در باب رها کردن طناب…

حدود چهار سال پیش، داستانی در وب به سرعت دست به دست میگشت. تم اصلی آن را شاید بتوان مذهبی یا معنوی دانست. احتمالاً شما هم آن را خوانده اید:

کوهنورد سال‌ها به اميد صعود، تمرين کرده و در روز موعود راهي قله‌اي شد که از ديد همه دست نيافتني به نظر مي‌رسيد. چيزي نمانده بود به قله برسد و او خوشحال از به نتيجه رسيدن تلاشش بود که ناگهان صخره‌اي از زير پايش رها شد و سقوط کرد.

در ميان راه ناگاه به ياد خدا افتاد و او را صدا کرد. در همين موقع که با نااميدي براي يافتن تکيه‌گاهي دست به هر چيزي مي‌گرفت، طنابي را حس کرد و آن را محکم گرفت. و خدا را دوباره ياد کرد. صدايي شنيد که میگفت: نگران نباش. به من اعتماد کن و طناب را رها کن. کوهنورد درنگ کرد اما جرأت نداشت این کار را انجام دهد. دوباره صدا رسید: اعتماد کن و طناب را رها کن…

کوهنورد لحظه‌اي درنگ کرد اما تصمیم گرفت طناب را محکم‌تر بگیرد.

فرداي آن روز تيم‌هاي امداد، کوهنوردي را يافتند که در فاصله يک متري از زمين، آويزان از طنابي در سرماي شب يخ زده بود.

این داستان، اگر چه ساده و شاید سطحی، گاهی برای من، روزنه امید میشود. میخوانمش و آرام میشوم. گفتم دوباره اینجا بنویسمش تا با هم بخوانیم…



14 نظر بر روی پست “در باب رها کردن طناب…

  • مهدی گفت:

    این داستان و داستانهای مشابه،غیر از نتیجه گیری ای که کردی و البته که درست و راهگشاست،بعضی مواقع دچار سوءفهم و گاهی دستاویز کسانی شده است که مارا مقلد صددرصد می خواهند.
    مثلا می گویند ” خدا گفته است که چنین و چنان کنید” و “چنین و چنان”در واقع ساخته و پرداخته ذهن آنهاست. غافل از اینکه اثبات اینکه حرفی فرمان خداست،به این سادگیها نیست.اگرهم فرمان خدا باشد،باز هم اثبات اینکه برای همه زمانها و مکانها و برای همه انسانها صادر شده باشد مشکل است.

  • شهرزاد گفت:

    منم این داستان رو خیلی دوستش دارم و هر وقت میخونمش خیلی آروم میشم… بعضی وقتها و در بعضی شرایط، واقعا نیاز داری که همه چیز رو رها کنی و فقط به قدرت بی انتهای خداوند تکیه کنی و اونوقته که آرامشی وصف ناپذیر به سراغت میاد و احساس می کنی که تبدیل به یک انسان شکست ناپذیر شدی و زندگیت سراسر معجزه ست و خیالت راحته که هر چی برات پیش میاد، حتماً خیر و صلاح خداوند توشه … این آرامشِ با خدا بودن رو خیلی دوست دارم …

    • آزاده م گفت:

      گاهی وقتا اینکه کی و چه وقت باید رها کنم رو نمیدونم.. تشخیصش برام خیلی سخته. گاهی که به مرحله ای میرسم که دیگه نمیتونم با عقل خودم تصمیم درست بگیرم اونوقت میگم لابد وقت رها کردنه ولی بعدش به خودم میگم شاید تلاشم کم بوده الان وقت رها کردن نیست و باید بچسبم به طنابم.. شاید توکلم کمه..نمیدونم!!!
      منم این داستان رو دوست دارم.

  • مجتبی گفت:

    سلام
    رها کردن عقایدی که ممکن است درست باشه یا درست نباشه کار ساده ای نیست چرا که این عقاید در جان آدمیان، سخت و محکم شده است. چه معیاری باید باشد که این عقاید را رها کرد و آیا این معیار صحیح هست یا نه. تنها روزنه امیدی که می تونه باشه همینه که اگر طناب را رها کنیم یا نکنیم مسیری را انتخاب کرده ایم و این انتخاب ریشه در عقاید و باورهامون داره.

  • میترا گفت:

    منم این صدا رو شنیدم، منتها مطمئن نبودم طنابی که باید ول کنم کدوم بود؟

    • محمد گفت:

      زندگي ما آدمها با انتخاب هايمان رقم ميخورد. من اوني هستم كه انتخاب كرده ام. نيازهاي ما عامل اصلي انتخاب هايمان است. نيازها همان بندها و طناب ها هستند كه محكم بهشان چسبيده ايم. رها كردن بعضي از بندها موجب سقوط و پاره كردن بعضي ديگر موجب پرواز ميشوند. و تفاوت انسانها در تفاوت نيازهايشان است.

  • سارا.ر گفت:

    سلام، اگه آدما به حکمت اتفاقاتی که براشون پیش میاد پی ببرن رها کردن خیلی راحت تر میشه اما درک این حکمت کار سختیه

  • fateme گفت:

    نمی دونم تا به حال اسم برنامه دوزاده قدمی را شنیده اید یا نه.اما در اون جا هم زیاد به این مفهوم سپردن و رها کردن اشاره می کنند.من در مسائل خخخخخخخخخخیلی کوچک امتحانش کردم جواب داد.

  • شیوا گفت:

    من هیچ وقت نتونستم طنابو رها کنم نمی دونم مشکل از نداشتن اعتماده یا جرات…

  • برا منم سخته رها کردنه خیلی چیزا مطمئنم اگه منم جای اون کوهنورد بودم همین کارو میکردم همین کاری که الان دارم میکنم
    بعده یه سری بدبیاری زدم به بیخیالی بکل خدا رو منکر شدم ههمه میگن نه خدا خیلی چیزا برات داره که هنوز رو نکرده
    این داستانو اولین بارم بود که میخوندم با این تفکری که الان دارم خیلی هضمش برام سخته
    دلم میخاد بهش اعتماد کنم اما نمیتونم کاش این شک ازم دور میشد

  • فهیمه گفت:

    رها کردن اونچه که تو زندگی محکم چسبیدیمش حتی خیلی سخت تر از ول کردن طنابیه که کوهنورده چسبیده بودتش.
    ولی روزنه امید بودن این مساله برام قابل درک نیس.

    • shabanali گفت:

      آخه فهیمه. بعضی وقتها رها کردن بعضی چیزها انقدر ترسناکه (لااقل برای من) که میمونم باید چکار کنم.
      نگه داشتنشون مرگه و رها کردنشون نابودی.
      این داستان این حس رو به من میده که رها کردن همیشه هم نابود کننده نیست…

      • ناشناس گفت:

        انچه را که نتوانی رها کنی مالک تو خواهد بود – پس همان بهتر که رها کنی ولی برده نباشی
        من این رها کردن مهم ترین چیز را درشرایطی که نگهداشتنش درحد مرگه تجربه کردم رها کردن نوعی تجربه سقوط ازاده – نمی دونی چی می شه ولی شهامت داری و از یک رنج عظیمی خودت را رها می کنی ولی در عمیق ترین لایه های درونی حسی هست که می گه این رها کردن اونقدرها هم که ظاهرش نشون می ده ترسناک و کشنده نیست و حتی ازادکننده هم هست – حداقل از شر همون طناب که تو رو حبس و اسیر کرده خلاص می شی و از فشار وزنی که به زور داری تحملش می کنی …. این ازادی از بندی که برده ات کرده یا میکند – اولین پاداش شهامت توست. من این را با همه وجودم تجربه کردم این رهایی و انتخاب ترسناک…. ترس از رها کردن و جدا شدن از چیزی که بهش احساس وابستگی می کنی و اون حبست کرده به امید یا طمع امتیازهایی درآینده ….یا از ترس از دست دادن امتیاز یا حقی حیاتی از تو در حال یا آینده …. کلا رها کردن نفی توهم آینده است و نفی طمع – توان رها کردن انچه که برایمان حیاتی است – خودش قدرتی است که بخشی از روند رشد ماست … به هر حال نمی دونم این جمله را کجا خواندم که : انچه را که نتوانی رها کنی مالک تو خواهد بود. فکر کنم از آندره ژید باشد.

  • رها(اسفند) گفت:

    سلام، خسته نباشید استاد…
    خداوند برای هرکسی همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره،این یک رابطه ی دوطرفه است…
    خداوند به موسی گفت:ازدوموقعیت خنده ام می گیرد:
    وقتی من بخوام کاری انجام بشه و تلاش بیهوده ی دیگران رو می بینم تا جلو انجام اون کار را بگیرند و وقتی من نخوام کاری انجام بشه و جماعتی رو می بینم که برای انجام اون به آب و آتش می زنند…
    …………………………………………………….
    اسلاید این داستان رو براتون ایمیل میفرستم نمیدونم که دارینش یانه؟ در هرصورت میفرستم…