوراکبر مجموعه دهاتی جاده چالوس

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار


116 نظر بر روی پست “رادیو مذاکره: گفتگو با دهاتی!

  • ابراهیم صیادی گفت:

    یاد فیلم آقای هالو داریوش مهرجویی به خیر.

  • محمدرضا عابدی گفت:

    وافعا چه فدر عالی بود این فایل و چه فدر حس خوبی به من داد.

    امیدوارم باز هم از این فایلها را ایجاد کنی.

    خیلی ممنونم محمدرضا ی عزیز

  • حسین گفت:

    شاید بار علمی آنچنانی مثل فایل های منتشر شده قبلی نداشته باشه اما بار معنوی خوبی داشت.
    و اینکه این باور رو بیشتر بهم قبولوند که یه شخص احساسی و معنوی هم میتونه یه کارآفرین خوب باشه نه فقط اشخاص زئوسی و بی احساس.

  • kahtmayan گفت:

    خیلی فایل خوبی بود محمدرضا
    خیلی نیاز داشتم بهش
    نمیتونم اشکامو کنترل کنم
    واقعا انتخابت برای آهنگ آخرش فوق العاده بود

  • zoorba.booda گفت:

    محمد رضا نمیدونی چقدر دلم برای سادگی زیبای آدمهایی مثل نورمحمد تنگ شده
    دلم گرفت وقتی یه نگاهی به زندگی خودم و آدمهای دور وبرم انداختم و دیدم چقدر از این سادگی ها فاصله گرقتیم …
    و چقدر خوشحال شدم وقتی دیدم هنوز آدمهایی مثل آقای پلخوابی هستن که نذارن نگاه ساده و زیبای نورمحمد پیر به زندگی و سایر آدمها تبدیل به نگاه پیچیده ی … ما یشه
    وافعاً رندگی یه کم قابل تحمل تر میشه برام وفتی میبینم که آدمهایی مثل نور محمد هنوز هستن که انقدر ساده و بی آلایش زندگی میکنن
    بابت این فایل فوق العاده ازت خیلی ممنونم

  • علیرضا ن گفت:

    سلام محمدرضا خوبی؟
    ببین یه پیشنهاد دارم، نظرت چیه که تو سایتت از میون کتاب هایی که تا حالا خوندی بسته به حالی که لحظهی نوشتن مطلب داری یا صلاحدید خودت یه کتاب معرفی کنی؟
    من یادمه یه بار میگفتی که چون کتاب زیاد خوندی میتونی کتاب خوب معرفی کنی.

  • حسینیان گفت:

    دست مریزاد
    توفیقاتتون روز افرون

  • سیامک‏ ‏کاظم‏ ‏زاده گفت:

    جنس‏ ‏تو‏ ‏از‏ ‏عشق‏ ‏از‏ ‏ابریشم‏ ‏است‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏مثل‏ ‏تو‏ ‏اینگونه‏ ‏ظرافت‏ ‏کم‏ ‏است

  • سیامک‏ ‏کاظم‏ ‏زاده گفت:

    با‏ ‏انکه‏ ‏از‏ ‏وی‏ ‏غایبم‏ ‏وز‏ ‏می‏ ‏چو‏ ‏حافظ‏ ‏تایبم
    در‏ ‏مجلس‏ ‏روحانیان‏ ‏گه‏ ‏گاه‏ ‏جامی‏ ‏‏ ‏‏ ‏می‏ ‏زنم

  • سیامک‏ ‏کاظم‏ ‏زاده گفت:

    به‏ ‏حرمت‏ ‏اینچنین‏ ‏بزرگانی‏ ‏است‏ ‏که‏ ‏زمین‏ ‏زیر‏ ‏بار‏ ‏خسران‏ ‏متلاشی‏ ‏نمی‏ ‏شود.‏ ‏من‏ ‏که‏ ‏لال‏ ‏شدم‏ ‏شاید‏ ‏جناب‏ ‏حافظ‏ ‏‏ ‏کمکم‏ ‏کنه‏ ‏‏ ‏حرف‏ ‏دلم‏ ‏و‏ ‏بزنم.‏ ‏‏ ‏برین‏ ‏رواق‏ ‏زبرجد‏ ‏نوشته‏ ‏اند‏ ‏به‏ ‏زر‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏که‏ ‏جز‏ ‏نکویی‏ ‏اهل‏ ‏کرم‏ ‏نخواهد‏ ‏ماند.‏ ‏
    زمهربانی‏ ‏جانان‏ ‏طمع‏ ‏مبر‏ ‏حافظ‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏‏ ‏که‏ ‏نقش‏ ‏جور‏ ‏و‏ ‏نشان‏ ‏ستم‏ ‏نخواهدماند

  • محمدحسن گفت:

    فوق ده بود.اشکم درومد.چقدر این آقای پلخابی باهوش و شجاع و خوش قلبه.این ۳ صفت همگی باید باشه در یه کار خیر تا به نتیجه برسه.بارها شده آدم نیت خیری داشته اما فکرش به جایی قد نمیده.هنوزم دارم اشک میریزم.از عظمت این آدم و خدا هم به جا به کسب و کارش رونق داده.

  • ریحانه گفت:

    خیلی خوب بود ، چند روزی بود که دانودش کرده بودم و الان برای دومین بار بهسش گوش دادم ! و چقدر بزرگ منشی هستن اقای پلخوابی و چه قلب بزرگی دارن خوش به حالشون . مرسی

  • کیهان گفت:

    فایل رو گوش دادم.
    گویا آقای پلوخوابی و پوراکبر کاملا مکمل هم هستند.
    نکته سنجی و ریزبینی آقای پوراکبر در مورد کسب و کار تو جاده برام واقعا آموزنده بود
    ای کاش این امکان وجود داشت که مطلب بیشتری رو در مورد کسب وکار تو جاده میگفتید و زمان بیشتری رو به این بخش از گفتگو اختصاص میدادید.
    اگر امکان دارد ،دوست دارم از آقای پوراکبر در مورد نحوه برخورد با مشتری و مشتری مداری تو کسب وکارهای جاده بدونم.
    چون طبیعتا مشترهای تو جاده،مشتری هر روز نیستند و مطمئنا نحوه مشتری مداری و نحوه برخورد با مشتری در جاده هم سبک و سیاق خودش رو داره،ازگه در این زمینه هم تجربیاتتون رو به ما بگید.خوشحال میشیم.
    قصه نور محمد هم حس و حال و فضای عجیبی داشت.

  • مهتاب گفت:

    فایل خوب و خاصی بود.دست شما و آقای پوراکبر و آقای پلوخوابی درد نکنه.
    سوالی از آقای پوراکبر داشتم که به عنوان مدیریت پروژه توسعه دهاتی فعالیت دارند.
    میخواستم ببینم که درسهای مدیریتی که خوندند ،چقدر در این کارعملی به دردشون خورده؟ اگه برگردند به عقب و بدونند که روزی مدیر پروژه توسعه دهاتی و یا مجموعه های بزرگ دیگه میشند،به کدوم درس با دقت بیشتری توجه مینمایند؟

  • اعظم صالحی گفت:

    خیلی جالب بود واقعا دوست داشتم بدونم دهاتی چه جوری دهاتی شده ممنون آقای شعبانعلی به خاطر انتخاب خوبتون

  • شاهین گفت:

    با تشکر از مهندس شعبانعلی بابت این فایل.
    واقعا لذت بردم. و تشکر میکنم از آقای پور اکبر عزیز که موجب گسترش این مجموعه شدند و نقطه نظراتشان در رابطه با اجرای این پروژه و بستر سازی آن بسیار برایم جالب بود . حقیقتا ایشان و آقای پلخابی عزیز مکمل هم بوده و در کنار هم چنین مجموعه ای پابرجاست..

  • شاهین گفت:

    با تشکر از مهندس شعبانعلی بابت این فایل.
    واقعا لذت بردم. و تشکر میکنم از آقای پور اکبر عزیز که موجب گسترش این مجموعه شدند و نقطه نظراتشان در رابطه با اجرای این پروژه و بستر سازی آن بسیار برایم جالب بود . حقیقتا ایشان و آقای پلخابی عزیز مکمل هم بوده و در کنار هم چنین مجموعه ای پابرجاست..

  • محمد محلاتی گفت:

    سلام برجناب محمدرضای عزیز
    این کتابی که نام بردید در مصاحبه «دهاتی» نام دقیق و انتشاراتش را می‌فرمایید؟
    (کتاب خاطرات کودکی و نوجوانی آلبرت شوارتزر؟ درست فهمیدم؟)

  • مریم گفت:

    این فایل دقیقا مصداق عبارت ” هر آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند ” بود ، چون به قدری آقای پلخوابی ساده و آرام حرف میزدن که کاملا این حس را منتقل می کردند و من چقدر امروز حسادت کردم به نورمحمد…کاش میشد من هم مثل نور محمد هیچوقت باور نکنم که دروغگو و ظالمی هم وجود داره……
    ضمنا از آقای شعبانعلی هم تشکر ویژه میکنم که با سکوتشون و صبوریشون اجازه دادن این فایل ساخته نشه بلکه به صورت واقعی شنیده بشه ..

  • Pegah گفت:

    اقاي ايزد بلخوابي خودش يه كتابه ….واقعا لذت بردم مخصوصا از اون بخشي كه ميشل جان عكس نكير من ايتجا رو تميز ميكنم…. درود به شرفت مرد

    محمدرضاي صاحابخونه اون هوش هيجاني كاملا تو حرف زدنت اشكاره خيلي تند حرف ميزني و كاها كلمه ها خورده ميشه….شاد باشي و سلامت تا هميشه

  • elham گفت:

    از خودم خجالت كشيدم

  • احسان گفت:

    تلاش و اعتقاد به هدف و رعایت اخلاق
    وجه مشترک سه فایل اخیر رادیو مذاکره .
    همین…

  • مهناز گفت:

    خیلی زیبا بود خیلی.
    روزم ساخته شد وقتی شنیدم فرشته ها زنده هم هستند.
    متشکر از شما

  • بهاربهار گفت:

    سلام استاد
    چند روزی میشه که حال خوبی ندارم. کلی با خودم کلنجار رفتم که تودار باشم و چیزی نگم که آخر سر اینجا مطرح کردم زیر همین متن دهاتی در قالب کمک با دوستام مشکلم رو مطرح کردم . قبل از اون به فایل دهاتی گوش نداده بودم اصلا نمیدونستم که جریان دهاتی از چه قراره ساده بگم فقط چون مطلب جدید بود اومدم اینجا عنوان کردم که رفت و آمد دوستان زیاده که بهتر درخواست کمکم رو ببینن.
    بگذریم از اینکه بعدا پشیمونم شدم.
    امروز بعد از سحر خوابم نبرد بعد از نماز صبح اومدم سراغ دهاتی و فارغ از تمام مشکلاتی که داشتم خواستم تو این سکوت که همه خوابن ببینم این دهاتی که شما ازش صحبت کردید چه کرده با دل شما .
    به فایل دهاتی گوش دادم . عاللللللللللللللللللی بود استاد.
    بهترین هدیه برای حال بد من بود. کلی باهاش اشک ریختم و سبک شدم. “سپاس بابت این هدیه با ارزش”
    امروز با تمام وجودم از خدا خواستم که هرچه که خیره نصیبم بکنه و هیچ آرزویی ندارم جز یک چیز و اونم اینه که بهم قدرت بده که حال دیگران رو خوب بکنم و هر آنچه که در توانم هست به دیگران کمک بکنم و هیچ وقت هیچ وقت به خاطر منافع خودم دل هیچ بنده ایی را به درد نیارم . یه آدم خوب باشم صاف و زلال مثل نورمحمد.

    • هومن کلبادی گفت:

      بهار جان
      خوشحالم که کمی آرامش گرفتید و امیدوارم مشکلتم حل بشه به زودی . واقعا بعد از ورود به این خونه فکر میکنم آرزوی خیلی از ما این باشه که حال دیگران رو خوب بکنیم . من همیشۀ زندگیم معتقد بودم که همه چیز به خصوص خوبی و بدی یه جورایی تابع فرمول E=mc2 هستند یعنی به هیچ وجه از بین نمیرن و از صورتی به صورت دیگه تبدیل میشن . ممکنه ما متوجه نشیم که این خوبی و زیبایی که امروز از محیط پیرامونمون دریافت کردیم بابت چه چیزی بوده و یا عکس اون بدی و ناملایماتی که تجربه میکنیم . . . و چه زیباست انسانیت و محبت و صفا .
      به نظر من خدا باید خیلی بندۀ خودش رو دوست داشته باشه که بهش سعادت و سخاوت کمک به همنوعانش رو بده . این رو قلباٌ میگم و معتقدم لذتی که در کمکک کردن ( بی منت و چشمداشت ) به بقیه هست ، خیلی جاها در کمک گرفتن از بقیه نیست . سلامت ، شاد و آرام باشید دوست ما

  • آزاده سادات فیاض گفت:

    با سلام و امتنان از تلاشی که در جهت خودباور کردن جوانهای این مرز و بوم میکنید
    مصاحبه بسیار عالی بود.
    خیلی خوبه که تمام تجربیات موفقیت فردی و اجتماعی که بدون هیچ پشتوانه ای غیر از تلاش انسان ها بدست اومدن نتیجه رسیدن به یه باور درسته و اون هم محبت ورزیدن و تعهد داشتن به انسان های دیگره، هر وقت انسان شان و کرامت و عزت خودش رو نه در بچنگ آوردن پول از دیگران بلکه در ارائه حداکثری آنچه در توانش هست به اونها میبینه، ثروت هم خودش به دنبالش میاد بدون اینکه اینهمه زحمت بخاطر قاپیدن پول مردم متحمل بشه
    داستان هایی که روایت شد داستان هایی است که در طول تاریخ تکرار و تکرار شدند و در نهایت شادمانی و زندگی آرام ازان کسانی است که همین رو برای انسان های دیگر هم آرزو دارند
    موفق و پیروز باشید

  • محسن نوری گفت:

    چه داستان دردناک و زیبایی بود نورمحمد…
    چه زیبا بود درسهایی که از دهاتی گرفتیم. محمدرضا متشکرم

  • امید گفت:

    ساعت ۲٫۵ نیمه شب گرم تابستان است.به لطف آهن و دود سالهاست که پرستوها از این شهر رفته اند.
    مردم شهر خسته از فراز و فرود روزی که گذشت و دل نگران فردا، خواب آرامی ندارند!
    در هیاهوی این شهر پر تنش، از کنار هم می گذریم، سر در گریبان . یکدیگر را نمی بینیم و نمی شنویم، دست یکدیگر را نه برای کمک حتی به نشان مهر در دست نمی فشاریم، زمان می گذرد و در این تکاپوی بی امان برای هیچ، روزها را همچون صفحات تقویم گنگ و کور بر دیوار زندگی چوب خط می کشیم .
    نورمحمدها در این شهر جائی ندارند!!!
    قلب های پاک که مامن عشق و شور وصداقت است از زشتی زر و زور زنگار گرفته…
    باید رفت! دل به جاده سپرد و شهر تیره را با مردانی که در کیف های خود حیله و مکر را جای داده اند، پشت سر گذاشت.
    از مردان کیف به دست که در پشت شیشه سیاه ، چشمان پر فریب خود را پنهان کرده اند بیزارم
    آیا هنوز فرصتی برای دیدن شکوفه ها هست ؟
    آیا کسی پذیرای گوسفندانی که از کوه برگشته اند هست؟
    آیا کسی تو را در میانه راه با شیر و شکر به مهمانی شعور می برد؟
    آیا کسی هست که پلشتی شهر را از چهره سبز طبیعت پاک کند؟
    آیا کسی هست که در سکوتی شیرین و عمیق، گرد غم از دل زلالی بگیرد؟
    آری هنوز می توان یافت به شرط آنکه ترک زشتیها کنی و بر خواب های طلائی خود پلی بسازی به مقصد عشق…
    بیایید مراقب نورمحمدها باشیم و صفای دل آنها را ارج نهیم،
    بیایید مردان مکر و حیله و نیرنگ، دروغ و پول و قدرت را رسوا کنیم،
    اما من، تو ، ما…. کجا ایستاده ایم؟
    آیا در سفر از نورمحمد نیک سرشت در جاده پر فریب زندگی ، خود با کیفی به دست سرمشق فریب نمی دهیم؟
    باید دل به جاده سپرد و هر از گاهی در هوایی تازه نفس کشید…

  • sina گفت:

    درود و سلام محمد رضای عزیز
    الان دارم فایلو دانلود می کنم دهاتی فروشگاه زنجیره ای هس؟اولین باره دارم می شنوم انصافا جرکت باحالی دارن کتاب میدن بارکلا بهشون
    آهان بزار یه چیزیو لو بدم همین عصر رفتم مجله موفقیت خریدم فهرستشو باز کردم عجب! محمد رضا شعبانعلی صفحه ۱۴ باز کردم و خوندم انصافا باحال مرسی که انتقال اطلاعات کردی عکستم ۲۰ افتاده خندتم بهم انرژی داد ممنون
    تو شماره های بعدی هم هستی؟

  • said گفت:

    ((وقتی دهاتی طعمی دیگر گرفت))
    در کویرخشک و سوزان…
    مردی متین ،به آبادی کویر همت گمارد…
    او سالها با نهالی که کاشته بود سخن گفت تا احساس تنهایی نکند، درختی مقاوم شود و تاب تحمل سختی کویر را داشته باشد .
    هنگامی که اولین کلنگ را بر زمین خشک نشاند همه پنداشتند در جستجوی گنجی پنهان است .
    چنان با سخاوت است که ماری را در باغ خود مهمان می نامد
    او مانند شازده کوچولو در پی آدمی برای دوستی نرفت بلکه در کویر ماند تا ما در پی دیدارش ، شنونده ی قصه ها و غصه هایش باشیم…
    آنسوتر در دل کوه ها و دره های چشم نواز البرز، انسانی شریف کام مسافران را شیرین می کند…
    او متفاوت است …
    مردی مهربان که یادآور عمو نوروز است
    انسانی هوشمند، راوی شیرین سخنی که از گذشته دیارش برایمان می گوید…
    و برای حفظ شکوه و زیبائی البرز از تمامی میهماناش یاری می گیرد …
    او را پشت سر می گذارم، در پیچ و خم راه پیش رو
    پیامش و صدای آرام و دلنشینش
    و قصه هایی که برایمان گفت ،
    کنده ای است در کوره ی افسرده جان ما که شعله هایش بالا می رود پرسوز…
    در دامان البرز سخت وسترگ…
    با مردمی پاک تر از آب زلال…
    ممنون از محمد رضای عزیز که با پشتکار، امکان شنیدن تجربه های چنین ناب را برایمان ایجاد کرد
    ممنون از شادی عزیز که با تدوین زیبا احساسمان را دوچندان کرد
    پی نوشت : عمو نوروز نام شخصیتی است در شعر آرش کمانگیر(( سیاوش کسرایی))

  • مرتضی گفت:

    خیلی زیبا بود
    فقط فایل صوتی که توی سایت منتشر شده یکم صداش کمه و ممکنه بعضی دوستا باش مشکل داشته باشن
    من صدای فایل رو بیشتر کردم و شما میتونید فایل اصلاح شده رو با همون حجم اولیه از این لینک دریافت کنید

    http://www.mediafire.com/listen/46glaf5zajlxayy/dehati.mp3

  • هومن کلبادی گفت:

    محمدرضای عزیز
    با سپاس مجدد از تمام عشق و سخاوتی که با ما سهیم میشید می خوام اعتراف کنم به نوعی اعتیاد مبتلا شدم که بسیار زیباست . اعتیاد به روزنوشته ها ، متمم ، آپارات و خلاصۀ کلام ، محمدرضا شعبانعلی . بعضی اوقات یک ترس عجیبی وجودم رو فرا میگیره چون یاد خاطرۀ آقای هویدا (مرحوم) در زندان اوین میافتم زمانی که آقای مطهری (شهید) به دیدارشون رفت و گفت : دیدید رافت اسلامی رو ، دیدید که در زندان های جمهوری اسلامی کسی رو شکنجه نمیکنند ! آقای هویدا پاسخ داد : شما بدترین شکنجه رو نسبت به من کردید . آقای مطهری با تعجب پرسید : ما !!!!! آقای هویدا پاسخ داد : بله . من به مطالعه اعتیاد دارم و شما من رو از خوندن و مطالعه محروم کردید و این بدترین شکنجه برای من بوده . حاضرم حتی کتابهای شما رو بخونم ولی بخونم . و آقای مطهری هم خواستۀ ایشون رو اجابت کرد و تعدادی از کتابهای خودشون رو برای مطالعه به ایشون داد . امیدوارم من که به جای چرخیدن بی هدف در فضای بی حاصل facebook و . . . به خواندن مطالب زیبای شما و شنیدن رادیو مذاکره و . . . معتاد شدم ، روزی نرسه که به دلایل غیرموجه موجود ، به درد آقای هویدا مبتلا بشم . همیشه سلامت ، آرام ، پایدار و پیروز باشید . ارادتمند شما ، هومن

  • شهرزاد گفت:

    واي …
    “وای به سرزمین خورشید، شکوه لاله ها چه زیباست
    با گل سپید مهتاب، طلوع زندگی چو رویاست
    وای، غنچه ی زندگی، بر لبم، می زند جوانه
    من و بهار پر ترانه، من و امید بی کرانه
    وای به گوش من می آید صدای ساز مرد چوپان
    وای چه قصّه ها می گوید ز لاله ی سرخ بهاران”
    … اين فايل ديوانه كننده بود. مخصوصا تيكه ي آخرش و ترانه و صداي مخملي “محمد نوري” نازنين كه يادش گرامي.
    گذاشته بودم اين فايل رو امروز بعدازظهر، تو ماشين، “توي غار تنهاييم!” توي مسير طولاني تري كه قرار بود برم گوش بدم ولي ديگه دلم طاقت نياورد. تا بعدازظهر بخواد برسه كه بتونم اونجور كه دلم ميخواد گوش بدم، الان گذاشتم و بين كارهام شنيدمش.
    چند بار گريه ام گرفت. اول بخاطر ظلمي كه به نور محمد شد…
    دوم بخاطر مرگ انسانيت… (باورم نمي شد … خدايا چه به سر ما آدمها اومده …؟) …
    و سوم بخاطر اينكه ديدم از اون طرف، انسانيت هنوز به قشنگترين شكلش توي آدمها وجود داره… همون كاري كه آقاي پلخوابي كرد.
    آقاي پلخوابي عزيز. ميخوام ازتون تشكر كنم كه اينقدر خوب هستيد.
    واقعا كاري كه شما كردين شايسته ي تقديره… ازتون ممنونم.
    و ترانه محمد نوري چقدر هماهنگي داشت با اين فايل و چقدر زيبا بود… و چقدر روحمو نوازش داد …
    چندين بار بهش گوش دادم و گوش خواهم داد …
    و ممنون محمدرضاي عزيز … مثل هميشه سوغاتي هات پر از شگفتي بود …
    و لطفا هروقت به دهاتي رفتي، سلام اهالي خونه ي مجازي ات رو هم بهشون برسون.

  • مهشيد گفت:

    سلام

    +وقتی خوندم “بدون برنامه ریزی ضبط شد” منتظر کار دلی بودم.

    + آدم قدری خیالش آسوده تر میشه وقتی امثال آقای پلخوابی وجود دارند که دغدغه حالِ افراد و محیط زیست رو دارند.

    +وقتی قصه نورمحمد رو گوش می کردم توی دلم دعا کردم کاش هیچ فرد بی سواد و کم سوادی توی کشورمون وجود نداشته باشه. و آرزوی وجدانی همیشه بیدار برای تمام افراد به ظاهر متمدن دارم.

    +ممنون بابت انتقال ِ حال ِ خوب

  • محمدرضا گفت:

    محمدرضای عزیزسلام.
    الان گوش دادن به فایل رو تمام کردم.خیلی لذت بردم.مدتی بود فراموش کردم بودم که اگه برای عشق و علاقت کارکنی پول و چیزهای دیگه هم به دنبالش می اد.بهم یاداوری شد.یادم امد که یه مدت زیادی هست که رمان نمی خونم و… .ممنون که لذت هات رو تقسیم میکنی.یاعلی

  • ریحانه گفت:

    ببخشید که تو این پست گذاشتم ، صفحات زیادی باز بود اشتبا ه شد 🙂

  • رها راد گفت:

    سلام.خیلی زیبا بود و احساسی که بم داد با فایل های که در رادیومذاکره گوش دادم فرق داشت…..شاید با تمام شنیده ها ونگاه های من تا به امروزفرق داشت……سپاس

    آدم های ساده را دوست دارم!
    همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند!

    همان ها که برای…
    همه لبخند دارند!
    همان ها که همیشه هستند،
    برای همه هستند!
    آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛
    عمرشان کوتاه است!!
    آدم های ساده را دوست دارم!
    بوی ناب “ آدم ” می دهند
    ……………………………………………………….
    منم با سیمین جان موافقم…شهرزاد جان جای خالیت احساس میشه.

    • شهرزاد گفت:

      عزيزم …
      رها جان. ممنونم…
      توي حال و هواي چشمهاي باروني بعد از اون فايل، ديدن كامنت قشنگ تو هم كه ديگه ….
      من چقدر خوشبختم كه توي اين خونه ي پر مهر، در كنار صاحبخونه و دوستان پرمهر، جايي براي من هم هست …:)

  • راهله گفت:

    ممنون که هستید، که از بزرگی وخوبی ومحبت میگویید که صدای مهربانیتان می آید هنوز

  • محمدرضا گفت:

    سلام محمدرضای عزیز.
    الان فقط نظرات دوستان رو خوندم و فرصت نکردم فایل روگوش بدم.باید ازشما و دوستانت تشکر کنم بابت فایل هایی که اماده کرده اید.یاعلی

  • عطیه رضایی گفت:

    بعد از فایل سهیل رضایی یکی از زیباترین فایل های رادیو مذاکره بود.چه آرامش خاصی در صدای آقای پلخوابی بود و غبطه خوردم به داستان گویی زیباشون.البته جا داره از تدوین موزون فایل موسیقی های دلنشین و فضاسازی که در آن به کار برده شده هم تشکر کرد.
    سپاسگزارم

  • مینا گفت:

    تا وقتی امثال آقای پلخوابی نازنین هستند یعنی خدا هنوز از ما آدما ناامید نشده…
    مرسی از حس خوبی که به ما دادین

  • پسرک خامه فروش گفت:

    اول: عذرخواهی آقای پلخوابی…! اعتراف میکنم اولین تصویر ذهنی که با دیدن تصویرتون (قبل از گوش دادن به فایل) توو ذهنم شکل گرفت اشتباه بود. باشد برای من که دیگر شکل دهنده تصویر ذهنی ام از افراد، «گفتار» و «اعمال» آنها باشد، نه اولین تصویر خوب یا بدشان!
    دوم: ممنونم از کسی که این فایل رو تدوین کرده بود.برای من موسیقی حین گفتگو مثل فایل گفتگو با سهیل رضایی، فوق العاده و دلچسب بود…(یه نمونه اش اونجاییکه نورمحمد خبردار شد که چی شده و مث بچگی هاش شروع به گریه کرد…)
    سوم: ” گفت: حقوقت چقده نور محمد؟ گفت: ۲۱۶ هزار تومن. گفت: چرااااا؟! گفت: « حقوق » همینقده.” عاشق این قناعتتونم.
    چهارم:
    دمــت گـــرم آقا ایزد پلخوابی؛ دمت گرم…

  • مهدی گفت:

    این گفتگو یک رنگ دیگه ای داشت و حال و هوای من را دگرگون کرد. ممنون محمد رضا جان. حیف بود آقای پلخوابی را نشناسیم.
    من الان در کانادا زندگی می کنم و حسابی حال و هوای ایران را برام زنده کرد و گریه امانم نمی دهد…
    اگر دوباره این آقای پلخوابی را دیدی بهش پیشنهاد بده رمان بنویسه خیلی استعداد خوبی توی تصویر سازی و شخصیت سازی داره و لابد با این همه آدمی که می بینه و با یان نگاه دقیقی که داره داستانهای قشنگ زیاد دیگری مثل داستان نورمحمد برای گفتن داره …

  • پژمان گفت:

    ممنون استاد عزیز،فقط یه جمله بگم(((حالمو خوب کردی)))

  • مجتبی گفت:

    محمد رضا به امید روزی که رادیو مذاکره تبدیل بشه به تلویزیون مذاکره(منظورم اینه که مصاحبه ها رو بتونیم تصویری ببینیم) وقتی این مصاحبه رو گوش می کردم اونقدر حس خوبی داشت که دوست داشتم منم اونجا بودم.

  • هومن کلبادی گفت:

    با سلام مجدد
    کامنت های فارسی هستند ولی انگلیسی ها ، مثلا کامنتی که برای wordpress نوشتم حذف شد . لطفا در خصو ص دلیل حذفش راهنماییم کنید
    با سپاس از همۀ زحمات شما

    • شادی قلی پور گفت:

      با سلام
      آقای کلبادی عزیز ٬ هیچ وقت کامنتها در این سایت به خاطر انگلیسی بودن حذف نمی شوند.
      موردی کهه فرمودید بررسی شد…متاسفانه کامنتهایی که میفرمایید در سایت ثبت نشده.
      تا به امروز تمامی کامنتهایی که شما زحمت کشیدید و برای ما ارسال کردید ٬ در سایت نمایش داده شده است. لطفا مجددا نظرات خود را برای ما ارسال بفرمایید .
      ممنون از همراهی شما

      • سیمین-الف گفت:

        شادی جون، سمیه عزیز و همکاران همراه:
        هر چه سعی کردم دلم نیومد اینها رو براتون ننویسم.
        ممنونم از حسن انتخابهاتون برای آهنگ هایی که روی فایل ها می گذارید.
        اون صدای گله و زنگوله هایی که گوش نواز بود، صدای دلنشین استاد محمد نوری و تناسبش با داستان نورمحمد که پایان فایل رو صد چندان دل انگیز و سحر آمیز کرد.

        اینها همه بهانه است. اصلا به خاطر حضورتون در کنار استاد و به تبع آن همراهی عاشقانه تان در این خونه سپاسگزارم.
        امیدوارم هر آنچه که خیر و صلاح تان در زندگی است، برایتان رقم زده شود.

        پی نوشت: بیش از سی بار است که سرزمین خورشید رو گوش داده ام و هنوز سیراب نشده ام!!!!

      • هومن کلبادی گفت:

        شادی عزیز و محترم
        اولا بینهایت سپاس از همراهی و محبت های شما و سپاس از اینکه جوابم رو دادید .
        دوم اینکه جسارتاٌ منظورم کامنت به زبان انگلیسی نبود ، منظورم کامنتی بود که در زیر مطالب انگلیسی گذاشته بودم و متاسفانه ثبت نشدند .
        خواهش میکنم در یک مورد دیگه که در چند جا مطرح کردم و جواب نگرفتم راهنماییم کنید :
        آیا این امکان فنی وجود داره که وقتی ما کامنتی رو میگذاریم و محمدرضای عزیز و یا هم خونه ای هامون زیر کامنت ما ، نقد یا نظری می گذارن ، یا یک ایمیل ( notification ) تذکر به ایمیل نویسنده ارسال بشه و اون رو از نقد جدید بر کامنتی که گذاشته مطلع کنه یا اینکه یک قسمتی از سایت ( مثلاٌ در حساب کاربری ویژه ) یک بخشی باشه که همۀ کامنت هایی که ما میگذاریم و نقدهایی که دوستان میگذارن روی کامنت های ما به صورت خلاصه باشه که تعامل بهتری ایجاد بشه .
        خواهش میکنم در صورت امکان پاسخ بدید شادی جان
        ارادتمند شما ، هومن کلبادی

  • علی گفت:

    واو، عجب داستانی تعریف کرد، مو به تنم سیخ شد…

    آدم هایی که مثل آقای پلخوابی تا حالا دیدم به تعداد انگشتان دست هم نمیرسن.
    من هم پول های زیادی تا حالا به این و اون “قرض” دادم و تقریبا هیچ کدوم بر نگردوندن. با خودم عهد کرده بودم که دیگه پول قرض ندم، این داستان باعث شد به جای قرض دادن، “هدیه” بدم… هم کار طرف مقابل راه می افته و هم اینکه اعصاب من سر جاشه، ضمن اینکه احساس خوبی هم به آدم دست میده…
    تا حالا شمال نرفتم، اگه روزی فرصت شد تا برم، حتما جلوی دهاتی توقف می کنم تا با آقای پلخوابی صحبت کنم.

    مرسی از شما، مرسی از آقای پلخوابی.

  • سپید گفت:

    سلام،اول خسته نباشید بگم برای تهیه فایل و تشکر کنم از این دو عزیز بابت زحماتشون و در واقع دغدغه ها و شیوه زندگی زیبایی که انتخاب کردن،از حرکت تمیز کردن زباله ها خیلی لذت بردم میدونم چقد تلاش میخواد چون خودم ارتباط مستقیم دارم با طبیعت و با حرکت های پاک سازی دسته جمعی فعالان محیط زیست تو مناطق ساحلی و کوهپایه ای برخورد داشتم، یه نکته دیگه این که با توجه به نوع بیان این جریان(آقای نور محمد) و سابقه مطالعه ای که آقای پلخوابی بهش اشاره کردن حدس میزنم که قلم خوبی هم داشته باشن،ایشون با توجه به محل کارشون مطمئنا با نورمحمدهای ناب زیادی برخورد داشته اند که شناختشون روی رفتار همه ی ماها بسیار تاثیرگذار خواهد بود،امیدوارم بشه زمانی کتابی از ایشون خوند.
    دوم،سلام محمدرضا جان دلم برای تو و شادی جان و سمیه عزیز تنگ شده،من که امیدوارم دوباره شمارو ببینم،کمی دسترسی ام به نت کم شده و مدتیست با مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنم،شاید آخرین کامنتم ۳ ماه پیش بوده ولی هر وقت تونستم اومدم و خوندم،به یادتون هستم،دوستتون دارم،سلامت و شاد باشین.

  • مهدی گفت:

    سلام محمد رضای عزیز بدون مقدمه پیشنهاد میکنم اگر امکان داشته باشه و یه مذاکره با موضوع واقعی را شبیه سازی بشه مفیده . مثلا با تمام این دوستانی که گفتگو داشتید و سرویس که ارائه میدن اگر بخواهید کاری واسه موسسه شما انجام بدن . از کجا شروع میکنید و به کجا تمام میشه . تشکر فراوان

  • حامد گفت:

    استاد شعبانعلی عزیز
    مدتهاست که مطالب وبلاگ و خصوصا برنامه های رادیو مذاکره را دنبال می کنم و این یکی از بهترین مصاحبه های شما بود به شاید به خاطر رد عشق که در کلام و گفتار آقای پلخوابی هویدا بود. ممنون از شما
    در ضمن به نظرم نام “رادیو مذاکرده” نام چندان مناسبی نیست و شاید “رادیو گفتگو” نام بهتری باشد
    با تشکر
    حامد

    • حامد عزیز.
      ممنونم از لطفت.
      خود من هم این مصاحبه رو خیلی دوست داشتم.
      اما در مورد «رادیو مذاکره» دو تا نکته وجود داره:

      یکی اینکه به هر حال این اسم الان جا افتاده و خیلی کاریش نمی‌شه کرد و تغییر نام شاید مصلحت نباشه. نمی‌خوام مقایسه کنم چون ربطی هم نداره، اما سونی از ریشه ساند هست و مفهوم صدا رو تداعی می‌کنه. اگر دوربین تولید کرد دیگه نمی‌تونه بیاد بگه: ویونی (از ریشه وید به معنای دیدن!). همه نام‌ها یک جایی ممکنه از اسم اولشون فاصله بگیرن اما خوب خود معنی هم فراموش می‌شه.
      برای خود من «رادیومذاکره» یک کلمه جامد یازده حرفی است! به معنای: «جایی که سانسور وجود نداره. مصلحت اندیشی نیست. منفعت مالی وجود نداره و انسانها اگر میان و حرف می‌زنن می‌خوان ذهنشون رو با ما به اشتراک بگذارند. نه اینکه ما جیبمون رو با اونها به اشتراک بگذاریم!».

      ضمن اینکه در مورد خود لغت مذاکره، واقعاً مفهومی که در ذهن من هست اینه که مذاکره یعنی زندگی. حیوان فقط به نیاز و خواسته غریزی خودش نگاه می‌کنه و انسان نیازهای دیگران رو هم می‌بینه. و دیدن نیازهای دیگران در کنار نیازهای خودت یعنی شروع مذاکره.
      ضمن اینکه مردم ما، وقتی می‌گیم مذاکره، تو ذهنشون معامله میاد و کلاه‌برداری و رقابت و «جلسه‌هایی که مردم مثل یک سگ هار، پاچه‌ی همدیگر رو می‌گیرند! یا مثل گرگ، اگر بخوابند هم یک چشم باز می‌گذارند که دیگری اونها رو نخوره».
      اما مذاکره، دقیقاً همون گفت و گوست با یک تفاوت و اون اینکه هدفمند هست. در حالی که گفتگو ممکنه فقط برای پر کردن وقت و زمان باشه.
      اینه که حرف‌های این فایلها واقعاً مذاکره است.
      آرزوی من روزی است که اگر این جمله رو نوشتم بقیه بفهمند و نقدش نکنند:
      من تو زندگیم چند تا مذاکره داشتم. بعضیهاش بی اهمیت بوده و چند صد میلیون دلار پول توی اون جابجا شده، بعضی‌هاش هم پر اهمیت بوده، مثل وقتی که با دوستم، قهوه‌ خوردیم و برای فراموش کردن تلخی روزگار، شیرینی خاطرات قدیم رو مرور کردیم …

  • امیر صفری گفت:

    محمد رضا عزیز سلام و خدا قوت
    شمال هم حتما بهتون خوش گذشته خوشم میاد ازت که از هر فرصتی برای یادگیری و آموزش استفاده میکنی پس به همین مناسبت یه راهی بهم نشون بده که بتونم مستقیم باهات صحبت کنم تا فرصت طلایی یادگیری که برای من پیش اومده بتونم باهات در میون بذارم البته ممکنه قبلا خودت ازش استفاده کرده باشی چون تا اونجایی که من دورادور باهات آشنایی دارم دیدم که کارهای درست رو به بهترین نحو ممکن انجام میدی
    شادی و برکت برای تو

  • نیلوفر گفت:

    چه آدمای صاف وساده ای.
    ممنون، لذت بردم.

  • حامد گفت:

    از حس خوبی که به ما هدیه دادید ممنونم.
    ظهر دانلود کردم فایل رو ولی طبق توصیه تون آخر شب رو برای گوش دادنش گذاشتم و الان دلیلش رو فهمیدم.

    ممنون استاد.

  • کیان گفت:

    با کریمان کارها دشوار نیست آقای پلخوابی گرامی.
    امیدوارم تعداد آدمهایی مثل شما هر روز بیشتر شود
    مگه میشه این داستان رو شنید و برای نورمحمد گریه نکرد و برای انسانیت از دست رفته یک انسان و برای بزرگی روح یک انسان دیگر. تراژدی در زندگی روزمره مردم ما طعنه به آثار ادبی بزرگ جهان میزند .
    برای من این فایل این خوبی مضاعف رو داشت که اون منطقه رو به خوبی میشناسم و بارها بستنی دهاتی رو خوردم و شاید تنها جاییست که بستنی ش هنوز مثل زمان کودکی مزه واقعی شیر میده .

  • بهاربهار گفت:

    سلام دوستان عزیز
    من این روزها به مشکل بزرگی برخوردم . امکانش هست عزیزان کمکی به من بکنن؟
    از دوستان کسی در شرکت نفت اهواز یا آبادان شاغل هست ؟
    از دوستان شاغل در این شرکت راهنمایی و کمک میخواستم.
    اگر برای دوستان مقدور هست که ایمیلشون رو بذارن که من در قالب ایمیل مشکلم رو باهاشون مطرح بکنم.
    ممنون دوستان خوبم.

    • آزاده م گفت:

      بهار جان
      امیدوارم خیلی زود راه حل این مساله رو پیدا کنی.
      عزیز بهتر نیست ایمیل خودت رو بذاری؟ شاید کسی دوست نداشته باشه آدرسش در معرض دید عموم باشه و اینجوری فرصت کمک به تو رو هم از دست میده.

      • سیمین-الف گفت:

        سلام آزاده عزیزم
        خوبی خوش می گذره همه چیز بر وفق مراده؟
        از شهرزاد خبری داری هر چی می گردم نمی بینمش.!!!

        شهرزاد! دوست خوب، جات حسابی خالی یه.
        آدم دلتنگت می شه…

        • آزاده م گفت:

          سلام سیمین مهربونم
          خدا رو شکر همه چیز خوبه.:)
          شهرزاد هم خوبه خدا رو شکر. نگران نباش. حتما سرش شلوغه. دیروز ازش خبر داشتم.:)
          به وبلاگش نمیای سیمین؟

          • سیمین-الف گفت:

            سلام آزاده جون
            ممنونم که پاسخم رو دادی.
            خیلی خوبه که سرش شلوغه.
            جنس و روحیه دوستمون شهرزاد رو می شناسم و دوست دارم و خوشحال می شم از فضایی که ساخته دیدن کنم.
            می توانید اینجا و یا آدرس ایمیلم که در متمم هست، برایم زحمتش را بکشید.

          • آزاده م گفت:

            سلام سیمین، شهرزاد، بهاربهاری عزیز و دوستان عزیزم
            خب خدارو شکر که همدیگر رو پیدا کردید:))
            خواهش میکنم عزیزم.
            نشانی خونه دوستمون http://1newday.persianblog.ir/
            شهرزاد امیدوارم خیلی زود فرصت گوش دادن این فایل رو پیدا کنی. حالت خوبتر میشه دوستم.
            بهار بهاری جان ممنونم که به حرفم توجه کردی. امیدوارم خیلی زود دوستی برات ایمیل بفرسته و مشکلت حل بشه و روزهای باقیمانده ماه رمضان رو با خیال راحت بگذرونی.

          • سیمین-الف گفت:

            آزاده جون ممنونم از زحمتی که کشیدی.

            امیدوارم هر روز همه مان یک روز جدید و تازه ی پر بار باشد.

        • شهرزاد گفت:

          سیمین عزیزم. ازت ممنونم. باور کن زبونم بند اومد اینارو خوندم. نمیدونم چی بگم که جواب لطفت باشه…
          با اینکه بدجوری کنجکاو شدم ببینم چرا فایل دهاتی با گریه محمدرضای عزیز تموم شد و مخصوصا کامنت بچه ها رو که خوندم… ولی هنوز اون فرصت طلایی که برای گوش دادنش با دل و جون لازمه هنوز به دستم نیومده تا بیام و در موردش حرف بزنم. ..فیلم ردکارپت رو هم ندیدم اصلا که بخواستم در موردش چیزی بگم. ولی نوشته ها و کامنتهای خوب خونه مون رو میخوندم.
          فایل رو که گوش دادم حتما میام و حسمو درموردش میگم.
          ولی ته ته این حرفا راستشو بخوای نمیدونم چرا کلا این چند روز حس حرف زدن و کامنت گذاشتن نداشتم… خوب یه خوبی داره البته …حداقل شاید یه عده از نبودن من یه نفس راحتی کشیدن این چند روز … ؛))
          بازم از لطفت ممنونم سیمین عزیز من. همیشه دوست خوب و ارزشمند منی و از این بابت خیلی خوشحالم.
          آزاده ی عزیز من …. میدونی که چقدر دوستت دارم… 🙂
          بهار عزیزم. ببخش که در پاسخ سوالت جوابی نداشتم. امیدوارم موضوع هرچی که هست به زودی به بهترین شکل حل بشه…. 🙂

          • بهاربهار گفت:

            سلام شهرزاد عزیزم .
            من همیشه از خدا خواستم که هیچ وقت مشکلی تو زندگیم پیش نیاد که بخوام برای حل کردنش به کسی بگم . همیشه گفتم و گفتیم خدایا به امید تو نه به امید خلق روزگار.
            همیشه سعی کردم تا حد ممکن خودم با تمام تلاش و فکر در صدد حلش بربیام و کمتر که نه اصلا مزاحم دیگران نشم .
            شاید هم بخاطر تودار بودن و غرورم باشه که کمتر با کسی راجع به مشکلات شخصیم صحبت میکنم.
            اما واقعا برای این مشکل به هر دری زدم باز نشد که نشد.
            و اولین بار که دیگه نمیدونستم چیکار باید بکنم اومدم اینجا تو خونه خودمون مطرح کردم آخه همه واسم غریبه بودن من فقط شماها رو میشناسم. جنستونو میشناسم .
            الهی هیچ وقت ازتون جدا نشم.هیچ وقت.

          • شهرزاد گفت:

            ما هميشه كنار هم هستيم بهار جون. نگران نباش.
            همدلي اينه كه بتوني خودت رو جاي ديگري بذاري. با قلب او احساس كني و با چشمهاي او ببيني.
            همدلي، دنيا رو به محل بهتري براي زندگي تبديل مي كنه …

          • بهاربهار گفت:

            شهرزاد جان یه چیزی رو صادقانه بگم
            راستش از اینکه این موضوع رو مطرح کردم از خودم بدم اومد.
            اینکه ما از مشکلاتمون بگیم و اینکه بگیم که از کجا به کجا رسیدیم، چه موانعی سر راهمون بودن و بعد صبوری کردیم و مزد صبوریمونو گرفتیم خیلی خوبه ولی از اینکه نیاز به کمک داشته باشی و به قولی دستت رو به نشانه کمک پیش کسی دراز بکنی واقعا حال آدم رو بد میکنه .
            الهی که هیچ وقت هیچ کس همچین حسی بهش دست نده و زندگی هانون بر وفق مراد باشه .

            بزرگترین آرزوم اینه که قبل از اینکه بنده ای حتی بخواد به ذهنش خطور بکنه که از داشتن مشکلی اون رو با کسی مطرح بکنه خدا راه حلش رو نشونش بده.
            “التماس دعا”

          • هومن کلبادی گفت:

            با سلام به شما دوستهای خوب ، واقعیتشو بگم یه جورایی هم ذوق کردم و یک جورایی هم حسودیم شد . امیدوارم خدا شما رو برای هم حفظ کنه که انقدر هوای دل هم رو دارید و با سپاس از محمدرضای عزیز و تیم محترمشون که چنین فضای با صفایی رو ایجاد کردند . امیدوارم مشکل بهار عزیز هم حل بشه و متاسفم که نمیتونم گره از مشکلشون باز کنم . ضمناٌ بهار عزیز با غرور سرتون رو بالا نگه دارید و اصلاٌ حال بدی نداشته باشید . وقتی کاری از دست کسی بر بیاد که برای دوستش انجام بده ، یعنی خدا خیلی دوستش داره که بهش افتخار کمک به دوستش رو داده . انسانیت یعنی همدلی ، همدردی ، همراهی و همزبونی . امیدوارم مشکل شما هم به زودی حل بشه

          • محسن رضایی گفت:

            سلام بهار.متاسفانه ماها باید یه مشکل واسه خودمون پیش بیاد که بتونیم درکش کنیم.خودمو میگم.هرچند پی گیر بودم واسه مشکلت.و تقریبا میتونم کمکت کنم و چون با اون بنده خدا یه مدت بود تماس نگرفته بودم شمارشو گرفتم که مقدمه فراهم کنم که تو باهاش حرف بزنی پیام دادم جواب نداد.سرم خیلی شلوغه دیگه پیگیرش نشدم.نمیدونستم هم کارت اینقد ضروریه .فردا حتما پیگیرش میشم و سعی میکنم بتونی باهاش حرف بزنی.دانشجوی لیسانس و فوق لیسانس نفت ابادان بوده و فکر میکنم الان شاغله تو آبادان.
            ۰۹۱۳۵۷۵۳۰۰۲ این شماره خودمه.فردا صبح یاد آوری کن.نزدیک ظهر.

          • بهاربهار گفت:

            سلام بردار عزیزم آقا محسن.
            از اینکه به فکرم بودید یک دنیا ممنونم. شرمنده کردی برادرم.
            به خداوندی خدا قسم که این خونه خیلی برام پاک و مقدسه . از شانس بزرگ زندگی من این بوده که دوستان چنین با ارزشی پیدا کردم حتی اگه مشکلم حل نشه باز این خونه و رفقای خودمو با هیچی عوض نمیکنم با هیچی .

          • پسرک خامه فروش گفت:

            🙂
            ممنونم آقای رضایی.

          • آزاده م گفت:

            سلام آقای رضایی
            ان شاءالله خوش خبر باشید برای بهار و ما.:)

          • شهرزاد گفت:

            آقاي رضايي. ممنون كه كار بهار رو ميخواين پيگيري كنين …
            با آرزوي موفقيت … 🙂

          • هومن کلبادی گفت:

            سلام محسن جان
            ممنون که با هم خونه ای خوبمون بهار جان
            همدلی و همراهی می کنید
            سلامت و شاد باشید دوست عزیزمون

          • شهرزاد گفت:

            بهار. دوست من.
            ديروز وقتي اين كامنتت رو ديدم خواستم بيام زود بهت چيزي رو بگم ولي فرصت نكردم، الان كه اومدم ديدم اينجا چه خبره ه ه …. 🙂
            هومن عزيز. شما خيلي خوبين. ممنون از كامنت قشنگتون. شما هم ديگه از دوستان خوب ما هستين. و واقعا همينطوره كه ميگين. محمدرضاي عزيز ما و تيم نازنينشون، سخاوتمندانه خونه اي رو در اختيار ما گذاشتن و يك جمع دوستانه اي رو به وجود آوردن كه “مارك زاكربرگ” رو به زانو درآورده!;) و بازم ازشون عذر ميخوام اگر بحث هايي پيش مياد كه كمي خارج از بحث پست و نوشته ي صاحبخونه ي نازنينمون ميشه ولي خوب همه در راستاي همون هدف والاي اين خونه يعني توسعه مهارتهاي فردي ميتونه باشه …
            در جواب رها كه گفتم خوشحالم كه توي اين خونه جا براي من هم هست، خواستم حالا تريپ تواضع بردارم!;) وگرنه ميدونم كه ….:)
            آْزاده عزيزم. ممنونم. راستش برام سخت بود كه در اقيانوس خونه ي محمدرضا، بخوام از قطره اي چون وبلاگ خودم بگم. ولي چقدر خوشحالم كه دوست نازنيني دارم كه اين كار رو برام راحت كرد و به سيمين عزيزمون معرفيش كرد. سيمين جان، من هم رسما به يك روز جديد دعوتت مي كنم و منتظر قدمهاي مهربونت هستم.
            و حالا بهار …
            عزيزم. نگران هيچي نباش. هيچي …
            دليلي نداره بخاطر اين مسائل و ابرازش از خودت ناراحت بشي و حس بدي نسبت به خودت پيدا كني.
            اگر كساني دوست تو (نوعي) باشن، با دريافتن اينكه تو در حال حاضر با مشكلي روبرو هستي، حتما دست تو رو خواهند گرفت و تو گرمي دستشون رو حس مي كني و با اينكار قلب تو رو لمس خواهند كرد.
            و اگر دوست تو نباشن و فقط بلافاصله با خوندن چنين حرفي بخوان به تو راي منفي بدن، مطمئنا دوست تو نيستند و مهم هم نيست كه چه قضاوتي مي كنند.
            بهار. ميدوني … زندگي به نظرم مثل يك اقيانوسي ميمونه كه همه ي ما بعضي وقتها سوار بر موجهاي اون به اين طرف و اون طرف كشيده ميشيم. و سعي مي كنيم خودمون رو به خوبي روي موجها حفظ كنيم و به سلامت به ساحل برسيم. بعضي وقتها هم در معرض غرق شدن قرار ميگيريم و كسي يا كساني هستن كه ميان و دستمون رو ميگيرن و بهمون كمك ميكنن.
            بعد وقتي از اين موجها رهايي پيدا كرديم و به ساحل رسيديم، توي اين ساحل آرامش مي شينيم و دراز مي كشيم و زيبايي سحرانگيز طلوع و غروب خورشيد رو در اين ساحل زيبا نگاه مي كنيم و ازش لذت مي بريم.
            و حالا يه عده ديگه اي رو مي بينيم كه دارن روي اين موجها بالا پايين ميرن و اگه توي اين موج سواري ها به كمك ما نياز داشتن، حالا نوبت ماست كه بريم و دستشون رو بگيريم و …. بعد اونها هم ميان توي اين ساحل آرامش و …
            اين داستان به نظرم ميتونه به تناوب براي همه ي ما تكرار بشه ….
            اينارو گفتم كه بهت بگم نگران هيچي نباش. و هيچوقت از ابراز احساسات انساني نترس و نگران قضاوت هيچكس نباش.
            ما انسانها هيچكدوم يه جزيره نيستيم و همه به هم نياز داريم. حتي اگه اگه اگه فقط در حد حس كردن گرمي دست يك دوست باشه …

          • بهاربهار گفت:

            و اما شهرزاد خوب خودم …..
            به طرز عجیبی دوستت دارم شهرزاد .
            خیلی دوست دارم از نزدیک ببینمت و گرمی دستای دوست با معرفتو حس کنم.
            بغض الان امونم نمیده دیگه نمیدونم در مقابل این همه محبت چی باید بگم.

          • شهرزاد گفت:

            قربون تو برررم … ممنونم عزيزم. منم همينطور.
            بهار. خوبي زندگي اينه كه همه چي ناپايداره و ميگذره و بعدها كه برمي گردي به عقب، با يه لبخند آروم و رضايتبخش بهش نگاه ميكني. حتي شايد بهش بخندي…
            راستي من يه جمله سري دارم كه هر وقت جايي توي زندگيم «كم ميارم» به خودم ميگم و ميخوام به تو بگم كه اون چيه… :
            “چون با خدا همراهم، از هيچ چيز نمي هراسم.”
            اين جمله جادو ميكنه … امتحانش كن.:)

          • هومن کلبادی گفت:

            ممنونم شهرزاد جان از ابراز لطفتون . امیدوارم بتونم دوست خوبی برای هم خونه هام باشم 🙂 یادشون بخیر مادربزرگم همیشه میگفتن ” من تعجب میکنم ، آدما وقتی که میتونن خوب باشن و به همدیگه خوبی کنن ، چه جوری میشه که به هم بدی میکنن و با هم قهر میکنن ! ” . دوستتون دارم دوستای خوبم و سپاس از محمدرضای عزیز و تیم متمم ( میزبان های بی نظیر خونۀ ما )

          • سیمین-الف گفت:

            سلام دوست خوب این خونه
            من فکر می کنم اینجا هم مثل دنیا می مونه، جا برای همه هست. این ما هستیم که گاهی فکر می کنیم جامون اینجا نیست والا دل صاحب خونه مون مثل دنیا بزرگه. میشه یه مدتی با خودمون قهر کنیم ولی می دونم کسی که به این خونه دعوت شده باشه اگه چند بار هم بره دومرتبه برمی گرده، مطمئنم.
            من یکی که نمی تونم عدم حضور دوستان رو تاب بیارم الان چند نفری هستند که چند روزه ازشون خبری نیست مثل آزاده که مرواریدی دارد!

            در مورد این فایل، بیشتر از اینکه دلم برای نورمحمد بسوزه، برای کسی که کت و شلوار سرمه ایی پوشیده بود، سوخت. بیچاره چه بار گناهانی توی کوله بارش خواهد بود و چه بد فرجامی نصیبش خواهد شد و چقدر خانواده اش بد اقبال خواهند بود که پدری اینچنین دارند و روزیی به این بی برکتی به سفره شان می رسد. امیدوارم خداوند در همین دنیا او را لحظه ایی به خودش بیاورد و نظر لطفی به او کند.
            وگرنه دست نورمحمد هایی اینچنین، هر کجا که باشند همیشه در دستان خدا است.
            و چه سعادتی والاتر از این.
            خدا به دل آقای پلخوابی انداخت که اون پول دومرتبه به دست نورمحمد برسه و این وسط بازنده ی اصلی آن کت و شلوار پوش بود که فکر می کرد چه طعمه ی راحت الحلقومی را بدست آورده!!!

          • پسرک خامه فروش گفت:

            سلام سیمین
            مرسی که حواست به همه هست. 🙂
            بهار سلام
            میخواستم همون دیروز اینو برات بنویسم: ” سلام. من کسی رو نمیشناسم!” نمیدونم چی شد فراموشش کردم! الان که توضیح شهرزاد درباره “همدلی ” رو خوندم یادم افتاد چرا برات میخواستم بنویسم… ای کاش همون لحضه نوشته بودم… 🙁

          • شهرزاد گفت:

            پسرك خامه فروش خوب خونه ي ما.
            ببخش يادم رفت توي نوشته ام ازت چيزي بگم…
            حتي اگه ننويسي هم هممون ميدونيم كه يه دوست همدل و خوب و مهربون داريم با يه اسم خوشمزه!:)
            ولي ميدوني كه نوشته هات همه رو خوشحال ميكنه و به بخش كامنتها رنگ بيشتري ميپاشه…:)

          • بهاربهار گفت:

            سلام پسرک خامه فروش…
            نمیدونی وقتی اسمت رو در کنار اسم بقیه دوستام میبینم چقدر انرژی میگیرم. از اینکه کنارم هستید ممنونم. و همین واسم کافیه.
            کاش منم به همین اندازه بتونم دوست خوبی برای شما باشم. امیدوارم که باشم.

          • آزاده م گفت:

            میدونی سیمین! گاهی فکر میکنم شاید اون مرد سرمه ای! همون شب پشیمون شده باشه و نتونسته نورمحمد رو پیدا کنه. شاید اون هم در این چند روز این فایلو گوش داده باشه و الان چقدر میتونه حالش بد یا خوب باشه. نمیدونم. این سه روز اون مورد سرمه ای از ذهنم بیرون نمیره!
            چقدر خوب درباره نورمحمدها گفتی!

          • شهرزاد گفت:

            آزاده. سيمين. راستش من هم بعدا وقتي بيشتر در مورد اين داستان فكر كردم، يه چنين چيزهايي اومد توي ذهنم.
            ميدونين… من اينو فهميدم كه زندگي و آدم ها و موقعيت ها بعضي وقتها ميتونن خيلي پيچيده تر و غيرقابل پيش بيني تر از اون چيزي باشن كه ما فكر يا تصور مي كنيم.
            و اينكه دنياي ما، واقعا دنياي احتمالات نامحدوده …
            شايد اون مرد سورمه اي پوش، موقع برگشت، نتونسته توي اون شلوغي ها نور محمد رو پيدا كنه …
            شايد خداي ناكرده مثلا توي خيابون (يادم نيست رفته بود بيرون از بانك؟؟) مثلا يه موتوري يا ماشين بهش زده بوده و برده بودنش مثلا بيمارستان.
            شايد وقتي پول رو گرفته بياد بده به نورمحمد، كيفشو ازش دزديده بودن و ديگه روش نشده بياد پيش نورمحمد.
            شايد توي اون زمان، يه تلفن بد بهش شده يا خبر بدي بهش داده شده و مجبور شده سريع به جايي ديگه بره و اونقدر فكرش مشغول شده كه همه چيز رو فراموش كرده
            نميدونم …. شايد … شايد … شايد ….
            اميدوارم يه بار همينجا بخونيم كه اون مرد، تونسته نورمحمد رو پيدا كنه و دليلي كه شايد به عقل هيچ بني بشري نرسيده! رو براي اون سوءتفاهم عنوان كرده و اون پول رو بهش برگردونده …
            توي اين دنيا همه چيز ممكنه … و چقدر خوبه كه نتونيم اين نامردمي ها رو باور كنيم و چه خوبتره كه وجود نداشته باشه …
            كاش اينطور باشه …
            ولي با همه ي اينها، كاري كه آقاي پلخوابي كرد و اين نمونه كارهاي انساني كه هر كسي بتونه انجام بده و قلبي رو شاد كنه و فكري رو آرامش ببخشه، مسلماً دنيا رو زيباتر و زيباتر خواهد كرد …

          • آزاده م گفت:

            شهرزاد با وجود همه حرفهای تو و من در اطراف ما مرد سورمه ای پوش وجود داره همینطور که نورمحمد و آقای پلخوابی وجود دارند…
            کاری که آقای پلخوابی کرد همیشه یادم میمونه. اگر من در موقعیت ایشون بودم شاید همون لحظه همون مبلغ رو میدادم به نورمحمد و مثلا میگفتم فدای سرت پدر جان آدم نامردی بود و تو هم فراموشش کن. ولی کار من کجا و کار آقای پلخوابی کجا..
            چقدر من بی تجربه ام!

          • هومن کلبادی گفت:

            دقیقاٌ شهرزاد جان . به قول خارجی ها ” impossible is impossible ” یا به قول خودمون ” غیرممکن ، غیرممکنه ” منظورم مثل منظور شما اینه که در این دنیا هیچ چیز غیرممکن نیست . کاش ملاک و معیار ارزیابی ، انسانیت ، محبت ، خوبی و گذشت باشه نه زرنگی و رندی .
            شاد باشید دوستای خوبم

      • بهاربهار گفت:

        سلام آزاده جان
        حق باشماست. ببخشید دیگه آدم وقتی به مشکل بزرگی بر میخوره همه فکر و ذهنش رو اشغال میکنه شاید دقتش هم کم میشه.
        bahar5066@yahoo.com
        دوستان ممنون میشم اگه کمکی به من بکنید.

        • سیمین-الف گفت:

          سلام دوستان
          خانمها: شهرزاد، آزاده، بهار و آقایون محسن و حسین گرامی.
          راستی حضور دوست خوبمون هومن کلبادی که تازه به جمعمون اومده هم جای تبریک داره.
          داشتم به طوماری که با گفتمانمون ایجاد کردیم نگاه می کردم، بابا چه کردیم. دست مریزاد!!
          امیدوارم این حلقه ی دوستی و مهرورزی وسیع و پر برکت تر شود.

          • هومن کلبادی گفت:

            مرسی سیمین جان عزیز
            به خدا با بدبختی میگردم تا نکنه لطف دوستام رو بی پاسخ بگذارم . تیم محترم متمم ، لطفاٌ کمکمون کنید تا متوجه کامنتهای دوستان که مخاطب مستقیم و غیر مستقیمش ما هستیم بشیم و پاسخ بدیم .
            ارادتمند همۀ دوستان عزیزم و محمدرضای عزیز و تیمشون ، هومن کلبادی

  • آزاده م گفت:

    جاییکه بغض نورمحمد شکست بغض من هم …
    خوش به حال صفیه خوش به حال نورمحمد و خوش به حال آقای پلخوابی.. اینها اهالی بهشتند..

    • آزاده م گفت:

      استاد عزیزم
      امیدوارم سفر به چالوس همیشه براتون لذت بخش باشه . و خاطره های خوبی از مردم شهرم داشته باشید .:)

  • خسرو گفت:

    بابای من از بچگیم یه سری تک بیت ها یادم داده و یه سری تک مصرع.
    هر وقت کم میارم از اونااستفاده میکنم. هر وقت چیزی ندارم واسه گفتن.” معرفت در گرانیست به هرکس ندهند”

    ممنونم جناب شعبانعلی نازنین. ممنون از این حس خوب. حس خوبی که هنوز کنار ما نورمحمد هایی زندگی میکنن._ هرچند که مردانی با کت و شلوار سورمه ای هم خیلی زیاد شده!_ ممنون.

  • ماه بیگم گفت:

    با تیکه دوم فایل تنها کاری که میشد کرد این بود که اشک بریزی و به همه رمان های تلخی که در نوجوانی ات خواندی ، فکر کنی. به واقعیتی که در هر روزهای ما و هموطنانمان هست…
    زنده باشی محمدرضای عزیزم

  • ataturk گفت:

    ارادت.اگه زحمتی نیس اطلاعاتی درمورد مدیریت کلامی به من بدین

  • ماه بیگم گفت:

    من تا اینجای کار که گوش دادم ، کامنتمو بنویسم یادم نره.
    یه چیزی که جالب بود اینکه این دو نفر با هم اصلا تارف نداشتن ، مخصوصا محمدرضا. جالب بود.
    منشی که آقای پلخوابی داشتند ، یه جورایی مث معلما بودند. میشد احساس کرد ادمی نیست که اهل دریغ کردن باشه و نوع احترامی که در کلام محمدرضا بود خیلی قشنگ بود. همینطور یاد حرف خودتون افتادم که در انتخاب کلماتتون دقت کنید.

  • احسان م گفت:

    اگر متهم به دیدن میخ نمیشوم، تو بشقابی که روی میز بود چیه؟ توت فرنگیه یا باقیمانده بستنی؟

  • امید گفت:

    سلام. محمدرضا وقتی نام فایل را دیدم یک خنده از سر شوق کردم و گفتم ببین این بار رفته سراغ خود خود مردم، به قول معروف اصل جنس.بعد دیدم نه باز هم یک انسان موفق در عرصه کسب و کار، یک هموطن نازنین که در هوای پاک البرز فکری نو را تجربه کرده.
    میدانی ذوق و شوق اولم برای چی بود؟
    برای روزی لحظه شماری می کنم که بروی سراغ آن پیرمرد هیزم شکن در جنگل های سرد و برفی گرگان،
    آن پیرزن مهربان که بر سر تنور نان می پزد،
    آن کودک روستائی که در چادر درس می خواند و رویایش معلمی کودکان روستاست،
    آن مردان سیه چرده هنگام ،که به دنبال صید مروارید دل به دریا می زنند ،
    و خیلی زنان و مردانی که هیچ کجا نام و نشانی از آنها نیست! آرام می آیند، دنیا را برای دیگران شاد و لذت بخش می کنند و در یک غروب تلخ، آرام و پرغرور برای همیشه می روند.
    می دانم یک روز میروی
    تو خوبتر از آنی که آنها را نبینی…
    .
    .
    .
    راجع به فایل نظری ندارم ، چون هنوز گوش نکردم! دلیل: هیجان والیبال و دیگر هیچ ( ;

  • سامیار گفت:

    چقدر این مصاحبه و بخصوص داستان اخر مصاحبه رو دوست داشتم …
    این ادما شریف و پاک قابل ستایش اند ،نور محمد های ساده دل ،شریف و عزیزانی همچون پلخوابی ها که از صفر کسب وکاری راشروع کردند و علاوه بر کسب درامد، عاشقانه دنبال راههایی هستند برای تاثیر گذاری و بهبود وضعیت سرزمین شان

  • محسن شهرابی فراهانی گفت:

    درود بر محمدرضای نازنین
    گاهی از اوقات احساس میکنم من و شاید خیلی های دیگه از ارائه دیدگاه به هر دلیلی صرف نظر کنند
    یا از ابراز احساسات،ارائه نظر در مورد با یک رویداد،که بنظرم حتما واکنش ما نسبت به رخدادهای مختلف
    ایجاد تحولی شگرف خواهد کرد، از همین رو از شما و از جناب پلخوابی نازنین که صحبت هاشون من رو به یاد همکلامی با جناب حسابی (فرزند دکتر حسابی) می انداخت، سپاسگزارم، ایجاد اتفاقات خوب در هر جای وطن،طعم شیرینی دارد،به وسعت همه میهن مان.
    همیشه شاد باشید و پرتلاش برای ثبت اتفاقات خوب

  • هومن کلبادی گفت:

    و چقدر انسانی گفتن آقای پلخوابی ” آدمها یک جایی باید به داد هم برسن ، منتها یک جوری که کرامتشون خدشه دار نشه ” بینهایت سپاس محمدرضای عزیز . زنده باد انسانیت و عشق

  • مونا گفت:

    ایمیلتون رو که راجع به این فایل دیدم بی صبرانه منتظر گوش دادنش بودم! مرسی واقعا!

    راستی شما کامنت های بخش انگلیسی رو کلا دیربه دیر چک می کنید؟ کامنت من چندین روزه که منتظرتاییده!

  • سیمین-الف گفت:

    سلام
    و خدا قوت به شما و دوستانتان آقایان پل خوابی و پور اکبر.
    “پل خواب”، برای من یادآور آن تابستان هایی است که در دوران کودکی و نوجوانی و جوانی ام به باغ خاله و شوهر خاله ام که کمی بالاتر از آنجا بود، می رفتیم و صبح های خنک و لذت خواب در زیر پتو، آب بسیار خنک و هوای لطیف و رود خانه ی خروشان و کوههای سنگی آن ، گردو و گیلاس و آلبالو و هلوهایی، که تاکنون مزه ایی به آن مطبوعی در دهانم حس نکرده ام، همه و همه ….

    از همین جا درود می فرستم بر آن کشاورزی که در عالم بچگی از باغش در “پل خواب” هلویی کندم و بدون اجازه خوردم و با صدای رسای صاحب آن باغ به همراه دیگر بچه های فامیل تا چند صد متر دویدیم تا دستش به ما نرسد.
    چه هلوی خوش طعمی!!

    امیدوارم در گذری از جاده چالوس سری به مجموعه با صفای “دهاتی” بزنم و از آن همه خلاقیت بهره مند شوم.
    ممنونم از اینکه ما رو با آدم های خوب این روزگار آشنا می کنید.

  • احسان م گفت:

    از آن فایلهای حال خوب کن بود مخصوصاً بیست دقیقه آخرش!
    ترانه انتهای آن هم با حال و هوای آن متناسب بود!
    فقط کاش بیشتر درباره کسب و کار صحبت میشد (مثلاً چند نکته که درباره مکانیابی گفتند جالب بود) البته همین هم غنیمت است ممنون

  • مجید گفت:

    ممنون از بابت این گفتگو، آقای پلخوابی کاملا معلومه که رمان خوان حرفه ای هستند، چقدر خوب داستان رو تعریف می کرد

  • سیمین-الف گفت:

    سلام
    دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی————- زنهار بد مکن که نکرده است عاقلی
    این پنج روزه مهلت ایام آدمی ————— آزار مردمان نکند جز مغفلی

    درویش و پادشه نشنیدم که کرده اند———– بیرون از این دولقمه روزی تناولی
    زان گنجهای نعمت و خروارهای مال———— با خویشتن به گور نبرند خردلی
    ….
    “سعدی”

  • حمیده گفت:

    سلام
    عجیب داستانی بود انتهای این فایل
    از اعماق قلبم دردی رو احساس کردم و گریه کردم
    گاهی یه انسان میتونه چقد صاف باشه، که حتی فریبی هم که خورده رو به خوبی و جبران تعبیر میکنه
    من شاید به خاطر زندگی خودم ازین داستان ها زیاد برای گفتن داشته باشم برای همین شاید اینقد دردناک بود شنیدن این داستان، ای کاش بدونیم گاهی ممکنه چه شادی از بقیه دریغ کنیم به قیمت رضایت کاذب خودمون…
    خیلی ممنونم محمدرضا
    خیلی مصاحبه خوبی بود

  • عظیمه گفت:

    معلم عزیز، سلام
    خیلی خوشحال شدم که پست این مطلب دیدم… چون منتظرش هم بودم و با تعریف هایی که شما داشتید مشتاق تر شدم زودتر گوش بدم…
    از شما و دو دوست گرامی بسیار ممنونم

  • مهدی شعبانی گفت:

    ممنونم که من رو هم تو آرامش و لذت این صحبت ها شریک کردید.
    به آقای پلخوابی تبریک میگم که تونستن یه همچین تفکر زیبایی از کار و زندگی،برای خودشون و اطرافیانشون بسازن.

  • شیوا مژدهی گفت:

    سلام محمدرضا جان. من هر کدوم از فایل های رادیو مذاکره رو تا الان فقط یک بار گوش داده ام. این به این معنا نیست که ارزش چند بار گوش دادن نداره. ابدا…به نظرم حرفای بزرگان رو باید شنید تا به شناختی در ذهن رسید اما برای فهمشون برای درکشون باید رفت تو دل ماجراهای زندگی.زیر و رو کنی هر چه که در دلش هست. اون موقع ست که می بینی چقدر حسات قوی ترند. شفاف تر می بینی، خوب تر می شنوی.عمیق تر فکر می کنی و در نهایت لایه های پنهان هر رویداد رو می بینی.این یه حال خوبه. و زمان مناسب برای بازگشت به همون فایل ها.یک بار دیگه گوش می دهی و…
    راستی این پست باعث شد که رفتاری خارج از چهارچوب همیشگیم داشته باشم و از این بابت خوشحالم:) و در آخر ازت ممنونم برای همه اتفاق های زیبای این خونه

  • مریم محمودی گفت:

    عجب حافظه تاریخی و دقیقی دارند آقای پلخوابی . ای کاش بشه تاریخچه ای که تو ذهنشون هست ثبت بشه . تایخ شفاهی منطقه شون هستن. ممنون از این انتخاب خیلی خوبتون برای مصاحبه.